دست‌نوشته

حاشیه‌هایی بدون متن

۲ دیدگاه

این نوشته سر و تهی ندارد، کسی مانند میلو (گربه‌ام) روی خاطرات و فکرهای در سرم راه رفته و دکمه‌ها را قر و قاتی زده تا این نوشته سر بگیرد. یا شاید هم تاثیر خواندن کتاب خشم و هیاهو ویلیام فاکنر است. هفته‌ی گذشته، هفته‌ی پر زحمتی بود و برای خستگی در کردن این رمان را برداشتم و تصمیم گرفتم سه روزی دست به لپ تاب نزنم. بعد از اینکه دو فصل اول تمام شد فهمیدم فصل اول رمان از زبان یک دیوانه بوده. زمان داستان را پیدا نمی‌کردی ولی با همه‌ی این‌ها نمی‌دانم چرا انقدر از این کتاب خوشم آمد و همان سه روز هفتاد درصدش را خواندم.

مامان دارد برای رفتن به قله‌ی دماوند کوله‌اش را جمع می‌کند.

پرسید: «چای میخوری؟»

ماگ را روی میز می‌گذارد و درجا سر می‌کشم، حالا زبانم سوخته، حرف زدن برایم سخت است. درگیر نوشتن نمیدانم چه چیزی در کدام سوراخ سنبه‌ای بودم که حواسم نبود.

۲۴ ساعت می‌گذرد که رفته، چه ورزش سختی. لذتش در چیست؟ همین منظره و کوه با ارتفاع پایین‌تر را copy paste کرده‌اند. انگار سوال را در صورت خودم کوبیدند. لذت هر روز باشگاه رفتنت در چیست؟ لذتش در خودش است، نیست؟ چرا هست.

گروه را چک می‌کنم، فردا دستگاه آنالیز در باشگاست، تست بدهم؟

شمع تولد ۳۰ سالگی را فوت کردم، هری پاتر گذاشتم و یکی از کیک‌ها را تنهایی بلعیدم. صبح ناشتا آنالیز بودم، «تبریک، یک کیلو عضله اضافه کردید، ۴ درصد چربی کم کردید.» و تنها چیزی که فکرم رسید این بود که شاید دلیل اینکه کولر را مدام خاموش می‌کنم، شبیه باباها شدنم نیست، همین چند درصد چربی کار خودش را کرده. در آینه‌های باشگاه در حال تقویت خودشیفتگی و کیف کردن از دیدن رد عضلات و خط ها بودم تا اینکه خانمی که اخیرا در رختکن سلام و احوال پرسی داشتیم با آن جثه‌ی بزرگش یک طرفه از دستم گرفت و گفت: «یکم غذا بخور هیچی ازت نمونده.» . تا الان هر کسی می‌پرسید اگر اینترنت نبود شغلت چه بود؟ جوابم این بود که از دار دنیا یک وانت به نامم هست همان را برمی‌دارم و گوجه می‌فروشم. بعد فکر می‌کردم اگر باشگاه را ادامه دهم چنان گولاخ شوم که شغل شرخری را انتخاب کنم تا اینکه این خانم تمام فکرها و رویاها را پودر کرد، همین که الان نمی‌گوید بچه بیا بین هر ست وزنه‌ها را جمع کن باید شاکر باشم و بگذرم.

به حرف‌های دکتر مکری فکر می‌کنم:

مجری: «اگر بتونید زندگیتون رو به عقب برگردونین از جایی یا سنی شروع کنین از چه سنی شروع میکنین؟»

دکتر مکری: «فکر می‌کنم سی، شاید هم ۳۵ ، دلیلش هم اینه حس میکنم تازه تمرکزم رو روی یکسری چیزها گذاشتم خیلی تمرکزم پخش بود ای کاش همین مسیر مطالعه منسجم، مکتوب کردن رو از اون زمان گذاشته بودم و الان حس میکنم زمان زیادی از دست رفته.»

میلو سرش را روی کیبورد گذاشته، به تمنا و خواهش نوازشی دستش را دراز کرده.

دوست دارم از گفته‌ی مکری در مقیاس خودم الهام بگیرم. نوشتن در حد خودم، بهترین دوست‌ها و عمیق‌ترین فکرها را به من در دهه‌ی گذشته بخشیده است. با اینکه این وبلاگ در حد نوشته‌های روزمره باقی مانده ولی جهت بخش بوده، این‌ها را موقع خواندن پست محمدرضا شعبانعلی در مورد وبلاگ‌نویسی هم برایم تداعی می‌شد.

Image: Still Life with a Cat and a Lobster (1735) — Jean-Baptiste-Siméon Chardin

توی کانال تلگرام لینک پستای جدید و چیزهای دیگه که برام جالبه رو میذارم :)

پست‌های مرتبط:

۲ دیدگاه. Leave new

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست