نوشته‌ها

اصل گرایی

آقای گِرگ مک‌کیون Greg Mckeownیک کتاب دارد به اسم اصل‌گرایی و سعی می‌کند به مخاطبش بفهماند که در دنیای امروز اگر تشخیص ندهی چه چیزی برای زندگی تو اصل است و چه چیزی فرع، کلاهت پس معرکه‌ است و ته زندگیت داشته‌های ناخواسته‌ای را خواهی داشت که مجبوری آن‌ ناخواسته‌ها را حالا دوست داشته باشی و لابد تهش هم پناه ببری به تلقین تا این دوست‌داشتنِ زورکی را باور کنی.

مارک‌منسون هم در کتاب هنرظریف بی‌خیالی نوشته بود که دنبال زندگی بدون مشکل نباش، سعی کن زندگیت پر از مشکلات خوب باشد، همین حرف را هم مک‌کیون می‌زند؛ می‌گوید آدم‌های اصل‌گرا سوالات سخت می‌پرسند: «کدام مشکل را می‌خواهم؟» و می‌گوید فرع‌گرایان به دنبال موازی‌کاری‌اند و جوابِ این سوال که چطور می‌توانم هر دو را انجام دهم.

بعد هم حرف می‌زند که تلاش بی نظم برای انجام کارهای بیشتر را بریزید دور. این یک بلاست. گزینه‌هایمان برای انتخاب زیاد شده و ممکن است انتخاب‌های مهمی را این وسط از قلم بیاندازیم. ما نسلی هستیم که خستگی تصمیم‌گیری را زیاد می‌کشیم. حالا که گزینه‌ها زیاد شدند توانایی جداکردن چیزهای مهم از غیرمهم را داریم از دست می‌دهیم.

حرف‌هایش یکجایی می‌خورد به روزانه نوشتن، می‌گوید آدم‌ها باید روزنامه‌نگار زندگی خودشان باشند. روزنامه‌نگارها یک اصطلاح دارند به اسم “لید” که یعنی چکیده‌ی مهم‌ترین رویداد را بنویسی. می‌گوید لیدهای روزانه‌ی خودتان را بنویسید. اینجوری هر روز یک نقطه به جا می‌گذارید و وقتی این نقطه‌ها را به هم وصل کنید تصویر کلی زندگی‌تان مشخص می‌شود. بهتر از من هم می‌دانید که حافظه، خیانت‌کار است. زیادی به آن اعتماد نکنید. در یک جمله یا عبارت بنویسید مهم‌ترین اتفاق روز چه بود. از این ایده می‌خواهد دفاع کند که مثل فرع‌گرایان فقط به صداهای بلند توجه نکنید در جزئیات زندگی خودتان شاید نشانه‌هایی باشد که خیلی ریز دارند زندگی‌تان را آهسته آهسته تغییر می‌دهند. حالا یا تغییر خوب یا بد.

شکل زیر را می‌کشد و توضیح می‌دهد که اصل‌گرایی یعنی با نقشه‌ی قبلی زندگی‌کردن، نه‌های بی‌رحمانه گفتن. نه زندگی‌کردن از روی غفلت.

سوال قشنگی هم ته جلد کتاب نوشته که واقعا خودش نوعی راه‌حل است: آیا تابحال، هم احساس بیش‌از حد کارکردن و هم بی‌مصرفی کرده‌اید؟ تا به حال به این نتیجه رسیده‌اید که کارتان انجام امور بی‌اهمیت شده است؟ تا به حال احساس کرده‌اید که سرتان شلوغ است ولی بهره‌وری ندارید؟ انگار همیشه در حرکتید ولی هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسید؟ اگر پاسخ‌تان به هر کدام از این سوال‌ا مثبت است، راه خروج از این وضعیت اصل‌گرا شدن است.

پس‌زمینه‌ی ریاضیات و کنار هم قرارگرفتن همه‌ی این‌ها من را به این نتیجه رسانده که باید برای زندگی‌ات یک سیستم‌مختصات خاص خودش را داشته باشی. این سیستم آهسته آهسته از ورودی‌های زندگیت شکل می‌گیرد. اینکه نمی‌توان روی تمام ورودی‌ها کنترل داشت، شکی نیست ولی اینکه تخته‌گاز هم به همه چیز بله گفت و دنبال‌کرد، در نهایت یک فرع از زندگی تو می‌سازد و اصل‌هایی که قرار است در نهایت حالِ خوبِ عمیقِ تو را بسازند، زیر انبوه این فرع‌ها دفن می‌شوند.

حالاهم هدفم این نیست که بگویم کتاب چه چیزهایی گفته. اصلا خلاصه‌خواندن هیچوقت آن لذت اصل خود کتاب را نمی‌دهد. حتما اگر علاقه دارید کتاب را مفصلا بخوانید. این بحث را بهانه کردم تا باورهایم را بنویسم. اعترافاتم را.

عدم تعادل مطلوب

من قبلا در وبلاگ در مورد تعادل هم نوشتم و اعتراف می‌کنم که مزخرفی بیش نبوده و نیست. با تمام زوری که زدم تا به حال نتوانستم تعادل را در زندگی‌ام ایجاد کنم. و کم‌کم به این باور رسیدم که بحث تعادل در زندگی هم یکی دیگر از محصولات توهم فروشان و سخنرانانی است که برای نان شب مانده‌اند و راهی جز این ندارند. چون بحث شیکی است و استقبال هم می‌شود اما زندگیِ نکرده است. غالبا بوی تجربه نمی‌دهد.

نمی‌شود در تمام طول زندگی، همه چیز را با هم داشت. آدمیزاد رفته رفته یاد می‌گیرد که خیلی چیزها با هم جمع‌پذیر نیستند. نمی‌توان در عین واحد همه چیز را با هم داشت. نمی‌توان هم در پی شغل مطلوب بود هم آرامش داشت. به طور مساوی نمی‌شود هم با دوستان وقت گذراند هم با خانواده و این وسط هم زمانی را برای کارهای دیگر گذاشت.

فهمیدن اینکه تعادل در زندگی حداقل برای من کار نمی‌کند خیلی زمان برد. از طرفی فشارهای روانی زیادی هم تحمیل کرد.

بسیاری از زندگی آدم‌های موفق را که از بیرون می‌بینی، خیلی زیباست. فکر می‌کنی همه چیز زندگی‌شان سر جایش است. هم به موقع می‌خوابند، هم سخت کار می‌کنند، هم برای خانواده وقت می‌گذارند، هم برای دوستان ارزش قائل‌اند، هم کتاب می‌نویسند و هم زمان بسیار زیادی را دارند که به مطالعه و هزاران کار دیگر برسند.

اما نزدیک زندگی‌شان که می‌شوی تازه متوجه می‌شوی اگر در یک بخش از زندگی‌شان آنقدر خوب پیش رفته‌اند که سرآمد باشند یا کارهای بزرگی در زندگی‌شان کرده‌اند حتما در همان برهه زمانی برای یک بخش دیگر کم گذاشته‌اند.

ته ته زندگی را هم ببینی متوجه می‌شوی که در نهایت یک بخش از زندگیت هست که خیلی بیشتر از بخش‌های دیگر دوستش داری، برایش وقت می‌گذاری، به نسبت بقیه در آن خوب هستی و انگیزه و شوق زیادی هم داری تا کارهای مفیدی برایش انجام دهی. نتیجه می‌دهد و از نتیجه‌اش راضی هستی. لُپ کلام این که سودی که از آن می‌گیری خیلی بیشتر به ضرر آن بخش که نمی‌رسی می‌ارزد.

رسیدن به این بخش از زندگی روزمره را بگذار عدم تعادل مطلوب. آقا معلم هم مفصلا درباره‌اش نوشته. (کاش خیلی زودترها می‌خواندم)

مثلا در طول زندگی، پیش می‌آید که با تمام انرژی روی شغل متمرکز شد، در آن حیطه خواند و تجربه کسب کرد. غوطه‌ور شد. ولی گاهی هم در همین طول زندگی پیش می‌آید برای خانواده وقت گذاشت. کمی از این طرف و آن طرف زد و جا باز کرد برای خانواده. این‌ها در “طول زندگی” اتفاق می‌افتد و هم چیز را باهم نمی‌توان داشت.

آدم‌ها خودشان در هر برهه زمانی باید به این درک برسند که الان در حال حاضر عدم مطلوب زندگیِ من چیست؟

هر چقدر هم که بگوییم ما آدم‌های شاخی هستیم و به همه بخش‌های زندگی به طور یکسان می‌رسیم، در نهایت یک آدم‌آهنی بیش نیستیم.

فکر می‌کنم داشتنِ عدمِ تعادل مطلوب هم یک بخش دیگر از مدلِ ذهنیِ اصل‌گرایی است. آدمِ اصل‌گرا به این نتیجه رسیده است به جای آن‌که در آنِ واحد در ده‌ها حوزه انرژی‌اش را پخش کند، روی یک بخش بگذارد و به بقیه نه بگوید. نه‌هایی که چندان هم راحت نیستند و بی‌رحمانه باید نه گفت.

اصل‌گرایی در نهایت می‌گوید که ببین در حال حاضر با شرایطی که دارم، این عدم تعادل مناسب زندگی من است. می‌خواهم انرژی‌ام را بیشتر صرف این حوزه کنم.

به ازای هر جمعی، منهایی در کار است

آدم اصل‌گرا حواسش به ورودی‌های زندگی‌اش هست. نمی‌گویم تماما ولی حداقل آن‌هایی که به وضوح می‌داند در حال انتخاب آن‌ها است، حواسش هست. می‌داند چه چیزهایی را می‌آورد و می‌داند به ازای آورده‌ها چه چیزهایی را بیرون می‌اندازد. آوردن بدون دور ریختن، متلاشی می‌کند. یک جمع و تفریق ساده است. به ازای هر جمعی، منهایی در کار است. یا این را آگاهانه می‌فهمیم یا ناآگاهانه انجام می‌دهیم.

زندگی قابلیت کشسانی ندارد (!) مثل یک ظرف چینی است. بدون کم‌کردن، اضافه کنی، تَرک می‌خورد. ترک هم که خورد با یک ضربه می‌شکند.

آدم اصل‌گرا به جای آن که یکباره همه چیزِ درونِ این ظرفِ بسته را تغییر دهد، آرام آرام تغییر ایجاد می‌کند. یک تغییر ایجاد می‌کند و مدتی با آن زندگی می‌کند اگر حالش با آن خوب بود و تاثیرش مطلوب، نگه‌اش می‌دارد. می‌اندازد روی دورِ تکرار. با تداومش به زندگی روح می‌بخشد. این می‌شود یک تغییر. درست و حسابی که جا خوش کرد سراغ تغییرِ بعدی می‌رود.

همیشه هم چیزهایی که از این ظرف کم می‌شود، مزخرف نیست. این دور ریختی‌ها همیشه چیزهای بد نیست. گاهی یک چیز، جالب است، خوب است اما مناسب این ظرف زندگی نیست. نسبتش را با سایر اجزا به خوبی نمی‌تواند پیدا کند. معادله‌ی ساده‌ای است که اجرایش سخت است: دور ریختنی است چون مناسب این زندگی نیست.

وقتی الویت بشود الویت‌ها یعنی هیچ چیز مهم نیست

یعنی بین انبوه خواستنی‌ها، یک چیز را بخواه و سفت به آن بچسب.

اینکه نمی‌شود همه چیز را با هم خواست و ربطش می‌دهند به اراده، توهم است. خیال‌پردازی هم نه. توهم. اراده مثل یک باتری می‌ماند. زیاد که ازش کار بکشی، خالی می‌کند. زندگی را باید خلوت کرد. یک space بزرگ زد وسط کیبورد زندگی و هر از چندگاهی در بین روزمرگی دست گذاشت روی آن.

زمان در نظرم خطی است، یک مسیر را باید گرفت و رفت. این جاده دو طرفه نیست. اگر در جهت چیزی داریم حرکت می‌کنیم نمی‌توانیم خواسته‌های خلاف آن جهت را هم بخواهیم.

گفتن کلمه‌ی اولیت‌ها به جای اولیت، این باور را می‌خواهد جا بیاندازد که می‌توان همه چیز را با هم داشت. حالا باید فهمید که عبارت “ده الویت برتر” شوخی بیش نیست و یک قرص مسکن به حساب می‌آید برای دردِ ندانم کاری‌ها. آدمیزاد یا صد در صد مسئولیت زندگی‌اش را به گردن می‌گیرد و آگاهانه انتخاب می‌کند یا اینکه مسئولیت نمی‌پذیرد . دیگران الویت‌هایش را تعیین می‌کنند. آدم اصل‌گرا می‌فهمد که مختار است، نه مجبور. “انتخاب” می‌کند. اما این اختیار موقتی است. خیلی اوقات انقدر تصمیم‌گیری را به تعویق می‌اندازیم تا دیگران برایمان تصمیم‌ می‌گیرند.

چشمه‌شدن

بعضی آدم‌ها مثل چشمه می‌مانند و بعضی هم مثل آب‌باریکه. آدم اصل‌گرا حالا که فهمیده منابعش محدود است، چشمانش را می‌بنندد به چشمه‌ها نه آب‌باریکه‌ها. حداقل در زندگی‌اش سهم بزرگی را می‌گذارد برای چشمه‌ها.

یعنی در هر حوزه می‌چرخد، ببیند چه کسانی چشمه‌‌های آن حوزه هستند. می‌تواند رَد آن چشمه‌ها را از همین آب‌باریکه‌ها هم بگیرد اما به آب‌باریکه دل خوش نمی‌کند.

آدمی که خودش را از سرچشمه سیراب می‌کند، چشمه‌شدن را تمرین می‌کند وگرنه در نهایت آب‌باریکه خواهد بود. اولِ کار آب‌باریکه بودن عیب ندارد اما مدام از آن خوردن اشتباه است. آدم‌های فرع‌گرا تا آخر داستان یک آب‌باریکه می‌مانند. عمق ندارند، نمی‌جوشند. عمق نمی‌بخشند. عمیق‌بودن یادت نمی‌دهند.

از چشمه‌خوردن همیشه ساده نیست. فکرکردن می‌خواهد، جستجو می‌خواهد، تلاش لازم دارد. ممکن است لذت آنی ندهد.

زندگی ماها عموما پر شده از این آب‌باریکه‌ها. گاهی هم فاضلاب. کسانی که شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنیم و حرفی برای گفتن ندارند، مدرسانی که زندگی‌های نکرده، تجربه‌های کسب‌نکرده را درس می‌دهند. محصولاتشان عموما اشتها پر کن است، سیری زودرس. لذت آنی.

در صورتی که کار چشمه این است که هر چقدر هم از آن بخوری برای دفعه‌ی بعدی تشنه‌تر باشی، مشتاق‌تر باشی. بفهمی که از کل آن موضوع، یک جزء کوچک را فهمیدی و برای یادگیری مسیرت ادامه‌دار است.

آدمی که از چشمه می‌نوشد و مدام دنبال یادگیری است، برای سوال‌هایش معمولا جواب‌های قابل اتکاتری را هم پیدا می‌کند.

آدمِ اصل‌گرا حواسش هست که ذهنش را از کجا تغذیه می‌کند. حواسش هست که اگر از دستش دربرود فرع‌گرایی شده که در نهایت یک کویر به جا می‌گذارد.

 

ته داستان

کلی چیزها داریم برای تمرین کردن. برای زندگی‌کردن. این تمرین اصل‌گرایی را هم باید اضافه کرد خوبیش این است که از جنس تمرین است. هیجان دارد. تجربه می‌آفریند.

چند پاراگراف از کتاب:

اغلب انتخاب را یک داشته در نظر می‌گیریم. ولی انتخاب چیزی نیست که داشته باشیم، بلکه چیزی است که انجام می‌دهیم. گزینه‌هایمان شاید مثل یک داشته باشند، اما انتخاب یک کنش است. این تجربه مرا به این درک رهایی‌بخش رساند که شاید همیشه روی گزینه‌هایمان کنترل نداشته باشیم، ولی همیشه روی چگونگی انتخاب از میان گزینه‌هایمان کنترل داریم.

پیتر دراکر: افراد به دلیل «نه» گفتن تاثیرگذارند، به دلیل گفتن «این کار به درد من نمی‌خورد» است که تاثیر گذارند.

وقتی می‌گوییم تمرکز، منظورمان این نیست که سوال یا احتمالی را انتخاب و با وسواس درباره‌اش فکر کنیم. منظور خلق فضایی برای بررسی یک صد سوال و احتمال است. فرد اصل‌گرا مثل چشمان‌مان تمرکز می‌کند؛ یعنی نه با چشم‌دوختن به چیزی بلکه با تنظیم و تطبیق مداوم چشمان با میدان دید.

بازی فقط در کاوش چیزهای ضروری به ما کمک نمی‌کند. بازی به خودی خود ضروری است.

از شاهرخ مسکوب

من با شاهرخ مسکوب تازه آشنا شده‌ بودم. شاهنامه‌خوانی اش را شنیده بودم و حرف‌هایش عجیب به دل می‌نشست.

رسیدم به کتاب روزها در راه. این کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی مسکوب در ۱۸ سال است. باور می‌کنید؟! این آدم ۱۸ سال یادداشت برداری کرده از روزگارش و هر چیزی که بر او گذشته و برایش مهم بوده.

دلتنگی‌هایش، حسدهایش، دوست‌داشتن‌ها و انقلاب و…

اول کتاب اعتراف می‌کند که چند وقتی هم این نوشته‌ها به تعویق افتاد ولی باز از سر گرفت. خواندن حال و هوایش از انقلاب ( سال ۵۷) خواندنی است.

اینکه ۱۸ سال برای دل خودت بنویسی آن‌هم با صداقت و بی‌تکلف، کار ساده‌ای نیست. می‌گوید با قصد انتشار ننوشتم؛ برای خودم نوشته بودم.

صبرش را دوست داشتم. تلاش کردم اتفاق‌های روزمره‌ی زندگیم را کم‌وبیش، شده در حد یک پاراگراف بنویسم.

به این رسیده‌ام که صادق‌بودن با خودم آن‌قدرها هم ساده نیست.

قبلا انقدر اتفاق در زندگیم نمی‌افتاد، یا اگر می‌افتاد توجهی نداشتم.

بعد از گوگل، Evernote صمیمی‌ترین دوستِ من بوده، اینجاهم به کارم آمد.

بخشی از کتاب:

روزهای عمر در ما می‌گذرند بی آنکه دیده شوند، از بس همزاد همدیگرند، همه تکرار یک نوت و یک تصویر مکرر، که نه شنیدنی است و نه دیدنی، عبور شبحی بی صورت و صوت در مه، و آینده‌ای عکس برگردن گذشته و زمان حالی خالی، در میان روزهای کمی (گذرای ماندگار) اند زیرا طراحی و رنگی دارند که در خاطر مان نقش می‌بندند و ما از برکت وجود آنها از خلال پوسته‌های خاطره، منزلگاه‌های عمر را به یاد می‌آوریم، صاحب گذشته می‌شویم و از این راه به زمان حال خود -خوب یا بد- معنا می‌دهیم.

