تیکه کتاب (هفته سوم)

“تیکه کتاب” یک ستون ثابت در این خانۀ مجازی است که هر هفته آپدیت می‌شود.

من نویسنده نیستم که بخواهم این جملات را از لحاظ ادبی بسنجم. این تیکه‌ها، قسمت‌هایی است که حین خواندن کتاب‌ها و وبلاگ‌ها به نظرم جالب می‌آیند و نوع حرف و محتوایشان روزها من را درگیر می‌کنند.

هفته سوم (بهمن فرسی)

این‌ها تیکه‌هایی از کتاب شب یک شب دو از بهمن فرسی است:

-آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند نه هیچ شهری و کشوری.

-این نامه تاریخ ندارد. کلماتش هم سر و ته ندارد. این از همان لحظه‌های بی‌خودی و راستی توست.

-قافله بی‌نصیب و خسته، پیاده و بی‌کس به تهران وارد می‌شود. حالا بچه، زرد و تکیده، پوست و استخوانی‌ست. با چشم‎‌های کسیده و بیمار و هراسان از هر گونه نور، که برپای خود راه می‌پیماید. این پوست و استخوان هراسان من هستم.

-نوجوان از این همه خستگی و جست‌وجو فقط می‌آموزد که هرگز نباید جا زد. زندگی اصلا زیر و بالاست و گند و رنج.

-بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بی‌قصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هرچند می‌دانم که بی‌قصد و بی‌خیال آن‌را نوشته‌ای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر می‌رویم، ما به سفر نمی‌رویم. من به سفر می‌روم. تو هم به سفر می‌روی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آن‌گونه که تو داری.

-من فکر می‌کنم تو درس‌ات را خوب بلد شده‌ای. این توفان خیلی‌ها را استخدام کرد و تکنیک یادشان داد که دیگر نتوانند حرف بزنند.

-این آدمیزاد کثافت **ترین کالاهاست. فقط روش قیمت نداره تا هرچی می‌تونه خودشو گرون‌تر قالب کنه.

-چقدر این اروپا پروفسور تولید می‌کند؟! یعنی اروپا گناهی ندارد. پروفسور برای آن‌ها یعنی در واقع همین «آق معلم» برای ما. اما از همان قدیم‌ندیم‌ها که فرهنگ برای ما آوردند، معنی پروفسور را هم حسابی یغور و چرب و چیل کردند و به ما چپاندند. اگر نه پروفسور هم در واقع پخی نیست.

-و من و مصطفی، اینجا در تهران، رفته‌ایم مسگرآباد مادر مصطفی را چال کنیم. من واقعا خوشحالم که این زن بالاخره مرد. افیون متحرک بود. مصطفی هم حسابی معتاد شده است. مصطفی دیگر آن جوان سر زندۀ گذشته نیست. زرد و باریک شده است. چشم‌هایش دائما می‌لغزد. نمی‌دانم چه کسی را نفرین کنم. جامعه را یا مادر مصطفی را؟ چون جامه هم بالاخره یعنی مادر.

-رانندۀ تاکسی آهسته سرش را به طرف تو برمی‌گرداند. روی گردنش کلۀ بز می‎‌بینی. تمام شد. معلوم شد. این یارو بز است. او زبان تو را نمی‌فهمد. نمی‌داند تندتر یعنی چه. معنی انتظار و معنی دیر سر قرار رسیدن را نمی‌داند.

هفته دوم

۱٫

-زندگی من جز در راه کسب علم نگذشته اما با تمام وجود اعتقاد دارم که:

تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد و حتی در تولید فضولات هم مشکل دارد، بیشتر شبیه یک طنز است.

زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود
با تولید ثروت ادامه پیدا میکند
با تولید علم توسعه پیدا میکند
و با تکیه به معنویت، غنی می گردد.
این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد.

و امروز، بخش عمده ای از جامعه انسانی، قربانی تفکری است که میکوشد این مخروط را وارونه روی زمین قرار دهد:

با معنویت آغاز کند، با علم معنویت را تثبیت کند، با ثروت از علم و معنویت دفاع کند و در نهایت پس از مرگ، به ارضاء نیازهای اولیه خود بپردازد…

محمدرضا شعبانعلی | یک ترتیب اجتناب‌ناپذیر

۲٫

-اقتصاد جهانی از ماده‌محوری به دانش‌محوری میل کرده است. پیش‌تر، منابع اصلی ثروت دارایی‌های مادی از قبیل معادن طلا و مزارع گندم و چاه‌های نفت بود. امروز منبع اصلیِ ثروت دانش است. و با آنکه می‌توان با جنگ میدان‌های نفتی را تصرف کرد، اما دانش را نمی‌توان با جنگ به چنگ آورد. به این ترتیب، با تبدیل‌شدن دانش به مهم‌ترین منبع اقتصادی، سودآوری جنگ کاهش یافت و هر چه بیشتر محدود شد به آن بخش‌هایی از جهان (مثل خاورمیان و آفریقای مرکزی) که اقتصاد همچنان شکل قدیمیِ ماده‌محوری دارد.

