نوشته‌ها

تفکرات یک آدم تب‌دار

یجوری سرما خوردم که توی تاریخ بنویسن. دراز کشیدم وسط اتاق. مامانم آشپرخونه و بابام خوابیده. از اون معدود روزای جمعه‌اس که همه بعداز ظهری خونه‌ان. نه برای مامانم قوتی مونده که شروع کنه به انرژی دادن و بحث‌های اینکه آدم باس مفید باشه، نه برای بابام که علم ببافه. اما من هنوز مشغولم. خیالات. منتظرم بابام بگه جمع کنید بریم ده. بعد نیسان آبی بیاد و اثاث رو بار بزنیم و بریم همون دهی که آرزومه زندگی توش. به قول احمد ملکوتی‌خواه، به اندازۀ کافی بودم قاطی این جماعت متمدن جامعه مدنیِ دانای آکنده از فرهنگ شهرنشینی‌ای که کرامت انسانی ازشون می‌پاشه. می‌خوام برم قاطی گرگ و سگای ذاتی. حیوونایی که از اول حیوون بودن.

ولی بابام تا حالا این حرف رو نزده، فقط می‌گه کی سر و سامون می‌گیرید تا من و مامانت برگردیم. اصلا از اول تولدم طلسم شدم.

آدم و حوا حالشون رو کردن بعد روندنشون از بهشت. آخرشم یسری از آدمیزادا تاوانشو پس دادن نه همه. حالا هم که می‌خوایم بگیم خدایا غلط کردیم و یه کنترل زد بزنیم، بابام نمی‌ذاره.

خدایا این mode بهر تماشابودن رو از روی ما بردار.

معلومه تب دارم؟

#طنز تلخ

 

دکترها به بهشت نمی‌روند

هیچوقت از دکترها خوشم نیامده، مخصوصا دندان‌پزشک‌ها. ترس عجیب و بچه‌گانه‌ای از دکترها دارم. با این حال بعضی وقت‌ها پدرم که می‌داند کلا ریاضی خواندم و با دیدن خون تشنج می‌کنم به کنایه می‌گوید: «کی دکتر میشی من بیام پیشت» با شنیدن این حرف پیش خودم می‌گویم اگر چندتا مریض مثل شماها داشتم برشکست می‌شدم. در آخر هم با جملۀ «بابا من خودم مریضتم» سر و ته قضیه را به هم می‌آورم.

بیماری هدیه طبیعت به دکترها است

در خانواده ما علت خیلی از بیماری‌ها را از چشم دکترها می‌بینند. یا به قول نمی‌دانم چه کسی؛ بیماری هدیه طبیعت به دکترها است. با این حال دوستان با ارزشی دارم که پزشکی می‌خوانند و جدا از حرفه‌شان احترام خاصی برایشان قائلم و در دل جای دارند. پس حرف‌هایم را زیاد به دل نگیرید. بگذارید به حساب #طنز زندگی‌ام که هنوز اصلاحش نکردم.

همۀ این حرف‌ها و علت‌ها باعث شده تا اگر دردی هم داشتم منتظر شوم خوب شود یا به ترفندی ساکتش کنم و در آخر که کار از کار گذشت به دکتر بروم! کار مضحکی است. مثل نمازخوان‌شدن خیلی از ماها وقتی دست‌گلی به آب می‌دهیم یا گرهی در زندگی‌مان می‌افتد یاد نماز و دعا می‌افتیم.

چند سال پیش هم تصادف شدیدی داشتم که باعث شد دندان‌هایم آسیب ببیند اما پشت گوش انداختم و پیش دکتر نرفتم. از طرفی هم به خاطر نامنظمی دندان‌هایم هنوز زیر فشار حرف‌های دوستان و خانواده و فک‌فامیل برای تحمل‌کردن یک مشت سیم نرفته‌ام اما فکر نمی‌کنم چندان دوام بیاورم و دیگر بعد از چندین سال باید به قدرت دکترها و حرف مردم ایمان بیاورم.

