رابطه‌ی مسئولیت با آزادی + ویدیو

اکثرا در ذهن ما جا افتاده است که مسئولیت با آزادی رابطه‌ی چندان مستقیمی ندارد.

اگر به کتاب‌هاو دوره‌های مطرح در حوزه‌ی انتخاب و اهمال‌کاری سری بزنید، متوجه می‌شوید که هسته‌ی مرکزی این بحث‌ها “مسئولیت‌پذیری” است.

مثلا در دوره‌ی رویاتو دنبال کن هم به این بحث به عنوان پایه و اساس ادامه‌ی دوره حرف زده است، چیزی که من فهمیدم به زبان عامیانه می‌شود این:

انتخاب آگاهانه یعنی من هر کاری که “خودم” بخواهم می‌کنم

انتخاب آگاهانه نتیجه و میوه‌ی مسئولیت‌پذیری است

کسی که مسئولیت‌پذیر است یعنی توانایی پاسخ‌دادن دارد

به این دو کلمه توجه کنید:

response able و responsibility

پس بیاید یک تعریف را برای همیشه داشته باشیم:

آدم آزاد کسی است که “مسئولیت‌پذیر” است پس “انتخاب‌های آگاهانه”‌ی بیشتری هم دارد و “هرکاری” که “خودش بخواهد” می‌کند.

آدمی که آزاد نیست، جامعه و خانواده یا به طور کل دیگران برای او تصمیم می‌گیرند پس انتخاب‌هایش آگاهانه نیست، مال خودش نیست، مسئولیت نمی‌پذیرد و به او دیکته می‌کنند که چیکاری را باید انجام دهد.

منظورم  از “بخواهد” یعنی خودش تصمیم می‌گیرد که بین ریسک‌هایی که باید انجام دهد کدام را انتخاب کند، هر بار که ریسکی را انتخاب می‌کند یعنی مسئولیت آن را می‌پذیرد و پس آزادی بیشتری هم برای انتخاب گزینه‌های بعدی هم دارد. برای روشن‌شدن این موضوع، این ویدیو را در آپارات ببینید:

نگاه آدم‌های مختلف نسبت به زمان، زمان خطی است یا دایره‌ای؟

مردم در فرهنگ‌های مختلف، درک‌های مختلفی نسبت به زمان دارند. و این یعنی همه زمان را به یک شکل نمی‌بینند.

این تفاوت در درک زمان باعث یکسری اتفاقات توی عملکردها شده است.

اولین بار این بحث درک مختلف آدم‌ها نسبت به زمان را آقای ادوارد تی‌هال در کتاب The Silent Language مطرح کرد.

توی کتاب می‌آید و دوتا اسم روی این دو فرهنگ مختلف می‌گذارد:

۱.مونوکرونیک یا تک‌زمانی، Monochronic

۲.پلی‌کرونیک یا چند زمانی، Polychronic

فرهنگ مونوکرونیک می‌گوید ترجیح آدم‌ها این است که در یک زمان، یک کار را انجام دهند، روی یک کار متمرکز شوند در حالی در فرهنگ پلی‌کرونیک ترجیح افراد این است که در یک زمان، چندین کار را با هم انجام می‌دهند.

فرهنگ مونوکرونیک اعتقاد دارد زمان خطی است، آغاز و پایان دارد مثل تولد تا مرگ، مثل صبح تا شب؛ اما فرهنگ پلی‌کرونیک اعتقاد دارد زمان سیال است، یا بهتر بگوییم زمان دایره‌ای است، شروع و پایانی ندارد، مدام تکرار می‌شود و از بین نمی‌رود.

در فرهنگ مونوکرونیک چون زمان خطی است، هنگامی که شما وقت کسی را هدر دهید یعنی قتل انجام دادید. در حالی که فرهنگ پلی‌کرونیک می‌گه ای بابا داره تکرار می‌شه دیگه.

مثلا می‌توان این را در نگاه آدم‌ها نسبت به انتظار کشیدن دید!

مثلا شخصی را در نظر بگیرید که قرار است پروژه‌ای را در زمان خاص تحویل دهد، در فرهنگ مونوکرونیک وقتی از آن زمان تحویل پروژه بگذرد و پروژه تحویل داده نشود یا بعد از آن زمان تحویل داده شود یعنی کار انجام نشده، این معنی را می‌دهد که شخص به تعهدش عمل نکرده، ولی در فرهنگ پلی‌کرونیک حتی اگر بعد از فرجه و زمان مقرر کار انجام شود، یعنی بالاخره انجام شده.

در فرهنگ مونوکرونیک روی یک کار zoom می‌شوند و تا کار را به پایان نرسانند ول کن نیستند، در طول کار مدام چک می‌کنند که از صفر تا صد کار چقدر انجام شده است، بیشتر نتیجه محور هستند، می‌خواهند از کاری که انجام می‌دهند نتیجه را بگیرند. اما در فرهنگ پلی‌کرونیک بیشتر به رویدادها و اتفاقات میانی توجه دارند، اینکه در حین انجام کار حواسشان به روابط هست و هزار عامل دیگر. یعنی چند چیز با جنس‌های مختلف را با هم جلو می‌برند. خیلی تاکیدی روی نتیجه ندارند.

در فرهنگ مونوکرونیک یک زمانی را برای برنامه‌ریزی کنار می‌گذارند و برنامه را فورا جمع می‌کنند و مرحله‌ی اجرا را شروع می‌کنند اما فرهنگ پلی‌کرونیک از مدام برنامه ریختن لذت می‌برند. هر وقت که بتوانند آماده‌اند تا دوباره و دوباره برنامه بریزند. به عبارتی فرهنگ مونوکرونیک برنامه داشتن برایشان مهم است اما فرهنگ پلی‌کرونیک برنامه‌ریزی برایشان لذت دارد.

چیزی که دارد اتفاق می‌افتد این است که ما روز به روز به سمت داشتن فرهنگ پلی‌کرونیک تشویق می‌شویم و چیزی که این وسط در حال بی‌ارزش شدن است، توجه است.

تکنولوژی ما را تشویق به multitasking یا چندکارگی که بیشتر باب طبع فرهنگ پلی‌کرونیک است می‌کند. هوشمندی را بیشتر اختصاص به افرادی می‌دهیم که چند کار را همزمان انجام می‌دهند، اصلا به طور کل، تکنولوژی‌ها در فرهنگ‌های پلی‌کرونیک رشد بیشتری دارند.

این خرده باورها و تعریف‌های غلط روز به روز ارزش ریختن توجه پای یک کار مشخص را از بین می‌برد.

باید شروع کرد و این تعریف‌ها و این باورهای غلط که ته ذهن‌مان نشسته‌اند را اصلاح کرد.

