نوشته‌ها

ایده‌ای برای سال جدید که یکسال زندگی‌اش کردم

کمی غر زدن درباره‌ی کلیشه‌ی رایج هدف‌گذاری

پیش‌حرف: می‌توانید از این قسمت بگذرید و صاف بروید سراغ عنوان یک ایده‌ی بهتر

اصل نوشته:

فکر می‌کنم هر آدمی باید دوران خامی خودش را طی کند تا به مراحل بعد برسد. پریدنی در کار نیست.

برای همین کسی که هنوز آن‌چنان کتاب‌های زیادی را مزه‌مزه نکرده و تازه پا به کتابفروشی‌ها می‌گذارد، با این پیش‌فرض که یک کتاب می‌تواند زندگی من را تغییر دهد، به دامِ کتاب‌های بازاری موفقیت می‌افتد.

و اولین چیزی که در سمینارها، کتاب‌ها، عشاق برایان‌تریسی و مشابه‌های ایرانی‌اش که مثل قارچ رو به رشد هستند، مطرح‌کردن بحث هدف‌گذاری است. هدف داشته باشید تا به رستگاری این دنیا و آن دنیا برسید. هدف چیز خوبی است و….

نتیجه؟ اول هر سال، دفتر سال را باز می‌کنیم، خیلی شیک، حماقت‌های متناوبی که سال‌ها است در لیست هر سال وجود دارند، وارد سال جدید می‌کنیم و سال نو، و تکرار همان حلقه‌ی معیوب.

چند سال گذشت و بحث هدف‌گذاری وارد فاز جدید شد، گفتند هدف با ارزش فرق دارد باید اندازه‌اش گرفت.

ولی کسی نگفت که متر اندازه‌گیری تو با دیگران شاید فرق داشته باشد، سقف رسیدن تو به هدفت با سقف هدف دیگری فرق دارد. کسی نگفت که الویت داشتن، خیلی مهم‌تر از هدف است. کسی نگفت بسیاری از هدف‌گذاری‌هایت نشات‌گرفته از عقده‌های خودت، تحمیل جامعه یا خانواده و … است نه خواسته‌هایت. کسی نگفت اول بنشین ارزش‌هایی که داری را لیست کن، بعد هدف‌های جدیدت را بنویس. کسی داد نزد که زیادی هدف‌داشتن، خودش نشانه‌ی بی‌هدفی است. کسی نگفت که بازار تبلیغات و شتابی که وجود دارد تو را به بیشتر و بیشتر داشتن سوق می‌دهد و این عطش سیرشدنی نیست، لابد اگر می‌گفتند دیگر دکانی در کار نبود.

اکثرا شنیدیم که “برای سال جدیدت هدف داشته باش”، کسی نگفت که ببین بنشین عمیقا و دقیقا چک‌کن که چرا به هدف‌های امسالت نرسیدی؟ خطاهایت کجا بوده؟ شده یک سال هر روز بنویسی که برای هدفت چه کاری کردی؟ شده رهاکردن را یاد بگیری؟ شده متوجه شوی که وقتی یک هدف هر سال در لیستت وجود دارد، اندازه‌ی زندگیت نیست؟ شاید باید از رسیدن‌های کوچک شروع کنی تا عزمش را پیدا کنی که به آن برسی. شاید با الویت‌های زندگی تو نمی‌خواند. شاید نیاز اکنونی تو نیست یا اگر هست، انقدر زندگی شلوغی داری که برای بعد موکول شود.

اصلا یک سوال کلی‌تر و جامع‌تر، شده هدف‌های هر سالت را دقیقا هر روز یادت باشد؟ به فکر باشی که حداقل کوچکترین کاری برایش بکنی؟

یاد گرفتی که چنین سوالاتی را ربط دهی به رفتار و عملکرد تا شخصیت؟ چون اگر این سوالات را از شخصیت خودمان بپرسیم، و اگر ناکام باشیم، کمی هم آخر سالی را زهرمار می‌کنیم و به فکر نحوه‌ی گره‌زدن طناب دار می‌افتیم. یعنی چیزی مثل قوز بالا قوز.