ماجرا

داخل دندانم خالی شده بود و به آن نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا دردی حس نمی‌کنم. کلا همین حرف کافی بود تا مغزم، یادش بیافتد که باید دردی را هم حس کند. همیشه همینگونه بوده. حتی به معده‌ام هم زده و اگر در طول روز غذایی نبیند احساس گرسنگی نمی‌کند. فردا شب دردش شروع شد. چه بد دردی بود. اولین بار بود که دندان درد را حس می‌کردم. فکر می‌کردم تمام شدنی است و ساکت می‌شود. بعد از حدود دو ساعت ساکت شد. ولی مرتبا این درد در طول روز لرزه‌ای به حال و روزم می‌انداخت و قدرتش را به رخم می‌کشید. من هم لج کردم و کلا محل نگذاشتم مثلا! لج با خودم. خنده‌دار نیست؟

چندباری هم تنهایی رفتم دندان‌پزشکی، پا روی پله اول نگذاشته ترس تمام وجودم را می‌گرفت و با خودم فکر می‌کردم خیلی هم دردش غیرقابل تحمل نیست.

خلاصه چند روزی گذشت و دردش باعث لاغری عجیب و چشمان گود افتاده شد. برای فراموشی‌اش با گوشیم بازی می‌کردم و کلا شب بیداری‌هایم، رفتار عصبی‌ام و چرت‌های بیگاه که بعد از ساکت‌شدن درد به سراغم می‌آمد توجه اهل خانه را جلب کرده بود.

پدرم هم چندباری از در دوستی وارد شد که بفهمد قضیه چیست و کلا با بی‌حوصلگی عجیبی جوابش را می‌دادم. عمق فاجعه از جایی شروع شد که برای من دیوانۀ بستنیِ سنتی که توانایی‌ام در خوردن دو کیلو بستنی آن‌هم یک ضرب به اثبات رسانده بودم، بستنی خریده بود و نخوردم!

مجموعۀ این رفتارها باعث شد مهر تاییدی به افکارش بخورد و شروع کرد به سوال پرسیدن از دوستان جدید. جدیدا با کی دوست شدی ازشون برام بگو و فلان. بین صحبت‌ها طاقتش طاق شد و مستقیم گفت: «هم‌کلاسی‌هات می‌رن قهوه‌خونه؟»

من هم که نفهمی‌ام اوج گرفته بود و نمی‌فهمیدم در مورد چه چیزی حرف می‌زند، فقط سر تکان می‌دادم . دوباره سوالش را پرسید و جواب دادم: « آره چرا نرن؟ چطور؟» میوه را پوست کند و داد دستم و گفت: «مگه شما وابسته به نیروهای مسلح نیستید؟» جواب دادم: «دانشکده بله، ولی بچه‌ها که مسلح نیستن. اصلا چه ربطی داره؟» گفت:« هیچی گفتم شاید توی مصاحبه میفهمن کی اهل دوده کی نیست …»

تازه آن‌جا دوزاری‌ام افتاد. یه لحظه صدای بوق عجیبی در ذهنم پیچید. چندباری در مورد اعتیادم به لپ‌تاب شدیدا بحث کرده بود و به کنایه گفته بود که با احداث اولین کمپ من را به آنجا می‌فرستد. ولی به این فکر نمی‌کردم که قیافم آنقدر داغون شده باشد که به تصورات پدرم نزدیک شده باشم. من حتی نمی‌دانستم و الان هم نمی‌دانم برای کشیدن‌ قلیون درونش فوت می‌کنند که صدای قل قل آب می‌آید یا می‌کشند درون دهان.

در این لحظه احساس کردم باقی پروژه را داد دست مادرم. حرف‌هایش عجیب بود. ادامه ندادم و رفتم توی خودم که این چه فکری بود آخه؟!!!

یکی دو روزی گذشت و دردش را با گذاشتن استامینیفون و سیر و هزار ترفند ساکت می‌کردم.

