کیبورد

کیبور یا کی برد یا حتی چه کسی برد و که باخت را نمی‌دانم. کلا از این عالم هیچ ندانم. در این دوره و زمانه همه چیز قابلیت ربودن دارد. همه چیز را می‌برند در این ربودستان، دل را، مال را، معشوقه را.

اما فکر آدم ربودنی نیست، فکر آدم مشغول می‌شود؛حالا به هرچیزی. که گاهی قلم و #نوشتن، پرستار و شفابخش فکر مشغول است.

رابطۀ من با قلم مثل رابطه همان معتادی است که پرسیدند چجوری معتاد شدی و گفت یک دود یک دود شد دو دو رو دودود؛ وگرنه بی‌هنری‌ام در ادبیات اثبات شده است.

خواستم در جایی این خرده فکرهایی که مشغولم کرده‌اند را بنویسم، دیدم پیداکردن “جایش” چه سخت است.

برای توییتر که باید قندشکن داشت و منِ شکرخوردۀ روزگار قند و قندشکن را دوست ندارم. چای را هم بدون قند دوست دارم. تلخ تلخ. درست مثل افکارم و خلق تنگم.

ولی به هرحال غریبه که نیستید این روزها آدم بالاخره یکجوری گذرش به این قندشکن‌ها می‌رسد. با خودم گفتم در این گذرگاه‌ها و تونل‌ها در توییتر خانه نکنم. این عکس کلید بعد از رسیدن به قندشکن وسوسه‌کننده است. اما نه آنقدری که بخواهم از کلیدش برای خانه‌ای در توییتر استفاده کنم. اکانت اضافی کلا اضافی است و اضافۀ اضافی را نباید اضافه کرد!

خواستم در اینستاگرام بنویسم، دیدم آنجاهم بیشتر معرکۀ نشان‌دادن تجملات است و ما هم که بهر تماشا آفریده شدیم وگرنه به رخ‌کشیدن آب‌دوغ خیاری که با یار در برف زدیم که این حرف‌ها را ندارد. خلاصه فضای آنجا را هم گذاشتیم محض تفریح و حال‌جویی دوستان.

ماند این وبلاگ و من و شما.

خلاصه این که این افکار روزانه و حرف‌های یهویی که می‌آید را گذاشتیم برای دسته کیبورد این #وبلاگ.

کوتاه نوشته‌های این دسته کلیک نمی‌خواهد. همه‌اش در همان صفحه اول دیده می‌شود. مگر اینکه بخواهید برای شادی روحم(!) کامنتی بگذارید. خلق نظر از شما و خواندن صدباره آن و تامل‌کردنش با من.

راستی تا قبل از آنکه فضای تلگرام را آنقدر شیرین کنند که مجبور باشیم متوسل شویم به قندشکن این‌ها را در تلگرام هم می‌گذارم.

#کیبورد

دکترها به بهشت نمی‌روند

هیچوقت از دکترها خوشم نیامده، مخصوصا دندان‌پزشک‌ها. ترس عجیب و بچه‌گانه‌ای از دکترها دارم. با این حال بعضی وقت‌ها پدرم که می‌داند کلا ریاضی خواندم و با دیدن خون تشنج می‌کنم به کنایه می‌گوید: «کی دکتر میشی من بیام پیشت» با شنیدن این حرف پیش خودم می‌گویم اگر چندتا مریض مثل شماها داشتم برشکست می‌شدم. در آخر هم با جملۀ «بابا من خودم مریضتم» سر و ته قضیه را به هم می‌آورم.

بیماری هدیه طبیعت به دکترها است

در خانواده ما علت خیلی از بیماری‌ها را از چشم دکترها می‌بینند. یا به قول نمی‌دانم چه کسی؛ بیماری هدیه طبیعت به دکترها است. با این حال دوستان با ارزشی دارم که پزشکی می‌خوانند و جدا از حرفه‌شان احترام خاصی برایشان قائلم و در دل جای دارند. پس حرف‌هایم را زیاد به دل نگیرید. بگذارید به حساب #طنز زندگی‌ام که هنوز اصلاحش نکردم.

همۀ این حرف‌ها و علت‌ها باعث شده تا اگر دردی هم داشتم منتظر شوم خوب شود یا به ترفندی ساکتش کنم و در آخر که کار از کار گذشت به دکتر بروم! کار مضحکی است. مثل نمازخوان‌شدن خیلی از ماها وقتی دست‌گلی به آب می‌دهیم یا گرهی در زندگی‌مان می‌افتد یاد نماز و دعا می‌افتیم.

چند سال پیش هم تصادف شدیدی داشتم که باعث شد دندان‌هایم آسیب ببیند اما پشت گوش انداختم و پیش دکتر نرفتم. از طرفی هم به خاطر نامنظمی دندان‌هایم هنوز زیر فشار حرف‌های دوستان و خانواده و فک‌فامیل برای تحمل‌کردن یک مشت سیم نرفته‌ام اما فکر نمی‌کنم چندان دوام بیاورم و دیگر بعد از چندین سال باید به قدرت دکترها و حرف مردم ایمان بیاورم.

ماجرا

داخل دندانم خالی شده بود و به آن نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا دردی حس نمی‌کنم. کلا همین حرف کافی بود تا مغزم، یادش بیافتد که باید دردی را هم حس کند. همیشه همینگونه بوده. حتی به معده‌ام هم زده و اگر در طول روز غذایی نبیند احساس گرسنگی نمی‌کند. فردا شب دردش شروع شد. چه بد دردی بود. اولین بار بود که دندان درد را حس می‌کردم. فکر می‌کردم تمام شدنی است و ساکت می‌شود. بعد از حدود دو ساعت ساکت شد. ولی مرتبا این درد در طول روز لرزه‌ای به حال و روزم می‌انداخت و قدرتش را به رخم می‌کشید. من هم لج کردم و کلا محل نگذاشتم مثلا! لج با خودم. خنده‌دار نیست؟

چندباری هم تنهایی رفتم دندان‌پزشکی، پا روی پله اول نگذاشته ترس تمام وجودم را می‌گرفت و با خودم فکر می‌کردم خیلی هم دردش غیرقابل تحمل نیست.

خلاصه چند روزی گذشت و دردش باعث لاغری عجیب و چشمان گود افتاده شد. برای فراموشی‌اش با گوشیم بازی می‌کردم و کلا شب بیداری‌هایم، رفتار عصبی‌ام و چرت‌های بیگاه که بعد از ساکت‌شدن درد به سراغم می‌آمد توجه اهل خانه را جلب کرده بود.

پدرم هم چندباری از در دوستی وارد شد که بفهمد قضیه چیست و کلا با بی‌حوصلگی عجیبی جوابش را می‌دادم. عمق فاجعه از جایی شروع شد که برای من دیوانۀ بستنیِ سنتی که توانایی‌ام در خوردن دو کیلو بستنی آن‌هم یک ضرب به اثبات رسانده بودم، بستنی خریده بود و نخوردم!

مجموعۀ این رفتارها باعث شد مهر تاییدی به افکارش بخورد و شروع کرد به سوال پرسیدن از دوستان جدید. جدیدا با کی دوست شدی ازشون برام بگو و فلان. بین صحبت‌ها طاقتش طاق شد و مستقیم گفت: «هم‌کلاسی‌هات می‌رن قهوه‌خونه؟»

من هم که نفهمی‌ام اوج گرفته بود و نمی‌فهمیدم در مورد چه چیزی حرف می‌زند، فقط سر تکان می‌دادم . دوباره سوالش را پرسید و جواب دادم: « آره چرا نرن؟ چطور؟» میوه را پوست کند و داد دستم و گفت: «مگه شما وابسته به نیروهای مسلح نیستید؟» جواب دادم: «دانشکده بله، ولی بچه‌ها که مسلح نیستن. اصلا چه ربطی داره؟» گفت:« هیچی گفتم شاید توی مصاحبه میفهمن کی اهل دوده کی نیست …»

تازه آن‌جا دوزاری‌ام افتاد. یه لحظه صدای بوق عجیبی در ذهنم پیچید. چندباری در مورد اعتیادم به لپ‌تاب شدیدا بحث کرده بود و به کنایه گفته بود که با احداث اولین کمپ من را به آنجا می‌فرستد. ولی به این فکر نمی‌کردم که قیافم آنقدر داغون شده باشد که به تصورات پدرم نزدیک شده باشم. من حتی نمی‌دانستم و الان هم نمی‌دانم برای کشیدن‌ قلیون درونش فوت می‌کنند که صدای قل قل آب می‌آید یا می‌کشند درون دهان.

در این لحظه احساس کردم باقی پروژه را داد دست مادرم. حرف‌هایش عجیب بود. ادامه ندادم و رفتم توی خودم که این چه فکری بود آخه؟!!!

یکی دو روزی گذشت و دردش را با گذاشتن استامینیفون و سیر و هزار ترفند ساکت می‌کردم.

دم ظهر بود بیدار شدم، با چشمانی قرمز و موهای پخش وپلا، پتو را دور خودم پیچیدم و روی کاناپه نشستم؛ دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و دندانم رو گرفتم و برای بار هزارم به ترسو بودنم برای مواجه با دندان‌پزشک فکر می‌کردم و حواسم نبود اشک می‌ریختم. با خودم می‌گفتم عجب شد. ساکت‌شدنی هم نیست. حتی دندونه هم تموم نمی‌شه بره خلاص شیم.

در همین فکرها بودم که دیدم مادرم در چارچوب در ایستاده و زل زده بهم. چنان جیغی زدم که تا دو ساعت خودم می‌لرزیدم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم این موقع روز کسی خانه باشد.

هیچ نگفت. فقط نگاهی بهم کرد و رفت آشپزخانه و در کشو را باز کرد و چاقو برداشت. با حالت وحشت‌زده که بیشتر نگاهم شبیه مقتول‌ها قبل از قتل‌شان بود پرسیدم: «چیکار می‌کنی؟» گفت:« ظهره‌ها دارم دنبال چاقو دسته مشکیه می‌گردم سیب‌زمینی بیارم خورد کنم.»

