نوشته‌ها

اصل گرایی

آقای گِرگ مک‌کیون Greg Mckeownیک کتاب دارد به اسم اصل‌گرایی و سعی می‌کند به مخاطبش بفهماند که در دنیای امروز اگر تشخیص ندهی چه چیزی برای زندگی تو اصل است و چه چیزی فرع، کلاهت پس معرکه‌ است و ته زندگیت داشته‌های ناخواسته‌ای را خواهی داشت که مجبوری آن‌ ناخواسته‌ها را حالا دوست داشته باشی و لابد تهش هم پناه ببری به تلقین تا این دوست‌داشتنِ زورکی را باور کنی.

مارک‌منسون هم در کتاب هنرظریف بی‌خیالی نوشته بود که دنبال زندگی بدون مشکل نباش، سعی کن زندگیت پر از مشکلات خوب باشد، همین حرف را هم مک‌کیون می‌زند؛ می‌گوید آدم‌های اصل‌گرا سوالات سخت می‌پرسند: «کدام مشکل را می‌خواهم؟» و می‌گوید فرع‌گرایان به دنبال موازی‌کاری‌اند و جوابِ این سوال که چطور می‌توانم هر دو را انجام دهم.

بعد هم حرف می‌زند که تلاش بی نظم برای انجام کارهای بیشتر را بریزید دور. این یک بلاست. گزینه‌هایمان برای انتخاب زیاد شده و ممکن است انتخاب‌های مهمی را این وسط از قلم بیاندازیم. ما نسلی هستیم که خستگی تصمیم‌گیری را زیاد می‌کشیم. حالا که گزینه‌ها زیاد شدند توانایی جداکردن چیزهای مهم از غیرمهم را داریم از دست می‌دهیم.

حرف‌هایش یکجایی می‌خورد به روزانه نوشتن، می‌گوید آدم‌ها باید روزنامه‌نگار زندگی خودشان باشند. روزنامه‌نگارها یک اصطلاح دارند به اسم “لید” که یعنی چکیده‌ی مهم‌ترین رویداد را بنویسی. می‌گوید لیدهای روزانه‌ی خودتان را بنویسید. اینجوری هر روز یک نقطه به جا می‌گذارید و وقتی این نقطه‌ها را به هم وصل کنید تصویر کلی زندگی‌تان مشخص می‌شود. بهتر از من هم می‌دانید که حافظه، خیانت‌کار است. زیادی به آن اعتماد نکنید. در یک جمله یا عبارت بنویسید مهم‌ترین اتفاق روز چه بود. از این ایده می‌خواهد دفاع کند که مثل فرع‌گرایان فقط به صداهای بلند توجه نکنید در جزئیات زندگی خودتان شاید نشانه‌هایی باشد که خیلی ریز دارند زندگی‌تان را آهسته آهسته تغییر می‌دهند. حالا یا تغییر خوب یا بد.

شکل زیر را می‌کشد و توضیح می‌دهد که اصل‌گرایی یعنی با نقشه‌ی قبلی زندگی‌کردن، نه‌های بی‌رحمانه گفتن. نه زندگی‌کردن از روی غفلت.

سوال قشنگی هم ته جلد کتاب نوشته که واقعا خودش نوعی راه‌حل است: آیا تابحال، هم احساس بیش‌از حد کارکردن و هم بی‌مصرفی کرده‌اید؟ تا به حال به این نتیجه رسیده‌اید که کارتان انجام امور بی‌اهمیت شده است؟ تا به حال احساس کرده‌اید که سرتان شلوغ است ولی بهره‌وری ندارید؟ انگار همیشه در حرکتید ولی هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسید؟ اگر پاسخ‌تان به هر کدام از این سوال‌ا مثبت است، راه خروج از این وضعیت اصل‌گرا شدن است.

پس‌زمینه‌ی ریاضیات و کنار هم قرارگرفتن همه‌ی این‌ها من را به این نتیجه رسانده که باید برای زندگی‌ات یک سیستم‌مختصات خاص خودش را داشته باشی. این سیستم آهسته آهسته از ورودی‌های زندگیت شکل می‌گیرد. اینکه نمی‌توان روی تمام ورودی‌ها کنترل داشت، شکی نیست ولی اینکه تخته‌گاز هم به همه چیز بله گفت و دنبال‌کرد، در نهایت یک فرع از زندگی تو می‌سازد و اصل‌هایی که قرار است در نهایت حالِ خوبِ عمیقِ تو را بسازند، زیر انبوه این فرع‌ها دفن می‌شوند.