دم ظهر بود بیدار شدم، با چشمانی قرمز و موهای پخش وپلا، پتو را دور خودم پیچیدم و روی کاناپه نشستم؛ دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و دندانم رو گرفتم و برای بار هزارم به ترسو بودنم برای مواجه با دندان‌پزشک فکر می‌کردم و حواسم نبود اشک می‌ریختم. با خودم می‌گفتم عجب شد. ساکت‌شدنی هم نیست. حتی دندونه هم تموم نمی‌شه بره خلاص شیم.

در همین فکرها بودم که دیدم مادرم در چارچوب در ایستاده و زل زده بهم. چنان جیغی زدم که تا دو ساعت خودم می‌لرزیدم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم این موقع روز کسی خانه باشد.

هیچ نگفت. فقط نگاهی بهم کرد و رفت آشپزخانه و در کشو را باز کرد و چاقو برداشت. با حالت وحشت‌زده که بیشتر نگاهم شبیه مقتول‌ها قبل از قتل‌شان بود پرسیدم: «چیکار می‌کنی؟» گفت:« ظهره‌ها دارم دنبال چاقو دسته مشکیه می‌گردم سیب‌زمینی بیارم خورد کنم.»

آورد کنارم نشست و من هم ترسیدم بخواهد از حال و روزم بپرسد، بلند شدم که بروم چاقو بدست اشاره کرد بشین. آب دهنم را قورت دادم و نشستم. حرف می‌زد:« مینا رو که می‌شناسی؟ چند روز پیش با پسره دعواش شد و هی نشسته بود گریه می‌کرد. دختره قرطی عصابمو خورد کرد بخاطر این حجم از نفهمی. منم گفتم رفته که رفته بدرک. این جنگولک بازیا چیه که شماها یاد گرفتین؟! »

به من اشاره کرد و من هم گفتم: «خب؟»

گفت:« خب و زهرمار، رفته که رفته بدرک این چه حال و روزیه …»  و شروع کرد، هی گفت هی گفت هی گفت…

منم با دهان باز فقط نگاهش می‌کردم. فکر کردم با پدرم نشسته‌اند به کجاها فکر کردند که نباید می‌کردند و اصل کاری را رها کردند. از طرفی هم دلم می‌سوخت به کسی که مادرم در فکرش داشت که در زندگی‌ام هست. فکر می‌کردم چقدر بیچاره‌اس اون بنده‌خدایی که حتی وجود خارجی هم ندارد. بین اینهمه شلوغی‌های زندگی‌ام اصلا جایی هم خواهد داشت؟ چه آدم بی‌احساسی بودم…

یهو داد زد: «می‌گم کیه؟»

گفتم: «دندونم»

جواب داد:«حالا کارت به جایی رسیده منو مسخره می‌کنی؟»

«بخدا دندونم، دندونم درد می‌کنه. الان چند شبه. مامان من از دندون‌پزشک می‌ترسم.»

این‌هارا با حالت گریه می‌گفتم و سرم را گذاشتم روی پایش. اولش که اصلا باور نمی‌کرد. حتی دست هم به سرم نکشید. گریه‌ام که تمام شد چشمانم را پاک کردم و دندانم را نشانش دادم.

نشان دادن همانا و بدو بی‌راه شنیدن همانا. تمام عرضه‌ام را جلو چشمم آورد.

ماشین را روشن کرد و رفتیم دندان‌پزشکی.

کلینیک

کلینیک خیلی شلوغی بود. مادرم از دخترک شل حجاب با آن همه نقاشی روی صورتش، نوبت گرفت و تاکید کرد که من در حال مردنم.

نشستیم منتظر. مردی لاغر اندام و با چهره‌ای که به کبودی می‌زد از اتاق دکتر بیرون آمد و شروع کرد به نسخه پیچیدن برای مریضی که زیر دستش بود.

هول کردم. دستم روی لپم بود و رفتم پرسیدم :«دکتر همینه؟!»

منشی جواب داد: «بله ایشون آقای دکتر…»

بعد از بله دیگر چیزی نشنیدم و عین فشنگ از مطب زدم بیرون و مادرمم دنبالم. در راه‌پله دید دستش بهم نمی‌رسد بی‌هوا به آقای مسنی که در راه‌پله بود گفت «آقا نذارید بره دیوونه رو.»

