نوشته‌ها

می‌خواهی خطاهایت را پیدا کنی؟ شروع کن یک چیزی بساز!

نتیجه نشستن و مدام فکرکردن، چیزی جز خودخوری نیست. آدم یاد تمام خطاهای گذشته و گاهی حماقت‌هایش می‌افتد و همین کار، بیش‌از‌حد او را محافظه‌کار می‌کند.

خطا، به خودی خود، گناه محسوب نمی‌شود. بنظرم تکرار خطاست که باید آن‌را گناه شمرد.

باید یادبگیریم اگر از جایی هم خوردیم، یکبار درست و حسابی بنشینیم و تحلیل‌اش کنیم. #خطا را در بیاوریم و بزرگ‌تر فکر کنیم.

نشخوارکردنش، چیزی جز سخت‌تر گذشتن روزگار را ندارد.

بهانه رایج این است که می‌گویند اول خودم را کشف کنم بعد #شروع خواهم کرد. دریغ از اینکه شناخت خودمان، در حین کارکردن و چیزساختن است که رخ می‌دهد، وگرنه باقی همه حدس و گمان‌اند!

برای شروعش ترس دارید؟ طبیعی است.

نمی‌دانم برای شماهم اتفاق افتاده است یا نه اینکه قصد داشته باشید به یک سفر طولانی و مهیج بروید ولی شب قبلش با خودتان بگویید عجب غلطی بود کردم! و ترسی عجیب داشته باشید. ولی سفر بر وفق مرادتان پیش‌برود و درصد رضایتتان بالای 70 درصد باشد؟!

این هم درست همین‌طور است. از مثبت‌گرایی‌های الکی خوشم نمی‌آید. من از ریسک‌های حساب نشده که حماقت می‌دانم، صحبت نمی‌کنم. حرفم این است که حساب و کتاب زیادی و فکرکردن‌های زیادی راه به جایی نمی‌دهد. باید حرکتی زد تا خطاها دربیایند.

یک نرم‌افزار هم وقتی نوشته می‌شود، در محدوده شرکت، شاید به تنهایی باگی نداشته باشد ولی به محض ارائه آن، بسیاری از اشکالات آن درمی‌آیند.

ترس قبل از شروع چیزی است که همه دارند و هر بار که تمرینش کنید، کم و کم‌تر می‌شود.

شاید برای پایان این حرف آستین کلئون مناسب باشد:

ممکن است از شروع‌کردن واهمه داشته باشید. طبیعی است. این یک مساله واقعی است که بین درس‌خوانده‌ها شایع است. اسم‌اش «سندروم دیگرنمایی» است. بر اساس تعریف بالینی این افراد نمی‌توانند کمال خود را درونی کنند. یعنی شما احساس می‌کنید تقلبی هستید، که فقط دارید وانمود می‌کنید و واقعاً نمی‌دانید چه کار دارید می‌کنید.

حدس بزنید قضیه از چه قرار است: هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم. از هر کسی که دارد کار خلاقانهٔ درست و حسابی انجام می‌دهد بپرسید و آن‌ها حقیقت را به شما خواهند گفت: آن‌ها نمی‌دانند ایده‌های خوب از کجا می‌آیند. آن‌ها فقط پیداشان می‌شود تا کارشان را انجام دهند. هر روز.