روند را معکوس کن، برای انگیزه‌یافتن اول کار کن

چرا به این روندِ اول انگیزه بعد کار، برعکس نگاه نمی‌کنیم؟

یعنی کار کنیم تا انگیزه پیدا کنیم.

کار اصلی مغز، پیشرفت ما نیست، کار اصلی مغز، حفظ انرژی است. برای همین یک‌جا نشستن و فکر کردن، ممکن است تصویرهایی بسازد تا شروع را سخت جلوه دهد یا موانعی را بیافریند که در دنیای واقعی و روندِ کار به آن اصلا برخورد نکنیم.

حین کار هم می‌توان فکر کرد، اما یک جا نشستن و فکرکردن، راکد بودن را به همراه می‌آورد. شروع را سخت می‌کند. بی‌خودی موانعی را می‌سازد که اصلا وجود خارجی ندارند یا یک ده‌هزارم هم احتمال ندارد اتفاق بیافتند.

صرفِ کار‌کردن و حرکت لاک‌پشتی، انگیزه می‌آفریند. چرا؟ چون حین کارکردن تازه متوجه می‌شویم که حل بسیاری از مسائل ساده‌تر از چیزی است که در فکر ما بوده. چون به ایده‌های مختلفی برخورد می‌کنیم که بیشتر واقعیت دارند و  باعث می‌شوند خروجی ما موثرتر باشد.

از طرفی پیشرفت‌های کوچک کوچک، نقشه‌ی راه ما را ترسیم می‌کنند. یک فلوچارتی را پر می‌کند که کم‌کم آینده‌ی حرکت ما را مشخص می‌کند.

چه کاری باید کرد؟

باید تا می‌توانیم، شروع را ساده کنیم، شکست را هم راحت‌تر در آغوش بگیریم، خستگی را دوست داشته باشیم.

خستگی ناشی از انجام‌دادن یک کار، شیرین‌تر است یا خستگی ناشی از فکرکردن‌های زیاد؟

آسان‌کردن شروع

همه‌ی ما تنبلیم، هر کس به نوبه‌ی خود. اما اولین راه ساده‌کردن شروع این است که دست از سرزنش برداریم، و فقط سعی کنیم یک پومودورو یا نیم ساعت، وقت بگذاریم روی مساله و یا کاری که داریم.

نیم‌ساعت به هیچ چیز، جز آن مساله نپردازیم. کاری برایش انجام دهیم. خودمان را در معرض عمل‌کردن قرار دهیم؛ حتی اگر نمی‌دانیم چه کاری می‌خواهیم بکنیم.

همین نیم‌ساعت‌ها موتور خیلی از ماها را روشن می‌کند و باعث ادامه‌ی کار می‌شود.

بحث اراده و هوشمندی در کار و این چیزها را شده برای چند دقیقه بگذارید کنار و صرفا شروع کنید، کاری انجام دهید.

قبلا در مورد ستایش خریت در کمیت حرف زده بودیم که چقدر کمیت در پیش‌بردن کیفیت موثر است. آن بیرون، مدرس‌های کاسب زیادی هستند که از صبح تا شب در گوش من و تو بخوانند که هوشمندی، اولین اصل است. اما واقعیت این است، اولین اصل، کارکردن است. ما باید چندین ساعت، چندین شکست را رد کنیم تا بعد تصمیم بگیریم که نتیجه بخش هست یا خیر. در غیر این صورت، هنر نتیجه‌گرفتن را نخواهیم داشت.

 

رنگ گذشته

اگر از گذشته ی خودمان ناراضی هستیم، بهترین کاری که می‌توان کرد این است که زمانِ حالِ بهتری بسازیم تا گذشته‌ای که در آینده به آن نگاه خواهیم کرد، قابل ستایش باشد و کمتر رنگ حسرت به خود بگیرد.

گاهی اوقات دوست دارم یک گوشه بنشینم و به خودم بگویم: تنها ترس تو باید این باشد که توان خودت را در کاری نگذاشته باشی وگرنه موفقیت آدمیزاد به هزار و یک چیز دیگر بستگی دارد که خیلی هم در دسترس تو نیست.

به خودم بگویم شبیه مارک زاکربرگ بودند کسانی که کدهای بیشتر زدند، فیسبوک‌های بهتر ساختند اما نشد که بشود.

به قول آقا معلم آدم فقط یک‌جا باید به خودش جواب پس بدهد، آن‌هم خودش در لحظه مرگ.