خشکم زد و برگشتم نگاهش کردم تازه فهمید که چی گفته یک هی بلندی کشید و دستش را گذاشت روی دهانش. مردک هم دنبالم آمد. خجالت کشیدم و برگشتم. رفتم روی صندلی نشستم و حجم عظیم عصبانیت چهره‌ام را قرمز کرده بود. برای این که از دلم دربیاورد به همان آقای مسن گفت: «دخترم هستن. به کار آقای دکتر شک دارن.» اون آقا هم شروع کرد به تمجید از دکتر و اینکه چندین سال است پیش او می‌آید. در دلم گفتم اگر دکتر، دکتر بود که لازم نبود چندباری بیای.

به او نگاه نمی‌کردم.

صدا زدن ماشینی که روی پل هست برای کیست. برای ما بود. امیدی نداشتیم اینجا نوبت بدهند برای همین روی پل پارک کردیم که زود برگردیم. مادرم بلند شد که برود ماشین را جابجا کند، همان مرد در حین این که به من اشاره می‌کرد آرام به مادرم گفت:«دخترم من حواسم بهش هست» انگار جدی جدی باورش شده بود که خل وضعم.

دوباره دکتر بیرون آمده بود و نسخه را می‌گفت. دخترک بزک کرده من را نشان داد و گفت:«ایشون وضعشون وخیمه» دکتر هم گفت بیا.

یک سرنگ آورد که بزند برای بی‌حسی، دیدم مرد مسن نگاهم می‌کند، غیرتم به جوش آمد و به روی خودم نیاوردم و تمام شجاعتم را جمع کردم و نشستم که بزند. تا سرنگ را که آورد پا شدم. گفتم:« این چیه؟» خیلی شیک گفت:« مثلا بگم الان متوجه می‌شی؟» اعصابم خورد شد و خواستم خیر سرم جواب تیکه‌اش را بدهم گفتم: « اصلا دستاتو شستی؟» خندید و به هر زوری که شد زد و یادآوری کرد که هر وقت احساس کردی بی‌حس شده بهم بگو.

بعد از چند دقیقه خودش آمد و گفت حالا باید داخلش را پر کنم. بی‌حس نشده بود و با اولین سوزن جیغ زدم. دوباره بی‌حسی زد اما جواب نداد. همان درد بود. کلافه شد و نمی‌دانم اسم چه قرصی را گفت و ادامه داد انقدر آن قرص را خوردی بی‌حس نمی‌شود. خلاصه مدتی صبر کرد و دوباره شروع کرد. مدام هم می‌گفت دستم را نکش. نمی‌شد. درد خیلی بدی داشت.

مرد مسن هم بالای سرم بود نمی‌دانم چه اشاره‌ای به دکتر کرد که دکتر یه آهان گفت و شروع کرد به خواندن آهنگ عباس‌قادری تا حواسم را پرت کند.

خلاصه با هر بدبختی که بود تمام شد. داشتم بلند می‌شدم که تازه مادرم رسید و با دیدنم گفت:« جای پارک به زور پیدا کردم. دیدی درد نداشت؟ » دکتر خندید و گفت:«نموندین درد کشیدن‌هاش رو ببینین.»

مادرم از مرد مسن تشکر کرد و مرد در جواب با یک ادایی که انگار با کر و لال‌ها حرف می‌زند بهم گفت: «خووووششششبببببختتتت بششششی»

#خاطرات

شاهکار :)

رفت و جورابش رو از توی بالکن، روی بند برداشت. حین پوشیدن جورابش قشنگ می‌شد دید که تو فکره. چند باری صداش کردم متوجه نشد. آخرش پاشدم رفتم جلوش و گفتم: «بابا، مامان خیلی وقته پایین تو ماشین منتظرته.» و ادامه دادم: «شدی عین این خانوما که عادت دارن قبل از بیرون رفتن، جلو آینه ساعت‌ها نقاشی بکشن و آخرش هم طرف توی ماشین انقدر منتظر می‌مونه تا خودش سبز شه!». داشت با شست پاش ور می‌رفت که جوراب رو خوب بپوشه و تو پاش نچرخه! و یه لبخند با یه سحرک خدافظ تحویلم داد و رفت. رفتم از توی بالکن نگاهش کنم یهو چشمم افتاد جلو درمون که دوتا پراید پارک شده بود. (اونم عین هم!).