حالاهم هدفم این نیست که بگویم کتاب چه چیزهایی گفته. اصلا خلاصه‌خواندن هیچوقت آن لذت اصل خود کتاب را نمی‌دهد. حتما اگر علاقه دارید کتاب را مفصلا بخوانید. این بحث را بهانه کردم تا باورهایم را بنویسم. اعترافاتم را.

عدم تعادل مطلوب

من قبلا در وبلاگ در مورد تعادل هم نوشتم و اعتراف می‌کنم که مزخرفی بیش نبوده و نیست. با تمام زوری که زدم تا به حال نتوانستم تعادل را در زندگی‌ام ایجاد کنم. و کم‌کم به این باور رسیدم که بحث تعادل در زندگی هم یکی دیگر از محصولات توهم فروشان و سخنرانانی است که برای نان شب مانده‌اند و راهی جز این ندارند. چون بحث شیکی است و استقبال هم می‌شود اما زندگیِ نکرده است. غالبا بوی تجربه نمی‌دهد.

نمی‌شود در تمام طول زندگی، همه چیز را با هم داشت. آدمیزاد رفته رفته یاد می‌گیرد که خیلی چیزها با هم جمع‌پذیر نیستند. نمی‌توان در عین واحد همه چیز را با هم داشت. نمی‌توان هم در پی شغل مطلوب بود هم آرامش داشت. به طور مساوی نمی‌شود هم با دوستان وقت گذراند هم با خانواده و این وسط هم زمانی را برای کارهای دیگر گذاشت.

فهمیدن اینکه تعادل در زندگی حداقل برای من کار نمی‌کند خیلی زمان برد. از طرفی فشارهای روانی زیادی هم تحمیل کرد.

بسیاری از زندگی آدم‌های موفق را که از بیرون می‌بینی، خیلی زیباست. فکر می‌کنی همه چیز زندگی‌شان سر جایش است. هم به موقع می‌خوابند، هم سخت کار می‌کنند، هم برای خانواده وقت می‌گذارند، هم برای دوستان ارزش قائل‌اند، هم کتاب می‌نویسند و هم زمان بسیار زیادی را دارند که به مطالعه و هزاران کار دیگر برسند.

اما نزدیک زندگی‌شان که می‌شوی تازه متوجه می‌شوی اگر در یک بخش از زندگی‌شان آنقدر خوب پیش رفته‌اند که سرآمد باشند یا کارهای بزرگی در زندگی‌شان کرده‌اند حتما در همان برهه زمانی برای یک بخش دیگر کم گذاشته‌اند.

ته ته زندگی را هم ببینی متوجه می‌شوی که در نهایت یک بخش از زندگیت هست که خیلی بیشتر از بخش‌های دیگر دوستش داری، برایش وقت می‌گذاری، به نسبت بقیه در آن خوب هستی و انگیزه و شوق زیادی هم داری تا کارهای مفیدی برایش انجام دهی. نتیجه می‌دهد و از نتیجه‌اش راضی هستی. لُپ کلام این که سودی که از آن می‌گیری خیلی بیشتر به ضرر آن بخش که نمی‌رسی می‌ارزد.

رسیدن به این بخش از زندگی روزمره را بگذار عدم تعادل مطلوب. آقا معلم هم مفصلا درباره‌اش نوشته. (کاش خیلی زودترها می‌خواندم)

مثلا در طول زندگی، پیش می‌آید که با تمام انرژی روی شغل متمرکز شد، در آن حیطه خواند و تجربه کسب کرد. غوطه‌ور شد. ولی گاهی هم در همین طول زندگی پیش می‌آید برای خانواده وقت گذاشت. کمی از این طرف و آن طرف زد و جا باز کرد برای خانواده. این‌ها در “طول زندگی” اتفاق می‌افتد و هم چیز را باهم نمی‌توان داشت.

آدم‌ها خودشان در هر برهه زمانی باید به این درک برسند که الان در حال حاضر عدم مطلوب زندگیِ من چیست؟

هر چقدر هم که بگوییم ما آدم‌های شاخی هستیم و به همه بخش‌های زندگی به طور یکسان می‌رسیم، در نهایت یک آدم‌آهنی بیش نیستیم.

