اصل گرایی

آقای گِرگ مک‌کیون Greg Mckeownیک کتاب دارد به اسم اصل‌گرایی و سعی می‌کند به مخاطبش بفهماند که در دنیای امروز اگر تشخیص ندهی چه چیزی برای زندگی تو اصل است و چه چیزی فرع، کلاهت پس معرکه‌ است و ته زندگیت داشته‌های ناخواسته‌ای را خواهی داشت که مجبوری آن‌ ناخواسته‌ها را حالا دوست داشته باشی و لابد تهش هم پناه ببری به تلقین تا این دوست‌داشتنِ زورکی را باور کنی.

مارک‌منسون هم در کتاب هنرظریف بی‌خیالی نوشته بود که دنبال زندگی بدون مشکل نباش، سعی کن زندگیت پر از مشکلات خوب باشد، همین حرف را هم مک‌کیون می‌زند؛ می‌گوید آدم‌های اصل‌گرا سوالات سخت می‌پرسند: «کدام مشکل را می‌خواهم؟» و می‌گوید فرع‌گرایان به دنبال موازی‌کاری‌اند و جوابِ این سوال که چطور می‌توانم هر دو را انجام دهم.

بعد هم حرف می‌زند که تلاش بی نظم برای انجام کارهای بیشتر را بریزید دور. این یک بلاست. گزینه‌هایمان برای انتخاب زیاد شده و ممکن است انتخاب‌های مهمی را این وسط از قلم بیاندازیم. ما نسلی هستیم که خستگی تصمیم‌گیری را زیاد می‌کشیم. حالا که گزینه‌ها زیاد شدند توانایی جداکردن چیزهای مهم از غیرمهم را داریم از دست می‌دهیم.

حرف‌هایش یکجایی می‌خورد به روزانه نوشتن، می‌گوید آدم‌ها باید روزنامه‌نگار زندگی خودشان باشند. روزنامه‌نگارها یک اصطلاح دارند به اسم “لید” که یعنی چکیده‌ی مهم‌ترین رویداد را بنویسی. می‌گوید لیدهای روزانه‌ی خودتان را بنویسید. اینجوری هر روز یک نقطه به جا می‌گذارید و وقتی این نقطه‌ها را به هم وصل کنید تصویر کلی زندگی‌تان مشخص می‌شود. بهتر از من هم می‌دانید که حافظه، خیانت‌کار است. زیادی به آن اعتماد نکنید. در یک جمله یا عبارت بنویسید مهم‌ترین اتفاق روز چه بود. از این ایده می‌خواهد دفاع کند که مثل فرع‌گرایان فقط به صداهای بلند توجه نکنید در جزئیات زندگی خودتان شاید نشانه‌هایی باشد که خیلی ریز دارند زندگی‌تان را آهسته آهسته تغییر می‌دهند. حالا یا تغییر خوب یا بد.

شکل زیر را می‌کشد و توضیح می‌دهد که اصل‌گرایی یعنی با نقشه‌ی قبلی زندگی‌کردن، نه‌های بی‌رحمانه گفتن. نه زندگی‌کردن از روی غفلت.

سوال قشنگی هم ته جلد کتاب نوشته که واقعا خودش نوعی راه‌حل است: آیا تابحال، هم احساس بیش‌از حد کارکردن و هم بی‌مصرفی کرده‌اید؟ تا به حال به این نتیجه رسیده‌اید که کارتان انجام امور بی‌اهمیت شده است؟ تا به حال احساس کرده‌اید که سرتان شلوغ است ولی بهره‌وری ندارید؟ انگار همیشه در حرکتید ولی هیچ‌وقت به جایی نمی‌رسید؟ اگر پاسخ‌تان به هر کدام از این سوال‌ا مثبت است، راه خروج از این وضعیت اصل‌گرا شدن است.

پس‌زمینه‌ی ریاضیات و کنار هم قرارگرفتن همه‌ی این‌ها من را به این نتیجه رسانده که باید برای زندگی‌ات یک سیستم‌مختصات خاص خودش را داشته باشی. این سیستم آهسته آهسته از ورودی‌های زندگیت شکل می‌گیرد. اینکه نمی‌توان روی تمام ورودی‌ها کنترل داشت، شکی نیست ولی اینکه تخته‌گاز هم به همه چیز بله گفت و دنبال‌کرد، در نهایت یک فرع از زندگی تو می‌سازد و اصل‌هایی که قرار است در نهایت حالِ خوبِ عمیقِ تو را بسازند، زیر انبوه این فرع‌ها دفن می‌شوند.

حالاهم هدفم این نیست که بگویم کتاب چه چیزهایی گفته. اصلا خلاصه‌خواندن هیچوقت آن لذت اصل خود کتاب را نمی‌دهد. حتما اگر علاقه دارید کتاب را مفصلا بخوانید. این بحث را بهانه کردم تا باورهایم را بنویسم. اعترافاتم را.

عدم تعادل مطلوب

من قبلا در وبلاگ در مورد تعادل هم نوشتم و اعتراف می‌کنم که مزخرفی بیش نبوده و نیست. با تمام زوری که زدم تا به حال نتوانستم تعادل را در زندگی‌ام ایجاد کنم. و کم‌کم به این باور رسیدم که بحث تعادل در زندگی هم یکی دیگر از محصولات توهم فروشان و سخنرانانی است که برای نان شب مانده‌اند و راهی جز این ندارند. چون بحث شیکی است و استقبال هم می‌شود اما زندگیِ نکرده است. غالبا بوی تجربه نمی‌دهد.

نمی‌شود در تمام طول زندگی، همه چیز را با هم داشت. آدمیزاد رفته رفته یاد می‌گیرد که خیلی چیزها با هم جمع‌پذیر نیستند. نمی‌توان در عین واحد همه چیز را با هم داشت. نمی‌توان هم در پی شغل مطلوب بود هم آرامش داشت. به طور مساوی نمی‌شود هم با دوستان وقت گذراند هم با خانواده و این وسط هم زمانی را برای کارهای دیگر گذاشت.

فهمیدن اینکه تعادل در زندگی حداقل برای من کار نمی‌کند خیلی زمان برد. از طرفی فشارهای روانی زیادی هم تحمیل کرد.

بسیاری از زندگی آدم‌های موفق را که از بیرون می‌بینی، خیلی زیباست. فکر می‌کنی همه چیز زندگی‌شان سر جایش است. هم به موقع می‌خوابند، هم سخت کار می‌کنند، هم برای خانواده وقت می‌گذارند، هم برای دوستان ارزش قائل‌اند، هم کتاب می‌نویسند و هم زمان بسیار زیادی را دارند که به مطالعه و هزاران کار دیگر برسند.

اما نزدیک زندگی‌شان که می‌شوی تازه متوجه می‌شوی اگر در یک بخش از زندگی‌شان آنقدر خوب پیش رفته‌اند که سرآمد باشند یا کارهای بزرگی در زندگی‌شان کرده‌اند حتما در همان برهه زمانی برای یک بخش دیگر کم گذاشته‌اند.

ته ته زندگی را هم ببینی متوجه می‌شوی که در نهایت یک بخش از زندگیت هست که خیلی بیشتر از بخش‌های دیگر دوستش داری، برایش وقت می‌گذاری، به نسبت بقیه در آن خوب هستی و انگیزه و شوق زیادی هم داری تا کارهای مفیدی برایش انجام دهی. نتیجه می‌دهد و از نتیجه‌اش راضی هستی. لُپ کلام این که سودی که از آن می‌گیری خیلی بیشتر به ضرر آن بخش که نمی‌رسی می‌ارزد.

رسیدن به این بخش از زندگی روزمره را بگذار عدم تعادل مطلوب. آقا معلم هم مفصلا درباره‌اش نوشته. (کاش خیلی زودترها می‌خواندم)

مثلا در طول زندگی، پیش می‌آید که با تمام انرژی روی شغل متمرکز شد، در آن حیطه خواند و تجربه کسب کرد. غوطه‌ور شد. ولی گاهی هم در همین طول زندگی پیش می‌آید برای خانواده وقت گذاشت. کمی از این طرف و آن طرف زد و جا باز کرد برای خانواده. این‌ها در “طول زندگی” اتفاق می‌افتد و هم چیز را باهم نمی‌توان داشت.

آدم‌ها خودشان در هر برهه زمانی باید به این درک برسند که الان در حال حاضر عدم مطلوب زندگیِ من چیست؟

هر چقدر هم که بگوییم ما آدم‌های شاخی هستیم و به همه بخش‌های زندگی به طور یکسان می‌رسیم، در نهایت یک آدم‌آهنی بیش نیستیم.

فکر می‌کنم داشتنِ عدمِ تعادل مطلوب هم یک بخش دیگر از مدلِ ذهنیِ اصل‌گرایی است. آدمِ اصل‌گرا به این نتیجه رسیده است به جای آن‌که در آنِ واحد در ده‌ها حوزه انرژی‌اش را پخش کند، روی یک بخش بگذارد و به بقیه نه بگوید. نه‌هایی که چندان هم راحت نیستند و بی‌رحمانه باید نه گفت.

اصل‌گرایی در نهایت می‌گوید که ببین در حال حاضر با شرایطی که دارم، این عدم تعادل مناسب زندگی من است. می‌خواهم انرژی‌ام را بیشتر صرف این حوزه کنم.

به ازای هر جمعی، منهایی در کار است

آدم اصل‌گرا حواسش به ورودی‌های زندگی‌اش هست. نمی‌گویم تماما ولی حداقل آن‌هایی که به وضوح می‌داند در حال انتخاب آن‌ها است، حواسش هست. می‌داند چه چیزهایی را می‌آورد و می‌داند به ازای آورده‌ها چه چیزهایی را بیرون می‌اندازد. آوردن بدون دور ریختن، متلاشی می‌کند. یک جمع و تفریق ساده است. به ازای هر جمعی، منهایی در کار است. یا این را آگاهانه می‌فهمیم یا ناآگاهانه انجام می‌دهیم.

زندگی قابلیت کشسانی ندارد (!) مثل یک ظرف چینی است. بدون کم‌کردن، اضافه کنی، تَرک می‌خورد. ترک هم که خورد با یک ضربه می‌شکند.