اون موقعه‌ها یه پراید داشتیم که انگار راسته کار مامانم بود که داغونش کنه تا رانندگی رو خـــــــــــــــــــــوب یاد بگیره. برای همین توی یه تصادف، الحق یجوری داغونش کرد و یجوری یاد گرفت که تا سال‌ها خاطرات اون تصادف یادم می‌مونه و بعد از اون دیگه من آدم سابق نشدم و دیگه هم هیچوقت توی ماشین خودمون خوابم نبرد!( ولی دیگه این روزا، اون تصادف، یه خاطره یا بیشتر یه سوژه خنده شده و خداروشکر خسارت جانی نداشت جز دست شکستن من و طعم خوب مدرسه نرفتن!)

یکی از اون دوتا پراید، برای ما بود و یکی دیگه هم ظاهرا برای آقای همسایه که داخلش نشسته بود. تصاویر از بالای بالکن خیلی برام واضح نبودن فقط دیدم که بابام تو فکره و یک‌راست بدون ‌اینکه فکر کنه توی کدوم ماشین مامانم نشسته، یک راست پیچید به سمت راست و سوار پراید آقای همسایه شد!

بابام عادت داره وقتی توی ماشین می‌شینه از فکرا و برنامه‌هایی که برای اون روز ریخته با مامانم صحبت کنه و معمولا این کار رو بعد از چند دقیقه زل زدن به داشبور ماشین شروع می‌کرد. برای همین وقتی توی ماشین نشست زل زد به داشبورد؛ بدون اینکه به راننده نگاهی بندازه!

متوجه چند ثانیه مکث ماشین شد و دید ماشین حرکت نمی‌کنه، برگشت تا به مامانم اعتراض کنه، دید یه آقایی با یه دنیا سیبیل! از خنده کبود شده و سرشو گذاشته رو فرمون.

بعدها من اون آقارو دیدم، یک چهره نمکی خاصی داشت و اونهمه سیبیل بجای اینکه بهش ابهت و جذبه بده، بیشتر بانمکش کرده بود.

خلاصه اینکه بابام با کلی خنده و آقا ببخشید و  فلان و بسار، از ماشین پیاده می‌شه و می‌ره سمت ماشین خودمون.

مامانمم که خنده امونش نمی‌داد، از ماشین پیاده شد تا بره دنبالش که ظاهرا دیر عمل کرده بود و بابام با کلی خنده رفت سمت ماشین خودمون.

من و خواهرمم که از بالکن نظاره‌گر این اتفاق بودیم از خنده نفس‌هامون به شماره افتاده بود و نشسته بودیم کف بالکن که مبادا همسایه‌ای ما رو با اون وضعیت ببینه!

شب هم وقتی بابام برگشت و آیفون رو زد تا در رو باز کنیم، پشت آیفون بهش گفتم: «خسته نباشی دلاور! شاهکار صبحت دیدنی بود!» بابامم با خنده پشت آیفون لباشو گاز می‌گرفت به نشونه اینکه نگو زشته! بعدها خودش با کلی خنده برای دیگرون تعریفش کرد. 🙂

