خواسته‌ی این روزهای من

گاهی اوقات آدم انتظارات و خواسته‌هایش به کفِ کف می‌رسد اما همان کف هم برای خودش انقدر بزرگ است که انگار نمی‌شود که نمی‌شود. مثل این روزهای من که خواسته‌ام خلاصه می‌شود در یک نیمچه جمله. بیایند و بگویند: خانم سحر شاکر، شما فارغ‌التحصیل شدید و تا آخر عمر پای شما به هیچ دانشگاهی باز نخواهد شد؛ بروید خسته شدیم انقدر دیدیمتان.
واقعا من با همین جمله کلی خوشحال می‌شوم.

بعد هم درس عبرت از زندگیم بنویسند که وی این اواخر که به تدریس لینوکس و یاد دادنش مشغول بود، هر وقت او را استاد خطاب می‌کردند سخت در هم می‌شکست. کاشف به عمل آمد که بله همین وی در طول زندگی توجه چندانی به اساتید نداشته و این واژه‌ را در ردیف ناسزاها گماشته و فکر می‌کرد خدا در حال انتقام گیری از اوست.

بدتر از این هم اتفاق افتاده، چند روز پیش در یک جلسه مدیر مجموعه با گفتن کلمه‌ی خانم دکتر ادامه‌ی حرفش را گفت، نمی‌دانستم در آن لحظه باید خجالت می‌کشیدم که هنوز در مقطع لیسانس هم فارغ نشدم چه برسد به دکترا یا عصبانی می‌شدم.
کلا به برچسب‌زدن و ارج و قرب‌ دادن‌های الکی عادت کردیم. خطرناک‌تر آنجاست که باورش کنیم.
دو ترم پیش در سودای شرکت برای ارشد نرم‌افزار یا MBA بودم اما حین همین دو ترم هم فهمیدم که هوسی بیش نیست و ما را چه به دانشگاه.

من را بین همین کتاب‌ها و لپ‌تابم زندانی کنید.

به بهانه‌ی تشکر

آقای مهدی‌زاده را اولین بار که در یک نشست دیدم، با ذوق و شوق برایش تعریف کردم که آقا ما مشتری پر و پاقرص شما برای آن کتاب‌فروشی طبقه پایین خانه‌فرهنگ در بلوار کشاورزیم و کلی کیف می‌کنیم با پیشنهادهایتان و کتاب‌ها و فیلم‌های انگلیسی که معرفی کردید معرکه بود.

آقای مهدی‌زاده با تواضع کامل، سرش را انداخته بود پایین و فقط تشکر می‌کرد و با قلم و دفترچه‌ای که به دست داشت بازی می‌کرد، منتظر ماند تا من حرف‌هایم با هیجان تمام شود. داشتم تعریف می‌کردم که صدایتان معرکه است و حرف می‌زنید همه ساکت می‌شوند که دیدم خندید و گفت شما لطف دارید ولی فکر کنم اشتباه گرفتید!

با همین یک حرف فَکم ریست شد و گفتم یعنی اون آقا شما نیستید؟

گفتند که نه و من هم اصرار که باور کنید شبیه خودتان است اصلا شاید دوقلواید. ولی با دلایلی که آوردند فهمیدم که بلههه اشتباه گرفتم.

بعد از آن هم هر وقت به آن کتاب‌فروشی می‌روم سعی می‌کنم به حرکات و صدا و چهره‌ی آن مرد دقیق شوم و یک نشانه پیدا کنم که واقعا اشتباه می‌کنم.

هر چند که دیگر نیامد!

با این مقدمه خواستم بگویم آقای مهدی‌زاده چند وقت پیش در رادیو ناب لطف کردند و سری به این خانه مجازی زدند و پست‌هایی را انتخاب کرده و با صدای دلنشینشان خواندند.

این پست هم بهانه‌ای بود برای تشکر!

ممنونم 🙂

 

گوش کنید:

 

لینک پست‌ها:

رنگ گذشته

در ستایش خریت در کمیت

خلوت آدم‌ها

آدمیزاد یک‌جاهایی در زندگی‌اش یاد می‌گیرد تا خلوتش را با یک‌چیزی پر کند. حالا هر چیزی، آدم‌ها، کتاب، موسیقی، جک. چیزی که اسمش را می‌گذارند کار مود علاقه، تفریح. چیزی که درکش نمی‌کنیم این است که همین خلوت‌ها باقی زندگی را می‌سازند.‌‌ گاهی باید اعتراف کرد که راحت از کنارش می‌گذریم. گله‌ی آدم‌ها از تنهایی را نمی‌فهمم؛ بیشتر شبیه ترس مواجه‌شدن با خود است که تنهایی را زهرمار می‌کند (!) وگرنه تلخی‌ هر تنهایی، آنقدرها هم زمخت و بدمزه نیست که تن به چیزهای پوچ دهیم.

