نوشته‌ها

آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)

دعوت به چالش نوشتن! گروهی برای دنبال‌کردن هزارکلمه‌ها

بچه که بودم (بعید می‌دانم بزرگ شده باشم!) عصبانی که می‌شدم و حرفم به کرسی نمی‌نشست، قلم و کاغذ برمی‌داشتم و تند تند می‌نوشتم از هر که و هر چیزی که اعصاب برایم نذاشته بود. آرام می‌شدم. شرطی شده بودم که برای حال بد باید به کاغذ پناه برد. هنوز نمی‌دانستم که نوشتن خودش به تنهایی آرامش -همراه با احساس گناه شاید- می‌آورد. و چقدر این آرامش دوست داشتنی است.

دوم دبیرستان، از کلاس ادبیات برای دو هفته اخراج شدم. بی سر و صدا به من گفت نمی‌توانم سر کلاس بی قوانین‌بودن تو را تحمل کنم. لطفا این زنگ جایی خودت را سرگرم کن! به همین سادگی! به معنای واقعی کلمه در انشاء نویسی و ضبط و استفاده کلمات افتضاح بودم. متن‌ها همه حالت بچه‌گانه داشتند و حق می‌دادم به معلم. نمی‌توانستم درکش کنم. من هنوز این مشکل را در نوشتن دست‌نوشته‌های انگلیسی دارم! حتی در فارسی هم لنگ می‌زنم اما خب، نوشتن، علاقه است و دنبال‌کردن این علاقه رنگ تازه‌ای به زندگی‌ام بخشیده.

چرا نوشتن سخت شد؟

جلوتر که رفتیم در مدرسه یادمان دادند که نوشته “قوانین” دارد، باید با قاعده نوشت.

نوشتن با قانون یکی از بزرگترین دروغ‌های محض بود که باورش کردیم. یادگرفته بودم که نوشتن در چارچوب خاصی باید باشد. باید صفحه دفتر خط‌کشی‌شده و حاشیه‌دار باشد و یک‌ونیم سانت از چپ و راست فاصله داشته باشد. با یک مقدمه خاص شروع شود و پایانی مشخص داشته باشد. اصلا وجود اینهمه کلمات تکراری مثل “باشد” نباید باشد!

زیبانویسی را قبل از آشتی‌کردن با نوشتن و چشیدن لذت‌نوشتن آموختیم. مدام حین نوشتن باید حواسمان می‌بود که کلمات درست بیایند.

چیزی که یادمان رفته…

داستان نوشتن ما از نوشتن نثرهای خشک و داستان‌های در قالب چارچوب مدرسه و دانشگاه جداست. من از خود “نوشتن” حرف می‌زنم نه “نوشتن” یک مقاله دانشگاهی و یا انشاء مدرسه که قوانین دارند.

این که فکر کنیم نوشتن کاری سخت است که باید تک تک کلمات از روی عقل و منطق روی کاغذ تصویر شوند، عملا نوشتن را سخت می‌کند. این میزان از مهم‌بودن، بی‌اهمیتی موضوع را مطرح می‌کند.

جولیا کامرون در این باره که نوشتن را سخت می‌کنیم، حرف جالبی می‌زند:

این همه فلفل ممنوع، این همه دل و جرئت ممنوع. لطفا اینهمه انسانیت ممنوع!

نوشتن به هیچ‌عنوان به معنای این نیست که کلمات یکی پس از دیگری، شسته و رفته و از عقل برخواسته، روی صفحه بنشیند. نوشتن قبل از اینکه یک چیزی جدی باشد، باید دوست و رفیقی باشد که بتوان مفصل با او بی‌ترس از قضاوت حرف زد.

سعی می‌کنیم نوشتن را “درست” انجام دهیم، با احتیاط کامل تا باهوش بنظر بیاییم. من خیلی وقت‌ها طنز می‌نویسد حتی شاید آبکی هم به نظر بیاید اما چیز خوبی که طنز دارد این است که در طنز می‌توان نقطه ضعف خود را بیان کرد و با آن شوخی کرد. برای همین خیلی جدی نگیرم که “باهوشم” و همه کارهایم باید از سر عقل باشد!