می‌خواهم آن لحظه بگویم که من حداقل در بیشترِ مواقع، توانِ خودم را چه از لحاظ فکری چه از لحاظ جسمی، گذاشتم و این حرفی که می‎زنم آن لحظه قابل لمس باشد.

درست بودن الزاما به معنای مفید بودن نیست

به نقطه‌ای رسیدیم که تعداد کتاب‌های موفقیت به چاپ رسیده از تعداد آدم‌های موفق بیشتر است.

روز به روز هم به تعداد مدرسین و افرادی که ادعایی دارند یا ایده‌ و روشی پیدا کردند برای بهترزندگی‌کردن، افزوده می‌شود.

شاید همگی این‌ها درست باشد، اما چیزی که برای انسان امروزی بیشتر به درد می‌خورد، فهم “مفید” و “غیر مفید” است تا “درست” و “نادرست”

هر کسی یک چیزی را امتحان کرده و شاید این وسط لباسی دوخته که تن زندگی‌اش شده و زندگی‌اش برازنده‌تر شده، حالا به راحتی می‌تواند صدایش را به گوش همه برساند.

اینجا، رسانه هم به کمک آدمی می‌آید؛ این روزها هر کسی به راحتی می‌تواند رسانه خودش را داشته باشد.

حساب کردید در طول یک روز چقدر حرف و ایده به گوش‌مان می‌رسد؟

ممکن است هزار و یک راه درست جلوی پای آدم باشند برای انجام دادن، اما برای ما مفید نباشند.

مثلا: چگونه تندخوانی یاد بگیریم؟ چگونه صد کتاب در طول یک سال بخوانیم؟ 

اما واقعا اندازه زندگی‌مان می‌دانیم که بتوانیم دنبال لباس مناسب برایش باشیم؟

واقعا توانستیم در پایین‌ترین سطح، با کتاب راحت باشیم که حالا به دنبال تندخوانی یا خواندن صد کتاب در سال باشیم؟

اگر هر روز، به جای مفید و غیر مفید بودن، دنبال راهکارهای درست و غلطی باشیم که به دست‌مان می‌رسد، نتیجه‌ای ندارد جز اینکه روز به روز بیشتر و بیشتر می‌خواهیم.

اینکه آدم تلاش کند در یکی دو حوزه آدم حسابی شود مشکلی نیست، ولی کاری که داریم می‌کنیم این است که می‌خواهیم در همه‌ی حوزه‌ها بهتر شویم.

از توهم دست برداریم، توان و انرژی و وقت ما محدودتر از این‌هاست که در همه حوزه‌ها “بیشتر” بخواهیم.

دنیای مُد، دنیای تبلیغات همگی ما را وسوسه می‌کند، این بیشتر و بیشتر خواستن‌ها، فلج‌مان می‌کند.

ما پیش از هر چیزی آدمیم نه یک ربات. آدمی که دارای محدودیت‌ است. محدودیت زمان، انرژی، تمرکز و…

چیزی که من به شخصه دیدم، این بوده که وقتی تلاش می‌کنیم تا تمرکزمان به یکی یا دو حوزه معطوف شود، خود به خود میانگین باقی حوزه‌ها هم بالا می‌رود. شاید بخاطر پیداکردن اعتماد به نفس در کنار عزت‌نفس است یا شایدم لذت چشیدن نتیجه‌گرفتن است که به باقی زندگی سوخت می‌رساند.

الگو برداری در ساده‌ترین شکل

متمم، حتی خبرنامه‌هایش هم منبعی از تولید محتواست. از آن محتواهایی که آدم یاد می‌گیرد. همیشه با احتیاط خبرنامه متمم را باز می‌کنم. اکثرا سعی می‌کنم زمانی باشد که قشنگ حوصله‌ی مرور تک‌تک مطالبش را داشته باشم.

اولِ هر خبرنامه یک جمله کوتاه، یک نقل‌وقول دارد. جملات کوتاه برای من مثل یک قلاب‌اند که در ذهنم می‌چرخند و بین انبوه مطالب خاک‌خورده یکی را بیرون می‌کشند تا بیشتر درباره‌شان فکر کنم. ممکن است هر بار که گذرم به این مطالب خاک‌خورده می‌خورد با زاویه‌ای دیگر به آن نگاه کنم. چون باور دارم آدمیزاد پویاست. لزوما به اندیشه‌ای که امروز معتقد است چند روز بعد نیست.