هر کدام از دیدگاه‌ها نسبت به زمان نقاط مثبت و منفی خودشان را دارند قصدم از بحث‌کردن سر زمان‌ها این نیست که بگویم فرهنگ مونوکرونیک هیچ نقطه‌ی ضعفی ندارد، قصدم این بود که بگویم فرهنگ مونوکرونیک در بحث “توجه” تاثیر بسیار زیادی دارد که از آن غافلیم. قبلا هم گفتم که توجه مثل یک کالا یا منبعی است که خیلی هم درست نمی‌دانیم پای چه چیزی بریزیم.

برای همین هم پیش می‌آید که انبوهی از پروژه‌های باز داشته باشیم که هیچ‌کدام هم به سرانجام نرسیده باشند.

پ.ن۱: یکسری از کشورها مثل ژاپن یاد گرفته‌اند که در یکسری حوزه‌ها از پلی‌کرونیک و در یکسری حوزه‌ها از مونوکرونیک استفاده کنند. مثلا یکی از معایب فرهنگ‌های مونوکرونیک این است که ما را نسبت به خودمان بیگانه می‌کند و از تجربه‌ی وسیع‌تر باز نگه می‌دارد. مثلا در فرهنگ پلی‌کرونیک می‌آیند و مجتمع‌های تجاری و تولیدی و گروه‌های این وسط را باهم تلفیق می‌کنند و رشد می‌دهند. ولی همون طور که توی متن گفتم هدفم اشاره و زوم‌شدن روی زمان مونوکرونیک در بحث توجه بود.

پ.ن۲: بدترین اخلاق من رو توی زندگیم موقعی می‌تونین ببینین که منتظر کسی نشستم و دیر کرده! واکنشمم این بوده که پاشدم رفتم و خیلی از رابطه‌هام با دوستام سر همین نابود شد، بالاخره یا بداخلاقیم رو باید تحمل می‌کردن یا واکنشمو. برای دانشگاهمم همین وضع بوده، استادی که دیر کلاس شروع می‌کرد دیگه درسو نمی‌فهمیدم یا کلا ارزش براش قائل نمی‌شدم و هیچ وقت هم نتونستم به تعادل برسم. این برای موقعی بوده که حتی با این دو فرهنگ آشنا نبودم.

تجربه‌ی من در یادگیری زبان انگلیسی

آپدیت شده برای ۵ بهمن

بالاخره بعد از چندین پست که در کانال تلگرام در مورد یادگیری زبان و تجربیاتم نوشتم، تصمیم گرفتم یک پست نسبتا طولانی، را شروع کنم و رفته‌رفته در آن در مورد زبان بنویسم. برای همین این پست ناقص است و هر بار بعد از اضافه‌کردن موضوعی به آن آپدیت خواهد شد. کلمه‌ی «آپدیت» را هم می‌نویسم سر قسمتی که آپدیت می‌شود تا تکرار مطالب قبلی خواننده را اذیت نکند. ولی چندین توضیح قبل از آن بدهم:

۱.چیزهایی که اینجاست برپایه‌ی تجربیات و آموخته‌های نویسنده است و نویسنده همواره ممنون و مدیون کسانی است که به او آموخته‌اند.

۲.وسواس در یادگرفتن زبان، شما را عقب می‌اندازد! این اولین اصل بدیهی در یادگرفتن زبان است که اکثرا فراموش می‌کنند. بهترین کاری که می‌توانید بکنید این است که خودتان را غرق در کاری بکنید که با زبان انگلیسی گره خورده و یادش بگیرید! مثلا اوایل من زبان را بخاطر بهتر گوگل‌کردن یادگرفتم، با دیکشنری و اینور و اونور خودم را می‌کشتم تا یک عبارت را به انگلیسی سرچ کنم و به آن ویدیو یا صفحه‌ی دانلودی که می‌خواستم برسم! وسواس و ترس‌از قضاوت دیگران در این حوزه فلج‌تان می‌کند. اگر وسواس را کنار گذاشتید، شاید ادامه‌ی مطالب و راهکارهای اینجا به دردتان بخورد در غیراین صورت هر چقدر هم راهکار جلوی پای شما بگذراند تشنه‌ای خواهید بود که هیچوقت حاضر نیست حداقل برای رفع تشنگی‌اش، لیوان آب را در دست بگیرد.

۳.فکر می‌کنم مخاطب اصلی این نوشته کسانی هستند که به طور دیفالت از اهمیت یادگرفتن زبان آگاه‌اند. اکثرا یادگرفتیم که برای یادگیری زبان، به آموزشگاه‌ها برویم و ترم‌ها را یکی پس از دیگری بگذرانیم و به آخرین ترم که رسیدیم یعنی تمام! یعنی کلا زبان را یادگرفتیم. از همین طرز فکر است که دوره‌های چند ماهه یا چند روزه برای یادگیری زبان آن‌هم تضمینی(!) انقدر ارائه شده است. ولی واقعیت این است که یادگرفتن زبان، بیشتر از همه تلاش فکری می‌طلبد و تا وقتی عرق آن روی پیشانی ننشیند، آن‌طور که باید یاد نخواهیم گرفت.
بحث فضاهای تبلیغاتی هم کم به طرز فکرهای غلط در مورد یادگرفتن زبان، دامن نزده است. منتهی خبر خوشحال‌کننده این است که یادگرفتن زبان، از آن مهارت‌هایی است که می‌توان به صورت self study دنبال کرد. و من تلاش دارم تا در این پست بیشتر در مورد این حوزه صحبت کنم نه انتخاب‌کردن فلان کلاس یا آموزشگاه.

قدم اول:

بهترین کار بعد از کنار گذاشتن وسواس، خوب‌گوش‌دادن است. به رفتار کودک‌ها دقت کردید؟ تا یکی دوسال هیچ حرفی نمی‌زنند، تنها به خوبی گوش می‌دهند شاید صداهایی دربیاورند ولی حرف‌زدن را بعد از یک‌سال و نیم تا دوسال شروع می‌کنند. دلیل اصلی چنین رفتاری این است که در این مدت تماما تلاش می‌کنند تا خوب گوش کنند. برای یادگرفتن یک زبان هم باید همین کار را کرد. گوش‌ها را باید تقویت کرد و نسبت به صداها و کلمات حساس کرد تا یادگیری درست اتفاق بیافتد. این کاری است که غالبا در آموزشگاه‌های یادگیری زبان اتفاق نمی‌افتد. دلیل هم واضح است، مهارتی سخت و زمان‌بر است. ولی در بهترین آموزشگاه‌های یادگیری زبان در دنیا، مهارت اولی که یاد می‌دهند، خوب گوش‌دادن است. وقتی خوب گوش فرا می‌دهیم، دقیقا متوجه می‌شویم که مخرج کلمات از کجاست، طرز تلفظ صحیح یک کلمه چگونه است. حتی اگر قصد ما صحبت‌کردن هم نباشد، طرز تلفظ صحیح روند یادگیری یک کلمه را بسیار اثربخش‌تر و سریع‌تر می‌کند.