برای من نوشتن مثل یک پیژامه‌ی خوب است؛ یعنی راحت است. در فرهنگ ما، نوشتن بیشتر شبیه اونیفرم نظامی نشان داده می‌شود. ما می‌خواهیم جملاتمان درصفوف منظم و مرتب رژه بروند…مدرسه را بسوزانید و با خاک یکسان کنید.

سختی کار نوشتن شروعش است

کبیر(شاعر و عارف بزرگ هندی) می‌گوید: «هرجا هستی نقطه ورود همان‌جا است.» و این همیشه در رابطه با نوشتن صادق است. هرجا هستید همیشه نقطه ی درست است. کتاب حق‌نوشتن

شرط و شروط گذاشتن برای نوشتن، آن‌را سخت می‌کند. نوشتن کار خاصی نیست!

دقت کرده باشید اکثرا سر کتاب‌خواندن هم همین وسواس وقت مناسب را داریم.

برای آن منتظر خلق‌وخوی خوب یا خاص بودن، و دنبال فرصت مناسب گشتن، نوعی لاکچری! به حساب می‌آید. زمان مناسبی در کار نیست! هرچه هست باید لابه‌لای زندگی روزمره بگنجانید.

همه ما از حضور سانسورچی درون آگاهیم. مدام نق می‌زند که این کار درست نیست و هزار و یک دلیل می‌آورد.

به شما می‌گویم او ساکت‌شدنی نیست، فقط می‌توانیم انقدر بی‌ترس بنویسیم تا نسبت به حرف‌هایش نسبتا بی‌تفاوت شویم.

عمل نوشتن کار گِل است. باید آن را روی دورِ تکرار روزانه انداخت. آشتی و راحتی با صفحات کاغذ یا کیبورد، اولین قدمی است که یک عشاق نویسندگی باید یاد بگیرد.

پس بیایید با هم، این نوشتن را روی دور تکرار بیاندازیم.

اما چطوری؟

نوشتن، عرق‌ریختن برای فکر کردن نیست. انقدر تلاش اصلا برایش لازم نیست. منتشر کردن با نوشتن فرق دارد. خودِ نوشتن را سخت نگیر. سعی کن فقط با نوشتن به خودت و افکارت گوش دهی.

اگر کسی، به همان راحتی که می‌گوید، بنویسد، نویسنده است؛ اگرچه دیگران، به سختی و با رنج فراوان، بهتر از او بنویسند. نویسنده، خطاطی است که اگر «خوش» و یا «ممتاز» نمی‌تواند بنویسد، «خوانا» می‌تواند بنویسد.

راحت نوشتن » بسیار نوشتن » زیبایی و سنجیدگی

رضا بابایی

باید اول یاد بگیریم که با نوشتن راحت باشم. بیایید راحت نوشتن را با هزارکلمه‌ها شروع کنیم. هزار کلمه را اولین بار شاهین عزیز مطرح کرد. من هر روز آن‌را می‌نویسم، اینگونه که یک فایل ورد باز می‌کنم و با هر چه به ذهنم رسید شروع می‌کنم تا هزار کلمه:

می‌خواهم بنویسم اما نمی‌دانم از چه بنویسیم، آهان امروز بستنی مگنوم گرفتم یادم رفت پوستش را در دفتر خاطراتم بگذارم و….

اینجا “سعی‌کردنی” در کار نیست. باید فقط دوست داشته باشیم که انجامش دهیم نه اینکه حتما “درست” بنویسیم. قتل کلمات نیست. تصحیح نیست.

فکر کنید نوشته‌های شما را هیچ کسی نخواهد خواند، و منتشر نمی‌کنید. چگونه می‌نویسید؟

اگر برایتان خیلی سخت بود و سانسورچی درون اذیت‌تان کرد، بگویید اصلا می‌خواهم آشغال بنویسم.

