تجربه‌ی من در یادگیری زبان انگلیسی

بالاخره بعد از چندین پست که در کانال تلگرام در مورد یادگیری زبان و تجربیاتم نوشتم، تصمیم گرفتم یک پست نسبتا طولانی، را شروع کنم و رفته‌رفته در آن در مورد زبان بنویسم. برای همین این پست ناقص است و هر بار بعد از اضافه‌کردن موضوعی به آن آپدیت خواهد شد. کلمه‌ی «آپدیت» را هم می‌نویسم سر قسمتی که آپدیت می‌شود تا تکرار مطالب قبلی خواننده را اذیت نکند. ولی چندین توضیح قبل از آن بدهم:

۱-چیزهایی که اینجاست برپایه‌ی تجربیات و آموخته‌های نویسنده است و نویسنده همواره ممنون و مدیون کسانی است که به او آموخته‌اند.

۲-وسواس در یادگرفتن زبان، شما را عقب می‌اندازد! این اولین اصل بدیهی در یادگرفتن زبان است که اکثرا فراموش می‌کنند. بهترین کاری که می‌توانید بکنید این است که خودتان را غرق در کاری بکنید که با زبان انگلیسی گره خورده و یادش بگیرید! مثلا اوایل من زبان را بخاطر بهتر گوگل‌کردن یادگرفتم، با دیکشنری و اینور و اونور خودم را می‌کشتم تا یک عبارت را به انگلیسی سرچ کنم و به آن ویدیو یا صفحه‌ی دانلودی که می‌خواستم برسم! وسواس و ترس‌از قضاوت دیگران در این حوزه فلج‌تان می‌کند. اگر وسواس را کنار گذاشتید، شاید ادامه‌ی مطالب و راهکارهای اینجا به دردتان بخورد در غیراین صورت هر چقدر هم راهکار جلوی پای شما بگذراند تشنه‌ای خواهید بود که هیچوقت حاضر نیست حداقل برای رفع تشنگی‌اش، لیوان آب را در دست بگیرد.

۳-فکر می‌کنم مخاطب اصلی این نوشته کسانی هستند که به طور دیفالت از اهمیت یادگرفتن زبان آگاه‌اند. اکثرا یادگرفتیم که برای یادگیری زبان، به آموزشگاه‌ها برویم و ترم‌ها را یکی پس از دیگری بگذرانیم و به آخرین ترم که رسیدیم یعنی تمام! یعنی کلا زبان را یادگرفتیم. از همین طرز فکر است که دوره‌های چند ماهه یا چند روزه برای یادگیری زبان آن‌هم تضمینی(!) انقدر ارائه شده است. ولی واقعیت این است که یادگرفتن زبان، بیشتر از همه تلاش فکری می‌طلبد و تا وقتی عرق آن روی پیشانی ننشیند، آن‌طور که باید یاد نخواهیم گرفت.
بحث فضاهای تبلیغاتی هم کم به طرز فکرهای غلط در مورد یادگرفتن زبان، دامن نزده است. منتهی خبر خوشحال‌کننده این است که یادگرفتن زبان، از آن مهارت‌هایی است که می‌توان به صورت self study دنبال کرد. و من تلاش دارم تا در این پست بیشتر در مورد این حوزه صحبت کنم نه انتخاب‌کردن فلان کلاس یا آموزشگاه.

