خوب سوال پرسیدن

وقتی سوالی در ذهنمان ایجاد می‌شود و دنبالش میریم، اطلاعاتی که بدست می‌آید ماندگاریش خیلی بیشتر خواهد بود. مثلا کسانی که کتاب زیاد میخوانند اکثرا اول به فهرست کتاب نگاهی می‌اندازند و بعد ذهنشان شروع به کشیدن یه نقشۀ کلی می‌کند و شروع به طرح سوال میکنند. همین ‌کار باعث می‌شود خیلی مشتاق‌تر و مفیدتر کتاب رو بخوانند. وقتی ذهن درگیر سوالی می‌شود، قدرت تمرکز به شدت بالا میرود. چون مدام به دنبال جواب سوالش است و هر چیزی را که ببیند به آن ربط می‌دهد تا شاید بتواند اطلاعاتی برای جواب پیدا کند. همین سیکل پیداکردن جواب باعث ماندگاری بیشتر جواب است.

سوال خوب پرسیدن هم نوعی تکنیک است ، نوعی مهارت است  که با مرور زمان و وقت گذاشتن روی آن می‌توان به تسلط رسید.

من فکر میکنم سوال خوب پرسیدن هم مثل خوب گوش دادن خیلی مهم باشد. پس خیلی خوب می‌شود که دنبالش برویم و این مهارت را وارد زندگیمان بکنیم.

خوب سوال پرسیدن هم یسری ویژگی‌ها دارد که کمی از این ویژگی ها را اینجا نوشتم:

سوالی که می‌پرسیم باید بدانیم که دنبال چه جوابی هستیم.

اکثرا وقتی سوالی میپرسیم، جنس جواب‌ها یا از جنس اطلاعات هستند یا از جنس نظر شخصی و تفاسیر. پس بسیار مهم است که چگونه سوال بپرسیم تا به جواب مد نظرمان برسیم.

مثلا اگر به دنبال پاسخی از جنس نظر شخصی هستیم بهتر است اینگونه سوال بپرسیم: “نظرت در مورد آن چیست؟” یا “خیلی دوست دارم نظرتو بدونم.”

اینگونه طرف مقابل شروع به تفسیر می‌کند و نظر شخصی‌اش را در مورد صورت سوال بیان می‌کند.

چیز دیگری که خیلی مهم است، شخص یا سورسی است که از آن سوال می‌شود. باید دقیقا بدانیم تا چه حد باید جواب صحیح و دقیق باشد.

آیا نیاز به یه نظر صحیح در این خصوص دارم؟

آیا نیاز به نظر یه کارشناس یا متخصص را دارم؟

آیا پاسخم را میتوانم در یک قضاوت خوب یا یک تفسیر خوب پیدا کنم؟

سوالات آری و خیر نپرسید

چون جواب کاملی را دریافت نمیکنید. متوجه نمی‌شوید پاسخی را که دریافت کرده اید از جنس اطلاعات است یا نظر شخصی!

سوالاتی که میپرسیم باید حالتی را داشته باشند تا مخاطب شروع به فکر کردن بکند. سوالایی مثل چه‌کسی ، چگونه ، چرا ، چه زمانی سوالاتی هستند که مخاطب برای پاسخ به آنها کمی به خود زحمت فکر کردن میدهد اما سوالاتی مثل به نظر خوبه؟ به نظرت درسته؟ و… به پاسخ های آره و نه ختم می‌شود و ممکن است پاسخ های کاملی هم نباشد.

در جواب‌هایی که مخاطب میدهد کمی عمیق‌تر شویم.

مثلا بپرسیم “چرا اینجوری بهتره؟” ” چی باعث میشه که فکر کنی این بهتره؟” “میتونی دلیلشو برام واضح تر بگی؟” ” خیلی مشتاقم در مورد جوابت بیشتر فکر کنم میتونی برام بیشتر توضیح بدی؟” و…

سوالایی نپرسیم که به طرف مقابل حس بازجویی دهد!

بهتره از سکوت هم گهگاهی استفاده کنیم. خوب گوش کنیم. خیلی از ماها گوش میدهیم تا بتوانیم جواب دهیم! باید یاد بگیریم طوری گوش دهیم که پاسخ سوالمان را پیدا کنیم. خوب گوش دادن و وقفه ننداختن در صحبت‌های طرف مقابل یک نوع احترام محسوب می‌شود و بیشتر کمک میکند تا طرف مقابل پاسخ‌های درست‌تر و واضح‌تر و بدرد بخور تری را  بدهد.

