نوشته‌ها

چرا نوشتن بزرگترین سرگرمی من است؟ ۱۰ دلیل شخصی برای نوشتن

پیش حرف۱: پیش از این در پست وبلاگ یک‌ساله شد گفتم که شروع وبلاگ‌نویسی من دیدن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود. و بعد هم در کانال پستی گذاشتم و خوشبختانه تعدادی هم به وبلاگ‌نویسی روی آوردند که من به طور مرتب وبلاگ‌شان را دنبال می‌کنم. و اگر شما هم دستی در نوشتن دارید در اینجا خبرم کنید تا از نوشته‌هایتان بی‌بهره نمانم.

پیش‌حرف۲: من لذتِ نوشتن را هر روز می‌چشم و قصد دارم ذلت نوشتن (!) را که در افکار بعضی از ما کاشته شده را از بین ببرم و صرفا از تجربیاتم بنویسم تا شاید افراد بیشتری پا به این دنیای جالب بگذارند. پس این پست‌ها سریالی است.

اصل نوشته:

نویسنده نیستم؛ من مثل خیلی از آدم‌های دیگر، یک آدم معمولی‌ام که کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌ام است و نوشتن لذت‌بخش است چون:

۱-با نوشتن، بهترین کامیونیتی را می‌توان ساخت که با خلق‌وخوی ما جور درآید. باارزش‌ترین دوستانم را بین نوشتن پیدا کردم. تاکنون کلی ایمیل، کلی حرف، حتی کلی پیاده‌روی با افرادی داشتم که صرف نوشتن این وبلاگ نصیبم شد! همان آدم‌های باارزش که بلدند چگونه کتاب بخوانند و طرز فکرشان کلا فرق دارد. شاید در حالت عادی و زندگی روزمره ارتباط برقرار کردن با آن‌ها برایم سخت بود. هر طور که بنویسید، مخاطب خودتان را پیدا می‌کنید. همین “مخاطب پیداکردن” به تنهایی لذت عجیبی دارد. بسیاری اوقات ما فقط می‌خواهیم حرف‌هایمان شنیده شود و نوشتن این امکان را می‌دهد.

۲-برند شخصی شما را می‌سازد. مطمئنا اگر کسی شما را بشناسد راحت‌تر با شما ارتباط برقرار می‌کند و خیلی راحت‌تر اعتماد می‌کند. نوشتن اعتماد می‌آورد، احترام می‌آورد. همین چندوقت پیش قرار بود با یک برنامه‌نویس مطرح ارتباط برقرار کنم و متقاعد کنم که در پروژه‌ همراهیم کند. برایم جالب بود در اولین قرار ملاقات‌مان گفت اسم شما را در گوگل سرچ کردم و نوشته‌هایتان را خواندم. همین یک جمله یعنی لازم نبود من مدام به ایشان خودم را در هر چیزی معرفی کنم، تقریبا همه چیز را از قبل می‌دانست.  و قبل از حرف زدن و دیدن همدیگر، انگار مرزها و خلق‌وخوی من برایش واضح بود. نه تنها در پروژه کمکم کرد بلکه افراد دیگری را هم معرفی کرد تا پروژه بهتر پیش برود و این یعنی بازی سراسر برد برای من.

۳-از داشتن کلمه‌ها ذوق می‌کنیم. پیداکردن کلمات جدید در لابه‌لای متن‌ها و حرف‌ها، شبیه پیداکردن رگه‌های طلاست.

۴-کتاب‌خواندن و عمیق‌شدن در بین چیزهایی که می‌خوانیم را یادمان می‌دهد. به شخصه کتاب‌خواندن را از پرسه زدن و حرف‌زدن با برخی افراد یا نسبت به انجام بعضی‌ کارها ترجیح می‌دهم و در یک کلام، لمس کلمات را دوست دارم. اعتقاد دارم کسی که زیاد می‌خواند یکجا باید خروجی داشته باشد. شاید به همین دلیل است کسانی که زیاد می‌خوانند دستی هم بر قلم دارند. یا شاید حتی بتوان رابطه را برعکس کرد، یعنی کسی شروع کند به نوشتن و کم‌کم یک کتاب‌خوان حرفه‌ای شود. هر چه هست، به تجربه آموختم که خواندن و نوشتن دوقلوی جدا ناپذیرند و می‌توان از یکی به دیگری رسید.