آورد کنارم نشست و من هم ترسیدم بخواهد از حال و روزم بپرسد، بلند شدم که بروم چاقو بدست اشاره کرد بشین. آب دهنم را قورت دادم و نشستم. حرف می‌زد:« مینا رو که می‌شناسی؟ چند روز پیش با پسره دعواش شد و هی نشسته بود گریه می‌کرد. دختره قرطی عصابمو خورد کرد بخاطر این حجم از نفهمی. منم گفتم رفته که رفته بدرک. این جنگولک بازیا چیه که شماها یاد گرفتین؟! »

به من اشاره کرد و من هم گفتم: «خب؟»

گفت:« خب و زهرمار، رفته که رفته بدرک این چه حال و روزیه …»  و شروع کرد، هی گفت هی گفت هی گفت…

منم با دهان باز فقط نگاهش می‌کردم. فکر کردم با پدرم نشسته‌اند به کجاها فکر کردند که نباید می‌کردند و اصل کاری را رها کردند. از طرفی هم دلم می‌سوخت به کسی که مادرم در فکرش داشت که در زندگی‌ام هست. فکر می‌کردم چقدر بیچاره‌اس اون بنده‌خدایی که حتی وجود خارجی هم ندارد. بین اینهمه شلوغی‌های زندگی‌ام اصلا جایی هم خواهد داشت؟ چه آدم بی‌احساسی بودم…

یهو داد زد: «می‌گم کیه؟»

گفتم: «دندونم»

جواب داد:«حالا کارت به جایی رسیده منو مسخره می‌کنی؟»

«بخدا دندونم، دندونم درد می‌کنه. الان چند شبه. مامان من از دندون‌پزشک می‌ترسم.»

این‌هارا با حالت گریه می‌گفتم و سرم را گذاشتم روی پایش. اولش که اصلا باور نمی‌کرد. حتی دست هم به سرم نکشید. گریه‌ام که تمام شد چشمانم را پاک کردم و دندانم را نشانش دادم.

نشان دادن همانا و بدو بی‌راه شنیدن همانا. تمام عرضه‌ام را جلو چشمم آورد.

ماشین را روشن کرد و رفتیم دندان‌پزشکی.

کلینیک

کلینیک خیلی شلوغی بود. مادرم از دخترک شل حجاب با آن همه نقاشی روی صورتش، نوبت گرفت و تاکید کرد که من در حال مردنم.

نشستیم منتظر. مردی لاغر اندام و با چهره‌ای که به کبودی می‌زد از اتاق دکتر بیرون آمد و شروع کرد به نسخه پیچیدن برای مریضی که زیر دستش بود.

هول کردم. دستم روی لپم بود و رفتم پرسیدم :«دکتر همینه؟!»

منشی جواب داد: «بله ایشون آقای دکتر…»

بعد از بله دیگر چیزی نشنیدم و عین فشنگ از مطب زدم بیرون و مادرمم دنبالم. در راه‌پله دید دستش بهم نمی‌رسد بی‌هوا به آقای مسنی که در راه‌پله بود گفت «آقا نذارید بره دیوونه رو.»

خشکم زد و برگشتم نگاهش کردم تازه فهمید که چی گفته یک هی بلندی کشید و دستش را گذاشت روی دهانش. مردک هم دنبالم آمد. خجالت کشیدم و برگشتم. رفتم روی صندلی نشستم و حجم عظیم عصبانیت چهره‌ام را قرمز کرده بود. برای این که از دلم دربیاورد به همان آقای مسن گفت: «دخترم هستن. به کار آقای دکتر شک دارن.» اون آقا هم شروع کرد به تمجید از دکتر و اینکه چندین سال است پیش او می‌آید. در دلم گفتم اگر دکتر، دکتر بود که لازم نبود چندباری بیای.

به او نگاه نمی‌کردم.

صدا زدن ماشینی که روی پل هست برای کیست. برای ما بود. امیدی نداشتیم اینجا نوبت بدهند برای همین روی پل پارک کردیم که زود برگردیم. مادرم بلند شد که برود ماشین را جابجا کند، همان مرد در حین این که به من اشاره می‌کرد آرام به مادرم گفت:«دخترم من حواسم بهش هست» انگار جدی جدی باورش شده بود که خل وضعم.

دوباره دکتر بیرون آمده بود و نسخه را می‌گفت. دخترک بزک کرده من را نشان داد و گفت:«ایشون وضعشون وخیمه» دکتر هم گفت بیا.

یک سرنگ آورد که بزند برای بی‌حسی، دیدم مرد مسن نگاهم می‌کند، غیرتم به جوش آمد و به روی خودم نیاوردم و تمام شجاعتم را جمع کردم و نشستم که بزند. تا سرنگ را که آورد پا شدم. گفتم:« این چیه؟» خیلی شیک گفت:« مثلا بگم الان متوجه می‌شی؟» اعصابم خورد شد و خواستم خیر سرم جواب تیکه‌اش را بدهم گفتم: « اصلا دستاتو شستی؟» خندید و به هر زوری که شد زد و یادآوری کرد که هر وقت احساس کردی بی‌حس شده بهم بگو.

بعد از چند دقیقه خودش آمد و گفت حالا باید داخلش را پر کنم. بی‌حس نشده بود و با اولین سوزن جیغ زدم. دوباره بی‌حسی زد اما جواب نداد. همان درد بود. کلافه شد و نمی‌دانم اسم چه قرصی را گفت و ادامه داد انقدر آن قرص را خوردی بی‌حس نمی‌شود. خلاصه مدتی صبر کرد و دوباره شروع کرد. مدام هم می‌گفت دستم را نکش. نمی‌شد. درد خیلی بدی داشت.

مرد مسن هم بالای سرم بود نمی‌دانم چه اشاره‌ای به دکتر کرد که دکتر یه آهان گفت و شروع کرد به خواندن آهنگ عباس‌قادری تا حواسم را پرت کند.

خلاصه با هر بدبختی که بود تمام شد. داشتم بلند می‌شدم که تازه مادرم رسید و با دیدنم گفت:« جای پارک به زور پیدا کردم. دیدی درد نداشت؟ » دکتر خندید و گفت:«نموندین درد کشیدن‌هاش رو ببینین.»

مادرم از مرد مسن تشکر کرد و مرد در جواب با یک ادایی که انگار با کر و لال‌ها حرف می‌زند بهم گفت: «خووووششششبببببختتتت بششششی»

#خاطرات

ربط های ناشناخته

خودش 107 دقیقه بود ولی دیدن این #فیلم برایم بیشتر از 107 دقیقه طول کشید. فیلمی قدیمی ساخت برای حوالی سال 81 به نام شب‌های روشن. هر چیزی دورانی می‌طلبد شاید اگر 16 ساله یا کمتر بودم بعد دیدنش مثل دخترک آخر قصه از این عشق و عاشقی بغضم می‌گرفت و می‌زدم زیر گریه. ولی حالا نه گریه‌ام گرفت نه بغض!

آخرین داستان با چنین موضوعی را هم در همان سال‌ها برای فرار از درس کتاب خوانده بودم. رمان بود با اسم دالان بهشت. رمان آن‌موقع می‌چسبید.آدم به شدت خیال‌پردازی‌ام و آن‌موقع کتاب‌های داستانی خوراکی بود برای ادامه دادن خیال‌پردازی‌ام. اما کم‌کم رنگ باخت. دیگر این خوراک به مذاق خوش نمی‌آمد.

آدم‌های زیادی درون فیلم نیستند. جمع بزنی شاید 6 یا 7 نفرند. ولی اصل همان دو نفرند که نفر سومی هم وجود دارد. اشتباه نکنید هر دو برای پیداکردن این نفر سوم تلاش می‌کنند تا دل لیلی آرام گیرد که می‌زند و از این دونفر که دنبال سومی بودند، عاشق دخترک می‌شود. این‌بار عاشق، استاد ادبیات دانشگاست. وضع خرابی هم دارد- البته از لحاظ مالی شاید هم از لحاظ فکری! حتی کتاب‌هایش را هم نسیه می‌خرد. مادرش کوچکترین محلی به او نمی‌گذارد. ولی از حق نگذریم طرز فکر جالبی دارد.

من فیلم شناس نیستم حتی نمی‌دانم کسانی که از فیلم حرف می‌زنند فیلم‌شناس می‌گویند یا منتقد. چیزی که می‌نویسم نظر شخصی است و بیشتر سلیقه. بنظرم انتخاب دیالوگ‌های فیلم، ترکیب عقل و احساس بوده و این موضوع در کل فیلم مشهود است. آخر داستان هم آن نفر سوم می‌آید که ای‌کاش، خبرش نمی‌آمد.

در این بین طرز فکر استاد دانشگاه دستخوش تغییر می‌شود. درون این فیلم تلخی‌های فکر و بدخلقی‌های استاد دانشگاه برایم آشنا بود.

بعضی وقت‌ها در زندگی به یک چیزها و به کسانی ربط پیدا می‌کنیم که عقل هم در ردکردنش یا اثباتش عاجز می‌ماند. یک دسته ربط های ناشناخته که نمی‌دانیم چیست اما قبولشان داریم. نمی‌دانم این‌ ربط‌ها از دلبستگی آدم سر بلند می‌کنند و بزرگ می‌شوند یا از وابستگی‌ها. آدمی بیش از این‌هاست که بخواهی تنها با منطق بخوانی‌اش. تصمیم‌ها را حسی می‌گیرد و منطقی ترجمه می‌کند. استدلال برای احساس می‌چیند. طوری حرف می‌زند که انگار از پیش قابل پیش‌بینی بوده که نبوده. خب اگر شعور الان را آن موقع داشتم کاری را می‌کردم که الان فکر می‌کنم درست‌تر بوده.

ما چقدر به بودن چیزها توجه داریم تا نبودنشان. چیزهایی که هستند تمام توجه ما را می‌بلعند و یادمان می‌رود که ایراد بعضی چیزها بخاطر نبود بعضی چیزهای دیگر است! هی زور می‌زنیم درست شود.