انقلاب دگرگونی ساخت یا بنیادهای اجتماعی است نه زیر و زبر شدن رفتار؛ و دموکراسی گذشته از هر چیز به اخلاق و رفتار یک ملت بستگی دارد.

با همه خودخواهی، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، یک پارچه عذاب وجدانم، نه فقط به معنای اخلاقی کلمه، به هر دو معنا، اخلاقی و غیراخلاقی. (به شرط آنکه وجدان را بیشتر به معنای خود آگاهی در نظر آوریم) قول و فعل م یکی نیست. یک جور فکر می‌کنم و جور دیگر، عمل! مغز و دست با دل و زبانم یکی نیستند. من یک دروغ راست نما، یک جریان همیشه ناموفق راستی هستم، رودخانه‌ای که به جای آبیاری خاک خودش، انگار هر دم باتلاقی زیر پاهایش دهان وامی‌کند.

کاش بتوان در پیری چیزی از سادگی کودکی را زنده نگهداشت. برای آدم بودن کمی ساده لوحی لازم است، یا کمی خوشباوری، برای زنده ماندن و تحمل زندگی

ما میانگینی از اطرافیانیم، اطرافیانی که لزوما حضور فیزیکی ندارند

تا بحال شاید این جمله به شکل‌های مختلف به گوش شما خورده باشد.

مثلا سعدی که می‌گوید:

تو اول بگو با کیان زیستی    من آن گه بگویم که تو کیستی

همنشین تو از تو به باید      تا تو را عقل و دین بیفزاید

یا جیم ران:

شما میانگین ۵ نفری هستید که با آن‌ها به شدت در ارتباط هستید

یا حتی محمدرضا شعبانعلی:

هیچکس از متوسط اطرافیانش بالاتر نمی‌رود (+)

قانون ساده‌ای است. چیزهای ساده را ساده هم می‌شود نادیده گرفت. ولی چه بهتر که دست‌کم آن‌را در ذهنمان بزرگ کنیم. بشود یک قانون ارتباط برای خودمان. قاب کنیم و بزنیم گوشه افکارمان. گوشه‌ای که مدام جلوی چشم باشد نه اینکه نادیده گرفته شود.

دیگران در دنیا انلاین و افلاین

اگر بخواهیم این قانون را در دنیای امروز که فضای آنلاین بیش از همه، ما را درگیر کرده، دوباره بازگو کنیم، شاید این طور بشود:

من و تو میانگینی از اطرافیانیم، اطرافیانی که چه در دنیای آنلاین چه آفلاین وقت بیشتری را با آن‌ها می‌گذرانیم.

این روزها برای ساختن یک اپلیکیشن ساده هم روانشناس استخدام می‌کنند! همه می‌خواهند به نوعی، مردم را بیشتر درگیر خودشان، محصول‌شان کنند.

به شیوه‌های مختلف وقت‌مان را صرف اطرافیان می‌کنیم یا بهتر بگویم، به شیوه‌های مختلف اطرافیان‌مان را انتخاب می‌کنیم:

بازیگر محبوبی که تمام فیلم‌هایش را یکی پس از دیگری می‌بینیم، حرکاتش را یاد می‌گیریم، حواس‌مان هست که در کدام فیلم چگونه بازی کرده است، دنیای واقعی او چگونه است، از چه کسانی خوشش می‌آید، صفحات اجتماعی‌اش کدامند، فالورهایش چه کسانی‌اند، چه جایزه‌هایی برده است، تحت تاثیر چه کسانی است، چه کسانی را دنبال می‌کند، تیپ او چگونه است، به چه زبانی حرف می‌زند؛ با او و افکارش وقت می‌گذرانیم حتی اگر در قید حیات نباشد

نویسنده‌ای که کتاب‌هایش را می‌خوانیم، درموردش گوگل می‌کنیم، فکر می‌کنیم دنبال‌کردن خط فکری او جذاب است، هر چه از او هست می‌خوانیم، وبلاگش را دنبال می‌کنیم، می‌گردیم ببینیم تحت تاثیر چه کسانی بوده است، اولین کتابش را چگونه نوشته است، در برهه‌های زمانی چه تصمیماتی گرفته است، کتاب‌هایش به چه زبان‌هایی ترجمه شده است،سخرانی داشته یا نه، چگونه حرف می‌زند، زبان مادری‌اش چگونه بوده؟ با او و افکارش وقت می‌گذرانیم حتی اگر در قید حیات نباشد

صفحه‌ی اینستاگرام شخصی را که مدام استوری می‌گذارد و گزارش‌کار می‌دهد از زندگی‌اش، از نحوه لباس‌پوشیدنش، افکارش، نظرش در مورد سرخ‌کن برقی، چیزهایی که روانه‌ی معده‌اش می‌کند، چیزهایی که می‌خواند، پست‌هایی که share می‌کند، دوستانش، نظرات دوستانش درباره او، کامنت‌هایش، برایش وقت می‌گذاریم، هر چند کم، هر چند در حد یک کلیک ساده یا لایک ساده

ما با آن بازیگر، آن خواننده، آن نویسنده، کسانی که فالو می‌کنیم، و به طور کلی آن کسی که به هر طریقی بخشی از وقت روزمان را پایش می‌گذاریم، ما میانگینی از آن‌هاییم.

آن‌هایی که حتی حضور فیزیکی در زندگی روزمره ما ندارند، به مراتب می‌توانند اثرانگشتی قوی‌تر بر شخصیت‌ما، افکارما و کسی که خواهیم شد، داشته باشند. چه مفید چه غیرمفید، چه درست چه نادرست.

شاهین کلانتری در کانالش پست جالبی گذاشته بود از انگلس:

«…او علاقمند بود به همۀ آن‌کسانی که با آن‌ها مکاتبه دارد با زبان مادری خودشان نامه بنویسد. به روس‌ها روسی، به فرانسوی‌ها فرانسه، به لهستانی‌ها لهستانی…

انگلس دربارۀ آموختن زبان می‌نویسد:

شکلی که من یک زبان را می‌آموزم همیشه این‌طور بوده که وقت خود را صرف آموختن دستور زبان نکنم، بلکه با کتاب لغت دشوارترین آثار کلاسیک نویسندگانی را بخوانم که کتاب آن‌ها را می‌توانستم بدست بیاورم. بدین شکل من ایتالیایی را با دانته، اسپانیولی را با سروانتس و کالدرون و روسی را با پوشکین یاد گرفتم و پس از آن روزنامه و دیگر چیزها را خواندم»

ما با آن‌ها اشتراک داریم حتی شده در خیال‌مان

ما میانگینیم، میانگینی از همین آدم‌هایی که پای افکار و اعمال‌شان وقت می‌گذاریم حتی کسی که به تفریح دنبال می‌کنیم.

یک آدم نرمال بیشتر وقت خودش را پای کسانی می‌گذارد که فکر می‌کند حتی در عالم خیال، با آن‌ها یک مخرج مشترکی دارد. اگر تابحال چیزی نگفته، یا جرات بیانش را ندارد یا تصوری که از خودش برای خودش ساخته بیش‌از حد کوچک یا بزرگ است و می‌ترسد این تصور دروغین روزی شکسته شود.

بین کتاب‌ها هم این حرف مطرح است، یواال نوح هراری در کتاب انسان خردمند  از لحاظ علمی‌تر به این موضوع می‌پردازد و مطرح می‌کند که:

«تحقیقات جامعه شناختی نشان داده است که حداکثر تعداد «طبیعی» اعضای گروهی که بر اساس وراجی به هم پیوند خورده‌اند تقریبا ۱۵۰ نفر است. اکثر مردم نه می‌توانند بیشتر از ۱۵۰ نفر آدم را از نزدیک بشناسند و نه اینکه به طرزی چشمگیر درباره آن‌ها حرف بزنند و راجیف ببافند. حتی امروز هم در سازمان‌های انسانی حد نصاب تعداد اعضا چیزی در حدودِ همین رقم جادویی است.

چه طور انسان خردمند موفق شد از این حد نصاب مهم فراتر رود و در نهایت شهرهایی ده‌ها هزار نفری و امپراتوری‌های چند صد میلیونی برپا کند؟ سّر این کار احتمالا در شکل‌گیری قدرت تخیل بود. تعداد زیادی از افراد غریبه و ناآشنا، با اعتقاد به اسطوره‌های مشترک، می‌توانند با موفقیت با هم همکاری کنند.»

 

این روزها بیشتر حق انتخاب داریم برای گزینش اطرافیان‌مان. بی‌خودی میانگین خود را پایین نیاوریم.

 

این روزها بیشتر دست خودمان است تا افرادِ جامعه‌ی افکارمان را انتخاب کنیم.

همیشه سوالی که مورد علاقه من است و دوست دارم از آدم‌ها بپرسم این است که: آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌ شما چه کسانی بودند؟ کسانی که حالا ممنونید از آن‌ها. افراد موثر زندگی‌تان را به اشتراک بذارید تا همگی بتوانیم خودمان را بالا بکشیم.

آدم‌های موثر این روزهای من که شاید فردا روزی هم تغییر کنند: ست‌گادین، نسیم‌طالب، محمدرضا شعبانعلی، شاهین کلانتری، یاور مشیرفر، آستین کلئون، مارک منسون، یواال نوح هراری، ابراهیم گلستان و…

کتاب‌ها من را به این افراد وصل کرده. ادامه‌دادن این لیست شاید خارج از حوصله باشد اما کتاب بهترین جوابم برای این سوال بوده و هست.

شیرین‌ترین وقت‌های من، زمان‌هایی است که بین کتاب‌ها پرسه می‌زنم حتی این کتاب‌ها گاهی تلخی واقعیت را به من نشان می‌دهند اما باز هم شیرین است؛ شیرین‌تر از توهمی که در آن زندگی می‌کنم.