پس تا جایی که می‌توانید این ستون خوب گوش دادن و تلفظ صحیح کلمات را محکم‌تر کنید.

همیشه حواستان باشد که دورانداختن یک یادگیری غلط خیلی سخت‌تر از یادگیری از اول آن چیز است. اگر تلفظ لغتی را به اشتباه یاد بگیرید، فراموش کردنش آن‌قدرها هم ساده نیست و در هر بار مواجه‌شدن با آن کلمه مکث خواهید کرد تا تلفظ درست را جای تلفظ غلط بگذارید.

چند راهکار برای تقویت مهارت شنیداری:

 

۱.استفاده از کتاب American Accent

دوره‌های ویدیویی از این کتاب هم در فضای وب زیاد است که تلفظ صحیح و لهجه‌ی امریکن را آموزش می‌دهد. این کتاب در یادگیری تلفظ‌ها بسیار کمک‌کننده است.

۲.گوش‌دادن به پادکست‌های انگلیسی

دنیای پادکست‌ها آنقدر وسیع‌ شده است که اگر خودتان را از آن محروم کرده باشید، نعمت بزرگی را از دست دادید! بهترین کار این است که یک اپلیکیشن برای گوش‌دادن پادکست‌ها، روی دیوایس‌هایی که از آن استفاده می‌کنید، نصب کنید و عضو چندین کانال انگلیسی‌زبان شوید. مثلا می‌توانید نویسنده‌های مورد علاقه‌ی خود را دنبال کنید، یا کانال‌هایی که ماهیت‌های طنز و داستان دارند را دنبال کنید. نیازی به درک صد در صدی حرف‌ها و گفت‌وگوها نیست، مهم این است که گوش شما به چنین صداهایی عادت کند. برای من به شخصه همین گوش‌دادن‌ها خیلی کمک کننده بوده و هست. حتی وقت‌هایی که در خانه هستم، با اینکه ممکن است به صدا فعالانه گوش ندهم و مشغول کاری دیگر باشم ولی این گفتگوها را play می‌کنم و می‌گذارم که پخش شوند. عادت کنید تا در طول روز به اینگونه صداها و گفتگوها گوش دهید. یعنی بگذارید حتی در پس‌زمینه‌ی کارهای روزانه‌ی شما، این صداها باشد.

تاکید من بیشتر از گوش‌دادن به آهنگ‌های انگلیسی، روی پادکست یا کتاب‌های صوتی است. در آهنگ‌ها کلمات محدودند، به علاوه‌ی اینکه با یک صدای خاص اعمال می‌شوند ولی وقتی به یک پادکست یا یک کتاب صوتی گوش می‌دهید، به یک رشته کلمات گوش می‌دهید که بیشتر واقعیت دارند و بیشتر با آن‌ها در دنیای واقعی برخورد خواهید داشت.

(من از Podcast Addict استفاده می‌کنم)

آپدیت:

قدم دوم

لغت و کلمات

حفظ‌کردن یک لغت یک بحث است، کارکشیدن از لغت بحثی دیگر.

لغت‌های زبان را باید به روش طبیعی یاد بگیریم. یعنی چی؟ یعنی مفهوم کلمه را بفهمیم.

برای این‌کار:

۱.باید انگلیسی به انگلیسی پیش برویم

من فارسی صحبت می‌کنم، شما هم فارسی می‌دانید پس برای فهمیدن حرف‌های من نیازی به ترجمه نیست و مستقیما مفهوم را از حرف‌های من می‌گیرید. این اتفاق در زبان انگلیسی هم باید بیوفتد. مشکل اصلی کسانی که انگلیسی به فارسی پیش رفتند این است که در درک یک حرف انگلیسی باید ترجمه فارسی اتفاق بیافتد. این خودش هم تلاش ذهنی بیشتر می‌خواهد، هم شیرینی فهمیدن مستقیم یک زبان را می‌گیرد چون برای بسیاری از حرف‌ها و لغات معادل نداریم و فقط باید مفهوم را گرفت.

پس دنبال یک عامل سوم – روش‌های hook، موسیقی، شعر، آواز- برای حفظ لغت نرویم. تن به این روش‌های بازاری ندهیم. زبان را طبیعی یاد بگیریم.

راهکارهای بازاری در حوزه‌ی لغت چی می‌گویند؟

حفظ ۵۰۴، حفظ ۱۱۰۰، روش hook و…

Hook همان روش داستان سازی و تصویر سازی برای حفظ یک لغت است. چیزی که نمی‌دانیم این است که از Hook زمانی باید استفاده شود که به فرض در صدتا لغت، یکی یا دوتا از آن‌ها آنقدر سخت است که یادگرفتنش جزء محالات حساب می‌شود!

اما چیزی که شاهدش هستیم این است که تمامی لغت‌ها را با hook یاد می‌دهند.

وجود داشتن این عامل‌های سوم، در کوتاه مدت ممکن است مفید باشد اما در بلند مدت سرعت شما را کاهش می‌دهد. وقتی در حال خوندن یک کتاب یا حرف‌زدن و چت‌کردن با یک انگلیسی زبانید، مدام در حال بمباران شدن لغت هستید نمی‌توانید بایستید و فکر کنید که شعر چی بود لغته چی بود.

۲.لغت را جزئی از زندگی خودمان کنیم

به محض یادگرفتن یک کلمه، دنبال مصداق آن در اطراف یا زندگی خودمان باشیم.

چه بخوایم چه نخوایم، مغز ما بازیگوشی‌های خودش را دارد، ممکن است در طول روز چندین کلمه را بشنویم اما رد شویم حتی به یاد هم نیاوریم، دلیل اصلیش این است که آن کلمه برای زندگی ما نیست. تا وقتی مصداق پیدا نکنیم این قصه ادامه خواهد داشت.

مثلا واژه‌ی sharp به معنای تیز، به این فکر بیوفتید که آخرین بار که دست خودتان را با یک چیز sharp بریدید کی بود؟ یا دست‌تان با یک چیز تیز برخورد کرده کی بود؟

مغز ما چیزهایی که دوست دارد را نگه می‌دارد.

روشی که یادگرفتیم این است که لغت را می‌گیریم و تکرارش می‌کنیم:

Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن …

این روش اصلا روش خوبی نیست، به‌جای آن باید دنبال این باشیم که این واژه را در جاهای مختلف ببینیم. پس یعنی لازم است که واژه‌ها را در مثال یاد بگیریم، حالا بگردیم مصداق برایش پیدا کنیم، یا گوگل کنیم. گوگل منبع بسیار قوی و قدرتمند برای پیداکردن کاربردهای یک لغت است.

با کدام لغت‌ها شروع کنیم؟

من کاری با لغت‌های ۵۰۴ یا ۱۱۰۰ ندارم چون این کتاب‌ها هم جزء همان روش‌های بازاری‌حساب می‌شوند.