در طول زندگی آدم، هزاران اتفاق می‌افتد و مهم واکنش ماست در برابر آن‌ها. بازخواست‌ها هم مربوط به همین واکنش‌هاست شاید. وگرنه اتفاق افتادن یک اتفاقی، هزاران دلیل دارد.

برایم قشنگ‌ترین قسمت داستان رسیدن لیلی و مجنون به هم نبود. قشنگ‌ترین تکه‌اش، عوض‌شدن طرز فکر استاد دانشگاه بود.

در ادامه هم برای چند دیالوگ که بنظر جالب می‌آمد را نوشتم:

اینجا نمی‌شه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست‌داشتنی ترند.

صدا ونور شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه. باید منتظر بمونیم شب شه

روشنی زیادم چیز جالبی نیست، آدم همه چیز رو می‌بینه و همه اونو میبینن.

حرف خوب رو همیشه آدمای خوب نمیزنن.

بعضی اوقات بهتره چیزایی که به فکر آدم میاد به چشم آدم هم بیاد.

دارم رازهای قدیمی‌ام را فاش می‌کنم تا جا برای راز جدید باز شود.

تنها نشسته‌ام و حواسم نیست که دنیا با من است.

دارم خیالاتم را بیرون می‌ریزم تا جا برای تنها واقعیت زندگی‌ام باز شود.

تلنگر

پیش‌حرف: در جریان زندگی، گاهی جمله‌ای تکانمان می‌دهد. اینکه تکان خوردنمان بسته به حالت آن زمان‌مان دارد را قبول دارم اما برخی جملات و حرف‌ها، همیشگی‌اند. هر ازگاهی سر زدن به آن‌ها، مکثی ایجاد می‌کند برای بهتر زیستن. اینجا دقیقا برای همین حرف‌هاست به همین دلیل، به طور مداوم آپدیت خواهد شد. جملات با ارزش‌ را کامنت کنید تا باهم یاد بگیریم.

1-وقتی پای حرف استادی رفتی که مستت کرد، کتاب خاصی خوندی که جانت را روشن کرد، موسیقی فاخری شنیدی که گرمت کرد، نگذار طعم دانش، روشنایی و گرمای جدیدت با معاشرت‌های بیهوده یا مطالعات بی‌ربط یا وقت‌گذرانی‌های مهم برای بقیه ولی بی‌اهمیت برای تو حرام شود. برای «بزرگ ماندن» باید هم کارهای بزرگ کرد. (ان الله یحب معالی المور)؛ هم بزرگ رفتار کرد هم با آدم‌های کوچک و ایده‌های کوچکترشان دم‌خور نبود.

-دکتر علیرضا شیری

2-فیلم یا کتابی را که ارزش سه بار دیدن ندارد، یک بار هم نبین!

-محمدرضا شعبانعلی

3-«فکر کردن» خوب است. اما برای آنکس که به «دانش» و «قدرت تحلیل» و «تفکر انتقادی» مجهز نیست، فکرکردن، به تثبیت بیشتر «جهل و نادانی» منجر می‌شود.

-محمدرضا شعبانعلی

4-تمام زندگی در لحظه‌ای نهفته است که در عین خستگی یک گام بیشتر برمی‌داری. اینجاست که ذهنت به جسمت یادآوری می‌کند که حاکم من هستم نه تو.

-محمدرضا شعبانعلی

5-خداوند پشت سختی‌هاست و نه بدبختی‌ها

-حمید عجمی

وبلاگ یکساله شد! از فهمیده‌هایم در این یکسال می‌نویسم

اندر احوالات وبلاگ‌نویس‌شدن هستند افراد صاحب سبکی که خوب توضیح دادند که چگونه می‌توان وبلاگ نوشت اما من در این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که چگونه وبلاگ‌نویس شویم. می‌خواهم بگویم من چه کردم و چه فهمیدم در این یکسال وبلاگ نویسی.
در پست‌های بعدی از نحوه وبلاگ‌نویسی در حدی که توانم هست می‌نویسم.

داستان شروع این مسیر

اوایل اینجا را به اسم پاراگراف‌پلاس ثبت کردم که بس ایده مزخرفی بود. حتی اسمش یاد خودم هم نمی‌ماند! از طرفی اینکه اسم خودم رویش باشد کمی لوس‌بازی برایم محسوب می‌شد که بعدها حوالی شهریور ماه و تولدم، به سحرشاکر دات کام تغییرش دادم. به هیچ دوست و آشنایی هم نگفتم که می‌نویسم. مثل همین الان!
شروع ساختن این خانه مجازی خواندن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود.
نوشته‌های محمدرضا مانند کلیدی برای قفل‌های بستۀ ذهن آماده‌ام بود تا گاه بتوانم طوفان‌هایی که به راه می‌اندازد را در حد توان کنونی‌ام روی کاغذ تصویر کنم. هر چند که در این یکسال چندان موفق نبودم و پست‌هایی که باید در همان 100 روز اول وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم، ننوشتم و نوشتنش یکسال زمان برد!
و حتی در یکی از مجموعه‌هایی که سعادت همکاری با آن‌ها را دارم، مدیرگروهمان جایی گفت: تو از ابراز خودت می‌ترسی!
نمی‌دانم ترس بود، تنبلی بود یا ترجیح من به رقص بیشتر تا نوشتن! همه‌اش دست به دست هم دادند تا نتوانم 100 پست را همان اوایل بنویسم.
گاهی هم دست‌نوشته‌هایم روی کاغذ می‌ماند، از آن جهت که برمی‌گشتم و می‌دیدم که آن‌قدر حرف توی حرف آورده‌ام که عذاب وجدان وقت خواننده متن برایم بیشتر از لذت نوشتن و منتشر کردنش بود. به متن که نگاه می‌کردم، انگار نوشته، سکته کرده بود، چیزی در این بین ناقص بود.
نا گفته نماند که همین منتشر نکردن‌ها، خودش یک خودخوری آورد که چرا حرف‌های نگفته زیاد داری و عنوان نمی‌کنی؟
نمی‌دانم آن روزهای اول چه بود که با دیدن تیتر «ده نکته بعد از ده سال وبلاگ‌نویسی» چشمانم برق زد. اما یکی از دلایل آن‌موقع‌ام این بود که زندگی فکری افراد گوناگونی را دنبال می‌کردم و حالا تلاش داشتم بنای خودم را خلق کنم. همیشه حس خلق‌کردن برایم جالب بوده و هست. شاید تنها درد لذت بخشی است تحمل دردی که برای پیداکردن مشکل به وجود آمده برای خلق کرده‌ات می‌گردی. برنامه‌نویسی را هم از این حیث دوست دارم که می‌نشینی و پیش از آن که کد بزنی برای دغدغه‌ات فکر می‌کنی. کلیت کار را که فهمیدی شروع می‌کنی تا بسازی‌اش.
تنها چیزی که از وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم یا باید داشته باشم (این هم از همان دوراهی‌های فکری‌ام است که چاره‌اش را نمی‌دانم) این است که دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را دوست ندارم! وسوسه پاک‌کردنشان بدجوری اعصابم را داغون می‌کند. کم‌کم فهمیدم تجربیات آدمیزاد ثابت نیست! در گذر زمان می‌توان از یک تجربه چندین برداشت داشت! و همین کمی اذیت کننده بود.

گویی طرز فکر قدیمی از طرز فکر جدید کتک می‌خورد.

نوشته‌هایی داشته‌ام که نه تنها در جهت اثبات نوشته‌های قبلی‌ام نبوده‌اند بلکه راه سخره‌گرفتن یا رد آن‌ها را پیش گرفته بودند.

شاید معنی بزرگ‌شدن همین باشد که یک: بدانی که هرکس که منت بزرگی‌اش را بگذارد، کوچک و خوار می‌شود. و دو: بتوانی دانسته‌ها و برداشت‌هایت از تجارب قبلی را زیر سوال ببری!
در حین اندک تلاشم برای وبلاگ‌نویسی، فهمیدم که آدم‌ها چیزی دارند به اسم «احمق درون» که شاید چون تلاش بیشتر برای پوشاندنش را دارند، انرژی می‌گیرد که حواس آدم را از جنبه‌های دیگر پرت می‌کند. مثل یک توپ پر بادی می‌ماند که تلاش داریم درون آب فرو ببریم.
انگار می‌گویند بگذار این احمق را کسی نبیند و نفهمد، خودشان هم آن‌را نمی‌بینند و نمی‌فهمند و همین می‌شود که اجازه قضاوت دیگران صادر می‌شود. قضاوت که نه، بهتر است بگوییم پیش داوری.

اعتراف می‌کنم که اشتباه “محض” من بود ننوشتن.

همان نوشتن است که راه می‌دهد به بیشتر خواندن، و بیشتر خواندن الکل روحی را آن‌قدر زیاد می‌کند تا آدمی را به نوشتن وا دارد. و این حلقه ادامه خواهد داشت تا بیشتر و بیشتر ندانسته‌هایمان را به رخ‌مان بکشد.
و اگر خوانده‌های یک نویسنده زیاد نباشد، حرمت ذهنی‌ای که برای خواننده ایجاد شده را از بین می‌برد.

