نوشته‌ها

معرفی و دانلود دو کتاب از بهمن فرسی | شب یک شب دو، دوازدهمی

مانند همیشه دور نیست؛ یکی از آن «تصادف محض»‌ها، که عبارت است از همانندی نام و نشان اشخاص حرفی یک‌نوشته، با نام و نشان اشخاص عملی یک آب و خاک، در این داستان روی داده باشد.

کتاب شب یک شب دو با همین عنوان آغاز می‌شود و در ادامه بهمن فرسی می‌نویسد:

این داستان، به واقع، برپایۀ نامه‌های عمۀ نویسنده، و نامه‌های عمه عمه‌اش، با اختیار قلب و تحریف و تخفیف و تکثیر، پرداخته شده است. و نویسنده، که بازی نویسی برای تاثر را نیز از عمه‌اش آموخته، در نوشتن این داستان بیش و کم دراز هم، آموزگار و الهام بخشی جز عمه و عمۀ عمه‌اش نداشته است. و این جمله را مدیون و ممنون ایشان است.

نمی‌دانم عمه بهمن فرسی کیست اما آزاد نویسی یکی از خصیصه‌های بهمن فرسی است و شاید برای همین از عمه‌اش مایه گذاشته است.

همین آزادنویسی هم شاید باعث ممنوع شدن این کتاب شده است اما به هرحال این نه تنها مانعی نمی‌شود که کتاب را نخواند، بلکه خواندنش را هم دلچسب‌تر کرده است.

آنقدر متن‌ها و کتاب‌هایی را خواندیم که از زیر تیغ جراحی ارشاد و ممیزی گذشته‌اند که هنگام خواندن متن، خراش‌هایی که در متن کتاب پیداست، دل آدم را می‌زند.

مثلا دوستی می‌گفت داستانم را چاپ نمی‌کنند چون اعتقاد دارند مرد داستان، زن را کشته اما محرم و نامحرم رعایت نشده و برای همین باید ته داستان را آب ببندم.

بگذریم.

کتاب شب‌ یک، شب دو بهمن فرسی را چندین و چند بار خواندم و چندین بار هم در پیاده‌روی‌های شبانه به آن گوش دادم و هر بار بعد از خواندن عطشم بیشتر می‌شد چرا که او به خوبی به توصیف حالات و اوضاع می‌پردازد.

هفتۀ سوم تیکه کتاب هم پر بود از بهمن فرسی و شب یک شب دو

کتاب حالت رمانی دارد و اوایلش ارتباط برقرار کردن با آن، سخت است. سخت است ببینی کسی بی‌حاشیه و پوست‌کنده با توصیفاتی عریان، حال خویش بنویسد. اما بعد که ارتباط برقرار کنی، جان متن را می‌فهمی، کلمات را پیدا می‌کنی.

کتاب دوازدهمی

از آن‌جا که علاقۀ زیادی به کتاب‌های طنز دارم، کتاب دوازدهی از همین نویسنده را هم خواندم. البته هر دوی این کتاب‌ها را کادو گرفتم! و بعدش بارها و بارها چندین نسخه از آن را کادو دادم!

کتاب دوازدهمی، مجموعه طنز است با ۸ داستان. به واقع طنزش خستگی در کن است و به شدت دلچسب! کلی با این کتاب و علی‌الخصوص داستان “صابونخان” کیف کردم. در اینجا هم بهمن فرسی هنوز با همان قلم آزادنویسی نوشته.

برای اینکه دیگران هم در این شادی سهمی داشته باشند، داستان صابونخان را pdf کردم و برای اعضای سایت فرستادم!

بیش از این حرف نمی‌زنم، خودتان بخوانید و از فرم کلمات لذت ببرید.

اگر به دست شما نرسیده، از فرم زیر دانلودش کنید.

(فایل صوتی کتاب شب یک شب دو در sound clould هست، فایل صوتی pdf هم در کانال وجود دارد 🙂 یاد یخ موجود است افتادم! خلاصه که بله همچین امکاناتی داریم ما!)

 

دانلود کتاب ۳۳ صفحه‌ای صابونخان از کتاب دوازدهمی و ۱۲ صفحه‌ای شب یک شب دو



تیکه کتاب (هفته سوم)

“تیکه کتاب” یک ستون ثابت در این خانۀ مجازی است که هر هفته آپدیت می‌شود.

