نوشته‌ها

کیبورد

کیبور یا کی برد یا حتی چه کسی برد و که باخت را نمی‌دانم. کلا از این عالم هیچ ندانم. در این دوره و زمانه همه چیز قابلیت ربودن دارد. همه چیز را می‌برند در این ربودستان، دل را، مال را، معشوقه را.

اما فکر آدم ربودنی نیست، فکر آدم مشغول می‌شود؛حالا به هرچیزی. که گاهی قلم و #نوشتن، پرستار و شفابخش فکر مشغول است.

رابطۀ من با قلم مثل رابطه همان معتادی است که پرسیدند چجوری معتاد شدی و گفت یک دود یک دود شد دو دو رو دودود؛ وگرنه بی‌هنری‌ام در ادبیات اثبات شده است.

خواستم در جایی این خرده فکرهایی که مشغولم کرده‌اند را بنویسم، دیدم پیداکردن “جایش” چه سخت است.

برای توییتر که باید قندشکن داشت و منِ شکرخوردۀ روزگار قند و قندشکن را دوست ندارم. چای را هم بدون قند دوست دارم. تلخ تلخ. درست مثل افکارم و خلق تنگم.

ولی به هرحال غریبه که نیستید این روزها آدم بالاخره یکجوری گذرش به این قندشکن‌ها می‌رسد. با خودم گفتم در این گذرگاه‌ها و تونل‌ها در توییتر خانه نکنم. این عکس کلید بعد از رسیدن به قندشکن وسوسه‌کننده است. اما نه آنقدری که بخواهم از کلیدش برای خانه‌ای در توییتر استفاده کنم. اکانت اضافی کلا اضافی است و اضافۀ اضافی را نباید اضافه کرد!

خواستم در اینستاگرام بنویسم، دیدم آنجاهم بیشتر معرکۀ نشان‌دادن تجملات است و ما هم که بهر تماشا آفریده شدیم وگرنه به رخ‌کشیدن آب‌دوغ خیاری که با یار در برف زدیم که این حرف‌ها را ندارد. خلاصه فضای آنجا را هم گذاشتیم محض تفریح و حال‌جویی دوستان.

ماند این وبلاگ و من و شما.

خلاصه این که این افکار روزانه و حرف‌های یهویی که می‌آید را گذاشتیم برای دسته کیبورد این #وبلاگ.

کوتاه نوشته‌های این دسته کلیک نمی‌خواهد. همه‌اش در همان صفحه اول دیده می‌شود. مگر اینکه بخواهید برای شادی روحم(!) کامنتی بگذارید. خلق نظر از شما و خواندن صدباره آن و تامل‌کردنش با من.

راستی تا قبل از آنکه فضای تلگرام را آنقدر شیرین کنند که مجبور باشیم متوسل شویم به قندشکن این‌ها را در تلگرام هم می‌گذارم.

#کیبورد

مزه‌ای بهتر از بستنی وجود دارد؟

امروز روز پنجم چالش، روز پنجم شهریور و همچنین تولد من است!

خوشحالم که سوال چالش در این روز ساده است، انگار می‌دانستند که در این روز خیلی وقت نخواهم کرد و شب هنگام خواهم نوشت! دست عوامل پشت صحنه درد نکنه.

اگر از من بپرسند، می‌گویم زیاد علاقه‌ای به غذا و خرد و خوراک ندارم. بیشتر ترجیح می‌دادم با یک چیزی شارژ می‌شدیم و سرکارمان برمی‌گشتیم. مطمئنا تصور، یک تصور کودکانه است! بدون غذا، دنیا، رنگارنگی و زیبایی‌هایش را از دست خواهد داد.

چالش امروز در مورد غذاست، من بستنی را بیش از هر چیز دوست دارم! اصلا رسما آن‌را یک وعده غذایی کامل اعلام می‌کنم! حداقل در زندگی شخصی‌ام این قانون وجود دارد. ناراحت باشم بستنی می‌خورم و حال و هوایم عوض می‌شود. شاد باشم و یا به موفقیتی رسیده باشم دوستانم را به خوردن بستنی دعوت می‌کنم، کسی تقاضای کاری را داشته باشد که برایش انجام دهم، با بستنی می‌آید.