-سقف شیشه‌ای خوشبختی را دو ستونِ محکمِ روانی و زیستی پابرجا نگه می‌دارد. از نظر روانی، خوشبختی به انتظارات وابسته است نه به شرایط عینی. زمانی که زندگیِ آرام و پر رونقی را می‌گذرانیم احساس خرسندی نمی‌کنیم. بلکه، این احساس وقتی به ما دست می‌دهد که واقعیت مطابق با انتظاراتمان می‌شود. خبر ناگوار این است که با بهبود شرایط زندگی انتظارات افزایش می‌یابد. پیشرفت‌های چشمگیری که آدمی در دهه‌های اخیر تجربه کرده است به انتظاراتِ بیشتر تبدیل می‌شود نه رضایتِ بیشتر. اگر در این مورد کاری نکنیم، ممکن است دستاوردهای آینده هم مثل همیشه مارا ناخرسند بگذارد.

-انتظارات بیش از حد با شرایط سازگار می‌شود و چالش‌های دیروز به سرعت به ملال و یکنواختیِ امروز بدل می‌شوند. شاید کلید خوشبختی نه مسابقه و نشان طلا بلکه ترکیب درست هیجان و آرامش باشد. البته اغلب ما تمایل داریم راه دراز بین استرس و ملال را شتابان برویم و بیاییم و از هر دو هم به یک اندازه ناخرسند باقی بمانیم.

-قرار نیست ما به دولت خدمت کنیم، قرار است دولت در خدمت ما باشد.

-علم جدید و فرهنگ جدید دیدگاه کاملا متفاوتی دربارۀ زندگی و مرگ دارند. از این منظر، مرگ نه رازی متافیزیکی است و نه قطعا سرچشمۀ معنای زندگی. در عوض، مرگ در نظر انسان‌های عصر جدید موضوعی فنی است که می‌توانیم و باید حلش کنیم.

-در سال ۲۰۱۲، کرزویل، مدیر واحد مهندسی در شرکت گوگل شد و یک سال بعد گوگل در زیر مجموعۀ خود شرکتی به نام کالیکو راه‌اندازی کرد که اعلام شده است ماموریتش «حل مساله مرگ» است.

یووال نوح هراری | کتاب انسان خداگونه

۳٫

طبابت چیز دیگریست و انسانیت چیز دیگر. کاش رابطه‌یی بین این دو بود. مثل دین و آدمیت، که رابطه بین‌شان هست. دین می‌گه نپرس و بپذیر. آدمیزادم می‌پذیره و نمی‌پرسه. ولی طبابت که اینطور نیست. بله، تو، بالاخره به اندازه‌ی خودت “باور” داری. به اندازه‌ی خودت “یقین و ایمان” داری. ولی از این “به اندازه” به بعد، تو، به عنوان یه طبیب باید یه کارهایی بکنی که چندون ارتباطی به باور و ایمان نداره. درست ملتفت هستی چی می‌خوام بگم؟ نمی‌دونم خودم ملتفت هستم؟

بهمن فرسی | دوازدهمی

۴٫

بازی عوض شده است. امروزه دیگر صرفا به کسی که اولین نفر وارد بازار می‌شود جایزه نمی‌دهند. جایزه از آن کسی است که ابتدا بین محصولش و بازار همخوانی ایجاد کند. چرا که به محض دستیابی به آن، تلاش‌های بازاریابی‌تان همچون جرقه‌ای در انبار مواد اشتعال‌زا خواهد بود. روش قدیمی؟ همچون افروختن سیخ کبریتی است…با این امید که در جایی آتشی بیفروزد.

بازاریابی هکر رشد | رایان هالیدی ترجمه علیرضا دهقانی، پگاه فرهنگ مهر

هفته اول

ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است‌ باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود‌. غروب است.شب است.
ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند. و کلمات تو مانند پیکان‌های گل قاصد، تک‌تک، بر آسمان این تصویر رها می‌شوند، می‌گذرند و به اقیانوس خاموش نیستی می‌ریزند.

باور کن، من حس می‌کردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمی‌یابد. تو آن‌قدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آن‌قدر خودم را هیچ‌تر می‌دیدم.

شب یک، شب دو | بهمن فرسی

در عین حقیقت، مجازی است

اونروز با هزار زور می‌خواستم به دوستم بفهمانم که باباجان ما سمت راست برج آزادی هستیم و برای رفتن به انقلاب باید راست دماغمان را بگیریم و برویم. برای اثبات هم با اشاره به پنکه سقفی، گفتم به قبله حاجات اعتقاد داری؟ به این قبله حاجات ما راستِ راستِ آزادی‌ایم. اما چون ژن مذهبیتش خیلی بیش از من بود به قبله حاجاتم اعتماد نکرد.

رفتیم بالای پل هوایی و برج آزادی، که انگار تا جایی که جا داشت پاهایش را باز کرده ایستاده بود، نشانش دادیم.

به نیمه‌کاره‌ها استادیم؛ همان برجی که اگر قرار بوده ماهی باشد، تنها دم درآورد و بس.

باز هم یک باور نکردن خاصی در چشمانش بود. انگار که برج آزادی با آن عظمتش خطای دید است.

من هم کم کم باورم شد که برج آزادی خطای دیدی بیش نیست. به قول شازده کوچولو خوشگلید اما خالی هستید برایتان نمی‌شود مرد.