رژیم ارتباطی

بعضی وقت‌ها زمین و زمان را می‌چرخم تا فکری که دارم را به کلمه تبدیل کنم و بیانش کنم. اما خیلی اوقات از همین یک کار ساده عاجزم، متوسل می‌شوم به داستان و اینور و آنور تا منظور را برسانم.

مثلا چند وقتی است که می‌خواستم به دوستانم بگویم بُریدم از ناله‌هایتان، مگر تقصیر من بوده که شما عاشق شدید یا شرایط اقتصادی بد است یا کسی چیزی گفته است. یعنی در زندگی شما یک نقطه، حتی یک نقطه خوشحالی وجود ندارد که زوم کنید روی آن نقطه و رزولیشنش را آنقدر ببرید بالا که ناله‌هایتان ناپدید شود؟

حالا یک متنی پیدا کردم از استیو مارابولی که خیلی شیک این مساله را به دور از پرخاش می‌گوید:

«انسان موجود عجیبی است.

در به اشتراک‌گذاشتن ترس‌ها و نگرانی‌ها و بدبختی‌های خود

دست و دل بازتر است تا

در به اشتراک گذاشتن امیدها و خوشی‌ها و شادمانی‌ها.

لذت هم‌آغوشی را تنهایی تجربه می‌کند؛ اما درد تنهایی را برای دیگران غزل می‌سازد.

سکه‌ها را در خلوت می‌شمارد و وقتی رکود را تجربه کرد، در میانه هر جماعتی مظلومانه می‌پرسد: شما هم مثل ما این روزها گرفتارید؟

انسان موجود عجیبی است؛ در انتقال شیرینی‌هایش به دیگران بیشتر از انتقال تلخی‌ها تردید می‌کند.

شاید سلامت در این روزگار، بیش از آنکه نیازمند رژیم غذایی باشد؛ نیازمند رژیم ارتباطی است. اینکه با چه کسانی حرف می‌زنیم؛حرف چه کسانی را می‌شنویم؛ و به چه کسانی اجازه می‌دهیم در اطراف‌مان بمانند.»

این رژیم ارتباطی را خیلی خوب گفت. اما می‌خواستم بگویم یکسری اتفاق‌ها افتادنی است و یسری انداختنی. یعنی خودم باید باعث اتفاق افتادن آن‌ها شوم. به قول عشق‌جان، ابراهیم گلستان، دعا اثر نمی‌کند تصمیم باید داشت.
مثلا واکنش من در برابر دوستان عاشقم که هر روز پست‌های عاشقانه آن‌ها را لایک می‌کنم و ناله‌هایشان را می‌شنوم، نباید فکر کنم که من باید وارد رابطه‌ای شوم به امید اینکه شکست‌عشقی بخورم و تمام آن پست‌ها و حرف‌ها را تلافی کنم، حالا که حوصله رابطه و ضابطه را ندارم؛ باید یکی یکی آن‌ها را بلاک کنم یعنی اقدام کنم.
کلا در جریان هستید که سن ۲۳ یا ۲۴ سالگی سن داغونی است. از ژست مهندسم و بلدم تازه درآمدی و شدی بی‌کار و علاف جامعه. دانشگاه را وسیله‌ای قرار دادی تا بیکاری و جمع‌کردن مهارت را به تعویق بیاندازی.
آن‌هایی هم که بیکار نیستند در حال غنی‌کردن اورانیوم‌اند و باقی در حال ازدواج.
هر کسی هم که این وسط‌ها ماند یا در حال لایک‌کردن همان عاشقان سوخته‌جان‌اند، یا در حال غر زدن که سقف ایران برایم کوتاه است و باید بروم.
یکسری هم کلا سوال‌شان این است که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ (من بیشتر فکر می‌کنم ازدواج‌کردن دلیل می‌خواهد نه ازدواج نکردن.)