این‌بار در خبرنامه متمم این جمله آمده بود:

وقتی با نویسنده‌ای مواجه شدید که واقعاً حرفی برای گفتن به شما دارد؛ هر چه را هر جا نوشته بیابید و بخوانید. این شیوه در مقایسه با پراکنده‌خوانی از اینجا و آنجا، عمیق‌تر و اثرگذارتر است. پس از خواندن تمام نوشته‌های آن نویسنده، به سراغ نوشته‌های کسانی بروید که روی آن نویسنده تأثیرگذار بوده‌اند؛ یا آن‌ها که نوشته‌ها و گفتارشان به کارهای او ربط دارد. با این شیوه، آجر به آجر دنیای شما به شکل حیرت انگیزی روی هم بنا می‌شود.  -جوزف کمبل

قبلا هم چنین حرفی را از آستین کلئون در پی ولگردی بین کتاب‌ها خوانده بودم:

مارسل دوشان می‌گفت «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارم.» این در واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه است- اگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکر- نویسنده، هنرمند، اکتیویست، الگو- را که عاشقش هستید خوب بجَوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص را که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره آن‌ها دربیابید. این کار را هر چند بار که می‌توانید تکرار کنید.

همه این‌ها داشت یک حرف را برایم فریاد می‌زد:

اگر می‌خواهی فردا روزی شبیه آن نویسنده‌ای فکر کنی که عاشقشی کافی است این نویسنده را بگذاری شاخه اصلی درخت، بعد کارهایش و نوشته‌هایش را یکی یکی بخوان، یعنی این شاخه اصلی را پربارتر کن، بعد جلوتر که رفتی بگرد ببین روی این نویسنده چه کسانی تاثیر گذار بودند، حالا یک شاخه دیگر به این درخت اضافه کن، و همینطور برو جلو.  به ازای هر آدمِ تاثیرگذارِ این نویسنده شاخه اضافه کن و کارهای‌شان را دنبال کن. حالا که درختت تنومند شد، وقت‌اش است که شاخه خودت را بسازی!

جالب این ‌جا است که تو بعد از ساختن این شاخه دیگر شبیه آن نویسنده نیستی! تو ترکیبی هستی از قبلی‌ها. و این ترکیبی بودن خودش یک منحصر به فرد بودن است. در نهایت تو شبیه کسی نمی‌شوی، تو خاصی!

 

۹ چیز کوچک که بزرگترین تاثیر در تغییر سلیقه‌ زندگیم را داشت

بعد از خواندن این مقاله آقای ادریس میرویسی داشتم فکر می‌کردم مطمئنا توی عوض‌شدن سلیقه آدم هزار و یک دلیل شاید باشد که نخواهد پنج سال بعد را همان هدف‌ها و آرزوهای پنج سال پیشش را داشته باشد، یا اینکه آدم کلا توی این پنج سال عوض شود. من به این اعتقاد دارم که یکسری اتفاقات و رخدادها می‌افتند و حالا یا آهسته آهسته و یا به یکباره زندگی آدم را زیر و رو می‌کنند. DNA آدم را عوض می‌کنند. آدم قبلش با بعدش فرق دارد.

به نقطه‌ای می‌رسد که حتی ورژن پنج سال پیشش را فحش بدهد که این چه زندگی‌ای است برایم ساختی یا اینکه یک تشکر کند. از آن حس‌های رشد و رضایت.

به هر حال، من سحرشاکرِ امروزی از پنج سال پیش خودم بخاطر یکسری کارها شاکرم! همه‌اش درست نیست، همه‌اش هم انسانی نیست هنوز هم برای برخی‌شان کمی وجدان‌درد دارم. همه‌ قابل پخش نیست و مطمئنا از همه هم آگاهی ندارم. چون خیلی چیزها ناآگاهانه زندگی ادمیزاد را تغییر میدهند. آنقدر آهسته آدم متوجه‌ نیست. مثل عینکی که از صبح تا شب روی چشمانم هست ولی حسش نمی‌کنم و حتی بعضی اوقات موقع خواب هم یادم می‌رود آن را بردارم.