از روزتان بنویسید، از افکار، از ایده‌ها. هر چه که دست‌تان آمد.

سانسورچی همه جا هست. بگذارید جیغ بزند.

می‌توانید اسمش را بگذارید کتاب زندگی من یا هرچیزی که مایلید. فکر کنید اگر سال بعد این موقع برگردید و ببینید در این زمان دغدغه فکری شما چه بوده!

چگونه دنبال کنیم؟

من برای دنبال‌کردن یک عادت، عادت (!) دارم یک زنجیره از آن بسازم برای همین از سایت chains.cc که ساده هم هست استفاده می‌کنم. شاید جاهای بهتری هم باشند اما درگیر وسواس نشویم. در این گروه می‌توان چت کرد و یا حتی بخشی از هزارکلمه‌ها را share کرد.

کار بسیار راحت است.

۱-یک اکانت بسازید و وارد شوید.

۲-زنجیره هزار کلمه را بسازید.

۳-اولین روز را انجام دهید.

۴-زنجیره را به این گروه اد کنید.

۲۱روز باید دنبال کنم؟

اصلا ربطی به تعداد روزها ندارد. صرفا دنبال کنید و انجامش دهید. قضاوتِ اولِ کار، مانع پیشرفت است. من این زنجیره را همیشه نگه می‌دارم. هر زمان که خواستید عضو شوید.

کنار یکدیگر عادتی را دنبال‌کردن، خودش انگیزه قوی‌ای است برای تغییر و تدوام. امیدوارم این حرکت باعث شود تا بعدا هم بتوانیم گروهی یک عادت خوب دیگر، مثلا سحرخیزی را دنبال کنیم.

پی‌نوشت: این مطلب هم بی‌ربط به موضوع نیست. وقت کردید بخونید :

کارو انجام می‌دم وسط راه خسته می‌شم ول می‌کنم + راهکار

 

چرا نوشتن بزرگترین سرگرمی من است؟ ۱۰ دلیل شخصی برای نوشتن

پیش حرف۱: پیش از این در پست وبلاگ یک‌ساله شد گفتم که شروع وبلاگ‌نویسی من دیدن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود. و بعد هم در کانال پستی گذاشتم و خوشبختانه تعدادی هم به وبلاگ‌نویسی روی آوردند که من به طور مرتب وبلاگ‌شان را دنبال می‌کنم. و اگر شما هم دستی در نوشتن دارید در اینجا خبرم کنید تا از نوشته‌هایتان بی‌بهره نمانم.

پیش‌حرف۲: من لذتِ نوشتن را هر روز می‌چشم و قصد دارم ذلت نوشتن (!) را که در افکار بعضی از ما کاشته شده را از بین ببرم و صرفا از تجربیاتم بنویسم تا شاید افراد بیشتری پا به این دنیای جالب بگذارند. پس این پست‌ها سریالی است.

اصل نوشته:

نویسنده نیستم؛ من مثل خیلی از آدم‌های دیگر، یک آدم معمولی‌ام که کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌ام است و نوشتن لذت‌بخش است چون:

۱-با نوشتن، بهترین کامیونیتی را می‌توان ساخت که با خلق‌وخوی ما جور درآید. باارزش‌ترین دوستانم را بین نوشتن پیدا کردم. تاکنون کلی ایمیل، کلی حرف، حتی کلی پیاده‌روی با افرادی داشتم که صرف نوشتن این وبلاگ نصیبم شد! همان آدم‌های باارزش که بلدند چگونه کتاب بخوانند و طرز فکرشان کلا فرق دارد. شاید در حالت عادی و زندگی روزمره ارتباط برقرار کردن با آن‌ها برایم سخت بود. هر طور که بنویسید، مخاطب خودتان را پیدا می‌کنید. همین “مخاطب پیداکردن” به تنهایی لذت عجیبی دارد. بسیاری اوقات ما فقط می‌خواهیم حرف‌هایمان شنیده شود و نوشتن این امکان را می‌دهد.