درست بودن الزاما به معنای مفید بودن نیست

به نقطه‌ای رسیدیم که تعداد کتاب‌های موفقیت به چاپ رسیده از تعداد آدم‌های موفق بیشتر است.

روز به روز هم به تعداد مدرسین و افرادی که ادعایی دارند یا ایده‌ و روشی پیدا کردند برای بهترزندگی‌کردن، افزوده می‌شود.

شاید همگی این‌ها درست باشد، اما چیزی که برای انسان امروزی بیشتر به درد می‌خورد، فهم “مفید” و “غیر مفید” است تا “درست” و “نادرست”

هر کسی یک چیزی را امتحان کرده و شاید این وسط لباسی دوخته که تن زندگی‌اش شده و زندگی‌اش برازنده‌تر شده، حالا به راحتی می‌تواند صدایش را به گوش همه برساند.

اینجا، رسانه هم به کمک آدمی می‌آید؛ این روزها هر کسی به راحتی می‌تواند رسانه خودش را داشته باشد.

حساب کردید در طول یک روز چقدر حرف و ایده به گوش‌مان می‌رسد؟

ممکن است هزار و یک راه درست جلوی پای آدم باشند برای انجام دادن، اما برای ما مفید نباشند.

مثلا: چگونه تندخوانی یاد بگیریم؟ چگونه صد کتاب در طول یک سال بخوانیم؟ 

اما واقعا اندازه زندگی‌مان می‌دانیم که بتوانیم دنبال لباس مناسب برایش باشیم؟

واقعا توانستیم در پایین‌ترین سطح، با کتاب راحت باشیم که حالا به دنبال تندخوانی یا خواندن صد کتاب در سال باشیم؟

اگر هر روز، به جای مفید و غیر مفید بودن، دنبال راهکارهای درست و غلطی باشیم که به دست‌مان می‌رسد، نتیجه‌ای ندارد جز اینکه روز به روز بیشتر و بیشتر می‌خواهیم.

اینکه آدم تلاش کند در یکی دو حوزه آدم حسابی شود مشکلی نیست، ولی کاری که داریم می‌کنیم این است که می‌خواهیم در همه‌ی حوزه‌ها بهتر شویم.

از توهم دست برداریم، توان و انرژی و وقت ما محدودتر از این‌هاست که در همه حوزه‌ها “بیشتر” بخواهیم.

دنیای مُد، دنیای تبلیغات همگی ما را وسوسه می‌کند، این بیشتر و بیشتر خواستن‌ها، فلج‌مان می‌کند.

ما پیش از هر چیزی آدمیم نه یک ربات. آدمی که دارای محدودیت‌ است. محدودیت زمان، انرژی، تمرکز و…

چیزی که من به شخصه دیدم، این بوده که وقتی تلاش می‌کنیم تا تمرکزمان به یکی یا دو حوزه معطوف شود، خود به خود میانگین باقی حوزه‌ها هم بالا می‌رود. شاید بخاطر پیداکردن اعتماد به نفس در کنار عزت‌نفس است یا شایدم لذت چشیدن نتیجه‌گرفتن است که به باقی زندگی سوخت می‌رساند.

چرا نوشتن بزرگترین سرگرمی من است؟ ۱۰ دلیل شخصی برای نوشتن

نویسنده نیستم؛ من مثل خیلی از آدم‌های دیگر، یک آدم معمولی‌ام که کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌ام است و نوشتن لذت‌بخش است چون:

۱-با نوشتن، بهترین کامیونیتی را می‌توان ساخت که با خلق‌وخوی ما جور درآید. باارزش‌ترین دوستانم را بین نوشتن پیدا کردم. تاکنون کلی ایمیل، کلی حرف، حتی کلی پیاده‌روی با افرادی داشتم که صرف نوشتن این وبلاگ نصیبم شد! همان آدم‌های باارزش که بلدند چگونه کتاب بخوانند و طرز فکرشان کلا فرق دارد. شاید در حالت عادی و زندگی روزمره ارتباط برقرار کردن با آن‌ها برایم سخت بود. هر طور که بنویسید، مخاطب خودتان را پیدا می‌کنید. همین “مخاطب پیداکردن” به تنهایی لذت عجیبی دارد. بسیاری اوقات ما فقط می‌خواهیم حرف‌هایمان شنیده شود و نوشتن این امکان را می‌دهد.

۲-برند شخصی شما را می‌سازد. مطمئنا اگر کسی شما را بشناسد راحت‌تر با شما ارتباط برقرار می‌کند و خیلی راحت‌تر اعتماد می‌کند. نوشتن اعتماد می‌آورد، احترام می‌آورد. همین چندوقت پیش قرار بود با یک برنامه‌نویس مطرح ارتباط برقرار کنم و متقاعد کنم که در پروژه‌ همراهیم کند. برایم جالب بود در اولین قرار ملاقات‌مان گفت اسم شما را در گوگل سرچ کردم و نوشته‌هایتان را خواندم. همین یک جمله یعنی لازم نبود من مدام به ایشان خودم را در هر چیزی معرفی کنم، تقریبا همه چیز را از قبل می‌دانست.  و قبل از حرف زدن و دیدن همدیگر، انگار مرزها و خلق‌وخوی من برایش واضح بود. نه تنها در پروژه کمکم کرد بلکه افراد دیگری را هم معرفی کرد تا پروژه بهتر پیش برود و این یعنی بازی سراسر برد برای من.

۳-از داشتن کلمه‌ها ذوق می‌کنیم. پیداکردن کلمات جدید در لابه‌لای متن‌ها و حرف‌ها، شبیه پیداکردن رگه‌های طلاست.

۴-کتاب‌خواندن و عمیق‌شدن در بین چیزهایی که می‌خوانیم را یادمان می‌دهد. به شخصه کتاب‌خواندن را از پرسه زدن و حرف‌زدن با برخی افراد یا نسبت به انجام بعضی‌ کارها ترجیح می‌دهم و در یک کلام، لمس کلمات را دوست دارم. اعتقاد دارم کسی که زیاد می‌خواند یکجا باید خروجی داشته باشد. شاید به همین دلیل است کسانی که زیاد می‌خوانند دستی هم بر قلم دارند. یا شاید حتی بتوان رابطه را برعکس کرد، یعنی کسی شروع کند به نوشتن و کم‌کم یک کتاب‌خوان حرفه‌ای شود. هر چه هست، به تجربه آموختم که خواندن و نوشتن دوقلوی جدا ناپذیرند و می‌توان از یکی به دیگری رسید.

۵-قبول دارید که نوشتن، انعکاسی است از درون ما؟ پس اگر آدم خوب می‌خواهد بنویسد، مجبور است روی خودش کار کند، شخصیتش را بهبود ببخشد و مشغول دیباگ‌کردن افکار پوچ خودش شود.

۶-نوشتن، مالکیت ما را به دنیای خودمان اثبات می‌کند؛ با نوشتن است که باور می‌کنیم این کلمات، این افکار، این رفتارها همه برخواسته از دنیای ماست و نه هیچکس و برای همین تلخ و شیرین بودنش را هم به راحتی می‌پذیریم و پذیرفتن، شرط اولیه‌ی هر تغییر است. می‌گویند اگر می‌خواهید انقلاب کنید، جنگ و تفنگ چندان راهگشا نیست، قلم به راحتی می‌تواند انقلاب را ممکن سازد. انقلاب می‌کنیم تا دنیای خودمان را بهتر و واضح‌تر مطرح کنیم و بگوییم که در دنیای ما چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. کسی که می‌خواهد به سهم خود تغییری ایجاد کند، رو به نوشتن می‌آورد.

۷-نوشتن به آدم، قدرت تعقیب می‌دهد. آرتور کستلر می‌گوید: آدم نه فقط دربارهٔ آینده‌اش، بلکه دربارهٔ گذشته‌اش هم خیالات به هم می‌بافد! فکر کنید اگر شخصی عادت کند به روزانه نوشتن، بعد از مدتی می‌تواند خط فکری خودش را تعقیب کند، ببیند قبلا در مورد موضوعی چگونه فکر می‌کرده، چگونه واکنش نشان می‌داده و حالا چطور؟ شما بگویید saveکردن زمان و مهم‌تر خودمان، لذت ندارد؟

۸-جولیا کامرون کتاب جالبی دارد به اسم the right to write که به فارسی «حق نوشتن» ترجمه شده است و دلیل می‌آورد که:

مغز از نوشتن لذت می‌برد. مغز ما از عمل نام‌گذاری چیزها و روند تدای و تمیزدهی لذت می‌برد. چیدن واژه‌ها مثل چیدن سیب‌هاست: این یکی خوشمزه به نظر می‌رسد. عملِ نوشتن با هدف حقِ مطالب را به جاآوردن، لذت محض است؛ روند نابی است همان‌قدر هیجان انگیز که کشیدن کمان به عقب و زدن به هدف. زدن به هدفی خلاق.

۹-نوشتن، طرز فکر و گاهی دلیل زندگی آدم را عوض می‌کند؛ آدم بهتر می‌بیند. رفته بودیم مسافرت و دوستم به همه چیز عمیق می‌شد و جزئیات را بهتر می‌دید. تعجب می‌کردم چون چیزی که او می‌دید برای من هم اتفاق می‌افتاد اما انگار من نمی‌دیدم. بعدها فهمیدم که دوستم علاقه زیادی به نوشتن داستان دارد و بین هر رخداد کوچکی، دنبال ایده‌ای، سوژه‌ای برای نوشتن می‌گردد. همین دنبال‌کردن سوژه‌ها، سفر را و حتی زندگی روزمره را برای او لذت‌بخش کرده بود.