برخی چیزهای کوچکی که در تغییر سلیقه‌ام تاثیر داشتند و من خبر دارم و ممنون‌شانم، این‌ها بودند:

۱-

تایپ ده‌انگشتی: من حتی آن موقع هم نمی‌نوشتم! اولین وبلاگی هم که اولین نوشته‌ام را منتشر کردم همین سایت بود، نه وبلاگی داشتم نه عقلم می‌کشید ولی یادم نیست ایده‌اش از کجای زندگیم سبز شد! (سایت داشتم ولی هیچوقت پرُ نشد و به گورستان رفت!)

۲-

سرچ کردن در گوگل به زبان انگلیسی: تازه اینجا بود که فهمیدم خیلی از مقاله‌هایی که می‌خوانم نشخوارشده همین مقالات انگلیسی است. می‌دانید تازه فهمیده بودم خیلی چیزهایی که به خورد خودم می‌دهم دست دوم است! سرچ انگلیسی کلا برایم یک دنیا و جهان دیگری بود. جالب‌تر اینکه زبانم نه فقط در حد بد بلکه افتضاح بود. ولی پیداکردن دنیای جدید کلا حواسم را از ناتوانی‌ در زبان پرت کرده بود. بعد از آن گوگل صمیمی‌ترین دوستم شد. دوستی که بیشتر از سایرین در کنارم ماند. هر روز در مورد سرچ پیشرفته و اینکه چطور صاف بزنم توی هدف، می‌خواندم و تمرین می‌کردم. گوگل بزرگترین و صمیمی‌ترین دوست من است.

۳-

دزدیدن کتاب از آمازون: بچه بودم و نادان! تعارف را بگذاریم کنار!!! نادانی شیرینی بود هرچند آموزشش اصلا خوب نیست( یا بلدید رو نمی‌کنید) اما روزی که پیداکردم چگونه کتاب‌های پرفروش آمازون یا به اصطلاح best sellerها را پیدا کنم و بعد هم نسخه pdf کتاب‌ها را رایگان دانلود کنم، مزه عجیبی داشت و کلا معتاد کتاب‌های خوب شدم. بعدها از این کارم دست کشیدم، مثل بچه آدم پول تو جیبی را جمع می‌کردم و نسخه kindle را می‌خریدم. آن‌ها هم که نمی‌شد بیخیال می‌شدم چون اطرافم پر از کتاب‌های خوب بود! این را گفتم جهت اینکه بگویم آدم شدم.

۴-

شروع وبلاگ‌نویسی: وبلاگ‌نویسی برای من یک لذت همراه با احساس گناه است. گاهی نمی‌توانم به روزش کنم، یا درست نمی‌توانم حرفم را بزنم یا بعضی روزها که حرفم در فایل باقی می‌ماند و منتشر نمی‌شود، این لحظات جزء تلخی‌های وبلاگ‌نویسی است ولی شیرینی‌هایش پیداکردن دوستان ناب، کامیونیتی‌های جدید، تجربیات جدید که شاید در دنیای جدید برایم اتفاق نمی‌افتاد، بود. وبلاگ‌نویسی کاری است که ایمان قوی دارم حتی سحر هشتاد ساله هم دوست دارد ادامه‌اش بدهد.

۵-

آشنایی با محمدرضا شعبانعلی: اینجا نقطه عطف زندگی من بود. تمام حرف‌ها و گفته‌ها و نوشته‌های محمدرضا گوشت می‌شد می‌چسبید به استخوان. دیگر کم‌کم خیلی از رفاقت‌ها و روزمرگی‌های لذت‌بخش زندگی‌ام رنگ می‌باختن. یک پوچی یک بی‌معنایی عجیبی در برخی کارهام می‌دیدم و همین هم باعث شد خیلی از کارهایی که می‌کردم از چشمم بیافتد. و چیزهای جالب‌تر و آدم‌های پرمغزتر (!) جایگزین شوند.

۶-

متمم: راستش را بخواهید دانشگاهی است که دوستش دارم ولی هنوز در آن گیجم! عاشق تجربیات و نظرات افرادی هستم که زیر پست‌هایشان کامنت می‌گذارند. متمم برایم دانشگاهی است که تجربه را می‌آموزد.

۷-

پخش‌کردن بروشورهای تبلیغاتی: سخت‌ترین کار عمرم بود، یکجای مغزم درد می‌کرد. نمی‌دانم دقیقا کجا، ولی دقیقا همانجایی بوده که خجالتی بوده! جرات حرف‌زدن صریح و رک را آنجا پیدا کردم. همه این حرف را می‌زنیم که نظرات دیگران در زندگی مهم نیست. ولی انگار یکسری کارها را باید بکنی تا به خودت اثبات کنی که واقعا مهم نیست.