۵-قبول دارید که نوشتن، انعکاسی است از درون ما؟ پس اگر آدم خوب می‌خواهد بنویسد، مجبور است روی خودش کار کند، شخصیتش را بهبود ببخشد و مشغول دیباگ‌کردن افکار پوچ خودش شود.

۶-نوشتن، مالکیت ما را به دنیای خودمان اثبات می‌کند؛ با نوشتن است که باور می‌کنیم این کلمات، این افکار، این رفتارها همه برخواسته از دنیای ماست و نه هیچکس و برای همین تلخ و شیرین بودنش را هم به راحتی می‌پذیریم و پذیرفتن، شرط اولیه‌ی هر تغییر است. می‌گویند اگر می‌خواهید انقلاب کنید، جنگ و تفنگ چندان راهگشا نیست، قلم به راحتی می‌تواند انقلاب را ممکن سازد. انقلاب می‌کنیم تا دنیای خودمان را بهتر و واضح‌تر مطرح کنیم و بگوییم که در دنیای ما چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. کسی که می‌خواهد به سهم خود تغییری ایجاد کند، رو به نوشتن می‌آورد.

۷-نوشتن به آدم، قدرت تعقیب می‌دهد. آرتور کستلر می‌گوید: آدم نه فقط دربارهٔ آینده‌اش، بلکه دربارهٔ گذشته‌اش هم خیالات به هم می‌بافد! فکر کنید اگر شخصی عادت کند به روزانه نوشتن، بعد از مدتی می‌تواند خط فکری خودش را تعقیب کند، ببیند قبلا در مورد موضوعی چگونه فکر می‌کرده، چگونه واکنش نشان می‌داده و حالا چطور؟ شما بگویید saveکردن زمان و مهم‌تر خودمان، لذت ندارد؟

۸-جولیا کامرون کتاب جالبی دارد به اسم the right to write که به فارسی «حق نوشتن» ترجمه شده است و دلیل می‌آورد که:

مغز از نوشتن لذت می‌برد. مغز ما از عمل نام‌گذاری چیزها و روند تدای و تمیزدهی لذت می‌برد. چیدن واژه‌ها مثل چیدن سیب‌هاست: این یکی خوشمزه به نظر می‌رسد. عملِ نوشتن با هدف حقِ مطالب را به جاآوردن، لذت محض است؛ روند نابی است همان‌قدر هیجان انگیز که کشیدن کمان به عقب و زدن به هدف. زدن به هدفی خلاق.

۹-نوشتن، طرز فکر و گاهی دلیل زندگی آدم را عوض می‌کند؛ آدم بهتر می‌بیند. رفته بودیم مسافرت و دوستم به همه چیز عمیق می‌شد و جزئیات را بهتر می‌دید. تعجب می‌کردم چون چیزی که او می‌دید برای من هم اتفاق می‌افتاد اما انگار من نمی‌دیدم. بعدها فهمیدم که دوستم علاقه زیادی به نوشتن داستان دارد و بین هر رخداد کوچکی، دنبال ایده‌ای، سوژه‌ای برای نوشتن می‌گردد. همین دنبال‌کردن سوژه‌ها، سفر را و حتی زندگی روزمره را برای او لذت‌بخش کرده بود.

۱۰-نوشتن خود به تنهایی نوعی مراقبه است. خیلی اهل ریلکس‌کردن‌ها و این چیزها نیستم و واژه‌ای بهتر نیافتم. اما من هر بار بعد از نوشتن حس بسیار خوبی دارم. حس اینکه اگر حتی امروز کار مفیدی نکرده باشم، “نوشتم” و این نوشتن فکرها و حرف‌ها گویی باری از دوشم برمی‌دارد. انگار لازم نیست همه چیز را همه جا با خودم حمل کنم. این همه “سحر” را همه جا، جابه‌جا کردن برایم سخت است! به همین سوی چراغ!

باید یکجا از دوشم بَرِش دارم

این‌ها دلایل شخصی من از نوشتن بود، شما هم بگید چه دلیلی برای نوشتن دارید تا یکی یکی به دلایل همدیگر اضافه شود و عزم‌مان برای روزانه‌نوشتن جدی‌تر شود. و یک سوال دیگر، اصلا نوشتن دلیل می‌خواهد؟!