یک میکرواکشن برای اینکه خوب سوال بپرسیم این است که وقتی کتابی را باز کردیم به فهرستش نگاهی بیاندازیم، سوال طرح کنیم، و بعد با خواندن کتاب به دنبال پاسخ برسیم. اگر هم میانه های کتاب پاسخ را یافتیم، سوال دیگری را طرح کنیم تا این قفل تا آخر کتاب قفل بماند و تمرکزمان بیشتر شود.

در کتاب لئوناردو داوینچی هم ذکر شده که استاد عادت داشت موضوعات را از زوایای مختلف ببیند، سوال طرح کند. و بعد ذهن خود را به چالش می‌کشید تا پاسخ سوال را پیدا کند. از تمام چیزهایی که بهم ربط داشتند و ربط نداشتند هم استفاده میکرد!

طرح کردن سوال خوب کار ساده ای نیست اما با وقت گذاشتن بر سر این موضوع میتوانیم جواب‌های شایسته‌تر و صحیح‌تری را پیدا کنیم.

تحلیل‌گر یا تماشاگر

اون اوایل که بحث های شخصیت شناسی و روانشناسی مخصوصا یونگ را میخواندم خیلی آدم های اطرافم را تحلیل میکردم… تخمین هم میزدم که الان به چه فکر میکند یا در فلان شرایط چه کاری انجام میدهد!
اما یک بار سنگین را همیشه حس میکردم. احساسی شبیه اینکه هر لحظه مواظب چیزی باشم یا چیزی را حفظ کنم
رفته رفته یاد گرفتم که دیگر در مواجه با آدم ها تحلیل گر نباشم فقط تماشاگر باشم و اگر چیز هایی از آنها دیدم که به ریشۀ من ربط داشتند،استفاده کنم و در موردش فکر کنم.
با این تصمیم، قضاوتم در مورد آدم ها خیلی کم و کمتر شد. دیگر آن صدای نق و نوق ها از رفتار آدم ها را در ذهنم نمی‌شنیدم.
صدای ناله‌ها جایشان را به صدای “یادبگیر تو اینگونه نباشی” داد.
واقعیتش سخت بود خیلی هم سخت بود
سخت بود تحلیل آدم ها را کنار بگذارم اما با خودم عهد بسته بودم که اسامی و آدم ها را فراموش کنم و پا به دنیای مفاهیم بذارم. پس باید قولم را عملی میکردم تا قبل از اینکه خیلی دیر شود. میدانستم که اگر کوتاهی کنم بازنده خواهم بود.
دست از تحلیل آدم ها کمی برداشتم. اما سهمش را دادم به تحلیل خودم
گاهی جملاتی را مینویسم و رو به آینه میگیرم… یا برخی از رفتار هایم را که بحثش در ذهنم بسیار مطرح میشوند را روی کاغذ مینویسم.
اینجوری راحت‌تر از جوانب مختلف به آن نگاه میکنم. راحت تر تحلیلش میکنم
انتقاد و تحلیل دیگران راحت‌تر از انتقاد و تحلیل خود آدم است. برای همین وقتی جمله ای را برعکس در آینه میخوانم فکر میکنم برای شخص دیگری است پس راحت تر تحلیلش میکنم. دیگر بازی را جوری نمیریزم که تماماً به نفع خودم شود.
هنگامی که میخواهم کسی دیگر را تحلیل کنم به خودم یادآوری میکنم که تحلیل هایت را نگه دار جلوی آینه. الان تو تنها نقش تماشاگر را داری
امیدوارم که بتوانم این کارم که باعث راحتی جانم شده است را بی وقفه ادامه بدهم.
خواندن آن مقالات و کتاب ها در مورد تیپ ها شخصیت ها هم، نمیتوانم بگویم فایده ای نداشت اما اینگونه مسائل بستگی به این دارد که میخواهیم در کجا از آنها استفاده کنیم.
با تمام اینها٬ این کتاب و مقاله و دوره ها هدیه ای با ارزش آنهم پیدا کردن تیپ شخصیتی خودم را بجای گذاشت. تصمیم دارم آنهارا اینجا بنویسم تا شاید بدرد تیپ هایی مثل تیپ های خودم بخورد! و من هم فرصتی پیدا کنم که عمیق تر به این جنبه ی فردیتم نگاه کنم.
فکر می‌کنم گاهی باید به صورت ارادی تصمیم بگیریم که کجاها تماشاگر باشیم و کجاها تحلیل‌گر.
جان کلام اینکه:

من سعی میکنم در مورد آدم ها تحلیل گر نباشم و فقط مشاهده گر باشم. اوج تحلیل٬ تحلیل خودم است.