۸-

دانشگاه: من درس و مشق را دوست داشتم، سروکله‌زدن با مسائل ریاضی و دیفرانسیل را واقعا دوست داشتم. شاید هم دوست داشتنِ خودآزاری بود، اما حل یک سوال انرژی عجیبی بهم می‌داد. بعضی‌ها خسته می‌شدند اما برایم انرژی‌زا بود. دانشگاه از هرچه درس و کتاب و پژوهش و استاد بود، بیزارم کرد. شاید هم ناشی از حال‌وهوای این روزهایم است اما سحرِ امروز دیگر درس و کتاب را دوست ندارد. به هیچ عنوان. برای این یکی بابت این ممنونم که جلوی خریت من برای ادامه تحصیل در ارشد همین رشته را گرفت.

۹-

یادنگرفتن رانندگی: خیلی ازش مطمئن نیستم چون وقتی می‌توانم بگویم یادنگرفتن رانندگی برایم تاثیر گذار بوده که رانندگی را یاد بگیرم! من هنوز مزه رطب را نچشیدم که نظرم را در مورد قبل از یادگرفتنش بنویسم، کلا تجربیات خیلی کمی از رانندگی دارم. با قول یک ماشین دانشگاه قبول شدم، اما بعد از اعلام نتایج پدرم با اشاره به فرقون ته حیاط خاطر نشان کرد که بنده خدا بنایی که اینجا را می‌ساخت فرقونش یادش رفته، ببین به کارت می‌آید یانه. بعد از آن هم بجای یادگرفتن لایی‌کشیدن در اتوبان و خیابان‌ها، در مترو لایی می‌کشیدم. ولی مترو برایم جایی بود که در آن درس خواندم، درس پاس کردم و کتاب‌های زیادی را در مترو تمام کردم. کلا راه، و این پیاده‌روی‌های طولانی، منبع خیلی تاثیرگذاری برای خلوت‌کردن با خودم بود. هیچ‌چیز به اندازه پیاده‌روی بعد از خواندن یک کتاب یا یک فیلمِ خوب، مزه نمی‌دهد. من تنبلم اگر رانندگی بلد بودم، هیچوقت این همه مسافت پیاده نمی‌رفتم.

باز هم تاکید می‌کنم که آدمیزاد از همه اتفاق‌ها خبر ندارد. خیلی از همین اتفاقات چنان آهسته جریان می‌یابند و ما را عوض می‌کنند که خبر نداریم ولی این‌ها چیزهای کوچکی بود که تاثیرات بزرگ در زندگیم گذاشت.

چیزهای کوچک که زندگی شما را تغییر داد چه بودند؟ بگویید یاد بگیریم. رنگی تازه به زندگی ببخشیم.

آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)

چیزی به اسم زندگی

سحرِ بیست‌‌وچند ساله‌ی امروز، زندگی را جاده مستقیمی نمی‌بیند که با یک بسم‌الله شروع شود و با یک صلوات تمام شود. جاده‌ای که شروعش را برایش جشن می‌گیرند و پایانش را عزایی گذرا.

جاده‌ای که هر یک سال که از شروعش می‌گذرد، تولد می‌نامند. انگار در فکرش کاشته شده که تولد نقطه‌ای است که بایستد و مسیر رفته را ببیند. شاید هم دو ایستگاهِ تولد، باهم فاصله چندانی نداشته باشند و مسیری را نپیموده باشد.

اصلا زندگی را جاده نمی‌بیند- هر چند که زود می‌گذرد- بلکه زندگی را مسیری پروپیچ خم می‌انگارد که مقصدی برایش تعریف نکرده؛ فقط از این مسیر انتظاراتی دارد و پی برآوردن این انتظارات، در حال پیمودن آن است و تمام تلاشش را می‌کند تا فریب مقصد را نخورد و از مسیر و اتفاقات نیز لذت ببرد، درس بگیرد. هرچند که برخی لذت‌بخش نیستند.

مسیر را طی می‌کنیم و در انتها چیزی که می‌ماند، همان طرز فکر و برداشت ماست از همه‌چیزی که در طی مسیر آموختیم و تاثیر گرفتیم.