کیبورد

کیبور یا کی برد یا حتی چه کسی برد و که باخت را نمی‌دانم. کلا از این عالم هیچ ندانم. در این دوره و زمانه همه چیز قابلیت ربودن دارد. همه چیز را می‌برند در این ربودستان، دل را، مال را، معشوقه را.

اما فکر آدم ربودنی نیست، فکر آدم مشغول می‌شود؛حالا به هرچیزی. که گاهی قلم و #نوشتن، پرستار و شفابخش فکر مشغول است.

رابطۀ من با قلم مثل رابطه همان معتادی است که پرسیدند چجوری معتاد شدی و گفت یک دود یک دود شد دو دو رو دودود؛ وگرنه بی‌هنری‌ام در ادبیات اثبات شده است.

خواستم در جایی این خرده فکرهایی که مشغولم کرده‌اند را بنویسم، دیدم پیداکردن “جایش” چه سخت است.

برای توییتر که باید قندشکن داشت و منِ شکرخوردۀ روزگار قند و قندشکن را دوست ندارم. چای را هم بدون قند دوست دارم. تلخ تلخ. درست مثل افکارم و خلق تنگم.

ولی به هرحال غریبه که نیستید این روزها آدم بالاخره یکجوری گذرش به این قندشکن‌ها می‌رسد. با خودم گفتم در این گذرگاه‌ها و تونل‌ها در توییتر خانه نکنم. این عکس کلید بعد از رسیدن به قندشکن وسوسه‌کننده است. اما نه آنقدری که بخواهم از کلیدش برای خانه‌ای در توییتر استفاده کنم. اکانت اضافی کلا اضافی است و اضافۀ اضافی را نباید اضافه کرد!

خواستم در اینستاگرام بنویسم، دیدم آنجاهم بیشتر معرکۀ نشان‌دادن تجملات است و ما هم که بهر تماشا آفریده شدیم وگرنه به رخ‌کشیدن آب‌دوغ خیاری که با یار در برف زدیم که این حرف‌ها را ندارد. خلاصه فضای آنجا را هم گذاشتیم محض تفریح و حال‌جویی دوستان.

ماند این وبلاگ و من و شما.

خلاصه این که این افکار روزانه و حرف‌های یهویی که می‌آید را گذاشتیم برای دسته کیبورد این #وبلاگ.

کوتاه نوشته‌های این دسته کلیک نمی‌خواهد. همه‌اش در همان صفحه اول دیده می‌شود. مگر اینکه بخواهید برای شادی روحم(!) کامنتی بگذارید. خلق نظر از شما و خواندن صدباره آن و تامل‌کردنش با من.

راستی تا قبل از آنکه فضای تلگرام را آنقدر شیرین کنند که مجبور باشیم متوسل شویم به قندشکن این‌ها را در تلگرام هم می‌گذارم.

#کیبورد

وبلاگ یکساله شد! از فهمیده‌هایم در این یکسال می‌نویسم

اندر احوالات وبلاگ‌نویس‌شدن هستند افراد صاحب سبکی که خوب توضیح دادند که چگونه می‌توان وبلاگ نوشت اما من در این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که چگونه وبلاگ‌نویس شویم. می‌خواهم بگویم من چه کردم و چه فهمیدم در این یکسال وبلاگ نویسی.
در پست‌های بعدی از نحوه وبلاگ‌نویسی در حدی که توانم هست می‌نویسم.