خوشگل است اما خالی است. خالی از مفهوم.

این را نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. نمی‌شود انکار کرد.

دیگر انکار به کار نمی‌آید.

چشم‌ها را باید شست و جور دیگر باید دید کارگشا نیست؛ چه بسا اگر سهراب هم اینجا بود و تنش به تن ما می‌خورد، آب را گل می‌کرد.

باید چشم‌ها را بست و دیگر ندید تا اینکه ببینیم و انکار کنیم داشته‌های نداشته را.

تهران را هر روز تب چیزی می‌گیرد. یک روز تب پراید، یک روز تب هوا اما تب دلار سوزناک‌تر از همه بود ، به نظر شما داغی این تب را چه کسانی به دوش می‌کشند؟

حقیقتِ این روزها، عین تصویرِ در آینه است. در عین حقیقت، مجازی است.

کاش بنویسیم: آزادی هست ولی کم است.

گنج دوران

ما روزانه چقدر در خرابه‌های آدم‌ها و شهرها پرسه می‌زنیم؟
وقتش نیست گنج زیر این خرابه‌ها را بیابیم؟

گنج آدم‌ها با هم فرق دارد.

شاید چیزی را که من گنج می‌دانم، شخصی دیگر گنج نخواندش.
گنج گاهی آن است که آدمی را مست کند و از حال دوران دور نگه دارد.
وگاهی آن است که آدمی را بیدار کند و رخ را زردتر

وصل‌شدن به شبکه‌های مختلف از دوستان هم نوعی گنج است.

هرچه هست، به این باورم، که حال آدمی ثابت نیست؛ معناها در طول زندگی آدم بارها و بارها رنگ عوض می‌کنند.

چقدر خوب که در هر دوره، به گنج واقعی آن دوره دست یابیم

هر گنجی، رنج خودش را دارد و مهم این است که من و تو به خوبی به این موضوع واقف باشیم که هر “گنجی“، “جنگ” خودش را می‌طلبد.

یک‌جاهایی در زندگی باید درست جنگید وگرنه باقی عمر به نق‌زدن می‌گذرد.

و مهم‌تر اینکه من و تو در جست‌وجوی این گنج‌ها نباید ناامید شویم.

اردوی مترو

من، نشسته کف مترو، #کتاب باز و رسیده به قسمت:

«شوهر، اضافه بر شوهر بودن، پیداست که مرد است. نری با شعور از دوده‌ی آدمیزاد. با ریش و سبیل رها، ولی برازنده، پاک، لطیف. و نگاه بی‌غشِ روشن. به روی هم صورتی گرم و بی‌صورتک. نگاهی بی‌عینک. بله رابطه‌ی این زن و مرد یه رابطه‌ی کتابی و سینمایی نیست. در سینما و کتاب، بعدا، غالبا وضع عوض شده. نره کثافت شده. ماده هه گند زده. و هردوشون به هم خیانت کرده‌ ن. خب همینه، واقعیت واقعی نه کتابه نه سینما…»

اولین بار بود که نشستن کف مترو را تجربه می‌کردم. کتاب رسیده بود به جاهای هیجان انگیز و پاهایم یاری نمی‌داد.

همش چند وقت است که عاشق قلم بهمن فرسی شده‌ام. شب‌ها دیر می‌رسم اما خواندن بیست‌باره کتاب‌هایش خستگی روز را از تنم می‌گیرد. به این نتیجه رسیدم هر کسی یکجور مست می‌شود و من مستِ کلمات.

ایستگاه بعد دخترکی شلوغ چه به ظاهر چه به حرف و جنب‌وجوش، با مادر گرامی سوار این یابو برقی شد.

ایستگاه بعد چند نفر همتای خودش سوار شدند. داستان کشید به ماچ و بغل و دلم تنگ‌شده بود.

چنان گرم گرفته بودند که فکر کردم مدرسه برایشان اردو مترو گذاشته و این آغاز گردشگری آن‌ها است. دلم می‌خواست همراهی‌شان کنم و قیافه آن‌ها را به وقت تعویض خط در دروازه دولت و تئاتر شهر ببینم.

از وقتی تبلیغات در نقش نمکدون نوشته بود به زودی جلال آل‌احمد در مترو و… باید این روزهارا پیشگویی می‌کردیم.

پیش از اینکه عاشق بهمن فرسی شوم، عاشق ابراهیم گلستان بودم و کتاب نامه به سیمین‌اش. ابراهیم گلستان در آن کتاب خوب جلال را به توپ بسته بود. اما به قول ورزشکاران، این چیزی از ارزش‌های جلال کم نکرد. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. همین که در مترو هست باعث خوشحالی است.

هوا ایستاده.

غلیظ است.

همچون غلظت مربا.

ایستگاه بعد شلوغ‌تر تر تر شده و زنی خودش را به فضای اشباع شده خمیری شکل می‌تپاند.

آآآآی کبدم!!

با شنیدن این صدا بی‌اراده خنده‌ام می‌گیرد.

بچه‌های اردو همچنان شادند و به این اوضاع می‌خندند. دیدن خل‌بازی آن‌ها حالم را خوب می‌کرد.

این تیکه‌هفته‌ای که در جایی کار می‌کنم همه به گمان خود فرهیخته‌اند‌.