قصدم بی‌اهمیت جلوه‌دادن هدف نیست، حرفم این است که خیلی اوقات رسانه‌ها و افراد در مورد یک چیز آن‌قدر حرف می‌زنند تا ارزشش را از دست می‌دهد. گوش دیگر نمی‌شنود و مغز به کار نمی‌گیرد. اهمیت قائل نمی‌شود. (مثل فرق عزت‌نفس و اعتماد به نفس که هنوز فرق بین‌ این‌ها را اکثرا نمی‌دانیم.)

هدف‌گذاری اثر بخش است تنها به این شرط که بدانی خطاهایت و نقطه ضعف‌های سال پیشت کجا بوده. هدف‌هایت با هم همخوانی داشته باشد، تفریح بیشتر یا آرامش بیشتر با ارتقای شغلی نمی‌خواند. مجبوری وقت‌هایی از تفریحت، از آسایشت و خواب شبانه و …. بزنی تا ارتقا بگیری.

استراتژی داشته باشی. به قول جو ون لون، برنامه‌ریزی گاهی می‌تواند شبیهِ ساختن راه در میان جنگل باشد. اول باید بگذاری درختان جای خود را پیدا کنند؛ سپس مسیر خود را در آن‌ها بسازی.

مثلا آدمی که تصمیم می‌گیرد ۱۲ کتاب در سال جدید بخواند بگوید هر ماه یک کتاب. در صورتی که می‌تواند مطابق شرایط زندگی‌اش بگوید: شش ماهه اول سال سرم خلوت‌تر است بیشتر از شش ماهه دوم می‌خوانم.

سال گذشته هم در پست نفس‌های آخر سال ۹۶ نوشتم که ما در هدف‌هایمان مشکل داریم چون وقت نمی‌گذاریم خطاهای سال پیش را دربیاوریم. هدف مشخص می‌کنیم ولی برای هر ماه‌ خود یک چالش مطابق آن هدف نمی‌گذاریم.

یک ایده‌ی بهتر

این ایده‌ای که می‌خواهم بگویم یکسال است که آن‌را زندگی می‌کنم. اول در این فایل شنیدم و بعد هم در کتاب کلمه‌ای که زندگی شما را تغییر می‌دهد خواندم. حالا یکسال است که گذشته، خوشحال‌ترم.

کتاب می‌گوید:

۸۷ درصد ما هر سال تصمیمات جدیدی می‌گیریم، هر سال می‌خواهیم به هدف برسیم ولی هدف خودمانیم. موفقیت با عملکرد ما سنجیده می‌شود. بعد از متقاعدشدن تشویق می‌شویم که همه‌ی زور خودمان را صرف تغییر عادت‌هایمان کنیم بعد بیخیال می‌شویم. مسیر را می‌شناسیم تلاش می‌کنیم و باز شکست می‌خوریم. به جلو حرکت می‌کنیم و دوباره می‌ریم عقب. مهم‌ترین بخش تغییر زندگی نادیده گرفته می‌شود: تغییر قلب.

به جای تلاش برای بالابردن اراده، راه ساده‌ای برای زندگی با قدرت بیشتر پیشنهاد می‌کند.

به جای تعیین هدف و تصمیم‌گیری، کلمه‌ای را پیدا کردیم که نیروی محرک ما در طول سال باشد. نه هدفی، نه تصمیمی. فقط یک کلمه! ما به سادگی، مبحث یک کلمه برای یک‌سال را ارائه کردیم.

ایده دقیقا همین است که برای سال جدید، یک کلمه انتخاب کنید. نه یک شعار نه یک جمله. فقط یک کلمه. چرا؟ چون سادگی در ما شفافیت، قدرت و اشتیاق ایجاد می‌کند. پیچیدگی باعث طفره‌رفتن یا بی‌میلی می‌شود (اشاره به اقتصاد مقاومتی (!!!!!!!!) )

اگر بتوانیم یک‌کلمه برای سال انتخاب کنیم و هر روز سال آن‌را زندگی کنیم، تغییر رخ خواهد داد. نه یک شبه، ۳۶۵ روز یک سال.