داستان شروع این مسیر

اوایل اینجا را به اسم پاراگراف‌پلاس ثبت کردم که بس ایده مزخرفی بود. حتی اسمش یاد خودم هم نمی‌ماند! از طرفی اینکه اسم خودم رویش باشد کمی لوس‌بازی برایم محسوب می‌شد که بعدها حوالی شهریور ماه و تولدم، به سحرشاکر دات کام تغییرش دادم. به هیچ دوست و آشنایی هم نگفتم که می‌نویسم. مثل همین الان!
شروع ساختن این خانه مجازی خواندن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود.
نوشته‌های محمدرضا مانند کلیدی برای قفل‌های بستۀ ذهن آماده‌ام بود تا گاه بتوانم طوفان‌هایی که به راه می‌اندازد را در حد توان کنونی‌ام روی کاغذ تصویر کنم. هر چند که در این یکسال چندان موفق نبودم و پست‌هایی که باید در همان 100 روز اول وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم، ننوشتم و نوشتنش یکسال زمان برد!
و حتی در یکی از مجموعه‌هایی که سعادت همکاری با آن‌ها را دارم، مدیرگروهمان جایی گفت: تو از ابراز خودت می‌ترسی!
نمی‌دانم ترس بود، تنبلی بود یا ترجیح من به رقص بیشتر تا نوشتن! همه‌اش دست به دست هم دادند تا نتوانم 100 پست را همان اوایل بنویسم.
گاهی هم دست‌نوشته‌هایم روی کاغذ می‌ماند، از آن جهت که برمی‌گشتم و می‌دیدم که آن‌قدر حرف توی حرف آورده‌ام که عذاب وجدان وقت خواننده متن برایم بیشتر از لذت نوشتن و منتشر کردنش بود. به متن که نگاه می‌کردم، انگار نوشته، سکته کرده بود، چیزی در این بین ناقص بود.
نا گفته نماند که همین منتشر نکردن‌ها، خودش یک خودخوری آورد که چرا حرف‌های نگفته زیاد داری و عنوان نمی‌کنی؟
نمی‌دانم آن روزهای اول چه بود که با دیدن تیتر «ده نکته بعد از ده سال وبلاگ‌نویسی» چشمانم برق زد. اما یکی از دلایل آن‌موقع‌ام این بود که زندگی فکری افراد گوناگونی را دنبال می‌کردم و حالا تلاش داشتم بنای خودم را خلق کنم. همیشه حس خلق‌کردن برایم جالب بوده و هست. شاید تنها درد لذت بخشی است تحمل دردی که برای پیداکردن مشکل به وجود آمده برای خلق کرده‌ات می‌گردی. برنامه‌نویسی را هم از این حیث دوست دارم که می‌نشینی و پیش از آن که کد بزنی برای دغدغه‌ات فکر می‌کنی. کلیت کار را که فهمیدی شروع می‌کنی تا بسازی‌اش.
تنها چیزی که از وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم یا باید داشته باشم (این هم از همان دوراهی‌های فکری‌ام است که چاره‌اش را نمی‌دانم) این است که دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را دوست ندارم! وسوسه پاک‌کردنشان بدجوری اعصابم را داغون می‌کند. کم‌کم فهمیدم تجربیات آدمیزاد ثابت نیست! در گذر زمان می‌توان از یک تجربه چندین برداشت داشت! و همین کمی اذیت کننده بود.

گویی طرز فکر قدیمی از طرز فکر جدید کتک می‌خورد.

نوشته‌هایی داشته‌ام که نه تنها در جهت اثبات نوشته‌های قبلی‌ام نبوده‌اند بلکه راه سخره‌گرفتن یا رد آن‌ها را پیش گرفته بودند.

شاید معنی بزرگ‌شدن همین باشد که یک: بدانی که هرکس که منت بزرگی‌اش را بگذارد، کوچک و خوار می‌شود. و دو: بتوانی دانسته‌ها و برداشت‌هایت از تجارب قبلی را زیر سوال ببری!
در حین اندک تلاشم برای وبلاگ‌نویسی، فهمیدم که آدم‌ها چیزی دارند به اسم «احمق درون» که شاید چون تلاش بیشتر برای پوشاندنش را دارند، انرژی می‌گیرد که حواس آدم را از جنبه‌های دیگر پرت می‌کند. مثل یک توپ پر بادی می‌ماند که تلاش داریم درون آب فرو ببریم.
انگار می‌گویند بگذار این احمق را کسی نبیند و نفهمد، خودشان هم آن‌را نمی‌بینند و نمی‌فهمند و همین می‌شود که اجازه قضاوت دیگران صادر می‌شود. قضاوت که نه، بهتر است بگوییم پیش داوری.

اعتراف می‌کنم که اشتباه “محض” من بود ننوشتن.

همان نوشتن است که راه می‌دهد به بیشتر خواندن، و بیشتر خواندن الکل روحی را آن‌قدر زیاد می‌کند تا آدمی را به نوشتن وا دارد. و این حلقه ادامه خواهد داشت تا بیشتر و بیشتر ندانسته‌هایمان را به رخ‌مان بکشد.
و اگر خوانده‌های یک نویسنده زیاد نباشد، حرمت ذهنی‌ای که برای خواننده ایجاد شده را از بین می‌برد.