طنز دایی

دایی پدرم بود اما ما هم دایی صدایش می‌کردیم. پیرمردی قدبلند با پوستی روشن و اندامی ترکه‌یی. اسمش مراد بود. دایی مراد. مردی از نسل کلاه‌شاپویی‌ها. آخرین کلاه‌شاپویی فامیل و آخرین کسی که در فامیل سیگار دست‌پیچ می‌کشید و از ساعت جیبی استفاده می‌کرد. جوان دهه‌ی ۲۰ که فیلش در دهه ۸۰ یاد هندوستان کرده بود. دایی مرد خوش سیمایی بود. صورت گرد و چشمان روشن داشت. موهایش خرمایی و کم‌پشت، ابروهایش کشیده و دماغش خوش‌تراش بود. هر کس که برای اولین بار دایی را می‌دید، فکر می‌کرد با یک هنرپیشه ­طرف شده است. واقعا هم تیپ هنرپیشگی داشت. به قول پدرم راستِ کار مسعود کیمیایی بود. دایی همیشه بوی الکل و سیگار می‌داد. بوی الکلش بوی زهرمار نبود. بوی عطری قدیمی بود که گذر زمان رایحه‌اش را از بین برده ­بود و فقط الکلش را باقی گذاشته بود. همیشه همین بو را می‌داد. بوی خوشی که هم طعم گس الکل داشت و هم طعم تند تنباکو. سیگار را به موقع می‌کشید و کم. نه سیبیل تنکش زرد بود نه سرانگشتان دستش. خیلی رعایت می‌کرد دود سیگار را طوری تو و بیرون بدهد که سیبیلش به مرور رنگ نگیرد. دایی مراد جوان نبود، اما بی‌نهایت خوش‌مشرب بود و خوش‌تیپ، و در آن سن و سال دو دندانِ پر شده بیشتر نداشت، چهار ستون بدنش هم سالم بود. همین ویژگی‌ها بود که بعد از فوت زنش، امیدش به زندگی را از دست نداد.

دایی پنج دختر و چهار پسر داشت. اولادش از همان دقیقه‌ای که مادرشان سر به بالین مریضی و مرگ گذاشت، بپّای پدر شدند تا نکند کسی پدر خوش‌تیپ‌شان را از چنگ‌شان درآورد. خوب می‌دانستند که مال خوب روی زمین نمی‌ماند. دایی تا یک سال بعد از آن مرحوم صبر کرد و لام تا کام حرف نزد، اما درست در روز سیصد و شصت و ششم به زبان آمد که: زن می‌خواهم. شنیدن این سخن از زبان دایی کافی بود تا حتی دخترهای بیست‌سالۀ فامیل هم ترغیب بشوند شوهر آینده‌شان را از میان مردهای جاافتاده انتخاب کنند. اعلام رسمی و علنی دایی برای ازدواج مجدد، طوفانی در خانواده‌ی خودش به پا کرد. پسرها و خواهر ها یکی یکی با دایی قهر کردند و دایی کم کم تنها شد. اما بیدی نبود که با این بادها بلرزد. هر روز به خانۀ ما می‌آمد تا رضایت مادربزرگ من، یعنی خواهر خودش را بگیرد. مادربزرگ از دایی کوچک‌تر بود ولی حرفش خریدار داشت. دایی هر روز با مادربزرگ خلوت می‌کرد و بعد از چند دقیقه با عصبانیت کلاهش را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد. هر وقت این اتفاق می‌افتاد، تا سر کوچه راه رفتن دایی را تماشا می‌کردم. پیرمرد مثل داشی‌ها یک کتی راه می‌رفت و تمام هیکلش به یک طرف لنگر می‌انداخت. وقتی عصبانی بود، هر چند قدم یک‌بار کلاهش را روی سرش مرتب می‌کرد و جواب سلام دیگران را بلند می‌داد. ما نمی‌دانستیم دایی با مادربزرگ چه می‌گوید و چه می‌شنود که این طور عصبانی می‌شود. کسی هم جرئت نداشت بپرسد، چون جلسۀ دایی و مادربزرگ در بالاترین سطح مقامات فامیل برگزار می‌شد و کاملا محرمانه بود. دایی وقتی دید از مادربزرگ نتیجه نمی‌گیرد، کم کم حرف ازدواج را پیش پدر و عمه‌هایم به میان آورد. می‌گفت: اگر از شما کمک می‌خواهم، برای این است که رسم زن گرفتن این زمانه را بلد نیستم، وگرنه دست به دامان کسی نمی‌شدم. بعد هم بلند، طوری که مادربزرگ بشنود، ادامه می‌داد: پدر ما وقتی مادرمان مرد، دوتا دوتا زن آورد خانه. حالا من برای یک همدم که عصای روز کوری‌ام باشد باید التماس کنم. البته همه می‌دانستیم که دایی تا روز کوری و پیری خیلی راه دارد، اما تاکید می‌کردیم که یک پیرمردِ تنها در خانه‌ای درندشت به همدم نیاز دارد. دو سه ماه گذشت و دایی آن قدر آمد و رفت و آن قدر با بچه‌هایش سر و کله زد تا تقریبا همه را مجاب کرد. آن وقت بود که می‌آمد، روی مبل می‌نشست، یک پایش را روی پای دیگر می‌انداخت، با تسبیح شاه‌مقصودش ذکر می‌گفت و بعد بلند صلواتی می‌فرستاد و می‌گفت: چه خبر؟ و بعد از چه خبر گفتنش، فهرست بلند و بالا از کسانی که عمه‌های من و دخترهای خودش برای ازداواج در نظر گرفته بودند رو می‌شد و دایی هم همه را از دم رد می‌کرد.