یک کلمه، به سادگی می‌تواند توجه هر روزه‌ی ما را به سمتی مشخص معطوف کند. جایی هم که توجه در آن‌جا انباشته شود مطمئنا تغییری رخ خواهد داد.

باید این کلمه را انتخاب کنید.

یک دقیقه خودتون رو از پریز بکشید، از این شتاب بکاهید. حالا فکر کنید دقیقا چی می‌خواید؟ خواستتون چیه؟ غالبا ما زیبایی رسیدن به یک هدف را می‌خواهیم، آن نوکِ کوهِ یخ که از آب بیرون زده را می‌خواهیم. نه جنگیدن برای آن را. وقتی یک چیز می‌شود خواسته‌ی شما، یعنی یک پَک که هم زشتی هم زیبایی هم سختی‌جنگیدنش را می‌خواهید و انتخاب کردید. این را یادمان می‌رود.

به قول روح پرفتوح آقای آبراهام لینکلن که می‌گفت: اگر من برای بریدن یک درخت ۸ ساعت وقت داشته باشم، ۶ ساعتش را صرف تیزکردن تبرم می‌کنم، شما هم همین کار را بکنید. خواسته ی واقعی خودِ شما، چیست؟

مارک منسون در کتاب هنر ظریف بی‌خیالی می‌نویسد:

فرهنگ کنونی به ما می‌گوید که من خودم باعثِ شکستِ خودم شده‌ام. من، بی‌استقامت یا بازنده هستم، و چیزهایی را که لازمه‌ی این کار بوده نداشته و رویاهای خود را کنار گذاشته‌ام، و شاید اجازه داده‌ام که فشارهای اجتماع بر من غلبه کنند. اما واقعیت، بسیار کسل‌کننده‌تر از همه‌ی این‌هاست. واقعیت این است که من فکر می‌کردم چیزی را می‌خواهم؛ اما معلوم شد که در واقع آن را نمی‌خواستم؛ همین.من پاداش‌های این کار را می‌خواستم، نه نبردهای آن را. نتایج را می‌خواستم، نه روند رسیدن به آن‌ها را. من عاشق جنگ نبودم؛ عاشق پیروزی بودم. و زندگی، این‌گونه پیش نمی‌رود.

 

برای پیداکردن این کلمه، سوالای این چنینی بپرسید:

۱.دقیقا چی لازم دارم؟ کدوم بخش زندگیم بیشترین تغییر رو لازم داره؟

۲.راهم چیه؟ چی مانع داشتن چیزی که نیازش دارم هست؟

۳.برای جلو رفتن چی لازم دارم؟ درگیر اشتباهات گذشته و نبخشیدن، ما را عقب می‌اندازد.

 

به کلمه‌ای که انتخاب کردیم، توجه کنیم

بذاریمش روی پسورد، در موردش حرف بزنیم، یک فایل داشته باشیم و هر چی در موردش پیدا کردیم سیو کنیم، هر ماه چالش‌های جدید و جذاب براش داشته باشیم.

یک قلک، یا گلدون برداریم و هر بار که کاری برایش انجام دادیم، روی کاغذ بنویسیم و بندازیم درون آن.

نکته

برخی به یک کلمه به عنوان راه‌حل جدید سال نگاه می‌کنند. گویی یکی از کارهای لیست‌شان است و باید آن‌ها را انجام دهند و تیک بزنند.

ولی یک کلمه با این روش کار نمی‌کند. شما باید کلمه‌تان را مثل یک سفر، تجربه کنید. برد و باختی در کار نیست. تجربه‌های شما همراه یک کلمه‌تان طی یک سال همان مفهوم یک کلمه است.

وقتی یک‌بار یک کلمه را انتخاب کردید، سال‌های بعدی دیگر نمی‌توانید آن را انتخاب کنید. هر سال یک کلمه‌ی جدید. از هیچ کلمه‌ای دوبار استفاده نکنید.