فکر می‌کنم داشتنِ عدمِ تعادل مطلوب هم یک بخش دیگر از مدلِ ذهنیِ اصل‌گرایی است. آدمِ اصل‌گرا به این نتیجه رسیده است به جای آن‌که در آنِ واحد در ده‌ها حوزه انرژی‌اش را پخش کند، روی یک بخش بگذارد و به بقیه نه بگوید. نه‌هایی که چندان هم راحت نیستند و بی‌رحمانه باید نه گفت.

اصل‌گرایی در نهایت می‌گوید که ببین در حال حاضر با شرایطی که دارم، این عدم تعادل مناسب زندگی من است. می‌خواهم انرژی‌ام را بیشتر صرف این حوزه کنم.

به ازای هر جمعی، منهایی در کار است

آدم اصل‌گرا حواسش به ورودی‌های زندگی‌اش هست. نمی‌گویم تماما ولی حداقل آن‌هایی که به وضوح می‌داند در حال انتخاب آن‌ها است، حواسش هست. می‌داند چه چیزهایی را می‌آورد و می‌داند به ازای آورده‌ها چه چیزهایی را بیرون می‌اندازد. آوردن بدون دور ریختن، متلاشی می‌کند. یک جمع و تفریق ساده است. به ازای هر جمعی، منهایی در کار است. یا این را آگاهانه می‌فهمیم یا ناآگاهانه انجام می‌دهیم.

زندگی قابلیت کشسانی ندارد (!) مثل یک ظرف چینی است. بدون کم‌کردن، اضافه کنی، تَرک می‌خورد. ترک هم که خورد با یک ضربه می‌شکند.

آدم اصل‌گرا به جای آن که یکباره همه چیزِ درونِ این ظرفِ بسته را تغییر دهد، آرام آرام تغییر ایجاد می‌کند. یک تغییر ایجاد می‌کند و مدتی با آن زندگی می‌کند اگر حالش با آن خوب بود و تاثیرش مطلوب، نگه‌اش می‌دارد. می‌اندازد روی دورِ تکرار. با تداومش به زندگی روح می‌بخشد. این می‌شود یک تغییر. درست و حسابی که جا خوش کرد سراغ تغییرِ بعدی می‌رود.

همیشه هم چیزهایی که از این ظرف کم می‌شود، مزخرف نیست. این دور ریختی‌ها همیشه چیزهای بد نیست. گاهی یک چیز، جالب است، خوب است اما مناسب این ظرف زندگی نیست. نسبتش را با سایر اجزا به خوبی نمی‌تواند پیدا کند. معادله‌ی ساده‌ای است که اجرایش سخت است: دور ریختنی است چون مناسب این زندگی نیست.

وقتی الویت بشود الویت‌ها یعنی هیچ چیز مهم نیست

یعنی بین انبوه خواستنی‌ها، یک چیز را بخواه و سفت به آن بچسب.

اینکه نمی‌شود همه چیز را با هم خواست و ربطش می‌دهند به اراده، توهم است. خیال‌پردازی هم نه. توهم. اراده مثل یک باتری می‌ماند. زیاد که ازش کار بکشی، خالی می‌کند. زندگی را باید خلوت کرد. یک space بزرگ زد وسط کیبورد زندگی و هر از چندگاهی در بین روزمرگی دست گذاشت روی آن.

زمان در نظرم خطی است، یک مسیر را باید گرفت و رفت. این جاده دو طرفه نیست. اگر در جهت چیزی داریم حرکت می‌کنیم نمی‌توانیم خواسته‌های خلاف آن جهت را هم بخواهیم.

گفتن کلمه‌ی اولیت‌ها به جای اولیت، این باور را می‌خواهد جا بیاندازد که می‌توان همه چیز را با هم داشت. حالا باید فهمید که عبارت “ده الویت برتر” شوخی بیش نیست و یک قرص مسکن به حساب می‌آید برای دردِ ندانم کاری‌ها. آدمیزاد یا صد در صد مسئولیت زندگی‌اش را به گردن می‌گیرد و آگاهانه انتخاب می‌کند یا اینکه مسئولیت نمی‌پذیرد . دیگران الویت‌هایش را تعیین می‌کنند. آدم اصل‌گرا می‌فهمد که مختار است، نه مجبور. “انتخاب” می‌کند. اما این اختیار موقتی است. خیلی اوقات انقدر تصمیم‌گیری را به تعویق می‌اندازیم تا دیگران برایمان تصمیم‌ می‌گیرند.