آدم اصل‌گرا به جای آن که یکباره همه چیزِ درونِ این ظرفِ بسته را تغییر دهد، آرام آرام تغییر ایجاد می‌کند. یک تغییر ایجاد می‌کند و مدتی با آن زندگی می‌کند اگر حالش با آن خوب بود و تاثیرش مطلوب، نگه‌اش می‌دارد. می‌اندازد روی دورِ تکرار. با تداومش به زندگی روح می‌بخشد. این می‌شود یک تغییر. درست و حسابی که جا خوش کرد سراغ تغییرِ بعدی می‌رود.

همیشه هم چیزهایی که از این ظرف کم می‌شود، مزخرف نیست. این دور ریختی‌ها همیشه چیزهای بد نیست. گاهی یک چیز، جالب است، خوب است اما مناسب این ظرف زندگی نیست. نسبتش را با سایر اجزا به خوبی نمی‌تواند پیدا کند. معادله‌ی ساده‌ای است که اجرایش سخت است: دور ریختنی است چون مناسب این زندگی نیست.

وقتی الویت بشود الویت‌ها یعنی هیچ چیز مهم نیست

یعنی بین انبوه خواستنی‌ها، یک چیز را بخواه و سفت به آن بچسب.

اینکه نمی‌شود همه چیز را با هم خواست و ربطش می‌دهند به اراده، توهم است. خیال‌پردازی هم نه. توهم. اراده مثل یک باتری می‌ماند. زیاد که ازش کار بکشی، خالی می‌کند. زندگی را باید خلوت کرد. یک space بزرگ زد وسط کیبورد زندگی و هر از چندگاهی در بین روزمرگی دست گذاشت روی آن.

زمان در نظرم خطی است، یک مسیر را باید گرفت و رفت. این جاده دو طرفه نیست. اگر در جهت چیزی داریم حرکت می‌کنیم نمی‌توانیم خواسته‌های خلاف آن جهت را هم بخواهیم.

گفتن کلمه‌ی اولیت‌ها به جای اولیت، این باور را می‌خواهد جا بیاندازد که می‌توان همه چیز را با هم داشت. حالا باید فهمید که عبارت “ده الویت برتر” شوخی بیش نیست و یک قرص مسکن به حساب می‌آید برای دردِ ندانم کاری‌ها. آدمیزاد یا صد در صد مسئولیت زندگی‌اش را به گردن می‌گیرد و آگاهانه انتخاب می‌کند یا اینکه مسئولیت نمی‌پذیرد . دیگران الویت‌هایش را تعیین می‌کنند. آدم اصل‌گرا می‌فهمد که مختار است، نه مجبور. “انتخاب” می‌کند. اما این اختیار موقتی است. خیلی اوقات انقدر تصمیم‌گیری را به تعویق می‌اندازیم تا دیگران برایمان تصمیم‌ می‌گیرند.

چشمه‌شدن

بعضی آدم‌ها مثل چشمه می‌مانند و بعضی هم مثل آب‌باریکه. آدم اصل‌گرا حالا که فهمیده منابعش محدود است، چشمانش را می‌بنندد به چشمه‌ها نه آب‌باریکه‌ها. حداقل در زندگی‌اش سهم بزرگی را می‌گذارد برای چشمه‌ها.

یعنی در هر حوزه می‌چرخد، ببیند چه کسانی چشمه‌‌های آن حوزه هستند. می‌تواند رَد آن چشمه‌ها را از همین آب‌باریکه‌ها هم بگیرد اما به آب‌باریکه دل خوش نمی‌کند.

آدمی که خودش را از سرچشمه سیراب می‌کند، چشمه‌شدن را تمرین می‌کند وگرنه در نهایت آب‌باریکه خواهد بود. اولِ کار آب‌باریکه بودن عیب ندارد اما مدام از آن خوردن اشتباه است. آدم‌های فرع‌گرا تا آخر داستان یک آب‌باریکه می‌مانند. عمق ندارند، نمی‌جوشند. عمق نمی‌بخشند. عمیق‌بودن یادت نمی‌دهند.

از چشمه‌خوردن همیشه ساده نیست. فکرکردن می‌خواهد، جستجو می‌خواهد، تلاش لازم دارد. ممکن است لذت آنی ندهد.

زندگی ماها عموما پر شده از این آب‌باریکه‌ها. گاهی هم فاضلاب. کسانی که شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنیم و حرفی برای گفتن ندارند، مدرسانی که زندگی‌های نکرده، تجربه‌های کسب‌نکرده را درس می‌دهند. محصولاتشان عموما اشتها پر کن است، سیری زودرس. لذت آنی.

در صورتی که کار چشمه این است که هر چقدر هم از آن بخوری برای دفعه‌ی بعدی تشنه‌تر باشی، مشتاق‌تر باشی. بفهمی که از کل آن موضوع، یک جزء کوچک را فهمیدی و برای یادگیری مسیرت ادامه‌دار است.

آدمی که از چشمه می‌نوشد و مدام دنبال یادگیری است، برای سوال‌هایش معمولا جواب‌های قابل اتکاتری را هم پیدا می‌کند.

آدمِ اصل‌گرا حواسش هست که ذهنش را از کجا تغذیه می‌کند. حواسش هست که اگر از دستش دربرود فرع‌گرایی شده که در نهایت یک کویر به جا می‌گذارد.

 

ته داستان

کلی چیزها داریم برای تمرین کردن. برای زندگی‌کردن. این تمرین اصل‌گرایی را هم باید اضافه کرد خوبیش این است که از جنس تمرین است. هیجان دارد. تجربه می‌آفریند.

چند پاراگراف از کتاب:

اغلب انتخاب را یک داشته در نظر می‌گیریم. ولی انتخاب چیزی نیست که داشته باشیم، بلکه چیزی است که انجام می‌دهیم. گزینه‌هایمان شاید مثل یک داشته باشند، اما انتخاب یک کنش است. این تجربه مرا به این درک رهایی‌بخش رساند که شاید همیشه روی گزینه‌هایمان کنترل نداشته باشیم، ولی همیشه روی چگونگی انتخاب از میان گزینه‌هایمان کنترل داریم.

پیتر دراکر: افراد به دلیل «نه» گفتن تاثیرگذارند، به دلیل گفتن «این کار به درد من نمی‌خورد» است که تاثیر گذارند.

وقتی می‌گوییم تمرکز، منظورمان این نیست که سوال یا احتمالی را انتخاب و با وسواس درباره‌اش فکر کنیم. منظور خلق فضایی برای بررسی یک صد سوال و احتمال است. فرد اصل‌گرا مثل چشمان‌مان تمرکز می‌کند؛ یعنی نه با چشم‌دوختن به چیزی بلکه با تنظیم و تطبیق مداوم چشمان با میدان دید.

بازی فقط در کاوش چیزهای ضروری به ما کمک نمی‌کند. بازی به خودی خود ضروری است.

مهره‌ی حیاتی

قبل از انقراض دایناسورها، دوران دانشجویی در یک شرکت نقشه‌برداری کار می‌کردم. یک همکار داشتیم، اسمش مثلا علی. هم‌ سن‌وسال ما بود تقریبا، شاید یکی دوسال بالاتر. از همان اول که ما وارد دانشکده شده بودیم علی در حال پاس‌کردن دروس ترم‌های قبلی و قبل‌ترش بود. آن‌قدر قبل‌تر که آدم شک می‌کرد که درس‌های دوران دبیرستانش را هم با خودش آورده و آخرش بعد دو سال درجا زدن انصراف داد. انصراف داد یا خیلی مودبانه‌تر دانشکده انصرافش داد و اخراجش کرد را دقیق نمی‌دانم. فقط می‌دانم رفت. گفت کار می‌کنم و دانشگاه آزاد می‌روم بهتر از این دیوانه‌خانه است. این وسط‌ها هم ابراز احساسات به یکی از خوشگل‌ترین دخترهای کلاس کرده بود و اما تهش مثل دانشکده رفتنش ناکام ماند.

علی عادت داشت در شرکت هر کسی هر موضوعی را بیان می‌کرد می‌گفت که بلد است. از کارهای سخت و مزخرف نقشه‌برداری زمینی و کار با دوربین بگیرید تا کارهای پردازشش با سیستم و پهباد و نحوه‌ی درست‌کردن قهوه و پوشک بچه. به همه چیز علامه‌طور نگاه می‌کرد و نظر می‌داد. بی‌آنکه نظرش را بخواهند یا لزومی باشد. این رفتارش روی مخ همه بود.

شرکت یک کارمند دانشجوی دیگری هم داشت که کاربلدترین فرد بین کارمندان آن‌جا بود. مثلا کبری. علی حتی به کارهای کبری هم ایراد می‌گرفت یا اظهار نظرهای بیجا می‌کرد و در غیابش عادت داشت دیرکرد خود را گردن کبری بیاندازد. یکبارهم پردازشش اشتباه بود انداخت گردن کبری و یک مقاله‌ی عریض و طویل برایش ایمیل کرد که یاد بگیر اینگونه عمل کن. کبری که بریده بود از کلکل‌کردن با کارهای علی، کلا حسابش نمی‌کرد. اینکه علی واقعا بلد بود یا نبود بماند اما ته قضیه فکر می‌کنم اگر بلدبودنی هم در کار بوده این اخلاقش که همه اشتباه می‌زنند و من فقط درست می‌گویم، همه چیز را خراب می‌کرد. حتی مهارت‌ها و حرفه‌اش را.

