نوشته‌ها

تعهد هم خلاقیت را به جوش می‌آورد هم استعداد را

#تعهد است که #خلاقیت می‌آورد آدم اگر تعهد به انجام کاری داشته باشد، استعدادهایش تهییج می‌شوند حتی در خواب هم دنبال راه‌حلی برای مشکلات پیش‌رویش می‌گردد.

مثل یک بالن می‌ماند که هنوز روی زمین است. تعهد به پرواز که داشته باشی بلند می‌شود رشته‌ها و طناب‌هایی که نگه‌اش داشته‌اند را پاره می‌کند تا به هدف‌اش برسد. آن‌قدر بالا می‌رود تا محدودیت‌ها برایش کوچک و عملاً پوچ می‌شوند و در آخر در جایی جدید فرود می‌آید. مختصات فرود آمدن هم بستگی به کیفیت انجام تعهد آدم دارد.

تعهد که داشته باشی، یاد می‌گیری که هر آنچه که داری را در کاری که در حال انجامش هستی بریزی و کم نگذاری.

بحث تعهد که می‌شود، گویی بهانه‌ها رنگ می‌بازند. با خودت حرف می‌زنی و می‌گویی باید این مجسمه‌ای که به من سپرده‌اند را به بهترین نحو بتراشم و تصویری که لایق آن هستم که من را خالق‌اش بنامند را بیافرینم.

 

فکر می‌کنم کمترین تعهدی که آدم برای تمام طول عمرش باید به آن پایند باشد، تعهد به تعادل است.

#تعادل است که حال خوب را تضمین می‌کند.

تعادل یعنی بدانم مرزهایم کجا است، تا کجا پا بگذارم رضایت دارم، تعهد یعنی بتوانم مرز درستی تعریف کنم مرز را اگر کوچک تعریف کنم دنیایم را کوچک می‌کنم، دنیایم محدود می‌شود به اطرافم، به شنیده‌ها و دیده‌هایم. نمی‌توانم فراتر ببینم و درک کنم. خارج این دنیا را تخیل می‌شمارم.
و اگر مرزم بیش‌ازحد بزرگ باشد افسار گسیخته‌ای خواهد بود که اجزایش دنیای معناداری را نمی‌سازند. دنیایی می‌شود که هیچ در آن نیست.

خلاقیت، قدرت ذاتی کشف ارتباط بین دو چیز، دو تصویر، دو اندیشه، یا دو کلمه یا ارتباطی است که پیش از آن کسی متوجه‌اش نشده، هنرمند آن‌ها را به هم ربط می‌دهد و برای جهانیان ماهیت سوم خلق می‌کند. -استیون پرسفیلد

امیدوارم با داشتن تعهد، این خلاقیت را به جوش آورید و ماهیت سوم را خلق کنید.

چجوری یاد بگیریم؟ (۲) مثال شخصی از یادگیری کریستالی

در پست قبلی در مورد یادگیری نطفه‌دار یا به‌به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی صحبت کردیم. در زندگی هر کسی، کریستال‌های مختلفی وجود دارد. مهم این است که آن کریستال‌ها شکل بگیرد و مطالب آن جدای از خواندن، یادگرفته شود.

یادگیری نطفه‌دار، یعنی یادگیری ما در آن حوزه عمیق باشد. یعنی ممکن است من خیلی چیزها را ندانم اما آن‌هایی که می‌دانم را عمیق یادگرفته‌ام و دنبالشان رفته‌ام.

بگذارید یک مثال شخصی بزنم:

زمانی در مورد خلاقیت کنجکاو بودم. به دنبال این بودم که خلاقیت را چطور می‌توان به زندگی آورد و اصلاً این بحث داغ خلاقیت چه بوده؟

از روی علاقه و همچنین برای ساکت‌کردن کنجکاوی‌ام، کتاب‌های حوزه خلاقیت را می‌خواندم. تا آن زمان تصور می‌کردم که خلاقیت یک چیز واحد است که می‌توان همان را یاد گرفت و وارد زندگی کرد.

قبول کنیم که بحث‌های خلاقیت هم جالب است.

اما جلوتر که رفتم متوجه شدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر جانبی.

تصور می‌کردم تنها همین تفکر در بحث خلاقیت وجود داره و پیش خودم گفتم اگر مهارت آن را کسب کنم دیگر تمام است!

شروع کردم به تحقیق در تفکر جانبی. متوجه شدم شخصی به اسم آقای ادوارد دبونو بیان‌گذار این طرز فکر بوده.

تا اینجا من از حوزه خلاقیت، یک اسم داشتم به اسم تفکرجانبی و یک متفکر به اسم ادوارد دبونو. شروع کردم به تحقیق و ببینم چه کتابی به طور اختصاصی در مورد تفکر جانبی نوشته است. ادوارد دبونو کتابی داشت با همین نام تفکرجانبی که خوشبختانه ترجمه هم شده بود.

کتاب را هیچ کجا نمی‌توانستم پیدا کنم، شروع کردم آرام آرام نسخه انگلیسی آن را خواندن اما چند روز بعد در کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب نسخه فارسی را پیدا کردم و گرفتم!