سکوت‌ها

سنم قد نمی‌دهد که صرفا از تجربیاتم بنویسم، اما باور دارم «سکوت» گاهی خودش «دروغ» محسوب می‌شود.
سکوت‌هایی که آدم‌ها در برابر صادقانه گفتن تجربیاتشان می‌کنند تنها به کج‌روی کم‌تجربه‌هایی هم‌چون من می‌شود.
آدم اگر بتواند با صداقت از تجربه‌هایش و دانسته‌هایش و چیزهایی که در ذهنش می‌گذرد بنویسد، می‌تواند جلوی این کج‌روی‌ها سدی بگذارد.
صادقانه از اشتباهاتش از موفقیت‌هایش بنویسد. که من این راه رفتم، اشتباه رفتم تو حواست باشد نروی. یا فلان کار را در فلان جا کردم، نتیجه‌اش برایم مطلوب بود.
این سکوت‌ها تنها لج‌زار لیزی می‌سازد که باعث سقوط و لغزش خیلی از افراد می‌شود.
گاهی یک الگو را دنبال می‌کنیم، پیش خود می‌گوییم این تمام راه‌هایی که قرار است من بروم را رفته و تجربه دارد. چه خوب است یادگرفتن از او. به شرطی که آن الگو ردپایی از خود به جا گذاشته باشد که به لطف اینترنت بتوان در هرجایی به آن دسترسی داشت.
وبلاگ‌نویسی شاید جنبه‌ای باشد برای مبارزه با این سکوت.
به نظرم در نوشتن باید فردیت مهم تر از جمعیت باشد. برای نوشتن باید به علایق کنونی حرمت قائل شد و باید دانست که آدمی، ثابت نیست و تغییر خواهد کرد. شاید چیزی که امروز به آن علاقه دارد چند روز دیگر برایش مضحک باشند.
دعا کردن فایده ندارد. باید تصمیم داشت. بنظرم در این راه تصمیم فردی مهم‌تر از تصمیم جمعی است. باید فرد فرد، دست از کمر و طلبکاری برداند و کاری کنند. چیزی بسازند تا علایق یا خواسته‌هایشان را بهتر تعریف کنند و دنیا را در فاصله بین بعد از تولد و پیش از مرگ‌شان کمی تغییر ایجاد کنند.
منظورم از تغییر، انقلاب نیست. تغییر هر چند کوچک.
داشتم درمورد سکوت می‌گفتم. با این سکوت، تنها به «گرام» نویس‌ها مثل تلگرام و اینستاگرام اجازه بیشتری می‌دهیم تا زندگی سطحی را به خورد مردم بدهند.
من از گرام‌نویس‌هایی که برای خلق یک ارزش می‌نویسند حرف نمی‌زنم. بلکه منظورم همان‌هایی است که در فکر می‌اندازند برای داشتن فالوور بیشتر و جلب‌توجه بیشتر، جلف‌بازی راه‌حل جا افتاده‌ای است. یا به رخ‌کشیدن زندگی تزئین‌شده را می‌ستایند.
و در آخر می‌نشینند و نق می‌زنند که چرا عمق‌فکری در این جامعه کم شده. نمی‌دانند با این سکوت تنها فیتیله‌ای را روشن کرده‌اند، که سوختن‌اش سال‌های سال طول می‌کشد و از طرفی نمی‌دانند از چه موجود گمنامی ضربه می‌خورند.
در بین این نق‌ونوق‌ها باید نشست و یک سطر شعرپاک نوشت تا امیدی باشد برای کسی که می‌خواند.
یا حتی چیزی نوشت که گاهی خواننده را ناامید کند از بعضی رفتارها و فکرها و دنبال‌کردن‌ها.
همه چیز را نمی‌خواهم به این سکوت (که خودم هم دخیل بوده‌ام) ربط بدهم اما باور کنید سکوت در برابر گفتن تجربه‌ها، نتیجه‌اش کج‌روی خیلی از بی‌تجربه‌ها شده و می‌شود و با سکوت در برابر همین سکوت به قوت خود ادامه خواهد داد.

منظورم از تجربه‌نویسی یا shareکردن تجربه‌ها، نصیحت نیست!