اگر احساس می‌کنید که با آن کلمه به اندازه‌ی کافی پیشرفت نکرده‌اید و هنوز می‌توانید بیشتر یاد بگیرید، در حقیقت شما وسوسه می‌شوید که دوباره‌کاری کنید.

آخر حرف اینکه…

می‌دانی فرقش کجاست؟ تو اول سال بدهکار نیستی، یک قلک خالی داری که تا آخر سال هر چقدر که توانستی می‌توانی آن‌را پر کنی. هر بار که چیزی درون آن می‌اندازی، انگیزه‌ی قوی‌تری داری تا قدم بعدی را زودتر و محکم‌تر برداری. آخر سال، وقتی انباشته‌هایت را می‌شماری، از خیزبرداشتن‌های بزرگ برای خواسته‌های بزرگ نمی‌ترسی.

در نهایت با این ایده ما رشدکردن را یاد می‌گیریم تا موفقیت. مزه‌ی رشد خیلی خیلی بیشتر از کلمه‌ی مبهم موفقیت است.

 

مثال‌ها:

روابط: امسال بیشتر روی رابطه‌هام کار می‌کنم، دوستای باارزش یا آدم‌های نزدیکی که ازشون برای به دست آوردن آدم‌های دور استفاده کردم، جبران کنم.

یادگیری: می‌خوام امسال بیشتر توی فاز یادگیری باشم، از رفتارها، از خونده‌ها، شنیده‌ها، مردم و… بیشتر یاد بگیرم و شاگردی کنم.

صداقت: می‌خوام امسال بیشتر با خودم با دیگران صادق باشم و واقعیت رو ببینم.

تلاش: می‌خوام امسال بیشتر کار کنم، بیشتر روی فلان حوزه تلاش کنم، مثلا تعداد پومودورو های بیشتری رو ثبت کنم.

شغل: می‌خوام امسال بیشتر روی شغلم تمرکز کنم، یه شغل بهتر پیدا کنم یا توی شغلم عمیق‌تر بشم، یجوری یاد بگیرم که بگم کسی توی این سازمان مثل من بلد نیست.

کتاب: می‌خوام امسال بیشتر کتاب بخونم.

زبان: می‌خوام امسال بیشتر زبانمو تقویت کنم.

استراحت: می‌خوام امسال بیشتر برای خودم و آرامشم وقت بذارم.

نوشتن: می‌خوام امسال بیشتر این مهارت رو تقویت کنم.

شنونده: می‌خوام امسال بیشتر شنونده‌ی خوبی باشم، ادا درنیارم.

صمیمیت: امسال سعی می‌کنم صمیمت رو بیشتر توی همه‌ی جنبه‌های زندگیم ببرم.

سلامتی: خیلی کوتاهی کردم، می‌خوام امسال بیشتر حواسم باشه.

 

تاثیر داستان‌هایی که خودمان به خودمان می‎گوییم

داستان‌ها قدرت دارند، مخصوصا داستان‌هایی که خودمان برای خودمان تعریف می‌کنیم.
آن‌هایی که برای خود تعریف و باور کردیم، یک جاذبه است. جاذبه‌ای که گفته‌ها و شنیده‌ها را از فیلتر آن‌ها عبور می‌دهیم.

من به این باورم که ارتباطی هست بین تلاش آدمیزاد با این داستان‌ها.

گاهی اوقات هدف یا ارزشی که انتخاب کردیم، درست است اما داستانی که برای خودمان ساختیم فلج‌کننده است.

اگر برای چیزی که می‌خواهیم بدستش بیاوریم یا در مسیر آنیم، جلوتر نمی‌رویم و احساس می‌کنیم راکد شدیم، شاید وقتش است که داستان خودمان از آن را تغییر دهیم نه هدف و مسیر را.