اگر بخواهیم از قانون ۲۰/۸۰ استفاده کنیم، با دانستن این هزار کلمه، ۸۰ درصد متون را می‌فهمیم:

دانلود مستقیم هزارکلمه‌ی پرکاربرد انگلیسی

اگر هم این هزارکلمه برایتان راحت است فایل ۳۰۰۰ کلمه‌ای زیر را شروع کنید:

دانلود ۳۰۰۰ لغت پرکاربرد انگلیسی (لانگمن)

(آقای معلم، محمدرضا شعبانعلی هم به این دو فایل اشاره کردند، با همان فایل اول هم تا حد مطلوبی متون را می‌توان درک کرد و مفهوم را گرفت.)

سایت memrise.com هم کمک می‌کند تا لغات رو یاد بگیرید و فایل ۳۰۰۰ لغات را هم در این لینک دارد.

گام دو و نیم!

مرور

یک مشکل دیگر هم وجود دارد و آن بحث مرور لغات است؛ بیایید یک نگاهی به نمودار فراموشی انسان بیندازیم:

اگر به این نمودار دقت کنیم، متوجه خواهیم شد که چند درصد از اطلاعات درست بعد از ۲۰ دقیقه فراموش می‌شوند!

به اعداد و ارقام برای یک ساعت بعد و یک روز بعد و شش روز بعد نگاه کنید!

برای اینکه از چنین فاجعه‌ای جلوگیری کنیم، نیاز به مرور داریم. وقتی حرف از مرور می‌زنیم، منظور این نیست که بنشینیم و مدام آن مطلب را بخوانیم. کافی است بر اساس زمان‌های نمودار، مرور صورت بگیرد.

یعنی برای هر مطلبی که می‌خوانیم، چه زبان یا هر چیز دیگر، کافی است مرورها اینگونه باشند:

۱.اولین مرور ۲۰ دقیقه بعد از گرفتن مطالب

۲.دومین مرور یک روز بعد

۳.سومین مرور یک هفته بعد

۴.چهارمین مرور یک فصل بعد (سه‌ماه)

از تئوری‌ها که بگذریم، انجام چنین کاری در عهده‌ی آدم‌های خسته‌ای مثل من نیست، چیکار کنیم؟

نرم‌افزار انکی

یک نرم‌افزاری وجود دارد به اسم نرم‌افزار Anki، این نرم‌افزار را می‌توان هر جایی نصب کرد و قابلیت sync دارد. یعنی یک اکانت بسازید و هر جایی که نرم‌افزار را استفاده می‌کنید مطابق آخرین تغییراتی که دادید، یادگیری را ادامه دهید.

قابلیت اصلی این نرم‌افزار، فلش‌کارت است. انکی، یک داکیومنت از فلش‌کارت‌های مختلف دارد که می‌توانید آن‌ها را دانلود و استفاده کنید.

این نرم‎‌افزار می‌تواند نمودارهای مختلفی بر اساس عملکرد شما بدهد:

نصب انکی:

۱.نرم‌افزار را متناسب با سیستم‌عامل خودتان (ویندوز، مک، لینوکس، و برای گوشی‌ها اندروید) از اینجا دانلود کنید

۲.بعد از نصب نرم‌افزار، از شما می‌خواهد زبان را انتخاب کنید، انگلیسی را انتخاب کنید.

۳.برای ساخت فلش‌کارت روی گزینه‌ی Add بزنید.

۴.در قسمت Front روی فلش‌کارت است، یعنی قسمت سوال؛ Back پشت فلش‌کارت است، یعنی قسمت جواب.

این فلش‌کارت‌ها قابلیت‌های زیادی دارند، مثلا می‌توان تصویر به آن‌ها اضافه کرد و یا صدا را با گزینه‌ی record audio، آیکن بالا سمت راست در مرحله‌ی ساختن فلش‌کارت، ضبط کرد.

نحوه‌ی synکردن انکی

اگر انکی را در چندجای مختلف نصب کردید، مثلا هم روی کامپیوتر هم روی گوشی تا راحت‌تر مرور کنید،  یا اینکه می‌خواهید اطلاعات اکانت شما، فلش‌کارت‌هایی که دارید و تاریخ مرور آن‌ها گم نشود، لازم است انکی را syn کنیم.

۱.در سایت انکی‌وب ثبت‌نام کنید (گزینه‌ی sign up)

۲.روی لینکی که به شما ایمیل شده کلیک کنید تا عضویت شما تایید شود.

۳.نام‌کاربری و رمزی که انتخاب کردید را در نرم‌افزار وارد کنید.

از این به بعد با زدن گزینه‌ی ۱، همگام‌سازی یا syn صورت می‌گیرد. یعنی شما با داشتن نام‌کاربری و رمز عبور، می‌توانید از دیوایس‌های مختلف به اکانت خود وصل شده و روند یادگیری و مرور را ادامه دهید.

Synکردن انکی در اندروید و جاهای دیگر نیز همین‌گونه است، گزینه‌ی syn را پیدا می‌کنید و نام‌کاربری و رمز را می‌دهید.

ادامه دارد…

کالایی به اسم توجه

این روزها اکثر افراد در تکاپواند تا خریدار توجه شما باشند. چه از بوتیکی که نحوه‌ی چیدن ویترینش را چک می‌کند، چه وبلاگ‌نویسی که نحوه‌ی نمایش نوشته‌هایش در وبلاگ را مرتب می‌کند.

چه کسی که در فضای مجازی خریدار توجه شماست حالا به هر طریقی.

واقع‌بین باشیم، چیزی که آن‌ها به نمایش می‌گذارند موضوع اصلی نیست، چیزی که اهمیت دارد این است که ما توجه‌مان را خرج چه چیزهایی می‌کنیم؟

می‌دانیم هرجا که توجهی خرج کنیم، در حال ساختن هویت خود، شخصیت خود هستیم.

به چه قیمت‌هایی این توجه را می‌فروشیم.

در این عصر که رسانه‌ها بیشتر در دسترس عموم است، توجه به عنوان یک کالاست، نوعی ارزش است که با آن داد و ستد می‌کنند.

بزرگترین اشتباه این است که بیشترین توجه را خرج چیزهایی کنیم که جذاب‌اند تا مفید.

جایی خرج کنیم که دوست داریم طرز فکر، مدل‌ذهنی ما به سمت آن‌ها برود.

امتحانش کنید، سه هفته روی کسی، نویسنده‌ای، خواننده‌ای که طرزفکرش را دوست دارید متمرکز شوید. هر روز وقتی برای آن فرد بگذارید. بعد برای افرادی که او دوستش دارد وقت بگذارید و کمی توجه خرج کنید. درخت توجه شما که ساخته شد، حالا وقت‌اش که شاخه‌ی خود را بسازید. فقط مراقب باشید که با توجه‌های بی‌جا، ریشه‌ی درخت‌تان را خشک نکنید، شاخه درخت را هر از چندگاهی هرس کنید، اگر آفت زد، به دنبال رفعش باشید نگذراید کار به جایی برسد که درخت را از ریشه قطع کرد.