قدم اول:

بهترین کار بعد از کنار گذاشتن وسواس، خوب‌گوش‌دادن است. به رفتار کودک‌ها دقت کردید؟ تا یکی دوسال هیچ حرفی نمی‌زنند، تنها به خوبی گوش می‌دهند شاید صداهایی دربیاورند ولی حرف‌زدن را بعد از یک‌سال و نیم تا دوسال شروع می‌کنند. دلیل اصلی چنین رفتاری این است که در این مدت تماما تلاش می‌کنند تا خوب گوش کنند. برای یادگرفتن یک زبان هم باید همین کار را کرد. گوش‌ها را باید تقویت کرد و نسبت به صداها و کلمات حساس کرد تا یادگیری درست اتفاق بیافتد. این کاری است که غالبا در آموزشگاه‌های یادگیری زبان اتفاق نمی‌افتد. دلیل هم واضح است، مهارتی سخت و زمان‌بر است. ولی در بهترین آموزشگاه‌های یادگیری زبان در دنیا، مهارت اولی که یاد می‌دهند، خوب گوش‌دادن است. وقتی خوب گوش فرا می‌دهیم، دقیقا متوجه می‌شویم که مخرج کلمات از کجاست، طرز تلفظ صحیح یک کلمه چگونه است. حتی اگر قصد ما صحبت‌کردن هم نباشد، طرز تلفظ صحیح روند یادگیری یک کلمه را بسیار اثربخش‌تر و سریع‌تر می‌کند.

پس تا جایی که می‌توانید این ستون خوب گوش دادن و تلفظ صحیح کلمات را محکم‌تر کنید.

همیشه حواستان باشد که دورانداختن یک یادگیری غلط خیلی سخت‌تر از یادگیری از اول آن چیز است. اگر تلفظ لغتی را به اشتباه یاد بگیرید، فراموش کردنش آن‌قدرها هم ساده نیست و در هر بار مواجه‌شدن با آن کلمه مکث خواهید کرد تا تلفظ درست را جای تلفظ غلط بگذارید.

چند راهکار برای تقویت مهارت شنیداری:

۱-استفاده از کتاب American Accent

دوره‌های ویدیویی از این کتاب هم در فضای وب زیاد است که تلفظ صحیح و لهجه‌ی امریکن را آموزش می‌دهد. این کتاب در یادگیری تلفظ‌ها بسیار کمک‌کننده است.

۲-گوش‌دادن به پادکست‌های انگلیسی

دنیای پادکست‌ها آنقدر وسیع‌ شده است که اگر خودتان را از آن محروم کرده باشید، نعمت بزرگی را از دست دادید! بهترین کار این است که یک اپلیکیشن برای گوش‌دادن پادکست‌ها، روی دیوایس‌هایی که از آن استفاده می‌کنید، نصب کنید و عضو چندین کانال انگلیسی‌زبان شوید. مثلا می‌توانید نویسنده‌های مورد علاقه‌ی خود را دنبال کنید، یا کانال‌هایی که ماهیت‌های طنز و داستان دارند را دنبال کنید. نیازی به درک صد در صدی حرف‌ها و گفت‌وگوها نیست، مهم این است که گوش شما به چنین صداهایی عادت کند. برای من به شخصه همین گوش‌دادن‌ها خیلی کمک کننده بوده و هست. حتی وقت‌هایی که در خانه هستم، با اینکه ممکن است به صدا فعالانه گوش ندهم و مشغول کاری دیگر باشم ولی این گفتگوها را play می‌کنم و می‌گذارم که پخش شوند. عادت کنید تا در طول روز به اینگونه صداها و گفتگوها گوش دهید. یعنی بگذارید حتی در پس‌زمینه‌ی کارهای روزانه‌ی شما، این صداها باشد.

تاکید من بیشتر از گوش‌دادن به آهنگ‌های انگلیسی، روی پادکست یا کتاب‌های صوتی است. در آهنگ‌ها کلمات محدودند، به علاوه‌ی اینکه با یک صدای خاص اعمال می‌شوند ولی وقتی به یک پادکست یا یک کتاب صوتی گوش می‌دهید، به یک رشته کلمات گوش می‌دهید که بیشتر واقعیت دارند و بیشتر با آن‌ها در دنیای واقعی برخورد خواهید داشت.