۱۰-نوشتن خود به تنهایی نوعی مراقبه است. خیلی اهل ریلکس‌کردن‌ها و این چیزها نیستم و واژه‌ای بهتر نیافتم. اما من هر بار بعد از نوشتن حس بسیار خوبی دارم. حس اینکه اگر حتی امروز کار مفیدی نکرده باشم، “نوشتم” و این نوشتن فکرها و حرف‌ها گویی باری از دوشم برمی‌دارد. انگار لازم نیست همه چیز را همه جا با خودم حمل کنم. این همه “سحر” را همه جا، جابه‌جا کردن برایم سخت است! به همین سوی چراغ!

باید یکجا از دوشم بَرِش دارم

این‌ها دلایل شخصی من از نوشتن بود، شما هم بگید چه دلیلی برای نوشتن دارید تا یکی یکی به دلایل همدیگر اضافه شود و عزم‌مان برای روزانه‌نوشتن جدی‌تر شود. و یک سوال دیگر، اصلا نوشتن دلیل می‌خواهد؟!

 

معرفی و دانلود دو کتاب از بهمن فرسی | شب یک شب دو، دوازدهمی

مانند همیشه دور نیست؛ یکی از آن «تصادف محض»‌ها، که عبارت است از همانندی نام و نشان اشخاص حرفی یک‌نوشته، با نام و نشان اشخاص عملی یک آب و خاک، در این داستان روی داده باشد.

کتاب شب یک شب دو با همین عنوان آغاز می‌شود و در ادامه بهمن فرسی می‌نویسد:

این داستان، به واقع، برپایۀ نامه‌های عمۀ نویسنده، و نامه‌های عمه عمه‌اش، با اختیار قلب و تحریف و تخفیف و تکثیر، پرداخته شده است. و نویسنده، که بازی نویسی برای تاثر را نیز از عمه‌اش آموخته، در نوشتن این داستان بیش و کم دراز هم، آموزگار و الهام بخشی جز عمه و عمۀ عمه‌اش نداشته است. و این جمله را مدیون و ممنون ایشان است.

نمی‌دانم عمه بهمن فرسی کیست اما آزاد نویسی یکی از خصیصه‌های بهمن فرسی است و شاید برای همین از عمه‌اش مایه گذاشته است.

همین آزادنویسی هم شاید باعث ممنوع شدن این کتاب شده است اما به هرحال این نه تنها مانعی نمی‌شود که کتاب را نخواند، بلکه خواندنش را هم دلچسب‌تر کرده است.

آنقدر متن‌ها و کتاب‌هایی را خواندیم که از زیر تیغ جراحی ارشاد و ممیزی گذشته‌اند که هنگام خواندن متن، خراش‌هایی که در متن کتاب پیداست، دل آدم را می‌زند.

مثلا دوستی می‌گفت داستانم را چاپ نمی‌کنند چون اعتقاد دارند مرد داستان، زن را کشته اما محرم و نامحرم رعایت نشده و برای همین باید ته داستان را آب ببندم.

بگذریم.

کتاب شب‌ یک، شب دو بهمن فرسی را چندین و چند بار خواندم و چندین بار هم در پیاده‌روی‌های شبانه به آن گوش دادم و هر بار بعد از خواندن عطشم بیشتر می‌شد چرا که او به خوبی به توصیف حالات و اوضاع می‌پردازد.

هفتۀ سوم تیکه کتاب هم پر بود از بهمن فرسی و شب یک شب دو

کتاب حالت رمانی دارد و اوایلش ارتباط برقرار کردن با آن، سخت است. سخت است ببینی کسی بی‌حاشیه و پوست‌کنده با توصیفاتی عریان، حال خویش بنویسد. اما بعد که ارتباط برقرار کنی، جان متن را می‌فهمی، کلمات را پیدا می‌کنی.

کتاب دوازدهمی

از آن‌جا که علاقۀ زیادی به کتاب‌های طنز دارم، کتاب دوازدهی از همین نویسنده را هم خواندم. البته هر دوی این کتاب‌ها را کادو گرفتم! و بعدش بارها و بارها چندین نسخه از آن را کادو دادم!

کتاب دوازدهمی، مجموعه طنز است با ۸ داستان. به واقع طنزش خستگی در کن است و به شدت دلچسب! کلی با این کتاب و علی‌الخصوص داستان “صابونخان” کیف کردم. در اینجا هم بهمن فرسی هنوز با همان قلم آزادنویسی نوشته.

برای اینکه دیگران هم در این شادی سهمی داشته باشند، داستان صابونخان را pdf کردم و برای اعضای سایت فرستادم!

بیش از این حرف نمی‌زنم، خودتان بخوانید و از فرم کلمات لذت ببرید.

اگر به دست شما نرسیده، از فرم زیر دانلودش کنید.

(فایل صوتی کل کتاب شب یک شب دو در sound clould هست، pdf ای که از شب‌یک شب‌دو دانلود می‌کنید بخشی از کتاب است)

 

دانلود کتاب ۳۳ صفحه‌ای صابونخان از کتاب دوازدهمی و ۱۲ صفحه‌ای شب یک شب دو



تیکه کتاب (هفته سوم)

“تیکه کتاب” یک ستون ثابت در این خانۀ مجازی است که هر هفته آپدیت می‌شود.

من نویسنده نیستم که بخواهم این جملات را از لحاظ ادبی بسنجم. این تیکه‌ها، قسمت‌هایی است که حین خواندن کتاب‌ها و وبلاگ‌ها به نظرم جالب می‌آیند و نوع حرف و محتوایشان روزها من را درگیر می‌کنند.

هفته سوم (بهمن فرسی)

این‌ها تیکه‌هایی از کتاب شب یک شب دو از بهمن فرسی است:

-آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند نه هیچ شهری و کشوری.

-این نامه تاریخ ندارد. کلماتش هم سر و ته ندارد. این از همان لحظه‌های بی‌خودی و راستی توست.

-قافله بی‌نصیب و خسته، پیاده و بی‌کس به تهران وارد می‌شود. حالا بچه، زرد و تکیده، پوست و استخوانی‌ست. با چشم‎‌های کسیده و بیمار و هراسان از هر گونه نور، که برپای خود راه می‌پیماید. این پوست و استخوان هراسان من هستم.

-نوجوان از این همه خستگی و جست‌وجو فقط می‌آموزد که هرگز نباید جا زد. زندگی اصلا زیر و بالاست و گند و رنج.

-بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بی‌قصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هرچند می‌دانم که بی‌قصد و بی‌خیال آن‌را نوشته‌ای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر می‌رویم، ما به سفر نمی‌رویم. من به سفر می‌روم. تو هم به سفر می‌روی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آن‌گونه که تو داری.

-من فکر می‌کنم تو درس‌ات را خوب بلد شده‌ای. این توفان خیلی‌ها را استخدام کرد و تکنیک یادشان داد که دیگر نتوانند حرف بزنند.

-این آدمیزاد کثافت **ترین کالاهاست. فقط روش قیمت نداره تا هرچی می‌تونه خودشو گرون‌تر قالب کنه.

-چقدر این اروپا پروفسور تولید می‌کند؟! یعنی اروپا گناهی ندارد. پروفسور برای آن‌ها یعنی در واقع همین «آق معلم» برای ما. اما از همان قدیم‌ندیم‌ها که فرهنگ برای ما آوردند، معنی پروفسور را هم حسابی یغور و چرب و چیل کردند و به ما چپاندند. اگر نه پروفسور هم در واقع پخی نیست.

-و من و مصطفی، اینجا در تهران، رفته‌ایم مسگرآباد مادر مصطفی را چال کنیم. من واقعا خوشحالم که این زن بالاخره مرد. افیون متحرک بود. مصطفی هم حسابی معتاد شده است. مصطفی دیگر آن جوان سر زندۀ گذشته نیست. زرد و باریک شده است. چشم‌هایش دائما می‌لغزد. نمی‌دانم چه کسی را نفرین کنم. جامعه را یا مادر مصطفی را؟ چون جامه هم بالاخره یعنی مادر.

-رانندۀ تاکسی آهسته سرش را به طرف تو برمی‌گرداند. روی گردنش کلۀ بز می‎‌بینی. تمام شد. معلوم شد. این یارو بز است. او زبان تو را نمی‌فهمد. نمی‌داند تندتر یعنی چه. معنی انتظار و معنی دیر سر قرار رسیدن را نمی‌داند.

هفته دوم

۱٫

-زندگی من جز در راه کسب علم نگذشته اما با تمام وجود اعتقاد دارم که:

تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد و حتی در تولید فضولات هم مشکل دارد، بیشتر شبیه یک طنز است.

زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود
با تولید ثروت ادامه پیدا میکند
با تولید علم توسعه پیدا میکند
و با تکیه به معنویت، غنی می گردد.
این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد.

و امروز، بخش عمده ای از جامعه انسانی، قربانی تفکری است که میکوشد این مخروط را وارونه روی زمین قرار دهد:

با معنویت آغاز کند، با علم معنویت را تثبیت کند، با ثروت از علم و معنویت دفاع کند و در نهایت پس از مرگ، به ارضاء نیازهای اولیه خود بپردازد…

محمدرضا شعبانعلی | یک ترتیب اجتناب‌ناپذیر

۲٫

-اقتصاد جهانی از ماده‌محوری به دانش‌محوری میل کرده است. پیش‌تر، منابع اصلی ثروت دارایی‌های مادی از قبیل معادن طلا و مزارع گندم و چاه‌های نفت بود. امروز منبع اصلیِ ثروت دانش است. و با آنکه می‌توان با جنگ میدان‌های نفتی را تصرف کرد، اما دانش را نمی‌توان با جنگ به چنگ آورد. به این ترتیب، با تبدیل‌شدن دانش به مهم‌ترین منبع اقتصادی، سودآوری جنگ کاهش یافت و هر چه بیشتر محدود شد به آن بخش‌هایی از جهان (مثل خاورمیان و آفریقای مرکزی) که اقتصاد همچنان شکل قدیمیِ ماده‌محوری دارد.