ذات نصیحت‌گویی، به سمت امرکردن و به زور چپاندن و قبولاندن به طرف مقابل است و همین خودش مانعی است تا تجربه نقش خوراک‌فکری و ذهنی را ایفاد کند. خوراک‌های فکری است که به پیداکردن راه آدمی کمک می‌کند و تغییر با دوام و آهسته را منجر می‌شود.
می‌دانم سخت است که بی تعصب از تجربه‌ها نوشت. شاید برای همین است که در گذر زمان از یک تجربه چندین برداشت مختلف داریم. شاید همین دز تعصب و قضاوت تغییر می‌کند.
تظاهر چیزی است نوشته‌ها را از چشم می‌اندازد. چون تظاهر، در دل افراد پایین‌تر، تنفر ایجاد می‌کند و در دل افراد بالاتر، ترحم.

وبلاگ‌نویسی به فردیت احترام می‌گذارد.

بالاخره در بین این همه نوشته، هر کس به سلیقه خود چندین خط فکری برجسته را انتخاب می‌کند و مدام دنبالش می‌کند. همین دنبال‌کردن‌ها نشان از این دارد که چیزی از وجود نویسنده در خود خواننده وجود دارد. پس خواننده هم می‌تواند مثل نویسنده‌هایی که دنبالشان می‌کند روزی بنویسد و بنایش را بسازد و علایق‌اش را از سر گیرد.
توهین نباشد اما هستند کسانی که با انتشار پستی یا عکسی، به مردم غذای فکری از جنس خرکردن و احمق‌ نگه‌داشتن می‌دهند و بجای فهم، چرت و پرت‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای را ارائه می‌کنند که کمک می‌کند مردم گله بمانند.
راه حل این مشکل به قول ابراهیم گلستان این است که نه تنها برجسته‌های قوم به فکر راندن و چوپانی نباشند بلکه خود مردم هم بخواهند و بدانند که گله نباشند. باید فرد فرد مردم فکر کنند و وسیله درست فکرکردن که دانش دور از تعصب است در دسترس باشد.
من هم مانند هر کسی دیگر در طول روز، رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینم که خبر از خرابی‌های درون‌شان می‌دهد. ولی نق‌زدن راه‌حل نمی‌آفریند. باید فرد فرد تصمیم بگیرند و فردیت مهم باشد. به قول دکتر شیری در جامعه‌ای که فردیت مهم نباشد، اخلاق به حماقت تعبیر می‌شود و بی‌اخلاقی به زرنگ‌بازی.و همین خودش دره‌ای ایجاد می‌کند برای سقوط.

دوچیز با ارزش

اگر عمرم بکشد و این روغن‌نباتی و پیتزا خوردن‌ها و زندگی فست‌فودی بگذارند به سن 60 برسم، حتی در آن موقع هم دو چیز خواهد بود که با چنگ و دندان حفظ‌شان خواهم کرد. یکی کتابخانه‌ای است که برخی از کتاب‌هایش را با ته مانده‌های پول تو جیبی دوران دانشجویی و پیچاندن دوستان از کافه و رستوران رفتن خریدم که ندهم حتی به پادشاهی!! و دیگری بحث‌کردن با آدم‌های خوش‌فکری است که به هر طریقی در این مسیر زندگی به آن‌ها برخود کرده‌ام. همین وبلاگ‌نویسی راهم را به آشنایی با این آدم‌های خوش‌فکر کوتاه و آسان کرده است و جزو نعمت‌های بزرگ من در یکسال اخیر بوده و هست.
بارها شده ایمیل‌ها و کامنت‌هایی دریافت کرده‌ام که مطمئنا با انتقادهای سازنده‌شان به بهتر شدنم کمک کردند و یا انگیزه‌ای دادند برای بهتر نوشتن. که جزو با ارزش‌ترین چیزهای زندگی‌ام است.
از طرفی همین وبلاگ‌نویسی بستری شد برای ساختن کامیونیتی‌ای که با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و دوستان باارزشی پیدا کنم. از این بابت از همه شما ممنونم.

نگویید نوشتن نتوانم!