۲-برند شخصی شما را می‌سازد. مطمئنا اگر کسی شما را بشناسد راحت‌تر با شما ارتباط برقرار می‌کند و خیلی راحت‌تر اعتماد می‌کند. نوشتن اعتماد می‌آورد، احترام می‌آورد. همین چندوقت پیش قرار بود با یک برنامه‌نویس مطرح ارتباط برقرار کنم و متقاعد کنم که در پروژه‌ همراهیم کند. برایم جالب بود در اولین قرار ملاقات‌مان گفت اسم شما را در گوگل سرچ کردم و نوشته‌هایتان را خواندم. همین یک جمله یعنی لازم نبود من مدام به ایشان خودم را در هر چیزی معرفی کنم، تقریبا همه چیز را از قبل می‌دانست.  و قبل از حرف زدن و دیدن همدیگر، انگار مرزها و خلق‌وخوی من برایش واضح بود. نه تنها در پروژه کمکم کرد بلکه افراد دیگری را هم معرفی کرد تا پروژه بهتر پیش برود و این یعنی بازی سراسر برد برای من.

۳-از داشتن کلمه‌ها ذوق می‌کنیم. پیداکردن کلمات جدید در لابه‌لای متن‌ها و حرف‌ها، شبیه پیداکردن رگه‌های طلاست.

۴-کتاب‌خواندن و عمیق‌شدن در بین چیزهایی که می‌خوانیم را یادمان می‌دهد. به شخصه کتاب‌خواندن را از پرسه زدن و حرف‌زدن با برخی افراد یا نسبت به انجام بعضی‌ کارها ترجیح می‌دهم و در یک کلام، لمس کلمات را دوست دارم. اعتقاد دارم کسی که زیاد می‌خواند یکجا باید خروجی داشته باشد. شاید به همین دلیل است کسانی که زیاد می‌خوانند دستی هم بر قلم دارند. یا شاید حتی بتوان رابطه را برعکس کرد، یعنی کسی شروع کند به نوشتن و کم‌کم یک کتاب‌خوان حرفه‌ای شود. هر چه هست، به تجربه آموختم که خواندن و نوشتن دوقلوی جدا ناپذیرند و می‌توان از یکی به دیگری رسید.

۵-قبول دارید که نوشتن، انعکاسی است از درون ما؟ پس اگر آدم خوب می‌خواهد بنویسد، مجبور است روی خودش کار کند، شخصیتش را بهبود ببخشد و مشغول دیباگ‌کردن افکار پوچ خودش شود.

۶-نوشتن، مالکیت ما را به دنیای خودمان اثبات می‌کند؛ با نوشتن است که باور می‌کنیم این کلمات، این افکار، این رفتارها همه برخواسته از دنیای ماست و نه هیچکس و برای همین تلخ و شیرین بودنش را هم به راحتی می‌پذیریم و پذیرفتن، شرط اولیه‌ی هر تغییر است. می‌گویند اگر می‌خواهید انقلاب کنید، جنگ و تفنگ چندان راهگشا نیست، قلم به راحتی می‌تواند انقلاب را ممکن سازد. انقلاب می‌کنیم تا دنیای خودمان را بهتر و واضح‌تر مطرح کنیم و بگوییم که در دنیای ما چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. کسی که می‌خواهد به سهم خود تغییری ایجاد کند، رو به نوشتن می‌آورد.