برعکس علی، کبری بود. همیشه یک گوشه‌ی کار را می‌گرفت و جلو می‌رفت. مدام منتظر دستورالعمل و رئیس‌بازی نبود. از انجام یک کار و به پایان رسیدنش خوشحال می‌شد. با اینکه دانشجو بود بجز پروژه‌ها، به دادِ مناقصه‌ها و کارآموزهایی که زیردستش بودند می‌رسید. به معنای واقعی کلمه، کبری یک مهره‌ی حیاتی بود. اوقات خالی‌اش را هم مدیر یک شرکت دیگر ازش خواهش کرده بود که بیاید و کمکی کند. هر چند وقت یکبار هم برای آن شرکت کار می‌کرد و از فضای استارت‌آپی آن‌جا خوشش می‌آمد. مسئول سمینارها و بحث‌هایش می‌شد. آخرهای دوره‌ی کارشناسی‌ هم یک موضوع را پیدا کرد و چسبید به آن. بابت آن ایده مقاله خواند و سرمایه‌ای جمع کرد برای اجرای کارش. ارشد که قبول شد همه چیز را کنار گذاشت و چسبید به همان ایده‌ای که پیدا کرده بود. ایده‌اش در حوزه‌ی پزشکی بود و چون هنوز آن‌چنان شناخته شده نبود مطب‌ها را یکی یکی رفت و گفت که رایگان برایشان کار می‌کند. آخر یک پزشک راضی شد و در آن کلینیک مشغول شد تا ایده‌اش را اجرا کند. کبری نه بچه پولدار بود نه کسی را داشت که پشتش را بگیرد. بابت همین یک کار هم تا خرخره زیر بار قرض رفته بود. بعد از یک مدت هم شد همه کاره‌ی آن کلینیک. بجز کار خودش برای بیمارهایی که می‌آمدند یک سیستم آمارگیر تنظیم کرده بود. کم‌کم جایش در آن کلینیک محکم شد و حتی می‌خواست برود دکتر نمی‌گذاشت.

کبری یاد گرفته بود چگونه یک مهره‌ی حیاتی شود. منتظر نماند. دانشش را بالا برد، ادعایش متناسب با دانشش بود. این مهره‌ی حیاتی بودن را ست‌گادین می‌گوید، گادین می‌گوید باید بتوانید مهره‌ی حیاتی کار شوید تا قابل جایگزین نباشید.

علی مهره‌‌ی قابل جایگزین بود. اما شرکت او را نگه داشته بود نه بخاطر مهارت‌های آبکی که داشت. بلکه بخاطر اینکه علی حقوق آن‌چنانی نمی‌گرفت و یک سال بیشتر بود که شرکت به او بدهکار بود. ولی بالاخره می‌توانست جعبه‌ای جابجا کند.

به گمان من، آدمیزاد اگر جایی هم ادعایی دروغین می‌کند یکجایی باید آن‌را بنویسد. چون اگر دیگران باور کنند، خودش هم باور می‌کند و واقعیت را آن‌طور که هست نمی‌پذیرد و نمی‌بیند. تا آدم هم نپذیرد و ضغفش را نبیند، اندک تلاشی برای تغییر نمی‌کند. علی با پیش‌فرض اینکه بلد بود، نه دنبال مهارتی رفت و نه کاری کرد. در همان شرکت ماند و هنوز هم همچنان آن ادعاها را دارد و با لو رفتن هر کدام، عزت‌نفسش را نابود می‌کند.

آدمیزاد در یک جنبه‌ی زندگیش که خوب جلو برود، آن یکی جنبه‌های زندگی خود به خود بهتر می‌شوند. مثلا آدم در باشگاه بهترین بسکتبالیست باشد، کم‌کم این بهترین بودنش نشت می‌کند به کل زندگی‌اش. از اخلاق و رفتار بگیر تا طرز غذاخوردن. این در تمام زندگی کبری مشهود بود. شاید بعضی وقت‌ها از زمین و زمان شکایت می‌کرد اما ته دلش از اینکه در یک حوزه مهره‌ی حیاتی مثبتی شده بود و ذره ذره این مهارت‌ها را جمع می‌کرد، راضی بود. تاثیر این تلاش‌هایش نشت‌کرده بود به کل زندگی‌اش.

تا بحال در زندگی‌ام کسی را ندیده بودم که مثل کبری شوق زندگی‌کردن داشته باشد و بابت چیزهای کوچک هم که شده سر ذوق بیاید. تصمیم کبری درست بود. انتظار انقلاب نداشت، یک گوشه‌ی زندگی را گرفت و جلو رفت.

کبری دمت گرم، همه سختی می‌کشند اما هنر نتیجه‌گرفتن را هر کسی ندارد. توان جمع‌کردن با حوصله‌ی مهارت‌ها را هر کسی ندارد. تو سه هیچ از همه جلویی.

ایده‌ای برای سال جدید که یکسال زندگی‌اش کردم

کمی غر زدن درباره‌ی کلیشه‌ی رایج هدف‌گذاری

پیش‌حرف: می‌توانید از این قسمت بگذرید و صاف بروید سراغ عنوان یک ایده‌ی بهتر

اصل نوشته:

فکر می‌کنم هر آدمی باید دوران خامی خودش را طی کند تا به مراحل بعد برسد. پریدنی در کار نیست.

برای همین کسی که هنوز آن‌چنان کتاب‌های زیادی را مزه‌مزه نکرده و تازه پا به کتابفروشی‌ها می‌گذارد، با این پیش‌فرض که یک کتاب می‌تواند زندگی من را تغییر دهد، به دامِ کتاب‌های بازاری موفقیت می‌افتد.

و اولین چیزی که در سمینارها، کتاب‌ها، عشاق برایان‌تریسی و مشابه‌های ایرانی‌اش که مثل قارچ رو به رشد هستند، مطرح‌کردن بحث هدف‌گذاری است. هدف داشته باشید تا به رستگاری این دنیا و آن دنیا برسید. هدف چیز خوبی است و….

نتیجه؟ اول هر سال، دفتر سال را باز می‌کنیم، خیلی شیک، حماقت‌های متناوبی که سال‌ها است در لیست هر سال وجود دارند، وارد سال جدید می‌کنیم و سال نو، و تکرار همان حلقه‌ی معیوب.

چند سال گذشت و بحث هدف‌گذاری وارد فاز جدید شد، گفتند هدف با ارزش فرق دارد باید اندازه‌اش گرفت.

ولی کسی نگفت که متر اندازه‌گیری تو با دیگران شاید فرق داشته باشد، سقف رسیدن تو به هدفت با سقف هدف دیگری فرق دارد. کسی نگفت که الویت داشتن، خیلی مهم‌تر از هدف است. کسی نگفت بسیاری از هدف‌گذاری‌هایت نشات‌گرفته از عقده‌های خودت، تحمیل جامعه یا خانواده و … است نه خواسته‌هایت. کسی نگفت اول بنشین ارزش‌هایی که داری را لیست کن، بعد هدف‌های جدیدت را بنویس. کسی داد نزد که زیادی هدف‌داشتن، خودش نشانه‌ی بی‌هدفی است. کسی نگفت که بازار تبلیغات و شتابی که وجود دارد تو را به بیشتر و بیشتر داشتن سوق می‌دهد و این عطش سیرشدنی نیست، لابد اگر می‌گفتند دیگر دکانی در کار نبود.

اکثرا شنیدیم که “برای سال جدیدت هدف داشته باش”، کسی نگفت که ببین بنشین عمیقا و دقیقا چک‌کن که چرا به هدف‌های امسالت نرسیدی؟ خطاهایت کجا بوده؟ شده یک سال هر روز بنویسی که برای هدفت چه کاری کردی؟ شده رهاکردن را یاد بگیری؟ شده متوجه شوی که وقتی یک هدف هر سال در لیستت وجود دارد، اندازه‌ی زندگیت نیست؟ شاید باید از رسیدن‌های کوچک شروع کنی تا عزمش را پیدا کنی که به آن برسی. شاید با الویت‌های زندگی تو نمی‌خواند. شاید نیاز اکنونی تو نیست یا اگر هست، انقدر زندگی شلوغی داری که برای بعد موکول شود.

اصلا یک سوال کلی‌تر و جامع‌تر، شده هدف‌های هر سالت را دقیقا هر روز یادت باشد؟ به فکر باشی که حداقل کوچکترین کاری برایش بکنی؟

یاد گرفتی که چنین سوالاتی را ربط دهی به رفتار و عملکرد تا شخصیت؟ چون اگر این سوالات را از شخصیت خودمان بپرسیم، و اگر ناکام باشیم، کمی هم آخر سالی را زهرمار می‌کنیم و به فکر نحوه‌ی گره‌زدن طناب دار می‌افتیم. یعنی چیزی مثل قوز بالا قوز.

قصدم بی‌اهمیت جلوه‌دادن هدف نیست، حرفم این است که خیلی اوقات رسانه‌ها و افراد در مورد یک چیز آن‌قدر حرف می‌زنند تا ارزشش را از دست می‌دهد. گوش دیگر نمی‌شنود و مغز به کار نمی‌گیرد. اهمیت قائل نمی‌شود. (مثل فرق عزت‌نفس و اعتماد به نفس که هنوز فرق بین‌ این‌ها را اکثرا نمی‌دانیم.)

هدف‌گذاری اثر بخش است تنها به این شرط که بدانی خطاهایت و نقطه ضعف‌های سال پیشت کجا بوده. هدف‌هایت با هم همخوانی داشته باشد، تفریح بیشتر یا آرامش بیشتر با ارتقای شغلی نمی‌خواند. مجبوری وقت‌هایی از تفریحت، از آسایشت و خواب شبانه و …. بزنی تا ارتقا بگیری.

استراتژی داشته باشی. به قول جو ون لون، برنامه‌ریزی گاهی می‌تواند شبیهِ ساختن راه در میان جنگل باشد. اول باید بگذاری درختان جای خود را پیدا کنند؛ سپس مسیر خود را در آن‌ها بسازی.

مثلا آدمی که تصمیم می‌گیرد ۱۲ کتاب در سال جدید بخواند بگوید هر ماه یک کتاب. در صورتی که می‌تواند مطابق شرایط زندگی‌اش بگوید: شش ماهه اول سال سرم خلوت‌تر است بیشتر از شش ماهه دوم می‌خوانم.

سال گذشته هم در پست نفس‌های آخر سال ۹۶ نوشتم که ما در هدف‌هایمان مشکل داریم چون وقت نمی‌گذاریم خطاهای سال پیش را دربیاوریم. هدف مشخص می‌کنیم ولی برای هر ماه‌ خود یک چالش مطابق آن هدف نمی‌گذاریم.

یک ایده‌ی بهتر

این ایده‌ای که می‌خواهم بگویم یکسال است که آن‌را زندگی می‌کنم. اول در این فایل شنیدم و بعد هم در کتاب کلمه‌ای که زندگی شما را تغییر می‌دهد خواندم. حالا یکسال است که گذشته، خوشحال‌ترم.