زبان‌ها متفاوت‌‌‌.

فارسی زبانش هم دو کلمه انگلیسی و گاهی فرانسه می‌چپاند وسط جملاتش.‌ نمی‌دانم بحث کلاس و ادا بازی است یا واقعا مُخش فارسی را یاری نمی‌دهد.

دلم لک می‌زند برای خل‌بازی‌های خودم و نرگس.

روی حدیثه حساب باز می‌کنم. یادم می‌افتد که او هم مشغول فوتبال‌بازی کردن خودش است و این روزها کم میبینمش. لابد برسم خانه هم در دسترس نیست. مگر می‌شود به این سادگی‌ها دنیای هیجان‌انگیز فوتبال را رها کند؟

اگر این هفته آب‌بازی دارآباد و گشت‌وگذارها با دوستان بهتر از جان که خودگرفتن را نیاموخته‌اند، نبود، زیر رفتارهای متظاهر مردم این شهر له می‌شدم.

در راه برگشت، با ذرت مکزیکی وسوسه‌اش می‌کنم.

وسوسه‌ام نگرفت.

معلوم بود سرش حسابی با مناقصه‌ها گرم است.

خیابان شلوغ.

‌‌ می‌گویند مقدمات تظاهرات است.

مردم را خرکی چند حساب کرده‌اند.

بخاطر شلوغی خیابان، راه زیر زمین را ترجیح می‌دهم.

مترو

این بار می‌ایستم و نگاه‌های جغدوارم به دنبال همان جماعت اردو گرد صبحی است.

یعنی اردو شان تمام شده و رفته‌اند؟

دلم می‌خواست خودم ببرمشان گردش.

ببرم ایستگاه شادمان و حماقت مهندسی نوین و پله‌های طویل را نشانشان دهم.

بگویم:  «لیدیز اند جنتلمن در عصری زندگی می‌کنیم که مظاهر هنری این چنینی در شهر خراب‌شده تیرون موج می‌زند. ما هم اول با دیدنش حرص می‌خوردیم اما حالا به عنوان هنر میشناسیمش.»

اشتباه نکنید. دولت به فکر ما بود برای همین دانشجوهای هنرِ خیابان پهلوی را جمع کردند که جلایی به این هنر زشت دهند.

غلط‌گیر دست‌گرفتن آن‌ها هم چیزی از زشتی مترو نکاسته که هیچ، چنان افزوده که آدمی با دیدنش بیشتر گرفتار نفهمی خویش می‌شود‌‌.

خسته به گوشه‌ای تکیه دادم.

گوشیم زنگ می‌خورد.

نرگس است.

«سرم شلوغ بود کجایی بریم ذرت بخوریم؟»

من آهسته زیر لب می‌گویم خدایا دستِ کم، من و دیوانگی‌ام +نرگس را ازم نگیر. این یک قلم را از امتحان‌های الهی خودت خط بزن.

 

هنر “تازگی” را باید آموخت

به این نتیجه رسیدم که گاهی آدم برای خودش هم کهنه می‌شود اما این کهنگی به چشمش نمی‌آید.

به روز که نباشی، کارهایی که هر روز باید برای شادابی خودت و ذهنت انجام بدهی را دنبال نکنی، کهنه می‌شوی.

راستی تو می‌دانی چه چیزهایی تو را سرحال و قبراق نگه می‌دارد؟

من را نوشتن، رقصیدن، کتاب خواندن و دنیای کُد سرحال نگه می‌دارد.

ولی قبل از همۀ این‌ها، آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباط ام برایم مهم‌تر از هر چیزی است. شاید چیزهایی که دوست دارم من را به آن‌ها وصل کرده و یا حتی برعکس، بخاطر آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم به چیزهای دیگری نیز راه پیدا کردم.

هر چه که هست، این کتاب‌ها و خواندن و نوشتن‌ها به تنهایی به کار نمی‌آید. همگی برای یک هدف بالاتر کار می‌کنند: ارتباطات

تو با انجام این کارها در تلاشی که ارتباطات خود را بهتر یا بدتر کنی.

این رابطه می‌تواند رابطۀ خودت با خودت باشد، یا رابطه تو با دنیای بیرون.

جهان‌بینی آدم، به یکباره شکل نمی‌گیرد. فکر هم نمی‌کنم ثابت بماند.

بعضی رابطه‌ها که باید کم و کم‌رنگ‌تر شوند تا قوتی به رابطه‌های بهتر دهند.

فقط یاد بگیر که کهنه نباشی.