بهانه برای ننوشتن زیاد است. یکی اینکه بگوییم تجربه ندارم. اتفاقا وبلاگ‌نویسی این شعار را فریاد می‌زند که من نوعی قصد دارم در این وبلاگ نظرات شخصی‌ام را بنویسم و همین چند تجربه ناقص را با دیگران به اشتراک بگذارم. وبلاگ‌نویسی یعنی در حال حاضر با توجه به دانش امروزی‌ام می‌نویسم. شاید چند سال دیگر نظر شخصی‌ام تغییر کند!
پس فردا که مرحوم شدم!، به فرض نمی‌گویند خوب پروژه‌هایش را انجام می‌داد. بلکه می‌گویند مرحوم می‌نوشت و تلاش داشت همین تجربه‌های کم را با دیگران به اشتراک بگذارد.
بهانه دیگر برای ننوشتن، خوب نبودن ادبیات و علاقه‌نداشتن به آن است.
بی‌هنر بودنم در ادبیات و انشاء دوران مدرسه آن‌قدر زیاد بود که حتی یکسال از تعصب شدید معلم ادبیات به درسش، چندهفته‌ای به دور از چشم پدر و مادرم از کلاس اخراج شدم. حتی به وضوح یادم هست که دوم دبیرستان، معلمی داشتیم با چشم‌های آبی و رگه‌های سبز و به دید بچه‌ها بسیار دلنشین. طوری شعرها را می‌خواند که آن زمان رفتارهایش برایم ادا تلقی می‌شد ولی حالا که فکر می‌کنم شاید همان رفتارها بود که حس را منتقل می‌کرد و من چه بی‌استعداد بودم در پذیرفتن و درک این احساس. این را گفتم که بگویم حتی این معلم هم از سرناچاری نامه‌ای فرستاد به پدرم و کشاندش مدرسه و صاف برگه امتحانم را روبرویش گذاشت و گفت نمی‌توانم و نمی‌دانم که برای دخترت چه کنم؟!
دیگر طی همین یکسال گذشته، آن‌قدر کله‌شق شده بودم که این بی‌هنری‌ام را هم از زندگی‌ فاکتور بگیرم و یک if به آن وارد کنم که اگر این بی‌هنری‌ام نبود از چه در وبلاگ می‌نوشتم؟ و نتیجه‌اش همین چند پست شد.
وبلاگ‌نویسی یعنی دنبال‌کردن علایق.
وبلاگ‌نویسی یعنی یک کافه کتاب دو دهنه بزنی و از هرچه که می‌خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی.

با وبلاگ‌نویسی می‌توان زبان یاد گرفت!

طفلک پدرم، خیلی از دستم حرص‌خورده و می‌خورد. یادم هست که در همان سنین پایین با همان ادب بازاری‌اش تلاش داشت ABCD را در مخم بگنجاند که نشد و آن‌قدر طول کشید تا فهمیدم که ناچارم برای دنبال‌کردن علایقم و دیدن فیلم‌هایی که دوست دارم، زبان بدانم.
مادرم هم مثل پدرم اصرار بر یادگیری زبان داشت. و این اصرا آن‌قدر غلیظ بود که حتی یادم هست شش ساله که بودم (آمادگی می‌گفتیم) در مدرسه، قبل از یادگیری الفبا، apple و خزعبلات فرنگی را یاد می‌گرفتیم. آخرش هم دیدند که در دیکته‌نویسی هر جا از فارسی کم می‌آورم انگلیسی می‌نویسم، بی‌خیال شدند.

بسیاری از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم انگلیسی بود و برای همین اغراق نمی‌کنم زبان یادگرفتن یکی از نتایج همین وبلاگ‌خوانی و بعدها وبلاگ‌نویسی شد.
وقتی می‌فهمی برای بیشتر نوشتن به بیشتر خواندن نیاز داری، پای یادگیری زبان هم وسط می‌آید. و چه چیزی بهتر از اینکه زبان را از طریق دنبال‌کردن علایق یاد گرفت.
نمی‌گویم برای نوشتن در وبلاگ همیشه بحث زبان مطرح است اما پیش می‌آید شیفته نویسنده‌ای می‌شوی که تنها یک کتابش به فارسی ترجمه شده یا حتی کتاب ترجمه شده را می‌خوانی ولی حس می‌کنی خواند اصل کتاب، مثل گرفتن مستقیم کلمات از دهان نویسنده‌اش است و همین خودش لذتی دارد وصف نشدنی!

#وبلاگ‌نویسی ادامه خواهد داشت…