کتاب می‌گوید:

۸۷ درصد ما هر سال تصمیمات جدیدی می‌گیریم، هر سال می‌خواهیم به هدف برسیم ولی هدف خودمانیم. موفقیت با عملکرد ما سنجیده می‌شود. بعد از متقاعدشدن تشویق می‌شویم که همه‌ی زور خودمان را صرف تغییر عادت‌هایمان کنیم بعد بیخیال می‌شویم. مسیر را می‌شناسیم تلاش می‌کنیم و باز شکست می‌خوریم. به جلو حرکت می‌کنیم و دوباره می‌ریم عقب. مهم‌ترین بخش تغییر زندگی نادیده گرفته می‌شود: تغییر قلب.

به جای تلاش برای بالابردن اراده، راه ساده‌ای برای زندگی با قدرت بیشتر پیشنهاد می‌کند.

به جای تعیین هدف و تصمیم‌گیری، کلمه‌ای را پیدا کردیم که نیروی محرک ما در طول سال باشد. نه هدفی، نه تصمیمی. فقط یک کلمه! ما به سادگی، مبحث یک کلمه برای یک‌سال را ارائه کردیم.

ایده دقیقا همین است که برای سال جدید، یک کلمه انتخاب کنید. نه یک شعار نه یک جمله. فقط یک کلمه. چرا؟ چون سادگی در ما شفافیت، قدرت و اشتیاق ایجاد می‌کند. پیچیدگی باعث طفره‌رفتن یا بی‌میلی می‌شود (اشاره به اقتصاد مقاومتی (!!!!!!!!) )

اگر بتوانیم یک‌کلمه برای سال انتخاب کنیم و هر روز سال آن‌را زندگی کنیم، تغییر رخ خواهد داد. نه یک شبه، ۳۶۵ روز یک سال.

یک کلمه، به سادگی می‌تواند توجه هر روزه‌ی ما را به سمتی مشخص معطوف کند. جایی هم که توجه در آن‌جا انباشته شود مطمئنا تغییری رخ خواهد داد.

باید این کلمه را انتخاب کنید.

یک دقیقه خودتون رو از پریز بکشید، از این شتاب بکاهید. حالا فکر کنید دقیقا چی می‌خواید؟ خواستتون چیه؟ غالبا ما زیبایی رسیدن به یک هدف را می‌خواهیم، آن نوکِ کوهِ یخ که از آب بیرون زده را می‌خواهیم. نه جنگیدن برای آن را. وقتی یک چیز می‌شود خواسته‌ی شما، یعنی یک پَک که هم زشتی هم زیبایی هم سختی‌جنگیدنش را می‌خواهید و انتخاب کردید. این را یادمان می‌رود.

به قول روح پرفتوح آقای آبراهام لینکلن که می‌گفت: اگر من برای بریدن یک درخت ۸ ساعت وقت داشته باشم، ۶ ساعتش را صرف تیزکردن تبرم می‌کنم، شما هم همین کار را بکنید. خواسته ی واقعی خودِ شما، چیست؟

مارک منسون در کتاب هنر ظریف بی‌خیالی می‌نویسد:

فرهنگ کنونی به ما می‌گوید که من خودم باعثِ شکستِ خودم شده‌ام. من، بی‌استقامت یا بازنده هستم، و چیزهایی را که لازمه‌ی این کار بوده نداشته و رویاهای خود را کنار گذاشته‌ام، و شاید اجازه داده‌ام که فشارهای اجتماع بر من غلبه کنند. اما واقعیت، بسیار کسل‌کننده‌تر از همه‌ی این‌هاست. واقعیت این است که من فکر می‌کردم چیزی را می‌خواهم؛ اما معلوم شد که در واقع آن را نمی‌خواستم؛ همین.من پاداش‌های این کار را می‌خواستم، نه نبردهای آن را. نتایج را می‌خواستم، نه روند رسیدن به آن‌ها را. من عاشق جنگ نبودم؛ عاشق پیروزی بودم. و زندگی، این‌گونه پیش نمی‌رود.

 

برای پیداکردن این کلمه، سوالای این چنینی بپرسید:

۱.دقیقا چی لازم دارم؟ کدوم بخش زندگیم بیشترین تغییر رو لازم داره؟

۲.راهم چیه؟ چی مانع داشتن چیزی که نیازش دارم هست؟

۳.برای جلو رفتن چی لازم دارم؟ درگیر اشتباهات گذشته و نبخشیدن، ما را عقب می‌اندازد.

 

به کلمه‌ای که انتخاب کردیم، توجه کنیم

بذاریمش روی پسورد، در موردش حرف بزنیم، یک فایل داشته باشیم و هر چی در موردش پیدا کردیم سیو کنیم، هر ماه چالش‌های جدید و جذاب براش داشته باشیم.

یک قلک، یا گلدون برداریم و هر بار که کاری برایش انجام دادیم، روی کاغذ بنویسیم و بندازیم درون آن.

نکته

برخی به یک کلمه به عنوان راه‌حل جدید سال نگاه می‌کنند. گویی یکی از کارهای لیست‌شان است و باید آن‌ها را انجام دهند و تیک بزنند.

ولی یک کلمه با این روش کار نمی‌کند. شما باید کلمه‌تان را مثل یک سفر، تجربه کنید. برد و باختی در کار نیست. تجربه‌های شما همراه یک کلمه‌تان طی یک سال همان مفهوم یک کلمه است.

وقتی یک‌بار یک کلمه را انتخاب کردید، سال‌های بعدی دیگر نمی‌توانید آن را انتخاب کنید. هر سال یک کلمه‌ی جدید. از هیچ کلمه‌ای دوبار استفاده نکنید.

اگر احساس می‌کنید که با آن کلمه به اندازه‌ی کافی پیشرفت نکرده‌اید و هنوز می‌توانید بیشتر یاد بگیرید، در حقیقت شما وسوسه می‌شوید که دوباره‌کاری کنید.

آخر حرف اینکه…

می‌دانی فرقش کجاست؟ تو اول سال بدهکار نیستی، یک قلک خالی داری که تا آخر سال هر چقدر که توانستی می‌توانی آن‌را پر کنی. هر بار که چیزی درون آن می‌اندازی، انگیزه‌ی قوی‌تری داری تا قدم بعدی را زودتر و محکم‌تر برداری. آخر سال، وقتی انباشته‌هایت را می‌شماری، از خیزبرداشتن‌های بزرگ برای خواسته‌های بزرگ نمی‌ترسی.

در نهایت با این ایده ما رشدکردن را یاد می‌گیریم تا موفقیت. مزه‌ی رشد خیلی خیلی بیشتر از کلمه‌ی مبهم موفقیت است.

 

مثال‌ها:

روابط: امسال بیشتر روی رابطه‌هام کار می‌کنم، دوستای باارزش یا آدم‌های نزدیکی که ازشون برای به دست آوردن آدم‌های دور استفاده کردم، جبران کنم.

یادگیری: می‌خوام امسال بیشتر توی فاز یادگیری باشم، از رفتارها، از خونده‌ها، شنیده‌ها، مردم و… بیشتر یاد بگیرم و شاگردی کنم.

صداقت: می‌خوام امسال بیشتر با خودم با دیگران صادق باشم و واقعیت رو ببینم.

تلاش: می‌خوام امسال بیشتر کار کنم، بیشتر روی فلان حوزه تلاش کنم، مثلا تعداد پومودورو های بیشتری رو ثبت کنم.

شغل: می‌خوام امسال بیشتر روی شغلم تمرکز کنم، یه شغل بهتر پیدا کنم یا توی شغلم عمیق‌تر بشم، یجوری یاد بگیرم که بگم کسی توی این سازمان مثل من بلد نیست.

کتاب: می‌خوام امسال بیشتر کتاب بخونم.

زبان: می‌خوام امسال بیشتر زبانمو تقویت کنم.

استراحت: می‌خوام امسال بیشتر برای خودم و آرامشم وقت بذارم.

نوشتن: می‌خوام امسال بیشتر این مهارت رو تقویت کنم.

شنونده: می‌خوام امسال بیشتر شنونده‌ی خوبی باشم، ادا درنیارم.

صمیمیت: امسال سعی می‌کنم صمیمت رو بیشتر توی همه‌ی جنبه‌های زندگیم ببرم.

سلامتی: خیلی کوتاهی کردم، می‌خوام امسال بیشتر حواسم باشه.

 

وقتی “هم‌خوانی” و “ارتباط” گم می‌شود

آدمی موجود عجیبی است، فکر می‌کند جداکردن بهترین چیزها و دنبال‌کردن‌شان می‌تواند از او بهترین بسازد. دنبال‌کردن بهترین عادت‌ها، بهترین شغل‌ها و آدم‌ها. مثل دوست‌داشتن از ته دل مایکل‌جکسون می‌ماند اما مدام پی شجریان را بگیری.
واژه‌ی تناقض به خوبی این مساله را نشان می‌دهد، این تناقض‌ها و کشمکش‌های درونی اگر حل نشوند انقدر باد می‌کند که راه نفس‌کشیدن را سخت‌تر می‌کند.
ربطی هم به سن‌وسال ندارد، انکارش چیزی را حل نمی‌کند، هر چقدر این آدمیزاد بزرگ شود این مسائل حل‌نشده و تناقض‌ها درونی‌اش هم با او بزرگ می‌شود و بدتر، جایی خودش را نشان می‌دهد که به آسانی نمی‌توان مهارش کرد.
مشکل زمانی خودش را نشان می‌دهد که می‌فهمیم یک تکه از پازل را این وسط گم کردیم: “ارتباط”
به گمان من هر آدم مانند یک مجموعه می‌ماند، مجموعه‌ای از رفتارها، عملکردها که هر چیزی که می‌خواهد وارد آن کند باید به اصطلاح، کاستومایز شده باشد، یعنی به درد آن مجموعه بخورد. با دیگر بخش‌ها به خوبی ارتباط برقرار کند.
همچون لباسی می‌ماند که می‌خواهیم تنِ زندگی‌مان کنیم، این لباس باید مناسب زندگی من باشد. حالا یا در آن دست می‌برم و می‌بُرم و می‌دوزم تا اندازه‌ی تنِ زندگیم شود یا از خیرش می‌گذرم. شاید این زندگی آن قدر رشد نکرده که این لباس اندازه‌ی تنش باشد یا شایدم انقدر بزرگ شده که چنین لباسی برازنده‌اش نباشد.
این “اندازه شدن لباس” یعنی بتواند درست با بخش‌های دیگر ارتباط برقرار کند.

