نوشته‌ها

شهوتِ سکوت، باگِ زندگیم

گاهی اوقات یک نفر سوال می‌پرسد، درجا جوابی برایش نداریم. می‌ماند پَس مغز و خوب که خیس خورد، جواب‌ها عین فشفه توی مغز آدم میترکند. مثل موقع دعوا که جواب‌ها و فحش‌ها یکی یکی یاد آدم می‌آید.

مصاحبه داشتم، یکی از مصاحبه‌کننده‌ها گفت من از کارت سر درنمی‌آورم فقط آمدم مصاحبه کنم ببینم سختیِ کار با تو چقدر است، با یک لیوان چای و اندکی ریش جذاب نشست و سوال و جواب کرد. از خانواده، علایق، دوستان و آینده شغلی و… مدام هم چشم‌هایم را چک می‌کرد که دروغی نگویم. ته حرف‌هایش سوالی پرسید که من فکر می‌کنم بیشتر برای عوض‌کردن فضا بود.

قبل از اینکه سوالِ فضاعوض‌کن را بپرسد، گفت سحر بزرگترین نقطه ضعفت چیست و من هم گفتم بزرگترینش را داری می‌بینی همین سخت‌حرف‌زدنم است. انگار منتظر یک جوابی باشد که برایش مدت طولانی پشت آن میز نشسته بود، بالا پرید و گفت دقیقا! آره دهن آدمو سرویس می‌کنی. این دهن‌سرویس‌کردن را چند نفر هم قبلا زده بودند.

از حرف‌زدن بدم نمی‌آید، من بی‌نهایت سکوت را دوست دارم. خسارتِ این دوست‌داشتن هم این است که میزان تحملم برای گوش‌دادن به حرف‌های دیگران نهایتا یک ربع است. ماهی‌ها را شریف‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین حیوانات می‌دانم، یا خواندن سورس‌ها را به سر کلاس‌نشستن و گوش‌دادن قصه‌های اساتید ترجیح می‌دهم، یا اینکه نتوانستم آنطور که باید با پادکست درست ارتباط برقرار کنم. یا برای همین است که گاهی در شلوغی‌های ناگزیر دوست دارم تک‌تک آدم‌ها را بگیرم و mute کنم. همسایه می‌گفت سحر که علاقه به حیوانات دارد جای گربه، خرگوش و ماهی، مرغ مینا بیاورید و حرف‌زدن یادش دهید، جواب گرفته بود که اول مرغ مینا باید حرف بزند بعدا سحر.

واقعیت همین است، قبلا هم جایی کار می‌کردم که اتاق بازاریاب‌ها کنارم بود، یعنی افتاده بودم وسط افرادی که کارشان رساکردن صدا و حرف‌زدن تا متقاعدکردن طعمه‌شان بود. به هفته نکشید که آمدم بیرون.

برای اولین باری هم که برای سخنرانی بالای سن می‌رفتم، خیلی تمرین کرده بودم، بعدش عادی شد. ولی ماجرا این است که مهارت‌های سخنرانی چندان به درد رفع مرض سخت‌حرف‌زدن نمی‌خورد. دوایش همان کم‌کردن شهوتِ سکوت است. در قدم‌های بعدی است که با مذاکره و این مهارت‌های یواش یا به عبارتی مهارت‌های نرم، این خصلت را می‌توان ادیت کرد.

سوال فضاعوض‌کنش هم این بود که آخرین شیطنتی که کردی کی بود؟ در آن لحظه، مظلوم‌ترین و ساکت‌ترین قیافه‌ی عمرم را گرفتم که یادم می‌افتد خنده‌ام می‌گیرد؛ گفتم هیچی یادم نمی‌آید. بعدش هم آمدم خانه و سجده‌ی شکر به جا آوردم که توی این حرفه، هیچ‌کدام از رفیق‌های صمیمی‌ام نیستند وگرنه آبرویم در حد بین‌المللی می‌رفت.

ولی الان یکی یکی مثل همان فشفشه توی سرم می‌چرخند و فضا را منور کردند!

آخرین شیطنتم این بود که پروژه داشتیم کنار رودخانه. شوخی شوخی ناظر پروژه افتاد در رودخانه و پر واضح است که مثلا من مقصر نبودم ولی هنوز جای سنگ‌های کف رودخانه موقع سقوطم درد می‌کند. یا اینکه چند وقت پیش رستوران نشسته بودیم منتظر غذا. انقدر دیر کردند که مجبور شدم به گارسون بگویم دوستم باردار است و جینگی غذا را آوردند. یا در پیاده‌رو پیرزنی پولدار با خط چشم تتو گفت کمکم کنید تا بروم آن طرف خیابان. با رد شدن از روی هر کدام از این خط‌کشی‌های سفید مدام نقشه‌ی قتل این پیرزن پولدار را می‌کشیدم. یا در عکاسی که ظاهرا مادرم را می‌شناخت فکر کرده بود من و مادرم، خواهریم. وقتی پرسید من هم نه نگفتم و اشاره به دلیری‌ها و مهربونی‌های این خواهر بزرگم که در اصل مادرم بود، کردم. خانمِ عکاس یک دل نه صد دل عاشقش شد. وقتی خواستگار برای همین خواهر بزرگم پیدا شد گند قضیه درآمد. بابام تا یک هفته نچ‌نچ‌کنان از کنارم رد می‌شد و مدام محاسبه می‌کردم کجای تربیت من را اشتباه زده. دوستم هنوز هم می‌گوید که ما، یعنی خودش و معشوقش، وقتی در سینما می‌نشینند صندلی پشتی را چک می‌کنند که نکند من آن‌جا باشم.

شاید این‌ها را می‌شنید مصاحبه را قبول نمی‌شدم، هر چه بود یکبار دیگر بزرگترین باگم را بیرون کشید و گذاشت جلوم و مجبورم کرد بار دیگر نگاهش کنم. برای همین بود که شرط گذاشت یک نفر را در کار پیدا کنم و بگویم که با او از این به بعد حرف خواهم زد. دلم برای طرف می‌سوزد.