۷-نوشتن به آدم، قدرت تعقیب می‌دهد. آرتور کستلر می‌گوید: آدم نه فقط دربارهٔ آینده‌اش، بلکه دربارهٔ گذشته‌اش هم خیالات به هم می‌بافد! فکر کنید اگر شخصی عادت کند به روزانه نوشتن، بعد از مدتی می‌تواند خط فکری خودش را تعقیب کند، ببیند قبلا در مورد موضوعی چگونه فکر می‌کرده، چگونه واکنش نشان می‌داده و حالا چطور؟ شما بگویید saveکردن زمان و مهم‌تر خودمان، لذت ندارد؟

۸-جولیا کامرون کتاب جالبی دارد به اسم the right to write که به فارسی «حق نوشتن» ترجمه شده است و دلیل می‌آورد که:

مغز از نوشتن لذت می‌برد. مغز ما از عمل نام‌گذاری چیزها و روند تدای و تمیزدهی لذت می‌برد. چیدن واژه‌ها مثل چیدن سیب‌هاست: این یکی خوشمزه به نظر می‌رسد. عملِ نوشتن با هدف حقِ مطالب را به جاآوردن، لذت محض است؛ روند نابی است همان‌قدر هیجان انگیز که کشیدن کمان به عقب و زدن به هدف. زدن به هدفی خلاق.

۹-نوشتن، طرز فکر و گاهی دلیل زندگی آدم را عوض می‌کند؛ آدم بهتر می‌بیند. رفته بودیم مسافرت و دوستم به همه چیز عمیق می‌شد و جزئیات را بهتر می‌دید. تعجب می‌کردم چون چیزی که او می‌دید برای من هم اتفاق می‌افتاد اما انگار من نمی‌دیدم. بعدها فهمیدم که دوستم علاقه زیادی به نوشتن داستان دارد و بین هر رخداد کوچکی، دنبال ایده‌ای، سوژه‌ای برای نوشتن می‌گردد. همین دنبال‌کردن سوژه‌ها، سفر را و حتی زندگی روزمره را برای او لذت‌بخش کرده بود.

۱۰-نوشتن خود به تنهایی نوعی مراقبه است. خیلی اهل ریلکس‌کردن‌ها و این چیزها نیستم و واژه‌ای بهتر نیافتم. اما من هر بار بعد از نوشتن حس بسیار خوبی دارم. حس اینکه اگر حتی امروز کار مفیدی نکرده باشم، “نوشتم” و این نوشتن فکرها و حرف‌ها گویی باری از دوشم برمی‌دارد. انگار لازم نیست همه چیز را همه جا با خودم حمل کنم. این همه “سحر” را همه جا، جابه‌جا کردن برایم سخت است! به همین سوی چراغ!

باید یکجا از دوشم بَرِش دارم

این‌ها دلایل شخصی من از نوشتن بود، شما هم بگید چه دلیلی برای نوشتن دارید تا یکی یکی به دلایل همدیگر اضافه شود و عزم‌مان برای روزانه‌نوشتن جدی‌تر شود. و یک سوال دیگر، اصلا نوشتن دلیل می‌خواهد؟!

کیبورد

کیبور یا کی برد یا حتی چه کسی برد و که باخت را نمی‌دانم. کلا از این عالم هیچ ندانم. در این دوره و زمانه همه چیز قابلیت ربودن دارد. همه چیز را می‌برند در این ربودستان، دل را، مال را، معشوقه را.

اما فکر آدم ربودنی نیست، فکر آدم مشغول می‌شود؛حالا به هرچیزی. که گاهی قلم و #نوشتن، پرستار و شفابخش فکر مشغول است.

رابطۀ من با قلم مثل رابطه همان معتادی است که پرسیدند چجوری معتاد شدی و گفت یک دود یک دود شد دو دو رو دودود؛ وگرنه بی‌هنری‌ام در ادبیات اثبات شده است.

خواستم در جایی این خرده فکرهایی که مشغولم کرده‌اند را بنویسم، دیدم پیداکردن “جایش” چه سخت است.

برای توییتر که باید قندشکن داشت و منِ شکرخوردۀ روزگار قند و قندشکن را دوست ندارم. چای را هم بدون قند دوست دارم. تلخ تلخ. درست مثل افکارم و خلق تنگم.

