آدم‌های واقعی

باید رفت دنبال آدم‌های واقعی. آدم‌هایی که زندگی‌های زیسته‌ی خودشان را یاد می‌دهند نه اساتید دانشگاه، سخنران‌های انگیزشی یا مربی‌های زندگی. از آن‌ها فقط می‌توان سخنرانی‌کردن را یاد گرفت. حالا مربی‌های تندخوانی کمتر از عموم مردم کتاب می‌خوانند، مربی‌های انگیزشی فقط وقتی روی سن هستند انگیزه دارند و به خلوت خود که می‌رسند غمی غریب […]

دلیل کتاب خواندن‌هایم

به شخصه کتاب‌خواندن را دوست دارم نه برای اینکه ژست روشن‌فکرانه بگیرم یا با هر نویسنده‌ای هم عقیده شوم و سرم را به نشانه‌ی تایید یا تکذیب تکان دهم که کار من نیست. قدم نمی‌رسد و نمی‌خواهمم برسد. یا اینکه کتاب نمی‌خوانم تا اطرافیانم کیف کنند از حرف‌زدن و بحث‌کردن با یکدیگر، یا اینکه خانواده […]

گشمده‌ها

‌برای اولین روز مدرسه قمقمه‌اش را جا گذاشته بود و یکی آویزانش کرد به درخت تا اگر برگشت بردارد یا دست‌کم اگر از اینجا رد شد یادش بیافتد که گمشده‌ای دارد. ‌ کاش گمشده‌های ما راهم کسی سخاوتمندانه به درختی می‌آویخت تا انقدر سرگردان از صبح تا شب دنبال چیزهای اشتباه برای حل‌کردن مشکلات نبودیم.‌ […]

ساعت‌های خط کشی‌شده

قبل‌ترها که هنوز موفقیت بیشتر از رشد برایم ارزش داشت، فکر می‌کردم آدم‌های موفق روی ساعت‌هایشان چنان خط کشی و نظم دقیقی دارند که آن نظم باعث موفقیت آن‌ها شده. بعدترها فهمیدم چیزی بیشتر از نظمِ منعطف است که آن‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و آن‌هم تعهد است. تعهد یعنی لابه‌لای زندگی‌ روزمره، حواسمان باشد چه […]

تولدهای سبز و زندگی‌های قراردادی

یکی از نزدیک‌ترین دوستانم تعریف می‌کرد که تا به حال کسی برایش تولد نگرفته است. فقط یک‌بار بچه که بود مادرش تلفنی به حسن زنگ می‌زند که امروز تولد داریم و سر راه آمدنی یک کیک بخر و بیار. حسن هم با یک جعبه کیک یزدی می‌رسد خانه و همان شمعی را که برای روشن‌کردن […]

فشار ذهنی

این روزها شلوغم، تازه تنبلی خودم را هم اضافه کنیم. نرسیدن به علاقه، خودش یک فشار ذهنی عجیبی دارد. از این که وبلاگ را آپدیت نمی‌کنم، ناراحتم. حتی نیمچه ایده‌ها هم نطفه نمی‌بنند تا پستی شوند در خور وبلاگ و چقدر بد! همیشه آدم فکر می‌کند اگر جلوتر برود، اگر تا اینجا را تحمل کند، […]

آفتابه‌های طلایی

شب کنکورم، یک خربزه به بزرگی یک هندونه آوردیم و شیرین شیرین خوردیم اما به دقیقه نکشید که عطسه‌های من شروع شد و این حساسیت بی‌غیرت به خربزه را فاکتور گرفته بودیم. تا ۴ صبح در حد مرگ عطسه می‌کردم اما بعدش ساکت شد. بدتر از من، مادر دوستم، صبحانه کله‌پاچه داد و مغزش تا […]