با صرف توجه کسانی را بزرگ نکنیم که لیاقتش را ندارند؛ ممکن است همین‌ها الگویی باشند برای افراد خامی دیگر. آفتی باشند که آفت‌بودن را رشد دهند.

در آخر این آفت، درخت زندگی خودمان را درگیر می‌کند.

من، گوشی، نوموفوبیا

داشتم می‌خواندم که دیکشنری کمبریج واژه Nomophobia را به عنوان واژه‌ی برتر سال ۲۰۱۸ اعلام کرده. نوموفوبیا اشاره به استرس، احساس و ترس حاصل از عدم امکان استفاده از تلفن همراه به دلایلی مثل خراب‌‌شدن، گم‌کردن، آنتن‌ندادن و دیگر موارد اشاره دارد.

این ترس که یکهو گوشی شما خراب شود و دیگر نباشد لابد یک ترس وحشتناکی است منتهی من یک قرن پیش یک گوشی هوواوی داشتم که یکسال کار کرد و بعد از آن مدام در هنگ‌کردن بود.

یک زمانی پول خریدن گوشی بهتر را نداشتم و غرورمم اجازه نمی‌داد به خانواده بگویم؛ یک زمان هم پولش بود ولی حسش نبود. زندگی آن‌قدر به وفق مراد پیش می‌رفت که نبودن گوشی به چشم نیاید.

داشتن این گوشی هووای کم‌کم وابستگی من را به هر چی گوشی بود کم کرد، به طوری که اگر جایی می‌گفتند قرار است امروز بنشینی و فقط با گوشی کار کنی، جیغ می‌زدم و می‌رفتم توی اتاقم فکر می‌کردم چه جرمی کرده‌ام که تاوانش این بوده.

خدابیامرز (گوشیه) شبکه‌های اجتماعی را بالا میاورد. تازه زنگ هم می‌خورد منتهی همیشه خفه بود. دیگر کم‌کم دوستان و آشنایان فهمیدند که اگر با من کاری دارند یا باید با دود علامت بدهند یا قید کارشان را بزنند. اصلا این مدل گوشی خلق شده بود تا میزان صبر آدمی را بیازماید.

پدر و مادرم هم کم پیش می‌آمد نگرانم شوند و تماس بگیرند. یعنی غالبا تماسی از طرف آن‌ها دریافت نمی‌کردم فقط خودم زنگ می‌زدم که بخدا امروز خانه می‌آیم، ناهارم یا شامم را نخورید.

دو سه باری هم در یخچال جایش گذاشته بودم. صدایش درنیامده بود.

گذشت و این گوشی دار فانی را یکهو وداع گفت، ولی این یکهو دارفانی گفتنش چندان به چشم نیامد، اگر صفحه‌ای را هم چک می‌کردم با گوشی اعضای خانواده بود و آن هم یکی دوبار در هفته.

یک‌سالی می‌شد که با ۱۱۰۰ همان گوشت‌کوب زندگی می‌کردم هم او شاد بود هم من. اگر در مترو زنگ می‌خورد چنان صدایش بلند بود که هر لحظه امکان داشت راننده، ترمز اضطراری بگیرد؛ همین که من می‌توانستم با صدای آن کسی را که در مترو چرت می‌زد بیدار کنم یا راننده را بترسانم کافی بود و کیف می‌داد.

بعد از آن یکسال، کم‌کم وسوسه شدم که پای یک تبلت را به زندگی‌ام باز کنم، تبلت که آمد، اینستاگرام برایم پر رنگ‌تر شد، اگر دنبال‌کننده باشید احتمالا متوجه شدید که فعالیتم آن‌جا زیاد شده. غرق در لایک و اینور آنور بودیم که قضیه‌ی close friend در اینستاگرام باب شد. برایم بهترین جا بود تا شوخی‌های غیرقابل پخش و حرف‌ها و مسخره‌بازی‌ها را در آن‌جا به اشتراک بگذارم.

کافی بود یک نفر اسکرین شات بگیرد و به یکی دیگر نشان دهد، او هم می‌آمد ناله که به چه جرات من در close friendهای تو نیستم، من هم بادی به غبغب می‌انداختم و می‌گفتم آن قسمت vip است باید ثبت‌نام کنید، در حال حاضر متقاضی زیاد است و امکان حضور شما نیست.

امروز بعد از خواندن اینکه نوموفوبیا آمده، تازه فهمیدم من یک ماه یا شاید بیشتر هست که علائم آن‌را دارم. دلم برای سروکله‌زدن با کتاب‌ها که آن‌چنان شیرین و باتمرکزی نسبی حداقل می‌خواندم تنگ شد. اینکه فیدخوانم را مدام چک می‌کردم، به ایمیل‌ها می‌رسیدم، دغدغه‌ی نوشتن داشتم و… برای همه‌اش تنگ شد. نوموفوبیا شاید هنوز مرکز درمانی خاصی نداشته باشد، اما مشکل من هم حاد نیست. فقط این وسط یک غلط‌کردم به خودم بدهکارم و احتمالا شیوه‌ای جدید برای ترکش به کار بگیرم. مثلا اینکه از کوتاه‌نوشتن در اینجا نترسم.

رویاتو دنبال کن، چجوری علاقمو پیدا کنم و تنبلی رو بذارم کنار

مسئولیت با تقصیر یکی نیست، حلقه‌های گمشده‌ی این بحث

یک مدت مد شده بود و هر کس که سخنران تربیت می‌کرد انگار به او می‌گفت اولین سخنرانی‌ات را بچین روی این موضوع: ۱۰۰ درصد مسئولیت زندگی خودت را بر عهده بگیر. و بعد هم از فواید آن مثل فواید عرق‌نعناع بگو.

وقتی یک موضوع را افراد زیادی می‌گویند، انگار رنگِ اهمیت‌آن کم می‌شود. دیگر به گوش جالب نمی‌آید که پیام را هُل بدهد به مغز یا حتی مغز هم حالش را داشته باشد تا فضایی به آن اختصاص دهد. درست مثل بحث عزت‌نفس.

این‌بار نیامدم که بگویم من‌هم درحال تمرین سخنرانی‌ام. اما فکر می‌کنم این بحث مسئولیت چندین حلقه‌ی گم‌شده دارد که فهم‌آن‌ها کمک می‌کند تا بحث دوباره جان بگیرد.

ما می‌شنویم «مسئولیت صد در صد زندگی‌ات را بر عهده بگیر» اما ترجمه می‌کنیم «همه‌ی اتفاقات تقصیر توست.»

یعنی فکر می‌کنیم بحث مسئولیت با تقصیر یکی است.