عادت دشمن لذت‌بردن

خیلی اتفاق افتاده که چیزی را میخواستم و فکر میکردم اگر به آنها برسم خیلی خوشحال میشوم و از آنجا به بعد مطمئنا درصد شادی و لذتم بالاتر میره. بعد ها این اتفاقات به طور مکرر  می افتاد. مثلا به چیزی میرسیدم و فکر میکردم اون بالاتریه لذت بیشتری دارد.
حالا متوجه شدم که با رسیدن به یک چیزی و چشیدن لذتش به مرور زمان لذت آن برایم کمتر میشود.  مثلا اگر ده واحد ازش خوشحال بودم و برام لذت بخش بود روز بعد میشد ۹ واحد و روز بعدش میشد ۸ واحد تا یه جایی که دیگه برام لذت بخش نبود فقط آسایش بیشتری آورده بود.
رابطه ی لذت بردن از یک چیز با عادت کردن به اون چیز برعکس است. یعنی به هر چیزی که عادت کنیم و خودمان را با آن تطبیق بدیم لذتش کم میشود و دیگر کم کم فقط نقش آسایش بیشتر را بازی میکند.
لذت ها با دوام نیستند چون ما به سرعت به آنها عادت میکنیم برای همین باید سطح زندگی و یا حتی سبک زندگیمان را  پیوسته آپدیت کنیم.
مثلا شخصی که پراید داشته و روزی ۲۰۶ میخرد، در چند روز اول یا چند هفته اول از آن لذت میبرد اما بعد از گذشتن چندماه دیگر لذت نمیبرد و تنها راحتی ماشین یعنی آسایش آن برای شخص باقی می ماند.
وقتی لذت چیزی را میچشیم سطح انتظاراتمون بالا میره یعنی دیگه یه کمتر از اون رضایت نمیدیم.
مثلا کسی که گوشی آیفون داره و روزی میاد که دزد این گوشی رو بزنه یا به هر دلیلی صاحب گوشی دیگه اون آیفون رو نداشته باشه و مدل پایین تری را انتخاب کند. این شخص دیگر حس برنده بودن نمیکند بیشتر به این فکر میکند که من آیفون داشتم و حالا باید مدل بالاتر از همان آیفون را داشته باشم.
یعنی سطح توقع یا سطح استاندارد این شخص بالا رفته است.