ولی به هرحال غریبه که نیستید این روزها آدم بالاخره یکجوری گذرش به این قندشکن‌ها می‌رسد. با خودم گفتم در این گذرگاه‌ها و تونل‌ها در توییتر خانه نکنم. این عکس کلید بعد از رسیدن به قندشکن وسوسه‌کننده است. اما نه آنقدری که بخواهم از کلیدش برای خانه‌ای در توییتر استفاده کنم. اکانت اضافی کلا اضافی است و اضافۀ اضافی را نباید اضافه کرد!

خواستم در اینستاگرام بنویسم، دیدم آنجاهم بیشتر معرکۀ نشان‌دادن تجملات است و ما هم که بهر تماشا آفریده شدیم وگرنه به رخ‌کشیدن آب‌دوغ خیاری که با یار در برف زدیم که این حرف‌ها را ندارد. خلاصه فضای آنجا را هم گذاشتیم محض تفریح و حال‌جویی دوستان.

ماند این وبلاگ و من و شما.

خلاصه این که این افکار روزانه و حرف‌های یهویی که می‌آید را گذاشتیم برای دسته کیبورد این #وبلاگ.

کوتاه نوشته‌های این دسته کلیک نمی‌خواهد. همه‌اش در همان صفحه اول دیده می‌شود. مگر اینکه بخواهید برای شادی روحم(!) کامنتی بگذارید. خلق نظر از شما و خواندن صدباره آن و تامل‌کردنش با من.

راستی تا قبل از آنکه فضای تلگرام را آنقدر شیرین کنند که مجبور باشیم متوسل شویم به قندشکن این‌ها را در تلگرام هم می‌گذارم.

#کیبورد

مزه‌ای بهتر از بستنی وجود دارد؟

امروز روز پنجم چالش، روز پنجم شهریور و همچنین تولد من است!

خوشحالم که سوال چالش در این روز ساده است، انگار می‌دانستند که در این روز خیلی وقت نخواهم کرد و شب هنگام خواهم نوشت! دست عوامل پشت صحنه درد نکنه.

اگر از من بپرسند، می‌گویم زیاد علاقه‌ای به غذا و خرد و خوراک ندارم. بیشتر ترجیح می‌دادم با یک چیزی شارژ می‌شدیم و سرکارمان برمی‌گشتیم. مطمئنا تصور، یک تصور کودکانه است! بدون غذا، دنیا، رنگارنگی و زیبایی‌هایش را از دست خواهد داد.

چالش امروز در مورد غذاست، من بستنی را بیش از هر چیز دوست دارم! اصلا رسما آن‌را یک وعده غذایی کامل اعلام می‌کنم! حداقل در زندگی شخصی‌ام این قانون وجود دارد. ناراحت باشم بستنی می‌خورم و حال و هوایم عوض می‌شود. شاد باشم و یا به موفقیتی رسیده باشم دوستانم را به خوردن بستنی دعوت می‌کنم، کسی تقاضای کاری را داشته باشد که برایش انجام دهم، با بستنی می‌آید.

#طنز

می‌دانید اسم بستنی از کجا آمده؟ شخصی به اسم باستانی اولین نفری بوده که بستنی را در ایران کشف می‌کند و سر در دکانش اسمش را به انگلیسی می‌نویسد bastani و چون افراد زمانه خیلی زبان فرنگی بلد نبودند، تلفظ می‌کردند بستنی! 😀 و این شد که این مزه و طعم دوست‌داشتنی به‌وجود آمد.

هر سال در تولدم، بجای کیک، هر کس تا هر چقدر که در توانش است برایم بستنی می‌آورد. بعضی‌ها هم که خلاق‌ترند، خودشان درست می‌کنند. آن‌هم همه سنتی! با کلی خامه!

دلم ضعف کرد. 😥

خلاصه این‌که با این بستنی رویاهایی برای خود ساخته‌ام.