این مجموعه، یک مجموعه بسته است. هر چیزی که در آن بیاوری در عمل داری یک چیزی را بیرون می‌اندازی. گفتم آدمیزاد موجود غریبی است، این حد از همه‌چیز خواهی‌اش، تباه می‌کند. به‌دست‌آوردن در ازای از دست‌دادن را دیر یاد می‌گیرد. می‌ماند وسطِ شوق‌ به‌دست‌آوردن و دردِ از دست‌دادن. تناقض یعنی همین. معمولا درد را بیشتر از شوق حس می‌کند. مثل داشتن تعصب روی افکار پوسیده، افکار کهنه که از قدیمی‌بودن هم گذشته. لااقل می‌دانیم یکسری افکار قدیمی چنان اعتبار داشتند که پایه‌ی افکار جدید شده باشند. زاینده‌ی افکار جدید بوده‌اند. اما افکار کهنه مثل تارعنکبوت بسته‌ای است که صرفا آدمیزاد را زندانی می‌کند. راه به جلو را نشان نمی‌دهد.

گمان می‌کنیم بهترین ماشین، ماشینی است که سپرس از بهترین ماشین، درهایش از بهترین ماشین باشد و در عمل چیزی که داریم ماشین نیست. چون “ارتباط” این وسط گم شده. همخوانی ندارد.
ما چیزی داریم که از یک گاری هم کمتر است.

ربط‌داشتن تکه‌های پازل زندگی است که از آن نقشی زیبا می‌سازد.

رابطه‌ی مسئولیت با آزادی + ویدیو

اکثرا در ذهن ما جا افتاده است که مسئولیت با آزادی رابطه‌ی چندان مستقیمی ندارد.

اگر به کتاب‌هاو دوره‌های مطرح در حوزه‌ی انتخاب و اهمال‌کاری سری بزنید، متوجه می‌شوید که هسته‌ی مرکزی این بحث‌ها “مسئولیت‌پذیری” است.

مثلا در دوره‌ی رویاتو دنبال کن هم به این بحث به عنوان پایه و اساس ادامه‌ی دوره حرف زده است، چیزی که من فهمیدم به زبان عامیانه می‌شود این:

انتخاب آگاهانه یعنی من هر کاری که “خودم” بخواهم می‌کنم

انتخاب آگاهانه نتیجه و میوه‌ی مسئولیت‌پذیری است

کسی که مسئولیت‌پذیر است یعنی توانایی پاسخ‌دادن دارد

به این دو کلمه توجه کنید:

response able و responsibility

پس بیاید یک تعریف را برای همیشه داشته باشیم:

آدم آزاد کسی است که “مسئولیت‌پذیر” است پس “انتخاب‌های آگاهانه”‌ی بیشتری هم دارد و “هرکاری” که “خودش بخواهد” می‌کند.

آدمی که آزاد نیست، جامعه و خانواده یا به طور کل دیگران برای او تصمیم می‌گیرند پس انتخاب‌هایش آگاهانه نیست، مال خودش نیست، مسئولیت نمی‌پذیرد و به او دیکته می‌کنند که چیکاری را باید انجام دهد.

منظورم  از “بخواهد” یعنی خودش تصمیم می‌گیرد که بین ریسک‌هایی که باید انجام دهد کدام را انتخاب کند، هر بار که ریسکی را انتخاب می‌کند یعنی مسئولیت آن را می‌پذیرد و پس آزادی بیشتری هم برای انتخاب گزینه‌های بعدی هم دارد. برای روشن‌شدن این موضوع، این ویدیو را در آپارات ببینید:

نگاه آدم‌های مختلف نسبت به زمان، زمان خطی است یا دایره‌ای؟

مردم در فرهنگ‌های مختلف، درک‌های مختلفی نسبت به زمان دارند. و این یعنی همه زمان را به یک شکل نمی‌بینند.

این تفاوت در درک زمان باعث یکسری اتفاقات توی عملکردها شده است.

اولین بار این بحث درک مختلف آدم‌ها نسبت به زمان را آقای ادوارد تی‌هال در کتاب The Silent Language مطرح کرد.

توی کتاب می‌آید و دوتا اسم روی این دو فرهنگ مختلف می‌گذارد:

۱.مونوکرونیک یا تک‌زمانی، Monochronic

۲.پلی‌کرونیک یا چند زمانی، Polychronic

فرهنگ مونوکرونیک می‌گوید ترجیح آدم‌ها این است که در یک زمان، یک کار را انجام دهند، روی یک کار متمرکز شوند در حالی در فرهنگ پلی‌کرونیک ترجیح افراد این است که در یک زمان، چندین کار را با هم انجام می‌دهند.

فرهنگ مونوکرونیک اعتقاد دارد زمان خطی است، آغاز و پایان دارد مثل تولد تا مرگ، مثل صبح تا شب؛ اما فرهنگ پلی‌کرونیک اعتقاد دارد زمان سیال است، یا بهتر بگوییم زمان دایره‌ای است، شروع و پایانی ندارد، مدام تکرار می‌شود و از بین نمی‌رود.

در فرهنگ مونوکرونیک چون زمان خطی است، هنگامی که شما وقت کسی را هدر دهید یعنی قتل انجام دادید. در حالی که فرهنگ پلی‌کرونیک می‌گه ای بابا داره تکرار می‌شه دیگه.

مثلا می‌توان این را در نگاه آدم‌ها نسبت به انتظار کشیدن دید!

مثلا شخصی را در نظر بگیرید که قرار است پروژه‌ای را در زمان خاص تحویل دهد، در فرهنگ مونوکرونیک وقتی از آن زمان تحویل پروژه بگذرد و پروژه تحویل داده نشود یا بعد از آن زمان تحویل داده شود یعنی کار انجام نشده، این معنی را می‌دهد که شخص به تعهدش عمل نکرده، ولی در فرهنگ پلی‌کرونیک حتی اگر بعد از فرجه و زمان مقرر کار انجام شود، یعنی بالاخره انجام شده.

در فرهنگ مونوکرونیک روی یک کار zoom می‌شوند و تا کار را به پایان نرسانند ول کن نیستند، در طول کار مدام چک می‌کنند که از صفر تا صد کار چقدر انجام شده است، بیشتر نتیجه محور هستند، می‌خواهند از کاری که انجام می‌دهند نتیجه را بگیرند. اما در فرهنگ پلی‌کرونیک بیشتر به رویدادها و اتفاقات میانی توجه دارند، اینکه در حین انجام کار حواسشان به روابط هست و هزار عامل دیگر. یعنی چند چیز با جنس‌های مختلف را با هم جلو می‌برند. خیلی تاکیدی روی نتیجه ندارند.

در فرهنگ مونوکرونیک یک زمانی را برای برنامه‌ریزی کنار می‌گذارند و برنامه را فورا جمع می‌کنند و مرحله‌ی اجرا را شروع می‌کنند اما فرهنگ پلی‌کرونیک از مدام برنامه ریختن لذت می‌برند. هر وقت که بتوانند آماده‌اند تا دوباره و دوباره برنامه بریزند. به عبارتی فرهنگ مونوکرونیک برنامه داشتن برایشان مهم است اما فرهنگ پلی‌کرونیک برنامه‌ریزی برایشان لذت دارد.

چیزی که دارد اتفاق می‌افتد این است که ما روز به روز به سمت داشتن فرهنگ پلی‌کرونیک تشویق می‌شویم و چیزی که این وسط در حال بی‌ارزش شدن است، توجه است.

تکنولوژی ما را تشویق به multitasking یا چندکارگی که بیشتر باب طبع فرهنگ پلی‌کرونیک است می‌کند. هوشمندی را بیشتر اختصاص به افرادی می‌دهیم که چند کار را همزمان انجام می‌دهند، اصلا به طور کل، تکنولوژی‌ها در فرهنگ‌های پلی‌کرونیک رشد بیشتری دارند.

این خرده باورها و تعریف‌های غلط روز به روز ارزش ریختن توجه پای یک کار مشخص را از بین می‌برد.

باید شروع کرد و این تعریف‌ها و این باورهای غلط که ته ذهن‌مان نشسته‌اند را اصلاح کرد.

هر کدام از دیدگاه‌ها نسبت به زمان نقاط مثبت و منفی خودشان را دارند قصدم از بحث‌کردن سر زمان‌ها این نیست که بگویم فرهنگ مونوکرونیک هیچ نقطه‌ی ضعفی ندارد، قصدم این بود که بگویم فرهنگ مونوکرونیک در بحث “توجه” تاثیر بسیار زیادی دارد که از آن غافلیم. قبلا هم گفتم که توجه مثل یک کالا یا منبعی است که خیلی هم درست نمی‌دانیم پای چه چیزی بریزیم.

برای همین هم پیش می‌آید که انبوهی از پروژه‌های باز داشته باشیم که هیچ‌کدام هم به سرانجام نرسیده باشند.

پ.ن۱: یکسری از کشورها مثل ژاپن یاد گرفته‌اند که در یکسری حوزه‌ها از پلی‌کرونیک و در یکسری حوزه‌ها از مونوکرونیک استفاده کنند. مثلا یکی از معایب فرهنگ‌های مونوکرونیک این است که ما را نسبت به خودمان بیگانه می‌کند و از تجربه‌ی وسیع‌تر باز نگه می‌دارد. مثلا در فرهنگ پلی‌کرونیک می‌آیند و مجتمع‌های تجاری و تولیدی و گروه‌های این وسط را باهم تلفیق می‌کنند و رشد می‌دهند. ولی همون طور که توی متن گفتم هدفم اشاره و زوم‌شدن روی زمان مونوکرونیک در بحث توجه بود.

پ.ن۲: بدترین اخلاق من رو توی زندگیم موقعی می‌تونین ببینین که منتظر کسی نشستم و دیر کرده! واکنشمم این بوده که پاشدم رفتم و خیلی از رابطه‌هام با دوستام سر همین نابود شد، بالاخره یا بداخلاقیم رو باید تحمل می‌کردن یا واکنشمو. برای دانشگاهمم همین وضع بوده، استادی که دیر کلاس شروع می‌کرد دیگه درسو نمی‌فهمیدم یا کلا ارزش براش قائل نمی‌شدم و هیچ وقت هم نتونستم به تعادل برسم. این برای موقعی بوده که حتی با این دو فرهنگ آشنا نبودم.

تجربه‌ی من در یادگیری زبان انگلیسی

آپدیت شده برای ۵ بهمن

بالاخره بعد از چندین پست که در کانال تلگرام در مورد یادگیری زبان و تجربیاتم نوشتم، تصمیم گرفتم یک پست نسبتا طولانی، را شروع کنم و رفته‌رفته در آن در مورد زبان بنویسم. برای همین این پست ناقص است و هر بار بعد از اضافه‌کردن موضوعی به آن آپدیت خواهد شد. کلمه‌ی «آپدیت» را هم می‌نویسم سر قسمتی که آپدیت می‌شود تا تکرار مطالب قبلی خواننده را اذیت نکند. ولی چندین توضیح قبل از آن بدهم:

۱.چیزهایی که اینجاست برپایه‌ی تجربیات و آموخته‌های نویسنده است و نویسنده همواره ممنون و مدیون کسانی است که به او آموخته‌اند.

۲.وسواس در یادگرفتن زبان، شما را عقب می‌اندازد! این اولین اصل بدیهی در یادگرفتن زبان است که اکثرا فراموش می‌کنند. بهترین کاری که می‌توانید بکنید این است که خودتان را غرق در کاری بکنید که با زبان انگلیسی گره خورده و یادش بگیرید! مثلا اوایل من زبان را بخاطر بهتر گوگل‌کردن یادگرفتم، با دیکشنری و اینور و اونور خودم را می‌کشتم تا یک عبارت را به انگلیسی سرچ کنم و به آن ویدیو یا صفحه‌ی دانلودی که می‌خواستم برسم! وسواس و ترس‌از قضاوت دیگران در این حوزه فلج‌تان می‌کند. اگر وسواس را کنار گذاشتید، شاید ادامه‌ی مطالب و راهکارهای اینجا به دردتان بخورد در غیراین صورت هر چقدر هم راهکار جلوی پای شما بگذراند تشنه‌ای خواهید بود که هیچوقت حاضر نیست حداقل برای رفع تشنگی‌اش، لیوان آب را در دست بگیرد.

۳.فکر می‌کنم مخاطب اصلی این نوشته کسانی هستند که به طور دیفالت از اهمیت یادگرفتن زبان آگاه‌اند. اکثرا یادگرفتیم که برای یادگیری زبان، به آموزشگاه‌ها برویم و ترم‌ها را یکی پس از دیگری بگذرانیم و به آخرین ترم که رسیدیم یعنی تمام! یعنی کلا زبان را یادگرفتیم. از همین طرز فکر است که دوره‌های چند ماهه یا چند روزه برای یادگیری زبان آن‌هم تضمینی(!) انقدر ارائه شده است. ولی واقعیت این است که یادگرفتن زبان، بیشتر از همه تلاش فکری می‌طلبد و تا وقتی عرق آن روی پیشانی ننشیند، آن‌طور که باید یاد نخواهیم گرفت.
بحث فضاهای تبلیغاتی هم کم به طرز فکرهای غلط در مورد یادگرفتن زبان، دامن نزده است. منتهی خبر خوشحال‌کننده این است که یادگرفتن زبان، از آن مهارت‌هایی است که می‌توان به صورت self study دنبال کرد. و من تلاش دارم تا در این پست بیشتر در مورد این حوزه صحبت کنم نه انتخاب‌کردن فلان کلاس یا آموزشگاه.

قدم اول:

بهترین کار بعد از کنار گذاشتن وسواس، خوب‌گوش‌دادن است. به رفتار کودک‌ها دقت کردید؟ تا یکی دوسال هیچ حرفی نمی‌زنند، تنها به خوبی گوش می‌دهند شاید صداهایی دربیاورند ولی حرف‌زدن را بعد از یک‌سال و نیم تا دوسال شروع می‌کنند. دلیل اصلی چنین رفتاری این است که در این مدت تماما تلاش می‌کنند تا خوب گوش کنند. برای یادگرفتن یک زبان هم باید همین کار را کرد. گوش‌ها را باید تقویت کرد و نسبت به صداها و کلمات حساس کرد تا یادگیری درست اتفاق بیافتد. این کاری است که غالبا در آموزشگاه‌های یادگیری زبان اتفاق نمی‌افتد. دلیل هم واضح است، مهارتی سخت و زمان‌بر است. ولی در بهترین آموزشگاه‌های یادگیری زبان در دنیا، مهارت اولی که یاد می‌دهند، خوب گوش‌دادن است. وقتی خوب گوش فرا می‌دهیم، دقیقا متوجه می‌شویم که مخرج کلمات از کجاست، طرز تلفظ صحیح یک کلمه چگونه است. حتی اگر قصد ما صحبت‌کردن هم نباشد، طرز تلفظ صحیح روند یادگیری یک کلمه را بسیار اثربخش‌تر و سریع‌تر می‌کند.

پس تا جایی که می‌توانید این ستون خوب گوش دادن و تلفظ صحیح کلمات را محکم‌تر کنید.

همیشه حواستان باشد که دورانداختن یک یادگیری غلط خیلی سخت‌تر از یادگیری از اول آن چیز است. اگر تلفظ لغتی را به اشتباه یاد بگیرید، فراموش کردنش آن‌قدرها هم ساده نیست و در هر بار مواجه‌شدن با آن کلمه مکث خواهید کرد تا تلفظ درست را جای تلفظ غلط بگذارید.

چند راهکار برای تقویت مهارت شنیداری:

 

۱.استفاده از کتاب American Accent

دوره‌های ویدیویی از این کتاب هم در فضای وب زیاد است که تلفظ صحیح و لهجه‌ی امریکن را آموزش می‌دهد. این کتاب در یادگیری تلفظ‌ها بسیار کمک‌کننده است.

۲.گوش‌دادن به پادکست‌های انگلیسی

دنیای پادکست‌ها آنقدر وسیع‌ شده است که اگر خودتان را از آن محروم کرده باشید، نعمت بزرگی را از دست دادید! بهترین کار این است که یک اپلیکیشن برای گوش‌دادن پادکست‌ها، روی دیوایس‌هایی که از آن استفاده می‌کنید، نصب کنید و عضو چندین کانال انگلیسی‌زبان شوید. مثلا می‌توانید نویسنده‌های مورد علاقه‌ی خود را دنبال کنید، یا کانال‌هایی که ماهیت‌های طنز و داستان دارند را دنبال کنید. نیازی به درک صد در صدی حرف‌ها و گفت‌وگوها نیست، مهم این است که گوش شما به چنین صداهایی عادت کند. برای من به شخصه همین گوش‌دادن‌ها خیلی کمک کننده بوده و هست. حتی وقت‌هایی که در خانه هستم، با اینکه ممکن است به صدا فعالانه گوش ندهم و مشغول کاری دیگر باشم ولی این گفتگوها را play می‌کنم و می‌گذارم که پخش شوند. عادت کنید تا در طول روز به اینگونه صداها و گفتگوها گوش دهید. یعنی بگذارید حتی در پس‌زمینه‌ی کارهای روزانه‌ی شما، این صداها باشد.

تاکید من بیشتر از گوش‌دادن به آهنگ‌های انگلیسی، روی پادکست یا کتاب‌های صوتی است. در آهنگ‌ها کلمات محدودند، به علاوه‌ی اینکه با یک صدای خاص اعمال می‌شوند ولی وقتی به یک پادکست یا یک کتاب صوتی گوش می‌دهید، به یک رشته کلمات گوش می‌دهید که بیشتر واقعیت دارند و بیشتر با آن‌ها در دنیای واقعی برخورد خواهید داشت.

(من از Podcast Addict استفاده می‌کنم)

آپدیت:

قدم دوم

لغت و کلمات

حفظ‌کردن یک لغت یک بحث است، کارکشیدن از لغت بحثی دیگر.

لغت‌های زبان را باید به روش طبیعی یاد بگیریم. یعنی چی؟ یعنی مفهوم کلمه را بفهمیم.

برای این‌کار:

۱.باید انگلیسی به انگلیسی پیش برویم

من فارسی صحبت می‌کنم، شما هم فارسی می‌دانید پس برای فهمیدن حرف‌های من نیازی به ترجمه نیست و مستقیما مفهوم را از حرف‌های من می‌گیرید. این اتفاق در زبان انگلیسی هم باید بیوفتد. مشکل اصلی کسانی که انگلیسی به فارسی پیش رفتند این است که در درک یک حرف انگلیسی باید ترجمه فارسی اتفاق بیافتد. این خودش هم تلاش ذهنی بیشتر می‌خواهد، هم شیرینی فهمیدن مستقیم یک زبان را می‌گیرد چون برای بسیاری از حرف‌ها و لغات معادل نداریم و فقط باید مفهوم را گرفت.

پس دنبال یک عامل سوم – روش‌های hook، موسیقی، شعر، آواز- برای حفظ لغت نرویم. تن به این روش‌های بازاری ندهیم. زبان را طبیعی یاد بگیریم.

راهکارهای بازاری در حوزه‌ی لغت چی می‌گویند؟

حفظ ۵۰۴، حفظ ۱۱۰۰، روش hook و…

Hook همان روش داستان سازی و تصویر سازی برای حفظ یک لغت است. چیزی که نمی‌دانیم این است که از Hook زمانی باید استفاده شود که به فرض در صدتا لغت، یکی یا دوتا از آن‌ها آنقدر سخت است که یادگرفتنش جزء محالات حساب می‌شود!

اما چیزی که شاهدش هستیم این است که تمامی لغت‌ها را با hook یاد می‌دهند.

وجود داشتن این عامل‌های سوم، در کوتاه مدت ممکن است مفید باشد اما در بلند مدت سرعت شما را کاهش می‌دهد. وقتی در حال خوندن یک کتاب یا حرف‌زدن و چت‌کردن با یک انگلیسی زبانید، مدام در حال بمباران شدن لغت هستید نمی‌توانید بایستید و فکر کنید که شعر چی بود لغته چی بود.

۲.لغت را جزئی از زندگی خودمان کنیم

به محض یادگرفتن یک کلمه، دنبال مصداق آن در اطراف یا زندگی خودمان باشیم.

چه بخوایم چه نخوایم، مغز ما بازیگوشی‌های خودش را دارد، ممکن است در طول روز چندین کلمه را بشنویم اما رد شویم حتی به یاد هم نیاوریم، دلیل اصلیش این است که آن کلمه برای زندگی ما نیست. تا وقتی مصداق پیدا نکنیم این قصه ادامه خواهد داشت.

مثلا واژه‌ی sharp به معنای تیز، به این فکر بیوفتید که آخرین بار که دست خودتان را با یک چیز sharp بریدید کی بود؟ یا دست‌تان با یک چیز تیز برخورد کرده کی بود؟

مغز ما چیزهایی که دوست دارد را نگه می‌دارد.

روشی که یادگرفتیم این است که لغت را می‌گیریم و تکرارش می‌کنیم:

Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن …

این روش اصلا روش خوبی نیست، به‌جای آن باید دنبال این باشیم که این واژه را در جاهای مختلف ببینیم. پس یعنی لازم است که واژه‌ها را در مثال یاد بگیریم، حالا بگردیم مصداق برایش پیدا کنیم، یا گوگل کنیم. گوگل منبع بسیار قوی و قدرتمند برای پیداکردن کاربردهای یک لغت است.

با کدام لغت‌ها شروع کنیم؟

من کاری با لغت‌های ۵۰۴ یا ۱۱۰۰ ندارم چون این کتاب‌ها هم جزء همان روش‌های بازاری‌حساب می‌شوند.

اگر بخواهیم از قانون ۲۰/۸۰ استفاده کنیم، با دانستن این هزار کلمه، ۸۰ درصد متون را می‌فهمیم:

دانلود مستقیم هزارکلمه‌ی پرکاربرد انگلیسی

اگر هم این هزارکلمه برایتان راحت است فایل ۳۰۰۰ کلمه‌ای زیر را شروع کنید:

دانلود ۳۰۰۰ لغت پرکاربرد انگلیسی (لانگمن)

(آقای معلم، محمدرضا شعبانعلی هم به این دو فایل اشاره کردند، با همان فایل اول هم تا حد مطلوبی متون را می‌توان درک کرد و مفهوم را گرفت.)

سایت memrise.com هم کمک می‌کند تا لغات رو یاد بگیرید و فایل ۳۰۰۰ لغات را هم در این لینک دارد.

گام دو و نیم!

مرور

یک مشکل دیگر هم وجود دارد و آن بحث مرور لغات است؛ بیایید یک نگاهی به نمودار فراموشی انسان بیندازیم:

اگر به این نمودار دقت کنیم، متوجه خواهیم شد که چند درصد از اطلاعات درست بعد از ۲۰ دقیقه فراموش می‌شوند!

به اعداد و ارقام برای یک ساعت بعد و یک روز بعد و شش روز بعد نگاه کنید!

برای اینکه از چنین فاجعه‌ای جلوگیری کنیم، نیاز به مرور داریم. وقتی حرف از مرور می‌زنیم، منظور این نیست که بنشینیم و مدام آن مطلب را بخوانیم. کافی است بر اساس زمان‌های نمودار، مرور صورت بگیرد.

یعنی برای هر مطلبی که می‌خوانیم، چه زبان یا هر چیز دیگر، کافی است مرورها اینگونه باشند:

۱.اولین مرور ۲۰ دقیقه بعد از گرفتن مطالب

۲.دومین مرور یک روز بعد

۳.سومین مرور یک هفته بعد

۴.چهارمین مرور یک فصل بعد (سه‌ماه)

از تئوری‌ها که بگذریم، انجام چنین کاری در عهده‌ی آدم‌های خسته‌ای مثل من نیست، چیکار کنیم؟

نرم‌افزار انکی

یک نرم‌افزاری وجود دارد به اسم نرم‌افزار Anki، این نرم‌افزار را می‌توان هر جایی نصب کرد و قابلیت sync دارد. یعنی یک اکانت بسازید و هر جایی که نرم‌افزار را استفاده می‌کنید مطابق آخرین تغییراتی که دادید، یادگیری را ادامه دهید.

قابلیت اصلی این نرم‌افزار، فلش‌کارت است. انکی، یک داکیومنت از فلش‌کارت‌های مختلف دارد که می‌توانید آن‌ها را دانلود و استفاده کنید.

این نرم‎‌افزار می‌تواند نمودارهای مختلفی بر اساس عملکرد شما بدهد:

نصب انکی:

۱.نرم‌افزار را متناسب با سیستم‌عامل خودتان (ویندوز، مک، لینوکس، و برای گوشی‌ها اندروید) از اینجا دانلود کنید

۲.بعد از نصب نرم‌افزار، از شما می‌خواهد زبان را انتخاب کنید، انگلیسی را انتخاب کنید.

۳.برای ساخت فلش‌کارت روی گزینه‌ی Add بزنید.

۴.در قسمت Front روی فلش‌کارت است، یعنی قسمت سوال؛ Back پشت فلش‌کارت است، یعنی قسمت جواب.

این فلش‌کارت‌ها قابلیت‌های زیادی دارند، مثلا می‌توان تصویر به آن‌ها اضافه کرد و یا صدا را با گزینه‌ی record audio، آیکن بالا سمت راست در مرحله‌ی ساختن فلش‌کارت، ضبط کرد.

نحوه‌ی synکردن انکی

اگر انکی را در چندجای مختلف نصب کردید، مثلا هم روی کامپیوتر هم روی گوشی تا راحت‌تر مرور کنید،  یا اینکه می‌خواهید اطلاعات اکانت شما، فلش‌کارت‌هایی که دارید و تاریخ مرور آن‌ها گم نشود، لازم است انکی را syn کنیم.

۱.در سایت انکی‌وب ثبت‌نام کنید (گزینه‌ی sign up)

۲.روی لینکی که به شما ایمیل شده کلیک کنید تا عضویت شما تایید شود.

۳.نام‌کاربری و رمزی که انتخاب کردید را در نرم‌افزار وارد کنید.

از این به بعد با زدن گزینه‌ی ۱، همگام‌سازی یا syn صورت می‌گیرد. یعنی شما با داشتن نام‌کاربری و رمز عبور، می‌توانید از دیوایس‌های مختلف به اکانت خود وصل شده و روند یادگیری و مرور را ادامه دهید.

Synکردن انکی در اندروید و جاهای دیگر نیز همین‌گونه است، گزینه‌ی syn را پیدا می‌کنید و نام‌کاربری و رمز را می‌دهید.

ادامه دارد…

کالایی به اسم توجه

این روزها اکثر افراد در تکاپواند تا خریدار توجه شما باشند. چه از بوتیکی که نحوه‌ی چیدن ویترینش را چک می‌کند، چه وبلاگ‌نویسی که نحوه‌ی نمایش نوشته‌هایش در وبلاگ را مرتب می‌کند.

چه کسی که در فضای مجازی خریدار توجه شماست حالا به هر طریقی.

واقع‌بین باشیم، چیزی که آن‌ها به نمایش می‌گذارند موضوع اصلی نیست، چیزی که اهمیت دارد این است که ما توجه‌مان را خرج چه چیزهایی می‌کنیم؟

می‌دانیم هرجا که توجهی خرج کنیم، در حال ساختن هویت خود، شخصیت خود هستیم.

به چه قیمت‌هایی این توجه را می‌فروشیم.

در این عصر که رسانه‌ها بیشتر در دسترس عموم است، توجه به عنوان یک کالاست، نوعی ارزش است که با آن داد و ستد می‌کنند.

بزرگترین اشتباه این است که بیشترین توجه را خرج چیزهایی کنیم که جذاب‌اند تا مفید.

جایی خرج کنیم که دوست داریم طرز فکر، مدل‌ذهنی ما به سمت آن‌ها برود.

امتحانش کنید، سه هفته روی کسی، نویسنده‌ای، خواننده‌ای که طرزفکرش را دوست دارید متمرکز شوید. هر روز وقتی برای آن فرد بگذارید. بعد برای افرادی که او دوستش دارد وقت بگذارید و کمی توجه خرج کنید. درخت توجه شما که ساخته شد، حالا وقت‌اش که شاخه‌ی خود را بسازید. فقط مراقب باشید که با توجه‌های بی‌جا، ریشه‌ی درخت‌تان را خشک نکنید، شاخه درخت را هر از چندگاهی هرس کنید، اگر آفت زد، به دنبال رفعش باشید نگذراید کار به جایی برسد که درخت را از ریشه قطع کرد.

با صرف توجه کسانی را بزرگ نکنیم که لیاقتش را ندارند؛ ممکن است همین‌ها الگویی باشند برای افراد خامی دیگر. آفتی باشند که آفت‌بودن را رشد دهند.

در آخر این آفت، درخت زندگی خودمان را درگیر می‌کند.

من، گوشی، نوموفوبیا

داشتم می‌خواندم که دیکشنری کمبریج واژه Nomophobia را به عنوان واژه‌ی برتر سال ۲۰۱۸ اعلام کرده. نوموفوبیا اشاره به استرس، احساس و ترس حاصل از عدم امکان استفاده از تلفن همراه به دلایلی مثل خراب‌‌شدن، گم‌کردن، آنتن‌ندادن و دیگر موارد اشاره دارد.

این ترس که یکهو گوشی شما خراب شود و دیگر نباشد لابد یک ترس وحشتناکی است منتهی من یک قرن پیش یک گوشی هوواوی داشتم که یکسال کار کرد و بعد از آن مدام در هنگ‌کردن بود.

یک زمانی پول خریدن گوشی بهتر را نداشتم و غرورمم اجازه نمی‌داد به خانواده بگویم؛ یک زمان هم پولش بود ولی حسش نبود. زندگی آن‌قدر به وفق مراد پیش می‌رفت که نبودن گوشی به چشم نیاید.

داشتن این گوشی هووای کم‌کم وابستگی من را به هر چی گوشی بود کم کرد، به طوری که اگر جایی می‌گفتند قرار است امروز بنشینی و فقط با گوشی کار کنی، جیغ می‌زدم و می‌رفتم توی اتاقم فکر می‌کردم چه جرمی کرده‌ام که تاوانش این بوده.

خدابیامرز (گوشیه) شبکه‌های اجتماعی را بالا میاورد. تازه زنگ هم می‌خورد منتهی همیشه خفه بود. دیگر کم‌کم دوستان و آشنایان فهمیدند که اگر با من کاری دارند یا باید با دود علامت بدهند یا قید کارشان را بزنند. اصلا این مدل گوشی خلق شده بود تا میزان صبر آدمی را بیازماید.

پدر و مادرم هم کم پیش می‌آمد نگرانم شوند و تماس بگیرند. یعنی غالبا تماسی از طرف آن‌ها دریافت نمی‌کردم فقط خودم زنگ می‌زدم که بخدا امروز خانه می‌آیم، ناهارم یا شامم را نخورید.

دو سه باری هم در یخچال جایش گذاشته بودم. صدایش درنیامده بود.

گذشت و این گوشی دار فانی را یکهو وداع گفت، ولی این یکهو دارفانی گفتنش چندان به چشم نیامد، اگر صفحه‌ای را هم چک می‌کردم با گوشی اعضای خانواده بود و آن هم یکی دوبار در هفته.

یک‌سالی می‌شد که با ۱۱۰۰ همان گوشت‌کوب زندگی می‌کردم هم او شاد بود هم من. اگر در مترو زنگ می‌خورد چنان صدایش بلند بود که هر لحظه امکان داشت راننده، ترمز اضطراری بگیرد؛ همین که من می‌توانستم با صدای آن کسی را که در مترو چرت می‌زد بیدار کنم یا راننده را بترسانم کافی بود و کیف می‌داد.

بعد از آن یکسال، کم‌کم وسوسه شدم که پای یک تبلت را به زندگی‌ام باز کنم، تبلت که آمد، اینستاگرام برایم پر رنگ‌تر شد، اگر دنبال‌کننده باشید احتمالا متوجه شدید که فعالیتم آن‌جا زیاد شده. غرق در لایک و اینور آنور بودیم که قضیه‌ی close friend در اینستاگرام باب شد. برایم بهترین جا بود تا شوخی‌های غیرقابل پخش و حرف‌ها و مسخره‌بازی‌ها را در آن‌جا به اشتراک بگذارم.

کافی بود یک نفر اسکرین شات بگیرد و به یکی دیگر نشان دهد، او هم می‌آمد ناله که به چه جرات من در close friendهای تو نیستم، من هم بادی به غبغب می‌انداختم و می‌گفتم آن قسمت vip است باید ثبت‌نام کنید، در حال حاضر متقاضی زیاد است و امکان حضور شما نیست.

امروز بعد از خواندن اینکه نوموفوبیا آمده، تازه فهمیدم من یک ماه یا شاید بیشتر هست که علائم آن‌را دارم. دلم برای سروکله‌زدن با کتاب‌ها که آن‌چنان شیرین و باتمرکزی نسبی حداقل می‌خواندم تنگ شد. اینکه فیدخوانم را مدام چک می‌کردم، به ایمیل‌ها می‌رسیدم، دغدغه‌ی نوشتن داشتم و… برای همه‌اش تنگ شد. نوموفوبیا شاید هنوز مرکز درمانی خاصی نداشته باشد، اما مشکل من هم حاد نیست. فقط این وسط یک غلط‌کردم به خودم بدهکارم و احتمالا شیوه‌ای جدید برای ترکش به کار بگیرم. مثلا اینکه از کوتاه‌نوشتن در اینجا نترسم.

مسئولیت با تقصیر یکی نیست، حلقه‌های گمشده‌ی این بحث

یک مدت مد شده بود و هر کس که سخنران تربیت می‌کرد انگار به او می‌گفت اولین سخنرانی‌ات را بچین روی این موضوع: ۱۰۰ درصد مسئولیت زندگی خودت را بر عهده بگیر. و بعد هم از فواید آن مثل فواید عرق‌نعناع بگو.

وقتی یک موضوع را افراد زیادی می‌گویند، انگار رنگِ اهمیت‌آن کم می‌شود. دیگر به گوش جالب نمی‌آید که پیام را هُل بدهد به مغز یا حتی مغز هم حالش را داشته باشد تا فضایی به آن اختصاص دهد. درست مثل بحث عزت‌نفس.

این‌بار نیامدم که بگویم من‌هم درحال تمرین سخنرانی‌ام. اما فکر می‌کنم این بحث مسئولیت چندین حلقه‌ی گم‌شده دارد که فهم‌آن‌ها کمک می‌کند تا بحث دوباره جان بگیرد.

ما می‌شنویم «مسئولیت صد در صد زندگی‌ات را بر عهده بگیر» اما ترجمه می‌کنیم «همه‌ی اتفاقات تقصیر توست.»

یعنی فکر می‌کنیم بحث مسئولیت با تقصیر یکی است.

یعنی تصورمان این است که اگر مسئولیتِ چیزی را برعهده بگیریم، تمامِ اتفاقات به حساب تقصیر ما نوشته خواهد شد.

مسئولیت یعنی تو قرار است با شرایط پیش‌آمده یا اتفاقات افتاده، زندگی کنی اما لزوما این اتفاقات و شرایط، تقصیر تو نیست. اما از آن‌جایی که قرار است با آن زندگی کنی، یا حلش کن، یا چاره‌ای برای کنار آمدن با آن بچین. چون هرچند کوچک، قرار است از این به بعد، روی رفتارها و اتفاقات بعد از این تاثیر گذار باشد.

در مقیاس بزرگ‌تر، اگر این اتفاقات و شرایط را یک فیلتر در نظر بگیریم، ما بعد از عبور از این فیلترها، بسته به تصمیم‌ها و رفتارهایی که داشتیم، حالا یا کوتاه‌مدت یا بلندمدت، قرار است با نتایج آن زندگی کنیم. چون قرار است با آن‌ها زندگی کنیم پس مسئولیت صد در صدش با ماست نه اینکه تقصیر ماست.

یعنی رفتارها و تصمیم‌های توست که از این به بعد، کمک می‌کند این بار سبک‌تر شود یا نه، سنگین‌تر شود.

مثلا اکثر افراد هم‌سن‌وسال من، کنکور را تجربه کردند. در مسیر زندگی‌ما غولی وجود دارد به اسم کنکور، اینکه وجود دارد تقصیر ما نیست، به مفید بودن و نبودنش هم کاری ندارم.

کنکور، فیلتری محسوب می‌شود که بعد از آن ممکن است من شبیه آدم قبلی نباشم. اینجا مسئولیت صد در صد رفتارها و تصمیماتم گردن خودم است چون من قرار است بعد از حل این مساله با نتایج آن زندگی کنم، نه معلم، نه وزیر، نه والدین. یا باری از دوشم برمی‌دارد یا می‌گذرد.

کنکور، یک مثال بزرگی بود؛ کارهای کوچک که رفته‌رفته اثرات بزرگی دارند را در نظر بگیرید، مثلا خوردن غذاهای چرب یا فست‌فود. اینکه فست‌فود در دسترس بود یا ارزان‌تر بود یا هر دلیل دیگری، باعث نمی‌شود که کسی دیگر به‌جا من، درد و مرض‌های بعد آن را تحمل کند، یا به عبارتی جای من زندگی کند. این منم که قرار است با نتایج آن زندگی کنم.

اینکه ترجیح من، شبکه‌های اجتماعی باشد تا کتاب، باعث نمی‌شود که فردا روزی موسس آن شبکه، بیاید جای من با تحلیل‌های سطحی زندگی کند.

وقتی بین مسئولیت و تقصیر، تفاوتی قائل نمی‌شویم، شروع می‌کنیم نقش قربانی را بازی کردن. یعنی مسئولیت حل‌کردن مسائل و مشکلات خودمان را به کسی دیگر می‌سپاریم. تحلیل‌های سطحی، افسردگی‌های حتی جزئی را می‌اندازیم گردن شبکه‌های اجتماعی، چاقی، مشکلات معده، کسلی را می‌اندازیم گردن کسی که پای فست‌وفود را در زندگی‌ ما باز کرد.

بازی کردن نقش قربانی را هم با روش‌های مختلفی انجام می‌دهیم، مثل توهین‌کردن به دیگران، سرزنش‌کردن دیگران.

تقریبا اکثر ما این احساس را داریم که بی‌عدالتی کشیدیم ، ستم دیدیم، پس حق داریم توجه برای خودمان بخریم، آن‌هم با بازی‌کردن نقش قربانی.

مدام خود را حق‌به‌جانب، برتری از لحاظ اخلاقی و … می‌پنداریم.

با این کار، بازیگر اصلی داستان که باید مشکلات را حل کند (یعنی خودمان) گم می‌شود. چون با بازی‌کردن نقش قربانی، همه توجه‌ها را به سمت بازیگری دیگر یا عاملی دیگر، رانده‌ایم و کسی متوجه این نیست.

هرچقدر مسئولیت‌پذیرتر باشیم، راحت‌تر مشکلات را حل خواهیم کرد، چرا که احساس مالکیت به مشکل خواهیم داشت و همین حس، به ما می‌قبولاند که حل‌کردنش پای توست.

یک پی‌نوشت مهم!

بحث دیگری هم هست که شاید چندان ربطی به این موضوع نداشته باشد ولی بی‌ربط هم نیست. محمدرضاشعبانعلی چندین وقت پیش، موضوعی را مطرح کرد با عنوان «اقدام یا پاسخ» و می‌گفت پاسخ، رفتاری است در پاسخ به یک رویدادی که تازه به وقوع پیوسته اما اقدام، رفتاری است که براساس تصمیم و اراده‌ی شخصی و تحلیل کلیه‌ی بسته‌های اطلاعاتی و نه یک رویداد مشخص انجام می‌دهیم. مثلا: تصمیم به کارآفرینی و نرفتن به دانشگاه، اگر پس از رد شدن در کنکور باشد، یک پاسخ است. اما اگر بدون شرکت در کنکور باشد، یک اقدام است.

تصور شخصی من این است که افراد اهل اقدام، مسئولیت‌پذیرتر اند.

اما در کل، افرادی که مسئولیت‌پذیرند، جذاب‌ترند! حتی در ابهام‌ها هم، قطعیتی دارند.