این یعنی نمیتوانیم خوشی های کوچک داشته باشیم؟

چرا میتوانیم‌داشته باشیم. ما از رسیدن یه اهدافمان اغلب احساس شادمانی و لذت میکنیم اما به سرعت هم خودمان را با شرایط وفق میدهیم و عادت میکنیم و همین امر دوام لذت را پایین می آورد.
حالا چکار کنیم که لذت٬ دوام بیشتری داشته باشد؟
سعی کنیم مدت زمان لذت بردن از چیزی را کم کنیم! یعنی روند عادت کردن را کند کنیم.  مثلا اگر لباسی داریم که خیلی موردعلاقه مان است و دوستش داریم٬ آن را هرجا نپوشیم بگذاریم برای زمان هایی که میخواهیم لذت بیشتری ببریم.
سعی کنیم فرآیند عادت کردن به یکسری چیزهارا کم کنیم. برای این کارها قرار نیست کار های عجیی و غریب بکنیم! تنها کافی است به کارهایی که بیش از حد به آنها عادت کرده ایم نگاهی بیاندازیم. مثلا تم گوشی تان را نگاه کنید. چند وقت است که تغییری در آن نداده اید؟ یا آیکون ها را جابه جا کنید.
وقتی مغز در شرایط جدید قرار میگیرد ایده‌های خلاق جرقه میزند! کارهایی به ذهن میرسد که در آن حالت ایمن ذهن٬ هرگز نمیرسید یا اگر هم میرسید جدی گرفته نمیشد.
از این به بعد سعی کنیم در تصمیم گیری هایمان میزان دوام لذت حاصل از  رسیدن به آن تصمیم را هم دخیل کنیم. ما اکثرا تخمین زیادی از لذت ها قبل از رسیدن به هدف ها میزنیم. از این به بعد در تصمیم گیری هایمان بپرسیم که لذت حاصل از این تصمیم گیری چقدر برایم دوام دارد؟!  واقع بینانه به آن پاسخ دهیم. جوری که هم انگیزه ی حرکت بدهد و هم اینکه باعث ناراحتی و پوچ شمردن بعد از رسیدن به هدف نگردد.
اکثرا به خوشبینیِ بیش از حد تمایل داریم اما باید این را هم بدانیم که روی دیگر خوشبینی بیش از حد٬ بدبینی افراطی است‌. مثلا کسانیکه در راه موفقیت بیش از حد خوشبین هستند با رسیدن به موانع تبدیل به بدبین افراطی میشوند و مسیر را رها میکنند.
اگر به این بحث ها علاقمند بودید میتوانید کتاب  the paradox of choice را بخوانید که به فارسی با عنوان “تئوری انتخاب” ترجمه شده است . جدای از کتاب٬ محمدرضا شعبانعلی هم آن را بازخوانی کرده است. گوش دادن به این فایل به درک بهتر و عمیق‌تر مفاهیم کتاب کمک زیادی میکند. میتوانید سخنرانی نویسنده ی کتاب یعنی آقای barry schwartz را در تد را از اینجا ببینید.
مطمئنا وقتی تصمیمی میگیریم باید بهای آن را هم بپردازیم٬ ممکن است برخی از تصمیم هایمان برای لذت بردنِ بیشتر، اشتباه باشد ولی اگر از طرفی ریسک حساب شده هم نکنیم به زودی به شرایط عادت میکنیم‌! و عادت دشمن لذت بردن است.

هر کسی در زندگی اش برای چیزی دعا میکند شما بیشتر برای چه چیزی دعا میکنید؟

شاید سوال کلیشه ای باشد اما مدتی است ذهنم را مشغول کرده. اکثرا عادت کرده ایم در دعا کردن هم از دیگران تقلید کنیم. مثلا میگوییم خدایا کمک کن خوشبخت شوم.
خوشبخت شوم…
جمله ی زیبایی است ولی درکی از آن نداریم یا اگر هم داریم حداقلی است. مفهوم هر کسی از خوشبختی فرق دارد. یکی خوشبختی را در پول میبیند یکی در سلامتی و…
کاری به دیگران ندارم اما برای پیدا کردن جواب سوالم به دیگران هم نگاهی انداختم. دیدم برخی از دعاهایی که در دلم ریشه کرده است تنها تقلیدی از دیگران بوده و چون دیگران خواسته اند لابد خوب بوده و من هم خواسته ام!
اما بعد از این سوال بیشتر به درون خودم نگاه میکنم. من برای چه چیزی بیشتر دعا میکنم؟
خیلی آدم مذهبی ای نیستم. مذهب زدا هم نیستم.

خواستن با دعا کردن فرق دارد؟

در فرهنگ معین دعا کردن اینگونه معنی شده: درخواست کردن از درگاه خدا، از خدا چیزی طلب کردن، چیزی اعم از بد و نیک.

اگر با این تعریف نگاه کنیم خواستن با دعا کردن فرقی ندارد.

اما برای من فرق دارد. من دعا را با دلم انجام میدهم. اما خواسته هایم اول از فیلتر منطق عبور میکنند. من میدانم که شیطان به راحتی میتواند با منطق بازی کند و آن را متقاعد کند اما دلم را هرگز نمیتواند متقاعد کند. گفته های دلم خالص است. درست چیزی که میخواهم. چیزی که هستم.

وقتی با دلم دعا میکنم کسی نیست که بپرسد برای چه این را خواسته ای؟ دلیل نمیخواهد ازم. تنها میخواهد حرف بزنم. من هم حرف میزنم. آن هم با کسی که با تمام وجود دوستش دارم.

دوستش دارم اما گاهی هم از حرف هایش سرکشی میکنم.