سکوت‌ها

سنم قد نمی‌دهد که صرفا از تجربیاتم بنویسم، اما باور دارم «سکوت» گاهی خودش «دروغ» محسوب می‌شود.
سکوت‌هایی که آدم‌ها در برابر صادقانه گفتن تجربیاتشان می‌کنند تنها به کج‌روی کم‌تجربه‌هایی هم‌چون من می‌شود.
آدم اگر بتواند با صداقت از تجربه‌هایش و دانسته‌هایش و چیزهایی که در ذهنش می‌گذرد بنویسد، می‌تواند جلوی این کج‌روی‌ها سدی بگذارد.
صادقانه از اشتباهاتش از موفقیت‌هایش بنویسد. که من این راه رفتم، اشتباه رفتم تو حواست باشد نروی. یا فلان کار را در فلان جا کردم، نتیجه‌اش برایم مطلوب بود.
این سکوت‌ها تنها لج‌زار لیزی می‌سازد که باعث سقوط و لغزش خیلی از افراد می‌شود.
گاهی یک الگو را دنبال می‌کنیم، پیش خود می‌گوییم این تمام راه‌هایی که قرار است من بروم را رفته و تجربه دارد. چه خوب است یادگرفتن از او. به شرطی که آن الگو ردپایی از خود به جا گذاشته باشد که به لطف اینترنت بتوان در هرجایی به آن دسترسی داشت.
وبلاگ‌نویسی شاید جنبه‌ای باشد برای مبارزه با این سکوت.
به نظرم در نوشتن باید فردیت مهم تر از جمعیت باشد. برای نوشتن باید به علایق کنونی حرمت قائل شد و باید دانست که آدمی، ثابت نیست و تغییر خواهد کرد. شاید چیزی که امروز به آن علاقه دارد چند روز دیگر برایش مضحک باشند.
دعا کردن فایده ندارد. باید تصمیم داشت. بنظرم در این راه تصمیم فردی مهم‌تر از تصمیم جمعی است. باید فرد فرد، دست از کمر و طلبکاری برداند و کاری کنند. چیزی بسازند تا علایق یا خواسته‌هایشان را بهتر تعریف کنند و دنیا را در فاصله بین بعد از تولد و پیش از مرگ‌شان کمی تغییر ایجاد کنند.
منظورم از تغییر، انقلاب نیست. تغییر هر چند کوچک.
داشتم درمورد سکوت می‌گفتم. با این سکوت، تنها به «گرام» نویس‌ها مثل تلگرام و اینستاگرام اجازه بیشتری می‌دهیم تا زندگی سطحی را به خورد مردم بدهند.
من از گرام‌نویس‌هایی که برای خلق یک ارزش می‌نویسند حرف نمی‌زنم. بلکه منظورم همان‌هایی است که در فکر می‌اندازند برای داشتن فالوور بیشتر و جلب‌توجه بیشتر، جلف‌بازی راه‌حل جا افتاده‌ای است. یا به رخ‌کشیدن زندگی تزئین‌شده را می‌ستایند.
و در آخر می‌نشینند و نق می‌زنند که چرا عمق‌فکری در این جامعه کم شده. نمی‌دانند با این سکوت تنها فیتیله‌ای را روشن کرده‌اند، که سوختن‌اش سال‌های سال طول می‌کشد و از طرفی نمی‌دانند از چه موجود گمنامی ضربه می‌خورند.
در بین این نق‌ونوق‌ها باید نشست و یک سطر شعرپاک نوشت تا امیدی باشد برای کسی که می‌خواند.
یا حتی چیزی نوشت که گاهی خواننده را ناامید کند از بعضی رفتارها و فکرها و دنبال‌کردن‌ها.
همه چیز را نمی‌خواهم به این سکوت (که خودم هم دخیل بوده‌ام) ربط بدهم اما باور کنید سکوت در برابر گفتن تجربه‌ها، نتیجه‌اش کج‌روی خیلی از بی‌تجربه‌ها شده و می‌شود و با سکوت در برابر همین سکوت به قوت خود ادامه خواهد داد.

منظورم از تجربه‌نویسی یا shareکردن تجربه‌ها، نصیحت نیست!

ذات نصیحت‌گویی، به سمت امرکردن و به زور چپاندن و قبولاندن به طرف مقابل است و همین خودش مانعی است تا تجربه نقش خوراک‌فکری و ذهنی را ایفاد کند. خوراک‌های فکری است که به پیداکردن راه آدمی کمک می‌کند و تغییر با دوام و آهسته را منجر می‌شود.
می‌دانم سخت است که بی تعصب از تجربه‌ها نوشت. شاید برای همین است که در گذر زمان از یک تجربه چندین برداشت مختلف داریم. شاید همین دز تعصب و قضاوت تغییر می‌کند.
تظاهر چیزی است نوشته‌ها را از چشم می‌اندازد. چون تظاهر، در دل افراد پایین‌تر، تنفر ایجاد می‌کند و در دل افراد بالاتر، ترحم.

وبلاگ‌نویسی به فردیت احترام می‌گذارد.

بالاخره در بین این همه نوشته، هر کس به سلیقه خود چندین خط فکری برجسته را انتخاب می‌کند و مدام دنبالش می‌کند. همین دنبال‌کردن‌ها نشان از این دارد که چیزی از وجود نویسنده در خود خواننده وجود دارد. پس خواننده هم می‌تواند مثل نویسنده‌هایی که دنبالشان می‌کند روزی بنویسد و بنایش را بسازد و علایق‌اش را از سر گیرد.
توهین نباشد اما هستند کسانی که با انتشار پستی یا عکسی، به مردم غذای فکری از جنس خرکردن و احمق‌ نگه‌داشتن می‌دهند و بجای فهم، چرت و پرت‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای را ارائه می‌کنند که کمک می‌کند مردم گله بمانند.
راه حل این مشکل به قول ابراهیم گلستان این است که نه تنها برجسته‌های قوم به فکر راندن و چوپانی نباشند بلکه خود مردم هم بخواهند و بدانند که گله نباشند. باید فرد فرد مردم فکر کنند و وسیله درست فکرکردن که دانش دور از تعصب است در دسترس باشد.
من هم مانند هر کسی دیگر در طول روز، رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینم که خبر از خرابی‌های درون‌شان می‌دهد. ولی نق‌زدن راه‌حل نمی‌آفریند. باید فرد فرد تصمیم بگیرند و فردیت مهم باشد. به قول دکتر شیری در جامعه‌ای که فردیت مهم نباشد، اخلاق به حماقت تعبیر می‌شود و بی‌اخلاقی به زرنگ‌بازی.و همین خودش دره‌ای ایجاد می‌کند برای سقوط.

دوچیز با ارزش

اگر عمرم بکشد و این روغن‌نباتی و پیتزا خوردن‌ها و زندگی فست‌فودی بگذارند به سن 60 برسم، حتی در آن موقع هم دو چیز خواهد بود که با چنگ و دندان حفظ‌شان خواهم کرد. یکی کتابخانه‌ای است که برخی از کتاب‌هایش را با ته مانده‌های پول تو جیبی دوران دانشجویی و پیچاندن دوستان از کافه و رستوران رفتن خریدم که ندهم حتی به پادشاهی!! و دیگری بحث‌کردن با آدم‌های خوش‌فکری است که به هر طریقی در این مسیر زندگی به آن‌ها برخود کرده‌ام. همین وبلاگ‌نویسی راهم را به آشنایی با این آدم‌های خوش‌فکر کوتاه و آسان کرده است و جزو نعمت‌های بزرگ من در یکسال اخیر بوده و هست.
بارها شده ایمیل‌ها و کامنت‌هایی دریافت کرده‌ام که مطمئنا با انتقادهای سازنده‌شان به بهتر شدنم کمک کردند و یا انگیزه‌ای دادند برای بهتر نوشتن. که جزو با ارزش‌ترین چیزهای زندگی‌ام است.
از طرفی همین وبلاگ‌نویسی بستری شد برای ساختن کامیونیتی‌ای که با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و دوستان باارزشی پیدا کنم. از این بابت از همه شما ممنونم.

نگویید نوشتن نتوانم!

بهانه برای ننوشتن زیاد است. یکی اینکه بگوییم تجربه ندارم. اتفاقا وبلاگ‌نویسی این شعار را فریاد می‌زند که من نوعی قصد دارم در این وبلاگ نظرات شخصی‌ام را بنویسم و همین چند تجربه ناقص را با دیگران به اشتراک بگذارم. وبلاگ‌نویسی یعنی در حال حاضر با توجه به دانش امروزی‌ام می‌نویسم. شاید چند سال دیگر نظر شخصی‌ام تغییر کند!
پس فردا که مرحوم شدم!، به فرض نمی‌گویند خوب پروژه‌هایش را انجام می‌داد. بلکه می‌گویند مرحوم می‌نوشت و تلاش داشت همین تجربه‌های کم را با دیگران به اشتراک بگذارد.
بهانه دیگر برای ننوشتن، خوب نبودن ادبیات و علاقه‌نداشتن به آن است.
بی‌هنر بودنم در ادبیات و انشاء دوران مدرسه آن‌قدر زیاد بود که حتی یکسال از تعصب شدید معلم ادبیات به درسش، چندهفته‌ای به دور از چشم پدر و مادرم از کلاس اخراج شدم. حتی به وضوح یادم هست که دوم دبیرستان، معلمی داشتیم با چشم‌های آبی و رگه‌های سبز و به دید بچه‌ها بسیار دلنشین. طوری شعرها را می‌خواند که آن زمان رفتارهایش برایم ادا تلقی می‌شد ولی حالا که فکر می‌کنم شاید همان رفتارها بود که حس را منتقل می‌کرد و من چه بی‌استعداد بودم در پذیرفتن و درک این احساس. این را گفتم که بگویم حتی این معلم هم از سرناچاری نامه‌ای فرستاد به پدرم و کشاندش مدرسه و صاف برگه امتحانم را روبرویش گذاشت و گفت نمی‌توانم و نمی‌دانم که برای دخترت چه کنم؟!
دیگر طی همین یکسال گذشته، آن‌قدر کله‌شق شده بودم که این بی‌هنری‌ام را هم از زندگی‌ فاکتور بگیرم و یک if به آن وارد کنم که اگر این بی‌هنری‌ام نبود از چه در وبلاگ می‌نوشتم؟ و نتیجه‌اش همین چند پست شد.
وبلاگ‌نویسی یعنی دنبال‌کردن علایق.
وبلاگ‌نویسی یعنی یک کافه کتاب دو دهنه بزنی و از هرچه که می‌خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی.

با وبلاگ‌نویسی می‌توان زبان یاد گرفت!

طفلک پدرم، خیلی از دستم حرص‌خورده و می‌خورد. یادم هست که در همان سنین پایین با همان ادب بازاری‌اش تلاش داشت ABCD را در مخم بگنجاند که نشد و آن‌قدر طول کشید تا فهمیدم که ناچارم برای دنبال‌کردن علایقم و دیدن فیلم‌هایی که دوست دارم، زبان بدانم.
مادرم هم مثل پدرم اصرار بر یادگیری زبان داشت. و این اصرا آن‌قدر غلیظ بود که حتی یادم هست شش ساله که بودم (آمادگی می‌گفتیم) در مدرسه، قبل از یادگیری الفبا، apple و خزعبلات فرنگی را یاد می‌گرفتیم. آخرش هم دیدند که در دیکته‌نویسی هر جا از فارسی کم می‌آورم انگلیسی می‌نویسم، بی‌خیال شدند.

