نوشته‌ها

تاثیر داستان‌هایی که خودمان به خودمان می‎گوییم

داستان‌ها قدرت دارند، مخصوصا داستان‌هایی که خودمان برای خودمان تعریف می‌کنیم.
آن‌هایی که برای خود تعریف و باور کردیم، یک جاذبه است. جاذبه‌ای که گفته‌ها و شنیده‌ها را از فیلتر آن‌ها عبور می‌دهیم.

من به این باورم که ارتباطی هست بین تلاش آدمیزاد با این داستان‌ها.

گاهی اوقات هدف یا ارزشی که انتخاب کردیم، درست است اما داستانی که برای خودمان ساختیم فلج‌کننده است.

اگر برای چیزی که می‌خواهیم بدستش بیاوریم یا در مسیر آنیم، جلوتر نمی‌رویم و احساس می‌کنیم راکد شدیم، شاید وقتش است که داستان خودمان از آن را تغییر دهیم نه هدف و مسیر را.

ما تلاش می‌کنیم داستان‌هایمان به واقعیت بپوندند. یا حتی ممکن است رفتارها و اعمال ما پیروی داستان‌هایی باشند که قبلا محقق شده‌اند. انگار یک رفرنسی‌اند که باقی حرکات را به آن ارجاع می‌دهیم. داستان‌های ما در مذهب، درس، کار، علایق و….

از طرفی فکر می‌کنیم این داستان‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم، از یک نمایشگر بزرگ برای دیگران هم پخش می‌شود و ما که بازیگر اصلی داستان هستیم، مرکز توجه‌ایم.

دیر یا زود به این واقعیت می‌رسیم که ما مرکز توجه کسی نیستیم چون هر کس در حال زندگی‌کردن در داستان خودش است. آن‌قدر توجه نمی‌ماند که صرف و خرج ما شود؛ نهایتا شاید چند لحظه‌ای فکری را به خود مشغول کنیم.

ای کاش توانایی این را داشته باشیم که گاهی داستان‌های خودمان را رها کنیم و بیاییم بیرون و دنیا را خارج از این داستان‌ها بنگریم.

آن‌ها می‌توانند محدودکننده باشند یا آزادی بدهند. هر کدام در جای خود درست‌اند. منِ نوعی بر اساس داستانی که خودم تعریف کردم و باورش کردم، یکسری دسترسی‌ها و یکسری محدودیت‌ها را برای خودم تعریف می‌کنم و بر اساس آن‌ها رفتارم و حرکاتم را جهت می‌دهم.

آن‌ها بخشی از هویت ما می‌شوند و خودشان را در رفتارهایمان فاش می‌کنند.

اشتباه تعریف‌شان نکنیم، از تغییر در آن نترسیم. خیلی وقت‌ها تغییر لازم نیست، گاهی اصلاح حتی جزئی در داستان‌هایمان تاثیرات بزرگی دارند.

آن‌ها را پوچ تعریف نکنیم یا نقش‌ قربانی بازی‌کردن را به دوش نکشیم.

نامه به خودم: نفس‌های آخر سال 96 و شروع بهار سال 97

این روزها جزء سری‌های پایانی سال 96 محسوب می‌شوند. از آن روزهایی است که نمی‌توان مرز بین طعم تلخ و شیرین را پیدا کرد. گاهی خوشحالیم که سال نو می‌رسد، اینکه بین حوادث دوام آورده‌ایم (البته اگر غول مرحلۀ آخر، چهارشنبه‌سوری را به سلامت رد کنیم!)، اینکه اهدافی نو، کارهایی جدید شروع کنیم.

این احساس که کیلومتراژ زندگی‌مان را صفر کنیم و مثلا از اول شروع کنیم.

از طرفی هم طعم تلخ حسرت هدف‌های نرسیده، کارهای نکرده را می‌چشیم.

اهداف قبلی را پرنکرده، اهداف جدید می‌چینیم. مثل این می‌ماند که در حال بازی هستیم و به جای سخت که رسیدیم، یک «آقا من بازی نمی‌کنم…» یا «آقا قبول نیست دوباره…» می‌گذاریم تنگش و باقی ماجرا را می‌چینیم.

در این بین یادمان می‌رود یک نیم نگاهی بکنیم به این که شاید فهمیده‌ها را آن طور که باید نفهمیده‌ایم یا بد فهمیده‌ایم. و روی همین کج‌فهمیده‌ها قصه زندگی‌مان را می‌چینیم و در آخر سعی می‌کنیم به زور هم که شده به آن معنی ببخشیم.

آخر سال هم می‌شود داستان ما از آن سال.