من نویسنده نیستم که بخواهم این جملات را از لحاظ ادبی بسنجم. این تیکه‌ها، قسمت‌هایی است که حین خواندن کتاب‌ها و وبلاگ‌ها به نظرم جالب می‌آیند و نوع حرف و محتوایشان روزها من را درگیر می‌کنند.

هفته سوم (بهمن فرسی)

این‌ها تیکه‌هایی از کتاب شب یک شب دو از بهمن فرسی است:

-آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند نه هیچ شهری و کشوری.

-این نامه تاریخ ندارد. کلماتش هم سر و ته ندارد. این از همان لحظه‌های بی‌خودی و راستی توست.

-قافله بی‌نصیب و خسته، پیاده و بی‌کس به تهران وارد می‌شود. حالا بچه، زرد و تکیده، پوست و استخوانی‌ست. با چشم‎‌های کسیده و بیمار و هراسان از هر گونه نور، که برپای خود راه می‌پیماید. این پوست و استخوان هراسان من هستم.

-نوجوان از این همه خستگی و جست‌وجو فقط می‌آموزد که هرگز نباید جا زد. زندگی اصلا زیر و بالاست و گند و رنج.

-بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بی‌قصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هرچند می‌دانم که بی‌قصد و بی‌خیال آن‌را نوشته‌ای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر می‌رویم، ما به سفر نمی‌رویم. من به سفر می‌روم. تو هم به سفر می‌روی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آن‌گونه که تو داری.

-من فکر می‌کنم تو درس‌ات را خوب بلد شده‌ای. این توفان خیلی‌ها را استخدام کرد و تکنیک یادشان داد که دیگر نتوانند حرف بزنند.

-این آدمیزاد کثافت **ترین کالاهاست. فقط روش قیمت نداره تا هرچی می‌تونه خودشو گرون‌تر قالب کنه.

-چقدر این اروپا پروفسور تولید می‌کند؟! یعنی اروپا گناهی ندارد. پروفسور برای آن‌ها یعنی در واقع همین «آق معلم» برای ما. اما از همان قدیم‌ندیم‌ها که فرهنگ برای ما آوردند، معنی پروفسور را هم حسابی یغور و چرب و چیل کردند و به ما چپاندند. اگر نه پروفسور هم در واقع پخی نیست.

-و من و مصطفی، اینجا در تهران، رفته‌ایم مسگرآباد مادر مصطفی را چال کنیم. من واقعا خوشحالم که این زن بالاخره مرد. افیون متحرک بود. مصطفی هم حسابی معتاد شده است. مصطفی دیگر آن جوان سر زندۀ گذشته نیست. زرد و باریک شده است. چشم‌هایش دائما می‌لغزد. نمی‌دانم چه کسی را نفرین کنم. جامعه را یا مادر مصطفی را؟ چون جامه هم بالاخره یعنی مادر.

-رانندۀ تاکسی آهسته سرش را به طرف تو برمی‌گرداند. روی گردنش کلۀ بز می‎‌بینی. تمام شد. معلوم شد. این یارو بز است. او زبان تو را نمی‌فهمد. نمی‌داند تندتر یعنی چه. معنی انتظار و معنی دیر سر قرار رسیدن را نمی‌داند.

هفته دوم

۱٫

-زندگی من جز در راه کسب علم نگذشته اما با تمام وجود اعتقاد دارم که:

تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد و حتی در تولید فضولات هم مشکل دارد، بیشتر شبیه یک طنز است.

زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود
با تولید ثروت ادامه پیدا میکند
با تولید علم توسعه پیدا میکند
و با تکیه به معنویت، غنی می گردد.
این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد.

و امروز، بخش عمده ای از جامعه انسانی، قربانی تفکری است که میکوشد این مخروط را وارونه روی زمین قرار دهد:

با معنویت آغاز کند، با علم معنویت را تثبیت کند، با ثروت از علم و معنویت دفاع کند و در نهایت پس از مرگ، به ارضاء نیازهای اولیه خود بپردازد…

محمدرضا شعبانعلی | یک ترتیب اجتناب‌ناپذیر

۲٫

-اقتصاد جهانی از ماده‌محوری به دانش‌محوری میل کرده است. پیش‌تر، منابع اصلی ثروت دارایی‌های مادی از قبیل معادن طلا و مزارع گندم و چاه‌های نفت بود. امروز منبع اصلیِ ثروت دانش است. و با آنکه می‌توان با جنگ میدان‌های نفتی را تصرف کرد، اما دانش را نمی‌توان با جنگ به چنگ آورد. به این ترتیب، با تبدیل‌شدن دانش به مهم‌ترین منبع اقتصادی، سودآوری جنگ کاهش یافت و هر چه بیشتر محدود شد به آن بخش‌هایی از جهان (مثل خاورمیان و آفریقای مرکزی) که اقتصاد همچنان شکل قدیمیِ ماده‌محوری دارد.