چشمه‌شدن

بعضی آدم‌ها مثل چشمه می‌مانند و بعضی هم مثل آب‌باریکه. آدم اصل‌گرا حالا که فهمیده منابعش محدود است، چشمانش را می‌بنندد به چشمه‌ها نه آب‌باریکه‌ها. حداقل در زندگی‌اش سهم بزرگی را می‌گذارد برای چشمه‌ها.

یعنی در هر حوزه می‌چرخد، ببیند چه کسانی چشمه‌‌های آن حوزه هستند. می‌تواند رَد آن چشمه‌ها را از همین آب‌باریکه‌ها هم بگیرد اما به آب‌باریکه دل خوش نمی‌کند.

آدمی که خودش را از سرچشمه سیراب می‌کند، چشمه‌شدن را تمرین می‌کند وگرنه در نهایت آب‌باریکه خواهد بود. اولِ کار آب‌باریکه بودن عیب ندارد اما مدام از آن خوردن اشتباه است. آدم‌های فرع‌گرا تا آخر داستان یک آب‌باریکه می‌مانند. عمق ندارند، نمی‌جوشند. عمق نمی‌بخشند. عمیق‌بودن یادت نمی‌دهند.

از چشمه‌خوردن همیشه ساده نیست. فکرکردن می‌خواهد، جستجو می‌خواهد، تلاش لازم دارد. ممکن است لذت آنی ندهد.

زندگی ماها عموما پر شده از این آب‌باریکه‌ها. گاهی هم فاضلاب. کسانی که شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنیم و حرفی برای گفتن ندارند، مدرسانی که زندگی‌های نکرده، تجربه‌های کسب‌نکرده را درس می‌دهند. محصولاتشان عموما اشتها پر کن است، سیری زودرس. لذت آنی.

در صورتی که کار چشمه این است که هر چقدر هم از آن بخوری برای دفعه‌ی بعدی تشنه‌تر باشی، مشتاق‌تر باشی. بفهمی که از کل آن موضوع، یک جزء کوچک را فهمیدی و برای یادگیری مسیرت ادامه‌دار است.

آدمی که از چشمه می‌نوشد و مدام دنبال یادگیری است، برای سوال‌هایش معمولا جواب‌های قابل اتکاتری را هم پیدا می‌کند.

آدمِ اصل‌گرا حواسش هست که ذهنش را از کجا تغذیه می‌کند. حواسش هست که اگر از دستش دربرود فرع‌گرایی شده که در نهایت یک کویر به جا می‌گذارد.

 

ته داستان

کلی چیزها داریم برای تمرین کردن. برای زندگی‌کردن. این تمرین اصل‌گرایی را هم باید اضافه کرد خوبیش این است که از جنس تمرین است. هیجان دارد. تجربه می‌آفریند.

چند پاراگراف از کتاب:

اغلب انتخاب را یک داشته در نظر می‌گیریم. ولی انتخاب چیزی نیست که داشته باشیم، بلکه چیزی است که انجام می‌دهیم. گزینه‌هایمان شاید مثل یک داشته باشند، اما انتخاب یک کنش است. این تجربه مرا به این درک رهایی‌بخش رساند که شاید همیشه روی گزینه‌هایمان کنترل نداشته باشیم، ولی همیشه روی چگونگی انتخاب از میان گزینه‌هایمان کنترل داریم.

پیتر دراکر: افراد به دلیل «نه» گفتن تاثیرگذارند، به دلیل گفتن «این کار به درد من نمی‌خورد» است که تاثیر گذارند.

وقتی می‌گوییم تمرکز، منظورمان این نیست که سوال یا احتمالی را انتخاب و با وسواس درباره‌اش فکر کنیم. منظور خلق فضایی برای بررسی یک صد سوال و احتمال است. فرد اصل‌گرا مثل چشمان‌مان تمرکز می‌کند؛ یعنی نه با چشم‌دوختن به چیزی بلکه با تنظیم و تطبیق مداوم چشمان با میدان دید.

بازی فقط در کاوش چیزهای ضروری به ما کمک نمی‌کند. بازی به خودی خود ضروری است.