به قول محمدرضا شعبانعی خدایی که من دوستش دارم بیشتر بخاطر کارهای خوبی که نکرده ام مرا بازخواست میکند نه بخاطر کارهای بدم. با همین امید با دلم با او حرف میزنم.

این روز ها بیشتر دعا میکنم که کمکم کند تا از اسامی و استعاره ها و مقام ها دست بکشم و بیشتر به دنیای مفاهیم پای بگذارم. کار سختی است اما دعا کردن یعنی امید دارم تا این اتفاق بیوفتد. بیشتر دعا میکنم کمکم کند تا بتوانم کاری را که برایش ساخته شده ام انجام دهم. یقین میدانم کاری که برایش پا به این دنیا گذاشته ام بهترین کاری است که میتوانم بکنم.

بیشتر دعا میکنم تا دلم را روشن کند. دعا میکنم کمکم کند فیلتر های اشتباهی را در ذهنم نگنجانم. دعا میکنم کمکم کند راه خودم را پیدا کنم. عزم و اراده ام را محکم سازد.

آدم پرتوقعی ام و دعا میکنم جدای از سلامتی جسمی،سلامتی فکری هم به من بدهد.

هر روز هم برای دوستانم،نزدیکانم، کسانی که میبینم دعا میکنم.

اما این روز ها بیشتر دعا میکنم همه مان را کمک کند تا بتوانیم پای به دنیای مفاهیم بگذاریم.

دوستش دارم… خدایم را میگویم… مطمئنم حرف هایم را میشنود.

کنکور ریاضی 96

امروز کنکور ریاضی‌ها بود. ساعت 8:15 توی جام چشمم به ساعت افتاد! گفتم الان دارن تست های ادبیات رو میزنن… میخوابم سر تست‌های دیفرانسیل بیدار میشم!
کاری که کنکور با من کرد، بدترین دشمنام نکردن!

پی‌نوشت: چرا به کنکوری ها میگین دانشگاه اونچیزی نیست که فکر میکنید؟
دقیقا همون چیزی که فکر نِمیکنید هست!