-سقف شیشه‌ای خوشبختی را دو ستونِ محکمِ روانی و زیستی پابرجا نگه می‌دارد. از نظر روانی، خوشبختی به انتظارات وابسته است نه به شرایط عینی. زمانی که زندگیِ آرام و پر رونقی را می‌گذرانیم احساس خرسندی نمی‌کنیم. بلکه، این احساس وقتی به ما دست می‌دهد که واقعیت مطابق با انتظاراتمان می‌شود. خبر ناگوار این است که با بهبود شرایط زندگی انتظارات افزایش می‌یابد. پیشرفت‌های چشمگیری که آدمی در دهه‌های اخیر تجربه کرده است به انتظاراتِ بیشتر تبدیل می‌شود نه رضایتِ بیشتر. اگر در این مورد کاری نکنیم، ممکن است دستاوردهای آینده هم مثل همیشه مارا ناخرسند بگذارد.

-انتظارات بیش از حد با شرایط سازگار می‌شود و چالش‌های دیروز به سرعت به ملال و یکنواختیِ امروز بدل می‌شوند. شاید کلید خوشبختی نه مسابقه و نشان طلا بلکه ترکیب درست هیجان و آرامش باشد. البته اغلب ما تمایل داریم راه دراز بین استرس و ملال را شتابان برویم و بیاییم و از هر دو هم به یک اندازه ناخرسند باقی بمانیم.

-قرار نیست ما به دولت خدمت کنیم، قرار است دولت در خدمت ما باشد.

-علم جدید و فرهنگ جدید دیدگاه کاملا متفاوتی دربارۀ زندگی و مرگ دارند. از این منظر، مرگ نه رازی متافیزیکی است و نه قطعا سرچشمۀ معنای زندگی. در عوض، مرگ در نظر انسان‌های عصر جدید موضوعی فنی است که می‌توانیم و باید حلش کنیم.

-در سال ۲۰۱۲، کرزویل، مدیر واحد مهندسی در شرکت گوگل شد و یک سال بعد گوگل در زیر مجموعۀ خود شرکتی به نام کالیکو راه‌اندازی کرد که اعلام شده است ماموریتش «حل مساله مرگ» است.

یووال نوح هراری | کتاب انسان خداگونه

۳٫

طبابت چیز دیگریست و انسانیت چیز دیگر. کاش رابطه‌یی بین این دو بود. مثل دین و آدمیت، که رابطه بین‌شان هست. دین می‌گه نپرس و بپذیر. آدمیزادم می‌پذیره و نمی‌پرسه. ولی طبابت که اینطور نیست. بله، تو، بالاخره به اندازه‌ی خودت “باور” داری. به اندازه‌ی خودت “یقین و ایمان” داری. ولی از این “به اندازه” به بعد، تو، به عنوان یه طبیب باید یه کارهایی بکنی که چندون ارتباطی به باور و ایمان نداره. درست ملتفت هستی چی می‌خوام بگم؟ نمی‌دونم خودم ملتفت هستم؟

بهمن فرسی | دوازدهمی

۴٫

بازی عوض شده است. امروزه دیگر صرفا به کسی که اولین نفر وارد بازار می‌شود جایزه نمی‌دهند. جایزه از آن کسی است که ابتدا بین محصولش و بازار همخوانی ایجاد کند. چرا که به محض دستیابی به آن، تلاش‌های بازاریابی‌تان همچون جرقه‌ای در انبار مواد اشتعال‌زا خواهد بود. روش قدیمی؟ همچون افروختن سیخ کبریتی است…با این امید که در جایی آتشی بیفروزد.

بازاریابی هکر رشد | رایان هالیدی ترجمه علیرضا دهقانی، پگاه فرهنگ مهر

هفته اول

ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است‌ باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود‌. غروب است.شب است.
ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند. و کلمات تو مانند پیکان‌های گل قاصد، تک‌تک، بر آسمان این تصویر رها می‌شوند، می‌گذرند و به اقیانوس خاموش نیستی می‌ریزند.

باور کن، من حس می‌کردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمی‌یابد. تو آن‌قدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آن‌قدر خودم را هیچ‌تر می‌دیدم.

شب یک، شب دو | بهمن فرسی

اردوی مترو

من، نشسته کف مترو، #کتاب باز و رسیده به قسمت:

«شوهر، اضافه بر شوهر بودن، پیداست که مرد است. نری با شعور از دوده‌ی آدمیزاد. با ریش و سبیل رها، ولی برازنده، پاک، لطیف. و نگاه بی‌غشِ روشن. به روی هم صورتی گرم و بی‌صورتک. نگاهی بی‌عینک. بله رابطه‌ی این زن و مرد یه رابطه‌ی کتابی و سینمایی نیست. در سینما و کتاب، بعدا، غالبا وضع عوض شده. نره کثافت شده. ماده هه گند زده. و هردوشون به هم خیانت کرده‌ ن. خب همینه، واقعیت واقعی نه کتابه نه سینما…»

اولین بار بود که نشستن کف مترو را تجربه می‌کردم. کتاب رسیده بود به جاهای هیجان انگیز و پاهایم یاری نمی‌داد.

همش چند وقت است که عاشق قلم بهمن فرسی شده‌ام. شب‌ها دیر می‌رسم اما خواندن بیست‌باره کتاب‌هایش خستگی روز را از تنم می‌گیرد. به این نتیجه رسیدم هر کسی یکجور مست می‌شود و من مستِ کلمات.

ایستگاه بعد دخترکی شلوغ چه به ظاهر چه به حرف و جنب‌وجوش، با مادر گرامی سوار این یابو برقی شد.

ایستگاه بعد چند نفر همتای خودش سوار شدند. داستان کشید به ماچ و بغل و دلم تنگ‌شده بود.

چنان گرم گرفته بودند که فکر کردم مدرسه برایشان اردو مترو گذاشته و این آغاز گردشگری آن‌ها است. دلم می‌خواست همراهی‌شان کنم و قیافه آن‌ها را به وقت تعویض خط در دروازه دولت و تئاتر شهر ببینم.

از وقتی تبلیغات در نقش نمکدون نوشته بود به زودی جلال آل‌احمد در مترو و… باید این روزهارا پیشگویی می‌کردیم.

پیش از اینکه عاشق بهمن فرسی شوم، عاشق ابراهیم گلستان بودم و کتاب نامه به سیمین‌اش. ابراهیم گلستان در آن کتاب خوب جلال را به توپ بسته بود. اما به قول ورزشکاران، این چیزی از ارزش‌های جلال کم نکرد. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. همین که در مترو هست باعث خوشحالی است.

هوا ایستاده.

غلیظ است.

همچون غلظت مربا.

ایستگاه بعد شلوغ‌تر تر تر شده و زنی خودش را به فضای اشباع شده خمیری شکل می‌تپاند.

آآآآی کبدم!!

با شنیدن این صدا بی‌اراده خنده‌ام می‌گیرد.

بچه‌های اردو همچنان شادند و به این اوضاع می‌خندند. دیدن خل‌بازی آن‌ها حالم را خوب می‌کرد.

این تیکه‌هفته‌ای که در جایی کار می‌کنم همه به گمان خود فرهیخته‌اند‌.

زبان‌ها متفاوت‌‌‌.

فارسی زبانش هم دو کلمه انگلیسی و گاهی فرانسه می‌چپاند وسط جملاتش.‌ نمی‌دانم بحث کلاس و ادا بازی است یا واقعا مُخش فارسی را یاری نمی‌دهد.

دلم لک می‌زند برای خل‌بازی‌های خودم و نرگس.

روی حدیثه حساب باز می‌کنم. یادم می‌افتد که او هم مشغول فوتبال‌بازی کردن خودش است و این روزها کم میبینمش. لابد برسم خانه هم در دسترس نیست. مگر می‌شود به این سادگی‌ها دنیای هیجان‌انگیز فوتبال را رها کند؟

اگر این هفته آب‌بازی دارآباد و گشت‌وگذارها با دوستان بهتر از جان که خودگرفتن را نیاموخته‌اند، نبود، زیر رفتارهای متظاهر مردم این شهر له می‌شدم.

در راه برگشت، با ذرت مکزیکی وسوسه‌اش می‌کنم.

وسوسه‌ام نگرفت.

معلوم بود سرش حسابی با مناقصه‌ها گرم است.

خیابان شلوغ.

‌‌ می‌گویند مقدمات تظاهرات است.

مردم را خرکی چند حساب کرده‌اند.

بخاطر شلوغی خیابان، راه زیر زمین را ترجیح می‌دهم.

مترو

این بار می‌ایستم و نگاه‌های جغدوارم به دنبال همان جماعت اردو گرد صبحی است.

یعنی اردو شان تمام شده و رفته‌اند؟

دلم می‌خواست خودم ببرمشان گردش.

ببرم ایستگاه شادمان و حماقت مهندسی نوین و پله‌های طویل را نشانشان دهم.

بگویم:  «لیدیز اند جنتلمن در عصری زندگی می‌کنیم که مظاهر هنری این چنینی در شهر خراب‌شده تیرون موج می‌زند. ما هم اول با دیدنش حرص می‌خوردیم اما حالا به عنوان هنر میشناسیمش.»