نامه به خودم: نفس‌های آخر سال و شروع بهار

این روزها جزء سری‌های پایانی سال ۹۶ محسوب می‌شوند. از آن روزهایی است که نمی‌توان مرز بین طعم تلخ و شیرین را پیدا کرد. گاهی خوشحالیم که سال نو می‌رسد، اینکه بین حوادث دوام آورده‌ایم (البته اگر غول مرحلۀ آخر، چهارشنبه‌سوری را به سلامت رد کنیم!)، اینکه اهدافی نو، کارهایی جدید شروع کنیم.

این احساس که کیلومتراژ زندگی‌مان را صفر کنیم و مثلا از اول شروع کنیم.

از طرفی هم طعم تلخ حسرت هدف‌های نرسیده، کارهای نکرده را می‌چشیم.

اهداف قبلی را پرنکرده، اهداف جدید می‌چینیم. مثل این می‌ماند که در حال بازی هستیم و به جای سخت که رسیدیم، یک «آقا من بازی نمی‌کنم…» یا «آقا قبول نیست دوباره…» می‌گذاریم تنگش و باقی ماجرا را می‌چینیم.

در این بین یادمان می‌رود یک نیم نگاهی بکنیم به این که شاید فهمیده‌ها را آن طور که باید نفهمیده‌ایم یا بد فهمیده‌ایم. و روی همین کج‌فهمیده‌ها قصه زندگی‌مان را می‌چینیم و در آخر سعی می‌کنیم به زور هم که شده به آن معنی ببخشیم.

آخر سال هم می‌شود داستان ما از آن سال.

بهترین اتفاقی که می‌تواند در سال جدید برایمان رقم بخورد، یا بهتر بگویم رقم بزنیم، رسیدن به این خرد است که بفهمیم درون چه چاهی افتاده‌ایم. اصلا این چاه، این مسیر مال ماست؟ یا برخاسته از دیفالت‌های اشتباه و آرزوهای دیگران است؟

خرد این است که دیگر به کار نبریم «آقا قبول نیست..». خرد پذیرش مسئولیت و بازی‌نکردن نقش قربانی‌بودن است.

خرد شکافتن شکست‌هاست و یادگیری از آن‌ها.

چرا گاهی مدام تکرار می‌شوند؟ حالا به هر شکلی.

خرد رسیدن به نقطه #تعادل است. نه صرفا رسیدن به هدف‌ها.

خرد این است که کجاها باید با خودمان مهربان باشیم و کجاها باید سخت‌گیرتر.

باید زندگی را تعطیل کرد و دنبال این‌ها باشیم؟ نه، باید مداد و پاک‌کن برداشت و مدام زندگی را تصویر کرد، راه‌ها را امتحان کرد و مدام پاک کرد و دوباره کشید. تا در همین حین تله‌ها دربیایند. بهبود یابند. بهبود یابیم.

کاری که خیلی از ماها می‌کنیم، پاک‌کن به دست نمی‌گیریم و روی همان اشتباهات قبلی، دوباره از نو می‌کشیم. در آخر این تصویر خط‌ خطی را خودمان هم درک نمی‌کنیم.

از اشتباهات، شکست‌ها درس گرفتن حکم پاک‌کنی دارند که برای تصحیح تلاش می‌کنند.

این baseها این دیفالت‌ها را کمی بازنگری‌کردن، این یادگرفتن از اشتباهات و شکست‌های قبلی اصل کار است و بعد چیدن هدف‌های جدید.

هدفی که واقعا هدف باشد، مال زندگی تو باشد. رنگ‌اش با رنگ زندگی‌‌ت بخواند. هدفی که بوی #هدف بدهد نه ارزش. متر داشته باشی برای اندازه گرفتنش.

سال جدید از جایی شروع می‌شود که بتوان معنی “توجه” را فهمید.

اینکه کانون توجه من به چه، به که معطوف است؟ یا به چه چیزهایی و چه کسانی توجه می‌کنم؟ کدام‌شان به زندگی‌ام عمق می‌بخشند و کدام تنها ظواهر را به رخ می‌کشند؟

زندگی‌ام باید تغییر کند؟ خب دقیقا از کجا؟ در این نقطه، در این حوزه به چه کسی یا چه چیزی توجه دارم؟

این نورچشمی‌هایی که مسیرم را روشن می‌کنند که هستند؟

چه افرادی یا چه چیزهایی بیشتر به من تلنگر می‌زنند تا بهتر و بیشتر خودم و زندگی‌ام را ارزیابی کنم؟

سال جدید سال تغییر آهسته باشد نه انقلاب. شاید باید از همین تصحیح توجه‌ها شروع کرد. شاید باید به نقطه‌ای بیشتر دقت کنم و برای معنا بخشیدن به زندگی‌ام، رنگ آن نقطه را پر رنگ‌تر کنم.