بسیاری از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم انگلیسی بود و برای همین اغراق نمی‌کنم زبان یادگرفتن یکی از نتایج همین وبلاگ‌خوانی و بعدها وبلاگ‌نویسی شد.
وقتی می‌فهمی برای بیشتر نوشتن به بیشتر خواندن نیاز داری، پای یادگیری زبان هم وسط می‌آید. و چه چیزی بهتر از اینکه زبان را از طریق دنبال‌کردن علایق یاد گرفت.
نمی‌گویم برای نوشتن در وبلاگ همیشه بحث زبان مطرح است اما پیش می‌آید شیفته نویسنده‌ای می‌شوی که تنها یک کتابش به فارسی ترجمه شده یا حتی کتاب ترجمه شده را می‌خوانی ولی حس می‌کنی خواند اصل کتاب، مثل گرفتن مستقیم کلمات از دهان نویسنده‌اش است و همین خودش لذتی دارد وصف نشدنی!

#وبلاگ‌نویسی ادامه خواهد داشت…

با کامیونیتی‌ها می‌توانیم دنیایی که دوست داریم را بسازیم

نوشته بود: دنیای خود را بسازید.

کاش به همین سادگی بود! حرفم تلخ است می‌دانم. نمی‌دانم شاید هم من جلمه را ساده خواندم.

آدم گاهی اوقات در زندگی‌اش به پیچ‌وخم‌هایی می‌خورد که می‌ماند از اینهمه دست‌وپا زدن که آخر سر این لعنتی چیست و چرا جواب را پیدا نمی‌کنم.

سنم آن‌قدرها قد نمی‌دهد اما به لطف اینترنت فکر می‌کنم اوضاع نسبت به قبل خیلی بهتر شده. آدم راحت‌تر می‌تواند جمع‌هایی را که دوست دارد را پیدا کند. جمع‌هایی که خودش فکر می‌کند جزئی از آن‌هاست.

این به اصطلاح کامیونیتی‌هاست که این‌روزها به وسیله آن‌ها می‌توانیم دنیای خود را بسازیم. کامیونیتی‌های مجازی که گاهی راه می‌دهد به دنیای واقعی. وقتی این اتفاق می‌افتد و تک‌‌تک اعضا را می‌بینی انگار نه انگار که غریبه‌اید! انگار چندین سال است آن‌ها را می‌شناسید.

به نظرم این روزهاهم دنیای مجازی، محله به محله یا بهتر بگویم کشور به کشور شده. بسته به شخصیت و علایق آدمی، در یکی از این کشورها بیشتر جای رشد دارد و راحت‌تر کامیونیتی مدنظرش را پیدا می‌کند.

به واسطهٔ همین کشورهای مجازی، ما کمتر به زمین و جغرافیا گره خورده‌ایم.

حرفم را پس می‌گیرم! نه نمی‌گیرم! هنوز هم می‌گویم سخت است. سخت است جایی را پیدا کنی که بدانی متعلق به آنی. اما اگر پیدا کنی، تلاش برای آن هم حتی برایت لذت بخش است.

خوبی این کشورهای مجازی این است که می‌توانی در آن واحد در چندین جا حضور داشته باشی. اما اگر یکی را پیدا کردی، تمام تمرکزت را بگذار روی آن تا نتیجه دهد. خوب است آدم مدام سیب‌های نصف‌ونیمه گاز زده از خود بجای نگذارد.

چطور پیدایش کنی؟ ببین بیشتر در کجاها این گروه‌ها حضور دارند؟

اگر به موضوعی علاقه داری، سایتی در آن حوزه پیدا کن که فعالانه حرکت می‌کند. پیگیر مطالبش باش. در آخر ببین چگونه می‌توانی سودی به آن برسانی تا بتوانی عضوی از آن گروه باشی.

کتاب‌ها را دست کم نگیریم. بزرگترین طوفان‌های ذهنی را همین کتاب‌ها ایجاد می‌کنند. اصلاً برای پیداکردن علایق، شروع کردن از همین کتاب‌ها شاید بهترین راه باشد. چون در هر حوزه‌ای، چیزی نوشته شده و از همه مهم‌تر، عمقی بیشتر از هر جای دیگری دارند.

به فرض اگر به کوله‌گردها و هیچهایک‌کردن و مسافرت علاقه داری، حتماً در شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ‌ها پیگیر موضوع باش.

شروع کن به تولید محتوا در آن حوزه. کم‌کم در جو آن‌ها قرار می‌گیری. (مثلاً بنویس آیا می‌دانستید چینی‌ها دست در بینی خود نمی‌کنند؟! حتی تا این حد لوس. گاهی وسواس بیش‌ازحد، عمر اهدافمان را می‌گیرد و می‌شوند چیزی از جنس آرزو یا بدتر از آن «حسرت»)

در تالارهای گفت‌وگو، پاسخ‌گوی سؤالات آن حوزه باش، هرچند کم، اما حضور داشته باش.

یک قسمت دیگر سخت کار، حضور فعال در حوزه‌ای است که به آن علاقه داری. پیدایش که کردی، باید برای زنده‌ماندن در آن جمع، مهارت‌هایت را بالا ببری. وگرنه خیلی زود از دور خارج می‌شوی.

تا فرصت داری، شروع کن حتی شده با آزمون‌وخطا، کامیونیتی‌هایی که ذره‌ای به آن‌ها علاقه داری را امتحان کن. اما در این بین مدیریت داشته باش و خط‌قرمزهای خودت را خوب تعریف کن و به هیچ‌وجه روی آن‌ها پا نگذار.

منظورم از کامیونیتی، جایی است که افراد، ویژگی‌های فکری و سلایق فکری به مراتب بیشتری نسبت به هم دارند.

مطمئناً شما بیشتر از من این موضوع را می‌دانید. چه پیشنهادی برای پیداکردنش دارید؟

من و یار در برف!

پیش‌نوشت: چند وقتی است که فضای روزنوشته‌ها کمی جدی شده و برای اینکه فضای صمیمی آن حفظ شود تصمیم گرفتم داستان این دو روز برفی که همه، چه در زندگی خودمان چه در زندگی دیگران به لطف شبکه‌های اجتماعی تجربه کردیم، بنویسم. برای همین محتوای خاصی ندارد! صرفاً اسمش را بگذارید یک افشاگری! طولانی است و تنها ماجرای این دو روز را نوشتم…

اصل نوشته:

داستان از دیروز شروع شد. دیروز که می‌گم یعنی شنبه ۷ بهمن‌ماه.

دم‌دمای ساعت ۳ صبح بود که آلارم گوشیم زنگ خورد. البته قبلش توی تاریکی زل زده بودم به سقف و منتظر صداش بودم که پاشم و امتحان DTM رو بخونم. درس نامبرده در مورد پیداکردن یه مدل مناسب با توجه به منطقه بود و تا دلتون بخواد پروژه برنامه‌نویسی داشت که هر هفته باید تحویل می‌دادیم. کلاً کارمون توی این ترم شده بود جلسه به جلسه پروژه‌های برنامه‌نویسی رو تحویل بدیم و قاعدتاً اگر اجرا نمی‌شد، نمره‌ای تعلق نمی‌گرفت و تمام زحماتت به باد فنا می‌رفت.

تنها شانسی که آورده بودم این بود که درس را دوست داشتم وگرنه خیلی زود جاخالی می‌دادم و از آن طرف باید ترم اضافی می‌خواندم.

بگذریم

در آن تاریکی به این فکر می‌کردم که آخرین باری که کلاً استرس امتحان داشتم کی بود؟! جدا آخرین باری که چنین استرسی داشتم، سوم راهنمایی بودم آن هم برای امتحان ورود به دبیرستان‌‌های تیزهوشان که خداروشکر محقق نشد و همان نمونه خودمان را ادامه دادیم که ای کاش نمی‌دادم. بین من و آن همه سخت‌گیری رابطه‌ای نبود و نتیجه همین که سال دوم دبیرستان همه چیز را بیخیال شدم و به دنیای عجیب و غریب و البته شیرین ریاضی و کتاب‌هایی که دوست داشتم پناه آوردم. معدل درست حسابی‌ای نداشتم مثل همین الان دانشگاهم. کلاً در یک بازه فشرده خواندن در کت من نمی‌رفت و هر چی از کلاس و بچه‌ها دم امتحان می‌فهمیدم می‌نوشتم. هنوز هم نمی‌دانم کارم درست بود یانه. ولی آن موقع و حتی الان از این تصمیم ناراضی نیستم. بعد را نمی‌دانم!

خود درسی که امتحانش را داشتم اصلاً سخت نبود. چیزی که ترس‌آور بود استاد این درس بود که رکورد بیشترین آمار افتاده‌ها را داشت و همه از مفهومی بودن سؤالات امتحاناتش حرف می‌زدند.

در طول ترم، کلاً ویس‌های استاد را گوش می‌کردیم تا مفاهیم را بگیریم و برنامه را بنویسیم. به قول یکی از دوستان، دیگر استاد یکی از اعضای خانواده تک‌تک ما شده بود آن‌قدر که صدایش در خانه‌هایمان پخش شده بود.

به بیست که اصلاً فکر نمی‌کردم فقط تمام امیدم به پاس شدن بود و هست(هنوز نمره‌ها نیامده).

خلاصه از جام بلند شدم و در بالکن را باز گذاشتم تا بوی نم باران به درون اتاق بیاید بلکه از این حالت دربیایم. مغزم تعجب کرده بود که در این تایم دفتر دستک را باز کردم که بخوانم. به زور متقاعدش کردم که دیگر من فشار این درس را برای یک ترم دیگر نمی‌توانم بکشم و قبول کرد و الحق تا دم امتحان همراهی کرد که اصلاً توقعش را نداشتم. سر امتحان انگار چیزهایی را در گوشم زمزمه می‌کرد که خودمم متعجب بودم از کجا می‌داند! اصلاً ترسیده بودم چیزهایی که می‌گوید را بنویسم یا نه! ولی مهم پاس شدن بود و خودم را بی‌اختیار جلوه دادم و هر چه گفت را نوشتم.