یعنی تصورمان این است که اگر مسئولیتِ چیزی را برعهده بگیریم، تمامِ اتفاقات به حساب تقصیر ما نوشته خواهد شد.

مسئولیت یعنی تو قرار است با شرایط پیش‌آمده یا اتفاقات افتاده، زندگی کنی اما لزوما این اتفاقات و شرایط، تقصیر تو نیست. اما از آن‌جایی که قرار است با آن زندگی کنی، یا حلش کن، یا چاره‌ای برای کنار آمدن با آن بچین. چون هرچند کوچک، قرار است از این به بعد، روی رفتارها و اتفاقات بعد از این تاثیر گذار باشد.

در مقیاس بزرگ‌تر، اگر این اتفاقات و شرایط را یک فیلتر در نظر بگیریم، ما بعد از عبور از این فیلترها، بسته به تصمیم‌ها و رفتارهایی که داشتیم، حالا یا کوتاه‌مدت یا بلندمدت، قرار است با نتایج آن زندگی کنیم. چون قرار است با آن‌ها زندگی کنیم پس مسئولیت صد در صدش با ماست نه اینکه تقصیر ماست.

یعنی رفتارها و تصمیم‌های توست که از این به بعد، کمک می‌کند این بار سبک‌تر شود یا نه، سنگین‌تر شود.

مثلا اکثر افراد هم‌سن‌وسال من، کنکور را تجربه کردند. در مسیر زندگی‌ما غولی وجود دارد به اسم کنکور، اینکه وجود دارد تقصیر ما نیست، به مفید بودن و نبودنش هم کاری ندارم.

کنکور، فیلتری محسوب می‌شود که بعد از آن ممکن است من شبیه آدم قبلی نباشم. اینجا مسئولیت صد در صد رفتارها و تصمیماتم گردن خودم است چون من قرار است بعد از حل این مساله با نتایج آن زندگی کنم، نه معلم، نه وزیر، نه والدین. یا باری از دوشم برمی‌دارد یا می‌گذرد.

کنکور، یک مثال بزرگی بود؛ کارهای کوچک که رفته‌رفته اثرات بزرگی دارند را در نظر بگیرید، مثلا خوردن غذاهای چرب یا فست‌فود. اینکه فست‌فود در دسترس بود یا ارزان‌تر بود یا هر دلیل دیگری، باعث نمی‌شود که کسی دیگر به‌جا من، درد و مرض‌های بعد آن را تحمل کند، یا به عبارتی جای من زندگی کند. این منم که قرار است با نتایج آن زندگی کنم.

اینکه ترجیح من، شبکه‌های اجتماعی باشد تا کتاب، باعث نمی‌شود که فردا روزی موسس آن شبکه، بیاید جای من با تحلیل‌های سطحی زندگی کند.

وقتی بین مسئولیت و تقصیر، تفاوتی قائل نمی‌شویم، شروع می‌کنیم نقش قربانی را بازی کردن. یعنی مسئولیت حل‌کردن مسائل و مشکلات خودمان را به کسی دیگر می‌سپاریم. تحلیل‌های سطحی، افسردگی‌های حتی جزئی را می‌اندازیم گردن شبکه‌های اجتماعی، چاقی، مشکلات معده، کسلی را می‌اندازیم گردن کسی که پای فست‌وفود را در زندگی‌ ما باز کرد.

بازی کردن نقش قربانی را هم با روش‌های مختلفی انجام می‌دهیم، مثل توهین‌کردن به دیگران، سرزنش‌کردن دیگران.

تقریبا اکثر ما این احساس را داریم که بی‌عدالتی کشیدیم ، ستم دیدیم، پس حق داریم توجه برای خودمان بخریم، آن‌هم با بازی‌کردن نقش قربانی.

مدام خود را حق‌به‌جانب، برتری از لحاظ اخلاقی و … می‌پنداریم.

با این کار، بازیگر اصلی داستان که باید مشکلات را حل کند (یعنی خودمان) گم می‌شود. چون با بازی‌کردن نقش قربانی، همه توجه‌ها را به سمت بازیگری دیگر یا عاملی دیگر، رانده‌ایم و کسی متوجه این نیست.

هرچقدر مسئولیت‌پذیرتر باشیم، راحت‌تر مشکلات را حل خواهیم کرد، چرا که احساس مالکیت به مشکل خواهیم داشت و همین حس، به ما می‌قبولاند که حل‌کردنش پای توست.

یک پی‌نوشت مهم!

بحث دیگری هم هست که شاید چندان ربطی به این موضوع نداشته باشد ولی بی‌ربط هم نیست. محمدرضاشعبانعلی چندین وقت پیش، موضوعی را مطرح کرد با عنوان «اقدام یا پاسخ» و می‌گفت پاسخ، رفتاری است در پاسخ به یک رویدادی که تازه به وقوع پیوسته اما اقدام، رفتاری است که براساس تصمیم و اراده‌ی شخصی و تحلیل کلیه‌ی بسته‌های اطلاعاتی و نه یک رویداد مشخص انجام می‌دهیم. مثلا: تصمیم به کارآفرینی و نرفتن به دانشگاه، اگر پس از رد شدن در کنکور باشد، یک پاسخ است. اما اگر بدون شرکت در کنکور باشد، یک اقدام است.

تصور شخصی من این است که افراد اهل اقدام، مسئولیت‌پذیرتر اند.

اما در کل، افرادی که مسئولیت‌پذیرند، جذاب‌ترند! حتی در ابهام‌ها هم، قطعیتی دارند.

روند را معکوس کن، برای انگیزه‌یافتن اول کار کن

چرا به این روندِ اول انگیزه بعد کار، برعکس نگاه نمی‌کنیم؟

یعنی کار کنیم تا انگیزه پیدا کنیم.

کار اصلی مغز، پیشرفت ما نیست، کار اصلی مغز، حفظ انرژی است. برای همین یک‌جا نشستن و فکر کردن، ممکن است تصویرهایی بسازد تا شروع را سخت جلوه دهد یا موانعی را بیافریند که در دنیای واقعی و روندِ کار به آن اصلا برخورد نکنیم.

حین کار هم می‌توان فکر کرد، اما یک جا نشستن و فکرکردن، راکد بودن را به همراه می‌آورد. شروع را سخت می‌کند. بی‌خودی موانعی را می‌سازد که اصلا وجود خارجی ندارند یا یک ده‌هزارم هم احتمال ندارد اتفاق بیافتند.

صرفِ کار‌کردن و حرکت لاک‌پشتی، انگیزه می‌آفریند. چرا؟ چون حین کارکردن تازه متوجه می‌شویم که حل بسیاری از مسائل ساده‌تر از چیزی است که در فکر ما بوده. چون به ایده‌های مختلفی برخورد می‌کنیم که بیشتر واقعیت دارند و  باعث می‌شوند خروجی ما موثرتر باشد.