اشتباه نکنید. دولت به فکر ما بود برای همین دانشجوهای هنرِ خیابان پهلوی را جمع کردند که جلایی به این هنر زشت دهند.

غلط‌گیر دست‌گرفتن آن‌ها هم چیزی از زشتی مترو نکاسته که هیچ، چنان افزوده که آدمی با دیدنش بیشتر گرفتار نفهمی خویش می‌شود‌‌.

خسته به گوشه‌ای تکیه دادم.

گوشیم زنگ می‌خورد.

نرگس است.

«سرم شلوغ بود کجایی بریم ذرت بخوریم؟»

من آهسته زیر لب می‌گویم خدایا دستِ کم، من و دیوانگی‌ام +نرگس را ازم نگیر. این یک قلم را از امتحان‌های الهی خودت خط بزن.

 

هنر “تازگی” را باید آموخت

به این نتیجه رسیدم که گاهی آدم برای خودش هم کهنه می‌شود اما این کهنگی به چشمش نمی‌آید.

به روز که نباشی، کارهایی که هر روز باید برای شادابی خودت و ذهنت انجام بدهی را دنبال نکنی، کهنه می‌شوی.

راستی تو می‌دانی چه چیزهایی تو را سرحال و قبراق نگه می‌دارد؟

من را نوشتن، رقصیدن، کتاب خواندن و دنیای کُد سرحال نگه می‌دارد.

ولی قبل از همۀ این‌ها، آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباط ام برایم مهم‌تر از هر چیزی است. شاید چیزهایی که دوست دارم من را به آن‌ها وصل کرده و یا حتی برعکس، بخاطر آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم به چیزهای دیگری نیز راه پیدا کردم.

هر چه که هست، این کتاب‌ها و خواندن و نوشتن‌ها به تنهایی به کار نمی‌آید. همگی برای یک هدف بالاتر کار می‌کنند: ارتباطات

تو با انجام این کارها در تلاشی که ارتباطات خود را بهتر یا بدتر کنی.

این رابطه می‌تواند رابطۀ خودت با خودت باشد، یا رابطه تو با دنیای بیرون.

جهان‌بینی آدم، به یکباره شکل نمی‌گیرد. فکر هم نمی‌کنم ثابت بماند.

بعضی رابطه‌ها که باید کم و کم‌رنگ‌تر شوند تا قوتی به رابطه‌های بهتر دهند.

فقط یاد بگیر که کهنه نباشی.

سفری با کتاب انسان خردمند

#کتاب انسان خردمند از همان کتاب‌هایی است که پنجره‌ای ساخت برایم که هر روز تلاش می‌کنم پنجرۀ این کتاب را همیشه باز نگه دارم. با این کتاب دوماه زندگی کردم.

در آن تنها با یک شخص نویسنده روبرو نبودم.
با یواال نوح هراری سفر ذهنی‌ای را آغاز کردم که با حوصله هرچه تمام‌تر دستم را گرفت و مرا از نردبان تاریخ بالا برد. در هر پله نگاه‌های کهن را توضیح داد. با آدم‌های مختلف به صحبت نشست تا به من شیوه نگاه‌کردن به نوعی جدید را بیاموزاند.

در این نوشته می‌کوشم نیمه‌ای از این سفرنامه را بنویسم. خواندنش به هیچ عنوان شما را از خواندن خود کتاب بی‌نیاز نمی‌کند. این کتاب آنقدر شور و هیجان دارد که به هیچ‌عنوان کسی نمی‌تواند با تعریف کردنش شما را از خواندنش بی‌نیاز کند. تنها تلاشم این است که شماهم مانند من علاقمند به خواندن آن شوید و سفر جدیدی و پرهیجانی را تجربه کنید. (تصاویر تنها بخشی از تصاویر داخل کتاب است.)

در شروع پلۀ اول از نردبان تاریخ اثر یک دست را نشانم داد گفت: این اثر یک دست مربوط به ۳۰ هزار سال پیش، روی دیواری در غار شوه-پون-دارک در جنوب فرانسه است. کسی می‌خواسته بگوید: «من اینجا بودم!»

به فکر رفتم که همۀ ما با کارهایی که می‌کنیم در تلاشیم به نوعی همین حرف‌ را بزنیم که: «من اینجا بودم!» من با نوشتن این وبلاگ و افکارم هم در حال فریاد زدن همین حرفم.

از “موجود بی‌اهمیت” شروع کرد به صحبت. گیج بودم که این موجود کیست.
مختصری از این سفر ذهنی که باهم قرار بود داشته باشیم را عنوان کرد.

نزدیک به ۳میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال قبل، در سیاره‌ای به نام زمین، مولکول‌های معینی با هم تلفیق شدند و ترکیبات عظیم و پیچیده‌ای به وجود آوردند که موجودات زنده (organisms) نام گرفتند. سرگذشت موجودات زنده زیست‌شناسی خوانده شد.
در حدود ۷۰ هزار سال قبل، موجوداتی از گونۀ «انسان خردمند» دست به کار ایجاد ساختارهای پیچیده‌تری شدند که فرهنگ نامیده شد. تحولاتی که متعاقبا در این فرهنگ‌های بشری رخ داد تاریخ نام گرفت.
مسیر تاریخ را سه انقلاب مهم تعیین کردند: انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، انقلاب علمی.

و شروع کرد به صحبت از انسان اولیه که موجود ناچیزی بود و تاثیرش بر محیط بیش از گوریل‌ها و کرم شب‌تاب یا عروس‌های دریایی نبود.
گونه برای توصیف دسته‌ای از حیوانات که مایل به جفت‌گیری با هم دارند استفاده می‌شد و همچنین گونه‌هایی که اجداد مشترک دارند تحت عنوان «جنس» طبقه بندی می‌شوند.

ما آدم‌ها عادت کردیم خودمان را از همه چیز جدا کنیم. اما چه بخواهیم چه نخواهیم متعلق به خانواده بزرگ و شلوغ میمون‌ها هستیم.
حتی در گذشته، گونه‌های مختلفی از جنس انسان خردمند وجود داشته و ما تنها گونه نبودیم! حتی ممکن است در آینده هم با موجوداتی سر و کار داشته باشیم که «خردمند» نیستند.
با خواهر و برادرهایمان آشنایم کرد و شروع به توصیف هر کدام کرد تا رسید به انسانی که روی دو پا راه می‌رود و از مغز بزرگ خویش استفاده می‌کند.

از اختراع آتش قبلا شنید بودم اما مهارکردن آتش نه.
دیدم که این گونه توانست مهار کردن آتش را یاد بگیرد و آگاهانه شروع به آتش‌زدن محیط اطرافش کند. آتش به شدت مهار شده می‌توانست بیشه‌های خشکِ غیرقابل عبور را به علفزارهایی مرغوب و مملو از شکار تبدیل کند.
آتش، برکتی بود که راه حضور گندم و برنج و سیب‌زمینی را در زمرۀ غذاهای اصلی انسان باز کرد.
آتش اولین چیزی بود که فاصله قابل توجهی بین انسان و حیوانات ایجاد کرد.

در ادامه این سفر، دیدم که انسان‌ها شروع کردند از آنجای اولیه که گوشه‌ای در آفریقا بود پراکنده شدند. اینکه تک به تک به کجا رفتند و چگونه تولید مثل کردند و اینکه چقدر تا به امروز تفاوت‌های نژادی کاهش پیداکرده و ناچیز شده را نشانم داد. در این بخش از سفر، به تفصیل به موضوع نژاد پرداخته و اینکه چقدر بی‌رحمانه دست به نابودی گونه‌های دیگر از انسان زدیم و منقرض‌شان کردیم.
شایسته سرزنشیم یا نه، نمی‌دانم. خواهر و برادر نداشتن‌ها خیلی راحت‌تر باعث شده خود را اشرف مخلوقات بدانیم. و این حرف در گوشم ماند:

«در ۱۰هزار سال اخیر، انسان‌های خردمند آن‌قدر به این باور که تنها گونۀ انسانی هستند خو گرفته‌اند که برای ما بسیار سخت است امکان دیگری را به ذهن خود راه دهیم.»

ظهور شیوه‌های جدید تفکر و برقراری ارتباط، «انقلاب شناختی» تعریف شد.
اینجا بود که سیم‌کشی‌های مغز انسان خردمند تغییر کرد.
به “وراجی” که دست یافتیم، توانستیم گروه‌های بزرگ‌تر و با ثبات‌تری بسازیم. اما بیشتر از ۱۵۰نفر نمی‌شد.
برای دلیل هم گفت: «اکثر مردم نه می‌توانند بیشتر از ۱۵۰ نفر آدم را از نزدیک بشناسند و نه اینکه به طرز چشمگیر دربارۀ آن‌ها حرف بزنند و اراجیف ببافند.»

در این جا خیلی شیرین به این بحث پرداخت که چه شد توانستیم از این ۱۵۰ نفر بیشتر شویم. و آن قدرت داستان‌سرایی بود.

«داستان‌سراییِ تاثیرگذار کار آسانی نیست. مشکل در سرهم کردن داستان نیست، بلکه در باوراندن آن به دیگران است. بخش اعظم تاریخ حول محور این سوال می‌گردد: چه طور کسی میلیون‌ها نفر را متقاعد می‌کند که داستان‌های خاصی را راجع به خدایان یا ملت‌ها یا شرکت‌ها با مسئولیت محدود باور کنند؟»

بعدش هم توانستند شبکه‌هایی قدرتمندی از این داستان‌ها بسازند که به آن‌ها «واقعیت‌های خیالی» می‌گفتند.