یا گاهی باید بین این تابلو زندگی که در حال کشیدن آن هستم رنگی را باید کمتر به کار ببرم و رنگی را بیشتر. شاید باید قسمتی را پررنگ‌تر و غلیظ تر بکشم و قسمتی را اصلا نکشم یا کم‌رنگش کنم.

شاید باید به جریان جدید وصل شوم تا زندگی‌ام راکد نشود.

مخلص کلام اینکه یک خط تعادل تعریف کنیم و اهداف را حول آن بچینیم. حد هدف‌ها تعریف کنیم. در بطن این هدف‌ها هم بنشینیم یک نگاهی بیندازیم به مهره‌های توجه‌مان. و بدانیم امسال می‌خواهیم این مهره‌های توجه را در کجای صفحۀ سال ۹۷ بچینیم؟ این مهره‌هارا روی چه افرادی بگذاریم؟

حرف‌ها زیادند برای سال جدید. و بیشتر از حرف‌ها، سوالاتی است که روز به روز در ذهنم جان می‌گیرند. این‌ها را نوشتم تا رشته کار از دستم در نرود.

باید رفت به جنگ فهمیدن کج‌فهمی‌ها و توانی ساخت برای تاب‌آوردن چشیدن تلخی‌هایش و مطمئنا شیرینی‌هایش.

۹۷تون سبز.

تعهد هم خلاقیت را به جوش می‌آورد هم استعداد را

#تعهد است که #خلاقیت می‌آورد آدم اگر تعهد به انجام کاری داشته باشد، استعدادهایش تهییج می‌شوند حتی در خواب هم دنبال راه‌حلی برای مشکلات پیش‌رویش می‌گردد.

مثل یک بالن می‌ماند که هنوز روی زمین است. تعهد به پرواز که داشته باشی بلند می‌شود رشته‌ها و طناب‌هایی که نگه‌اش داشته‌اند را پاره می‌کند تا به هدف‌اش برسد. آن‌قدر بالا می‌رود تا محدودیت‌ها برایش کوچک و عملاً پوچ می‌شوند و در آخر در جایی جدید فرود می‌آید. مختصات فرود آمدن هم بستگی به کیفیت انجام تعهد آدم دارد.

تعهد که داشته باشی، یاد می‌گیری که هر آنچه که داری را در کاری که در حال انجامش هستی بریزی و کم نگذاری.

بحث تعهد که می‌شود، گویی بهانه‌ها رنگ می‌بازند. با خودت حرف می‌زنی و می‌گویی باید این مجسمه‌ای که به من سپرده‌اند را به بهترین نحو بتراشم و تصویری که لایق آن هستم که من را خالق‌اش بنامند را بیافرینم.

 

فکر می‌کنم کمترین تعهدی که آدم برای تمام طول عمرش باید به آن پایند باشد، تعهد به تعادل است.

#تعادل است که حال خوب را تضمین می‌کند.

تعادل یعنی بدانم مرزهایم کجا است، تا کجا پا بگذارم رضایت دارم، تعهد یعنی بتوانم مرز درستی تعریف کنم مرز را اگر کوچک تعریف کنم دنیایم را کوچک می‌کنم، دنیایم محدود می‌شود به اطرافم، به شنیده‌ها و دیده‌هایم. نمی‌توانم فراتر ببینم و درک کنم. خارج این دنیا را تخیل می‌شمارم.
و اگر مرزم بیش‌ازحد بزرگ باشد افسار گسیخته‌ای خواهد بود که اجزایش دنیای معناداری را نمی‌سازند. دنیایی می‌شود که هیچ در آن نیست.

خلاقیت، قدرت ذاتی کشف ارتباط بین دو چیز، دو تصویر، دو اندیشه، یا دو کلمه یا ارتباطی است که پیش از آن کسی متوجه‌اش نشده، هنرمند آن‌ها را به هم ربط می‌دهد و برای جهانیان ماهیت سوم خلق می‌کند. -استیون پرسفیلد

امیدوارم با داشتن تعهد، این خلاقیت را به جوش آورید و ماهیت سوم را خلق کنید.