-سقف شیشه‌ای خوشبختی را دو ستونِ محکمِ روانی و زیستی پابرجا نگه می‌دارد. از نظر روانی، خوشبختی به انتظارات وابسته است نه به شرایط عینی. زمانی که زندگیِ آرام و پر رونقی را می‌گذرانیم احساس خرسندی نمی‌کنیم. بلکه، این احساس وقتی به ما دست می‌دهد که واقعیت مطابق با انتظاراتمان می‌شود. خبر ناگوار این است که با بهبود شرایط زندگی انتظارات افزایش می‌یابد. پیشرفت‌های چشمگیری که آدمی در دهه‌های اخیر تجربه کرده است به انتظاراتِ بیشتر تبدیل می‌شود نه رضایتِ بیشتر. اگر در این مورد کاری نکنیم، ممکن است دستاوردهای آینده هم مثل همیشه مارا ناخرسند بگذارد.

-انتظارات بیش از حد با شرایط سازگار می‌شود و چالش‌های دیروز به سرعت به ملال و یکنواختیِ امروز بدل می‌شوند. شاید کلید خوشبختی نه مسابقه و نشان طلا بلکه ترکیب درست هیجان و آرامش باشد. البته اغلب ما تمایل داریم راه دراز بین استرس و ملال را شتابان برویم و بیاییم و از هر دو هم به یک اندازه ناخرسند باقی بمانیم.

-قرار نیست ما به دولت خدمت کنیم، قرار است دولت در خدمت ما باشد.

-علم جدید و فرهنگ جدید دیدگاه کاملا متفاوتی دربارۀ زندگی و مرگ دارند. از این منظر، مرگ نه رازی متافیزیکی است و نه قطعا سرچشمۀ معنای زندگی. در عوض، مرگ در نظر انسان‌های عصر جدید موضوعی فنی است که می‌توانیم و باید حلش کنیم.

-در سال ۲۰۱۲، کرزویل، مدیر واحد مهندسی در شرکت گوگل شد و یک سال بعد گوگل در زیر مجموعۀ خود شرکتی به نام کالیکو راه‌اندازی کرد که اعلام شده است ماموریتش «حل مساله مرگ» است.

یووال نوح هراری | کتاب انسان خداگونه

۳٫

طبابت چیز دیگریست و انسانیت چیز دیگر. کاش رابطه‌یی بین این دو بود. مثل دین و آدمیت، که رابطه بین‌شان هست. دین می‌گه نپرس و بپذیر. آدمیزادم می‌پذیره و نمی‌پرسه. ولی طبابت که اینطور نیست. بله، تو، بالاخره به اندازه‌ی خودت “باور” داری. به اندازه‌ی خودت “یقین و ایمان” داری. ولی از این “به اندازه” به بعد، تو، به عنوان یه طبیب باید یه کارهایی بکنی که چندون ارتباطی به باور و ایمان نداره. درست ملتفت هستی چی می‌خوام بگم؟ نمی‌دونم خودم ملتفت هستم؟

بهمن فرسی | دوازدهمی

۴٫

بازی عوض شده است. امروزه دیگر صرفا به کسی که اولین نفر وارد بازار می‌شود جایزه نمی‌دهند. جایزه از آن کسی است که ابتدا بین محصولش و بازار همخوانی ایجاد کند. چرا که به محض دستیابی به آن، تلاش‌های بازاریابی‌تان همچون جرقه‌ای در انبار مواد اشتعال‌زا خواهد بود. روش قدیمی؟ همچون افروختن سیخ کبریتی است…با این امید که در جایی آتشی بیفروزد.

بازاریابی هکر رشد | رایان هالیدی ترجمه علیرضا دهقانی، پگاه فرهنگ مهر

هفته اول

ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است‌ باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود‌. غروب است.شب است.
ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند. و کلمات تو مانند پیکان‌های گل قاصد، تک‌تک، بر آسمان این تصویر رها می‌شوند، می‌گذرند و به اقیانوس خاموش نیستی می‌ریزند.

باور کن، من حس می‌کردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمی‌یابد. تو آن‌قدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آن‌قدر خودم را هیچ‌تر می‌دیدم.

شب یک، شب دو | بهمن فرسی