کتاب‌ به عنوان یک سفر ذهنی

هر کتابی به نوبه خود، شما را دعوت به یک سفر ذهنی می‌کند. نوع نوشتن و جسارت نویسنده برای قتل کلمات و مختصر نویسی و در عین حال ساده‌نویسی، کمک می‌کند این سفر ذهنی هیجان انگیز بسیار جذاب شود.
شما در زندگی روزمره در حال زندگی هستید اما فکرتان در آن سفر ذهنی جریان دارد. و همین باعث می‌شود مسائل و موضوعات در زندگی را از دریچۀ همان سفر ذهنی بگذرانید.
هر #کتاب پنجره‌ای برای دیدن دنیا و مسائلش از زوایای مختلف ایجاد می‌کند.
برخی از این پنجره‌ها آن‌قدر ارزشمند هستند که آدم بیشتر دوست دارد از آن به دنیا نگاه کند. شاید برای همین است که یک کتاب را چندین و چند بار می‌خوانیم تا بهتر بتوانیم ببینیم و درک کنیم.
با کتاب‌خواندن، در زندگی روزمره با آدم‌ها زندگی می‌کنیم اما جریان فکری ما در همان سفر ذهنی‌ای است که نویسنده کتاب به راه انداخته. می‌کوشیم در آن سفر ذهنی نقش خود را پیدا کنیم و بفهمیم کجای ماجرا قرار است من وارد صحنه شوم و نقش خودم را ایفا کنم.
به نظرم نقش اصلی تمام کتاب‌ها، خواننده است. این شمایید که نحوه خواندن و برداشتتان از هر کتابی باعث ایجاد تغییری هر چند کوچک در نگاه‌تان می‌شود.
گاهی اوقات هم آن‌قدر از نقش خود، دلخور می‌شویم که دوست داریم این پنجره را ببندیم و به گوشه سکوت خودمان برویم.
این همان سکوت‌هایی است که برایم مقدس‌تر از هر حرف‌زدن و ایجاد نویزی است.
آن‌قدر این سکوت‌ها و در خود رفتن‌ها عزیز هستند که بعد از آن کمک می‌کنند بعضی از مسائل مفاهیم‌شان تغییر کند. ماهیت آن‌ها برایم تغییر کند.
من هر روز می‌کوشم هر چند کوتاه، رابطه‌ام با جنس کلمات کتاب و خویشاوندیم با آن‌ها را حفظ کنم تا مبادا این پنجره‌ها که راه ورود نور به اتاق تاریک ذهنم هستند را ببندم و اسیر بمانم در این خاموشی.
کتاب، بهترین چیزی است که تحمل دنیای عادی را برایم میسر می‌کند. خودم اینجا هستم اما در حال یک سفر ذهنی و کشف اتفاقاتی جدید.
هنر کتاب همین است. چیز های عادی را عادی نگاه نمی‌کند. عمومیت افراد در شبانه‌روز در حال صحبت‌های عادی‌اند. همان‌هایی که ذهن آدم را به عادی بودن تشویق می‌کند. اما کتاب خوب ساده حرف می‌زند اما عادی سخن نمی‌گوید. مسائل و مفاهیم عادی را به شیوه‌ای جدید بحث می‌کند.
به تو می‌آموزاند که متفاوت بیاندیشی.
برای دوست با ارزشی همچون کتاب، که حرف‌های زیاد برای گفتن دارد، وقت بگذار.
بگذار شیرینی‌اش و درد حرف‌هایش در جانت رخنه کند.

چوپون و بیست‌ویکم رمضون ۶۷

این نوشته، خاطرات یکی از نزدیکانه، دوران جوونیش چوپان بوده و فکر کردم نوشتنش حال و هوای اینجا رو یکم عوض می‌کنه:
اصل داستان:

بیست‌ویکم ماه رمضون مثل الان‌ها نبود، خیلی احترام داشت.
یک‌شنبه بود و ۱۸ اردیبهشت سال ۶۷٫ درست سال بعدش می‌رفتم سربازی. ۱۷ سالم بود و نوبت بردن گوسفندا. اونوقت‌ها گوسفندها رو که می‌بردیم چرا، کل دره پر می‌شد. صوبت ۱۰ تا یا بیست‌تا نبود. بالای ۳۰۰تا بودن. فقط هم گوسفند نبود.
حرمت داشت این روز. صبح پاشدم و با زبون روزه با دوستم اسماعیل راه افتادیم. اسماعیل رو که می‌شناسی؟ همونی که خونه‌شون ته کوچه دهاته. چند قدم اونورترش هم قبرستون. فامیلیم. اصلا توی دهات همه با هم فامیلن. فامیل هم نباشن فامیل می‌شن.
راه‌افتادنی یه تیکه از اون کوکه‌ها (نونای محلی، یه چیزی شبیه فطیر) برداشتم. بابام گفت مگه روزه نیستی؟ چرا با خودت می‌بری؟ باطله. تو قصد خوردنشو داری.

به غرور تازۀ جوونیم بر خورد و گفتم نخیر نمی‌خورم من روزه‌ام و زیرش نمی‌زنم.
خره رو برداشتم و گوسفندارو قاطی کردیم و تازه داشت سفیدی آسمون می‌زد بیرون و هوا روشن می‌شد که راه افتادیم.
طولانی بود. یه چیزی حول و هوش ۱۷ ساعت گشنگی و تشنگی بود و این تعصب که بیست‌ویکم ماه رمضونه. کاری به بزرگ‌تر‌ها نداشتیم، کل ماه رمضون شاید یه روزشم نمی‌گرفتیم ولی انگار این روز از اول توی ذهنمون حک شده بود. ارادت به امام علی بود و ماهم جوون.
نزدیکای ظهر نفسمون برید. نه می‌تونستیم راه بریم، نه از شدت ضعف، جایی رو ببینیم. این خره هم رم کرده بود و فقط میدویید. این وقت‌ها تو هم باید دنبالش می‌دوییدی. معلوم نبود کجا بره و نتونی دستت بهش برسه. ولی توانی نبود. پاهامو می‌کشیدم زمین.
با اسماعیل به این توافق رسیدیم که فقط الان می‌خوریم و دوباره بقیۀ روز رو روزه می‌گیریم. از یه میش سیاه شیر دوشیدیم. شیر این میش خیلی غلیظ می‌شد.