از طرفی پیشرفت‌های کوچک کوچک، نقشه‌ی راه ما را ترسیم می‌کنند. یک فلوچارتی را پر می‌کند که کم‌کم آینده‌ی حرکت ما را مشخص می‌کند.

چه کاری باید کرد؟

باید تا می‌توانیم، شروع را ساده کنیم، شکست را هم راحت‌تر در آغوش بگیریم، خستگی را دوست داشته باشیم.

خستگی ناشی از انجام‌دادن یک کار، شیرین‌تر است یا خستگی ناشی از فکرکردن‌های زیاد؟

آسان‌کردن شروع

همه‌ی ما تنبلیم، هر کس به نوبه‌ی خود. اما اولین راه ساده‌کردن شروع این است که دست از سرزنش برداریم، و فقط سعی کنیم یک پومودورو یا نیم ساعت، وقت بگذاریم روی مساله و یا کاری که داریم.

نیم‌ساعت به هیچ چیز، جز آن مساله نپردازیم. کاری برایش انجام دهیم. خودمان را در معرض عمل‌کردن قرار دهیم؛ حتی اگر نمی‌دانیم چه کاری می‌خواهیم بکنیم.

همین نیم‌ساعت‌ها موتور خیلی از ماها را روشن می‌کند و باعث ادامه‌ی کار می‌شود.

بحث اراده و هوشمندی در کار و این چیزها را شده برای چند دقیقه بگذارید کنار و صرفا شروع کنید، کاری انجام دهید.

قبلا در مورد ستایش خریت در کمیت حرف زده بودیم که چقدر کمیت در پیش‌بردن کیفیت موثر است. آن بیرون، مدرس‌های کاسب زیادی هستند که از صبح تا شب در گوش من و تو بخوانند که هوشمندی، اولین اصل است. اما واقعیت این است، اولین اصل، کارکردن است. ما باید چندین ساعت، چندین شکست را رد کنیم تا بعد تصمیم بگیریم که نتیجه بخش هست یا خیر. در غیر این صورت، هنر نتیجه‌گرفتن را نخواهیم داشت.

 

تاثیر داستان‌هایی که خودمان به خودمان می‎گوییم

داستان‌ها قدرت دارند، مخصوصا داستان‌هایی که خودمان برای خودمان تعریف می‌کنیم.
آن‌هایی که برای خود تعریف و باور کردیم، یک جاذبه است. جاذبه‌ای که گفته‌ها و شنیده‌ها را از فیلتر آن‌ها عبور می‌دهیم.

من به این باورم که ارتباطی هست بین تلاش آدمیزاد با این داستان‌ها.

گاهی اوقات هدف یا ارزشی که انتخاب کردیم، درست است اما داستانی که برای خودمان ساختیم فلج‌کننده است.

اگر برای چیزی که می‌خواهیم بدستش بیاوریم یا در مسیر آنیم، جلوتر نمی‌رویم و احساس می‌کنیم راکد شدیم، شاید وقتش است که داستان خودمان از آن را تغییر دهیم نه هدف و مسیر را.

ما تلاش می‌کنیم داستان‌هایمان به واقعیت بپوندند. یا حتی ممکن است رفتارها و اعمال ما پیروی داستان‌هایی باشند که قبلا محقق شده‌اند. انگار یک رفرنسی‌اند که باقی حرکات را به آن ارجاع می‌دهیم. داستان‌های ما در مذهب، درس، کار، علایق و….

از طرفی فکر می‌کنیم این داستان‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم، از یک نمایشگر بزرگ برای دیگران هم پخش می‌شود و ما که بازیگر اصلی داستان هستیم، مرکز توجه‌ایم.

دیر یا زود به این واقعیت می‌رسیم که ما مرکز توجه کسی نیستیم چون هر کس در حال زندگی‌کردن در داستان خودش است. آن‌قدر توجه نمی‌ماند که صرف و خرج ما شود؛ نهایتا شاید چند لحظه‌ای فکری را به خود مشغول کنیم.

ای کاش توانایی این را داشته باشیم که گاهی داستان‌های خودمان را رها کنیم و بیاییم بیرون و دنیا را خارج از این داستان‌ها بنگریم.

آن‌ها می‌توانند محدودکننده باشند یا آزادی بدهند. هر کدام در جای خود درست‌اند. منِ نوعی بر اساس داستانی که خودم تعریف کردم و باورش کردم، یکسری دسترسی‌ها و یکسری محدودیت‌ها را برای خودم تعریف می‌کنم و بر اساس آن‌ها رفتارم و حرکاتم را جهت می‌دهم.

آن‌ها بخشی از هویت ما می‌شوند و خودشان را در رفتارهایمان فاش می‌کنند.

اشتباه تعریف‌شان نکنیم، از تغییر در آن نترسیم. خیلی وقت‌ها تغییر لازم نیست، گاهی اصلاح حتی جزئی در داستان‌هایمان تاثیرات بزرگی دارند.

آن‌ها را پوچ تعریف نکنیم یا نقش‌ قربانی بازی‌کردن را به دوش نکشیم.

ما میانگینی از اطرافیانیم، اطرافیانی که لزوما حضور فیزیکی ندارند

تا بحال شاید این جمله به شکل‌های مختلف به گوش شما خورده باشد.

مثلا سعدی که می‌گوید:

تو اول بگو با کیان زیستی    من آن گه بگویم که تو کیستی

همنشین تو از تو به باید      تا تو را عقل و دین بیفزاید

یا جیم ران:

شما میانگین ۵ نفری هستید که با آن‌ها به شدت در ارتباط هستید

یا حتی محمدرضا شعبانعلی:

هیچکس از متوسط اطرافیانش بالاتر نمی‌رود (+)

قانون ساده‌ای است. چیزهای ساده را ساده هم می‌شود نادیده گرفت. ولی چه بهتر که دست‌کم آن‌را در ذهنمان بزرگ کنیم. بشود یک قانون ارتباط برای خودمان. قاب کنیم و بزنیم گوشه افکارمان. گوشه‌ای که مدام جلوی چشم باشد نه اینکه نادیده گرفته شود.

دیگران در دنیا انلاین و افلاین

اگر بخواهیم این قانون را در دنیای امروز که فضای آنلاین بیش از همه، ما را درگیر کرده، دوباره بازگو کنیم، شاید این طور بشود:

من و تو میانگینی از اطرافیانیم، اطرافیانی که چه در دنیای آنلاین چه آفلاین وقت بیشتری را با آن‌ها می‌گذرانیم.

این روزها برای ساختن یک اپلیکیشن ساده هم روانشناس استخدام می‌کنند! همه می‌خواهند به نوعی، مردم را بیشتر درگیر خودشان، محصول‌شان کنند.