سحرک نقطه تولد را جایی می‌نامد که کاری کرده باشد تا پیمودن باقی مسیر مثل پیمودن قبلش نباشد. ارزشی خلق کرده باشد. چیزی به این مسیر اضافه کرده باشد. نقطه‌ی تولد برای او درست جایی است که منظره‌ی جالبی خلق کرده تا اگر کسی مسیرش به این طرف‌ها خورد، این مسیر را جالب ببیند، راحت‌تر بپیماید و تشویق‌ کند تا او هم معنایی خلق کند. این نقطه جشن گرفتنی است وگرنه تولد به خودی خودش ارزشی ندارد و تنها بهانه‌ای می‌داند برای دورهمی و دیدار تازه‌کردن با کسانی که حتی اندکی با آن‌ها این مسیر را پیموده.

تلخ است اما اگر بخواهد تنها از خارها و پای برهنه بترسد که گاهی به مسیرش می‌خورند، شاید نقطه شروع و پایانش چندان فاصله‌‌ی معناداری نسازد.

گاهی نق می‌زند، از نق‌ها می‌نویسد اما گذراست و نباید به ریش و گیس گرفت.

خستگی مسیر است که در می‌رود.

تیکه کتاب (هفته سوم)

“تیکه کتاب” یک ستون ثابت در این خانۀ مجازی است که هر هفته آپدیت می‌شود.

من نویسنده نیستم که بخواهم این جملات را از لحاظ ادبی بسنجم. این تیکه‌ها، قسمت‌هایی است که حین خواندن کتاب‌ها و وبلاگ‌ها به نظرم جالب می‌آیند و نوع حرف و محتوایشان روزها من را درگیر می‌کنند.

هفته سوم (بهمن فرسی)

این‌ها تیکه‌هایی از کتاب شب یک شب دو از بهمن فرسی است:

-آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند نه هیچ شهری و کشوری.

-این نامه تاریخ ندارد. کلماتش هم سر و ته ندارد. این از همان لحظه‌های بی‌خودی و راستی توست.

-قافله بی‌نصیب و خسته، پیاده و بی‌کس به تهران وارد می‌شود. حالا بچه، زرد و تکیده، پوست و استخوانی‌ست. با چشم‎‌های کسیده و بیمار و هراسان از هر گونه نور، که برپای خود راه می‌پیماید. این پوست و استخوان هراسان من هستم.

-نوجوان از این همه خستگی و جست‌وجو فقط می‌آموزد که هرگز نباید جا زد. زندگی اصلا زیر و بالاست و گند و رنج.

-بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بی‌قصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هرچند می‌دانم که بی‌قصد و بی‌خیال آن‌را نوشته‌ای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر می‌رویم، ما به سفر نمی‌رویم. من به سفر می‌روم. تو هم به سفر می‌روی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آن‌گونه که تو داری.

-من فکر می‌کنم تو درس‌ات را خوب بلد شده‌ای. این توفان خیلی‌ها را استخدام کرد و تکنیک یادشان داد که دیگر نتوانند حرف بزنند.

-این آدمیزاد کثافت **ترین کالاهاست. فقط روش قیمت نداره تا هرچی می‌تونه خودشو گرون‌تر قالب کنه.

-چقدر این اروپا پروفسور تولید می‌کند؟! یعنی اروپا گناهی ندارد. پروفسور برای آن‌ها یعنی در واقع همین «آق معلم» برای ما. اما از همان قدیم‌ندیم‌ها که فرهنگ برای ما آوردند، معنی پروفسور را هم حسابی یغور و چرب و چیل کردند و به ما چپاندند. اگر نه پروفسور هم در واقع پخی نیست.

-و من و مصطفی، اینجا در تهران، رفته‌ایم مسگرآباد مادر مصطفی را چال کنیم. من واقعا خوشحالم که این زن بالاخره مرد. افیون متحرک بود. مصطفی هم حسابی معتاد شده است. مصطفی دیگر آن جوان سر زندۀ گذشته نیست. زرد و باریک شده است. چشم‌هایش دائما می‌لغزد. نمی‌دانم چه کسی را نفرین کنم. جامعه را یا مادر مصطفی را؟ چون جامه هم بالاخره یعنی مادر.

-رانندۀ تاکسی آهسته سرش را به طرف تو برمی‌گرداند. روی گردنش کلۀ بز می‎‌بینی. تمام شد. معلوم شد. این یارو بز است. او زبان تو را نمی‌فهمد. نمی‌داند تندتر یعنی چه. معنی انتظار و معنی دیر سر قرار رسیدن را نمی‌داند.