برای همه عجیب بود که چرا دایی به کسی رضا نمی‌دهد. برای هر یک بهانه‌ای می‌آورد و می‌رفت. مدتی به همین منوال گذشت تا یک روز خبر آورند که دایی در کلانتری‌ست. دایی و کلانتری؟ همه شال و کلاه کردیم به طرف کلانتری. دایی توی کلانتری همان‌طور خوش‌تیپ نشسته بود. کت و شلواری کِرِمی تنش بود که خط اتوی آن به هم نخورده بود. جلیقه هم به تن داشت. دایی را دست‌بند زده بودند. روبه‌روی دایی سه جوان آش‌ولاش و شل‌وپل روی زمین نشسته بودند. یکی سرش شکسته بود، یکی از دماغش خون می‌آمد، یکی هم کتفش را بسته بود. کنار آن‌ها خانم جوانی هم ایستاده بود که دائم به آن سه نفر تشر می‌زد که این چه کاری بود کردید! ما تازه می‌خواستیم از دایی بپرسیم چه شده که دایی را صدا کردند و دایی با آن سه جوان و آن خانم وارد اتاق رییس کلانتری شد. عمۀ بزرگم وقتی این صحنه را دید فریاد زد: بی‌آبرو شدیم. و با چنگ به جان صورت خودش افتاد. عمه را آرام کردیم و پرسیدیم چی شده؟ عمه حدسش را برای ما توضیح داد، ولش کردیم کمی خودش را بزند بلکه آرام بشود.