راستی شما چه طعمی را بیش از همه دوست دارید؟ شما هم عاشق بستنی هستید؟

برای چه یادداشت می‌نویسی؟

سکانس اول مربوط می‌شود به سال‌های نوجوانی‌ام.
آن سال‌ها همه چیز برایم مبهم بود، رفتار آدم‌ها، تصمیم‌ها، عملکردها، طرز فکرها و خیلی چیزهای دیگر. و من از روی بی تجربگی، هاج واج به اطرافم نگاه می‌کردم تا متوجه شوم که جایگاهم کجاست؟ چه رفتاری درست است؟ چه رفتاری غلط؟ چطور شبیه آدم بزرگ‌ها رفتار کنم؟ بالاخره بزرگ شده‌ام یا هنوز بچه‌ام؟ چرا هنوز برخی تصمیم‌ها گردن خودم است و برخی نه؟ چرا اصلا مدرسه‌ای می‌روم در حالی که بدردم نمی‌خورد؟ چرا هر چه کتاب غیر درسی است را دوست دارم اما میانه‌ام با مدرسه خوب نیست؟ راه‌حل چیست؟
این‌ها بخشی از سوالاتی بود که آن سال‌ها به شدت ذهنم را مشغول می‌کرد و روز به روز ابهامات برایم پر رنگ‌تر می‌شد و من در برابرشان بی طاقت‌تر. گاهی تحملش برایم سخت بود و روی همه‌چیز خط میزدم و بجای پیدا کردن راه‌حل، صورت مسئله را پاک می‌کردم.
گاهی اوقات احساس می‌کردم سرم به حدی از شدت افکار و پریشانی‌ها بزرگ شده که بدنم طاقت حمل کردنش را ندارد
یک راه‌حل پیدا کردم که کمی ارام‌ترم می‌کرد. فکر می‌کردم یک هم‌صحبت یا یک دوست به خوبی می‌تواند بنشیند و حرف‌هایم را مو به مو گوش دهد و من هم ارام‌تر شوم. بعد از مدتی فهمیدم هر چیزی را نمی‌توان به آدم‌ها، حتی کسانی‌که خیلی نزدیک هستم بگویم و توقع شنیده شدن داشته باشم، هر زمان که بخواهم آن‌ها در دسترس باشند، یا اینکه ممکن بود آن‌ها تماما با حرف‌هایم‌ موافق باشند یا از سر دلسوزی مواردی را بهم نگویند و هزاران مورد دیگر
یک روز به ذهنم خطور کرد که بیایم و افکارم، حرف‌هایم را بنویسم. چه افکار‌ممنوعه‌ام را، چه حرف‌هایی که زیادی برایم دقدقه شده‌اند
اوایل سخت بود که حتی برخی چیزهارا با قلم‌ بنویسم. تصور می‌کردم اگر بنویسم یعنی این‌که آن افکار و حرف‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و همین به رسمیت شناختن بیشتر « من واقعی» را نشان می‌داد. و بعدها فهمیدم همین «قبول کردن» همین «به رسمیت شناختن» گام نخست ایجاد تغییر است. پس سعی می‌کردم ترس‌هایم‌ را کنار بگذارم و بنویسم
نوشتن کم کم شد بهترین دوستم.
شد «آینه افکارم»
هر چی بیشتر می‌نوشتم، ابهامات بیشتر‌ برایم حل می‌شدند. حس بهتری داشتم. درست احساسم مانند زمانی بود که روی یک مسئله ریاضی مدت‌ها فکر می‌کردم و در نهایت جوابش را پیدا می‌کردم.
واضح‌تر می‌دیدم، بیشتر به افکار دست‌کاری نشده‌ام احترام می‌گذاشتم.
این بود داستان و چرایی شروع دست به قلم شدنم.
نمی‌خواهم بگویم نوشت همیشه خوب است. دشواری‌های خاص خودش را دارد و شاید سخت‌ترین چالشی که برای من داشت، این بود که پس از مدتی اگر بر می‌گشتم و نوشته‌هایم را می‌خواندم، ممکن بود با آن‌ها موافق نباشم! و یا حتی وحشتم روزهایی بود که کاملا با نوشته‌های قبلی‌ام مخالف بودم. هنوز هم این ترس‌ها را دارم. اما فهمیده‌ام که انسان موجودی پویاست، ممکن است زمانی عقیده‌ای را قبول داشته باشد یا چیزی را دوست داشته باشد اما با گذشت زمان  با آن‌ها موافق نباشد. ممکن است بپرسد
چطور ممکنه یه روز من یه همچین چیزی رو دوست داشته باشم؟ کی فکرشو می‌کرد یه روز بیاد که یه همچین فکری رو داشته باشم و…
شاید نوشتن را اوایل با دلایل خیلی ساده آن‌هم برای رفع ابهامات آن دورهٔ زندگی‌ام شروع کرده باشم اما هنوزم که هنوز است برای شفاف‌تر شدن برخی موضاعات سعی می‌کنم آن‌ها را روی کاغذ بیاورم.
بعدها دلایل دیگری به آن اضافه شد‌. مثل این‌که دوست داشتم با نوشتن آموزش دهم، بیشتر مسائل را درک کنم.
شاید قشنگ‌ترین دلیلی که برای نوشتن داشتم و هنوز هم آن‌را دوستش دارم، این بود که می‌خواستم حرف‌هایم، عقایدم را در کنار کتاب‌هایی که می‌خواندم بنویسم. رفته رفته آن‌قدر این موضوع برایم جذاب شد که دلتنگ کتاب‌هایم می‌شدم! دوست داشتم همیشه مدادی در دستم باشد تا حرف‌هایم را کنار حرف‌هایش بنویسم! احساس می‌کنم چون جنس این رابطه بر پایهٔ کلمات است من هم باید حرف‌هایم را کنار حرف‌هایش بنویسم! در غیر این‌صورت ممکن است نشنود که من چه می‌گویم
دوست ندارم تنها نشخوار کنندهٔ افکار دیگران باشم. دوست دارم بیشتر از کتاب‌ها و افکارم بنویسم. باورم این است که تنها کتاب خواندن، منتهی به کتاب‌دار شدن می‌شود بی آن‌که علمی یا دانشی به گنجینهٔ‌مان اضافه گردد
علاوهٔ بر این‌ها، مدت‌ زمان‌های زیادی را می‌شد که تنها در خانه می‌ماندم، علاقهٔ زیادی هم به فیلم و تفریح با دوستانم نداشتم و همین‌ها باعث شد، نوشتن بشود دوست صمیمی‌ام
نوشتن راحت‌تر نقاط ضعفم را نشان می‌دهد و کمتر پیش می‌آید از آن‌ها دلگیر شوم یا حداقل بهتر میفهممشان.
اوقاتی که افکارم بسیار پریشان است، تنها صدای کشیدن مداد روی کاغذ است که باعث آرامشم می‌شود. بعد که متن تمام می‌شود افکارم هم آرام‌تر می‌شوند، راحت‌تر تصمیم می‌گیرم، بهتر می‌توانم مسائل را از جنبه‌ها و زوایای مختلف ببینم‌. بیشتر خودم را درک می‌کنم، بیشتر نقاط قوت و ضعفم را می‌شناسم.
با نوشتن بهتر می‌توانم یک تغییر با دوام‌تری را بسازم.
با نوشتن بیشتر میتوانم حد و مرزم را با آدم‌ها و محیط اطرافم پیدا کنم.
بیشتر به خودم احترام می‌گذارم و عزت نفس بیشتری خواهم داشت.
بیشتر می‌فهمم که چه چیزی را می‌فهمم و چه چیزی را نمی‌فهمم.
این‌ها شاید ابتدایی‌ترین دلایلم برای شروع نوشتن بود. اما کم کم به اهمیت آن پی بردم و سعی کردم بیشتر در فضای آنلاین بنویسم.
#نوشتن #وبلاگ_نویسی