هفته دوم

۱٫

-زندگی من جز در راه کسب علم نگذشته اما با تمام وجود اعتقاد دارم که:

تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد و حتی در تولید فضولات هم مشکل دارد، بیشتر شبیه یک طنز است.

زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود
با تولید ثروت ادامه پیدا میکند
با تولید علم توسعه پیدا میکند
و با تکیه به معنویت، غنی می گردد.
این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد.

و امروز، بخش عمده ای از جامعه انسانی، قربانی تفکری است که میکوشد این مخروط را وارونه روی زمین قرار دهد:

با معنویت آغاز کند، با علم معنویت را تثبیت کند، با ثروت از علم و معنویت دفاع کند و در نهایت پس از مرگ، به ارضاء نیازهای اولیه خود بپردازد…

محمدرضا شعبانعلی | یک ترتیب اجتناب‌ناپذیر

۲٫

-اقتصاد جهانی از ماده‌محوری به دانش‌محوری میل کرده است. پیش‌تر، منابع اصلی ثروت دارایی‌های مادی از قبیل معادن طلا و مزارع گندم و چاه‌های نفت بود. امروز منبع اصلیِ ثروت دانش است. و با آنکه می‌توان با جنگ میدان‌های نفتی را تصرف کرد، اما دانش را نمی‌توان با جنگ به چنگ آورد. به این ترتیب، با تبدیل‌شدن دانش به مهم‌ترین منبع اقتصادی، سودآوری جنگ کاهش یافت و هر چه بیشتر محدود شد به آن بخش‌هایی از جهان (مثل خاورمیان و آفریقای مرکزی) که اقتصاد همچنان شکل قدیمیِ ماده‌محوری دارد.

-سقف شیشه‌ای خوشبختی را دو ستونِ محکمِ روانی و زیستی پابرجا نگه می‌دارد. از نظر روانی، خوشبختی به انتظارات وابسته است نه به شرایط عینی. زمانی که زندگیِ آرام و پر رونقی را می‌گذرانیم احساس خرسندی نمی‌کنیم. بلکه، این احساس وقتی به ما دست می‌دهد که واقعیت مطابق با انتظاراتمان می‌شود. خبر ناگوار این است که با بهبود شرایط زندگی انتظارات افزایش می‌یابد. پیشرفت‌های چشمگیری که آدمی در دهه‌های اخیر تجربه کرده است به انتظاراتِ بیشتر تبدیل می‌شود نه رضایتِ بیشتر. اگر در این مورد کاری نکنیم، ممکن است دستاوردهای آینده هم مثل همیشه مارا ناخرسند بگذارد.

-انتظارات بیش از حد با شرایط سازگار می‌شود و چالش‌های دیروز به سرعت به ملال و یکنواختیِ امروز بدل می‌شوند. شاید کلید خوشبختی نه مسابقه و نشان طلا بلکه ترکیب درست هیجان و آرامش باشد. البته اغلب ما تمایل داریم راه دراز بین استرس و ملال را شتابان برویم و بیاییم و از هر دو هم به یک اندازه ناخرسند باقی بمانیم.

-قرار نیست ما به دولت خدمت کنیم، قرار است دولت در خدمت ما باشد.

-علم جدید و فرهنگ جدید دیدگاه کاملا متفاوتی دربارۀ زندگی و مرگ دارند. از این منظر، مرگ نه رازی متافیزیکی است و نه قطعا سرچشمۀ معنای زندگی. در عوض، مرگ در نظر انسان‌های عصر جدید موضوعی فنی است که می‌توانیم و باید حلش کنیم.

-در سال ۲۰۱۲، کرزویل، مدیر واحد مهندسی در شرکت گوگل شد و یک سال بعد گوگل در زیر مجموعۀ خود شرکتی به نام کالیکو راه‌اندازی کرد که اعلام شده است ماموریتش «حل مساله مرگ» است.