برای جوشوندن شیر هم، یکی از سنگ‌های رودخونه‌ای بدون آهک رو پیدا می‌کردیم و می‌انداختیم توی آتیش، داغ‌داغ که می‌شد برش می‌داشتیم و می‌انداختیم توی کاسۀ شیر و شیر پف می‌کرد میومد بالا و می‌جوشید.
شیر رو با کوکه خوردیم. به حدی غلیظ بود که تا شب هیچی نخوردیم و سر قولمون موندیم.
الان که فکر می‌کنم هر چی روزه درست گرفتم مال همون موقع بود. نه دروغ‌گفتن بلد بودیم نه زیر قولمون‌زدن. اینا زرنگ‌بازی حساب نمی‌شد؛ درست چیزی که این روزها زرنگ‌بازیه و نداشته باشی یه برچسب خنگ‌بودن بهت می‌زنن.
هر سال هم به حرمت این روز، آب رودخونه رو قطع می‌کردن. قطع می‌کردن که منظور اینه از رودخونه بالایی نمیومد که بره به مزارع. می‌انداختن آب رو از رودخونه پایینی و نوبت آبیاری بعد از این روز شروع می‌شد.

یه سال آب رو نبستن. سیل اومد و کل رودخونه شد پر ماسه. آب دیگه از توی رودخونه نمیومد، سر ریز می‌کرد.
سر هر آبیاری کارمون شده بود خالی‌کردن این ماسه‌ها. اما کار یه نفر نبود. بعد از اون هم هر بار باید یکی حواسش می‌بود سر آبیاری که آب درست توی راهش بره. منم که تک‌فرزند بودم و بابای پیر؛ سخت بود هر بار یکی میومد کمک. بعضی وقت‌ها هم بود که نوبت آبیاری نصف شب بود. نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه گوش کنم آب از کجا می‌ره. انگار باید یه نفر توی دوتا جا می‌بود. این اسماعیل هم هر سری میومد سر تقسیم آب می‌نشست خوابش می‌برد.
خلاصه روزهایی بود که خواب می‌چسبید.

اونموقع که ماسه‌ها رو خالی می‌کردیم، مخصوصا یه چاله می‌ذاشتیم این پیرمردها بیوفتن توش و بخندیم. آخه می‌دونی پیرمردها خیلی باحال غر می‌زدن و با لهجه ترکی فحش می‌دادن. تفریحمون بود دیگه. یبارم نشسته بودم توی کوچه و به هیچی هم فکر نمی‌کردم. یه پیرمرد روی خر سوار بود و یه چوب دستش. چوب رو افقی گرفته بود توی دستش، از اینو و اونور خره زده بود بیرون. با شدت زد به خره که راه بره و از در رد بشه که چوبه گیر کرد، خر رد شد ولی پیرمرده نه. باهمون شدتی که زده بود به خره، افتاد زمین. اونجا هم زیاد خندیدم.

آره، باورشون هم این بود که یه سال توی بیست‌ویکم ماه رمضون آب رو نبستید، سیل اومد و رودخونه اینجوری شد.

سحر چند وقت پیش یه کتاب کوچیک آوردی از احمد ملکوتی‌خواه برام، می‌دونم خیلی دوسش داری و اینم می‌دونم که آرزوته یه خونه داشته باشی توی دهات، این متن خیلی به منم چسبید، صفحه ۶۳ کتاب ابوی فدوی نوشته بود:

تو دهات خوراکیا بو نفت می‌داد. لکن خوراکیا تو مغازه شهر، بو خوشمزگی می‌داد. فکر توی این قیاسا بود که ناغافل دعوا شد. سر صف. یه زنه سی و شیش تا النگو دسش بود دیلینگ دیلینگ می‌کرد. شروع کرد فحش و فریاد توامان به آقاهه. به مامانم گفتم چرا این طوری می‌کنه خانومه؟ پیچونمون. لکن ما نپیچیدیم. دو دقیقه بعد دوباره دعوا شد. صاحاب مغازه گفت فقط اونایی که دوتا شیر بیگیرن به‌شون شیر می‌فروشم. ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو ده می‌رفتیم با داداشم نفت بیگیریم سرما نخوریم. دعوا نبود که. تازه نفتم کم بود. تازه هوام سرد بود. تازه یه عالمه‌شون سواد هم نداشتن. بعد عصر حوصله‌مون سر رفت. اذن گرفتیم بریم تو پارک فوتبال. لکن آقام گفت نباس تو پارک بری. بی‌ادبن و اینا. بر من گران آمد. لکن گفتیم بابامونه. خیر و صلاح‌مون رو می‌خواد. غمگینانه رفتیم تو بن‌بست. همه جوجه رنگی داشتن. ما هیچی نداشتیم. اون یکی بچه همسایه اومد در خون‌مون گفت بیا خونه ما بازی. ما توپ سه‌پوسّه‌ام نداشتیم، طرف هواپیما کنترلی داشت. مامانش گفت قایمش کن ورنداره. ما نیابتا به جا زنه به بچهه گفتیم بخواب باقالی. دو دستی ورداری بیاری دم خون‌مون مرا من از کسی چیزی بیگیرم. اون‌وخ خودم سر خود بی‌اجازه بردارم؟

ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو در و دهات که نگاه متمدنانه نبود و در غیاب فرهنگ شهری و مدنی و این زرت و پرتا، هیشکی تو پستوخونه‌هاش چیزی نداشت. همه‌چی «رو» بود. قایم‌کاری قشنگ نبود. مرام، مرام اشتراکی بود. نه از اون کومونیستیاش. از این لوتی گریاش.

