۱۰ چیز کوچک که بزرگترین تاثیر در تغییر سلیقه‌ زندگیم را داشت

بعد از خواندن این مقاله آقای ادریس میرویسی داشتم فکر می‌کردم مطمئنا توی عوض‌شدن سلیقه آدم هزار و یک دلیل شاید باشد که نخواهد پنج سال بعد را همان هدف‌ها و آرزوهای پنج سال پیشش را داشته باشد، یا اینکه آدم کلا توی این پنج سال عوض شود. من به این اعتقاد دارم که یکسری اتفاقات و رخدادها می‌افتند و حالا یا آهسته آهسته و یا به یکباره زندگی آدم را زیر و رو می‌کنند. DNA آدم را عوض می‌کنند. آدم قبلش با بعدش فرق دارد.

به نقطه‌ای می‌رسد که حتی ورژن پنج سال پیشش را فحش بدهد که این چه زندگی‌ای است برایم ساختی یا اینکه یک تشکر کند. از آن حس‌های رشد و رضایت.

به هر حال، من سحرشاکرِ امروزی از پنج سال پیش خودم بخاطر یکسری کارها شاکرم! همه‌اش درست نیست، همه‌اش هم انسانی نیست هنوز هم برای برخی‌شان کمی وجدان‌درد دارم. همه‌ قابل پخش نیست و مطمئنا از همه هم آگاهی ندارم. چون خیلی چیزها ناآگاهانه زندگی ادمیزاد را تغییر میدهند. آنقدر آهسته آدم متوجه‌ نیست. مثل عینکی که از صبح تا شب روی چشمانم هست ولی حسش نمی‌کنم و حتی بعضی اوقات موقع خواب هم یادم می‌رود آن را بردارم.

برخی چیزهای کوچکی که در تغییر سلیقه‌ام تاثیر داشتند و من خبر دارم و ممنون‌شانم، این‌ها بودند:

۱-

تایپ ده‌انگشتی: من حتی آن موقع هم نمی‌نوشتم! اولین وبلاگی هم که اولین نوشته‌ام را منتشر کردم همین سایت بود، نه وبلاگی داشتم نه عقلم می‌کشید ولی یادم نیست ایده‌اش از کجای زندگیم سبز شد! (سایت داشتم ولی هیچوقت پرُ نشد و به گورستان رفت!)

۲-

سرچ کردن در گوگل به زبان انگلیسی: تازه اینجا بود که فهمیدم خیلی از مقاله‌هایی که می‌خوانم نشخوارشده همین مقالات انگلیسی است. می‌دانید تازه فهمیده بودم خیلی چیزهایی که به خورد خودم می‌دهم دست دوم است! سرچ انگلیسی کلا برایم یک دنیا و جهان دیگری بود. جالب‌تر اینکه زبانم نه فقط در حد بد بلکه افتضاح بود. ولی پیداکردن دنیای جدید کلا حواسم را از ناتوانی‌ در زبان پرت کرده بود. بعد از آن گوگل صمیمی‌ترین دوستم شد. دوستی که بیشتر از سایرین در کنارم ماند. هر روز در مورد سرچ پیشرفته و اینکه چطور صاف بزنم توی هدف، می‌خواندم و تمرین می‌کردم. گوگل بزرگترین و صمیمی‌ترین دوست من است.

۳-

دزدیدن کتاب از آمازون: بچه بودم و نادان! تعارف را بگذاریم کنار!!! نادانی شیرینی بود هرچند آموزشش اصلا خوب نیست( یا بلدید رو نمی‌کنید) اما روزی که پیداکردم چگونه کتاب‌های پرفروش آمازون یا به اصطلاح best sellerها را پیدا کنم و بعد هم نسخه pdf کتاب‌ها را رایگان دانلود کنم، مزه عجیبی داشت و کلا معتاد کتاب‌های خوب شدم. بعدها از این کارم دست کشیدم، مثل بچه آدم پول تو جیبی را جمع می‌کردم و نسخه kindle را می‌خریدم. آن‌ها هم که نمی‌شد بیخیال می‌شدم چون اطرافم پر از کتاب‌های خوب بود! این را گفتم جهت اینکه بگویم آدم شدم.

۵-

شروع وبلاگ‌نویسی: وبلاگ‌نویسی برای من یک لذت همراه با احساس گناه است. گاهی نمی‌توانم به روزش کنم، یا درست نمی‌توانم حرفم را بزنم یا بعضی روزها که حرفم در فایل باقی می‌ماند و منتشر نمی‌شود، این لحظات جزء تلخی‌های وبلاگ‌نویسی است ولی شیرینی‌هایش پیداکردن دوستان ناب، کامیونیتی‌های جدید، تجربیات جدید که شاید در دنیای جدید برایم اتفاق نمی‌افتاد، بود. وبلاگ‌نویسی کاری است که ایمان قوی دارم حتی سحر هشتاد ساله هم دوست دارد ادامه‌اش بدهد.

۶-

آشنایی با محمدرضا شعبانعلی: اینجا نقطه عطف زندگی من بود. تمام حرف‌ها و گفته‌ها و نوشته‌های محمدرضا گوشت می‌شد می‌چسبید به استخوان. دیگر کم‌کم خیلی از رفاقت‌ها و روزمرگی‌های لذت‌بخش زندگی‌ام رنگ می‌باختن. یک پوچی یک بی‌معنایی عجیبی در برخی کارهام می‌دیدم و همین هم باعث شد خیلی از کارهایی که می‌کردم از چشمم بیافتد. و چیزهای جالب‌تر و آدم‌های پرمغزتر (!) جایگزین شوند.

۷-

متمم: راستش را بخواهید دانشگاهی است که دوستش دارم ولی هنوز در آن گیجم! عاشق تجربیات و نظرات افرادی هستم که زیر پست‌هایشان کامنت می‌گذارند. متمم برایم دانشگاهی است که تجربه را می‌آموزد.

۸-

پخش‌کردن بروشورهای تبلیغاتی: سخت‌ترین کار عمرم بود، یکجای مغزم درد می‌کرد. نمی‌دانم دقیقا کجا، ولی دقیقا همانجایی بوده که خجالتی بوده! جرات حرف‌زدن صریح و رک را آنجا پیدا کردم. همه این حرف را می‌زنیم که نظرات دیگران در زندگی مهم نیست. ولی انگار یکسری کارها را باید بکنی تا به خودت اثبات کنی که واقعا مهم نیست.

۹-

دانشگاه: من درس و مشق را دوست داشتم، سروکله‌زدن با مسائل ریاضی و دیفرانسیل را واقعا دوست داشتم. شاید هم دوست داشتنِ خودآزاری بود، اما حل یک سوال انرژی عجیبی بهم می‌داد. بعضی‌ها خسته می‌شدند اما برایم انرژی‌زا بود. دانشگاه از هرچه درس و کتاب و پژوهش و استاد بود، بیزارم کرد. شاید هم ناشی از حال‌وهوای این روزهایم است اما سحرِ امروز دیگر درس و کتاب را دوست ندارد. به هیچ عنوان. برای این یکی بابت این ممنونم که جلوی خریت من برای ادامه تحصیل در ارشد همین رشته را گرفت.

۱۰-

یادنگرفتن رانندگی: خیلی ازش مطمئن نیستم چون وقتی می‌توانم بگویم یادنگرفتن رانندگی برایم تاثیر گذار بوده که رانندگی را یاد بگیرم! من هنوز مزه رطب را نچشیدم که نظرم را در مورد قبل از یادگرفتنش بنویسم، کلا تجربیات خیلی کمی از رانندگی دارم. با قول یک ماشین دانشگاه قبول شدم، اما بعد از اعلام نتایج پدرم با اشاره به فرقون ته حیاط خاطر نشان کرد که بنده خدا بنایی که اینجا را می‌ساخت فرقونش یادش رفته، ببین به کارت می‌آید یانه. بعد از آن هم بجای یادگرفتن لایی‌کشیدن در اتوبان و خیابان‌ها، در مترو لایی می‌کشیدم. ولی مترو برایم جایی بود که در آن درس خواندم، درس پاس کردم و کتاب‌های زیادی را در مترو تمام کردم. کلا راه، و این پیاده‌روی‌های طولانی، منبع خیلی تاثیرگذاری برای خلوت‌کردن با خودم بود. هیچ‌چیز به اندازه پیاده‌روی بعد از خواندن یک کتاب یا یک فیلمِ خوب، مزه نمی‌دهد. من تنبلم اگر رانندگی بلد بودم، هیچوقت این همه مسافت پیاده نمی‌رفتم.

باز هم تاکید می‌کنم که آدمیزاد از همه اتفاق‌ها خبر ندارد. خیلی از همین اتفاقات چنان آهسته جریان می‌یابند و ما را عوض می‌کنند که خبر نداریم ولی این‌ها چیزهای کوچکی بود که تاثیرات بزرگ در زندگیم گذاشت.

چیزهای کوچک که زندگی شما را تغییر داد چه بودند؟ بگویید یاد بگیریم. رنگی تازه به زندگی ببخشیم.

وبلاگ یکساله شد! از فهمیده‌هایم در این یکسال می‌نویسم

اندر احوالات وبلاگ‌نویس‌شدن هستند افراد صاحب سبکی که خوب توضیح دادند که چگونه می‌توان وبلاگ نوشت اما من در این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که چگونه وبلاگ‌نویس شویم. می‌خواهم بگویم من چه کردم و چه فهمیدم در این یکسال وبلاگ نویسی.
در پست‌های بعدی از نحوه وبلاگ‌نویسی در حدی که توانم هست می‌نویسم.

داستان شروع این مسیر

اوایل اینجا را به اسم پاراگراف‌پلاس ثبت کردم که بس ایده مزخرفی بود. حتی اسمش یاد خودم هم نمی‌ماند! از طرفی اینکه اسم خودم رویش باشد کمی لوس‌بازی برایم محسوب می‌شد که بعدها حوالی شهریور ماه و تولدم، به سحرشاکر دات کام تغییرش دادم. به هیچ دوست و آشنایی هم نگفتم که می‌نویسم. مثل همین الان!
شروع ساختن این خانه مجازی خواندن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود.
نوشته‌های محمدرضا مانند کلیدی برای قفل‌های بستۀ ذهن آماده‌ام بود تا گاه بتوانم طوفان‌هایی که به راه می‌اندازد را در حد توان کنونی‌ام روی کاغذ تصویر کنم. هر چند که در این یکسال چندان موفق نبودم و پست‌هایی که باید در همان 100 روز اول وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم، ننوشتم و نوشتنش یکسال زمان برد!
و حتی در یکی از مجموعه‌هایی که سعادت همکاری با آن‌ها را دارم، مدیرگروهمان جایی گفت: تو از ابراز خودت می‌ترسی!
نمی‌دانم ترس بود، تنبلی بود یا ترجیح من به رقص بیشتر تا نوشتن! همه‌اش دست به دست هم دادند تا نتوانم 100 پست را همان اوایل بنویسم.
گاهی هم دست‌نوشته‌هایم روی کاغذ می‌ماند، از آن جهت که برمی‌گشتم و می‌دیدم که آن‌قدر حرف توی حرف آورده‌ام که عذاب وجدان وقت خواننده متن برایم بیشتر از لذت نوشتن و منتشر کردنش بود. به متن که نگاه می‌کردم، انگار نوشته، سکته کرده بود، چیزی در این بین ناقص بود.
نا گفته نماند که همین منتشر نکردن‌ها، خودش یک خودخوری آورد که چرا حرف‌های نگفته زیاد داری و عنوان نمی‌کنی؟
نمی‌دانم آن روزهای اول چه بود که با دیدن تیتر «ده نکته بعد از ده سال وبلاگ‌نویسی» چشمانم برق زد. اما یکی از دلایل آن‌موقع‌ام این بود که زندگی فکری افراد گوناگونی را دنبال می‌کردم و حالا تلاش داشتم بنای خودم را خلق کنم. همیشه حس خلق‌کردن برایم جالب بوده و هست. شاید تنها درد لذت بخشی است تحمل دردی که برای پیداکردن مشکل به وجود آمده برای خلق کرده‌ات می‌گردی. برنامه‌نویسی را هم از این حیث دوست دارم که می‌نشینی و پیش از آن که کد بزنی برای دغدغه‌ات فکر می‌کنی. کلیت کار را که فهمیدی شروع می‌کنی تا بسازی‌اش.
تنها چیزی که از وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم یا باید داشته باشم (این هم از همان دوراهی‌های فکری‌ام است که چاره‌اش را نمی‌دانم) این است که دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را دوست ندارم! وسوسه پاک‌کردنشان بدجوری اعصابم را داغون می‌کند. کم‌کم فهمیدم تجربیات آدمیزاد ثابت نیست! در گذر زمان می‌توان از یک تجربه چندین برداشت داشت! و همین کمی اذیت کننده بود.

گویی طرز فکر قدیمی از طرز فکر جدید کتک می‌خورد.

نوشته‌هایی داشته‌ام که نه تنها در جهت اثبات نوشته‌های قبلی‌ام نبوده‌اند بلکه راه سخره‌گرفتن یا رد آن‌ها را پیش گرفته بودند.

شاید معنی بزرگ‌شدن همین باشد که یک: بدانی که هرکس که منت بزرگی‌اش را بگذارد، کوچک و خوار می‌شود. و دو: بتوانی دانسته‌ها و برداشت‌هایت از تجارب قبلی را زیر سوال ببری!
در حین اندک تلاشم برای وبلاگ‌نویسی، فهمیدم که آدم‌ها چیزی دارند به اسم «احمق درون» که شاید چون تلاش بیشتر برای پوشاندنش را دارند، انرژی می‌گیرد که حواس آدم را از جنبه‌های دیگر پرت می‌کند. مثل یک توپ پر بادی می‌ماند که تلاش داریم درون آب فرو ببریم.
انگار می‌گویند بگذار این احمق را کسی نبیند و نفهمد، خودشان هم آن‌را نمی‌بینند و نمی‌فهمند و همین می‌شود که اجازه قضاوت دیگران صادر می‌شود. قضاوت که نه، بهتر است بگوییم پیش داوری.

اعتراف می‌کنم که اشتباه “محض” من بود ننوشتن.

همان نوشتن است که راه می‌دهد به بیشتر خواندن، و بیشتر خواندن الکل روحی را آن‌قدر زیاد می‌کند تا آدمی را به نوشتن وا دارد. و این حلقه ادامه خواهد داشت تا بیشتر و بیشتر ندانسته‌هایمان را به رخ‌مان بکشد.
و اگر خوانده‌های یک نویسنده زیاد نباشد، حرمت ذهنی‌ای که برای خواننده ایجاد شده را از بین می‌برد.

سکوت‌ها

سنم قد نمی‌دهد که صرفا از تجربیاتم بنویسم، اما باور دارم «سکوت» گاهی خودش «دروغ» محسوب می‌شود.
سکوت‌هایی که آدم‌ها در برابر صادقانه گفتن تجربیاتشان می‌کنند تنها به کج‌روی کم‌تجربه‌هایی هم‌چون من می‌شود.
آدم اگر بتواند با صداقت از تجربه‌هایش و دانسته‌هایش و چیزهایی که در ذهنش می‌گذرد بنویسد، می‌تواند جلوی این کج‌روی‌ها سدی بگذارد.
صادقانه از اشتباهاتش از موفقیت‌هایش بنویسد. که من این راه رفتم، اشتباه رفتم تو حواست باشد نروی. یا فلان کار را در فلان جا کردم، نتیجه‌اش برایم مطلوب بود.
این سکوت‌ها تنها لج‌زار لیزی می‌سازد که باعث سقوط و لغزش خیلی از افراد می‌شود.
گاهی یک الگو را دنبال می‌کنیم، پیش خود می‌گوییم این تمام راه‌هایی که قرار است من بروم را رفته و تجربه دارد. چه خوب است یادگرفتن از او. به شرطی که آن الگو ردپایی از خود به جا گذاشته باشد که به لطف اینترنت بتوان در هرجایی به آن دسترسی داشت.
وبلاگ‌نویسی شاید جنبه‌ای باشد برای مبارزه با این سکوت.
به نظرم در نوشتن باید فردیت مهم تر از جمعیت باشد. برای نوشتن باید به علایق کنونی حرمت قائل شد و باید دانست که آدمی، ثابت نیست و تغییر خواهد کرد. شاید چیزی که امروز به آن علاقه دارد چند روز دیگر برایش مضحک باشند.
دعا کردن فایده ندارد. باید تصمیم داشت. بنظرم در این راه تصمیم فردی مهم‌تر از تصمیم جمعی است. باید فرد فرد، دست از کمر و طلبکاری برداند و کاری کنند. چیزی بسازند تا علایق یا خواسته‌هایشان را بهتر تعریف کنند و دنیا را در فاصله بین بعد از تولد و پیش از مرگ‌شان کمی تغییر ایجاد کنند.
منظورم از تغییر، انقلاب نیست. تغییر هر چند کوچک.
داشتم درمورد سکوت می‌گفتم. با این سکوت، تنها به «گرام» نویس‌ها مثل تلگرام و اینستاگرام اجازه بیشتری می‌دهیم تا زندگی سطحی را به خورد مردم بدهند.
من از گرام‌نویس‌هایی که برای خلق یک ارزش می‌نویسند حرف نمی‌زنم. بلکه منظورم همان‌هایی است که در فکر می‌اندازند برای داشتن فالوور بیشتر و جلب‌توجه بیشتر، جلف‌بازی راه‌حل جا افتاده‌ای است. یا به رخ‌کشیدن زندگی تزئین‌شده را می‌ستایند.
و در آخر می‌نشینند و نق می‌زنند که چرا عمق‌فکری در این جامعه کم شده. نمی‌دانند با این سکوت تنها فیتیله‌ای را روشن کرده‌اند، که سوختن‌اش سال‌های سال طول می‌کشد و از طرفی نمی‌دانند از چه موجود گمنامی ضربه می‌خورند.
در بین این نق‌ونوق‌ها باید نشست و یک سطر شعرپاک نوشت تا امیدی باشد برای کسی که می‌خواند.
یا حتی چیزی نوشت که گاهی خواننده را ناامید کند از بعضی رفتارها و فکرها و دنبال‌کردن‌ها.
همه چیز را نمی‌خواهم به این سکوت (که خودم هم دخیل بوده‌ام) ربط بدهم اما باور کنید سکوت در برابر گفتن تجربه‌ها، نتیجه‌اش کج‌روی خیلی از بی‌تجربه‌ها شده و می‌شود و با سکوت در برابر همین سکوت به قوت خود ادامه خواهد داد.

منظورم از تجربه‌نویسی یا shareکردن تجربه‌ها، نصیحت نیست!

ذات نصیحت‌گویی، به سمت امرکردن و به زور چپاندن و قبولاندن به طرف مقابل است و همین خودش مانعی است تا تجربه نقش خوراک‌فکری و ذهنی را ایفاد کند. خوراک‌های فکری است که به پیداکردن راه آدمی کمک می‌کند و تغییر با دوام و آهسته را منجر می‌شود.
می‌دانم سخت است که بی تعصب از تجربه‌ها نوشت. شاید برای همین است که در گذر زمان از یک تجربه چندین برداشت مختلف داریم. شاید همین دز تعصب و قضاوت تغییر می‌کند.
تظاهر چیزی است نوشته‌ها را از چشم می‌اندازد. چون تظاهر، در دل افراد پایین‌تر، تنفر ایجاد می‌کند و در دل افراد بالاتر، ترحم.

وبلاگ‌نویسی به فردیت احترام می‌گذارد.

بالاخره در بین این همه نوشته، هر کس به سلیقه خود چندین خط فکری برجسته را انتخاب می‌کند و مدام دنبالش می‌کند. همین دنبال‌کردن‌ها نشان از این دارد که چیزی از وجود نویسنده در خود خواننده وجود دارد. پس خواننده هم می‌تواند مثل نویسنده‌هایی که دنبالشان می‌کند روزی بنویسد و بنایش را بسازد و علایق‌اش را از سر گیرد.
توهین نباشد اما هستند کسانی که با انتشار پستی یا عکسی، به مردم غذای فکری از جنس خرکردن و احمق‌ نگه‌داشتن می‌دهند و بجای فهم، چرت و پرت‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای را ارائه می‌کنند که کمک می‌کند مردم گله بمانند.
راه حل این مشکل به قول ابراهیم گلستان این است که نه تنها برجسته‌های قوم به فکر راندن و چوپانی نباشند بلکه خود مردم هم بخواهند و بدانند که گله نباشند. باید فرد فرد مردم فکر کنند و وسیله درست فکرکردن که دانش دور از تعصب است در دسترس باشد.
من هم مانند هر کسی دیگر در طول روز، رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینم که خبر از خرابی‌های درون‌شان می‌دهد. ولی نق‌زدن راه‌حل نمی‌آفریند. باید فرد فرد تصمیم بگیرند و فردیت مهم باشد. به قول دکتر شیری در جامعه‌ای که فردیت مهم نباشد، اخلاق به حماقت تعبیر می‌شود و بی‌اخلاقی به زرنگ‌بازی.و همین خودش دره‌ای ایجاد می‌کند برای سقوط.

دوچیز با ارزش

اگر عمرم بکشد و این روغن‌نباتی و پیتزا خوردن‌ها و زندگی فست‌فودی بگذارند به سن 60 برسم، حتی در آن موقع هم دو چیز خواهد بود که با چنگ و دندان حفظ‌شان خواهم کرد. یکی کتابخانه‌ای است که برخی از کتاب‌هایش را با ته مانده‌های پول تو جیبی دوران دانشجویی و پیچاندن دوستان از کافه و رستوران رفتن خریدم که ندهم حتی به پادشاهی!! و دیگری بحث‌کردن با آدم‌های خوش‌فکری است که به هر طریقی در این مسیر زندگی به آن‌ها برخود کرده‌ام. همین وبلاگ‌نویسی راهم را به آشنایی با این آدم‌های خوش‌فکر کوتاه و آسان کرده است و جزو نعمت‌های بزرگ من در یکسال اخیر بوده و هست.
بارها شده ایمیل‌ها و کامنت‌هایی دریافت کرده‌ام که مطمئنا با انتقادهای سازنده‌شان به بهتر شدنم کمک کردند و یا انگیزه‌ای دادند برای بهتر نوشتن. که جزو با ارزش‌ترین چیزهای زندگی‌ام است.
از طرفی همین وبلاگ‌نویسی بستری شد برای ساختن کامیونیتی‌ای که با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و دوستان باارزشی پیدا کنم. از این بابت از همه شما ممنونم.

نگویید نوشتن نتوانم!

بهانه برای ننوشتن زیاد است. یکی اینکه بگوییم تجربه ندارم. اتفاقا وبلاگ‌نویسی این شعار را فریاد می‌زند که من نوعی قصد دارم در این وبلاگ نظرات شخصی‌ام را بنویسم و همین چند تجربه ناقص را با دیگران به اشتراک بگذارم. وبلاگ‌نویسی یعنی در حال حاضر با توجه به دانش امروزی‌ام می‌نویسم. شاید چند سال دیگر نظر شخصی‌ام تغییر کند!
پس فردا که مرحوم شدم!، به فرض نمی‌گویند خوب پروژه‌هایش را انجام می‌داد. بلکه می‌گویند مرحوم می‌نوشت و تلاش داشت همین تجربه‌های کم را با دیگران به اشتراک بگذارد.
بهانه دیگر برای ننوشتن، خوب نبودن ادبیات و علاقه‌نداشتن به آن است.
بی‌هنر بودنم در ادبیات و انشاء دوران مدرسه آن‌قدر زیاد بود که حتی یکسال از تعصب شدید معلم ادبیات به درسش، چندهفته‌ای به دور از چشم پدر و مادرم از کلاس اخراج شدم. حتی به وضوح یادم هست که دوم دبیرستان، معلمی داشتیم با چشم‌های آبی و رگه‌های سبز و به دید بچه‌ها بسیار دلنشین. طوری شعرها را می‌خواند که آن زمان رفتارهایش برایم ادا تلقی می‌شد ولی حالا که فکر می‌کنم شاید همان رفتارها بود که حس را منتقل می‌کرد و من چه بی‌استعداد بودم در پذیرفتن و درک این احساس. این را گفتم که بگویم حتی این معلم هم از سرناچاری نامه‌ای فرستاد به پدرم و کشاندش مدرسه و صاف برگه امتحانم را روبرویش گذاشت و گفت نمی‌توانم و نمی‌دانم که برای دخترت چه کنم؟!
دیگر طی همین یکسال گذشته، آن‌قدر کله‌شق شده بودم که این بی‌هنری‌ام را هم از زندگی‌ فاکتور بگیرم و یک if به آن وارد کنم که اگر این بی‌هنری‌ام نبود از چه در وبلاگ می‌نوشتم؟ و نتیجه‌اش همین چند پست شد.
وبلاگ‌نویسی یعنی دنبال‌کردن علایق.
وبلاگ‌نویسی یعنی یک کافه کتاب دو دهنه بزنی و از هرچه که می‌خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی.

با وبلاگ‌نویسی می‌توان زبان یاد گرفت!

طفلک پدرم، خیلی از دستم حرص‌خورده و می‌خورد. یادم هست که در همان سنین پایین با همان ادب بازاری‌اش تلاش داشت ABCD را در مخم بگنجاند که نشد و آن‌قدر طول کشید تا فهمیدم که ناچارم برای دنبال‌کردن علایقم و دیدن فیلم‌هایی که دوست دارم، زبان بدانم.
مادرم هم مثل پدرم اصرار بر یادگیری زبان داشت. و این اصرا آن‌قدر غلیظ بود که حتی یادم هست شش ساله که بودم (آمادگی می‌گفتیم) در مدرسه، قبل از یادگیری الفبا، apple و خزعبلات فرنگی را یاد می‌گرفتیم. آخرش هم دیدند که در دیکته‌نویسی هر جا از فارسی کم می‌آورم انگلیسی می‌نویسم، بی‌خیال شدند.

بسیاری از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم انگلیسی بود و برای همین اغراق نمی‌کنم زبان یادگرفتن یکی از نتایج همین وبلاگ‌خوانی و بعدها وبلاگ‌نویسی شد.
وقتی می‌فهمی برای بیشتر نوشتن به بیشتر خواندن نیاز داری، پای یادگیری زبان هم وسط می‌آید. و چه چیزی بهتر از اینکه زبان را از طریق دنبال‌کردن علایق یاد گرفت.
نمی‌گویم برای نوشتن در وبلاگ همیشه بحث زبان مطرح است اما پیش می‌آید شیفته نویسنده‌ای می‌شوی که تنها یک کتابش به فارسی ترجمه شده یا حتی کتاب ترجمه شده را می‌خوانی ولی حس می‌کنی خواند اصل کتاب، مثل گرفتن مستقیم کلمات از دهان نویسنده‌اش است و همین خودش لذتی دارد وصف نشدنی!

#وبلاگ‌نویسی ادامه خواهد داشت…

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند!

اکثراً در اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی دیگر، ما شاهد زندگی تزئین شده دیگرانیم و کم‌کم به این می‌رسیم که همه سختی‌ها یک‌جا در زندگی ما جمع شده‌اند.

به قول احسان خواجه‌امیری: هرچی آرزوی خوبه مال تو، هرچی که خاطره داری مال من، اون روزای عاشقونه مال تو، این شب‌های بی‌قراری مال من،… آخر غربت دنیاست مگه نه؟!!!

همین می‌شه که اغلب با جستجو توی اینستاگرام افسرده می‌شویم

نمی‌شود بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و این حال‌خرابی را تحمل کنیم. یا دست کم من تحملش را ندارم! سخت است وقتی می‌بینم این طرف گوشی، درحال انجام یک کار بی‌پایانم(!) اما در طرفی دیگر دوست‌جان و کسانی‌که دنبالشان می‌کنم مدام غرق در تفریح‌اند.

اگر هدفی از حضور در شبکه‌های اجتماعی نداشته باشیم، بیچاره‌مان می‌کنند! نمونه بارزش هم این است که کم‌کم تحلیل‌هایمان سطحی می‌شود. یک خطایی که وجود دارد این است که ذهن انسان از اطلاعات دم دست خود برای تحلیل رویدادها و اتفاق‌ها استفاده می‌کند و گاهی با همین تحلیل‌ها، تصمیم‌هایی می‌گیرد. اطلاعاتی که اغلب شبکه‌های اجتماعی در اختیار ما می‌گذارند، برش‌خورده یا قسمت کات‌شدهٔ یک بحث یا ماجراست و آن‌قدر عمق ندارد که تصمیم‌هایمان را میزان کند.

کم‌وبیش خودمان هم می‌دانیم که امکان ندارد یک فرد انقدر جذاب، خونسرد، ثروتمند و… باشد که در همین شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهند.

ولی با دیدن این تصاویر و داستان‌ها، کم کم باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم.

گویی «اغراق» در شبکه‌های اجتماعی بیشتر است.

گوگل‌کردن را دوست دارم چون از این اغراق کم ‌می‌کند.

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند! انگار آن اغراق و خودنمایی کم‌ و کمتر می‌شود.

کلمات و جملاتی که در گوگل سرچ می‌شوند خیلی حقیقی‌تر و صادقانه‌تر از شبکه‌های اجتماعی است.

با سرچ‌کردن در گوگل آدم کمتر احساس تنهایی می‌کند.

گوگل، حس حسادت آدم را نسبت به تجملات دیگران کاهش می‌دهد!

در یکی از مقالات نیورک تایمز خواندم که نوشته بود: «زمانی که آمریکایی‌ها صرف ظرف‌شستن می‌کنند، شش‌برابر بیشتر از زمانی است که گلف بازی می‌کنند. اما توییت‌های مربوط به گلف‌بازی، دوبرابر بیشتر از توییت‌های مربوط به ظرف‌شستن است.»

همگی با یک تلاشی مضاعف (!) در پی این هستند که در شبکه‌های اجتماعی جایگاهی برای خود بسازند. من مخالف همه آن‌ها نیستم حتی تعدادی را دنبال می‌کنم که با جان و دل پست‌هایشان را می‌خوانم و قلم‌شان را دوست دارم. بحث اینجاست که بعضی افراد بلدند در این شبکه‌ها ارزش‌آفرینی کنند یا با قلم‌شان، تلنگری به زندگی مخاطب خود در جهت درست‌کردن زندگی‌شان بدهند اما این افراد جزو اقلیت‌ها هستند. ولی در گوگل که چرخی بزنید، می‌توانید بیشتر این چنین افرادی را بیابید.

با جرأت می‌توانم بگویم که اکثر وبلاگ‌نویس‌هایی که چندین سال است می‌نویسند (مثلاً بالای پنج‌سال)، صادقانه از تراوشات ذهنی‌شان می‌نویسند. چون اگر نوشته، زندگی‌ای نباشد که وبلاگ‌نویس منتشرش کرده، حتی با وجود دنبال‌کننده‌های زیاد، این زندگی تصنعی را ترک می‌کند و دست از نوشتن برمی‌دارد. در حالی که پست‌نوشتن در شبکه‌های اجتماعی اینگونه نیست. راحت می‌توان با یک تصویر سر و ته قضیه را سرهم آورد.

برای بهترشدن حالمان، به جستجوهای گوگل توجه کنید. حتی اگر چیزی برای گوگل‌کردن ندارید، کافی است ابتدای یک جمله‌ای را بنویسید. خود گوگل کارش را بلد است! البته دیده شده که خیلی هم نباید به این کار گوگل اعتماد کرد چون اگر به فارسی، یک جمله نصفه و نیمه را تایپ کنید، حدسیات گوگل انقدر داغون پیش خواهد رفت که همان بهتر که در اینستاگرام ول بچرخیم! یا به عبارتی، گوگل منظور ما را جوری تکمیل می‌کند که به عقل جن هم نمی‌رسد!

ولی سعی کنید به انگلیسی دنبال علایق خودتان بچرخید، در همین بین کسانی را پیدا می‌کنید که مانند شما می‌اندیشند و شاید ایده یا علاقه شما را تکمیل‌تر کنند و از همین رو،  به یک دنیای جدیدتر وصل خواهید شد.

پس گوگل‌بازی را هر چه زودتر وارد زندگی‌تان بکنید.

یکی از اصولی که در ایجاد عادت‌ها، رعایت نمی‌شود یا خیلی به آن اشاره نمی‌شود این است که باید عادت جدید را به یک عادت قدیمی گره زد.

در مورد گوگل‌کردن بجای ول‌چرخیدن در شبکه‌های اجتماعی نیز این نکته قابل استفاده است.

چگونه؟ از این به بعد هر وقت خواستید به شبکه‌های اجتماعی خود مثل اینستاگرام و تلگرام و… سر بزنید، حتماً قبلش مرورگر خود را باز کنید و چیزی را گوگل کنید، از بین سه جستجوی اول یکی را بخوانید و در اتمام برای جایزه، سراغ چک‌کردن اینستاگرام یا تلگرام خودتان بروید!

خوش‌هیکل‌تر!

هممون از اینکه عادت ها کم کم چه تاثیراتی توی زندگیمون می‌ذارن کاملا آگاهیم. برای همین سری‌های عادت‌های خوب رو می‌نویسم تا کم کم بتونیم تغییرای قشنگی توی زندگیمون بدیم.

مهم اینه‌که توی اجرای این عادت‌ها وسواس و کمال‌گرا نباشیم و فقط کمی بیشتر تلاش کنیم تا وارد زندگیمون کنیم.

برای اینکه خوش هیکل تر و شیک تر به نظر برسید، سعی کنید از این به بعد وقتی از دری رد می شید، فرض کنید یک سیب یکم بالاتر از شما قرار داره و تلاش کنید تا گازش بزنید!

وقتی این کار رو به صورت مداوم انجام بدین – یعنی از هر دری که رد شدید یادتون بیوفته- کم کم فرم هیکل و ستون فقرات و شانه هاتون صاف می شه و با اعتماد به نفس تر دیده می شید. 😀

یک عادت مشترک در بین بزرگان

اگر بخواهیم در مورد عادات و اینکه چگونه ذره ذره اثرات خود را در زندگی مان میگذارند حرف بزنیم، میتوانیم ساعت ها وقت بگذاریم. کتاب های مفیدی هم در زمینهٔ عادات منتشر شده اند. مثل کتاب اثر مرکب از دارن هاردی، یا کتاب برتری خفیف و…

وقتی در عادات بزرگان و کسانی که مؤثر بوده اند نگاهی می اندازیم می بینیم که بسیاری از این افراد در یک چیز یعنی «عادت سحرخیزی» وجه اشتراک داشته اند.

از وقتی که زندگی شهری رواج بیشتری یافت، این عادت کمتر و کمتر شد. در گذشته، اهالی روستا، عادت داشتند که روز خود را در ساعت هایی بین 4 و 5 صبح شروع کنند.

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چگونه میتوان عادت سحرخیزی را مؤثرتر و ماندگارتر وارد زندگی کرد؟

یا اصلاً چرا این عادت وجه اشتراکی بین بزرگان بوده؟

مگر سحرخیزی چه حسنی دارد که انقدر بر آن تأکید می شود؟

اگر بخواهم صادقانه بنویسم، باید بگویم که من عاشق خواب صبحم! نمی دانم پدرم چه در من دیده بود که اسمم را «سحر» گذاشت!

خب برای آدمی مثل من که نوشتن در شب، درس خواندن در شب، و به طور کلی شب را به روز ترجیح می داد، خیلی سخت بود که بخواهم اصلاً به سحرخیزی فکر کنم. اما برایم این اصرار سحرخیزی جالب بود!

تا دلتان هم بخواهد در سطح اینترنت و کتاب ها، مقالات زیادی را می توانید در مورد این موضوعات پیدا کنید.

اما از آنجایی که من متوجه شدم، افرادی که هدفی مشخص برای زندگی شان داشته اند، سحرخیز بودند. یعنی «داشتن هدفی مشخص برای زندگی» اولین رکن اساسی سحرخیزی است.

این افراد از سحرخیزی به عنوان یک کاتالیزور برای پیشرفتشان استفاده می کردند.

تمام موفقیت ها و ماندگاریشان، برمی گردد به شخصی که آن موفقیت را رقم زده. اگر این شخص، به اندازهٔ کافی روی خودش کار کرده باشد و مهارت هایش را بالا برده باشد و کمتر درگیر حواشی شده باشد، احتمال موفقیت و ماندگاری اش بیشتر و بیشتر می شود.

بعدها متوجه شدم که صرفاً سحرخیزی نبوده که این اشخاص را موفق می گرداند. بلکه بیشتر مربوط به کارهایی می شد که این افراد در صبح خود، قبل از اینکه وارد دنیای خارجی و تعاملات شوند، انجام می دادند.

اگر بگویم این اشخاص تنها به یک چیز آن هم توسعهٔ شخصی و مهارتشان متعهد بوده اند،اغراق نکرده ام.

پس این اشخاص فهمیده بودند که باید زمانی را به طور ثابت، برای توسعهٔ شخصی و صرفاً فقط و فقط برای خودشان داشته باشند.

این افراد قبل از اینکه دیگران روزشان را شروع کنند، خودشان روزشان را شروع می کردند. آن هم کاملاً آماده. به طوری که به اصل «یک درصد پیشرفت در هر روز » عمل کرده بودند.

تا اینجا اگر بخواهیم الگو برداری کنیم، باید یک تایم ثابت برای توسعهٔ شخصی مان و مهارت هایمان در نظر بگیریم.

اصلاً مهم نیست که در حال حاضر زندگی تان چگونه است. یا چقدر درگیر چالش هستید. بخواهید نخواهید باید برای بهتر شدن اوضاع روی توسعهٔ فردیتان زمان و حوصله صرف کنید.

همگی میخواهیم زندگیمان را بهبود بخشیم و از سطحی که هستیم بالاتر بیاییم. اما هر روزمان را مثل روز قبل شروع می کنیم بی آنکه توجهی به طرز فکر و شیوهٔ زندگی مان کنیم. برای بهبود بخشیدن به اوضاع باید زمانی را به طور ثابت، برای بهبود بخشیدن شخصیت و سطح باورها و زندگی مان پیدا کنیم.

همگی می خواهیم در زندگی مان شاد باشیم. ولی چرا شاد نیستیم؟ چون وقتش را نداریم. چرا وقتش را نداریم؟ چون سرمان شلوغ است. سرمان برای چه شلوغ است؟ برای اینکه در زندگی مان بیشتر شاد باشیم!

کل معادلهٔ زندگی مان بر میگردد به همین جریانی که راه انداختیم و درون آن می دویم! بی آنکه بایستیم فکری برایش بکنیم، به طور کل صورت مسئله را پاک می کنیم!

اصلاً مهم نیست که مقصر گذشته مان چه کسی بوده، الان مهم این است که متعهد شویم گذشته را در گذشته رها کنیم و فکری به حال وضع امروز خود کنیم.

چالش های زندگی بزرگترین فرصت هایی هستند که بتوانیم رشد کنیم، یاد بگیریم و بهتر از کسی شویم که قبل از آن چالش بوده ایم. فکر کنید که اگر بخواهید داستان زندگی تان را بنویسید، چه مینویسید؟ بهترین داستان ها جاهایی است که بزرگترین چالش ها اتفاق افتاده. پس چالش های بزرگتر داستان های بهتری را می سازند. معطل نکنید. فکر می کنید در صفحهٔ بعد برای داستان زندگی تان چه میخواهید بنویسید؟ پس اگر زندگی تان هم پر از چالش است، بهانه نیاورید. این ها بزرگترین فرصت ها برای رشدتان هستند. تا قبل از اینکه دیر شود از آنها استفاده کنید.

سحرخیزی>>>رشد و توسعهٔ فردی>>> اما چه زمانی؟

اگر موفقیت را دربازهٔ بین 0 تا 10 نمره دهی کنیم، همگی ما خواستار نمره 10 هستیم. درست است؟

چی می شه اگر به شما بگویم این تنها با نحوهٔ شروع کردن صبح تان تأثیر مستقیم دارد؟

مسئله ساده است. اگر تنها شیوهٔ آغاز کردن صبح تان را بتوانید کمی تغییر دهید، میتوانید هر بخش از زندگی تان را تغییر دهید!

برای کسب موفقیت، باید تبدیل به کسی شوید که میتواند و شایسته این است که به آن موفقیت دست یابد. پس بیایید این بار روی شیوهٔ آغاز کردن صبح مان با هم بحث کنیم.

پس حرفمان تا اینجا این شد که باید تغییری در شیوهٔ آغاز کردن صبح مان بدهیم.

بعضی اوقات افراد از «تغییر» انتظار انقلاب دارند! در حالی که بتوان 2 تا 3 درصد نسبت به وضع فعلی مان تغییر کنیم، کمترین چیزهایی که میتوانیم تغییر دهیم، درآمد، افزایش کیفیت زندگی و… است.

اگر پلن سحرخیزی را در زندگی مان بگنجانیم چه می شود؟

تعدادی از فواید این پلن را در ادامه آورده ام:

به سرعت میزان استرس پایین می آید

هر روز میتوانید با انرژی بیشتر،امید بیشتر، احساس قدرتمندتر شروع کنید

می توانید راحت تر از عهده چالش ها بربیایید، چون می توانید بر تفکرات و باور هایی که شما را عقب نگه داشته اند غلبه کنید.

می توانید سطح سلامتی خودتان را بهبود بخشید

تمرکزتان را بر روی اولیت های مهم تر افزایش دهید و کمتر درگیر حواشی شوید و بیشتر گام های مؤثر بردارید

و…

به سحرخیزی به چشم یک سرمایه گذاری نگاه کنید.

سطح موفقیتمان به شدت وابسته به سطح توسعهٔ فردی مان است.