امتحان به خوشی گذشت. حداقلش این بود که همه سؤالات را فهمیدم که چه می‌گوید!

از این عادت‌ها هم ندارم که بعد امتحان بنشینیم و جواب‌هارا با بچه‌ها چک کنم. چون آدم هر کاری کرده قبل از اینکه از در حوزه بیاید بیرون کار خودش را می‌کند و این حال خرابی‌های بعد امتحان برای چیست؟!

فقط در این حین جایی شنیدم که شاگرد الف دانشکده که از قضای روزگار سر جلسه کنار هم افتاده بودیم و عرضه‌ی بهره‌بردن از حضورش را نداشتم، بلند داد می‌زد که «فقط پاس شم.» از همین کلاس بازی‌هایی که اکثراً انجام می‌دهند و شبیه جمله «من کیلی کیلی فارسی بلد نیست» می‌ماند.

نشستم منتظر دوست عزیزتر از جان که بیاید و برویم و به عادت همیشگی بعد از خراب‌کردن امتحانات، یعنی شیرینی با چای برسیم.

امتحانات را دوست ندارم ولی این قسمتش خیلی می‌چسبد. اکثراً وقتی چیزی را خیلی خراب می‌کنیم یا از اوضاع و شرایط راضی نیستیم یا برعکس بیش‌از اندازه خوشحالیم، می‌رویم به شیرینی فروشی که نزدیک چهار‌راه طالقانی خیابان ولیعصر است و یک محیط بسیار دل‌نشین و آرام دارد و یک خانمی مسن مهربانی هم آن‌جا را اداره می‌کند.

فکر می‌کنم تنها این خانم بود که به من و دوستم می‌گفت : «باز هم بیایید بچه‌ها»

به دوستم می‌گفتم: «اصلا نمی‌خوام فکر کنم این خانمه اس***** کرده! ولی تا حالا کسی انقدر دوسمون نداشته!»

شیرینی با لیوان چایی را دست می‌گیریم و زل می‌زنیم به کف خیابان که حالا بارون زده و خیس شده و به کارهایی که می‌توانیم انجام دهیم فکر می‌کنیم.

قرار گذاشتیم این‌جا به ای‌کاش‌هایمان فکر نکنیم! شما که غریبه نیستید، این آرزویی بیش نیست و نشدنی است. گاهی می‌خواهیم کسی را بکشیم، نقشه قتل‌اش را اینجا می‌کشیم!

منظره خاصی ندارد ولی شما اسمش را بگذار نوستالژی دوران دانشجویی!

بیرون که آمدیم، بارون نم‌نم می‌بارید. خیابان ولیعصر و بلوار کشاورز بیش از قبل دلنشین و دلچسب شده بود…

دوست‌جان که داشت یخ می‌زد رفت خانه و من ماندم و پیاده‌رو و باران…

قشنگ احساس می‌کردم کاری که صبح از مغزم کشیده بودم، عوارضش را دارد نشان می‌دهد. هیچ errorای بعد از دوساعت پیاده‌روی زیر باران و خیس شدن نداد که هیچ، دیگر صدایی هم از او در نمیامد.

باقی راه را با مترو رفتم و بالاخره رسیدم خانه. حول و هوش ساعت ۵ عصر بود.

در را که بازکردم سکوتی محض در خانه حاکم بود. به حدی که صدای فن لپ‌تاب به گوش می‌رسید. یادم آمد با این سرعت گوهربار اینترنت در حال دانلود نسخه کالی لینوکس است. دستی به آن کشیدم و خداقوتی گفتم و رفتم آشپزخانه.

به معنی واقعی کلمه هیچ چیز نبود! انگار دوباره دیر رسیده بودم و ناهارمان وقف شده بود به شکم یکی از اعضای خانواده.

در یخچال را که باز کردم با یه نگاه کلی فهمیدم با این چیزها، تنها یک آب دوغ‌خیار می‌توان درست کرد. مغزمم که بعد از آن همه باران و فشار اول صبح، انگار نم کشیده بود و هیچ نگفت و مشغول آماده کردن آب دوغ خیار شدم.

هنوز از سرما پاهایم گزگز می‌کرد.

سفره را انداختم کنار بخاری! و با اعتماد به نفس تمام آب‌دوغ‌خیار را شیرین شیرین خوردم. از شدت سرما رنگ ناخن‌هایم به رنگ بنفش شده بود. بعدش هم همان‌جا، درست کنار بخاری (شوفاژ نداریم 🙂 ) پتو را کشیدم رویم و به لیوان چایی که ریخته بودم نگاه می‌کردم و منتظر بودم سرد شود!

رفتم در فکر که دیگر خوشبختی چیست؟! به هیچ چیز فکر نمی‌کردم جز اینکه ای‌کاش کرسی‌ای داشتیم و پاهایم را میگذاشتم کنار زغال‌های داخل کرسی و بوی کرسی می‌پیچید و لهاف را می‌کشیدم و می‌خوابیدم…

چایی را نخورده و در آرزوی داشتن کرسی خوابم برد…

تنها با صدای مادرم بیدار شدم که از اینور خانه به آن طرف می‌رفت و درحال شال و کلاه کردن بود و می‌گفت:

«صد دفعه به بابات گفتم این هیچی نمی‌شه، رسیده خونه ناهار ببین چی خورده، آخه ببین چه‌جوری دهن باز خوابیده…»

به زور چشمانم را باز کردم، با صدای بلندتر گفت:

«برف اومده، من با دوستام توی پارک داریم می‌ریم بازی کنیم، میای بیا، نصف شب اون بابای بیچارتو اجیر نکنی بگی بریم برف بازی»

همین جمله کافی بود که عین فشنگ بیدار شم و برم بالکن تا جملاتش را صحت‌سنجی کنم.

با چشمان گرد، نگاه می‌کردم.

مگه من چندساعت خوابیدم؟! پسر عجب برفیه! جون میده برای بازی…

به ثانیه نکشیده لباس پوشیدم و مامانم که طاقت نیاورده بود و رفته بود، دنبالشان رفتم پارک.

تا خود ساعت ۱۲ شب به بازی و مسخره بازی گذشت…

اصلاً خیال امتحان فردا را هم به کل فراموش کردم. با اینکه برف هنوز با شدت می‌بارید، عین برف‌ندیده‌ها تماماً به بازی گذشت…

مادرم با چنان شدتی گوله‌های برفی را می‌زد که تنها فریاد می‌زدم: «مامان من و تو مثلاً باهم فامیلیم!»

ساعتای ۱۲ بود که برگشتیم خانه.

دوشی گرفتم و دوباره خواب…

یک‌شنبه ۸ بهمن

امتحان انقلاب داشتم و هیچ نخوانده بودم. و رحمت می‌فرستادم به اون مسئول محترمی که همه را تعطیل کرده بود جز دانشجویان را.

پدرم هم ظاهراً از سر دلسوزی گفت: «برو من از بالکن نگاه می‌کنم برسی!»

کوله‌ام را برداشتم و سری تکان دادم: «لطف میکنی پدر من، الگوی منی تو زندگی، آیندگان فداکاری تو را فراموش نخواهند کرد! حتماً به بچه‌هام می‌گم بابام مرد آزاده‌ای بود!»

می‌خندید و انگار از روی تأسف سری تکان بدهد زیر لب داشت می‌گفت:«چه تصوری داره، بچه‌ام! هنوز که هنوزه دسته گلایی آب می‌دی که آبرومون رو در سطح محلی بردی، داری کار می‌کنی در سطح استانی و کشوری و به حول قوه الهی در سطح بین‌المللی هم ببری…»

از در خانه که آمدم بیرون دو قدم جلوتر نرفته، با شدت تمام خوردم زمین. احساس کردم عینکم شکست. حوصله چک‌کردنش را نداشتم. احساس می‌کردم که پدرم نگاهم می‌کند. چند قدم جلوتر، دوباره زمین با من تصادف کرد! مدیونید فکر کنید تقصیر من بود!

پدرم طاقتش تمام شد و گفت : «وایسا خودم بیام کشتی خودتو…»

آمد ولی چه آمدنی! از دوران جوانی‌اش می‌گفت که وقتی اینجور برف‌ها می‌بارید، وقت کبک‌گرفتن بود. آن ‌هم بدون اینکه تله بذارند دنبال کبک‌ها می‌افتادند و…

عین خاطرات سربازی‌اش حرف می‌زد. قالب‌ یکی بود فقط محتوا فرق داشت…

جایی دستش را رها کردم تا بند کفشم را ببندم. سرم را بالا آوردم دیدم رسیده سر کوچه و من ته کوچه!

گفتم: «اومدی منو برسونی؟! به خدا راضی به زحمت نیستم…»

دریغ از یک ماشین!

اوضاع از آهنگ : زمس تووووونه خدا سرده دمش گرم… گذشته بود. رسما داشتم یخ می‌زدم و رسیده بودم به آهنگ مزخرف تتلو که یکی دوباری به گوشم خورده بود: خونه خوبه…

جزو اولین کسانی بودیم که جای پایمان روی برف‌های کوچه افتاده بود. حس مالکیت عجیبی به آن‌ها داشتم!

بعد عمری ماشینی آمد و سوار شدم…

سرتان را درد نیاورم

برای بازگشت هم، همین اوضاع بود، با این تفاوت که ماشین گیر نیامد و دو ساعتی را پیاده در برف آمدم.

یاد زمان‌هایی افتادم که تاکسی‌ها سر مسافران دعوا می‌کردند ولی حالا یک نفر حالمان را هم نمی‌پرسد. از همه توقع داشتم جز نیسان آبی! با چنان سرعتی از کنارم عبور کرد که مانده بودم. دهن باز نگاه می‌کردم و همان لحظه یک آرزو به آرزوهایم اضافه شد. اینکه بزرگ شم، پول‌دار شم، نیسان آبی بخرم!