ادامه دارد…

دیوونه خونه (۱)

خیلی وقته هیچی نمی‌نویسه، راه‌به‌راه هم قول می‌ده که هر روز پست بذاره

آدما وقتی می‌خوان کارای بزرگ بکنن اینجوری می‌شن. می‌شینن انقدر فکر می‌کنن که چه کار بزرگی می‌خوان انجام بدن آخرشم هیچی نمی‌شن و از روتین‌های قدیمی‌شون هم می‌افتن

یعنی الان بی‌کاره؟

الان پول تو تدریسه بریم مدرس شیم یا کارآفرین یا هر دوش

مثلا مدرس چی؟

بریم کارآفرینی پس از مرگ رو تدریس کنیم، هر چی اسم دوره عجق وجق‌تر باشه پول بیشتر درمیاریم

مگه آدم بعد مرگش هم باید پول دربیاره؟

بالاخره خرج این حوری‌های بهشتی رو کی می‌خواد بده؟ هر چقدر پول بدی همونقدر آش می‌خوری. نکنه فکر کردی قانون اون دنیا فرق داره؟

اگر فرق نداره پس چرا شده اون دنیا؟

منو صدا می‌کنن باید برم، فقط خواستم کمک کنم بلکه با ایده‌هام درهای جدید به روت باز شه

همین درهای قبلی رو هم که باز کردی نمی‌تونیم ببندیم. ممنون از افکار روشنفکرانه‌ات

 

 

طرز تهیه‌‌ی پارتی

با خودم فکر می‌کنم این همه مدرس در این مملکت هست، از آموزش آشپزی با مانع گرفته تا چگونه گربه‌ها را دوست داشته باشیم. ولی چرا هیچکس طرز تهیه‌ی پارتی را آموزش نمی‌دهد؟ شاید پارتی داشتن چیزِ غریزه‌ای است و غریزه‌ی آدم‌های پارتی‌دار با بدون پارتی فرق دارد. یا شایدم این آدم‌ها وقتی در زندگی قبلی‌شان مردند، هنگام خاک‌کردن، سنت داشتند که چندتا از آدم‌حسابی‌ها و مسئولین را با آن‌ها خاک کنند که در زندگی بعدی که الان باشد، به کمک‌شان بیایند. از قضای روزگار، بنده در زندگی قبلیم تنها مُردم. کسی را که همراهم چال نکردند هیچ، تازه فکر می‌کنم قبر که مثل یک جایگاه می‌ماند لابد، آن‌را هم نداشتم؛ مثلا برای ارتزاق و گیرآوردن یک لقمه حلال رفته بودم ماهی‌گیری و قایق سوراخ شده و حوصله‌ی پتروس بازی نداشتم و غرق شدم یا اینکه اصلا آدمیزاد نبودم، پرنده‌ای بودم که روزِ اولِ پروازش را در دهن یک تمساحِ در حال خمیازه‌کشیدن فرود آمده. به هرحال چیزی از زندگی قبلیم یادم نیست. ولی اگر شانس من است، اگر در این دنیا هم هنگام مرگم، دو وزیر را با من دفن کنند، در زندگی بعدی‌ام، ضحاک مار به دوش می‌شوم. همین وزیرها هم نقش مارها را بازی می‌کنند. ولی چیزی که دوست دارم این است که مثل دنریس در فیلم گیم‌آف‌ترونز اژدها داشته باشم. و مثل خودِ دنریس نباشم که بخاطر سوء مدیریتی یکی از اژدها ها را به کام مرگ بکشانم. یکی از آن‌ها را مامور می‌کنم تا تمام استادانی که بدونِ هدف با ۹٫۷۵ افتادم یا انداختند را یکی یکی پیدا کند و بسوزاند. یکی دیگر را مامور می‌کنم تا تمام عوامل و دست‌اندر کارانی که پولم را خوردند را بسوزاند. و یکی دیگر را مسئول مطبخ می‌کنم. (آشپزی دوست ندارم) ولی مطمئنا با اینهمه کینه، خدا یک شتر به من عطا می‌کند.