فتح ها بیشتر نتیجه ی ضعف شکست خورنده هاست نه توانایی شکست دهنده ها

توی کارهایی که موفق شدیم را به یاد بیاوریم…
اگر یکم روراست باشیم بیشتر موفقیت هایمان برمیگردد به ضعف حریف.
مثلا در درس بخوام بگم مثل خیلی از زمان هایی که شاگرد اول شدیم نه بخاطر اینکه خیلی توانایی داشتیم بلکه بخاطر ضعف یا تنبلی شاگردان دیگر بوده است.
این حرف میتواند در تمام جنبه ها معنا داشته باشد.
تا بحال به سس های اماده ای که میخورید دقت کردید؟
بعضی اوقات باز کردن در همین سس ها جز سخت ترین کارهاست مخصوصا اگر گرسنه باشید.
اگر یک شرکت بتواند همین مسئله را حل کند و از ضعف حریف استفاده کند کافی است تا برنده ی میدان باشد!
یا مثلا کاستومر سرویس ها که گاهی برخی شان قشنگ مشتری را سرویس میکنند! اگر شرکتی روی همین موضوع مانور دهد و کار کند پیروز میشود.
بحث من با بحث ایجاد تمایز فرق میکند. اعتقاد دارم تمایز به این معناست که اگر در لیستی خواستند دست به انتخاب بزنند نام آن شرکت یا نام شما در صدر لیست باشد. یعنی به طور قطع بتوانند بگویند که به هیچ عنوان نمیتوان این ادم یا این محصول را حذف کرد یا دست زد… او برگه ی برنده ی ماست!
از نظر من تمایز، موفقیت در چند زمینه به طور همزمان و تعهد همیشگی به آنهاست.
من با پیدا کردن نقطه ضعف حریف و تلاش برای برطرف کردن آن برای رسیدن به موفقیت مخالف نیستم. اما این شیوه در دراز مدت خیلی جواب گو نیست. جلوی بعضی از خلاقیت ها و کشف های تازه را میگیرد… اگر اینگونه باشد همش باید‌دست روی دست بگذاریم تا ببینیم رقیب چه محصول یا خدمات جدیدی ارائه میدهد و‌بعد ببینیم چه ضعفی دارد و تازه دست به کار شویم و همچنان این چرخه ادامه دارد…
چیزی که در برنامه نویسان خیلی شایع است بدقولی است. تاخیر در تحویل دادن کار. مخاطب اصلا کاری ندارد که برنامه که قرار بود شما بنویسید ممکن است به باگی برخورد که برطرف کردن آن زمان زیادی را از شما گرفته است. او فقط بدقولی شما یادش میماند. اگر برنامه نویس دیگری این مدیریت را داشته باشد تا در زمانی که قولش را داده بود تحویل دهد برنده است.
این حرف دو جنبه ی مثبت و منفی دارد.
مثبت
کمک میکند تا از رقیبان غافل نشویم و در میدان باشیم و با دیدن ضعف ها تلاش کنیم تا این ضعف ها را در کار خود برطرف کنیم.
از شدت کمال گرایی بیش از حد میکاهد. میتواند کمک کند تا بجای اینکه دست روی دست بگذاریم منتظر ایده های ناب باشیم، دست به تلاش بزنیم و کارمان را آغاز کنیم. در ابتدا تلاش کنیم فقط نقطه ضعف ها را برطرف کنیم، مطمئنا در اواسط کار راه خودمان را پیدا میکنیم و در پایان، یک کار جدید ایجاد کرده ایم! این ایده شاید برای مبتدیان خوب باشد.
منفی
افراط بیش از حد در این بحث باعث میشود مدام چشممان به حرکت بعدی رقیب باشد و دست روی دست بگذاریم.
نمیگذارد از توانایی های وجودی خودمان و سازمانمان به خوبی استفاده کنیم.
همین عدم استفاده از توانایی هاست که تراوت و تازگی و خلاقیت را از آدم میگیرد. نمیگذارد با خیال راحت در مورد ایده هایمان فکر کنیم و پردازششان کنیم.
همین عدم استفاده از توانایی ها میتواند باعث شود تا بعد از موفقیت، یک موفق بدحال شویم نه یک موفق خوشحال. گویی آن موفقیت خیلی خوب به جانت ننشسته است.
انگار چیزی از ته دل میگوید که ببین باز هم رقیب حال بهتری از تو دارد. چون جرات کرده و ایده ی خود را به اجرا درآورده است.
عدم استفاده از حداکثر توانایی باعث میشود تا نتوانیم استعداد ها خلاقیت های جدیدمان را کشف کنیم.
هر آدمی مانند شمش طلاست. یکی از این شمش طلا سوزن میسازد و میفروشد٬ یکی توانایی این را دارد که مثلا یک ابزار کمیاب پزشکی را با آن بسازد…
حالا تصمیم شماست که میخواهید از این شمش طلا چگونه استفاده کنید. اصلا میخواهید استفاده کنید یا اینکه آخر سر مستقیما آن را زیر خاک چال کنید!
دو راه بیشتر جلوی پایتان نیست:
یا از این توانایی‌تان هر چه زودتر استفاده میکنید یا به زودی از دستش میدهید!
موفقیت بخاطر ضعف حریف برای من مثل این میماند که این شمش طلا را همینجوری زیر خاک کنم.
اصلا موفقیت براثر ضعف حریف را نمیتوان موفقیت اسم گذاشت. شاید بتوان گفت جهش مثبت.
بنظر من موفقیت زمانی اتفاق می افتد که شخص با توانایی هایش، با معیارهایش وارد میدان بازی شود.

جاده شخصیت

پیش‌حرف: آقای فرنودیان از جمله کسانی است که خیلی نوشته هایش ، طرز نگاهش به آدم ها و به محیط اطرافش دوست دارم. این آدم استعداد عجیبی در توصیف کردن دارد. انگار در همان جا و همان زمان هستی و به خوبی داستان را لمس میکنی. امروز نوشته ای خواندم در کانال تلگرامش که خوب به جان نشست! برای همین اینجا مینویسم تا گهگاهی به آن سر بزنم.

