تناقضِ من، زلزله‌ی امشب

لپ‌تاب جلویم، فاز فسلفی برداشته بودم و می‌نوشتم که همه خوابند، ساعت باید نزدیک یک باشد اما لپ‌تاب ساعت هشت و چهارده دقیقه‌ی عصر اردیبهشتی را نشان می‌دهد معلوم نیست دلش می‌خواهد کجا باشد. هیچ‌وقت نتوانستم بین هجوم افکارم که حتی بعضی شب‌ها بیدارم می‌کنند بجنگم تا خاموش باشند بعد از مدت‌ها یادگرفتم کاری‌شان نداشته […]

به بهانه روز معلم و لیستی از جاهایی که می‌توان به معلم‌های خوب وصل شد

من در دوران مدرسه معلمی نداشتم که به حضورم افتخار کند، حتی معلم ادبیات هم مادرم را خواست. فقط یادم هست در دوران دبیرستان از نانو خوشم می‌آمد و معلم فیزیک‌مان فقط پیگیر بود و منم ذوق زده کتاب‌ها و سورس‌ها را برایش بردم تا باهم بحث کنیم اما نشد. یادم نیست چطور نشد فقط […]

ضعفِ قدرت

آلن دوباتن از نظریه‌ای حرف می‌زند به اسم ضعفِ قدرت و می‌گوید فهمیدنِ این ضعفِ قدرت کمک خیلی زیادی می‌کند تا مهربان بودن را تمرین کنیم. یک زمان‌هایی در زندگی پیش می‌آید که بخاطر مهارت‌ها و شایستگی دیگران به آن‌ها نزدیک می‌شویم ولی بعد از مدتی آن روی سکه خودش را نشان می‌دهد، یعنی بعضی […]

قرنطینه، جهش تولید، تولیداتی به تاریخ نُه، نُه، نود و نُه

جای شما خالی دیشب رفتیم اتاق خواهرم عید دیدنی. ایده‌ی اتاق خواب گردی را مادرم داد که دوران قرنطینه حوصله‌مان سر نرود. راستش را هم بخواهید ما 15 سالی بود که این طور دور هم جمع نشده بودیم، نه، دور هم جمع شده بودیم ولی انقدر کنار یکدیگر نبودیم. ده روز اول قرنطینه می‌چسبید، نشسته […]

جای خالی سلوچ

به این فکر می‌کنم که چطور یک نفر بعد از آزادی از زندان می‌تواند بلافاصله چنین جملات و داستان‌هایی بنویسد، آن‌هم نه هر زندانی. بلکه اسیر ساواک بودن. بعد بیای بیرون و ظرف ۷۰ روز چنین رمانی بنویسی. از محمود دولت‌آبادی و کتاب جای خالی سلوچ حرف می‌زنم. تمام این داستانِ رئالیستی، در روستای دورافتاده‌ی […]

۹۸

نوار فیلم سال ۹۸ را عقب می‌کشم، می‌شود نیمه اول سال. سه ماه اول، به افسردگی گذشت، بدِ نوشتن برای خودت همین است که شاید زمان بگذرد ولی دیدن یک کلمه هم درست همان درد را تصویر می‌کند. کلافگی پشت کلافگی. بی‌تفاوتی. سه ماهه دوم سال است، تازه بعد از ۵ سال و چندماه شر […]

Everything is fucked یا به چی باید امید داشت؟ بخش دوم

پیش‌نوشت: این نوشته ادامه‌ی این پست است. ۶.فرمول انسانیت وقتی تازه به دنیا آمدیم، ذهن عاطفی ما مدام در حال جمع‌آوری اطلاعات است که چه چیزهایی خوشحال‌ و چه چیزهایی ناراحت‌مان می‌کند. بخاطر همین میلِ به اکتشاف، بچه‌های کوچک همیشه دنبال راه‌های جدیدی هستند. از این طریق داریم قفسه‌بندی ارزش‌هایمان را می‌چینیم. مثلا اینکه بستنی […]