بهترین اتفاقی که می‌تواند در سال جدید برایمان رقم بخورد، یا بهتر بگویم رقم بزنیم، رسیدن به این خرد است که بفهمیم درون چه چاهی افتاده‌ایم. اصلا این چاه، این مسیر مال ماست؟ یا برخاسته از دیفالت‌های اشتباه و آرزوهای دیگران است؟

خرد این است که دیگر به کار نبریم «آقا قبول نیست..». خرد پذیرش مسئولیت و بازی‌نکردن نقش قربانی‌بودن است.

خرد شکافتن شکست‌هاست و یادگیری از آن‌ها.

چرا گاهی مدام تکرار می‌شوند؟ حالا به هر شکلی.

خرد رسیدن به نقطه #تعادل است. نه صرفا رسیدن به هدف‌ها.

خرد این است که کجاها باید با خودمان مهربان باشیم و کجاها باید سخت‌گیرتر.

باید زندگی را تعطیل کرد و دنبال این‌ها باشیم؟ نه، باید مداد و پاک‌کن برداشت و مدام زندگی را تصویر کرد، راه‌ها را امتحان کرد و مدام پاک کرد و دوباره کشید. تا در همین حین تله‌ها دربیایند. بهبود یابند. بهبود یابیم.

کاری که خیلی از ماها می‌کنیم، پاک‌کن به دست نمی‌گیریم و روی همان اشتباهات قبلی، دوباره از نو می‌کشیم. در آخر این تصویر خط‌ خطی را خودمان هم درک نمی‌کنیم.

از اشتباهات، شکست‌ها درس گرفتن حکم پاک‌کنی دارند که برای تصحیح تلاش می‌کنند.

این baseها این دیفالت‌ها را کمی بازنگری‌کردن، این یادگرفتن از اشتباهات و شکست‌های قبلی اصل کار است و بعد چیدن هدف‌های جدید.

هدفی که واقعا هدف باشد، مال زندگی تو باشد. رنگ‌اش با رنگ زندگی‌‌ت بخواند. هدفی که بوی #هدف بدهد نه ارزش. متر داشته باشی برای اندازه گرفتنش.

سال جدید از جایی شروع می‌شود که بتوان معنی “توجه” را فهمید.

اینکه کانون توجه من به چه، به که معطوف است؟ یا به چه چیزهایی و چه کسانی توجه می‌کنم؟ کدام‌شان به زندگی‌ام عمق می‌بخشند و کدام تنها ظواهر را به رخ می‌کشند؟

زندگی‌ام باید تغییر کند؟ خب دقیقا از کجا؟ در این نقطه، در این حوزه به چه کسی یا چه چیزی توجه دارم؟

این نورچشمی‌هایی که مسیرم را روشن می‌کنند که هستند؟

چه افرادی یا چه چیزهایی بیشتر به من تلنگر می‌زنند تا بهتر و بیشتر خودم و زندگی‌ام را ارزیابی کنم؟

سال جدید سال تغییر آهسته باشد نه انقلاب. شاید باید از همین تصحیح توجه‌ها شروع کرد. شاید باید به نقطه‌ای بیشتر دقت کنم و برای معنا بخشیدن به زندگی‌ام، رنگ آن نقطه را پر رنگ‌تر کنم.

یا گاهی باید بین این تابلو زندگی که در حال کشیدن آن هستم رنگی را باید کمتر به کار ببرم و رنگی را بیشتر. شاید باید قسمتی را پررنگ‌تر و غلیظ تر بکشم و قسمتی را اصلا نکشم یا کم‌رنگش کنم.

شاید باید به جریان جدید وصل شوم تا زندگی‌ام راکد نشود.

مخلص کلام اینکه یک خط تعادل تعریف کنیم و اهداف را حول آن بچینیم. حد هدف‌ها تعریف کنیم. در بطن این هدف‌ها هم بنشینیم یک نگاهی بیندازیم به مهره‌های توجه‌مان. و بدانیم امسال می‌خواهیم این مهره‌های توجه را در کجای صفحۀ سال 97 بچینیم؟ این مهره‌هارا روی چه افرادی بگذاریم؟

حرف‌ها زیادند برای سال جدید. و بیشتر از حرف‌ها، سوالاتی است که روز به روز در ذهنم جان می‌گیرند. این‌ها را نوشتم تا رشته کار از دستم در نرود.

باید رفت به جنگ فهمیدن کج‌فهمی‌ها و توانی ساخت برای تاب‌آوردن چشیدن تلخی‌هایش و مطمئنا شیرینی‌هایش.

97تون سبز.