این حد از دغدغه‌های جوووووون ایرانی و سطح کنجکاوی‌اش کلا آدم را له می‌کند.

کالایی به اسم توجه

این روزها اکثر افراد در تکاپواند تا خریدار توجه شما باشند. چه از بوتیکی که نحوه‌ی چیدن ویترینش را چک می‌کند، چه وبلاگ‌نویسی که نحوه‌ی نمایش نوشته‌هایش در وبلاگ را مرتب می‌کند.

چه کسی که در فضای مجازی خریدار توجه شماست حالا به هر طریقی.

واقع‌بین باشیم، چیزی که آن‌ها به نمایش می‌گذارند موضوع اصلی نیست، چیزی که اهمیت دارد این است که ما توجه‌مان را خرج چه چیزهایی می‌کنیم؟

می‌دانیم هرجا که توجهی خرج کنیم، در حال ساختن هویت خود، شخصیت خود هستیم.

به چه قیمت‌هایی این توجه را می‌فروشیم.

در این عصر که رسانه‌ها بیشتر در دسترس عموم است، توجه به عنوان یک کالاست، نوعی ارزش است که با آن داد و ستد می‌کنند.

بزرگترین اشتباه این است که بیشترین توجه را خرج چیزهایی کنیم که جذاب‌اند تا مفید.

جایی خرج کنیم که دوست داریم طرز فکر، مدل‌ذهنی ما به سمت آن‌ها برود.

امتحانش کنید، سه هفته روی کسی، نویسنده‌ای، خواننده‌ای که طرزفکرش را دوست دارید متمرکز شوید. هر روز وقتی برای آن فرد بگذارید. بعد برای افرادی که او دوستش دارد وقت بگذارید و کمی توجه خرج کنید. درخت توجه شما که ساخته شد، حالا وقت‌اش که شاخه‌ی خود را بسازید. فقط مراقب باشید که با توجه‌های بی‌جا، ریشه‌ی درخت‌تان را خشک نکنید، شاخه درخت را هر از چندگاهی هرس کنید، اگر آفت زد، به دنبال رفعش باشید نگذراید کار به جایی برسد که درخت را از ریشه قطع کرد.

با صرف توجه کسانی را بزرگ نکنیم که لیاقتش را ندارند؛ ممکن است همین‌ها الگویی باشند برای افراد خامی دیگر. آفتی باشند که آفت‌بودن را رشد دهند.

در آخر این آفت، درخت زندگی خودمان را درگیر می‌کند.

من، گوشی، نوموفوبیا

داشتم می‌خواندم که دیکشنری کمبریج واژه Nomophobia را به عنوان واژه‌ی برتر سال ۲۰۱۸ اعلام کرده. نوموفوبیا اشاره به استرس، احساس و ترس حاصل از عدم امکان استفاده از تلفن همراه به دلایلی مثل خراب‌‌شدن، گم‌کردن، آنتن‌ندادن و دیگر موارد اشاره دارد.

این ترس که یکهو گوشی شما خراب شود و دیگر نباشد لابد یک ترس وحشتناکی است منتهی من یک قرن پیش یک گوشی هوواوی داشتم که یکسال کار کرد و بعد از آن مدام در هنگ‌کردن بود.

یک زمانی پول خریدن گوشی بهتر را نداشتم و غرورمم اجازه نمی‌داد به خانواده بگویم؛ یک زمان هم پولش بود ولی حسش نبود. زندگی آن‌قدر به وفق مراد پیش می‌رفت که نبودن گوشی به چشم نیاید.

داشتن این گوشی هووای کم‌کم وابستگی من را به هر چی گوشی بود کم کرد، به طوری که اگر جایی می‌گفتند قرار است امروز بنشینی و فقط با گوشی کار کنی، جیغ می‌زدم و می‌رفتم توی اتاقم فکر می‌کردم چه جرمی کرده‌ام که تاوانش این بوده.

خدابیامرز (گوشیه) شبکه‌های اجتماعی را بالا میاورد. تازه زنگ هم می‌خورد منتهی همیشه خفه بود. دیگر کم‌کم دوستان و آشنایان فهمیدند که اگر با من کاری دارند یا باید با دود علامت بدهند یا قید کارشان را بزنند. اصلا این مدل گوشی خلق شده بود تا میزان صبر آدمی را بیازماید.