#طنز

می‌دانید اسم بستنی از کجا آمده؟ شخصی به اسم باستانی اولین نفری بوده که بستنی را در ایران کشف می‌کند و سر در دکانش اسمش را به انگلیسی می‌نویسد bastani و چون افراد زمانه خیلی زبان فرنگی بلد نبودند، تلفظ می‌کردند بستنی! 😀 و این شد که این مزه و طعم دوست‌داشتنی به‌وجود آمد.

هر سال در تولدم، بجای کیک، هر کس تا هر چقدر که در توانش است برایم بستنی می‌آورد. بعضی‌ها هم که خلاق‌ترند، خودشان درست می‌کنند. آن‌هم همه سنتی! با کلی خامه!

دلم ضعف کرد. 😥

خلاصه این‌که با این بستنی رویاهایی برای خود ساخته‌ام.

راستی شما چه طعمی را بیش از همه دوست دارید؟ شما هم عاشق بستنی هستید؟

برای چه یادداشت می‌نویسی؟

سکانس اول مربوط می‌شود به سال‌های نوجوانی‌ام.
آن سال‌ها همه چیز برایم مبهم بود، رفتار آدم‌ها، تصمیم‌ها، عملکردها، طرز فکرها و خیلی چیزهای دیگر. و من از روی بی تجربگی، هاج واج به اطرافم نگاه می‌کردم تا متوجه شوم که جایگاهم کجاست؟ چه رفتاری درست است؟ چه رفتاری غلط؟ چطور شبیه آدم بزرگ‌ها رفتار کنم؟ بالاخره بزرگ شده‌ام یا هنوز بچه‌ام؟ چرا هنوز برخی تصمیم‌ها گردن خودم است و برخی نه؟ چرا اصلا مدرسه‌ای می‌روم در حالی که بدردم نمی‌خورد؟ چرا هر چه کتاب غیر درسی است را دوست دارم اما میانه‌ام با مدرسه خوب نیست؟ راه‌حل چیست؟
این‌ها بخشی از سوالاتی بود که آن سال‌ها به شدت ذهنم را مشغول می‌کرد و روز به روز ابهامات برایم پر رنگ‌تر می‌شد و من در برابرشان بی طاقت‌تر. گاهی تحملش برایم سخت بود و روی همه‌چیز خط میزدم و بجای پیدا کردن راه‌حل، صورت مسئله را پاک می‌کردم.
گاهی اوقات احساس می‌کردم سرم به حدی از شدت افکار و پریشانی‌ها بزرگ شده که بدنم طاقت حمل کردنش را ندارد
یک راه‌حل پیدا کردم که کمی ارام‌ترم می‌کرد. فکر می‌کردم یک هم‌صحبت یا یک دوست به خوبی می‌تواند بنشیند و حرف‌هایم را مو به مو گوش دهد و من هم ارام‌تر شوم. بعد از مدتی فهمیدم هر چیزی را نمی‌توان به آدم‌ها، حتی کسانی‌که خیلی نزدیک هستم بگویم و توقع شنیده شدن داشته باشم، هر زمان که بخواهم آن‌ها در دسترس باشند، یا اینکه ممکن بود آن‌ها تماما با حرف‌هایم‌ موافق باشند یا از سر دلسوزی مواردی را بهم نگویند و هزاران مورد دیگر
یک روز به ذهنم خطور کرد که بیایم و افکارم، حرف‌هایم را بنویسم. چه افکار‌ممنوعه‌ام را، چه حرف‌هایی که زیادی برایم دقدقه شده‌اند
اوایل سخت بود که حتی برخی چیزهارا با قلم‌ بنویسم. تصور می‌کردم اگر بنویسم یعنی این‌که آن افکار و حرف‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و همین به رسمیت شناختن بیشتر « من واقعی» را نشان می‌داد. و بعدها فهمیدم همین «قبول کردن» همین «به رسمیت شناختن» گام نخست ایجاد تغییر است. پس سعی می‌کردم ترس‌هایم‌ را کنار بگذارم و بنویسم
نوشتن کم کم شد بهترین دوستم.
شد «آینه افکارم»
هر چی بیشتر می‌نوشتم، ابهامات بیشتر‌ برایم حل می‌شدند. حس بهتری داشتم. درست احساسم مانند زمانی بود که روی یک مسئله ریاضی مدت‌ها فکر می‌کردم و در نهایت جوابش را پیدا می‌کردم.
واضح‌تر می‌دیدم، بیشتر به افکار دست‌کاری نشده‌ام احترام می‌گذاشتم.
این بود داستان و چرایی شروع دست به قلم شدنم.
نمی‌خواهم بگویم نوشت همیشه خوب است. دشواری‌های خاص خودش را دارد و شاید سخت‌ترین چالشی که برای من داشت، این بود که پس از مدتی اگر بر می‌گشتم و نوشته‌هایم را می‌خواندم، ممکن بود با آن‌ها موافق نباشم! و یا حتی وحشتم روزهایی بود که کاملا با نوشته‌های قبلی‌ام مخالف بودم. هنوز هم این ترس‌ها را دارم. اما فهمیده‌ام که انسان موجودی پویاست، ممکن است زمانی عقیده‌ای را قبول داشته باشد یا چیزی را دوست داشته باشد اما با گذشت زمان  با آن‌ها موافق نباشد. ممکن است بپرسد
چطور ممکنه یه روز من یه همچین چیزی رو دوست داشته باشم؟ کی فکرشو می‌کرد یه روز بیاد که یه همچین فکری رو داشته باشم و…
شاید نوشتن را اوایل با دلایل خیلی ساده آن‌هم برای رفع ابهامات آن دورهٔ زندگی‌ام شروع کرده باشم اما هنوزم که هنوز است برای شفاف‌تر شدن برخی موضاعات سعی می‌کنم آن‌ها را روی کاغذ بیاورم.
بعدها دلایل دیگری به آن اضافه شد‌. مثل این‌که دوست داشتم با نوشتن آموزش دهم، بیشتر مسائل را درک کنم.
شاید قشنگ‌ترین دلیلی که برای نوشتن داشتم و هنوز هم آن‌را دوستش دارم، این بود که می‌خواستم حرف‌هایم، عقایدم را در کنار کتاب‌هایی که می‌خواندم بنویسم. رفته رفته آن‌قدر این موضوع برایم جذاب شد که دلتنگ کتاب‌هایم می‌شدم! دوست داشتم همیشه مدادی در دستم باشد تا حرف‌هایم را کنار حرف‌هایش بنویسم! احساس می‌کنم چون جنس این رابطه بر پایهٔ کلمات است من هم باید حرف‌هایم را کنار حرف‌هایش بنویسم! در غیر این‌صورت ممکن است نشنود که من چه می‌گویم
دوست ندارم تنها نشخوار کنندهٔ افکار دیگران باشم. دوست دارم بیشتر از کتاب‌ها و افکارم بنویسم. باورم این است که تنها کتاب خواندن، منتهی به کتاب‌دار شدن می‌شود بی آن‌که علمی یا دانشی به گنجینهٔ‌مان اضافه گردد
علاوهٔ بر این‌ها، مدت‌ زمان‌های زیادی را می‌شد که تنها در خانه می‌ماندم، علاقهٔ زیادی هم به فیلم و تفریح با دوستانم نداشتم و همین‌ها باعث شد، نوشتن بشود دوست صمیمی‌ام
نوشتن راحت‌تر نقاط ضعفم را نشان می‌دهد و کمتر پیش می‌آید از آن‌ها دلگیر شوم یا حداقل بهتر میفهممشان.
اوقاتی که افکارم بسیار پریشان است، تنها صدای کشیدن مداد روی کاغذ است که باعث آرامشم می‌شود. بعد که متن تمام می‌شود افکارم هم آرام‌تر می‌شوند، راحت‌تر تصمیم می‌گیرم، بهتر می‌توانم مسائل را از جنبه‌ها و زوایای مختلف ببینم‌. بیشتر خودم را درک می‌کنم، بیشتر نقاط قوت و ضعفم را می‌شناسم.
با نوشتن بهتر می‌توانم یک تغییر با دوام‌تری را بسازم.
با نوشتن بیشتر میتوانم حد و مرزم را با آدم‌ها و محیط اطرافم پیدا کنم.
بیشتر به خودم احترام می‌گذارم و عزت نفس بیشتری خواهم داشت.
بیشتر می‌فهمم که چه چیزی را می‌فهمم و چه چیزی را نمی‌فهمم.
این‌ها شاید ابتدایی‌ترین دلایلم برای شروع نوشتن بود. اما کم کم به اهمیت آن پی بردم و سعی کردم بیشتر در فضای آنلاین بنویسم.