«از زمان انقلاب شناختی، انسان خردمند در واقعیتی دوگانه زیسته است. از یک طرف واقعیت عینیِ رودخانه و درخت و شیر، از طرف دیگر واقعیت خیالیِ خدایان و ملت‌ها و شرکت‌ها. واقعیت‌های خیالی به مرور زمان قدرمندتر شد، به طوری که امروزه حتی بقای رودخانه‌ها و درخت‌ها و شیرها هم وابسته به لطف موجوداتی خیالی مانند خدایان و ملت‌ها و شرکت‌هاست.»

یک عالمه برچسب به خودمان زدیم تا بگوییم با شامپانزه‌ها فرق داریم. همین برچسب‌ها خیلی از ما آدم‌ها را به هم وصل می‌کند.
تمام کارهایی که چه خوب چه بد، انجام دادیم برای ارتباطات گسترده بوده.
این قوه تخیل ما است که توانسته ما را به هم متصل کند. وقتی یک تخیل واحد را قبول داشته باشیم، پلی است برای ارتباط میان ما با هزاران غریبه.
موجودات دیگر از سیستم‌های ارتباطی خودشان برای بیان واقعیت‌ها استفاده می‌کنند.
ما نه تنها برای بیان واقعیت‌های عینی از آن استفاده می‌کنیم بلکه از آن برای توصیف واقعیت جدید یا واقعیت خیالی هم استفاده می‌کنیم.
با همین واقعیت‌های خیالی بود که توانستیم حاکم جهان شویم.

اگر یک انسان را بگیریم و از وسط به دو نیم کره تقسیم کنیم و نگاهی به درون آن بیاندازیم، قلب، کلیه‎ها، اعصاب، هورمون‎ها و دی ان ای او را خواهیم یافت اما خبری از حقوق او نخواهد بود. تنها جایی که می‎توانیم حقوق بشر را بیابیم درون داستان‎هایی است که ما ساخته‎ایم و در قرون اخیر به اشاعه آنها پرداخته‎ایم. ممکن است آنها داستانهایی بسیار مثبت باشند داستانهایی عالی، ولی در نهایت تنها داستانهای تخیلی هستند که ما ساخته‎ایم.

در تمام زمینه‌های دیگر، مثل زمینه‌های سیاسی، اقتصادی هم همین است. پول واقعیت عینی نیست. هیچ ارزش عینی ندارد. اما باورش داریم. این قابلیت انسان است که قوه تخیلش را بکار گیرد و در واقعیتی دوگانه زندگی کند.

در بخش‌های بعد به این موضوع اشاره کرد که محققان گفتند: « مغز و ذهن ما با زندگی مبتنی بر شکار و خوراک‌جویی سازگار شده است.» از بلای چاقی امروزی گفت و علتش را از زندگی نیاکانمان کشید بیرون.

در ادامه تصویری نشانم داد که به شدت حس غریبگی و آشنایی با آن می‌کردم و گفت که انسان خردمند ۳۰ هزار سال پیش قادر به ابداع قوانین سیاسی- اجتماعی بوده. این جای دست‌ها را، شکارگران-خوراک‌جویان در حدود ۹۰۰۰ سال پیش در «غار دست‌ها» (hands cave) در آرژانتین حک کرده‌اند. به نظر می‌رسد که گویی این دست‌های بی‌جان از دل سنگ به سوی ما دراز شده‌اند. این یکی از تاثیرگذارترین آثار به جامانده از دنیای خوراک‌جویان باستان است. اما هیچ‌کس معنای آن‌را نمی‌داند.

از گندم گفت. انسان خردمند تا حدود ده هزار سال پیش زندگی نسبتا راحتی را با شکار و خوراک جویی می‌گذراند، اما بعد شروع کرد به صرف نیروی زیادی برای کشت گندم در حالی که بدن انسان خردمند برای چنین کارهایی مثل بردن و آوردن سطل آب و صاف‌کردن زمین برای کشت گندم و مراقبت از آن، خلق نشده بود. بلکه بیشتر برای کارهایی مثل بالارفتن از درخت سیب و دویدن دنبال آهوها سازگاری داشت. بهای چنین کاری را هم ستون فقرات و زانو و گردن و کمر انسان پرداخت.

و چقدر این حرف هراری در ذهنم ماند:

«ما نبودیم که گندم را اهلی کردیم، گندم بود که ما را رام کرد. واژه domesticate به معنای رام و اهلی و خانگی کردن، از ریشۀ لاتین domus به معنی خانه می‌آید. چه کسی است که دارد در خانه زندگی می‌کند؟ انسان خردمند، نه گندم.»

و بعد از آن هم به دام تجمل گرفتار شدیم.

چرا با این که می‌دیدیم اشتباه می‌رویم، ادامه دادیم؟

چون تغییرات آرام آرام شکل می‌گیرد. نسل‌ها طول می‌کشد تا تغییرات روی هم بیایند و تحولی شکل گیرد. آن‌قدر نسبت به روز اولمان تغییر کردیم که دیگر روز اول را به یاد نمی‌آوریم. کسی یادش نیست که قبلا گونه‌های دیگر چگونه می‌زیستند. از طرفی هم آن‌قدر افزایش جمعیت داشتیم که پل‌های پشت سر را خراب کردیم.

همچنین از نقش حیوانات و اینکه چه بلایی هم سر آن‌ها آوردیم و اهلی‌شان کردیم صحبت کرد.

قبل از دوران کشاورزی، اقتصاد، اقتصادِ بخور و نمیر بود. یعنی شکار می‌کردیم همان‌جا می‌خوردیم و تمام. ولی در دوران کشاورزی، کشاورز با محصولات و ذخایرش هم در تخیل خودش می‌گنجاند که در آینده نیز سیر شده است. این‌ها هیچکدام بد نیستند همگی برای بقا بود و استرس اینجا زاده شد.
در یک جا از سفر ذهنی دیدم که همین کشاورزان اضافۀ محصولاتشان را به اقلیت ممتاز- مثل شاهان و دولتمردان و سپاهیان و…- می‌دادند . همین ها هستند که تاریخ پر از آن‌هاست. هراری اینجا گفت:

«تاریخ را اقلیت بسیار معدودی درست کرده‌اند، در حالی که باقیِ مردم به شخم‌زدن زمین و حمل سطل‌های آب مشغول بودند.»

از جنگ‌ها صحبت کرد و اینکه چرا جایشان را در زندگی آدم باز کردند.
و در ادامۀ این سفر، برگشت به همان موضوع نظم خیالی. قانونی حمورابی و قانون استقلال ایالات متحد آمریکا را شکافت و تشریح کرد: «نمی‌خواهیم بشنویم که حقوق بشر هم افسانه است.»

از نوشتن صحبت کرد و اختراع خط. از لوح‌های گلی گرفته تا کیپو و خط میخی و زبان اعداد.

در بخش “در تاریخ عدالتی نیست” به نژادپرستی و تفاوت میان زن‌ها و مردها پرداخت. اینکه آزادی به چه معنا بوده و الان به چه معنایی است.

از سلسه مراتب‌ میان فقیر و غنی صحبت کرد.

جایی نشانم داد که برتری ژنتیکی (از نظر مقاوت بدنی) باعث شد افراد با قدرت بدنی بالا به فرودست‌های اجتماعی تبدیل شوند! مثلا آفریقایی‌هایی که برده بودند را دیدم که از صاحبان خودشان قوی‌تر بودند و حتی قادر به کشتن آن‌ها بودند اما تنها “برده” آن‌ها بودند!

و به توضیح این پرداخت که چگونه در مورد سیاه‌پوست‌ها داستان‌ بافتند و آن‌ها را از سفید پوست‌ها جدا کردند. یک دور باطل راه انداختند.
دور باطلی که حتی اگر الان هم فرض را بگذاریم که تفاوت میان سفیدپوست‌ها و سیاه‌پوست‌ها وجود ندارد اما اغلب آن‌ها از سفیدپوست‌ها عقب ماندند چون امکانات آن‌ها را در گذشته نداشتند. و همین باعث می‌شود داستان‌سرایی‌های مفت و بی‌ارزش مثل اینکه سیاه‌پوست‌ها بهره هوشی کمتری دارند و… باعث شد آن‌ها به قوت خود ادامه دهند.

در طول کل تاریخ، انسان به طور مداوم در حال ساخت انواع گوناگون سلسله مراتب خیالی بوده و هست. مثلا یکی از همین سلسله مراتب به جدایی بین “زن و مرد” بحث می‌کند.

«محققان برای پیشگیری از ابهام، معمولا بین «جنس» (sex) که مقوله‌ای زیستی است، و «جنسیت» (gender) که مقوله‌ای فرهنگی است، تمایز قائل می‌شوند.جنس به نر و ماده تقسیم می‌شود و ویژگی‌های هر یک از این دو گروه در این تقسیم‌بندی عینی است و در طول تاریخ ثابت بوده است. جنسیت به زن و مرد تقسیم می‌شود. خصایص به اصطلاح «مردانه» و «زنانه» بین‌الاذهانی هستند و همواره دستخوش تغییر بوده‌اند.
جنس بازی کودکانه است؛ اما جنسیت مسئله‌ای جدی است. نر از آب درآمدن ساده‌ترین کار در دنیاست.»

و به تفاوت بین زنان مردان در گذشته و امروز می‌پردازد.

تا اینجا نیمۀ کتاب بود.

کتاب را تمام کردم اما سفر ذهنی را نه. امیدوارم تا اینجای سفرنامه شما را مشتاق خواندن کتاب با ترجمۀ نیک گرگین کرده باشد. فکر می‌کنم بیش‌از این نوشتن از کتاب از حوصله خواننده خارج باشد. منتهی دوستان دیگری همچون صدرا علی‌آبادی و استاد شعبانعلی از این کتاب خیلی بهتر از من نوشته‌اند.