یووال نوح هراری | کتاب انسان خداگونه

۳٫

طبابت چیز دیگریست و انسانیت چیز دیگر. کاش رابطه‌یی بین این دو بود. مثل دین و آدمیت، که رابطه بین‌شان هست. دین می‌گه نپرس و بپذیر. آدمیزادم می‌پذیره و نمی‌پرسه. ولی طبابت که اینطور نیست. بله، تو، بالاخره به اندازه‌ی خودت “باور” داری. به اندازه‌ی خودت “یقین و ایمان” داری. ولی از این “به اندازه” به بعد، تو، به عنوان یه طبیب باید یه کارهایی بکنی که چندون ارتباطی به باور و ایمان نداره. درست ملتفت هستی چی می‌خوام بگم؟ نمی‌دونم خودم ملتفت هستم؟

بهمن فرسی | دوازدهمی

۴٫

بازی عوض شده است. امروزه دیگر صرفا به کسی که اولین نفر وارد بازار می‌شود جایزه نمی‌دهند. جایزه از آن کسی است که ابتدا بین محصولش و بازار همخوانی ایجاد کند. چرا که به محض دستیابی به آن، تلاش‌های بازاریابی‌تان همچون جرقه‌ای در انبار مواد اشتعال‌زا خواهد بود. روش قدیمی؟ همچون افروختن سیخ کبریتی است…با این امید که در جایی آتشی بیفروزد.

بازاریابی هکر رشد | رایان هالیدی ترجمه علیرضا دهقانی، پگاه فرهنگ مهر

هفته اول

ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است‌ باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود‌. غروب است.شب است.
ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند. و کلمات تو مانند پیکان‌های گل قاصد، تک‌تک، بر آسمان این تصویر رها می‌شوند، می‌گذرند و به اقیانوس خاموش نیستی می‌ریزند.

باور کن، من حس می‌کردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمی‌یابد. تو آن‌قدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آن‌قدر خودم را هیچ‌تر می‌دیدم.

شب یک، شب دو | بهمن فرسی

گنج دوران

ما روزانه چقدر در خرابه‌های آدم‌ها و شهرها پرسه می‌زنیم؟
وقتش نیست گنج زیر این خرابه‌ها را بیابیم؟

گنج آدم‌ها با هم فرق دارد.

شاید چیزی را که من گنج می‌دانم، شخصی دیگر گنج نخواندش.
گنج گاهی آن است که آدمی را مست کند و از حال دوران دور نگه دارد.
وگاهی آن است که آدمی را بیدار کند و رخ را زردتر

وصل‌شدن به شبکه‌های مختلف از دوستان هم نوعی گنج است.

هرچه هست، به این باورم، که حال آدمی ثابت نیست؛ معناها در طول زندگی آدم بارها و بارها رنگ عوض می‌کنند.

چقدر خوب که در هر دوره، به گنج واقعی آن دوره دست یابیم

هر گنجی، رنج خودش را دارد و مهم این است که من و تو به خوبی به این موضوع واقف باشیم که هر “گنجی“، “جنگ” خودش را می‌طلبد.

یک‌جاهایی در زندگی باید درست جنگید وگرنه باقی عمر به نق‌زدن می‌گذرد.

و مهم‌تر اینکه من و تو در جست‌وجوی این گنج‌ها نباید ناامید شویم.

هنر “تازگی” را باید آموخت

به این نتیجه رسیدم که گاهی آدم برای خودش هم کهنه می‌شود اما این کهنگی به چشمش نمی‌آید.

به روز که نباشی، کارهایی که هر روز باید برای شادابی خودت و ذهنت انجام بدهی را دنبال نکنی، کهنه می‌شوی.

راستی تو می‌دانی چه چیزهایی تو را سرحال و قبراق نگه می‌دارد؟

من را نوشتن، رقصیدن، کتاب خواندن و دنیای کُد سرحال نگه می‌دارد.

ولی قبل از همۀ این‌ها، آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباط ام برایم مهم‌تر از هر چیزی است. شاید چیزهایی که دوست دارم من را به آن‌ها وصل کرده و یا حتی برعکس، بخاطر آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم به چیزهای دیگری نیز راه پیدا کردم.

هر چه که هست، این کتاب‌ها و خواندن و نوشتن‌ها به تنهایی به کار نمی‌آید. همگی برای یک هدف بالاتر کار می‌کنند: ارتباطات

تو با انجام این کارها در تلاشی که ارتباطات خود را بهتر یا بدتر کنی.

این رابطه می‌تواند رابطۀ خودت با خودت باشد، یا رابطه تو با دنیای بیرون.

جهان‌بینی آدم، به یکباره شکل نمی‌گیرد. فکر هم نمی‌کنم ثابت بماند.

بعضی رابطه‌ها که باید کم و کم‌رنگ‌تر شوند تا قوتی به رابطه‌های بهتر دهند.

فقط یاد بگیر که کهنه نباشی.