به شیوه‌های مختلف وقت‌مان را صرف اطرافیان می‌کنیم یا بهتر بگویم، به شیوه‌های مختلف اطرافیان‌مان را انتخاب می‌کنیم:

بازیگر محبوبی که تمام فیلم‌هایش را یکی پس از دیگری می‌بینیم، حرکاتش را یاد می‌گیریم، حواس‌مان هست که در کدام فیلم چگونه بازی کرده است، دنیای واقعی او چگونه است، از چه کسانی خوشش می‌آید، صفحات اجتماعی‌اش کدامند، فالورهایش چه کسانی‌اند، چه جایزه‌هایی برده است، تحت تاثیر چه کسانی است، چه کسانی را دنبال می‌کند، تیپ او چگونه است، به چه زبانی حرف می‌زند؛ با او و افکارش وقت می‌گذرانیم حتی اگر در قید حیات نباشد

نویسنده‌ای که کتاب‌هایش را می‌خوانیم، درموردش گوگل می‌کنیم، فکر می‌کنیم دنبال‌کردن خط فکری او جذاب است، هر چه از او هست می‌خوانیم، وبلاگش را دنبال می‌کنیم، می‌گردیم ببینیم تحت تاثیر چه کسانی بوده است، اولین کتابش را چگونه نوشته است، در برهه‌های زمانی چه تصمیماتی گرفته است، کتاب‌هایش به چه زبان‌هایی ترجمه شده است،سخرانی داشته یا نه، چگونه حرف می‌زند، زبان مادری‌اش چگونه بوده؟ با او و افکارش وقت می‌گذرانیم حتی اگر در قید حیات نباشد

صفحه‌ی اینستاگرام شخصی را که مدام استوری می‌گذارد و گزارش‌کار می‌دهد از زندگی‌اش، از نحوه لباس‌پوشیدنش، افکارش، نظرش در مورد سرخ‌کن برقی، چیزهایی که روانه‌ی معده‌اش می‌کند، چیزهایی که می‌خواند، پست‌هایی که share می‌کند، دوستانش، نظرات دوستانش درباره او، کامنت‌هایش، برایش وقت می‌گذاریم، هر چند کم، هر چند در حد یک کلیک ساده یا لایک ساده

ما با آن بازیگر، آن خواننده، آن نویسنده، کسانی که فالو می‌کنیم، و به طور کلی آن کسی که به هر طریقی بخشی از وقت روزمان را پایش می‌گذاریم، ما میانگینی از آن‌هاییم.

آن‌هایی که حتی حضور فیزیکی در زندگی روزمره ما ندارند، به مراتب می‌توانند اثرانگشتی قوی‌تر بر شخصیت‌ما، افکارما و کسی که خواهیم شد، داشته باشند. چه مفید چه غیرمفید، چه درست چه نادرست.

شاهین کلانتری در کانالش پست جالبی گذاشته بود از انگلس:

«…او علاقمند بود به همۀ آن‌کسانی که با آن‌ها مکاتبه دارد با زبان مادری خودشان نامه بنویسد. به روس‌ها روسی، به فرانسوی‌ها فرانسه، به لهستانی‌ها لهستانی…

انگلس دربارۀ آموختن زبان می‌نویسد:

شکلی که من یک زبان را می‌آموزم همیشه این‌طور بوده که وقت خود را صرف آموختن دستور زبان نکنم، بلکه با کتاب لغت دشوارترین آثار کلاسیک نویسندگانی را بخوانم که کتاب آن‌ها را می‌توانستم بدست بیاورم. بدین شکل من ایتالیایی را با دانته، اسپانیولی را با سروانتس و کالدرون و روسی را با پوشکین یاد گرفتم و پس از آن روزنامه و دیگر چیزها را خواندم»

ما با آن‌ها اشتراک داریم حتی شده در خیال‌مان

ما میانگینیم، میانگینی از همین آدم‌هایی که پای افکار و اعمال‌شان وقت می‌گذاریم حتی کسی که به تفریح دنبال می‌کنیم.

یک آدم نرمال بیشتر وقت خودش را پای کسانی می‌گذارد که فکر می‌کند حتی در عالم خیال، با آن‌ها یک مخرج مشترکی دارد. اگر تابحال چیزی نگفته، یا جرات بیانش را ندارد یا تصوری که از خودش برای خودش ساخته بیش‌از حد کوچک یا بزرگ است و می‌ترسد این تصور دروغین روزی شکسته شود.

بین کتاب‌ها هم این حرف مطرح است، یواال نوح هراری در کتاب انسان خردمند  از لحاظ علمی‌تر به این موضوع می‌پردازد و مطرح می‌کند که:

«تحقیقات جامعه شناختی نشان داده است که حداکثر تعداد «طبیعی» اعضای گروهی که بر اساس وراجی به هم پیوند خورده‌اند تقریبا ۱۵۰ نفر است. اکثر مردم نه می‌توانند بیشتر از ۱۵۰ نفر آدم را از نزدیک بشناسند و نه اینکه به طرزی چشمگیر درباره آن‌ها حرف بزنند و راجیف ببافند. حتی امروز هم در سازمان‌های انسانی حد نصاب تعداد اعضا چیزی در حدودِ همین رقم جادویی است.

چه طور انسان خردمند موفق شد از این حد نصاب مهم فراتر رود و در نهایت شهرهایی ده‌ها هزار نفری و امپراتوری‌های چند صد میلیونی برپا کند؟ سّر این کار احتمالا در شکل‌گیری قدرت تخیل بود. تعداد زیادی از افراد غریبه و ناآشنا، با اعتقاد به اسطوره‌های مشترک، می‌توانند با موفقیت با هم همکاری کنند.»

 

این روزها بیشتر حق انتخاب داریم برای گزینش اطرافیان‌مان. بی‌خودی میانگین خود را پایین نیاوریم.

 

این روزها بیشتر دست خودمان است تا افرادِ جامعه‌ی افکارمان را انتخاب کنیم.

همیشه سوالی که مورد علاقه من است و دوست دارم از آدم‌ها بپرسم این است که: آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌ شما چه کسانی بودند؟ کسانی که حالا ممنونید از آن‌ها. افراد موثر زندگی‌تان را به اشتراک بذارید تا همگی بتوانیم خودمان را بالا بکشیم.

آدم‌های موثر این روزهای من که شاید فردا روزی هم تغییر کنند: ست‌گادین، نسیم‌طالب، محمدرضا شعبانعلی، شاهین کلانتری، یاور مشیرفر، آستین کلئون، مارک منسون، یواال نوح هراری، ابراهیم گلستان و…

کتاب‌ها من را به این افراد وصل کرده. ادامه‌دادن این لیست شاید خارج از حوصله باشد اما کتاب بهترین جوابم برای این سوال بوده و هست.

شیرین‌ترین وقت‌های من، زمان‌هایی است که بین کتاب‌ها پرسه می‌زنم حتی این کتاب‌ها گاهی تلخی واقعیت را به من نشان می‌دهند اما باز هم شیرین است؛ شیرین‌تر از توهمی که در آن زندگی می‌کنم.