اصل نوشته:

آقای دیوید بروکس، نویسنده معروف مجله نیویورک تایمز، کتابی نوشته به عنوان “جاده شخصیت”، که‌ شرحش دل و دین از من برد و امروز صبح سفارشش دادم. آقای دیوید برو‌کس قصه‌ را شروع می‌کند که هر انسانی یک سری ارزشها دارد که می‌روند توی رزومه کاری و یک سری ارزشها دارد که وقتی مرد، در مجلس ختمش ذکر می‌کنند. بعد می‌گوید که در جهان مدرن ما، این دو چندان همخوانی ندارند‌. یعنی فرضا بنده فردا سرم را بگذارم زمین، نمی‌گویند که مرحوم پروژه‌هایش را خیلی خوب مدیریت می‌کرد و همیشه گزارشهایش را قبل از موعد مقرر و زیر بودجه مشخص تحویل می‌داد. بگو مثلا می‌گویند که می‌خواند و می‌نوشت و علاقه داشت که تجربیاتش را حالا درست یا غلط، با دیگران قسمت کند. دنیا ما را هل می‌دهد به سمت ارزشهایی که به درد رزومه کاری بخورند و ما هم آن روزهای جوانی با دنیا همراهیم. بالاخره آدم می‌خواهد کار خوبی داشته باشد و مهارت کسب کند و در رشته خودش اسمی در کند. بعد که این جاده کمی هموارتر‌ شد، صدای درون آدمیزاد در می‌آید که پس ارزشهای دیگر چی؟ آنها که شخصیت آدم را می‌سازند چه می‌شوند؟ و انسان راه می‌افتد به دنبال آن ارزشها. آقای بروکس اسم این دو را می‌گذارد آدم یک و‌ آدم دو. آدم یک، از تواناییهایش استفاده می‌کند تا هر‌ روز در کار و درآمد و‌ امور مادی بهتر شود و آدم دو، به ضعفهایش فکر می‌کند و بهتر کردن آنها و توی این فکر کردن به ضعفها و ریشه‌هایشان، شخصیت معنویش را می‌سازد. این حرفهای آقای بروکس البته‌‌ جدید نیست (مَثَل اینکه‌ شبیه قسمت بالایی هرم مازلو است) ولی نگاهش به مساله نگاهی نوست. تد تاک آقای دیوید بروکس را فعلا داشته باشید. در مورد نگاهش به زندگی به زودی بیشتر خواهم نوشت.

سخنرانی دیوید بروکس در تد

عاشق خودت بودن یعنی…

آدمی اگر عاشق خود باشد بدهی هایش به دنیا و آدم ها و…که سهل است خیلی چیز ها را میتواند تغییر دهد!
میتوان از زیر این بار سنگین آدم بودن! آن هم به معنای غلط راحت شد. میتوان از بیش از حد حوا بودن راحت شد!
به راستی چطور میتوان عاشق خود بود؟
مطمئنا نوابغ به این موضوع فکرکرده اند. آنها هم اسمش را گذاشته اند عاشق خود بودن؟
عاشق خودت بودن با خود شیفتگی ، با اعتماد به نفس زیاد تفاوت دارد.
عاشق خودت بودن یعنی خودت را با تمام کم و کاستی ها بپذیری و تلاشت را برای بهبود خودت بکنی.
عاشق خودت بودن یعنی گاهی برای خودت تیپ بزنی
عاشق خودت بودن یعنی باور کنی که حق نه گفتن به بعضی رسومات و عوامیت ها را داری
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی برای دل خودت کمی وقت در این روز های پر هیاهو بگذاری
عاشق خودت بودن یعنی بدانی که تو هم حق انتخاب داری و میتوانی بدون پشیمانی و درد های روانی! یکسری چیز ها را مطمئن انتخاب کنی و با خیال راحت هزینه ی انتخابت را بدهی و پایش بایستی.
عاشق خودت بودن یعنی گهگاهی کارهایی که فکر میکنی زیاد فایده ندارند ولی برای حالت موثرند انجام دهی… مثل فیلم دیدن… مثل مسخره بازی دراوردن!
عاشق خودت بودن یعنی دوستی داشته باشی که برایش مایه بگذاری! و بدانی که او هم هست… حتی اگر تعدادش به نصف انگشت هم نرسد! اما هست!
عاشق خودت بودن یعنی جرات دست زدن به انجام کاری را داشته باشی با اینحال که فکر میکنی ممکن است خطا کنی
عاشق خودت بودن یعنی درست جوری برقصی و آهنگ گوش دهی که انگار کسی نمیبیندت.
عاشق خودت بودن یعنی بدانی که همان قدر که حق داری بغض کنی همان قدر هم حق داری شاد باشی
عاشق خودت بودن یعنی برای شادی ات هزینه کنی… منظورم از هزینه چیزهای دیگر است… مثل وقت…مثل کمی لبخند بدون دلیل
عاشق خودت بودن یعنی به خودت باور داشته باشی که هستی که میتوانی
عاشق خودت بودن یعنی شکرگذار چیزهایی باشی که تا به الان داری و تلاش کنی برای بدست آوردن چیز هایی که آرزوی توست نه آرزوی دیگران
عاشق خودت بودن یعنی تو حق داری فقط آرزو های خودت را دنبال کنی نه آرزوهای دیگران
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی بزنی به دل جاده و سفر… فقط برای دل خودت
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی 20 درصد از درآمدت را صرف دل خودت بکنی! هر آنچه که دوست داری ولی در زندگی ات ضروری نیست!
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی به دیگران در وسع خود نه در وسع جو گیری ات کمک کنی
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی آدم های خوب را نگه داری… رابطه ات را همیشه سبز نگه داری
عاشق خودت بودن یعنی کمتر طفره بروی از فکر کردن در مورد خودت…
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی از فالو کردن میز غذا و آرزو ها و خوشگذرانی های دیگران که اکثرا قلابی اند دست برداری…. جایش دنبال چیزی بروی که با جنس خودت جورند.
عاشق خودت بودن یعنی فیلم ببینی و بتوانی جیغ بزنی…فریاد بزنی… بغض کنی…. قهقه بزنی
عاشق خودت بودن یعنی کمی فاصله بگیری از کار های روتین و قدیمی
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی فاصله بگیری از حاشیه ی امنت و پا به بیرون بگذاری
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی گاهی خدایت را از ته دل صدا کنی و به زبان خودت با او سخن گویی… اینگونه هم به دل تو مینشیند هم به دل خدا!
عاشق خودت بودن یعنی بتوانی به خودت اعتماد کنی.آنهم با وجود تمام خرابکاری هایی که تا به الان کرده ای!
عاشق خودت بودن یعنی گاهی جوری بنویسی که گویی هیچ کس آن را نخواهد خواند
عاشق خودت بودن یعنی گاهی مداد به دست بگیری و بی هدف روی کاغذ بکشی.