به تمام لحظات رمانتیک دیروز فکر می‌کردم که چه خوب بود! ولی حالا تمام پاهایم پر آب بود، تا آن لحظه نمی‌دانستم کتونی‌هایم تابستانی است و این جاهای خالی روی آن برای رفت و آمد هوا بوده!

آن‌جا بود که به قدرت پوتین ایمان آوردم…

تازه احساس می‌کردم آب دوغ خیار دیروزی، درونم یخ زده! و هم از درون هم از بیرون یخ کرده بودم.

اما در کل صدا قچ‌قچ پا روی برف و سفید شدن همه‌جا، عالی بود…

عکس هم حاصل این پیاده‌روی است! (کیفیت پایین آن را بر من ببخشایید!) پای یاری درمیان نیست! من و این پیکسل و کوله‌ام، سه نفری راه‌های زیادی رفته‌ایم. تقریباً یادم نمیاد جایی را بدون آن‌ها رفته باشم! کوله را هم با اولین پولی که در آورده بودم خریدم برای همین خیلی برایم دوست‌داشتنی است!

بعد چند ساعتی پیاده روی و تحمل‌کردن گلوله‌های برفی که به اشتباه رد و بدل می‌شد! رسیدم خانه.

خدا را شکر کردم که مادرم خانه است و آب دوغ خیار نداریم. در را که باز کردم دیدم چه گریه‌ای می‌کند. چند لحظه مکث کردم و تمام پا به سن گذاشته‌های فامیل را مرور کردم و وارد خانه شدم. ترسیدم. گفتم چه شده؟!

جوری حرف می‌زد که اصلاً نمی‌فهمیدم. با کلی ادا و شکلک فهمیدم که می‌گوید ظاهراً یکی در بالا پشت‌بام را باز گذاشته و چندتا از گلدان‌هایش یخ کرده!

آخرین باری که اینگونه اشک می‌ریخت را به خدا یادم نبود!

پرسیدم اینهمه گریه؟!

همینجوری هم از گل و گلدون خوشم نمی‌آمد، با دیدن این حرکت، حسادت عجیبی کردم و یاد تمام زمان‌هایی افتادم که از درد به خودم می‌پیچیدم و انگار نه انگار. این را هم اضافه کنم که دکتر رفتن در خانه ما شبیه قتل عمد می‌ماند، و کلاً علت وجود خیلی از بیماری‌ها را تقصیر دکترها می‌دانند.

در آخر سر طاقتم طاق شد بلند داد زدم: ای کااااش یخ کنم پرستارم تو باشی…

لنگه دمپایی‌ای بود که با حرص پرت می‌شد طرفم…

و من همچنان زنده‌ام و برایتان پست خواهم نوشت ان‌شاالله…

🙂

بهترین‌هایی که هیچ نمی‌ارزند!

نمی‌دانم علاقه به داشتن بهترین‌ها از کجای زندگی آدم‌ها شروع شد. برخی نتیجه آن را آموزش و پرورش می‌دانند که درست تربیت‌مان نکرد و خودمان هم شانه خالی می‌کنیم و همه چیز گردن دیگران می‌اندازیم الا خودمان.

با اینکه آموزش و پرورش، یا باکلاس‌تر آن سیستم آموزشی خیلی کارها کرده مخالف نیستم ولی هر چه که هست با گفتن اینکه مشکل ریشه‌ای است، مسأله حل نخواهد شد.

خیلی از همین‌ها نشأت گرفته از سبک زندگی ماست.

بیایید در دنیای واقعی بحثش را بکنیم.

مثلاً در عمل زیبایی، بهترین فک، بهترین بینی را در نظر می‌گیرند ولی فاکتور تناسب و ارتباط رو چال می‌کنند! به این فکر نمی‌کنند که باید تناسبی بین اجزا صورت وجود داشته باشد. اگر درست جای خودش نباشد و تناسبی با دیگر اعضای صورت نداشته باشد چیزی که آخر سر ساخته خواهد شد یه هیولاست!

یا در بسیاری از رشته‌های دانشگاهی، واحدهایی وجود دارند که استادان رشته‌های دیگر می‌توانند آن را تدریس کنند. مثلاً در رشته‌ من، درسی داریم به اسم زبان تخصصی. اگر استادی که رشته‌اش زبان باشد و در زبان هم تاپ باشد این درس را تدریس کند، آن خروجی را نمی‌دهد که یک استاد با تحصیلات نقشه‌برداری می‌تواند ایجاد کند!

دلیلش هم واضح است. استاد با تحصیلات مرتبط راحت‌تر می‌تواند مفاهیم و درک‌مطلب‌ها و تفاوت واژه‌های تخصصی را برای دانشجو بیان کند تا یک استادی که صرفاً زبان خوانده.

استادی که صرفاً زبان خوانده شاید بهترین خروجی را در تدریس زبان عمومی بتواند ایجاد کند نه زبان تخصصی.

یا مثالی بزنم از دنیای برنامه‌نویسی. این روزها اینترنت پر شده از منابعی که می‌توان به راحتی از طریق آن‌ها زبان‌های مختلفی را یادگرفت. آن هم بهترین دوره‌ها در بهترین دانشگاه‌های دنیا.

اما مسأله اینجاست که اگر مخاطب نداند که آموزشی که دریافت می‌کند چه تناسبی با سایر آموخته‌هایش دارد و درحال حاضر پاسخ‌گوی کدام نیاز اوست، آن بهترین بودن‌ها هیچ نمی‌ارزد.

خیلی از عادت‌هایی هم که در زندگی شکل می‌گیرند، یا تصمیم به ایجاد عادت‌ها داریم به همین شکل است. مثلاً قصدما پرورش عادت کتاب‌خوانی است و اگر به فرض ماهی یک کتاب می‌خواندیم به یکباره تصمیم می‌گیریم در این عادت بهترین باشیم و هفته‌ای یک کتاب را تمام کنیم.

معمولاً هم اینجور تصمیم‌ها بعد از خواندن کتاب اثر مرکب به سر آدم می‌زند.

من فکر می‌کنم این جو زدگی انقدر در زندگی‌هایمان ریشه کرده که نمی‌توانیم خیلی راحت آن‌ها را ببینیم. درست مثل جواب مسئله‌ای که جلو چشم ماست ولی از سادگی بیش‌ازحد توان دیدنش را نداریم.

خلاصه حرفم این است که آدم توانگر، در طول زندگی‌اش به دنبال تعادل و تناسب بین اجزای زندگی‌اش است نه صرفاً بهترین‌ها.

بهتر است از این به بعد در انتخاب‌هایمان دقت کنیم که چه چیزهایی را قربانی داشتن بهترین‌ها می‌کنیم. قبل از اینکه کمال‌گرایی منفی زندگی‌مان را فلج کند فکری کنیم.

حرفمم این نیست که به هرچیزی قانع باشیم اما تناسب را فراموش نکنیم. داشتن بهترین‌ها در هر چیزی، لزوما زندگی بهتر را نمی‌سازد.

قبول کنیم که همه چیز را بلد نیستیم!

بعضی وقت‌ها دانشمان به بعضی چیزها نمی‌رسد برای همین اگر کسی دوتا حرف قلمبه سلمبه به ما بزند قبول می‌کنیم و تصور می‌کنیم شخص خیلی موارد بلد است و…

در صورتی که خیلی از چیزها از این شوخی‌ها و خطاهای مسخره را برنمی‌دارد. مثلاً خیلی از رشته‌های دانشگاهی اسم قشنگی دارند و کسی که این رشته را خوانده از در رد نمی‌شود! در صورتی که برای کارشناسی یا حتی دکتری‌اش هم یک مقاله آن‌چنانی یا مدل‌سازی‌ای انجام نداده است.

این اتفاق بین برنامه‌نویس‌هاهم زیاد رخ می‌دهد. مثلاً کسی در یک زبانی تنها توانسته بنویسد hello world، در رزومه‌اش وارد می‌کند که من با این زبان کار کردم.

یا کسانی که اخبار گوش می‌کنند، اگر بحثی حول و حوش آن یک درصد شنیده‌هایش شود آن‌چنان تحلیل می‌کند و داستان می‌سازد که آدم فکر می‌کند چندین سالی هست در این حوزه سررشته دارد!

دوستی داشتم که می‌گفت تصمیم گرفتیم شرکتی تاسیس کنیم تا اسمش بماند. اگر کسی خارج از رشته من به این قضیه نگاه کند با چشمان گرد می‌گوید: اههههه ببین از دوران دانشجویی شرکت داشته و…

یا به اصطلاح بگویم کار دهن پرکنی است!

ولی کسی که کمی دانشش را داشته باشد می‌پرسد شرکت چه رتبه‌ای دارد؟ چه پروژه‌هایی گرفته؟ و…

شرکتی که فقط اسما وجود داشته باشد که کاری ندارد. نهایتاً برای ثبت آن 500 یا 600 تومان هزینه می‌کنید و یک شبه می‌توان شرکت دار شد! ولی شرکت داشتن با کارداشتن فرق دارد!

نمی‌دانم چه می‌شود که اکثراً دانش‌های حداقلی خودمان را دست بالا و درست در نظر می‌گیریم.

بنظرم باید گاهی به دانسته‌هایمان شک کنیم.

برعکس این موضوع هم وجود دارد. گاهی اوقات در زندگی‌مان آدم‌هایی میبینیم که انقدر ساکت‌اند که فکر می‌کنیم هیچی بلد نیستند و در دنیای دیگر سیر می‌کنند! ولی کم‌کم مشخص می‌شود که چقدر کاربلد و حرفه‌ای‌اند! معمولاً این آدم‌ها راحت‌تر می‌توان شناخت آن‌هم از کارهایی که کرده‌اند.

ولی برخی از آدم‌های پر ادعا آن‌چنان خوب حرف می‌زنند که آدم دلش نمی‌آید باور نکند! یا دست کم من اینگونه‌ام.

فکر می‌کنم حرف سهراب که می‌گفت چشم‌ها را باید شست، جوری دیگر باید دید این‌جاهم کاربرد داشته باشد!

بنظرم اگر سری بعدی که به این آدم‌ها برخورد کردید ببینید در آن حوزه چه کرده‌اند! مثلاً اگر گفتند برنامه‌نویسم و خیلی علاقه دارم بگویید چه جالب، آفرین، خب تا حالا باهاش چیکارا کردی؟! شنیدم علاقه داری ، برای دل خودت توی این حوزه چیکار کردی؟! (حالت بازجویی نداشته باشه 🙂 )

خط خطی

آدم بعضی اوقات در زندگی‌اش می‌ماند که چه کند. خیلی اوقات خیلی از حرفارا به دیگران می‌زنیم ولی عمل‌کردنش جدا جرأت می‌خواهد. الان من دقیقاً در همین وضعم. نمی‌دانم چه کنم. از طرفی هم نمی‌دانم اسمش را بگذاریم غرور یا هر چیزی، به واسطه آن نمی‌توانم اجازه دهم کسی برایم تصمیم بگیرد. همیشه دوست داشتم زندگی‌ای را زندگی کنم که دست کم تصمیماتش را خودم گرفتم. حرف بزرگی است می‌دانم. خیلی اوقات از دست آدم در می‌رود که خودش برای خودش تصمیم می‌گیرد یا دیگران.

نمی‌دانم انتهای این نوشته‌ هم شاید از همان نوشته‌هایی شود که هم حرف تلخ دارد هم شیرین. هم پرپیچ و خم باشد و هم ساده! هر چه که هست بلاتکلیفی‌ام در آن فریاد می‌زند!

ولی این نوشته را مثل درد دل بخوانید. مطمئناً نظراتتان را می‌شنوم.

سال آخر دانشگاهم. رشته نقشه‌برداری (متعصبان رشته‌های دانشگاهی که فکر می‌کنند اگر رشته آن‌ها نبود سنگی از روی سنگ برداشته نمی‌شد، این رشته را ژئوماتیک می‌نامند.)

شاید بهتر باشد اینجوری بگوییم که صاحب‌نظران رشته نقشه‌برداری آن را ژئوماتیک می‌نامند. به هر حال رشته‌ای که می‌خوانم نقشه‌برداری است نه نقشه‌کشی!

خود من به اینکه بگویند نقشه‌برداری یا ژئوماتیک کاری ندارم ولی با نقشه‌کشی گفتنش مشکل دارم!

سال اولی که وارد دانشگاه شدم فکر کردم کلی وقت دارم که هر کاری که دوست داشتم و به واسطه (یا بهانه) درس‌خواندن رهایشان کرده بودم بپردازم. همین هم شد. دنبال‌شان رفتم. از کار در نمایشگاه کتاب گرفته و نوشتن و موسیقی و…

در بین تمام این‌ها سخت‌ترین کار همان فروشندگی بود. تنها برای این دنبالش رفتم که به شدت آدم درون‌گرایی بودم و کلی از اهمیت ارتباطات شنیده بودم. برای محک زدن خودم این چالش را انتخاب کردم 🙂 تجربه خوبی بود اما آن را در نمایشگاه کتاب تجربه کردم و همان‌جاهم عطایش را به لقایش بخشیدم! از شما چه پنهان شغل خانوادگی‌ما هم چیزی مربوط به همین فروشندگی است و کنجکاوی‌اش را صحبت‌های درون خانه به ذهنم انداخت که شاید خوب باشد در اهل کتاب تجربه‌اش کنم.

گیج‌کننده‌ترین کار هم همان کار در رشته خودم بود. شاید به خاطر این که مبتدی بودم و نتوانستم کارهای تکراری را تحمل کنم. شاید هم دانش تخصصی آن‌چنانی نداشتم که وارد این کار شوم. شاید چند سال بعد به همین نوشته‌های خودم بخندم که سحر چه توقعی از خودت داشتی! توقع داشتی بجای اپراتور جای مهندس بنشینی و تمام کارهایی که در سر کلاس خوانده‌ای را پیاده کنی!

همیشه دنیای عمل با دنیای درس و مدرسه تفاوت داشته و دارد.

چالش برانگیزترین کارهم کار مترجمی زبان بود! ولی با این‌حال یکی از بهترین کارهایی بود که دوستش داشتم و از نتیجه‌اش هم راضی بودم.

به حوزه تکنولوژی هم علاقه داشتم و خبرها و سایت‌ها را مو به مو می‌خواندم. زبان‌های برنامه‌نویسی را دست‌وپا شکسته امتحان می‌کردم تا ببینم هر کدام چه کاری می‌کنند. مهیج‌ترین و جالب‌ترین کاری که کردم برای همین اوقاتی بود که با برنامه‌نویسی سر و کار داشتم. حتی اگر خسته و دیر وقت هم به خانه می‌رسیدم، برنامه‌نویسی و خواندن مطالب و تست‌کردن زبان‌ها مطمئناً کاری بود که میکردم و بعد می‌خوابیدم. در این بین این علاقه به جایی رسید که پایتون و لینوکس را مشتاقانه دنبال می‌کردم حتی از علاقه زیادم به دنیای لینوکس و اپن‌سورس، ویندوز را به طور کل از روی سیستمم پاک کردم و جایش را به لینوکس دادم! (اگر شما هم علاقه دارید می‌شود کنار ویندوز، لینوکس را داشت!)

خلاصه این که دنیای کد زدن به حدی برایم جالب شد که حتی سر کلاس‌های درس هم ناخودآگاه ذهنم به سمت سؤالاتی می‌رفت که در برنامه‌نویسی برایم پیش آمده بود. حتی در شب‌های امتحان، بجای جزوه‌خواندن و التماس دعا برای پاس شدن، می‌نشستم و باگ‌هایی که پیش آمده بود را دیباگ می‌کردم. (باگ همان ارورهای برنامه‌نویسی است.) از سر خوشحالی دیباگ‌کردن‌ها، با غرور تمام سر تمام امتحاناتم حاضر شدم و هیچ‌کدام را حذف نکردم نتیجه هم این شد که مشروط شدن را تجربه کردم! کمی ناراحت شدم ولی نه خیلی زیاد. شاید ناراحتی اصلی می‌ماند برای وقتی که برای فارغ‌التحصیل شدن باید ترم اضافی بخوانم! الان هم که در حال نوشتن این متن (یا بهتر بگویم نق‌نامه!) هستم، فردا امتحان دیفرانسیل دارم.

بگذریم.

نمی‌گویم نقشه‌برداری را دوست ندارم. اتفاقاً دوستش هم دارم. اصلاً چیزی که ریاضیات داشته باشد و از یک الگو (یا الگوریتم) پیروی کند را مگر می‌شود دوست نداشت؟ حالا به دنبال راهی هستم که بتوانم از برنامه‌نویسی (مخصوصاً لینوکس و پایتون) در نقشه‌برداری استفاده کنم.

از استادان که می‌پرسم می‌گویند باید ارشد بخوانی. آن هم GIS (یکی از گرایش‌های نقشه برداری در ارشد، جی‌آی‌اس است.) من هم تنها سؤالی که در ذهنم می‌چرخد این است که من با کارشناسی‌ام چه کرده‌ام که بخواهم با ارشد بکنم؟! شما بگویید سؤال بی‌بطی است؟ چرا راهی ندارد که من در همین رشته از برنامه‌نویسی در همین مقطع استفاده کنم؟

مانده‌ام سر دوراهی که ارشد بخوانم یا نخوانم. اگر ارشد خواندنم برای این باشد که جمعیت را کم کنم تا کار بهتری پیدا کنم اصلاً نمی‌ارزد! دلیل‌هایی که شنیده‌ام آن‌قدر قوی نیست که بخواهم ارشد بخوانم!

از طرفی دیگر هم به برنامه‌نویسی دوست ندارم به چشم یک شغل نگاه کنم. نمی‌دانم شاید تصور ذهنی‌ام از شغل نادرست باشد. ولی دوست داشتم برنامه‌نویسی مثل یک تمایز در نقشه‌برداری برایم باشد.

این یکی از دغدغه‌هایی است که به شدت ذهنم را مشغول کرده و تا به حال پاسخی برایش پیدا نکردم. شما هم از این جنس دغدغه‌ها داشتید؟

سؤال دیگری که ذهنم را مشغول کرده، شبکه‌های اجتماعی است! شاید بخندید ولی واقعاً برایم سؤال است که آیا این شبکه‌ها خوب‌اند یا بد؟ من نتوانستم مطلقاً جوابی برایش پیدا کنم که خوب است یا بد.

گاهی اوقات مطالب خوبی می‌خوانم که دوست دارم با دیگران به اشتراک بگذارم. و گاهی اوقات هم دوست دارم فهمیده‌هایم را با دیگران به اشتراک بگذارم. داشتم به شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام و یا اینستاگرام فکر می‌کردم.

خیلی از مطالبی که در طول روز می‌خوانم، مطالب کوتاهی است که بیشتر به درد همان شبکه‌های اجتماعی می‌خورد و نمی‌شود این‌جا از آن‌ها نوشت. از طرفی هم برخی از این مطالب برایم به شدت جالب‌اند. دفترچه‌هایی هم دارم که پر هستند از نوشته‌هایی که بین راه نوشته‌ام. یا جایی منتظر مانده‌ام، چایی می‌خوردم ونوشته‌ام. علاقه دارم آن‌هارا با دیگران به اشتراک بگذارم. شاید کسانی هم باشند که مثل هم فکر می‌کنیم و این نشان می‌دهد تنها نیستیم!

از طرفی دیگر دوست دارم از پایتون و لینوکس بنویسم اما نمی‌دانم کجا بنویسم. این نوشته‌ها شاید خیلی تخصصی نباشند که بخواهم تحت نام برندی مشخص منشترش کنم. شاید در حد همان «سحر نوشت» بتوان منتشرشان کرد.

حالا شما نظراتان را بگویید.

چه‌جوری هم دست‌نوشته‌هایم و هم برنامه‌نویسی را یک‌جا منتشر کنم؟ اصلاً شدنی است؟ شما کانال یا صفحه اینستاگرامی را می‌شناسید که اینگونه باشد؟