ما تلاش می‌کنیم داستان‌هایمان به واقعیت بپوندند. یا حتی ممکن است رفتارها و اعمال ما پیروی داستان‌هایی باشند که قبلا محقق شده‌اند. انگار یک رفرنسی‌اند که باقی حرکات را به آن ارجاع می‌دهیم. داستان‌های ما در مذهب، درس، کار، علایق و….

از طرفی فکر می‌کنیم این داستان‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم، از یک نمایشگر بزرگ برای دیگران هم پخش می‌شود و ما که بازیگر اصلی داستان هستیم، مرکز توجه‌ایم.

دیر یا زود به این واقعیت می‌رسیم که ما مرکز توجه کسی نیستیم چون هر کس در حال زندگی‌کردن در داستان خودش است. آن‌قدر توجه نمی‌ماند که صرف و خرج ما شود؛ نهایتا شاید چند لحظه‌ای فکری را به خود مشغول کنیم.

ای کاش توانایی این را داشته باشیم که گاهی داستان‌های خودمان را رها کنیم و بیاییم بیرون و دنیا را خارج از این داستان‌ها بنگریم.

آن‌ها می‌توانند محدودکننده باشند یا آزادی بدهند. هر کدام در جای خود درست‌اند. منِ نوعی بر اساس داستانی که خودم تعریف کردم و باورش کردم، یکسری دسترسی‌ها و یکسری محدودیت‌ها را برای خودم تعریف می‌کنم و بر اساس آن‌ها رفتارم و حرکاتم را جهت می‌دهم.

آن‌ها بخشی از هویت ما می‌شوند و خودشان را در رفتارهایمان فاش می‌کنند.

اشتباه تعریف‌شان نکنیم، از تغییر در آن نترسیم. خیلی وقت‌ها تغییر لازم نیست، گاهی اصلاح حتی جزئی در داستان‌هایمان تاثیرات بزرگی دارند.

آن‌ها را پوچ تعریف نکنیم یا نقش‌ قربانی بازی‌کردن را به دوش نکشیم.

نامه به خودم: نفس‌های آخر سال و شروع بهار

این روزها جزء سری‌های پایانی سال ۹۶ محسوب می‌شوند. از آن روزهایی است که نمی‌توان مرز بین طعم تلخ و شیرین را پیدا کرد. گاهی خوشحالیم که سال نو می‌رسد، اینکه بین حوادث دوام آورده‌ایم (البته اگر غول مرحلۀ آخر، چهارشنبه‌سوری را به سلامت رد کنیم!)، اینکه اهدافی نو، کارهایی جدید شروع کنیم.

این احساس که کیلومتراژ زندگی‌مان را صفر کنیم و مثلا از اول شروع کنیم.

از طرفی هم طعم تلخ حسرت هدف‌های نرسیده، کارهای نکرده را می‌چشیم.

اهداف قبلی را پرنکرده، اهداف جدید می‌چینیم. مثل این می‌ماند که در حال بازی هستیم و به جای سخت که رسیدیم، یک «آقا من بازی نمی‌کنم…» یا «آقا قبول نیست دوباره…» می‌گذاریم تنگش و باقی ماجرا را می‌چینیم.

در این بین یادمان می‌رود یک نیم نگاهی بکنیم به این که شاید فهمیده‌ها را آن طور که باید نفهمیده‌ایم یا بد فهمیده‌ایم. و روی همین کج‌فهمیده‌ها قصه زندگی‌مان را می‌چینیم و در آخر سعی می‌کنیم به زور هم که شده به آن معنی ببخشیم.

آخر سال هم می‌شود داستان ما از آن سال.

بهترین اتفاقی که می‌تواند در سال جدید برایمان رقم بخورد، یا بهتر بگویم رقم بزنیم، رسیدن به این خرد است که بفهمیم درون چه چاهی افتاده‌ایم. اصلا این چاه، این مسیر مال ماست؟ یا برخاسته از دیفالت‌های اشتباه و آرزوهای دیگران است؟

خرد این است که دیگر به کار نبریم «آقا قبول نیست..». خرد پذیرش مسئولیت و بازی‌نکردن نقش قربانی‌بودن است.

