Everything is fucked یا به چی باید امید داشت؟ بخش اول

در تاکسی نشستم. از زبان رادیو، جوانکی می‌گوید: چرا امکانات ندارم؟ اینهمه درس خوندم ولی… پیرمرد جواب می‌دهد: اگر امنیت در این مملکت نبود، همان درس هم نمی‌توانستی بخوانی. جوان به دنبال جواب سوال‌های دیگر برای مشکلاتش است اما در هر دفعه همان جواب را می‌گیرد، اگر امنیت نبود، هیچ *هی نمی‌شدی، ما نسبت به […]

م ا د ر

من نه مثل تو از مستقیم کارکردن با آدم‌ها خوشم می‌آید، نه مثل تو ورزشکارم، نه مثل تو مذاکره‌کننده‌ی خوبی.آخرین باری که توانستم سر منافعم درست صحبت کنم، سه هفته پیش بود که می‌خواستم با بستنی خودم را خفه کنم. به شیرینی فروش سعی می‌کردم بفهمانم اگر کنار بستنی‌ام چند نون حصیری بگذارید، هزار واحد […]

واقعیت، خطی نیست

با چندین بخیه محصول دندون عقل، کاسه‌ی حلیم را می‌کشم جلویم، قاشق کوچک را از جیبم بیرون می‌آورم که شروع کنم تا ان‌شاالله فردا این موقع خوردن حلیم را تمام کرده باشم. به این فکر می‌کنم که چقدر نوشتن سخت می‌شود وقتی نمی‌نویسی تا اراجیف درون ذهنت یک‌جا خالی شود بلکه یک کلمه به‌درد بخور […]

دوست داشتن، آن طور که باید

در زندگی همیشه احترام‌گذاشتن از دوست‌داشتن برایم بالاتر بوده و هست. جدای از اینکه با آن‌ها مخالفم یا موافق. ویلیام گلاسر زمانی نوشته بود یک نفر فقط کنترل رفتار خودش را دارد و اینجا آدم‌ها فقط در حال رد و بدل کردن اطلاعات‌اند. اینکه چطور با این اطلاعات می‌توان برخورد کرد انتخاب خودِ آدم‌هاست. می‌گفت […]

کالالوچ | اصرار برای زندگی‌کردن

اسمش را گذاشته‌اند درخت زندگی. در ساحلی به اسم کالالوچ در واشنگتن است. اینکه کجای دنیا بیوفتد تصمیم و اختیار خودش نبوده مثل ماها. ولی همه متعجبند چگونه بدونِ خاک، انقدر میل به زندگی و زیستن دارد؟ از دور که نگاه می‌کنی انگار ریشه‌ها یکدیگر را سفت بغل کردند تا تنه را حفظ کنند. تنها […]

دروغی‌تر از واقعیت‌های ساختگی

با خودم قول گذاشته بودم در اینجا حرف از رشد بزنم و داد بزنم که آن ساختنی است و باید دست به کار شد؛ نق نزنم. نمی‌گویم هنوز امید ندارم، کلی کار در سرم ریخته و با تمام توان مشغول هر کدامم. ولی توقع دارم هوای من‌های بیست‌وچند ساله را بیشتر داشته باشند و این […]

امروز، امتداد دیروز نیست که فردا تکمیلش کند

عادتی دارم، هر شب مهم‌ترین اتفاقات و احساسات روزم را در چند خط خلاصه می‌کنم و تصویر می‌کنم توی یک دفتر. تا قبل از امشب فکر می‌کردم هر روز ادامه‌ی دیروز است و هر فردایی قرار است نسخه‌ی تکمیل‌شده‌ی امروز باشد اما امشب در آن نوشتم:‌مادری دارم که عادت سبز درخت را در تن خود […]