در ستایش خریت در کمیت

می‌خواست نتیجه بگیرد. در همان یکی دو دفعه اول.

حرف‌هایی از تلاش‌کردن هم شنیده بود. توقع نتیجه در همان دفعات ابتدایی را داشت.

نمی‌دانست با یکی دوبار تلاش کردن، نطفۀ کار بسته نمی‌شود.

نمی‌دانست تداوم روح می‌بخشد.

نمی‌دانست بحث هوشمندی در کار و فلان، برای کسانی است که پرکاری را طی کرده‌اند و حالا می‌خواهند این پرکاری را مدرن‌تر کنند و بهبود ببخشند.

نمی‌دانست که این تداوم در همان کارهای ساده است که آدم‌ها را متمایز می‌کند.

نمی‌دانست حق خسته‌شدن برای کسانی است که از این پرکاری عبور کرده‌اند.

کتاب‌‌ زیاد می‌خواند اما تکان نمی‌خورد.

او به درجا زدن عادت کرده بود!

حاصل این درجازدن‌ها، اوج‌گرفتن اعتیادهای منفی در زندگی‌اش بود: چک‌کردن صفحات اجتماعی مزخرف، دنبال‌کردن اخبار بی‌خود، وقت‌گذرانی با آدم‌های نامربوط و…

به قول آقای شاهین کلانتری، باید از کمیت گذشت تا به کیفیت رسید.

توهم #شکست در همان دفعات اول را نزنیم.

#سوم_شخص

چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

آدمی است دیگر گاهی حسادت‌ها یا تفکراتش سایه می‌اندازند روی شخصیتش. جلوی دیدش را می‌گیرد و عمق افکارش را پوچ می‌کند. پوشاندنش مثل تلاش برای فرو بردن توپ درون آب است. انرژی می‌برد و مدام باید حواسمان به آن باشد.

در فکر همین مسائل بودم که چه راه‌حلی دارد؟ این را قبول دارم که مسائل مربوط به حوزه انسانی از عدم‌قطعیت رنج می‌برند. ولی بالاخره راه‌حلی برای کم‌کردن این صداها باید پیدا کرد. و به وسیلۀ آن بتوان تمرکز را روی مسائلی بهتر و باارزش‌تر گذاشت.

بعضی اوقات هم بعد از خواندن کتابی، دیدن اتفاقی، رفتار دوستی ذهن‌مان پر می‌شود از صداها. بعضی‌هایش که عین خوره (مخصوصا موقع دیدن رفتارهای ناشایست) به جان‌مان می‌افتد و برخی هم سبزند! یعنی ایده‌ای دارند. فقط لازم دارند بیان شوند تا جان بگیرند و شفاف شوند، بهبود یابند.

دنبال یک عادت بودم. یک عادتی که بتوانم این تخلیه افکارم را داشته باشم. نوشتن خوب بود ولی بعضی وقت‌ها آدم باید حرف بزند تا خالی شود. تا شفاف ببیند. بتوان از قید و بند موضوع رها شد و تصویر را کامل دید.

قبول دارید که بعضی وقت‌ها که در حال صحبت با کسی هستید و بین حرف‌های خود شما، ایده‌ای تازه، راه‌حلی جوابگو، جان می‌گیرد؟

حرف که می‌زنی تازه آنجاست می‌فهمی بعضی از مسائل اصلا مسئله نیستند! یا دست‌کم برای زندگی تو نیستند. پس چرا انقدر موضوع برایت ارزش دارد؟ شروع می‌کنی به حل‌کردن. مخصوصا حل‌کردن مسائل درون خودت.

از طرفی هم نمی‌شود همیشه یکی را پیدا کرد که حرف مارا بدون قضاوت‌کردن، فقط گوش کند.

خلاصه به سرنخ‌هایی رسیده بودم که جمعه آقای شاهین کلانتری، کتابش را معرفی کرد. جا خوردم! عنوان کتاب بود: چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

یک کتاب 52 صفحه‌ای در اندازه برگه A5 که خواندش یک ساعت بیشتر زمان نمی‌برد و هیچ‌جای کتاب حرف تکراری‌ای دیده نمی‌شد.

اگر در یک جمله بخواهم بگویم این است که این کتاب پرحرفی مدیریت شده برای توسعۀ فردی را یاد می‌دهد. یاد می‌دهد که چگونه از طریق صحبت‌کردن درست با خودمان پیشرفت کنیم و ابزارهایی را برای آن معرفی می‌کند.

بخش‌هایی از #کتاب:

1-ما در این کتاب سعی می‌کنیم پرحرفی مدیریت شده را یاد بگیریم؛ تا به‌جای پوشاندن عیب‌هایمان با خاموش ماندن، هنر خودمان را با حرف‌های هوشمندانه نشان بدهیم.

2-گوش دادن متضاد صحبت کردن نیست، منتظر ماندن، متضاد آن است. این که وقتی طرف مقابل حرف می‌زند فقط به جواب‌هایی که می‌خواهیم بدهیم فکر کنیم.

3-شاید ثمره ساعت‌ها حرف‌زدن فقط یک ایده باشد، ولی همان یک ایده می‌تواند زندگی ما را برای همیشه دگرگون کند.

4-انگار موقع حرف‌زدن استدلال‌هایم قوت بیشتری می‌گیرند، می‌توانم از ایده‌هایی که در ذهنم دارم بهتر دفاع کنم و سرعت فکرکردنم بالاتر می‌رود.

وبلاگ یکساله شد! از فهمیده‌هایم در این یکسال می‌نویسم

اندر احوالات وبلاگ‌نویس‌شدن هستند افراد صاحب سبکی که خوب توضیح دادند که چگونه می‌توان وبلاگ نوشت اما من در این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که چگونه وبلاگ‌نویس شویم. می‌خواهم بگویم من چه کردم و چه فهمیدم در این یکسال وبلاگ نویسی.
در پست‌های بعدی از نحوه وبلاگ‌نویسی در حدی که توانم هست می‌نویسم.

داستان شروع این مسیر

اوایل اینجا را به اسم پاراگراف‌پلاس ثبت کردم که بس ایده مزخرفی بود. حتی اسمش یاد خودم هم نمی‌ماند! از طرفی اینکه اسم خودم رویش باشد کمی لوس‌بازی برایم محسوب می‌شد که بعدها حوالی شهریور ماه و تولدم، به سحرشاکر دات کام تغییرش دادم. به هیچ دوست و آشنایی هم نگفتم که می‌نویسم. مثل همین الان!
شروع ساختن این خانه مجازی خواندن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود.
نوشته‌های محمدرضا مانند کلیدی برای قفل‌های بستۀ ذهن آماده‌ام بود تا گاه بتوانم طوفان‌هایی که به راه می‌اندازد را در حد توان کنونی‌ام روی کاغذ تصویر کنم. هر چند که در این یکسال چندان موفق نبودم و پست‌هایی که باید در همان 100 روز اول وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم، ننوشتم و نوشتنش یکسال زمان برد!
و حتی در یکی از مجموعه‌هایی که سعادت همکاری با آن‌ها را دارم، مدیرگروهمان جایی گفت: تو از ابراز خودت می‌ترسی!
نمی‌دانم ترس بود، تنبلی بود یا ترجیح من به رقص بیشتر تا نوشتن! همه‌اش دست به دست هم دادند تا نتوانم 100 پست را همان اوایل بنویسم.
گاهی هم دست‌نوشته‌هایم روی کاغذ می‌ماند، از آن جهت که برمی‌گشتم و می‌دیدم که آن‌قدر حرف توی حرف آورده‌ام که عذاب وجدان وقت خواننده متن برایم بیشتر از لذت نوشتن و منتشر کردنش بود. به متن که نگاه می‌کردم، انگار نوشته، سکته کرده بود، چیزی در این بین ناقص بود.
نا گفته نماند که همین منتشر نکردن‌ها، خودش یک خودخوری آورد که چرا حرف‌های نگفته زیاد داری و عنوان نمی‌کنی؟
نمی‌دانم آن روزهای اول چه بود که با دیدن تیتر «ده نکته بعد از ده سال وبلاگ‌نویسی» چشمانم برق زد. اما یکی از دلایل آن‌موقع‌ام این بود که زندگی فکری افراد گوناگونی را دنبال می‌کردم و حالا تلاش داشتم بنای خودم را خلق کنم. همیشه حس خلق‌کردن برایم جالب بوده و هست. شاید تنها درد لذت بخشی است تحمل دردی که برای پیداکردن مشکل به وجود آمده برای خلق کرده‌ات می‌گردی. برنامه‌نویسی را هم از این حیث دوست دارم که می‌نشینی و پیش از آن که کد بزنی برای دغدغه‌ات فکر می‌کنی. کلیت کار را که فهمیدی شروع می‌کنی تا بسازی‌اش.
تنها چیزی که از وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم یا باید داشته باشم (این هم از همان دوراهی‌های فکری‌ام است که چاره‌اش را نمی‌دانم) این است که دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را دوست ندارم! وسوسه پاک‌کردنشان بدجوری اعصابم را داغون می‌کند. کم‌کم فهمیدم تجربیات آدمیزاد ثابت نیست! در گذر زمان می‌توان از یک تجربه چندین برداشت داشت! و همین کمی اذیت کننده بود.

گویی طرز فکر قدیمی از طرز فکر جدید کتک می‌خورد.

نوشته‌هایی داشته‌ام که نه تنها در جهت اثبات نوشته‌های قبلی‌ام نبوده‌اند بلکه راه سخره‌گرفتن یا رد آن‌ها را پیش گرفته بودند.

