چجوری یاد بگیریم؟ (4) یادگیری از طریق مشاهده

چیزی را می‌بینیم، اطلاعاتی دریافت می‌کنیم و نسبت به چند دقیقه قبل چیزی یاد گرفتیم.

بنظرم این شیوه از یادگیری، زمانی اتفاق می‌افتد که به آن چیزی که نگاه می‌کنیم یا خیلی جذاب باشد یا به طریقی ما را تحت تأثیر قرار دهد.

مثلاً با دیدن تصادف یک نفر در خیابان فرض کنیم عابر مقصر بوده و در کشور گل‌و بلبل زندگی می‌کنیمیاد می‌گیریم که قوانین را زیر پا نگذاریم. شاید در اینجا احساس خطر کرده‌ایم و این یادگیری شکل گرفته.

به نوعی همگی ما از بدو تولد این جنس یادگیری را تجربه کرده‌ایم.

به عبارتی من از مشاهده‌هایی یاد می‌گیرم که به نوعی با زندگی من در ارتباط‌اند.

در یادگیری از طریق مشاهده نه تنها شما می‌توانید بفهمید که یک چیز چگونه کار می‌کند بلکه می‌توانید تکنیک‌هایی که افراد برای انجام آن کارهم بکار می‌برند را فرا بگیرید.

حالا چه چیزهایی کمک می‌کنند تا این نوع یادگیری مؤثر واقع شوند؟

1٫ به مشاهدات خودتون متمرکز بشید.

آدم در کل طول یک روز که نمی‌تواند متمرکز بماند! اما به حوزه‌هایی که قصد یادگیری آ ن‌ها را دارید متمرکز شوید و خوب نگاه کنید. چون بسیاری اوقات عادت‌کردن به زندگی و روال‌های همیشگی باعث می‌شود خیلی چیزها اتوماتیک شود و ما به آن‌ها بی‌تفاوت باشیم. برای همین چیزی را که باید بفهمیم و یادبگیریم نادیده گرفته می‌شود.

مثلاً کسی که قصد یادگیری مهارت‌های سخنرانی را دارد، یکی از بهترین تمرین‌ها، دیدن سخنرانی‌های تد است. به سخنران دقت کند که چه پوشیده، چگونه صحبت می‌کند، از کجا شروع کرد، موقع توپق زدن! قضیه را چه‌جوری جمع کرد، زبان بدن او برای ارائه مفاهیم چگونه بود؟ تن صدایش در جای جای سخنرانی مطابق با حالت صورتش تغییر کرد یا خیر و…

موقع مشاهده، برای خودتون حواس‌پرتی درست نکنید! یا به عبارتی keep focus 🙂

2٫ نکته‌برداری کنید

اگر امکانش هست، از چیزایی که نگاه می‌کنید نوت بردارید. با این کار می‌توانید جزئیات و مفاهیم ماجرا را بعدها بهتر به یاد آورید.

3. به مشاهده فکر کنید.

اگر جای آن شخص و یا هر چیزی که سبب آن شده، بودید چه ایده‌هایی به سرتان می‌زد؟چه رفتاری از خود بروز می‌دادید؟

4. موقع مشاهده سوال‌های خوبی بپرسید.

چون سوال‌ها شما را روی موضوع قفل می‌کنند. اما بهتر از سؤال پرسیدن، توصیف آن چیزی است که دیدید. شروع کنید به توضیح دادن چیزی که دیدید آن هم بدون هیچ قضاوت و پیش داوری‌ای. باز هم تأکید می‌کنم در پس توضیح‌دادن فعالیت ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد. به شما کمک می‌کند اطلاعات جدید را در دسته‌بندی قرار دهید و چیزهایی را متوجه شوید که شاید قبلاً نمی‌فهمیدید.

یک چیز را هم بگویم، اگر امکانش هست همان موقع، که ماجرا تازه ‌است، به توصیف و توضیحش بپردازید. چون یکی از خیانت‌های ذهن (که شایدم خیانت نباشه!) این است که ماجرا را بعد از مدتی آن‌جور که مطابق میل خودش است توصیف می‌کند نه چیزی که لزوماً دیده است.

5. اگر امکانش هست، دوباره ببینید!

موقع دیدن فیلم‌ها در بار اول، ناخودآگاه بیشتر درگیر صحنه‌های هیجانی یا اتفاقاتی هستیم که برای ما bold هستند و مفاهیم را خوب نمی‌گیریم! یا موضوع اصلی فیلم به خوبی به جان نمی‌نشیند. برای برخی فیلم‌ها که ارزش و محتوا دارند حتماً وقتی بگذارید چندین بار ببینید. در سری‌های بعد بهتر به موضوع و نکاتی دقت خواهید کرد که قبلاً پیش چشم شما ظاهر نمی‌شدند.

چجوری یاد بگیریم؟ (۲) مثال شخصی از یادگیری کریستالی

در پست قبلی در مورد یادگیری نطفه‌دار یا به‌به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی صحبت کردیم. در زندگی هر کسی، کریستال‌های مختلفی وجود دارد. مهم این است که آن کریستال‌ها شکل بگیرد و مطالب آن جدای از خواندن، یادگرفته شود.

یادگیری نطفه‌دار، یعنی یادگیری ما در آن حوزه عمیق باشد. یعنی ممکن است من خیلی چیزها را ندانم اما آن‌هایی که می‌دانم را عمیق یادگرفته‌ام و دنبالشان رفته‌ام.

بگذارید یک مثال شخصی بزنم:

زمانی در مورد خلاقیت کنجکاو بودم. به دنبال این بودم که خلاقیت را چطور می‌توان به زندگی آورد و اصلاً این بحث داغ خلاقیت چه بوده؟

از روی علاقه و همچنین برای ساکت‌کردن کنجکاوی‌ام، کتاب‌های حوزه خلاقیت را می‌خواندم. تا آن زمان تصور می‌کردم که خلاقیت یک چیز واحد است که می‌توان همان را یاد گرفت و وارد زندگی کرد.

قبول کنیم که بحث‌های خلاقیت هم جالب است.

اما جلوتر که رفتم متوجه شدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر جانبی.

تصور می‌کردم تنها همین تفکر در بحث خلاقیت وجود داره و پیش خودم گفتم اگر مهارت آن را کسب کنم دیگر تمام است!

شروع کردم به تحقیق در تفکر جانبی. متوجه شدم شخصی به اسم آقای ادوارد دبونو بیان‌گذار این طرز فکر بوده.

تا اینجا من از حوزه خلاقیت، یک اسم داشتم به اسم تفکرجانبی و یک متفکر به اسم ادوارد دبونو. شروع کردم به تحقیق و ببینم چه کتابی به طور اختصاصی در مورد تفکر جانبی نوشته است. ادوارد دبونو کتابی داشت با همین نام تفکرجانبی که خوشبختانه ترجمه هم شده بود.

کتاب را هیچ کجا نمی‌توانستم پیدا کنم، شروع کردم آرام آرام نسخه انگلیسی آن را خواندن اما چند روز بعد در کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب نسخه فارسی را پیدا کردم و گرفتم!

این را هم اضافه کنم که نسخه اصلی یک کتاب را خواندن خیلی بیشتر از خواندن ترجمه آن می‌چسبد! دلیلش هم شاید این باشد که می‌توان کلمات را بی‌واسطه از نویسنده‌ گرفت اما سرعتم را خیلی کم کرده‌بود از طرفی هم برخی‌ مباحث متوجه نمی‌شدم و کلافه شده بودم که پیدا کردن نسخه ترجمه‌اش خیلی کارم را راحت کرد.

کتاب تفکر جانبی را تمام کردم. با تمام ذوق و شوق از ترفندهایی که یادگرفته بودم شروع کردم به صحبت ‌کردن. خلاصه هر جا می‌نشستم شده بود نقل مجالس و صحبت‌هایم.

حتی برای سرگرمی یک وبلاگی ایجاد کردم و شروع کردم از ترفندهای آن نوشتن.

بعد از مدتی به این فکر می‌کردم که اوکی من ادوارد دبونو و طرز فکرش را دوست دارم، ببینم چه کتاب‌های دیگری دارد. کتاب‌هایی مثل درس‌های درست‌اندیشیدن، شش کلاه تفکر و… را پیدا کردم. و مثل قبل شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. هر چه جلوتر می‌رفتم می‌دیدم خیلی از ترفندهایی که این‌همه از آن صحبت‌کردم خود نویسنده در کتاب اقرار کرده که فقط این نیست و مدام تبصره زده بود!

حرفش هم حق بود. به قول استاد شعبانعلی، حوزه‌هایی که مربوط به انسان می‌شوند، قطعیت در آن معنا ندارد.

اینگونه بگویم که بحث خلاقیت برای من مثل یک اتاق با یک در بود که تصور می‌کردم اگر وارد آن شوم تماماً همین است و بس! دریغ از اینکه وارد اتاق شدم و دیدم درون خود اتاق، چندیدن در دیگر وجود دارد که به اتاق‌های دیگر راه دارند. و این سلسله در همه اتاق‌ها تکرار می‌شوند و من هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر به دانسته‌های قبلیم شک می‌کردم.

جدا بگویم این شک‌کردن‌ها در آن زمان بسیار اذیت‌کننده بود. به فکر تمام وقت‌هایی می‌افتادم که پایش صرف کرده بودم . حتی به جایی رسید که تصمیم گرفتم نه از آن حرف بزنم نه بنویسم و برای همین وبلاگ را پاک کردم. اما بعدها فهمیدم برای رشد، این‌ها سرمایه‌گذاری بوده نه اتلاف.

یکم برویم جلوتر، بعدها فهمیدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر طراحی!که شاید ورژن جدید در بین تفکرهای این حوزه است و حالا دوباره گردونه بازی به چرخش افتاده بود و منم در این گردونه بودم و هستم!

و اضافه کنم که همچنان آن عدم قطعیت‌ها و شک‌کردن‌ها وجود دارد اما چیزی که این بین کار را شیرین می‌کرد، عمیق‌شدن در آن موضوع بود. یعنی بی‌آنکه بدانم در حال تکمیل‌کردن کریستال خلاقیت خود بودم. چیزی که کار را برایم شیرین می‌کرد این بود که لااقل چسبیده‌ام به چیزی که دوست دارم و طرز فکرم قبل از وارد شدن به این بحث و بعد از وارد شدن به این بحث تغییر کرده بود. به عبارتی چون قطعیت از زندگی‌ام رنگ باخته بود، افکار منعطف‌تری داشتم.( حتی در مورد این هم شک دارم، شاید توهم بوده!) دیگر خیلی زود در مورد کارها قضاوت نمی‌کردم و…

آدم هر چه جلوتر می‌رود به خام‌بودنش بیشتر اعتراف می‌کند.

این یکی از تجربه‌های من بود در حوزه تشکیل کریستال خلاقیت.

کریستال‌های دیگری هم در زندگی‌ام در حال شکل‌گیری است. مثل بحث برنامه‌نویسی و اینکه آخر سر اقلیم لینوکس را انتخاب کرده‌ام و مانده‌ام در همین جا! یا وارد شدنم به بحث‌های شخصیت‌شناسی و سردرآوردنم از MBTI . که حتی در این‌ دست‌نوشته‌ها جایی گفتم که از MBTI و تیپ INTP خواهم نوشت ولی قضیه همان عدم قطعیت است که نمی‌گذارد آرام بنشینم و بنویسم!

چیزی که من فهمیدم این بود که خیلی از مهارت‌ها مثل مهارت سخنرانی، حل‌مسئله، یادگیری زبان و… در کنار این کریستال‌ها شکل می‌گیرد. مثلاً برای بهتر بیان‌کردن و موثربیان‌کردن ترفندهای خلاقیت باید مهارت سخنرانی و ارائه مطلب خودم را بالا می‌بردم.

اگر کریستالی هم در زندگی شما در حال تشکیل است، و حوصله آن را دارید، بنویسید. خوبی این نوشته‌ها این است که میفهمیم تنها نیستیم. واقعاً گاهی اوقات خود من هم کم می‌آورم! دیدن کسانی که اینگونه‌اند راه را هموارتر می‌کند.

چجوری یاد بگیریم؟ (1) یادگیری باید نطفه داشته باشد.

من هم مثل خیلی از افراد دیگر به دنبال مهارت‌های یادگیری رفته‌ام. در این زمینه مقایسه‌های زیادی شکل می‌گیرد که من هم از این قاعده مستثنی نبوده‌ام. همیشه برایم سؤال بود که چگونه می‌توان طوری یادگرفت که آن آموخته به باور تبدیل شود و باور منجر به تغییر.

در دوران مدرسه، درکم از یادگیری این بود که نمره درسی را بالا بیاورم، از همکلاسی‌ها جلوتر باشم و… چه بسا هنوز هم در محیط دانشکده، می‌بینم که هنوز این طرز فکر وجود دارد و چه جاه‌طلبانه به فکر پاس‌کردن درس‌هاییم!

اما کم‌کم این طرز فکرم رنگ باخت. دانشکده شد یک اتلاف وقت به سبک مدرن. تنها بخش‌هایی از آن را دوست داشتم و دارم که استادان یا دانشجویان از تجربیاتشان حرف می‌زنند.

بعدها فکر کردم که من چقدر بی‌خیالم! بی‌خیال نسبت به درسم. چندباری هم از حرف‌های دوستانم شنیده بودم که می‌گفتند: «سحر خیلی بی‌خیالی

اما این روزها فکر می‌کنم مشکل من بی‌خیالی نبوده. نطفه را اشتباه انتخاب کردم.

بگذارید بیشتر از نطفه بگویم.

در یکی از صحبت‌های استاد شعبانعلی آموختم که یادگیری باید نطفه داشته باشد.

در گذر زندگی هر از کدام از ما، اطلاعات و دانش‌هایی بر سر راه ما قرار می‌گیرند. فرض کنید این دانش‌ها مانند تکه‌های پازل‌اند. در اینجا با دو دسته آدم مواجه می‌شویم.

اولی کسی است که حریصانه این پازل‌ها را جمع می‌کند بی‌آنکه هدفی برای ساختن تصویر نهایی داشته باشد.

دومی کسی است که تکه‌های پازل را طوری انتخاب می‌کند تا تصویر نهایی زیبایی را بسازد. فیلترهای درستی را برای گزینش اطلاعاتش قرار می‌دهد. به‌موقع می‌داند کدام تکه پازل را کنار بیاندازد و کدام تکه را بردارد.

در نگاه اول، هیچ فرقی بین داشتن اطلاعات اولی و دومی نیست. مثلاً همان تاریخ‌هایی که اولی می‌داند، دومی هم می‌داند. تنها تفاوت آن‌ها در پیوستگی دانش‌های آن‌هاست. این‌جاست که حرف نطفه‌دار بودن یادگیری به میان می‌آید.

در حال حاضر در دنیایی قرار داریم که مشکل اطلاعات نداریم. شخص اول مانند زباله‌گردی بوده که تنها گشته و زباله‌ها را جمع کرده تا شاید روزی به دردش بخورد یا از طریق آن بتواند احترامی برای خود بخرد.

اتفاقاً فکر می‌کنم شخص دوم هم در ابتدا زباله‌گرد بوده! اما از یک زباله خوشش آمده و سعی کرده آن را نطفه بگیرد و اطلاعات دیگر را متناسب با آن جمع کند و در نهایت توانسته بلور زیبایی از آن را معماری کند.

به شکل‌گیری نبات تا به حال دقت کردید؟

یه نخ را داخل محیط انباشته شده از شکر می‌اندازند و کم‌کم دانه‌های بلور نبات به نخ می‌چسبند و در نهایت چیزی را که به اسم نبات می‌شناسیم می‌بینیم.

فضای یادگیری هم همین‌گونه است! یعنی باید آدمی یک نطفه را انتخاب کند و متناسب با آن، دانه‌های بلور را یکی‌یکی جمع کند تا در نهایت بلور زندگی‌اش را زیبا بسازد.

حالا این نطفه از کجا می‌آید؟

این نطفه از علاقه ذاتی ما می‌آید.

برای درک بهتر، خودم را مثال می‌زنم. مثلاً منی که به برنامه‌نویسی علاقه دارم باید از همان اول می‌گشتم و در دنیای نقشه‌برداری، اطلاعات مربوط به برنامه‌نویسی در این حوزه را جمع می‌کردم.

در دانشکده دیده‌ام دوستانی که چه مشتاقانه مبحثی را دنبال می‌کنند. مثلاً همین هفته گذشته یکی آمد و کنفرانسی در مورد پهبادها داد. واقعاً آدم توپری بود! معلوم بود که هر جا دانه‌ای از این بلور را دیده، جمع‌اش کرده و چسبانده به بلورش و حالا آن را زیبا ساخته!

این آدم‌ها را می‌توان از صحبت‌هایشان خوب شناخت. شخصی که یادگیری‌اش نطفه دارد، در انتها از تکه‌های پازل یک تصویر زیبا می‌سازد. این آدم دیگر نیازی به مدرک ندارد! خود تصویر نمایان‌گر دانش و مهارت‌های اوست.

از این دست آدم‌ها کم ندیده‌ایم. مثل دکتر الهی قمشه‌ای.

تا به حال به صحبت‌هایش گوش کرده‌اید؟ از همه جا حرف می‌زند اما آن‌قدر پیوستگی مطالبی که بیان می‌کند بالاست که در انتها یک تصویر کلی را خواهید دید که با تمام شکوه به تصویر کشیده شده است.

برای این افراد چه اتفاقی می‌‌افتد؟

آن تکه پازل که همان اطلاعات جدید است،‌ وارد ذهن‌شان می‌شود. آرام آرام جایش را پیدا می‌کند. ارتباطش را با دانسته‌های قبلی درست متوجه می‌شود و سرجایش می‌نشیند. همین می‌شود که می‌بینید از زمین و زمان حرف می‌زنند اما در آن واحد یک تصویر را می‌سازند.

اما برعکس کسانی که تنها تکه‌های پازل را بی‌هدف جمع کرده‌اند، هنوز نمی‌دانند با آن‌همه تکه باید چه کنند؟ چه تصویر درهم و برهمی بسازند؟ اصلاً می‌توان تصویری ساخت یا نه؟!

این آدم‌ها را اگر تکانشان هم دهیم صدای آزاردهنده‌ای می‌دهند.

لپ کلام اینکه خیلی نمی‌توان از این آدم‌ها یادگرفت. آن‌ها تنها انباری از اطلاعات‌اند. که گاهی حمال محتوا در شبکه‌های اجتماعی‌اند.

چه باید بکنیم؟

علاقه‌هایتان را دست کم نگیرید. علاقه لزوماً یک چیز نیست. می‌توان بلور زندگی را در نهایت زیبایی از چیزهای مختلف ساخت. مثلاً فرض کنید در حین گوگل‌کردن، مقاله‌ای را خواندیم که کمی از آن خوشمان آمد. رهایش نکنید! در وهله اول حدااقل یک گام برایش بردارید. مثلاً بگردید ببینید منبع این مقاله کجاست؟ منبع را نگاهی بیاندازید. با این کار دانه‌های بلورتان را پیدا خواهید کرد. اگر خوشتان آمد یک گام دیگر جلو بروید. مثلاً دنبال نویسنده منبع بروید، ببینید چه کتاب‌ها یا مقالات دیگری در آن حوزه نوشته است؟ اگر خوشتان آمد گام بعدی را بردارید ببینید دیگران در آن موضوع چه نوشته‌اند و… .

خلاصه این که آدمی‌که یادگیری‌اش نطفه دارد، کتاب‌های مختلف می‌خواند، از حوزه‌های دیگر می‌داند، با آدم‌های مختلف می‌گردد اما در انتها یک تصویر را می‌سازد.

پی‌نوشت1: مقالات حوزه یادگیری را برای این دسته از افراد خواهم نوشت. مقالاتی مثل چگونه نقشه‌ذهنی بکشیم، تندخوانی واقعی یعنی چه، نحوه صحیح استفاده از فلش‌کارت و راهکارهایش در دنیای دیجیتال و…

پی‌نوشت2: در این حوزه من هم دانش‌آموزم نه کسی که یاد می‌دهد(معلم)! تنها سعی می‌کنم فهمیده‌هایم و تجربیاتم را بنویسم. پس من هم با شما در حال یادگیری‌ام! مثلاً اصل بحث یادگیری نطفه‌دار را در متمم خوانده‌ام که به یادگیری کریستالی معرفی شده است و در نهایت  فهمیده‌هایم را اینجا نوشتم.

۷ خطای بزرگ و کشنده در صحبت‌کردن + راهکار پیشنهادی

اول: غیبت

منظور از غیبت، بدگویی‌کردن از کسی است که حضور ندارد. اگر متوجه شوید کسی مدام غیبت می‌کند، شده یک درصد هم به ذهنتان خطور می‌کند که ممکن است ۵ دقیقه دیگر هم غیبت من را بکند. پس چقدر خوب می‌شود که از شخصیت خودمان شروع کنیم و اصلاحش کنیم.

چه‌جوری مقاوت کنیم؟

  1. به محض این که احساس کردید کمی دارید به سمت غیبت پیش می‌روید، با شوخی و خنده بحث را عوض کنید.

گاهی می‌بینیم طرف مقابلمان از شخصی بسیار شاکی است. برای همین شاید نتوانیم خیلی مستقیم به او یادآوری کنیم که کار درستی نیست و معلم اخلاق شویم! بهتر است با شوخی، بحث را بکشیم به جایی دیگر که با هم اشتراک داریم و دغدغه هر دوی ماست. تا موضوع کمی فراموش شود.

۲.به احساس گناهی که احتمالاً بعد از آن خواهید داشت نگاهی بیاندازید.

بسنجید که آیا می‌ارزد غیبت کنید یا خیر. در بحث‌های عزت‌نفس هم همین موضوع زیاد بحث می‌شود. غیبت، قضاوت و کارهایی امثال این‌ها جایی است که ما از کیسه عزت‌نفس خودمان خرج می‌کنیم که شاید جبران آن خیلی سخت باشد.

۳.حداقل به سه کار مثبتی که آن شخص انجام داده فکر کنید.

مطمئن آن شخص کارهای خوبی هم داشته. ذهن‌تان را خودتان آرام کنید. اینگونه از فشار عصبی کمی کاسته می‌شود و راحت‌تر می‌توانید از این موضوع بگذرید.

۴.رویداد را از تفسیر جدا کنید.

ببینید دقیقاً چه چیزی رخ داده. کدام تفسیر شماست و خود رویداد دقیقاً چه چیزی بوده. بهتر است در اینجور مواقع خیلی سریع تصمیم نگیریم و برچسب نزنیم. خیلی از این قضاوت‌ها و غیبت‌ها برخاسته از تفسیر اشتباه ماست نه رویدادی که واقعاً اتفاق افتاده است.

مهربون باشید 🙂 ما خیلی از دردهای پنهان اشخاصی که با آن‌ها در طول روز برخورد می‌کنیم را نمی‌دانیم و همین ندانستن‌ها روی لنز دیدما تأثیر میگذارند. این خطا را آگاهانه کاهش دهید.

دوم: قضاوت

من به تازگی فهمیدم که خیلی از قضاوت‌ها ناشی از سرزنش‌کردن خودمان است! شاید بخندید ولی معمولاً به طور ناخودآگاه سعی داریم مسئله‌ای را دور بزنیم تا اینکه حل‌اش کنیم. برای همین کلی مسائل حل نشده باقی می‌ماند که هربار هم سعی داریم آن‌ها را بپوشانیم. باید کمی حوصله خرج داد و آرام آرام مسائل را حل کنیم. اینگونه مرکز توجه‌ما به سمت خودمان می‌رود تا دیگران. برای همین قضاوت را کاهش می‌دهد. از طرفی هم کم‌کم با خودمان کنار می‌آییم و با خودمان مهربان‌تر می‌شویم.

سوم: منفی‌گرایی

همه آدم‌ها دوست دارند با کسانی که انرژی بیشتر دارند و شادتر هستند ارتباط داشته باشند. منظورم شادی الکی نیست. منظورم سرحالی است. کسی که ذهن شاد دارد. با انرژی برخورد می‌کند. برای این عادت باید وقت گذاشت. از آن دسته عاداتی است که بسیار در چشم است اما نادیده گرفته می‌شود! سعی کنیم اول سلام و احوال‌پرسی با انرژی برخورد کنیم. کم‌کم این عادت را در زندگی‌مان جا بیاندازیم.

گوش دادن به آدم‌هایی که مدام منفی‌گرایی می‌کنند خیلی کسل‌کننده است. از طرفی هیچ جذابیتی ندارد. هر آدمی به مقدار لازم! در زندگی‌اش مشکلات و شکایت‌ها دارد. نمی‌گویم بپوشانیم. ولی منفی‌گرایی از تمایز آدم می‌کاهد. شکل دیگر منفی‌گرایی هم شکایت است. با آدم‌هایی که حتی اول روزشان را با شکایت شروع می‌کنند برخورد داشتیم و به خوبی می‌دانیم چقدر این آدم‌ها خسته‌کننده‌اند. حداقل در حال حاضر بیایید یکی از آن‌ها نباشیم!

چهارم: عذر و بهانه

قبلاً یک نوشته‌ای نوشتم با این عنوان: آدم یادبگیرد تمام وجودش را بریزد در هر آنچه که انجام می‌دهد. اگر به این عمل کنیم مطمئناً مسئولیت خودمان را هم قبول خواهیم کرد. شاید ابتدای کار قبول‌اش سخت باشد ولی کمی فکر می‌خواهد که آیا واقعاً مسئولش من بوده‌ام یا خیر؟

مدام پاس‌دادن اتهام‌ها به دیگران و شانه‌خالی‌کردن، بی‌اعتمادی می‌آورد. بی‌اعتمادی شاید بزرگترین عیبی باشد که می‌تواند در یک رابطه رخنه کند.

پنجم: اغراق و داستان‌بافی

ذهن عادت دارد رویدادهایی که اتفاق افتاده را کنار هم بچیند و داستان ببافد. کافی است کمی در حرف‌زدن‌هایمان دقت کنیم که به سمت اغراق و داستان‌بافی نرود. چون این دو کلام‌ ما را بی‌ارزش می‌کند. بی‌ارزش‌شدن کلام، گفت‌گوی‌های درونی‌ای بوجود می‌آورد که کم‌کم خودمان را از درون تخریب می‌کند.

بیایید کسی باشیم که حرف نمی‌زند ولی اگر حرفی می‌زند زلال است و دقیقاً رفتارش و کارهایش بوی حرف خودش را می‌دهد.

ششم: دروغ

ما دوست نداریم به کسانی که دروغ می‌گویند گوش کنیم. همه ما چیزهایی در زندگی‌مان نبوده است که دوست داشتیم باشد. یا اتفاق‌هایی افتاده که دوست‌ داشتیم نمی‌افتاد و یا حتی برعکس. بنظر من بیشتر اوقات ترس از قضاوت است که دروغ می‌گوییم. اگر سعی کنیم خودمان قضاوت نکنیم، دست‌کم این اتفاق را کاهش خواهیم داد.

تجربه شخصی: برای ترک عادت‌های بدی از این دست، خوب است یک کش به دور دست‌تان بیاندازید. هر بار که مرتکب این عادت شدید، کش را بکشید تا یک درد خفیفی به وجود آورد. کم‌کم شرطی می‌شوید که این‌ عادت از سرتان بیافتد. بجای کش می‌توانید آرام با دست ضربه بزنید. خلاصه یک واکنشی نشان دهید 🙂 فقط هم روی یک عادت کار کنید. مثلاً اگر هدف‌تان را روی ترک دروغ گذاشتید، چندماهی با همین منوال جلو بروید و بعد یک عادت دیگر(مثلا غیبت‌کردن) را جایگزین کنید. چند عادت در کنارهم جواب نمی‌دهد.

بعد از یک مدت یادمی‌گیرید که بجای دروغ چه کنید 🙂 مثلاً خود من وقتی کاری به من سپرده‌اند و انجام ندادم یا توی تله‌ای می‌افتم که ذهنم به سمت دروغ (عامیانه بگم خالی‌بندی) می‌رود، سرم را بالا می‌گیرم و می‌گم: برف میاد 😐 (شاید یکم لوس باشه ولی بعد یه مدت پیدا می‌کنید خودتون چیکار کنید🙂 )

هفتم: تعصب و عقیده بی دلیل

همه ما دیدیم آدم‌هایی که در حقایق و نظرات شخصی خودشان هم سردرگم‌اند! و بی‌دلیل عقیده‌ای را می‌پرستند. خیلی در فکرهایشان انعطاف ندارند. بی‌سوادی امروزی یعنی همین!

حالا روی چی تمرکز کنیم؟

روی کلمه HAIL

به معنای مشتاقانه به دنبال چیزی رفتن

to greet or acclaim enthusiastically

H: Honesty

be clear and straight

صداقت

در مورد چیزی که می‌گید صداقت داشته باشید.

A: Authenticity

be your self

خودتون باشید.

روی درستی خودت بایست.

I: integrity

be your word

کمال

یعنی کاری که خودت می‌گی را انجام بده و کسی باش که مردم می‌توانند به او اعتماد کنند.

L: love

wish them well

به معنی عشق نیست.

به معنی این است که خوب مردم را بخواهی.

صداقت همراه با عشق چیز خوبی از آب درمیاد.

اگر خواستار خوبی کسی باشید، سخت است که قضاوتش کنید.

 

پ.ن: این متن را بعد از دیدن یکی از ویدئوهای تد نوشتم. خیلی دوست داشتم همه این‌ها رو یکجا بیارم که این ویدیو کمکم کرد. مطمئنا شما هم از چیزایی که گفته شد تجربه بیشتری دارید. خوشحال می‌شم نظراتتون رو بشنوم.

 

اندر فواید نویسندگی!

بیشتر ما، طرز فکرمان از نویسندگی، ثبت اختراع و پیدا کردن یک چیز تازه است که بشر به آن دست نیافته و می‌نشینیم تا این اتفاق بیافتد و دست به قلم ببریم! در صورتی که نوشتن اصلا مختص به نوشتن علمی و تخصصی نیست. نوشتن‌های علمی و تخصصی، مخاطب‌‌های خاص خود را می‌خواهد و محدود به یک صنف و حرفهٔ خاص می‌شود. اما نوشتن چیزی فراتر از این هاست. کافی است شروع کنید تا دربارهٔ شرح حال‌تان بنویسید. کم کم از فواید آن مطلع خواهید شد. در اینجا چند مورد از فواید نویسندگی را آورده‌ام شاید شما هم مشتاق نوشتن شدید.

ذهن‌تان را گرم کنید.

تا به‌حال شده بخواید کاری را انجام دهید و یکجا بنشینید و فکر کنید تا ذهن‌تان گرم شود؟

نویسندگی یا نوشتن دربارهٔ آن موضوع دقیقا ذهن‌تان را برای شروع کار گرم می‌کند. می‌توانید بنشینید و از دلایل‌تان برای انجام کاری بنویسید. بنویسید برای چه می‌خواهید آن کار را انجام دهید. بنویسید با چه مشکلاتی رو به رو هستید و چه راه‌حل هایی به ذهنتان می‌رسد. بهتر است دربارهٔ راه‌حل ها در ابتدا قضاوتی نکنید و بدون گذاشتن فیلتر همهٔ راه‌حل ها را بنویسید. چون کارتان «نوشتن» است می‌توانید امید داشته باشید که بعدها می‌توانید ویرایشش کنید و از فیلترهایی که می‌خواهید عبورشان دهید.

با این‌کار می‌توانید متمرکزتر و فعال‌تر در برابر آن موضوع عمل کنید.

مشکل اکثر ماها این است که از یک کاری زود خالی می‌شویم و سراغ کار دیگری می‌رویم. اگر وسط یک کار مهم هستید و می‌خواهید کار دیگری را شروع کنید، یک کاغذ بردارید این بار باید طوری بنویسید که خودتان را انجام کار تازه و نصفهٔ و نیمه گذاشتن کار اصلی منصرف کنید. یا به اصطلاح انگیزتان را از دست بدهید! و از فواید و انگیزه‌هایتان دربارهٔ کاری که انجام می‌دادید بنویسید. رفته رفته پخته‌تر می‌شوید و میفمهید که چه کارهایی را باید الان انجام دهید و چه کارهایی را نباید انجام دهید و چه کارهایی را باید به بعدا موکول کنید.

همین مورد می‌تواند پشتکارتان را زیاد کند. کم از «پشت‌کار» داشتن نشنیده‌ایم 😀

من خودم برای شروع نوشتن، یک لیوان چای آماده می‌کنم و یک کتاب دستم می‌گیرم و شروع به نوشتن می‌کنم و چیزهایی که فهمیده‌ام را می‌نویسم. حتی گاهی برای نویسنده می‌نویسم که با چه چیزهایی موافقم و با چه چیزهایی مخالف 😀

پیشنهاد می‌کنم عادت سه ‌صفحه صبح‌گاهی را در برنامه‌تان قرار دهید. یا اگر هر روز نمی‌توانید انجامش دهید، حداقل سعی کنید در 70 درصد روزهای هفته انجامش دهید. آن‌قدر فواید این‌کار زیاد است که کم کم، خود به خود جایش را به تمام روزهای هفته‌تان خواهد داد.

نگرانی‌هایی که خودتان از آن خبر ندارید.

چند روزی دربارهٔ شرح حالتان بنویسید. در آخر هفته بررسی کنید و ببینید چه فرآیند و افکاری به طور مداوم همراه شما بوده. شاید دلیل نگرانی و استرس‌هایتان چیزهایی باشند که اصلا دلیلش به چشمتان نمی‌آید. شاید بهتر متوجه شوید که کجای زندگی روزمره‌تان لَنگ می‌زند.

ما بیشتر چیزهایی را می‌بینیم که دوست داریم. یا چیزهایی نظرمان را جلب می‌کند که علاقه داریم و گاهی از درک کردن و فهمیدن علل‌های موضوعی طفره می‌رویم و به طور ناخودآگاه چیزی را بیش از حد خوب می‌پنداریم اما بیشتر که درباره‌اش می‌اندیشیم و اثراتش را که به عینه می‌بینیم، تازه متوجه می‌شویم در باطن این عمل خوب نبوده و باید حذف شود یا باید برخی جاهای آن اصلاح گردد.

یکی از مثال‌های متداول شبکهٔ‌های اجتماعی است. اکثرا برای ترک این شبکه‌ها دلایلی می‌آوریم مثل این‌که برایم آموزنده است. در طول یک هفته بنویسید که چه چیزهایی در این هفته از شبکه‌های اجتماعی یاد گرفتید. بنویسید که چقدر محتواهای آن برایتان ارزشمند و ارزش آفرین بوده. از دلایلتان برای دنبال کردن برخی کانال‌ها و دیدن برخی فیلم‌ها بنویسید. در آخر سر ببینید اگر برایتان اگر مفید نبوده، چکار می‌توانید بکنید؟ می‌توانید جای‌شان را با چه چیزی عوض کنید؟

گاهی اوقات از چیزهایی ضربه می‌خوریم که فکرش را هم نمی‌کنیم. انگار تنها چهره و ظاهری زیبا دارند و در بطن‌شان چیز دیگری هستند. با نوشتن دربارهٔ آن‌‌ها بیشتر به باطن‌شان پی خواهیم برد. بیشتر طرز فکر و مدل ذهنی‌مان را می‌توانیم کامل‌ کنیم.

من مخالف تفریحات نیستم و تفریح را وقت تلف کردن نمی‌دانم ولی تفریحی که اثراتش زودگذر باشد و بعدها خودش به دغدغه‌ای بزرگ تبدیل شوند و یا هزینه‌های زیادی – بخصوص هزینه زمان- داشته باشند، علاقهٔ‌ای ندارم. تفریح جایی برایم می‌چسبد که بابت هزینه دادن‌هایش هم حرص نخورم!  😉

الگوهای صحبت‌کردنتان و دیدتان به مسائل تغییر می‌کند.

اگر شما هم جزو آن دسته آدم‌هایی هستید که موقع صحبت‌کردن، حجم زیادی از مطالب به ذهنتان جاری می‌شود و نمی‌دانید کدام را اول بگویید و کدام را آخر، بهتر است نوشتن را زودتر آغاز کنید. با این‌کار یک نظم جدی‌ای به افکارتان می‌دهید و بیشتر دست‌تان می‌آید که موقع صحبت‌کردن، هسته اصلی صحبت‌هایتان بر روی چه موضوعی باشد و چه چیزهایی را باید بگویید و چه چیزهایی را نباید بگویید. از همه مهم تر باعث می‌شود رساتر و واضح‌تر صحبت بکنید. هم چنین باعث می‌شود حرف کم نیاورید. معمولا در متقاعدسازی طرف مقابل، حرف کم می‌آوریم و نمی‌توانیم صحبت‌هایمان را ادامه دهیم. با نوشتن، دامنهٔ واژگان‌تان افزایش پیدا می‌کند و عبارات مناسب‌تری را پیدا می‌کنید تا در صحبت‌کردن‌هایتان استفاده کنید.

دوستانی هم‌فکر پیدا می‌کنید.

تنها کافی است شروع به نوشتن بکنید و بستری سالم ایجاد کنید تا افراد شما را پیدا کنند. مطمئنا از داشتن دوستانی هم‌فکر شگفت‌زده خواهید شد.

نوشتن مانند یک فانوس است.

وقتی شروع به نوشتن می‌کنید، مدام به دنبال موضوعاتی می‌گردید تا از آن‌ها بنویسید. اگر یک نگاهی به نوشته‌هایتان کنید متوجه می‌شوید که بیشترشان حول یک موضوعی خاص می‌چرخند. همین نوشتن ساده، نوری انداخته تا راحت‌تر بتوانید علاقه‌تان را پیدا کنید. آن‌ها را دست کم نگیرید. رد پای نوشته‌هایتان را دنبال کنید. باور کنید به جاهای خوبی ختم خواهد شد.

کلی موارد دیگر هم هست که ان شاالله در تکمیل این پست خواهم نوشت.

در پایان این‌که:

هر چه دل تنگت می‌خواهد بنویس

بیا از فضاهای تحمیلی و متعارف دور باشیم و از هرچه که دوست داریم بنویسیم. 15 یا 20 دقیقه کافی است تا قدم به یک جهان شگفت‌انگیز و با کلی کنجکاوی  بگذاریم.

شروع هر کاری سخت است. اگر سخت نبود که همه انجامش می‌دادند.

بنویس و اگر دوست داشتی برایم از «نوشته‌هایت» بنویس! مشتاقانه پیگیرشان خواهم بود.

 

 

عدم تأیید

به طور ذاتی همگی ما خواستار تایید از اطرافیانمان هستیم. وقتی تایید می شنویم احساس با ارزش بودن و مفید بودن درونمان می جوشد. اما اتفاق افتاده کسانی که در کودکی‌شان تنها به واسطهٔ کارهایی که می کردند تایید می شدند. این تایید هایی که خالی از عشق و محبت باشد تبدیل به تلهٔ احساسی می شود و در آینده می تواند ابزاری برای باج گیران عاطفی به منظور رسیدن به اهدافشان باشد.

در زندگی مان آن قدر تایید می شنویم که عملا معتاد به تایید می شویم تا جایی که حتی تحمل تایید نکردن دیگران را نخواهیم داشت. کسانی هستند که آن قدر معتاد به تاییدند و ترس از تایید نشدن دارند که حتی می ترسند مثلا جنسی را که دوست ندارند را به فروشگاه ببرند و ناگهان با عدم تایید فروشنده مواجه شوند.

خصوصیت تایید شدن در همگی ما تثبیت شده است و هیچ عیبی هم ندارد که طالب تایید دیگران باشیم اما کسانی که به این کار اعتیاد پیدا می کنند، مدام به دنبال تایید افرادند و عدم تایید یکی، باعث بهم خوردن تعادل آن ها می شود. تصور می کنند شکست خورده اند و دیگر با ارزش نیستند.

تنها با ارزش بودن خود را در تایید و اعتبار بخشی دیگران می دانند.

در روابطی که عشق و محبت در آن بستگی به «چگونگی اعمال ما» دارد ممکن است رفته رفته معتاد به تایید شویم.

چیزی که بیشتر از همه این سفر را برایم خاطره انگیز تر کرد

تازه از سفرم به شیراز برگشته‌ام.

همه چیز خوب و عالی پیش رفت و خداروشکر مشکلی در این سفر نداشتم. اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که اوایلش برای اینکه این سفر را بدون خانواده می‌روم فکر می‌کردم شاید آن طور که باید و شاید بهم خوش نگذرد که بعد از برگشتنم به تهران نظرم عوض شد.

من که بیشتر علاقمند به گشت و گذار و مسافرت به دل طبیعت و ماندن در کوه دارم، شیراز رفتن برایم تجربه‌­ای متفاوت و دل چسبی بود. در این پست نمی­‌خواهم در مورد اینکه شیراز چطور بود بنویسم بیشتر می‌خواهم در مورد چیزی که این این سفر را برایم خاطره انگیزتر کرد بنویسم.

داشتم به این فکر می‌کردم که چه چیزی بیشتر از همه این سفر را برایم دل چسب تر کرد. تقریبا هر چیزی به ذهنم رسید، مثل هتل، مثل سبک مسافرت کردنم، مثل قطار و…

اما از همه بیشتر و مهم تر دوستانم بودند. چقدر خوب است که دوستانی داشته باشی هم فکر. چقدر همه چیز زیبا جلو میرود. رابطۀ های دوستی درست با انصاف ترین و خالص ترین رفتار های آدمی است. با اینکه میدانی طرف مقابلت اشکالاتی هم دارد اما او را میپذیری چون قبول داری تو هم آدم کاملی نیستی. شاید بزرگترین نعمت بعد از خانواده، داشتن دوستانی است که با آنها صمیمی باشی و پیشرفت کنی و خط فکری‌ات یکی باشد.

دوستان، خانواده‌ای است که خودت انتخابشان می‌کنی.

روابط… روابط.. روابط

آنقدر در گوشمان در مورد روابط خوانده اند که حتما شماهم بیشتر از من شنیده اید.

روابط بیشتر از هرچیز دیگری احتیاج به مراقبت دارند. احتیاج دارند که گهگاهی کارهایی بکنیم تا تازه تر شوند.

برای همین نکاتی که برای بهتر نگه داشتن روابط صمیمی مان را یاد گرفتم را در زیر نوشته ام.

صحبت کردن

به نظرم اینگونه روابط درست از جایی خراب می‌شوند که ذهن‌خوانی هایمان بیش از اندازه زیاد می‌شوند. بی آنکه دلایل انجام کاری را بدانیم، مدام آن را در ذهنمان تعمیم می‌دهیم. خوب است که اگر اتفاقی هم افتاد صحبت‌های طرف مقابل را خوب بشنویم. بشنویم نه برای آنکه جواب دهیم، بلکه بشنویم برای آنکه درک کنیم.

هر چه صحبت کردن بیشتر باشد صمیمیت بیشتر می‌شود

اختلاف نظر

اگر رابطه‌ای برایتان مهم است باید قبول کنید که اختلاف نظر هم وجود دارد. شاید رشد شما در همین قبول کردن اختلاف نظر ها باشد. وقتی تماما نظر خود را دنبال کنیم، زندگی مان تکراری می‌شود. این اختلاف نظر هاست که عرصه را برای بیشتر و بازتر نگاه کردن و فکر کردن باز می‌کند و کمک می‌کند تا ابعاد های دست نخوردۀ خودمان را کشف کنیم. شاید از چیزی بیشتر خوشمان می‌آید و تا بحال جرات بیرون آمدن از منطقه امن خود را نداشته ایم. به اختلاف نظرها به عنوان یک تجربۀ جدید نگاه کنیم.

در بیشتر روابط دیده‌ام که به‌جای پیدا کردن راه حل برای این اختلاف نظرها، دست به باج گیری عاطفی می‌زنند و با تلقین احساس گناه سعی دارند تا نظر خود را یا خواستۀ خود را به کرسی بنشانند. اگر نتوانیم این مسئله را حل کنیم روابطمان خشک و سرد می­شوند. ­

شوخ طبعی

همۀ ما در مورد تاثیر شوخ طبعی در روابطمان به خوبی آگاهیم. گهگاهی این شوخی­‌ها است که سختی­‌ها را تحمل پذیر تر می­کند و خستگی­مان را برطرف می­کند. اصرار الکی نکنیم که همیشه آدمی منطقی و خشک به­‌نظر برسیم. نمی­‌توانید تمام وقتتان را صرف کارکردن و فکر کردن به مشکلات بگذارید. در مورد چیزهای فانتزی که دوست دارید یا کارهایی که دوست دارید انجام دهید یا جاهایی که مایلید بروید بحث کنید. وقتی اینگونه صحبت ها شکل می­گیرد طرف مقابل به خوبی متوجه می­‌شود که از چه چیزی خوشتان می­‌آید و چه چیزی را دوست ندارید. بحث­‌ها را طوری جلو ببرید که طرف مقابل هم صحبت کند تا شما هم در مورد علایق آن­ها مطلع شوید.

اتفاقات زندگی

درس هایی که از اتفاقات زندگی­تان گرفته­‌اید را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید. مطمئنا شگفت زده می­‌شوید وقتی یک تایید مثبت از جانب آن­ها بگیرید.

در مورد تجربیاتتان صحبت کنید. اکثرا هنوز خاطرات سربازی پدرمان که دوسال بوده است را بیست سال است که می­‌شونیم!

احترام

مهم­ترین چیز در ارتباطات احترام است. جایی که شما احساس کنید به شما احترام گذاشته نمی­ شود مطمئنا دلخور می­‌شوید. همانگونه که دوست دارید به شما احترام گذاشته شود شما هم احترام بگذارید.

هر آدمی نقاطی حساس دارد که لمس کردن آن نقاط احساس درد می­آورد. اگر نقاط ضعف طرف مقابل را می­دانید کم به آنها دست بزنید.

بخشش

در بسیاری موارد باید بخشش داشته باشیم شاید طرف مقابل کاری را ناخواسته انجام داده است. بخشش در بعضی موارد کاری سخت است. باید به بلوغی برسیم که بدانیم کجاها باید ببخشیم و کجاها نباید ببخشیم. وقتی کسی را بخشیدیم دیگر نباید دست به سرزنش یا یادآوری آن کار کنیم. همیشه مواظب تلقین احساس گناه باشیم.

در هر رابطۀ ای چالش و طوفان وجود دارد خوب است. گذر از این طوفان­‌ها نیازمند سازگاری و بلوغ فکری و احساسی دو طرف است.

شادی

یک اشتباه فکری که داریم این است که فکر می­‌کنیم اگر دوستان‌مان از یک حیطۀ کاری یا یک رشتۀ تحصیلی باشند، شادی و لحاظات خوش تری را خواهیم داشت. در حالی که این طرز فکر اشتباه است. مثلا اگر در یک مهمانی باشید و در بین غذاهایی که سرو شده‌­اند چندین غذا را دوست داشته باشید، برای اینکه شادی و لذت بیشتری را تجربه کنید، به‌جای آنکه بشقابتان را از یک نوع غذا پر کنید بهتر است از هر کدام که دوست دارید درون بشقابتان بریزید مطمئنا اینگونه لذت بیشتری را تجربه خواهید کرد.

در مورد دوستانتان هم اینگونه است. این به این معنا نیست که دوستانی را انتخاب کنید که کاملا با شما تفاوت دارند بلکه به این معنی است که دوستانی با خط فکری نزدیک به هم در شاخه­‌های متفاوت هم داشته باشید احتمال شاد بودنتان افزایش می­یابد.

پی­‌نوشت: مطمئنا موارد بیشتر هستند که می‌­توان به این لیست اضافه کرد اما در حال حاضر همین­‌ها به ذهنم رسید و در پست­های آینده، بیشتر درباره روابط خواهم نوشت.

یک عادت مشترک در بین بزرگان

اگر بخواهیم در مورد عادات و اینکه چگونه ذره ذره اثرات خود را در زندگی مان میگذارند حرف بزنیم، میتوانیم ساعت ها وقت بگذاریم. کتاب های مفیدی هم در زمینهٔ عادات منتشر شده اند. مثل کتاب اثر مرکب از دارن هاردی، یا کتاب برتری خفیف و…

وقتی در عادات بزرگان و کسانی که مؤثر بوده اند نگاهی می اندازیم می بینیم که بسیاری از این افراد در یک چیز یعنی «عادت سحرخیزی» وجه اشتراک داشته اند.

از وقتی که زندگی شهری رواج بیشتری یافت، این عادت کمتر و کمتر شد. در گذشته، اهالی روستا، عادت داشتند که روز خود را در ساعت هایی بین 4 و 5 صبح شروع کنند.

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چگونه میتوان عادت سحرخیزی را مؤثرتر و ماندگارتر وارد زندگی کرد؟

یا اصلاً چرا این عادت وجه اشتراکی بین بزرگان بوده؟

مگر سحرخیزی چه حسنی دارد که انقدر بر آن تأکید می شود؟

اگر بخواهم صادقانه بنویسم، باید بگویم که من عاشق خواب صبحم! نمی دانم پدرم چه در من دیده بود که اسمم را «سحر» گذاشت!

خب برای آدمی مثل من که نوشتن در شب، درس خواندن در شب، و به طور کلی شب را به روز ترجیح می داد، خیلی سخت بود که بخواهم اصلاً به سحرخیزی فکر کنم. اما برایم این اصرار سحرخیزی جالب بود!

تا دلتان هم بخواهد در سطح اینترنت و کتاب ها، مقالات زیادی را می توانید در مورد این موضوعات پیدا کنید.

اما از آنجایی که من متوجه شدم، افرادی که هدفی مشخص برای زندگی شان داشته اند، سحرخیز بودند. یعنی «داشتن هدفی مشخص برای زندگی» اولین رکن اساسی سحرخیزی است.

این افراد از سحرخیزی به عنوان یک کاتالیزور برای پیشرفتشان استفاده می کردند.

تمام موفقیت ها و ماندگاریشان، برمی گردد به شخصی که آن موفقیت را رقم زده. اگر این شخص، به اندازهٔ کافی روی خودش کار کرده باشد و مهارت هایش را بالا برده باشد و کمتر درگیر حواشی شده باشد، احتمال موفقیت و ماندگاری اش بیشتر و بیشتر می شود.

بعدها متوجه شدم که صرفاً سحرخیزی نبوده که این اشخاص را موفق می گرداند. بلکه بیشتر مربوط به کارهایی می شد که این افراد در صبح خود، قبل از اینکه وارد دنیای خارجی و تعاملات شوند، انجام می دادند.

اگر بگویم این اشخاص تنها به یک چیز آن هم توسعهٔ شخصی و مهارتشان متعهد بوده اند،اغراق نکرده ام.

پس این اشخاص فهمیده بودند که باید زمانی را به طور ثابت، برای توسعهٔ شخصی و صرفاً فقط و فقط برای خودشان داشته باشند.

این افراد قبل از اینکه دیگران روزشان را شروع کنند، خودشان روزشان را شروع می کردند. آن هم کاملاً آماده. به طوری که به اصل «یک درصد پیشرفت در هر روز » عمل کرده بودند.

تا اینجا اگر بخواهیم الگو برداری کنیم، باید یک تایم ثابت برای توسعهٔ شخصی مان و مهارت هایمان در نظر بگیریم.

اصلاً مهم نیست که در حال حاضر زندگی تان چگونه است. یا چقدر درگیر چالش هستید. بخواهید نخواهید باید برای بهتر شدن اوضاع روی توسعهٔ فردیتان زمان و حوصله صرف کنید.

همگی میخواهیم زندگیمان را بهبود بخشیم و از سطحی که هستیم بالاتر بیاییم. اما هر روزمان را مثل روز قبل شروع می کنیم بی آنکه توجهی به طرز فکر و شیوهٔ زندگی مان کنیم. برای بهبود بخشیدن به اوضاع باید زمانی را به طور ثابت، برای بهبود بخشیدن شخصیت و سطح باورها و زندگی مان پیدا کنیم.