پدر و مادرم هم کم پیش می‌آمد نگرانم شوند و تماس بگیرند. یعنی غالبا تماسی از طرف آن‌ها دریافت نمی‌کردم فقط خودم زنگ می‌زدم که بخدا امروز خانه می‌آیم، ناهارم یا شامم را نخورید.

دو سه باری هم در یخچال جایش گذاشته بودم. صدایش درنیامده بود.

گذشت و این گوشی دار فانی را یکهو وداع گفت، ولی این یکهو دارفانی گفتنش چندان به چشم نیامد، اگر صفحه‌ای را هم چک می‌کردم با گوشی اعضای خانواده بود و آن هم یکی دوبار در هفته.

یک‌سالی می‌شد که با ۱۱۰۰ همان گوشت‌کوب زندگی می‌کردم هم او شاد بود هم من. اگر در مترو زنگ می‌خورد چنان صدایش بلند بود که هر لحظه امکان داشت راننده، ترمز اضطراری بگیرد؛ همین که من می‌توانستم با صدای آن کسی را که در مترو چرت می‌زد بیدار کنم یا راننده را بترسانم کافی بود و کیف می‌داد.

بعد از آن یکسال، کم‌کم وسوسه شدم که پای یک تبلت را به زندگی‌ام باز کنم، تبلت که آمد، اینستاگرام برایم پر رنگ‌تر شد، اگر دنبال‌کننده باشید احتمالا متوجه شدید که فعالیتم آن‌جا زیاد شده. غرق در لایک و اینور آنور بودیم که قضیه‌ی close friend در اینستاگرام باب شد. برایم بهترین جا بود تا شوخی‌های غیرقابل پخش و حرف‌ها و مسخره‌بازی‌ها را در آن‌جا به اشتراک بگذارم.

کافی بود یک نفر اسکرین شات بگیرد و به یکی دیگر نشان دهد، او هم می‌آمد ناله که به چه جرات من در close friendهای تو نیستم، من هم بادی به غبغب می‌انداختم و می‌گفتم آن قسمت vip است باید ثبت‌نام کنید، در حال حاضر متقاضی زیاد است و امکان حضور شما نیست.

امروز بعد از خواندن اینکه نوموفوبیا آمده، تازه فهمیدم من یک ماه یا شاید بیشتر هست که علائم آن‌را دارم. دلم برای سروکله‌زدن با کتاب‌ها که آن‌چنان شیرین و باتمرکزی نسبی حداقل می‌خواندم تنگ شد. اینکه فیدخوانم را مدام چک می‌کردم، به ایمیل‌ها می‌رسیدم، دغدغه‌ی نوشتن داشتم و… برای همه‌اش تنگ شد. نوموفوبیا شاید هنوز مرکز درمانی خاصی نداشته باشد، اما مشکل من هم حاد نیست. فقط این وسط یک غلط‌کردم به خودم بدهکارم و احتمالا شیوه‌ای جدید برای ترکش به کار بگیرم. مثلا اینکه از کوتاه‌نوشتن در اینجا نترسم.

رویاتو دنبال کن، چجوری علاقمو پیدا کنم و تنبلی رو بذارم کنار

یکم با خودت مهربان‌تر باش همه چیز با زور حل نمی‌شود

برای ساختن یک عادت با علم به اینکه می‌خواهی بسازیش، باید تستش کنی. وقتی هنوز نمی‌دانی تا سه الی چهار هفته بی‌وقفه می‌توانی انجام دهی یا نه چرا برای تا آخر عمر تصمیم می‌گیری و فشار می‌آوری. این وسط از کیسه‌ی عزت نفس خرج می‌کنی یکم مهربان‌تر باش، همه چیز با زور حل نمی‌شود.

هر چند رسانه‌ها تو را به بیشتر و بیشتر داشتن و خواستن می‌کشانند اما عاقل باش. همیشه چیزی هست که تو بیشتر بخواهی، بیشتر دوست داشته باشی. این رضایت درونی تو را له می‌کند، بیشتر خواستن‌هایی که تو را مصرف‌گرا بار می‌آورند، فلجت می‌کنند. یاد بگیر چیزهایی که در نظرت جالبند و طالبی دنبال کنی را برای مدت کوتاهی تست کنی و بعد تصمیم برای ادامه‌اش بگیری.

اکثر آدم‌ها چیزی که هستند با تصویری که از خود دارند فاصله‌ی زیادی دارد. این بی‌عملگی، این رخوت دامن می‌زند به این رویاپردازی. امتحان‌کردن ایده‌هایت، تلاش برای پیداکردن چیزهایی که دوست داری، تو را از مصرف‌گرایی نجات می‌دهد. لذت خلق‌کردن را می‌چشی. لذت حرکت.

هنر می‌خواهد که بدانی کی با خودت بی‌رحم باشی و کی مهربان.

دیوونه خونه (۱)

خیلی وقته هیچی نمی‌نویسه، راه‌به‌راه هم قول می‌ده که هر روز پست بذاره

آدما وقتی می‌خوان کارای بزرگ بکنن اینجوری می‌شن. می‌شینن انقدر فکر می‌کنن که چه کار بزرگی می‌خوان انجام بدن آخرشم هیچی نمی‌شن و از روتین‌های قدیمی‌شون هم می‌افتن

یعنی الان بی‌کاره؟

الان پول تو تدریسه بریم مدرس شیم یا کارآفرین یا هر دوش

مثلا مدرس چی؟

بریم کارآفرینی پس از مرگ رو تدریس کنیم، هر چی اسم دوره عجق وجق‌تر باشه پول بیشتر درمیاریم

مگه آدم بعد مرگش هم باید پول دربیاره؟

بالاخره خرج این حوری‌های بهشتی رو کی می‌خواد بده؟ هر چقدر پول بدی همونقدر آش می‌خوری. نکنه فکر کردی قانون اون دنیا فرق داره؟

اگر فرق نداره پس چرا شده اون دنیا؟

منو صدا می‌کنن باید برم، فقط خواستم کمک کنم بلکه با ایده‌هام درهای جدید به روت باز شه

همین درهای قبلی رو هم که باز کردی نمی‌تونیم ببندیم. ممنون از افکار روشنفکرانه‌ات

 

 

طرز تهیه‌‌ی پارتی

با خودم فکر می‌کنم این همه مدرس در این مملکت هست، از آموزش آشپزی با مانع گرفته تا چگونه گربه‌ها را دوست داشته باشیم. ولی چرا هیچکس طرز تهیه‌ی پارتی را آموزش نمی‌دهد؟ شاید پارتی داشتن چیزِ غریزه‌ای است و غریزه‌ی آدم‌های پارتی‌دار با بدون پارتی فرق دارد. یا شایدم این آدم‌ها وقتی در زندگی قبلی‌شان مردند، هنگام خاک‌کردن، سنت داشتند که چندتا از آدم‌حسابی‌ها و مسئولین را با آن‌ها خاک کنند که در زندگی بعدی که الان باشد، به کمک‌شان بیایند. از قضای روزگار، بنده در زندگی قبلیم تنها مُردم. کسی را که همراهم چال نکردند هیچ، تازه فکر می‌کنم قبر که مثل یک جایگاه می‌ماند لابد، آن‌را هم نداشتم؛ مثلا برای ارتزاق و گیرآوردن یک لقمه حلال رفته بودم ماهی‌گیری و قایق سوراخ شده و حوصله‌ی پتروس بازی نداشتم و غرق شدم یا اینکه اصلا آدمیزاد نبودم، پرنده‌ای بودم که روزِ اولِ پروازش را در دهن یک تمساحِ در حال خمیازه‌کشیدن فرود آمده. به هرحال چیزی از زندگی قبلیم یادم نیست. ولی اگر شانس من است، اگر در این دنیا هم هنگام مرگم، دو وزیر را با من دفن کنند، در زندگی بعدی‌ام، ضحاک مار به دوش می‌شوم. همین وزیرها هم نقش مارها را بازی می‌کنند. ولی چیزی که دوست دارم این است که مثل دنریس در فیلم گیم‌آف‌ترونز اژدها داشته باشم. و مثل خودِ دنریس نباشم که بخاطر سوء مدیریتی یکی از اژدها ها را به کام مرگ بکشانم. یکی از آن‌ها را مامور می‌کنم تا تمام استادانی که بدونِ هدف با ۹٫۷۵ افتادم یا انداختند را یکی یکی پیدا کند و بسوزاند. یکی دیگر را مامور می‌کنم تا تمام عوامل و دست‌اندر کارانی که پولم را خوردند را بسوزاند. و یکی دیگر را مسئول مطبخ می‌کنم. (آشپزی دوست ندارم) ولی مطمئنا با اینهمه کینه، خدا یک شتر به من عطا می‌کند.