این را هم اضافه کنم که نسخه اصلی یک کتاب را خواندن خیلی بیشتر از خواندن ترجمه آن می‌چسبد! دلیلش هم شاید این باشد که می‌توان کلمات را بی‌واسطه از نویسنده‌ گرفت اما سرعتم را خیلی کم کرده‌بود از طرفی هم برخی‌ مباحث متوجه نمی‌شدم و کلافه شده بودم که پیدا کردن نسخه ترجمه‌اش خیلی کارم را راحت کرد.

کتاب تفکر جانبی را تمام کردم. با تمام ذوق و شوق از ترفندهایی که یادگرفته بودم شروع کردم به صحبت ‌کردن. خلاصه هر جا می‌نشستم شده بود نقل مجالس و صحبت‌هایم.

حتی برای سرگرمی یک وبلاگی ایجاد کردم و شروع کردم از ترفندهای آن نوشتن.

بعد از مدتی به این فکر می‌کردم که اوکی من ادوارد دبونو و طرز فکرش را دوست دارم، ببینم چه کتاب‌های دیگری دارد. کتاب‌هایی مثل درس‌های درست‌اندیشیدن، شش کلاه تفکر و… را پیدا کردم. و مثل قبل شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. هر چه جلوتر می‌رفتم می‌دیدم خیلی از ترفندهایی که این‌همه از آن صحبت‌کردم خود نویسنده در کتاب اقرار کرده که فقط این نیست و مدام تبصره زده بود!

حرفش هم حق بود. به قول استاد شعبانعلی، حوزه‌هایی که مربوط به انسان می‌شوند، قطعیت در آن معنا ندارد.

اینگونه بگویم که بحث خلاقیت برای من مثل یک اتاق با یک در بود که تصور می‌کردم اگر وارد آن شوم تماماً همین است و بس! دریغ از اینکه وارد اتاق شدم و دیدم درون خود اتاق، چندیدن در دیگر وجود دارد که به اتاق‌های دیگر راه دارند. و این سلسله در همه اتاق‌ها تکرار می‌شوند و من هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر به دانسته‌های قبلیم شک می‌کردم.

جدا بگویم این شک‌کردن‌ها در آن زمان بسیار اذیت‌کننده بود. به فکر تمام وقت‌هایی می‌افتادم که پایش صرف کرده بودم . حتی به جایی رسید که تصمیم گرفتم نه از آن حرف بزنم نه بنویسم و برای همین وبلاگ را پاک کردم. اما بعدها فهمیدم برای رشد، این‌ها سرمایه‌گذاری بوده نه اتلاف.

یکم برویم جلوتر، بعدها فهمیدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر طراحی!که شاید ورژن جدید در بین تفکرهای این حوزه است و حالا دوباره گردونه بازی به چرخش افتاده بود و منم در این گردونه بودم و هستم!

و اضافه کنم که همچنان آن عدم قطعیت‌ها و شک‌کردن‌ها وجود دارد اما چیزی که این بین کار را شیرین می‌کرد، عمیق‌شدن در آن موضوع بود. یعنی بی‌آنکه بدانم در حال تکمیل‌کردن کریستال خلاقیت خود بودم. چیزی که کار را برایم شیرین می‌کرد این بود که لااقل چسبیده‌ام به چیزی که دوست دارم و طرز فکرم قبل از وارد شدن به این بحث و بعد از وارد شدن به این بحث تغییر کرده بود. به عبارتی چون قطعیت از زندگی‌ام رنگ باخته بود، افکار منعطف‌تری داشتم.( حتی در مورد این هم شک دارم، شاید توهم بوده!) دیگر خیلی زود در مورد کارها قضاوت نمی‌کردم و…

آدم هر چه جلوتر می‌رود به خام‌بودنش بیشتر اعتراف می‌کند.

این یکی از تجربه‌های من بود در حوزه تشکیل کریستال خلاقیت.

کریستال‌های دیگری هم در زندگی‌ام در حال شکل‌گیری است. مثل بحث برنامه‌نویسی و اینکه آخر سر اقلیم لینوکس را انتخاب کرده‌ام و مانده‌ام در همین جا! یا وارد شدنم به بحث‌های شخصیت‌شناسی و سردرآوردنم از MBTI . که حتی در این‌ دست‌نوشته‌ها جایی گفتم که از MBTI و تیپ INTP خواهم نوشت ولی قضیه همان عدم قطعیت است که نمی‌گذارد آرام بنشینم و بنویسم!

چیزی که من فهمیدم این بود که خیلی از مهارت‌ها مثل مهارت سخنرانی، حل‌مسئله، یادگیری زبان و… در کنار این کریستال‌ها شکل می‌گیرد. مثلاً برای بهتر بیان‌کردن و موثربیان‌کردن ترفندهای خلاقیت باید مهارت سخنرانی و ارائه مطلب خودم را بالا می‌بردم.

اگر کریستالی هم در زندگی شما در حال تشکیل است، و حوصله آن را دارید، بنویسید. خوبی این نوشته‌ها این است که میفهمیم تنها نیستیم. واقعاً گاهی اوقات خود من هم کم می‌آورم! دیدن کسانی که اینگونه‌اند راه را هموارتر می‌کند.