بگذار خنگ بمانم

مادرم عادت دارد هر شب مشتی بادوم روی کتاب‌هایم بگذارد. می‌گوید بخور باهوش می‌شوی. اما من هر شب در لانۀ مورچه‌ها می‌گذارم چون اعتقاد دارم آدم خوب نیست زیاد باهوش باشد.
خیلی چیزها را می‌فهمد که نباید بفهمد.
مورچه‌ها مهمان‌های همیشگی اتاق من هستند. اما فکر می‌کنم تنها آن‌ها نیستند که از خنگ‌بودنم لذت می‌برند.

#کیبورد #دل_نوشته

10 دیدگاه ها

  1. امیر گفت:

    اصلا یک جاهایی لازم است خنگ باشی نفهمی یا خودت را بزنی به نفهمیدن تا کمتر درد بکشی.فهمیدن تاوان سنگینی دارد فهمیدن بعضی چیزها درد دارد.

  2. چه ایدهٔ خوبیه داشتن پست‌هایی با طول کم.
    منم خواهم نوشت 🙂

    ممنون خانم شاکر.

    • سحر سحر گفت:

      اره بعضی اوقات فکر ادم، احساس آدم می‌جوشه. برای من و شما که نوشتن رو دوست داریم چه قدر خوب که تصویرش کنیم روی صفحه.
      منتظر خوندن پست‌هاتون هستم

  3. هر که او بیدارتر پر دردتر…

  4. رضا گفت:

    سلام. اخیرا یه سوالی دیدم…مرتبط به همین موضوع تقریبا:
    “نمیدونم کدومش بدتره؟ ندونی کی یا چی هستی و خوشحال باشی، یا تبدیل شدن به چیزی که همیشه میخواستی اما تنها باشی”.
    ***
    از یه طرف زیادی آگاه بودن همیشه تلخی هایی با خودش داره. ماییم که باید تصمیم بگیریم این تلخی ها واقعا اونقدر که نشون میدن تلخ هستن؟
    و من همچنان درگیر قبول کردن یا نکردن جمله معروفِ:
    “خوشبختی در جهل است”

    • سحر سحر گفت:

      سلام
      آره از اون جمله‌های دو لبه است. آدم نمی‌دونه کجاش وایسه.
      راستی فیلمایی که فرستاده بودین اولیش رو دیدم 🙂 خیلی خوب بود. ممنون.
      حتما ازش می‌نویسم.

      • رضا گفت:

        آره درسته.
        چه عالی! گفتم شاید کلا پشت گوش انداخته باشین! خواهش میکنم. امیدوارم بقیه اش رو هم ببینید.
        بی صبرانه منتظر خوندن پستش و گفتگو درباره اش هستم.

  5. حسین گفت:

    خانم شاکر عزیز
    سلام
    گاهی به خودم می‌گم، اگر این موضوع (یه موضوع خاص مثلا) رو نمی‌دونستم، زندگی قشنگتر بود.
    گاهی خودمون هم از خنگ بودنمون لذت می بریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *