می‌خواهی خطاهایت را پیدا کنی؟ شروع کن یک چیزی بساز!

نتیجه نشستن و مدام فکرکردن، چیزی جز خودخوری نیست. آدم یاد تمام خطاهای گذشته و گاهی حماقت‌هایش می‌افتد و همین کار، بیش‌از‌حد او را محافظه‌کار می‌کند.

خطا، به خودی خود، گناه محسوب نمی‌شود. بنظرم تکرار خطاست که باید آن‌را گناه شمرد.

باید یادبگیریم اگر از جایی هم خوردیم، یکبار درست و حسابی بنشینیم و تحلیل‌اش کنیم. خطا را در بیاوریم و بزرگ‌تر فکر کنیم.

نشخوارکردنش، چیزی جز سخت‌تر گذشتن روزگار را ندارد.

بهانه رایج این است که می‌گویند اول خودم را کشف کنم بعد شروع خواهم کرد. دریغ از اینکه شناخت خودمان، در حین کارکردن و چیزساختن است که رخ می‌دهد، وگرنه باقی همه حدس و گمان‌اند!

برای شروعش ترس دارید؟ طبیعی است.

نمی‌دانم برای شماهم اتفاق افتاده است یا نه اینکه قصد داشته باشید به یک سفر طولانی و مهیج بروید ولی شب قبلش با خودتان بگویید عجب غلطی بود کردم! و ترسی عجیب داشته باشید. ولی سفر بر وفق مرادتان پیش‌برود و درصد رضایتتان بالای ۷۰ درصد باشد؟!

این هم درست همین‌طور است. از مثبت‌گرایی‌های الکی خوشم نمی‌آید. من از ریسک‌های حساب نشده که حماقت می‌دانم، صحبت نمی‌کنم. حرفم این است که حساب و کتاب زیادی و فکرکردن‌های زیادی راه به جایی نمی‌دهد. باید حرکتی زد تا خطاها دربیایند.

یک نرم‌افزار هم وقتی نوشته می‌شود، در محدوده شرکت، شاید به تنهایی باگی نداشته باشد ولی به محض ارائه آن، بسیاری از اشکالات آن درمی‌آیند.

ترس قبل از شروع چیزی است که همه دارند و هر بار که تمرینش کنید، کم و کم‌تر می‌شود.

شاید برای پایان این حرف آستین کلئون مناسب باشد:

ممکن است از شروع‌کردن واهمه داشته باشید. طبیعی است. این یک مساله واقعی است که بین درس‌خوانده‌ها شایع است. اسم‌اش «سندروم دیگرنمایی» است. بر اساس تعریف بالینی این افراد نمی‌توانند کمال خود را درونی کنند. یعنی شما احساس می‌کنید تقلبی هستید، که فقط دارید وانمود می‌کنید و واقعاً نمی‌دانید چه کار دارید می‌کنید.

حدس بزنید قضیه از چه قرار است: هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم. از هر کسی که دارد کار خلاقانهٔ درست و حسابی انجام می‌دهد بپرسید و آن‌ها حقیقت را به شما خواهند گفت: آن‌ها نمی‌دانند ایده‌های خوب از کجا می‌آیند. آن‌ها فقط پیداشان می‌شود تا کارشان را انجام دهند. هر روز.

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند!

اکثراً در اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی دیگر، ما شاهد زندگی تزئین شده دیگرانیم و کم‌کم به این می‌رسیم که همه سختی‌ها یک‌جا در زندگی ما جمع شده‌اند.

به قول احسان خواجه‌امیری: هرچی آرزوی خوبه مال تو، هرچی که خاطره داری مال من، اون روزای عاشقونه مال تو، این شب‌های بی‌قراری مال من،… آخر غربت دنیاست مگه نه؟!!!

همین می‌شه که اغلب با جستجو توی اینستاگرام افسرده می‌شویم

نمی‌شود بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و این حال‌خرابی را تحمل کنیم. یا دست کم من تحملش را ندارم! سخت است وقتی می‌بینم این طرف گوشی، درحال انجام یک کار بی‌پایانم(!) اما در طرفی دیگر دوست‌جان و کسانی‌که دنبالشان می‌کنم مدام غرق در تفریح‌اند.

اگر هدفی از حضور در شبکه‌های اجتماعی نداشته باشیم، بیچاره‌مان می‌کنند! نمونه بارزش هم این است که کم‌کم تحلیل‌هایمان سطحی می‌شود. یک خطایی که وجود دارد این است که ذهن انسان از اطلاعات دم دست خود برای تحلیل رویدادها و اتفاق‌ها استفاده می‌کند و گاهی با همین تحلیل‌ها، تصمیم‌هایی می‌گیرد. اطلاعاتی که اغلب شبکه‌های اجتماعی در اختیار ما می‌گذارند، برش‌خورده یا قسمت کات‌شدهٔ یک بحث یا ماجراست و آن‌قدر عمق ندارد که تصمیم‌هایمان را میزان کند.

کم‌وبیش خودمان هم می‌دانیم که امکان ندارد یک فرد انقدر جذاب، خونسرد، ثروتمند و… باشد که در همین شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهند.

ولی با دیدن این تصاویر و داستان‌ها، کم کم باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم.

گویی «اغراق» در شبکه‌های اجتماعی بیشتر است.

گوگل‌کردن را دوست دارم چون از این اغراق کم ‌می‌کند.

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند! انگار آن اغراق و خودنمایی کم‌ و کمتر می‌شود.

کلمات و جملاتی که در گوگل سرچ می‌شوند خیلی حقیقی‌تر و صادقانه‌تر از شبکه‌های اجتماعی است.

با سرچ‌کردن در گوگل آدم کمتر احساس تنهایی می‌کند.

گوگل، حس حسادت آدم را نسبت به تجملات دیگران کاهش می‌دهد!

در یکی از مقالات نیورک تایمز خواندم که نوشته بود: «زمانی که آمریکایی‌ها صرف ظرف‌شستن می‌کنند، شش‌برابر بیشتر از زمانی است که گلف بازی می‌کنند. اما توییت‌های مربوط به گلف‌بازی، دوبرابر بیشتر از توییت‌های مربوط به ظرف‌شستن است.»

همگی با یک تلاشی مضاعف (!) در پی این هستند که در شبکه‌های اجتماعی جایگاهی برای خود بسازند. من مخالف همه آن‌ها نیستم حتی تعدادی را دنبال می‌کنم که با جان و دل پست‌هایشان را می‌خوانم و قلم‌شان را دوست دارم. بحث اینجاست که بعضی افراد بلدند در این شبکه‌ها ارزش‌آفرینی کنند یا با قلم‌شان، تلنگری به زندگی مخاطب خود در جهت درست‌کردن زندگی‌شان بدهند اما این افراد جزو اقلیت‌ها هستند. ولی در گوگل که چرخی بزنید، می‌توانید بیشتر این چنین افرادی را بیابید.

با جرأت می‌توانم بگویم که اکثر وبلاگ‌نویس‌هایی که چندین سال است می‌نویسند (مثلاً بالای پنج‌سال)، صادقانه از تراوشات ذهنی‌شان می‌نویسند. چون اگر نوشته، زندگی‌ای نباشد که وبلاگ‌نویس منتشرش کرده، حتی با وجود دنبال‌کننده‌های زیاد، این زندگی تصنعی را ترک می‌کند و دست از نوشتن برمی‌دارد. در حالی که پست‌نوشتن در شبکه‌های اجتماعی اینگونه نیست. راحت می‌توان با یک تصویر سر و ته قضیه را سرهم آورد.

برای بهترشدن حالمان، به جستجوهای گوگل توجه کنید. حتی اگر چیزی برای گوگل‌کردن ندارید، کافی است ابتدای یک جمله‌ای را بنویسید. خود گوگل کارش را بلد است! البته دیده شده که خیلی هم نباید به این کار گوگل اعتماد کرد چون اگر به فارسی، یک جمله نصفه و نیمه را تایپ کنید، حدسیات گوگل انقدر داغون پیش خواهد رفت که همان بهتر که در اینستاگرام ول بچرخیم! یا به عبارتی، گوگل منظور ما را جوری تکمیل می‌کند که به عقل جن هم نمی‌رسد!

ولی سعی کنید به انگلیسی دنبال علایق خودتان بچرخید، در همین بین کسانی را پیدا می‌کنید که مانند شما می‌اندیشند و شاید ایده یا علاقه شما را تکمیل‌تر کنند و از همین رو،  به یک دنیای جدیدتر وصل خواهید شد.

پس گوگل‌بازی را هر چه زودتر وارد زندگی‌تان بکنید.

یکی از اصولی که در ایجاد عادت‌ها، رعایت نمی‌شود یا خیلی به آن اشاره نمی‌شود این است که باید عادت جدید را به یک عادت قدیمی گره زد.

در مورد گوگل‌کردن بجای ول‌چرخیدن در شبکه‌های اجتماعی نیز این نکته قابل استفاده است.

چگونه؟ از این به بعد هر وقت خواستید به شبکه‌های اجتماعی خود مثل اینستاگرام و تلگرام و… سر بزنید، حتماً قبلش مرورگر خود را باز کنید و چیزی را گوگل کنید، از بین سه جستجوی اول یکی را بخوانید و در اتمام برای جایزه، سراغ چک‌کردن اینستاگرام یا تلگرام خودتان بروید!

چجوری یاد بگیریم؟ (5) یادگیری از طریق حرف دیگران

ما از طریق شنیدن و خواندن حرف‌های دیگران هم اطلاعاتی دریافت می‌کنیم که به یادگیری تبدیل می‌شوند.

ولی زنگ خطر اینجاست که باید مواظب انتخاب این «دیگران» باشیم. خواه یا ناخواه این همنشینی با دوستان در ما اثر خواهد کرد. پس باید به کسانی که انتخاب‌شان می‌کنیم وزن‌دهی کنیم. یعنی هر حرفی و هر شنیده‌ای و هر خوانده‌ای را نباید قبول کرد. خیلی اوقات یادگیری در نپذیرفتن حرف‌های دیگران است.

از طرفی این اشخاص لزوماً نباید در قید حیات باشند. ممکن است من نویسنده‌ای را دوست دارم و آثارش را دنبال می‌کنم. رفته‌رفته این خواندن‌ها بر روی مدل‌ذهنی من تأثیرش را می‌گذارند.

لابد شماهم شنیده‌اید که: ما میانگینی از 5نفری هستیم که با آن‌ها بیشترین ارتباط را داریم.

چیزی که من روی تأکید دارم این است که این ارتباط در دنیای امروز، صرفاً ارتباط در فضای واقعی نیست. شاید خیلی از ما عادت به چت‌کردن‌های زیادی داریم. یا حتی همانطور که قبلاً گفتم خواندن و دنبال‌کردن نویسنده یا هنرمندی که دوستش داریم که هم می‌تواند در این 5 نفر باشد. آن زیادی ارتباط برقرار کردن نکته اصلی ماجراست.

در کتاب مثل هنرمندهامثل بدزدید آقای آستین کلئون هم این مفهوم را به زیبایی بیان کرده است:

مارسل دوشان می‌گفت: «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارماین در‌واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه استاگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکرنویسنده هنرمند، اکتیوست، الگورا که عاشقش هستید خوب بجوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره‌ی آن‌ها دریابید. این کا را هر چندبار که می‌توانید تکرار کنید. هر چقدر که می‌توانید از درخت بالا بروید. هر وقت درخت خودتان را ساختید وقت‌اش است که شاخه‌ی‌ خودتان را آغاز کنید.

اینکه خودتان را به عنوان بخشی از یک دودمان خلاق ببینید کمک می‌کند وقتی کار خودتان را شروع کردید کمتر احساس تنهایی کنید. من عکس هنرمندان مورد علاقه‌ام را در آتلیه‌ام آویزان کرده‌ام. آن‌ها مثل روح‌هایی هستند که تقریباً می‌توانم حس کنم که وقتی روی میز کارم قوز کرده‌ام آن‌ها مرا به جلو می‌رانند.

نکته خوبی که در مورد استادان مرده یا از راه دور وجود دارد این است که نمی‌توانند شاگردی‌تان را رد کنند. می‌توانید هر چه خواستید از آن‌ها یاد بگیرید. آن‌ها برنامه درسی‌شان را توی کارهای‌شان باقی گذاشته‌اند.

شما از این طریق می‌توانید درخت شخصیت خودتان را بسازید. اینکه این درخت ثمر دهد یا ندهد همگی بستگی به انتخاب‌های شما در گزینش افراد دارد.

فکر می‌کنم در کنار این نوع یادگیری، خوب است ما هم مهارت پیدا کنیم تا به گونه‌ای صحبت‌کنیم و به‌گونه‌ای از تجربیاتمان بگوییم تا دیگران نیز یاد بگیرند. باید مهارت ظرافت کلامی را یاد بگیریم.با این مهارت می‌توانید کلمات را به گونه‌ای بکار ببرید که مفهوم درست به آن شکلی و منظوری که دارید به مخاطب برسد. همین مهارت در یادگیری مؤثر است. چون بخش بسیار مؤثر در یادگیری‌های ما برمی‌گردد به توضیح‌دادن و توصیف‌کردن اطلاعاتی که داریم. و همچنین باید مهارت خوب گوش‌دادن را هم در خودمان تقویت کنیم.

چجوری یاد بگیریم؟ (4) یادگیری از طریق مشاهده

چیزی را می‌بینیم، اطلاعاتی دریافت می‌کنیم و نسبت به چند دقیقه قبل چیزی یاد گرفتیم.

بنظرم این شیوه از یادگیری، زمانی اتفاق می‌افتد که به آن چیزی که نگاه می‌کنیم یا خیلی جذاب باشد یا به طریقی ما را تحت تأثیر قرار دهد.

مثلاً با دیدن تصادف یک نفر در خیابان فرض کنیم عابر مقصر بوده و در کشور گل‌و بلبل زندگی می‌کنیمیاد می‌گیریم که قوانین را زیر پا نگذاریم. شاید در اینجا احساس خطر کرده‌ایم و این یادگیری شکل گرفته.

به نوعی همگی ما از بدو تولد این جنس یادگیری را تجربه کرده‌ایم.

به عبارتی من از مشاهده‌هایی یاد می‌گیرم که به نوعی با زندگی من در ارتباط‌اند.

در یادگیری از طریق مشاهده نه تنها شما می‌توانید بفهمید که یک چیز چگونه کار می‌کند بلکه می‌توانید تکنیک‌هایی که افراد برای انجام آن کارهم بکار می‌برند را فرا بگیرید.

حالا چه چیزهایی کمک می‌کنند تا این نوع یادگیری مؤثر واقع شوند؟

1٫ به مشاهدات خودتون متمرکز بشید.

آدم در کل طول یک روز که نمی‌تواند متمرکز بماند! اما به حوزه‌هایی که قصد یادگیری آ ن‌ها را دارید متمرکز شوید و خوب نگاه کنید. چون بسیاری اوقات عادت‌کردن به زندگی و روال‌های همیشگی باعث می‌شود خیلی چیزها اتوماتیک شود و ما به آن‌ها بی‌تفاوت باشیم. برای همین چیزی را که باید بفهمیم و یادبگیریم نادیده گرفته می‌شود.

مثلاً کسی که قصد یادگیری مهارت‌های سخنرانی را دارد، یکی از بهترین تمرین‌ها، دیدن سخنرانی‌های تد است. به سخنران دقت کند که چه پوشیده، چگونه صحبت می‌کند، از کجا شروع کرد، موقع توپق زدن! قضیه را چه‌جوری جمع کرد، زبان بدن او برای ارائه مفاهیم چگونه بود؟ تن صدایش در جای جای سخنرانی مطابق با حالت صورتش تغییر کرد یا خیر و…

موقع مشاهده، برای خودتون حواس‌پرتی درست نکنید! یا به عبارتی keep focus 🙂

2٫ نکته‌برداری کنید

اگر امکانش هست، از چیزایی که نگاه می‌کنید نوت بردارید. با این کار می‌توانید جزئیات و مفاهیم ماجرا را بعدها بهتر به یاد آورید.

3. به مشاهده فکر کنید.

اگر جای آن شخص و یا هر چیزی که سبب آن شده، بودید چه ایده‌هایی به سرتان می‌زد؟چه رفتاری از خود بروز می‌دادید؟

4. موقع مشاهده سوال‌های خوبی بپرسید.

چون سوال‌ها شما را روی موضوع قفل می‌کنند. اما بهتر از سؤال پرسیدن، توصیف آن چیزی است که دیدید. شروع کنید به توضیح دادن چیزی که دیدید آن هم بدون هیچ قضاوت و پیش داوری‌ای. باز هم تأکید می‌کنم در پس توضیح‌دادن فعالیت ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد. به شما کمک می‌کند اطلاعات جدید را در دسته‌بندی قرار دهید و چیزهایی را متوجه شوید که شاید قبلاً نمی‌فهمیدید.

یک چیز را هم بگویم، اگر امکانش هست همان موقع، که ماجرا تازه ‌است، به توصیف و توضیحش بپردازید. چون یکی از خیانت‌های ذهن (که شایدم خیانت نباشه!) این است که ماجرا را بعد از مدتی آن‌جور که مطابق میل خودش است توصیف می‌کند نه چیزی که لزوماً دیده است.

5. اگر امکانش هست، دوباره ببینید!

موقع دیدن فیلم‌ها در بار اول، ناخودآگاه بیشتر درگیر صحنه‌های هیجانی یا اتفاقاتی هستیم که برای ما bold هستند و مفاهیم را خوب نمی‌گیریم! یا موضوع اصلی فیلم به خوبی به جان نمی‌نشیند. برای برخی فیلم‌ها که ارزش و محتوا دارند حتماً وقتی بگذارید چندین بار ببینید. در سری‌های بعد بهتر به موضوع و نکاتی دقت خواهید کرد که قبلاً پیش چشم شما ظاهر نمی‌شدند.

چجوری یاد بگیریم؟ (2) مثال شخصی از یادگیری کریستالی

در مقاله قبلی در مورد یادگیری نطفه‌دار یا به‌به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی صحبت کردیم. در زندگی هر کسی، کریستال‌های مختلفی وجود دارد. مهم این است که آن کریستال‌ها شکل بگیرد و مطالب آن جدای از خواندن، یادگرفته شود.

یادگیری نطفه‌دار، یعنی یادگیری ما در آن حوزه عمیق باشد. یعنی ممکن است من خیلی چیزها را ندانم اما آن‌هایی که می‌دانم را عمیق یادگرفته‌ام و دنبالشان رفته‌ام.

بگذارید یک مثال شخصی بزنم:

زمانی در مورد خلاقیت کنجکاو بودم. به دنبال این بودم که خلاقیت را چطور می‌توان به زندگی آورد و اصلاً این بحث داغ خلاقیت چه بوده؟

از روی علاقه و همچنین برای ساکت‌کردن کنجکاوی‌ام، کتاب‌های حوزه خلاقیت را می‌خواندم. تا آن زمان تصور می‌کردم که خلاقیت یک چیز واحد است که می‌توان همان را یاد گرفت و وارد زندگی کرد.

قبول کنیم که بحث‌های خلاقیت هم جالب است

اما جلوتر که رفتم متوجه شدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر جانبی.

تصور می‌کردم تنها همین تفکر در بحث خلاقیت وجود داره و پیش خودم گفتم اگر مهارت آن را کسب کنم دیگر تمام است!

شروع کردم به تحقیق در تفکر جانبی. متوجه شدم شخصی به اسم آقای ادوارد دبونو بیان‌گذار این طرز فکر بوده.

تا اینجا من از حوزه خلاقیت، یک اسم داشتم به اسم تفکرجانبی و یک متفکر به اسم ادوارد دبونو. شروع کردم به تحقیق و ببینم چه کتابی به طور اختصاصی در مورد تفکر جانبی نوشته است. ادوارد دبونو کتابی داشت با همین نام تفکرجانبی که خوشبختانه ترجمه هم شده بود.

کتاب را هیچ کجا نمی‌توانستم پیدا کنم، شروع کردم آرام آرام نسخه انگلیسی آن را خواندن اما چند روز بعد در کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب نسخه فارسی را پیدا کردم و گرفتم!

این را هم اضافه کنم که نسخه اصلی یک کتاب را خواندن خیلی بیشتر از خواندن ترجمه آن می‌چسبد! دلیلش هم شاید این باشد که می‌توان کلمات را بی‌واسطه از نویسنده‌ گرفت اما سرعتم را خیلی کم کرده‌بود از طرفی هم برخی‌ مباحث متوجه نمی‌شدم و کلافه شده بودم که پیدا کردن نسخه ترجمه‌اش خیلی کارم را راحت کرد.

کتاب تفکر جانبی را تمام کردم. با تمام ذوق و شوق از ترفندهایی که یادگرفته بودم شروع کردم به صحبت ‌کردن. خلاصه هر جا می‌نشستم شده بود نقل مجالس و صحبت‌هایم.

حتی برای سرگرمی یک وبلاگی ایجاد کردم و شروع کردم از ترفندهای آن نوشتن.

بعد از مدتی به این فکر می‌کردم که اوکی من ادوارد دبونو و طرز فکرش را دوست دارم، ببینم چه کتاب‌های دیگری دارد. کتاب‌هایی مثل درس‌های درست‌اندیشیدن، شش کلاه تفکر و… را پیدا کردم. و مثل قبل شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. هر چه جلوتر می‌رفتم می‌دیدم خیلی از ترفندهایی که این‌همه از آن صحبت‌کردم خود نویسنده در کتاب اقرار کرده که فقط این نیست و مدام تبصره زده بود!

حرفش هم حق بود. به قول استاد شعبانعلی، حوزه‌هایی که مربوط به انسان می‌شوند، قطعیت در آن معنا ندارد.

اینگونه بگویم که بحث خلاقیت برای من مثل یک اتاق با یک در بود که تصور می‌کردم اگر وارد آن شوم تماماً همین است و بس! دریغ از اینکه وارد اتاق شدم و دیدم درون خود اتاق، چندیدن در دیگر وجود دارد که به اتاق‌های دیگر راه دارند. و این سلسله در همه اتاق‌ها تکرار می‌شوند و من هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر به دانسته‌های قبلیم شک می‌کردم.

جدا بگویم این شک‌کردن‌ها در آن زمان بسیار اذیت‌کننده بود. به فکر تمام وقت‌هایی می‌افتادم که پایش صرف کرده بودم . حتی به جایی رسید که تصمیم گرفتم نه از آن حرف بزنم نه بنویسم و برای همین وبلاگ را پاک کردم. اما بعدها فهمیدم برای رشد، این‌ها سرمایه‌گذاری بوده نه اتلاف.

یکم برویم جلوتر، بعدها فهمیدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر طراحی!که شاید ورژن جدید در بین تفکرهای این حوزه است و حالا دوباره گردونه بازی به چرخش افتاده بود و منم در این گردونه بودم و هستم!

و اضافه کنم که همچنان آن عدم قطعیت‌ها و شک‌کردن‌ها وجود دارد اما چیزی که این بین کار را شیرین می‌کرد، عمیق‌شدن در آن موضوع بود. یعنی بی‌آنکه بدانم در حال تکمیل‌کردن کریستال خلاقیت خود بودم. چیزی که کار را برایم شیرین می‌کرد این بود که لااقل چسبیده‌ام به چیزی که دوست دارم و طرز فکرم قبل از وارد شدن به این بحث و بعد از وارد شدن به این بحث تغییر کرده بود. به عبارتی چون قطعیت از زندگی‌ام رنگ باخته بود، افکار منعطف‌تری داشتم.( حتی در مورد این هم شک دارم، شاید توهم بوده!) دیگر خیلی زود در مورد کارها قضاوت نمی‌کردم و…

آدم هر چه جلوتر می‌رود به خام‌بودنش بیشتر اعتراف می‌کند.

این یکی از تجربه‌های من بود در حوزه تشکیل کریستال خلاقیت.

کریستال‌های دیگری هم در زندگی‌ام در حال شکل‌گیری است. مثل بحث برنامه‌نویسی و اینکه آخر سر اقلیم لینوکس را انتخاب کرده‌ام و مانده‌ام در همین جا! یا وارد شدنم به بحث‌های شخصیت‌شناسی و سردرآوردنم از MBTI . که حتی در این‌ دست‌نوشته‌ها جایی گفتم که از MBTI و تیپ INTP خواهم نوشت ولی قضیه همان عدم قطعیت است که نمی‌گذارد آرام بنشینم و بنویسم!

چیزی که من فهمیدم این بود که خیلی از مهارت‌ها مثل مهارت سخنرانی، حل‌مسئله، یادگیری زبان و… در کنار این کریستال‌ها شکل می‌گیرد. مثلاً برای بهتر بیان‌کردن و موثربیان‌کردن ترفندهای خلاقیت باید مهارت سخنرانی و ارائه مطلب خودم را بالا می‌بردم.

اگر کریستالی هم در زندگی شما در حال تشکیل است، و حوصله آن را دارید، بنویسید. خوبی این نوشته‌ها این است که میفهمیم تنها نیستیم. واقعاً گاهی اوقات خود من هم کم می‌آورم! دیدن کسانی که اینگونه‌اند راه را هموارتر می‌کند.

چجوری یاد بگیریم؟ (1) یادگیری باید نطفه داشته باشد.

من هم مثل خیلی از افراد دیگر به دنبال مهارت‌های یادگیری رفته‌ام. در این زمینه مقایسه‌های زیادی شکل می‌گیرد که من هم از این قاعده مستثنی نبوده‌ام. همیشه برایم سؤال بود که چگونه می‌توان طوری یادگرفت که آن آموخته به باور تبدیل شود و باور منجر به تغییر.

در دوران مدرسه، درکم از یادگیری این بود که نمره درسی را بالا بیاورم، از همکلاسی‌ها جلوتر باشم و… چه بسا هنوز هم در محیط دانشکده، می‌بینم که هنوز این طرز فکر وجود دارد و چه جاه‌طلبانه به فکر پاس‌کردن درس‌هاییم!

اما کم‌کم این طرز فکرم رنگ باخت. دانشکده شد یک اتلاف وقت به سبک مدرن. تنها بخش‌هایی از آن را دوست داشتم و دارم که استادان یا دانشجویان از تجربیاتشان حرف می‌زنند.

بعدها فکر کردم که من چقدر بی‌خیالم! بی‌خیال نسبت به درسم. چندباری هم از حرف‌های دوستانم شنیده بودم که می‌گفتند: «سحر خیلی بی‌خیالی

اما این روزها فکر می‌کنم مشکل من بی‌خیالی نبوده. نطفه را اشتباه انتخاب کردم.

بگذارید بیشتر از نطفه بگویم.

در یکی از صحبت‌های استاد شعبانعلی آموختم که یادگیری باید نطفه داشته باشد.

در گذر زندگی هر از کدام از ما، اطلاعات و دانش‌هایی بر سر راه ما قرار می‌گیرند. فرض کنید این دانش‌ها مانند تکه‌های پازل‌اند. در اینجا با دو دسته آدم مواجه می‌شویم.

اولی کسی است که حریصانه این پازل‌ها را جمع می‌کند بی‌آنکه هدفی برای ساختن تصویر نهایی داشته باشد.

دومی کسی است که تکه‌های پازل را طوری انتخاب می‌کند تا تصویر نهایی زیبایی را بسازد. فیلترهای درستی را برای گزینش اطلاعاتش قرار می‌دهد. به‌موقع می‌داند کدام تکه پازل را کنار بیاندازد و کدام تکه را بردارد.

در نگاه اول، هیچ فرقی بین داشتن اطلاعات اولی و دومی نیست. مثلاً همان تاریخ‌هایی که اولی می‌داند، دومی هم می‌داند. تنها تفاوت آن‌ها در پیوستگی دانش‌های آن‌هاست. این‌جاست که حرف نطفه‌دار بودن یادگیری به میان می‌آید.

در حال حاضر در دنیایی قرار داریم که مشکل اطلاعات نداریم. شخص اول مانند زباله‌گردی بوده که تنها گشته و زباله‌ها را جمع کرده تا شاید روزی به دردش بخورد یا از طریق آن بتواند احترامی برای خود بخرد.

اتفاقاً فکر می‌کنم شخص دوم هم در ابتدا زباله‌گرد بوده! اما از یک زباله خوشش آمده و سعی کرده آن را نطفه بگیرد و اطلاعات دیگر را متناسب با آن جمع کند و در نهایت توانسته بلور زیبایی از آن را معماری کند.

به شکل‌گیری نبات تا به حال دقت کردید؟

یه نخ را داخل محیط انباشته شده از شکر می‌اندازند و کم‌کم دانه‌های بلور نبات به نخ می‌چسبند و در نهایت چیزی را که به اسم نبات می‌شناسیم می‌بینیم.

فضای یادگیری هم همین‌گونه است! یعنی باید آدمی یک نطفه را انتخاب کند و متناسب با آن، دانه‌های بلور را یکی‌یکی جمع کند تا در نهایت بلور زندگی‌اش را زیبا بسازد.

حالا این نطفه از کجا می‌آید؟

این نطفه از علاقه ذاتی ما می‌آید.

برای درک بهتر، خودم را مثال می‌زنم. مثلاً منی که به برنامه‌نویسی علاقه دارم باید از همان اول می‌گشتم و در دنیای نقشه‌برداری، اطلاعات مربوط به برنامه‌نویسی در این حوزه را جمع می‌کردم.

در دانشکده دیده‌ام دوستانی که چه مشتاقانه مبحثی را دنبال می‌کنند. مثلاً همین هفته گذشته یکی آمد و کنفرانسی در مورد پهبادها داد. واقعاً آدم توپری بود! معلوم بود که هر جا دانه‌ای از این بلور را دیده، جمع‌اش کرده و چسبانده به بلورش و حالا آن را زیبا ساخته!

این آدم‌ها را می‌توان از صحبت‌هایشان خوب شناخت. شخصی که یادگیری‌اش نطفه دارد، در انتها از تکه‌های پازل یک تصویر زیبا می‌سازد. این آدم دیگر نیازی به مدرک ندارد! خود تصویر نمایان‌گر دانش و مهارت‌های اوست.

از این دست آدم‌ها کم ندیده‌ایم. مثل دکتر الهی قمشه‌ای.

تا به حال به صحبت‌هایش گوش کرده‌اید؟ از همه جا حرف می‌زند اما آن‌قدر پیوستگی مطالبی که بیان می‌کند بالاست که در انتها یک تصویر کلی را خواهید دید که با تمام شکوه به تصویر کشیده شده است.

برای این افراد چه اتفاقی می‌‌افتد؟

آن تکه پازل که همان اطلاعات جدید است،‌ وارد ذهن‌شان می‌شود. آرام آرام جایش را پیدا می‌کند. ارتباطش را با دانسته‌های قبلی درست متوجه می‌شود و سرجایش می‌نشیند. همین می‌شود که می‌بینید از زمین و زمان حرف می‌زنند اما در آن واحد یک تصویر را می‌سازند.

اما برعکس کسانی که تنها تکه‌های پازل را بی‌هدف جمع کرده‌اند، هنوز نمی‌دانند با آن‌همه تکه باید چه کنند؟ چه تصویر درهم و برهمی بسازند؟ اصلاً می‌توان تصویری ساخت یا نه؟!

این آدم‌ها را اگر تکانشان هم دهیم صدای آزاردهنده‌ای می‌دهند.

لپ کلام اینکه خیلی نمی‌توان از این آدم‌ها یادگرفت. آن‌ها تنها انباری از اطلاعات‌اند. که گاهی حمال محتوا در شبکه‌های اجتماعی‌اند.

چه باید بکنیم؟

علاقه‌هایتان را دست کم نگیرید. علاقه لزوماً یک چیز نیست. می‌توان بلور زندگی را در نهایت زیبایی از چیزهای مختلف ساخت. مثلاً فرض کنید در حین گوگل‌کردن، مقاله‌ای را خواندیم که کمی از آن خوشمان آمد. رهایش نکنید! در وهله اول حدااقل یک گام برایش بردارید. مثلاً بگردید ببینید منبع این مقاله کجاست؟ منبع را نگاهی بیاندازید. با این کار دانه‌های بلورتان را پیدا خواهید کرد. اگر خوشتان آمد یک گام دیگر جلو بروید. مثلاً دنبال نویسنده منبع بروید، ببینید چه کتاب‌ها یا مقالات دیگری در آن حوزه نوشته است؟ اگر خوشتان آمد گام بعدی را بردارید ببینید دیگران در آن موضوع چه نوشته‌اند و… .

خلاصه این که آدمی‌که یادگیری‌اش نطفه دارد، کتاب‌های مختلف می‌خواند، از حوزه‌های دیگر می‌داند، با آدم‌های مختلف می‌گردد اما در انتها یک تصویر را می‌سازد.

پی‌نوشت1: مقالات حوزه یادگیری را برای این دسته از افراد خواهم نوشت. مقالاتی مثل چگونه نقشه‌ذهنی بکشیم، تندخوانی واقعی یعنی چه، نحوه صحیح استفاده از فلش‌کارت و راهکارهایش در دنیای دیجیتال و…

پی‌نوشت2: در این حوزه من هم دانش‌آموزم نه کسی که یاد می‌دهد(معلم)! تنها سعی می‌کنم فهمیده‌هایم و تجربیاتم را بنویسم. پس من هم با شما در حال یادگیری‌ام! مثلاً اصل بحث یادگیری نطفه‌دار را در متمم خوانده‌ام که به یادگیری کریستالی معرفی شده است و در نهایت  فهمیده‌هایم را اینجا نوشتم.

7 خطای بزرگ و کشنده در صحبت‌کردن + راهکار پیشنهادی

اول: غیبت

منظور از غیبت، بدگویی‌کردن از کسی است که حضور ندارد. اگر متوجه شوید کسی مدام غیبت می‌کند، شده یک درصد هم به ذهنتان خطور می‌کند که ممکن است 5 دقیقه دیگر هم غیبت من را بکند. پس چقدر خوب می‌شود که از شخصیت خودمان شروع کنیم و اصلاحش کنیم.

چه‌جوری مقاوت کنیم؟

1. به محض این که احساس کردید کمی دارید به سمت غیبت پیش می‌روید، با شوخی و خنده بحث را عوض کنید.

گاهی می‌بینیم طرف مقابلمان از شخصی بسیار شاکی است. برای همین شاید نتوانیم خیلی مستقیم به او یادآوری کنیم که کار درستی نیست و معلم اخلاق شویم! بهتر است با شوخی، بحث را بکشیم به جایی دیگر که با هم اشتراک داریم و دغدغه هر دوی ماست. تا موضوع کمی فراموش شود.

2.به احساس گناهی که احتمالاً بعد از آن خواهید داشت نگاهی بیاندازید.

بسنجید که آیا می‌ارزد غیبت کنید یا خیر. در بحث‌های عزت‌نفس هم همین موضوع زیاد بحث می‌شود. غیبت، قضاوت و کارهایی امثال این‌ها جایی است که ما از کیسه عزت‌نفس خودمان خرج می‌کنیم که شاید جبران آن خیلی سخت باشد.

3.حداقل به سه کار مثبتی که آن شخص انجام داده فکر کنید.

مطمئن آن شخص کارهای خوبی هم داشته. ذهن‌تان را خودتان آرام کنید. اینگونه از فشار عصبی کمی کاسته می‌شود و راحت‌تر می‌توانید از این موضوع بگذرید.

4.رویداد را از تفسیر جدا کنید.

ببینید دقیقاً چه چیزی رخ داده. کدام تفسیر شماست و خود رویداد دقیقاً چه چیزی بوده. بهتر است در اینجور مواقع خیلی سریع تصمیم نگیریم و برچسب نزنیم. خیلی از این قضاوت‌ها و غیبت‌ها برخاسته از تفسیر اشتباه ماست نه رویدادی که واقعاً اتفاق افتاده است.

مهربون باشید 🙂 ما خیلی از دردهای پنهان اشخاصی که با آن‌ها در طول روز برخورد می‌کنیم را نمی‌دانیم و همین ندانستن‌ها روی لنز دیدما تأثیر میگذارند. این خطا را آگاهانه کاهش دهید.

دوم: قضاوت

من به تازگی فهمیدم که خیلی از قضاوت‌ها ناشی از سرزنش‌کردن خودمان است! شاید بخندید ولی معمولاً به طور ناخودآگاه سعی داریم مسئله‌ای را دور بزنیم تا اینکه حل‌اش کنیم. برای همین کلی مسائل حل نشده باقی می‌ماند که هربار هم سعی داریم آن‌ها را بپوشانیم. باید کمی حوصله خرج داد و آرام آرام مسائل را حل کنیم. اینگونه مرکز توجه‌ما به سمت خودمان می‌رود تا دیگران. برای همین قضاوت را کاهش می‌دهد. از طرفی هم کم‌کم با خودمان کنار می‌آییم و با خودمان مهربان‌تر می‌شویم.

سوم: منفی‌گرایی

همه آدم‌ها دوست دارند با کسانی که انرژی بیشتر دارند و شادتر هستند ارتباط داشته باشند. منظورم شادی الکی نیست. منظورم سرحالی است. کسی که ذهن شاد دارد. با انرژی برخورد می‌کند. برای این عادت باید وقت گذاشت. از آن دسته عاداتی است که بسیار در چشم است اما نادیده گرفته می‌شود! سعی کنیم اول سلام و احوال‌پرسی با انرژی برخورد کنیم. کم‌کم این عادت را در زندگی‌مان جا بیاندازیم.

گوش دادن به آدم‌هایی که مدام منفی‌گرایی می‌کنند خیلی کسل‌کننده است. از طرفی هیچ جذابیتی ندارد. هر آدمی به مقدار لازم! در زندگی‌اش مشکلات و شکایت‌ها دارد. نمی‌گویم بپوشانیم. ولی منفی‌گرایی از تمایز آدم می‌کاهد. شکل دیگر منفی‌گرایی هم شکایت است. با آدم‌هایی که حتی اول روزشان را با شکایت شروع می‌کنند برخورد داشتیم و به خوبی می‌دانیم چقدر این آدم‌ها خسته‌کننده‌اند. حداقل در حال حاضر بیایید یکی از آن‌ها نباشیم!

چهارم: عذر و بهانه

قبلاً یک نوشته‌ای نوشتم با این عنوان: آدم یادبگیرد تمام وجودش را بریزد در هر آنچه که انجام می‌دهد. اگر به این عمل کنیم مطمئناً مسئولیت خودمان را هم قبول خواهیم کرد. شاید ابتدای کار قبول‌اش سخت باشد ولی کمی فکر می‌خواهد که آیا واقعاً مسئولش من بوده‌ام یا خیر؟

مدام پاس‌دادن اتهام‌ها به دیگران و شانه‌خالی‌کردن، بی‌اعتمادی می‌آورد. بی‌اعتمادی شاید بزرگترین عیبی باشد که می‌تواند در یک رابطه رخنه کند.

پنجم: اغراق و داستان‌بافی

ذهن عادت دارد رویدادهایی که اتفاق افتاده را کنار هم بچیند و داستان ببافد. کافی است کمی در حرف‌زدن‌هایمان دقت کنیم که به سمت اغراق و داستان‌بافی نرود. چون این دو کلام‌ ما را بی‌ارزش می‌کند. بی‌ارزش‌شدن کلام، گفت‌گوی‌های درونی‌ای بوجود می‌آورد که کم‌کم خودمان را از درون تخریب می‌کند.

بیایید کسی باشیم که حرف نمی‌زند ولی اگر حرفی می‌زند زلال است و دقیقاً رفتارش و کارهایش بوی حرف خودش را می‌دهد.

ششم: دروغ

ما دوست نداریم به کسانی که دروغ می‌گویند گوش کنیم. همه ما چیزهایی در زندگی‌مان نبوده است که دوست داشتیم باشد. یا اتفاق‌هایی افتاده که دوست‌ داشتیم نمی‌افتاد و یا حتی برعکس. بنظر من بیشتر اوقات ترس از قضاوت است که دروغ می‌گوییم. اگر سعی کنیم خودمان قضاوت نکنیم، دست‌کم این اتفاق را کاهش خواهیم داد.

تجربه شخصی: برای ترک عادت‌های بدی از این دست، خوب است یک کش به دور دست‌تان بیاندازید. هر بار که مرتکب این عادت شدید، کش را بکشید تا یک درد خفیفی به وجود آورد. کم‌کم شرطی می‌شوید که این‌ عادت از سرتان بیافتد. بجای کش می‌توانید آرام با دست ضربه بزنید. خلاصه یک واکنشی نشان دهید 🙂 فقط هم روی یک عادت کار کنید. مثلاً اگر هدف‌تان را روی ترک دروغ گذاشتید، چندماهی با همین منوال جلو بروید و بعد یک عادت دیگر(مثلا غیبت‌کردن) را جایگزین کنید. چند عادت در کنارهم جواب نمی‌دهد.

بعد از یک مدت یادمی‌گیرید که بجای دروغ چه کنید 🙂 مثلاً خود من وقتی کاری به من سپرده‌اند و انجام ندادم یا توی تله‌ای می‌افتم که ذهنم به سمت دروغ (عامیانه بگم خالی‌بندی) می‌رود، سرم را بالا می‌گیرم و می‌گم: برف میاد 😐 (شاید یکم لوس باشه ولی بعد یه مدت پیدا می‌کنید خودتون چیکار کنید🙂 )

هفتم: تعصب و عقیده بی دلیل

همه ما دیدیم آدم‌هایی که در حقایق و نظرات شخصی خودشان هم سردرگم‌اند! و بی‌دلیل عقیده‌ای را می‌پرستند. خیلی در فکرهایشان انعطاف ندارند. بی‌سوادی امروزی یعنی همین!

حالا روی چی تمرکز کنیم؟

روی کلمه HAIL

به معنای مشتاقانه به دنبال چیزی رفتن

to greet or acclaim enthusiastically

H: Honesty

be clear and straight

صداقت

در مورد چیزی که می‌گید صداقت داشته باشید.

A: Authenticity

be your self

خودتون باشید.

روی درستی خودت بایست.

I: integrity

be your word

کمال

یعنی کاری که خودت می‌گی را انجام بده و کسی باش که مردم می‌توانند به او اعتماد کنند.

L: love

wish them well

به معنی عشق نیست.

به معنی این است که خوب مردم را بخواهی.

صداقت همراه با عشق چیز خوبی از آب درمیاد.

اگر خواستار خوبی کسی باشید، سخت است که قضاوتش کنید.

 

پ.ن: این متن را بعد از دیدن یکی از ویدئوهای تد نوشتم. خیلی دوست داشتم همه این‌ها رو یکجا بیارم که این ویدیو کمکم کرد. مطمئنا شما هم از چیزایی که گفته شد تجربه بیشتری دارید. خوشحال می‌شم نظراتتون رو بشنوم.

قانون زنجیرها در انضباط شخصی

انضباط شخصی چیزی نیست که مثلا بگیم بعد از یک مدت به آن رسیده‌ام. واقعیت این است که انضباط شخصی چیزی فراتر از نظم داشتن در کارهاست. انضباط شخصی در کنار بهبود عملکرد و بهبود تمرکز است که تکامل میابد. به همین دلیل ، ما هر روز پتانسیل این را داریم که در این سه حوزه – که خودشان از حوزه‌های دیگری تشکیل می‌شوند- پیشرفت کنیم. حتی شده یک درصد.

بنابراین بزرگترین رقیب شما در اینجا، گذشتۀ شماست. چیزی که در ادامه میخوام بگم، از جنس تجربه شخصی‌ام است.

وقتی وارد میدان نبرد می‌شوید، از پیش باید رقیب و از آن مهم‌تر استراتژی رقیب را حدس بزنید. از طرفی در این بین باید چیزی را پیدا کنید که به خودتان انگیزه دهد. من به شخصه برای اینکه با یک تیر، سه نشان را بزنم (یعنی هم رقیب و استراتژی‌اش بشناسم هم به خودم انگیزه دهم) یک دفترچه کوچک برداشته‌ام.

نقشه ذهنی هفته

قبل از اینکه چیزی درون آن بنویسم، یک نگاه به نقشه ذهنی هدف هفته که نوشته‌ام می‌اندازم. معمولا کشیدن این نقشۀ ذهنی بعد از ظهرهای جمعه اتفاق می‌افتد و درون آن هدف‌های کلی هفته در شاخه‌هایی که دنبال می‌کنم را می‎نویسم. این را هم بگویم که برای تعیین هدف، حتما باید قبلا حداقل یک روز با آن زندگی کرده باشید. مثلا کسانی که تصمیم می‌گیرند به طور کل سیگار کشیدن را کنار بگذارند باید از قبل حداقل چند روز را با این هدفه زندگی کنند و بعد به کل سال و شایدم کل عمرشان تعمیم دهند. این بیشتر برای هدف‌های بلندمدت سالانه است که بعضا دچار خطاهای بزرگی می‌شویم و همان ابتدای سال بدون زندگی کردن با آن‌ها، تعیین‌شان می‌کنیم و عموما هم با شکست مواجه می‌شوند.

چیز دیگری که می‌خواهم بگویم این است که هدف کلی را تا 80 درصد تعیین می‌کنم، چون رسیدن به یک هدف جاده صاف ندارد و باید انقدر چکش‌کاری شود تا به مطلوب‌مان برسیم.

نوشتن

حالا درون دفترچه هر روز کارهایی که در جهت اهدافم انجام داده‌ام را می‌نویسم. هر روز هم سعی می‌کنم تا به محض انجام دادنش درون دفترچه بنویسم چون انگیزه بیشتری برای ثبت بیشتر کارها و بهبودم می‌دهد.

 

زنجیرها

در بین روزها، اگر کاری را به طور زنجیره‌وار ادامه دهم، کنارش یک ستاره می‌زنم. این کار باعث می‌شود زنجیره را قطع نکنم. این زنجیر‌ها، همان عادات خوبی است که من‌را در جهت رسیدن به اهدافم خیلی کمک می‌کند یا به قول دارن هاردی همان اثر مرکب را ایجاد می‌کنند.

بسیاری از عادت‌های مربوط به انضباط شخصی هم در این زنجیرها قرار می‌گیرند. وقتی می‌بینم زنجیره‌ای را حفظ کرده‌ام، انگیزه‌ام برای ادامه دادنش چندین برابر می‌شود.

دره مرگ

نکته‌ای که باید در اینجا به آن توجه کرد این است که این زنجیرها ممکن است در ابتدای مسیر، مدام وصل و مدام قطع شوند. در اینجا چیزی است به اسم دره مرگ. بسیاری از کارها در زندگی روزانه در ابتدا به صورت تک و توک وجود دارند و بعد از مدتی مدام تکرار می‌شوند و تبدیل به عادت می‌گردند. کارهایی که تبدیل به عادت می‌شوند از این «دره مرگ» عبور کنند.

به طور خلاصه دره مرگ جایی است که کارها قبل از آن به طور تک و توک رخ می‌دهند و خیلی از آن‌ها هم درون همان دره مرگ می‌مانند و رشد نمی‌کنند. یعنی قبل از دره مرگ زنجیرهایی با طول‌های کوچک دارید. چیزی که زنجیرهای شمارا از دره مرگ نجات می‌دهد، مبارزه با مقاومت است. بعد از گذر از دره مرگ احتمال اینکه طول زنجیرهایتان بلند شود خیلی زیاد است.

پس اگر در ابتدای راه زنجیری را بعد از دو یا سه‌بار، کوتاه کردید تسلیم نشوید. دوباره از نو زنجیرهایتان را ببافید. آن‌قدر از نو ببافید تا بتوانید از این دره مرگ عبور کنید. خیلی اوضاع وخیم باشد، بعد از گذشت زمانی حدود 60 روز می‌توانید از این دره مرگ عبور کنید و زنجیرهایتان را بلند و بلندتر کنید.

کیفیت و کمیت

نکته دیگر این است که در ابتدا خیلی درگیر کیفیت نشوید. یعنی کار را با یک کیفیت نسبی شروع کنید و منتظر نمانید. به گفته سیناشهبازی که نقل از شاهین کلانتری در یکی از کامنت‌های سایت نوشته بود باید از کمیت گذشت تا به کیفیت رسید.

وقتی برایتان جا افتاد که یک‌کاری را هر روز انجام دهید، وقت و انرژی و همچنین انگیزه زیادی خواهید داشت تا کیفیت را بهبود بخشید.

نتیجه‌گیری

پس این دفترچه را جدی بگیرید. چون با ردیابی کارهایی که در گذشته کرده‌اید راحت‌تر می‌توانید نقاط قوت و ضعف کار را پیدا کنید. راحت‌تر دشمن و استراتژی‌اش را پیدا می‌کنید. از طرفی دچار احساس پیشرفت نمی‌شوید (بخوانید توهم پیشرفت!) و احتمال اینکه خود پیشرفت را تجربه کنید بالا خواهد رفت.

تا یک هفته سعی کنید کارهایی که انجام داده‌اید و شما را نسبت به دیروزتان جلو انداخته را ثبت کنید. تنها تلاش کنید با مقاومت مبارزه کنید و زنجیرهایتان را شروع کنید. در این یک هفته به صدای منتقد درونتان گوش ندهید و تنها شروع کنید. همین.

در هفته‌های آتی بیشتر در مورد کیفیت و بهبود عملکرد و تمرکز خواهم نوشت.

 

انضباط شخصی: برای خواب‌مان چه کنیم؟!

تحقیقات علمی و پدر و مادر و… صدها بار در گوشمان خوانده اند که زود بخوابید تا رستگار شوید! نمی‌خواهم بگویم که اگر زود بخوابید تمام مشکلاتتان حل خواهد شد وسرعت اینترنت‌تان بالا خواهد رفت و دیگر پدر و مادر بعضا همسر و خانواده همسر غر نخواهند زد! نه! اما دست کم شروع خوبی است تا کنترل زندگی‌تان را به دست بگیرید. کافی است در گوگل سرچ کنید« چرا باید شب ها زود بخوابم.» لیستی از تحقیقات و سخنرانی ها برایتان می‌آید. من در اینجا تنها تجربیات شخصی‌ام را با شما در میان می‌گذارم. من هم مانند خیلی از افراد جغد شب بودم و ادعا داشتم که بیشترین عملکردم در شب هاست. اما تنها خواستم یک تغییری کوچک مثلا ساعت 8 صبح بیدار شوم را ایجاد کنم (می‌توانید حدس بزنید که اوضاع چقدر وخیم بود که 8 صبح برایم حکم سحرخیزی داشت!)

معمولا من خودم، وقتی شب‌ها دیر می‌خوابم ، صبح بیدار شدنی این دیالوگ مدام در ذهنم تکرار می‌شود : «آخه زندگی بود برای خودمون ساختیم! هی صبح به صبح بیدار شی و…»

کلا با غر زدن شروع می‌شود. یه حس عقب موندگی خاصی به آدم دست می دهد و آن شب بیداری‌ها هم یه حس جبران کردن می‌دهد نه یه حس پیشرفت!

از قضا تحقیقات علمی هم نشان می‌دهد که اختلالات خواب واقعا می‌تواند در گسترش افکار بدبینانه موثر باشد.

اکثرا بر اساس تحقیقات و زندگی افراد موفق، توصیه می‌شود که ساعت 11 شب بخوابید. قضاوت‌اش نکنید. فقط تصمیم بگیرید چند شب ساعت 11 بخوابید و قبل از آن این چندکار را انجام دهید تا راحت‌تر بیدار شوید:

1. تلویزیون، شبکه‌های اجتماعی و لپ‌تاب و… را ساعت 10 شب تعطیل کنید.

فضای مجازی مانند یک دهکده می‌ماند و اگر روزی از کسی خبری نشود، همه سراغش را می‌گیرند! (معمولا!) اگر شما هم در این دهکده‌ها سکونت دارید، لطفا با اهالی دهکده ساعت 10 شب خدافظی کنید و جماعتی را از نگرانی دربیاورید، چک‌کردن‌هایتان را بکنید و آخر هم خدافظی!

من خودم در ابتدا حداقل سعی کردم شبکه‌های اجتماعی را قبل از خوابم چک نکنم. شب بعد تصمیم گرفتم تلویزیون نبینم و شب‌های بعد –که خیلی سخت بود- سعی کردم سمت لپ تاب نروم. نتیجه اش این شد که صبح ها را دیگر با آن خستگی شروع نمی‌کنم. معمولا شادتر از روز هایی که شب دیرخوابیده‌ام شروع میکنم. و مهم تر از همه کمتر آن دیالوگ برایم تکرار می‌شود.

با این‌کار آن شتاب عجیبی که این‌روزها بیشتر دیده می‌شود را کاهش می‌دهید و سطح استرس را پایین می‌آورید.

دیدن تلویزیون، چت کردن با دوستان باعث می شود صبح که از خواب بیدار می شوید با خستگی چشم بازکنید.

2. به یک اتفاق خوب و مثبتی که برایتان افتاده فکر کنید.

مثلا آخرین سفری که رفتید و خیلی خوش گذشت، شوخی‌ای که با دوستی کردید و خیلی چسبید! یا اتفاقی که از آن الهام گرفتید. را به یادآورید.

بچه که بودیم، مدرسه برای اولین بار که اردو میخواست ببرد شب‌ها خواب‌مان نمی‌برد، یا اینکه می دانستیم صبح قرار است دوچرخه بخریم و اولین دوچرخه عمرمان را سوار شویم، یا جمله‌ای از بزرگی که شنیده‌اید یا در کتابی خوانده‌اید و توانسته مانند یک قلاب، مورد خوبی را از زندگی‌تان بیرون بکشد را به یاد آورید.

تمامی این‌ها باعث می‌شود با یک حس خوب بخوابید و صبح هم با همان حس خوب بیدار شوید.

3. برنامه فردایتان را نگاهی بیاندازید.

اکثرا اوایل که برنامه می‌ریزیم این‌گونه است: صبح 6 تا 6:25 دقیقه صبحانه، 6:25 تا 6:27 نفس کشیدن و…

همه به خوبی می‌دانیم که با این برنامه تنها خود را به قفس انداخته‌ایم!

منظور از مرور این است که کلیت را بدانید، مثلا بدانید تا ظهر چه کار مهمی دارید و تا غروب باید چه کاری کنید و شب هنگام چطور.

این‌ها یک تصویر کلی را در ذهنتان بوجود می‌آورد و با این کار یک نقشه راه کلی دارید تا با بی تکلیفی از خواب بیدار نشوید. قبلا هم در مورد هفته پربرکت که بی‌ربط به این موضوع نیست نوشته‌ام. دوست داشتید از اینجا بخوانیدش.

4. بعد از هشت شب وعده غذایی نخورید

اصلا کلمه “نخورید” خودش اشتها آور است! منظور از «نخورید» وعده‌های کامل است و یعنی شام نخورید. می‌توانید میوه تا دلتان می‌خواهد بخورید یا سالاد و سبزیجات و… ولی وعده‌های سنگین را حذف کنید. اگر شما هم خانواده فوتبالی مثل من دارید! که بالطبع شب‌ها پای تلویزیون می‌نشینید، سعی کنید کمتر تخمه بخورید! این معده که تا صبح نباید رخت بشوید! کمی هوایش را داشته باشید گناه دارد.

بعدها در کلاسی برای تمرکز حواس شرکت کردم که استاد اشاره به همین موضوع کرد و گفت: «شب‌ها وعده شام را قبل از هشت شب بخورید تا قدرت تمرکزتان بهبود یابد»

واقعا دست گرفتن کنترل زندگی، آن‌هم در این زمانه سخت است. باور دارم اما کسانی موفق‌اند که کفش آهنی پوشیده‌اند و همین نکات ریز را جدی گرفته‌اند.

امیدوارم این تجربیات به دردتان بخورد. حالا نوبت شماست. چه عاداتی دارید که کمک می‌کنند تا شب‌ها راحت‌تر بخوابید و صبح‌ها راحت‌تر بیدار شوید؟

انضباط شخصی: چرا و چگونه روزی ۱% پیشرفت زندگی‌مان را تغییر خواهد داد

یکی از بهترین کارهایی که می‌تواند به شما انگیزه زیادی دهد، این است که تعهد دهید فقط و فقط روزی یک درصد پیشرفت کنید. با این کار شما یک آدم موفق ۲۴ ساعته هستید! موفقیت‌تان محدود در بدست آوردن آن هدف کلی نخواهد شد، چون اگر بتوانید هر روز تلاش کنید تا یک درصد پیشرفت کنید یعنی آن روزتان موفق بوده‌اید!

آموزش

تعهد به روزی یک درصد پیشرفت یعنی تعهد به آموزش. آموزش می‌بینید تا روزی یک درصد پیشرفت را داشته باشید.

با این کار مدام به کارهای کوچکی که در طول روز انجام می‌دهید مثل نحوه خوردن، خوابیدن، ورزش، فکرکردن، کارکردن، صحبت‌کردن و… حساس می‌شوید و تلاش می‌کنید تا روز به روز آن‌ها را بهبود بخشید. آموزش‌دیدن تنها به معنای کتاب خواندن و کلاس‌رفتن نیست. می‌توان از همین اشتباهات کوچک که در عادت‌هایمان هم داریم درس بگیریم و سعی کنیم برای پیشرفت یک درصدی‌مان دیگر تکرارش نکنیم یا اگر کاری را به خوبی انجام می‌دهیم دنبال راهکاری باشیم تا آن‌را به کارهای دیگر هم تعمیم دهیم.

ممکن است پیشرفت یک درصدی خیلی به چشم نیاید اما می‌تواند پایۀ موفقیت شما را فراهم کند و انگیزه‌تان را برای رسیدن به هدف کلی‌ فزایش دهد.

وقتی هدف‌های بسیار بزرگی را انتخاب می‌کنیم، مطمئنا استرس زیادی هم خواهد داشت و همین جلوی خلاقیت را خواهد گرفت. مثلا کسانی که از تغییر انتظار انقلاب دارند معمولا در آخر سر هم کاری پیش نمی‌برند و مدام منتظر وقت مطلوب هستند؛ در حالی‌که افراد موفق با اراده‌ی بیشتر تنها به قانون یک درصد پیشرفت اعتماد دارند و آن‌را پیش می‌گیرند. بسیاری از افراد نمی‌دانند که با همین تغییر های کوچک، کمترین چیزهایی که می‌توانند تغییر دهند، شغل و درآمدشان است.

فیل‌ها گاز نمی‌گیرند!

در کتاب اثر مرکب از دارن هاردی که ناشر سابق مجله موفقیت امریکا است و کتاب‌هایش جزو پر فروش‌ترین‌ها است (من جمله کتاب دیوانگان ثروت‌ساز) ، اشاره می‌کند آیا تا به حال فیل شما را گاز گرفته؟! پشه چطور؟

همین سوال نشان می‌دهد که ما بیشتر از کارهای کوچک و ریزی که به طور مداوم در حال انجام‌شان هستیم و وارد چرخه عاداتمان شده است، نیش می‌خوریم.

همین قانون یک درصدی می‌تواند جلوی این نیش‌خوردن ها را بگیرد و زندگی را متنوع‌تر کند. کافی است تصمیم بگیرید و در برنامه روزانه‌تان جایی بنویسید: پیشرفت یک درصدی‌ام در این روز

و بعد جلوی آن کاری را که باعث پیشرفت یک درصدی شما شده است را بنویسید. همین کار باعث می‌شود صبح که از خواب بیدار شدید، تا آخر شب دغدغه‌تان این باشد که چه کاری را باید امروز وارد کنم و یا پیشرفت یک درصدی امروزم چیست؟

با این کار روز به روز سبک زندگی‌تان بهتر خواهد شد.تنها کافی است کمال‌گرا یا بهتر بگویم کامل‌گرا نباشیم و تلاش کنیم فقط و فقط روزی یک درصد پیشرفت کنیم و یا جایی آن را بنویسیم.

به دنبال خلاقیت‌های کوچک باشید

حتما لازم نیست هر روز ایده‌های نابی به سرتان بزند. مثلا می‌توانید به این فکر کنید که امروز با چه خلاقیتی می‌توانم بهتر کارم را انجام دهم؟ یا مثلا بجای پی‌ام دادن در تلگرام، به دوستتان زنگ بزنید. یا اگر ملاقات کاری‌ای دارید فکر کنید چطور می‌توانید با یک خلاقیت وارد مذاکره شوید تا به نفع شما پیش برود. خلاقیت‌‌ها هم جزو پیشرفت‌های یک درصدی هستند و باعث می‌شوند هر روز احساس تازگی و زندگی‌کردن به معنای واقعی را تجربه کنیم.

همین امروز

تنها به این فکر کنید که چطور می‌توانید این قانون را امروز اجرایش کنید؟ شاید همین الان موقع خواندن این مقاله قوز کرده باشید! همین حالا درستش کنید! یا ممکن است در حین خواندن و یا انجام کاری مهم چندین تب دیگر را هم در مرورگرتان باز کرده باشید! همین حالا تلاش کنید تا روی یک موضوع تمرکز کنید، تب‌ها را ببندید و یکی را انتخاب کنید و بخوانید.