هعی خدایا شکرت. کانالتو می‌بینم، هر از گاهی بنویس توش : خدایا شکر بابت همه چی؛ نه به عنوان تیکه به خدا، جدی جدی بنویس. بالاخره فامیلیمون هم شاکرِ یجایی باید نشون بده، خودتم حالت خوب می‌شه.

(چش اوستا 😉 )

#داستان

فیلم پدرخوانده the godfather 1: an offer you can’t refuse

بعضی اوقات که گره کارم کور می‌شود، یا آسانسوری بالارفتن بعضی آدم‌ها می‌بینم با خودم فکر می‌کنم چه می‌شد اگر سهم من هم از این دنیا یک “بند پ” ای قوی بود که اینهمه به مشکل نخورم و قفل‌ها برایم راحت‌تر باز شوند یا دست‌کم، کمتر به تلاش نیاز داشته باشند. منظورم از بند پ، همان پارتی بود.
اما متاسفانه یا خوشبختانه، این بند پ هم در زندگیم وجود ندارد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید ساختنی است. ولی اینکه جای آن‌ها باشم هم خیلی حس خوشایندی نمی‌داد. چون تمام لعنت‌هایی که به آن‌ها فرستاده بودم به خودم باز می‌گشت و چه نفرینی بدتر از اینکه آدم خودش را لعنت کند.
نه آدم مذهبی‌ام و نه مذهب‌زده. یکبار دلم به رنج آمد و گفتم چرا کسی پارتی ما نمی‌شود و شروع کردم به غر زدن. این دوست ما که تنها امر به معروف و نهی از منکر من در جانش نهفته بود، گفت بگذار پارتی‌ات خدا باشد. حرفش لوس بود اما چسبید.
گذشت و بعدها در دانشگاه دیدم برخی اساتید باوجدان، پارتی کسانی می‌شوند که واقعا توانایی انجام کاری را دارند و بهشان کمک می‌کنند. آن‌جا یکم افکارم نرم‌تر یا smoothتر شد. (از طرفی داشتیم اساتیدی که سنگ می‌انداختند اما از حق نگذریم خیلی‌ها کمک می‌کنند و خوشحال‌اند بابت همین کمک)
با دیدن فیلم the godfather این جریان فکری‌ام دوباره جوشید. بیایید در مورد فیلم گپ بزنیم:
چند وقت پیش آقای رضا سنگ‌سفیدی عزیز، لطف کردند و pdfای فرستادند که هشت فیلم با نظرات خود ایشون معرفی شده بود تا ببینم.
من هم که زیاد اهل فیلم و فیلم‌بازی نبودم ولی دوست داشتم سهم جدی‌تری به فیلم‌های خوب بدهم و بیشتر نگاهم به این دنیای جالب بیوفتد، از فرصت استفاده کردم و اولین فیلم را دیدم به اسم the godfather 1 یا به فارسی پدرخوانده ۱
فیلم در نیویورک و پدرخوانده همان “دون کورلئونه” است. این مرد به طرز عجیبی برایم دوست‌داشتنی است. فک جلو آمده و سیبیل خاص خودش ماند در خاطرم. آدم با محبتی است اما پدرخوانده بودنش بخاطر این است که رئیس یک خانواده مافیایی است.
فیلم به شدت جالب بود! برعکس خیلی از فیلم‌های خالی از روح، تمام چهره‌ها احساس داشتند. سادگی صورت‌هایشان اولین چیزی بود که به چشمم آمد. شاید به این دلیل که فیلم ساخته اواخر دهۀ ۴۰ است این سادگی حفظ شده؛ بازیگرها خیلی به فکر عمل‌های زیبایی نبودند. وگرنه اکثر فیلم‌های امروزی، بازیگرها و نقاشی‌های روی صورت‌شان و عمل‌های بی‌دلیل و مفت، جای آنکه بیشتر روح بخشد، آن‌را گرفته و سخت می‌شود ارتباط برقرار کرد. گویی بیشتر دیدنشان، تصور یک باربی و آدمی با ظاهر بی‌نقص را خلق می‌کند و کم‌کم تخم این تصور کاشته‌شده در ذهن آدم رشد می‌کند، شاید هم برای همین است که روز به روز، شاهد شبیه‌تر شدن قیافه آدم‌ها به یکدیگریم.
بعید نیست که در چندین سال آینده دماغ فابریک‌های ایران به تعداد انگشت‌های یک دست برسند و چهره‌هایمان بیشتر از کره‌ای‌ها و ژاپنی‌ها شبیه هم شود.
این روسای خانواده‌های مافیایی درون فیلم، سیاستمداران را به راحتی پول خورد درون جیبشان، جابه‌جا می‌کنند. ابزار کارشان قدرت و نفوذشان است.
با اینکه فکر می‌کنیم خیلی از روزنامه‌ها و رسانه‌ها، طرفدار آزادی‌اند، از آن‌هایی می‌نویسند که این باندها معرفی می‌کنند.
کسانی هم که دنبال‌کننده این خزعبلات هستند، آزادند! اما آزادی‌ای که حدودش را همین باندها معرفی می‌کنند. یا بهتر بگویم: آزادی درون حصار آن‌ها.
خیلی از ماها در طول روز درون همین حصارها زندگی می‌کنیم و ادعای آزادی هم داریم.
تلخ شد. بگذریم.
پدرخوانده برای ارتقا و پیشرفت فرزندانش هر کاری می‌کند. همان بند پ بچه‌هایش است.
“مایکل” پسرِ پدرخوانده و دانشگاهی است که خیلی مشتاق درگیرشدن با این شغل خانوادگی نیست اما جایی از فیلم پدرخوانده تیر می‌خورد و “مایکل” وارد ماجرا می‌شود.
در جایی مایکل عاشق دختری روستایی می‌شود و ازدواج می‌کند. آن‌جایی که دخترک به خاطر غلط های مایکل کشته شد، این جملۀ همیشگی باز به سرم زد: «ازدواج با آدمیزاد اشتباست.»
خلاصه، فیلم برنده اسکار شده است و کمی قدیمی است اما نه تنها چیزی از زیبایی و جذابیتش کم نکرده، بلکه بیشتر دلچسب‌ترش کرده است.
در آخر هم، ممنون از رضای عزیز که با حوصله این پی‌دی‌اف را نوشتند. به قول خود پدرخوانده، یه پیشنهادی دادن که نتونستم رد کنم. اگر شما هم فیلم تاثیرگذاری دیدید معرفی کنید. شاید با دیدنش دنیایی جدیدتر در ذهنم جان گرفت.

#فیلم

تفکرات یک آدم تب‌دار

یجوری سرما خوردم که توی تاریخ بنویسن. دراز کشیدم وسط اتاق. مامانم آشپرخونه و بابام خوابیده. از اون معدود روزای جمعه‌اس که همه بعداز ظهری خونه‌ان. نه برای مامانم قوتی مونده که شروع کنه به انرژی دادن و بحث‌های اینکه آدم باس مفید باشه، نه برای بابام که علم ببافه. اما من هنوز مشغولم. خیالات. منتظرم بابام بگه جمع کنید بریم ده. بعد نیسان آبی بیاد و اثاث رو بار بزنیم و بریم همون دهی که آرزومه زندگی توش. به قول احمد ملکوتی‌خواه، به اندازۀ کافی بودم قاطی این جماعت متمدن جامعه مدنیِ دانای آکنده از فرهنگ شهرنشینی‌ای که کرامت انسانی ازشون می‌پاشه. می‌خوام برم قاطی گرگ و سگای ذاتی. حیوونایی که از اول حیوون بودن.

ولی بابام تا حالا این حرف رو نزده، فقط می‌گه کی سر و سامون می‌گیرید تا من و مامانت برگردیم. اصلا از اول تولدم طلسم شدم.

آدم و حوا حالشون رو کردن بعد روندنشون از بهشت. آخرشم یسری از آدمیزادا تاوانشو پس دادن نه همه. حالا هم که می‌خوایم بگیم خدایا غلط کردیم و یه کنترل زد بزنیم، بابام نمی‌ذاره.

خدایا این mode بهر تماشابودن رو از روی ما بردار.

معلومه تب دارم؟

#طنز تلخ

 

در ستایش خریت در کمیت

می‌خواست نتیجه بگیرد. در همان یکی دو دفعه اول.

حرف‌هایی از تلاش‌کردن هم شنیده بود. توقع نتیجه در همان دفعات ابتدایی را داشت.

نمی‌دانست با یکی دوبار تلاش کردن، نطفۀ کار بسته نمی‌شود.

نمی‌دانست تداوم روح می‌بخشد.

نمی‌دانست بحث هوشمندی در کار، برای کسانی است که پرکاری را طی کرده‌اند و حالا می‌خواهند این پرکاری را مدرن‌تر کنند و بهبود ببخشند.

نمی‌دانست که این تداوم در همان کارهای ساده است که آدم‌ها را متمایز می‌کند.

نمی‌دانست حق خسته‌شدن برای کسانی است که از این پرکاری عبور کرده‌اند.

کتاب‌‌ زیاد می‌خواند اما تکان نمی‌خورد.

او به درجا زدن عادت کرده بود!

حاصل این درجازدن‌ها، اوج‌گرفتن اعتیادهای منفی در زندگی‌اش بود: چک‌کردن صفحات اجتماعی مزخرف، دنبال‌کردن اخبار بی‌خود، وقت‌گذرانی با آدم‌های نامربوط و…

به قول آقای شاهین کلانتری، باید از کمیت گذشت تا به کیفیت رسید.

توهم شکست در همان دفعات اول را نزنیم.