خرد شکافتن شکست‌هاست و یادگیری از آن‌ها.

چرا گاهی مدام تکرار می‌شوند؟ حالا به هر شکلی.

خرد رسیدن به نقطه #تعادل است. نه صرفا رسیدن به هدف‌ها.

خرد این است که کجاها باید با خودمان مهربان باشیم و کجاها باید سخت‌گیرتر.

باید زندگی را تعطیل کرد و دنبال این‌ها باشیم؟ نه، باید مداد و پاک‌کن برداشت و مدام زندگی را تصویر کرد، راه‌ها را امتحان کرد و مدام پاک کرد و دوباره کشید. تا در همین حین تله‌ها دربیایند. بهبود یابند. بهبود یابیم.

کاری که خیلی از ماها می‌کنیم، پاک‌کن به دست نمی‌گیریم و روی همان اشتباهات قبلی، دوباره از نو می‌کشیم. در آخر این تصویر خط‌ خطی را خودمان هم درک نمی‌کنیم.

از اشتباهات، شکست‌ها درس گرفتن حکم پاک‌کنی دارند که برای تصحیح تلاش می‌کنند.

این baseها این دیفالت‌ها را کمی بازنگری‌کردن، این یادگرفتن از اشتباهات و شکست‌های قبلی اصل کار است و بعد چیدن هدف‌های جدید.

هدفی که واقعا هدف باشد، مال زندگی تو باشد. رنگ‌اش با رنگ زندگی‌‌ت بخواند. هدفی که بوی #هدف بدهد نه ارزش. متر داشته باشی برای اندازه گرفتنش.

سال جدید از جایی شروع می‌شود که بتوان معنی “توجه” را فهمید.

اینکه کانون توجه من به چه، به که معطوف است؟ یا به چه چیزهایی و چه کسانی توجه می‌کنم؟ کدام‌شان به زندگی‌ام عمق می‌بخشند و کدام تنها ظواهر را به رخ می‌کشند؟

زندگی‌ام باید تغییر کند؟ خب دقیقا از کجا؟ در این نقطه، در این حوزه به چه کسی یا چه چیزی توجه دارم؟

این نورچشمی‌هایی که مسیرم را روشن می‌کنند که هستند؟

چه افرادی یا چه چیزهایی بیشتر به من تلنگر می‌زنند تا بهتر و بیشتر خودم و زندگی‌ام را ارزیابی کنم؟

سال جدید سال تغییر آهسته باشد نه انقلاب. شاید باید از همین تصحیح توجه‌ها شروع کرد. شاید باید به نقطه‌ای بیشتر دقت کنم و برای معنا بخشیدن به زندگی‌ام، رنگ آن نقطه را پر رنگ‌تر کنم.

یا گاهی باید بین این تابلو زندگی که در حال کشیدن آن هستم رنگی را باید کمتر به کار ببرم و رنگی را بیشتر. شاید باید قسمتی را پررنگ‌تر و غلیظ تر بکشم و قسمتی را اصلا نکشم یا کم‌رنگش کنم.

شاید باید به جریان جدید وصل شوم تا زندگی‌ام راکد نشود.

مخلص کلام اینکه یک خط تعادل تعریف کنیم و اهداف را حول آن بچینیم. حد هدف‌ها تعریف کنیم. در بطن این هدف‌ها هم بنشینیم یک نگاهی بیندازیم به مهره‌های توجه‌مان. و بدانیم امسال می‌خواهیم این مهره‌های توجه را در کجای صفحۀ سال ۹۷ بچینیم؟ این مهره‌هارا روی چه افرادی بگذاریم؟

حرف‌ها زیادند برای سال جدید. و بیشتر از حرف‌ها، سوالاتی است که روز به روز در ذهنم جان می‌گیرند. این‌ها را نوشتم تا رشته کار از دستم در نرود.

باید رفت به جنگ فهمیدن کج‌فهمی‌ها و توانی ساخت برای تاب‌آوردن چشیدن تلخی‌هایش و مطمئنا شیرینی‌هایش.

۹۷تون سبز.