عاشق خودت باش و کمک کنی تا دیگران هم عاشق خود شوند.

اول ای جان دفع شر موش کن

کتاب زیاد میخواند

سمینار زیاد میرفت

کلاس زیاد میرفت

اما نمیدانست چرا زندگی اش تغییر نمیکند بلکه روز به روز بدتر میشود!

اگر بحث نظم و انضباط را که کنار بگذاریم

شاید بخاطر افکار پوسیده اش ، اطرافیانش و… بود که اجازه ی تغییر نمیداد.

بایست چه کار میکرد؟

چاقو برمیداشت و به جان اطرافیانش می افتاد؟

قطع رابطه با دوستان ناجور با جنس خودش میکرد؟

دوستانی که شاید آدم های خوبی بوده اند اما آدم های مناسبی برای او نبودند!

مگر همه ی آدم های خوب مناسب همه ی آدم ها هستند؟

با افکارش چه کار میکرد؟

پاک کن برمیداشت و پاکشان میکرد و از نو خط خطی میکرد؟

یا ctrl+z میزد و برگشت به همانجایی که افکارش کج و معوج شده بودند؟

اصلا شاید باید این راه را طی میکرد تا به این آگاهی برسد که دقیقا از کجا لطمه میخورد!

نمیدانم اما گاهی ادم را جو میگیرد… شما اسمش را بگذار انگیزه…

او درست در جایی لطمه میخورد که انگیزه از بین میرفت… این جو گرفتگی گاهی هست گاهی نیست.

زمان هایی که بود او حرکت میکرد

زمان هایی که نبود بی حرکت میماند

شاید زندگی اش به هدفی گره نخورده بود… شاید به آدم ها گره خورده بود! شاید به ترس ها گره خوده بود! مگر میشود آدمی عاشق خود باشد و دست به تلاش برای بهبود خویش بزند و جواب ندهد!

شاید عاشق نبود… عاشق خودش نبود…

نگاه کن!… صورت مسئله کلا عوض شد! چطور باید عاشق خود بود؟

پی نوشت: عکس از اینستاگرام دکتر شیری است.