همگی می خواهیم در زندگی مان شاد باشیم. ولی چرا شاد نیستیم؟ چون وقتش را نداریم. چرا وقتش را نداریم؟ چون سرمان شلوغ است. سرمان برای چه شلوغ است؟ برای اینکه در زندگی مان بیشتر شاد باشیم!

کل معادلهٔ زندگی مان بر میگردد به همین جریانی که راه انداختیم و درون آن می دویم! بی آنکه بایستیم فکری برایش بکنیم، به طور کل صورت مسئله را پاک می کنیم!

اصلاً مهم نیست که مقصر گذشته مان چه کسی بوده، الان مهم این است که متعهد شویم گذشته را در گذشته رها کنیم و فکری به حال وضع امروز خود کنیم.

چالش های زندگی بزرگترین فرصت هایی هستند که بتوانیم رشد کنیم، یاد بگیریم و بهتر از کسی شویم که قبل از آن چالش بوده ایم. فکر کنید که اگر بخواهید داستان زندگی تان را بنویسید، چه مینویسید؟ بهترین داستان ها جاهایی است که بزرگترین چالش ها اتفاق افتاده. پس چالش های بزرگتر داستان های بهتری را می سازند. معطل نکنید. فکر می کنید در صفحهٔ بعد برای داستان زندگی تان چه میخواهید بنویسید؟ پس اگر زندگی تان هم پر از چالش است، بهانه نیاورید. این ها بزرگترین فرصت ها برای رشدتان هستند. تا قبل از اینکه دیر شود از آنها استفاده کنید.

سحرخیزی>>>رشد و توسعهٔ فردی>>> اما چه زمانی؟

اگر موفقیت را دربازهٔ بین 0 تا 10 نمره دهی کنیم، همگی ما خواستار نمره 10 هستیم. درست است؟

چی می شه اگر به شما بگویم این تنها با نحوهٔ شروع کردن صبح تان تأثیر مستقیم دارد؟

مسئله ساده است. اگر تنها شیوهٔ آغاز کردن صبح تان را بتوانید کمی تغییر دهید، میتوانید هر بخش از زندگی تان را تغییر دهید!

برای کسب موفقیت، باید تبدیل به کسی شوید که میتواند و شایسته این است که به آن موفقیت دست یابد. پس بیایید این بار روی شیوهٔ آغاز کردن صبح مان با هم بحث کنیم.

پس حرفمان تا اینجا این شد که باید تغییری در شیوهٔ آغاز کردن صبح مان بدهیم.

بعضی اوقات افراد از «تغییر» انتظار انقلاب دارند! در حالی که بتوان 2 تا 3 درصد نسبت به وضع فعلی مان تغییر کنیم، کمترین چیزهایی که میتوانیم تغییر دهیم، درآمد، افزایش کیفیت زندگی و… است.

اگر پلن سحرخیزی را در زندگی مان بگنجانیم چه می شود؟

تعدادی از فواید این پلن را در ادامه آورده ام:

به سرعت میزان استرس پایین می آید

هر روز میتوانید با انرژی بیشتر،امید بیشتر، احساس قدرتمندتر شروع کنید

می توانید راحت تر از عهده چالش ها بربیایید، چون می توانید بر تفکرات و باور هایی که شما را عقب نگه داشته اند غلبه کنید.

می توانید سطح سلامتی خودتان را بهبود بخشید

تمرکزتان را بر روی اولیت های مهم تر افزایش دهید و کمتر درگیر حواشی شوید و بیشتر گام های مؤثر بردارید

و…

به سحرخیزی به چشم یک سرمایه گذاری نگاه کنید.

سطح موفقیتمان به شدت وابسته به سطح توسعهٔ فردی مان است.

چجوری یک هفتهٔ پرباری را بسازیم؟

این ایده را چند وقتی است که اجرا می کنم گفتم اینجا بنویسمش شاید کسی ترغیب شد تا این را وارد زندگی اش کند.

اکثرا هر هفته را مانند هفتهٔ های قبل شروع می کنیم و کم پیش می آید تغییری کرده باشیم. تغییر سخت است، خیلی هم سخت است. چیزی که سخت ترش می کند این است که با یک ذهن سفید هفته را شروع می کنیم. تقریبا می دانیم چه کارهایی را باید انجام دهیم اما نمی نویسیم. همین ننوشتن باعث می شود تا آخر هفته متوجه نشویم که چقدر رشد کرده ایم. ترس داریم. آن هم ترس از شکست. اینکه کاری را بنویسیم و انجامش ندهیم. همین ترس، مانع بسیاری از رشدهایمان می شود.

تنها کاری که باید بکنید این است که جمعه ها عصر، کارهایی که هفتهٔ آتی باید انجام دهید را بنویسید.

کسانی که این کار را می کنند خیلی جلوتر از کسانی اند که شنبه صبح این کار را انجام می دهند!

با اینکار ذهن خود را برای شروع یک هفتهٔ پربارتر آماده میکنید.

اگر این کار را بخواهیم تعمیم دهیم، بسیار خوب می شود که هر روز بعد از اینکه به یک ساعت مشخص رسیدید و میخواهید کار را ترک کنید، مثلا کارمندان ساعت 5 اداره را ترک می کنند، میتوانید ده دقیقه وقت بگذارید و بنویسید که امروز چه کارهایی کرده اید و فردا چه کارهایی را باید انجام دهید.

در پایان روز که به این لیست نگاهی می اندازید، میبینید که چقدر کار انجام داده اید و چقدر مفید بودید. همین باعث افزایش انگیزه برای ساختن فردایی بهتر می شود.

«نقد بازی کنیم»

نمی گویم آینده ارزشی ندارد و… . بلکه اعتقاد دارم آینده مهم ترین زمان در بین زمان هاست. اما در انجام کارهای روزانه نقد بازی کنیم.

شاید دیده باشید مغازه دارهایی که آخر شب، هنگام بستن درب مغازه شان شروع به نوشتن حساب ها می کنند.

باید یاد بگیریم که هر روزمان را نقد بازی کنیم. صادقانه بنویسید که چه کارهایی کرده اید. و چه کارهایی را باید برای فردا موکول کنید.

در لیستتان هفت کار بوده و شما 5 کار انجام دادید؟ عیب نداره دوتای دیگر سهم فرداست. خوشحال باشید که 5 کار را انجام داده اید.

اگر کاری در لیستتان وجود دارد که هر روز به روز دیگر موکول می شود، و همچنین اگر این کار در یک هفته در لیستتان اقامت داشته، باید قید آن کار را بزنید! خطش بزنید.

کارهایی که نصفه و نیمه می مانند و تماما حواسمان بهشان است- اصطلاحا به آنها فایل های باز گفته می شود- این کارها به شدت جلوی فعالیت ذهن را می گیرد. انرژی زیادی از ذهن می گیرد. رهایشان کنید. سخت است. می دانم. ولی ضررش هم زیاد است. خودتان را متقاعد کنید که وقت انجامش حالا حالاها نیست. بگذارید زندگی تان پر برکت تر شود. پربرکت شدن زندگی، با وقت صرف کردن روی الویت ها اتفاق می افتد. کاری که هر روز موکول می شود و همچنان در سررسیدمان وجود دارند و تا بحال کاری برایشان انجام ندادیم، مطمئنا در این مدت هم کاری برایشان انجام نخواهیم داد و فقط بیخودی انرژی ذهنمان را گرفته اند.

آدم ها گاهی با این مسائل ناموسی برخورد می کنند!

نه دیگه اینو نمیتونم خط بزنم. اینو باید انجام بدم. بدون اون هرگز!

«فعلا» خطش بزنید. اعتماد کنید و خطش بزنید. اگر کاری برایش انجام نداده اید لطفا خطش بزنید. بیشتر روی کارهایی که برایشان کاری هم انجام داده اید وقت بگذارید.

با فایل های باز چه کنیم؟

وقتی که صبر کافی داشتید- تکرار می کنم حوصلهٔ کافی داشتید- جایی بنشینید و فایل های بازی که دارید و در انبار خاک خورده ذهنتان نگه داشتید را به یاد آورید. مثلا ثبت نام در فلان کلاس، ایمیل زدن به… ، خواندن کتاب… ،

همگی را لیست کنید.

حالا از آسان به سخت درجه بندی شان کنید. دقیقا از آسان به سخت درجه بندی کنید.

هر هفته یک فایل باز را انتخاب کرده و انجام دهید. اگر در طول یک هفته انجام شدنی نیست، مدت زمان بیشتری را در نظر بگیرید.

اینکه یک فایل باز را به کل در یک روز انجام دهید یا در یک بازهٔ زمانی مشخص، باید بگویم که این تصمیم کاملا به خود شخص برمیگردد. گاهی دیدیم آدم هایی که میخواهند شنا کنند. اول بدن خود را کم کم به آب عادت می دهند. کسانی هم هستند که یک مرتبه درون آب میپرند. پس این تصمیم کاملا وابسته به شخص است.