کمی که گذشت، یکی از سربازان از اتاق بیرون آمد و لای در باز ماند تا صدای دایی تاییدی باشد بر حرف عمه. دایی گفت: جناب سرهنگ، بنده شرعا و عرفا این این خانم خواستگاری کرده‌ام، کار بدی کرده‌ام؟ سرهنگ گفت: توی سوپرمارکت؟ دایی جواب داد: در شرع دربارۀ سوپرمارکت چیزی آمده؟ سرهنگ گفت: در عرف که آمده. سوپرمارکت جای خواستگاری کردن است؟ دایی گفت: شما یکهو توی سوپرمارکت عاشق بشوید چه می‌کنید؟ می‌گذارید مرغ از قفس بپرد؟ سرهنگ گفت: با این پسرها چه کار داشتید؟ دایی جواب داد: این‌ها یک‌دفعه پریدند روی سرم، من هم فقط از خودم دفاع کردم. سرهنگ گفت: این آقایان برادرهای این خانم هستند. دایی گفت: بله، بعدا متوجه شدم. خانم جوان گفت: من خواستم برای برادرها توضیح بدهم که خودم جواب این پدر را می‌دهم اما نگذاشتند. سرهنگ گفت: خانم، شما شکایتی ندارید؟ خانم گفت: راستش ایشان خیلی با کلاس و متین پیشنهادشان را مطرح کردند. یکی از برادرهای خانم داد زد: خجالت بکش! خانم بلند گفت: شما خجالت بکشید که به یک پیرمرد حمله کردید. فردا روز اگر خواستگار جوانی پیدا بشود هم همین طور برخورد می‌کنید؟ این‌جا دوباره آن سرباز وارد اتاق شد و در را بست. ما هم معطل نکردیم و همه از کلانتری به سوی مقاصدی نامشخص متواری شدیم. یک هفته بعد از این ماجرا دوباره سروکلۀ دایی پیدا شد. تازه فهمیده بودیم که مشکل دایی با مادربزرگ این بود که دایی زنِ جوان می‌خواست و مادربزرگ راضی نبود به زنِ جوان. دایی آن روز رسما از زن جوان گرفتن انصراف داد و گفت: دوست داشتم یک زن امروزی داشته باشم، اما توقعات نسل جدید آن‌قدر بالاست که تنهایی بهشت مرد است و البته یک تار موی زنم را به زن امروزی نمی‌دهم. دایی همین طور این چیزها را می‌گفت، به طرف در رفت و در راهرو را باز کرد و گفت: معرفی می‌کنم، وجیهه خانم. طوری گفت وجیهه خانم انگار گفته باشد برپا. همه از جا پریدیم. خانمی وارد شد که معلوم بود سنش زیاد است اما به زحمت سی‌ساله نشان می‌داد. مثل خود دایی، خیلی خیلی خوب مانده بود. وجیهه خانم نشست روی مبل، کنار دایی. دایی از وجیهه خانم چیزی خواست و او هم سند ازدواج‌شان را به دایی داد. دایی بلند گفت: همسرم وجیهه هستند. شصت و دوساله. و شصت و دوساله را طوری گفت که همۀ محل شنیدند. ما همه لال شده بودیم. عمه‌ام بهت زده و تقریبا خوشحال گفت: مبارک باشه دایی. چه‌طور یک دفعه‌ای؟ از کجا؟ دایی هم خیلی خونسرد جواب داد: بدانید که سوپرمارکت به درد جوان‌ها می‌خورد. ایشان حاصل تلاش بنده هستند در صف نانوایی.

 

 

داستان بالا را که خوانید نوشتۀ آقای رضاساکی در کتاب ساسات است. این کتاب و همچنین کتاب دیگر ایشان به اسم «اصن یه وضعی» حاصل پرسه زدنم در نمایشگاه کتاب امسال بود! 😉

در چالش روز نهم نویسندگی گفته شده بود دربارۀ کتابی بنویس که حالا در حال خواندنش هستی. “حالا” یعنی همین الان! (یادی هم بکنیم از آقای خیابانی عزیز 😀 ) .

واقعیت را بخواهید خیلی رمان و داستان نمی‌خوانم اما برای تنوع و رفع خستگی‌ام همیشه کتاب‌های کوچکی روی میز کنار دستم، و گوشه‌های خانه هست. کتاب ساسات هم یک کتاب کوچک است که هر ورقه‌اش به اندازه A5 است و در مجموع ۹۵ صفحه است. در این کتاب نویسنده، معمولا با طنز از دوران و اتفاقات زندگی‌اش می‌گوید. گویا رضاساکی از جنوب کشور (فکر کنم خرم‌آباد) است و در زمان جنگ کودکی‌اش را سپری کرده.

داستان‌هایش معمولا ردپایی از طنز را دارند که خواندنش در کنار یک لیوان چایی برای رفع خستگی و مرور خاطرات مشابه مفید است!

این کتاب از انتشارات کتاب قاف است. مجموعۀ «قاف لبخند» تمامی کتاب‌های #طنز هستند. از همه بیشتر در این مجموعه، کتاب «پرتقال در جعبه ابزار» را دوست دارم اگر طنز دوست دارید حتما بخوانیدش.

وب‌سایت ذکر شده انتشارات قاف در کتاب: www.ketabeghaf.ir

این روزها، کتابی که به شدت پیگیرش هستم کتاب «باج‌گیری عاطفی» از دکتر سوزان فورد است. که بعد از اتمامش حتما از آن خواهم نوشت.

از تجربیاتتان بگویید. چه کتاب‌های طنزی را می‌شناسید؟ معرفی کنید. من زیاد در داستان‌ها وارد نیستم اما پیگیرم تا کتاب‌های طنز و داستانی را بیشتر بخوانم.