از آسان ترین فایل ها شروع کنید. و هر هفته سعی کنید یکی شان را به اتمام برسانید تا انگیزه تان افزایش پیدا کند.

امیدوارم بدردتان بخورد. 😀

چرا بحث عزت‌نفس را انتخاب کردم؟

بنظرم این مأموریت و رسالت همگی ما است که برای بهبود فردی مان تلاش کنیم. این تلاش کمک می کند تا تبدیل به آدمی شویم که میتواند آن زندگی مورد علاقه مان را درست کند. کمک می کند تا بیشتر از پتانسیل هایمان استفاده کنیم. در همین راستا، خیلی از مسائل هستند که باید ریشه ای حل شوند. با تلقین و… نمی توان آنها را درست کرد. باید کمی در موردشان تحقیق کنیم. برایشان هزینه صرف کنیم، یا کمی برایشان سختی بکشیم تا بلکه بتوان سطح زندگی مان را از چیزی که هست یک level بالاتر ببریم. منظورم از هزینه، تنها هزینه های مادی نیست وگرنه از کلمهٔ «خرج» استفاده می کردم.
من وقتی با بحث عزت نفس آشنا شدم که احساس خودم نسبت به خودم در پایین ترین سطح بود. یا شاید خیلی جاها بابت همین کمبود عزت نفس باج هایی را به خودم دادم!
آدم بعضی اوقات به خودش باج می دهد. اینکه نمره بد بگیرم و بگم حقمه، اینکه جایی بهم ظلم شود و باز هم بگم حقمه، و…
یکم که جلوتر رفتم دیدم به جایی رسیدم که واقعا خودم را دوست ندارم. نشستم و بهونه های دوست نداشتن های خودم را شمردم. بهونه هایی که می آمد مثل اینکه تو به فلان هدفت نرسیدی پس لیاقت نداری، یا فلان کارو نکردی و تنبلی و…
نشستم با خودم فکر کردم که خب اگر نصف اینها بحث تنبلی و اینهاست پس باید بحث تنبلی را درستش کنم. بعد از یه مدت فهمیدم تنبلی نیست. بعضی اوقات کارهای بی ارزش را بارها و بارها تکرار میکنیم.
کارهای بی ارزش برای من کارهایی بود که من برایشان ساخته نشدم یا صرفا جامعه دنبالش بوده و من هم به دنبالش رفتم. این شد که یکم واقع بینانه تر، پا از دنیای امن خود برداشتم و دنبال سؤال هایم رفتم. دنبال جوابی بودم که در آن حرف از خودشیفتگی، خودخواهی و خودپسندی، اعتماد به نفس و این چیزها نباشد. چون میدانستم این ها جواب سؤالات من نیست.
دنبال جوابی بودم که بتوانم خودم را همینجور که هستم با تمام عیب و ایراداتم قبول داشته باشم و در عین حال خودم را دوست داشته باشم و برای بهبود خودم تلاش کنم.
رابطه های دوستی هم درست بر همین اساس شکل میگیرد. یعنی قبول داریم که طرف مقابل یکسری ایرادات و عیب هایی داره ولی باز هم، با همان ایرادات و اشکالات دوستش داریم.
دنبال جوابی بودم که من را با خودم آشتی دهد. میخواستم با خودم دوست شوم و زندگی کردن در کنار خودم را یاد بگیرم.
این شد که بعد از مدتی با بحث عزت نفس آشنا شدم.
عزت نفس دقیقا جواب سوال من بود. برای همین دنبال منابع گشتم تا بهتر و بیشتر بفهمم.
نمیتوانیم بگویم که میتوان برای عزت نفس یک مرز مشخص تعیین کرد. یعنی نمیتوانیم بگوییم عزت نفس دقیقا چی هست. ولی میتوانیم بگوییم عزت نفس دقیقا چی نیست.
اینکه بخواهیم عزت نفس را دوای تمام مشکلات بدانیم، عاقلانه نیست. اما نقش اساسی در آشتی دادن خودمان را به خودمان دارد. آنقدر نقشش مهم است که برخی صاحب نظران این حوزه، عزت نفس را با خوشبختی یکسان در نظر می گیرند.
گاهی اوقات نمی دانیم کیستیم، نمیتوانیم به خود اعتماد کنیم. ثباتی را که نمی توانیم در جهان پیدا کنیم، باید در درون خودمان ایجادش کنیم. کمبود عزت نفس، ما را در شرایط به شدت نامطلوبی قرار می دهد.

عزت نفس بیشتر معنای سلامت ذهن را می دهد.

در بحث عزت نفس به دنبال پاسخ چهار سؤال اساسی هستیم:
منظور از عزت نفس چیست؟
چرا عزت نفس برایمان اهمیت دارد؟
چگونه می توان به عزت نفس خود افزود؟
دیگران در ایجاد عزت نفس در ما چه نقشی را بازی می کنند؟
عزت نفس ترکیبی از عوامل درونی و بیرونی است. عوامل درونی، مانند گفتگوهایی که شخص با خودش می کند، باورها، اعمال و رفتار های شخص همگی از عوامل درونی قلمداد می شوند. عوامل بیرونی، همان عوامل محیطی هستند، مثل رفتارها و حرکات اشخاصی که با آنها به طور مستقیم یا غیر مستقیم در ارتباطیم. مثلا با پدر و مادر به طور مستقیم در ارتباطیم ولی با سازمان ها و ارگان ها به طور غیر مستقیم در ارتباطیم. برای همین است که برای بررسی عزت نفس باید گشتی در روابطمان با اشخاص بزنیم.
این حرف که «ما میانگینی از 5 نفر اطرافمان هستیم» در اینجا هم می تواند صدق کند. لزوما، با این 5 شخص ارتباط مستقیم نداریم. مثلا نویسنده ای که آثارش را دنبال می کنیم میتواند یکی از همین پنج شخص باشد. بیش از آنچه که فکر میکنیم افراد روی ما تاثیر گذارند.
عزت نفس بحثی نیست که من پشت سر گذاشته باشم و حالا شروع به اشتراک گذاری آن با شما کرده باشم، این موضوع مانند بسیاری از موضوعات دیگری است که در زندگی ام به دنبال آنها بوده ام اما برای بهتر فهمیدن و دنبال کردن بهترش و کمک به دیگران، دست به قلم برده ام تا بتوانم هم باعث پیشرفت خود و هم باعث پیشرفت دیگران شوم.
بحث عزت نفس بیشتر از آن که مربوط به خواندن کتاب ها و مقالات شود، بیشتر مربوط به اندیشیدن در مورد اشتباهات شخصی است. یعنی از مطالعهٔ اشتباهات شخصی میتوان درس هایی ارزشمند در این حوزه گرفت. اگر به مطلبی برخوردید، به دنبال آن در رفتارها و باور هایتان باشید. بگردید ببینید این مثال ها در کجای زندگی شما اتفاق افتاده است. اگر دوست داشتید آنها را با ما به اشتراک بگذارید تا همگی با هم رشد کنیم.
زمانی بود که «عزت نفس» زیاد شناخته شده نبود اما الان با دورانی مواجه ایم که در مورد عزت نفس زیاد صحبت می شود. ناتانیل براندن در این موضوع در کتاب «روانشناسی عزت نفس» می نویسد:

حرف زدن زیاد در مورد عزت نفس آن هم در همه جا، به این معنا نیست که عزت نفس بهتر از گذشته درک شده است. اما اگر معنای دقیق آن را ندانیم و به این توجه نداشته باشیم که دستیابی به عزت نفس به چه عواملی بستگی دارد، اگر در اندیشهٔ خود بی توجه باشیم و یا با ساده سازی بیش از اندازه حرف بزنیم و یا به اصطلاح بخواهیم در قالب روانشناسی عامیانه مد روز صحبت کنیم، در این صورت سرنوشتی متوجه آن خواهد بود که از بی توجهی و بی اعتنایی به آن بدتر است. این گونه عزت نفس مفهومی عامیانه و سطحی پیدا می کند.

یک وجه مشترک از کسانی که عزت نفس کافی ندارند این است که آنها احساسی از کافی نبودن، احساس شرم و گناه، احساس حقارت، فقدان خودباوری و خود پذیری، بی اعتمادی به خویشتن و دوست نداشتن خود دارند. اگر تمامی این مفاهیم را در یکجا جمع کنیم، میتوانیم بگوییم اینها همگی ناشی از کمبود عزت نفس است.
به نوعی می توان احترام گذاشتن به خود را در عزت نفس نیز پیدا کرد. شخصی که احترام به خود نمی گذارد نباید انتظار موفقیتی را هم بکشد.
ما اکثرا توانایی هایمان را در تغییر دادن خودمان را دست کم می گیریم. باید این باور را اصلاح کنیم. حداقل بیایید در بحث عزت نفس این باور حداقلی را نداشته باشیم.