شاید معنی بزرگ‌شدن همین باشد که یک: بدانی که هرکس که منت بزرگی‌اش را بگذارد، کوچک و خوار می‌شود. و دو: بتوانی دانسته‌ها و برداشت‌هایت از تجارب قبلی را زیر سوال ببری!
در حین اندک تلاشم برای وبلاگ‌نویسی، فهمیدم که آدم‌ها چیزی دارند به اسم «احمق درون» که شاید چون تلاش بیشتر برای پوشاندنش را دارند، انرژی می‌گیرد که حواس آدم را از جنبه‌های دیگر پرت می‌کند. مثل یک توپ پر بادی می‌ماند که تلاش داریم درون آب فرو ببریم.
انگار می‌گویند بگذار این احمق را کسی نبیند و نفهمد، خودشان هم آن‌را نمی‌بینند و نمی‌فهمند و همین می‌شود که اجازه قضاوت دیگران صادر می‌شود. قضاوت که نه، بهتر است بگوییم پیش داوری.

اعتراف می‌کنم که اشتباه “محض” من بود ننوشتن.

همان نوشتن است که راه می‌دهد به بیشتر خواندن، و بیشتر خواندن الکل روحی را آن‌قدر زیاد می‌کند تا آدمی را به نوشتن وا دارد. و این حلقه ادامه خواهد داشت تا بیشتر و بیشتر ندانسته‌هایمان را به رخ‌مان بکشد.
و اگر خوانده‌های یک نویسنده زیاد نباشد، حرمت ذهنی‌ای که برای خواننده ایجاد شده را از بین می‌برد.

سکوت‌ها

سنم قد نمی‌دهد که صرفا از تجربیاتم بنویسم، اما باور دارم «سکوت» گاهی خودش «دروغ» محسوب می‌شود.
سکوت‌هایی که آدم‌ها در برابر صادقانه گفتن تجربیاتشان می‌کنند تنها به کج‌روی کم‌تجربه‌هایی هم‌چون من می‌شود.
آدم اگر بتواند با صداقت از تجربه‌هایش و دانسته‌هایش و چیزهایی که در ذهنش می‌گذرد بنویسد، می‌تواند جلوی این کج‌روی‌ها سدی بگذارد.
صادقانه از اشتباهاتش از موفقیت‌هایش بنویسد. که من این راه رفتم، اشتباه رفتم تو حواست باشد نروی. یا فلان کار را در فلان جا کردم، نتیجه‌اش برایم مطلوب بود.
این سکوت‌ها تنها لج‌زار لیزی می‌سازد که باعث سقوط و لغزش خیلی از افراد می‌شود.
گاهی یک الگو را دنبال می‌کنیم، پیش خود می‌گوییم این تمام راه‌هایی که قرار است من بروم را رفته و تجربه دارد. چه خوب است یادگرفتن از او. به شرطی که آن الگو ردپایی از خود به جا گذاشته باشد که به لطف اینترنت بتوان در هرجایی به آن دسترسی داشت.
وبلاگ‌نویسی شاید جنبه‌ای باشد برای مبارزه با این سکوت.
به نظرم در نوشتن باید فردیت مهم تر از جمعیت باشد. برای نوشتن باید به علایق کنونی حرمت قائل شد و باید دانست که آدمی، ثابت نیست و تغییر خواهد کرد. شاید چیزی که امروز به آن علاقه دارد چند روز دیگر برایش مضحک باشند.
دعا کردن فایده ندارد. باید تصمیم داشت. بنظرم در این راه تصمیم فردی مهم‌تر از تصمیم جمعی است. باید فرد فرد، دست از کمر و طلبکاری برداند و کاری کنند. چیزی بسازند تا علایق یا خواسته‌هایشان را بهتر تعریف کنند و دنیا را در فاصله بین بعد از تولد و پیش از مرگ‌شان کمی تغییر ایجاد کنند.
منظورم از تغییر، انقلاب نیست. تغییر هر چند کوچک.
داشتم درمورد سکوت می‌گفتم. با این سکوت، تنها به «گرام» نویس‌ها مثل تلگرام و اینستاگرام اجازه بیشتری می‌دهیم تا زندگی سطحی را به خورد مردم بدهند.
من از گرام‌نویس‌هایی که برای خلق یک ارزش می‌نویسند حرف نمی‌زنم. بلکه منظورم همان‌هایی است که در فکر می‌اندازند برای داشتن فالوور بیشتر و جلب‌توجه بیشتر، جلف‌بازی راه‌حل جا افتاده‌ای است. یا به رخ‌کشیدن زندگی تزئین‌شده را می‌ستایند.
و در آخر می‌نشینند و نق می‌زنند که چرا عمق‌فکری در این جامعه کم شده. نمی‌دانند با این سکوت تنها فیتیله‌ای را روشن کرده‌اند، که سوختن‌اش سال‌های سال طول می‌کشد و از طرفی نمی‌دانند از چه موجود گمنامی ضربه می‌خورند.
در بین این نق‌ونوق‌ها باید نشست و یک سطر شعرپاک نوشت تا امیدی باشد برای کسی که می‌خواند.
یا حتی چیزی نوشت که گاهی خواننده را ناامید کند از بعضی رفتارها و فکرها و دنبال‌کردن‌ها.
همه چیز را نمی‌خواهم به این سکوت (که خودم هم دخیل بوده‌ام) ربط بدهم اما باور کنید سکوت در برابر گفتن تجربه‌ها، نتیجه‌اش کج‌روی خیلی از بی‌تجربه‌ها شده و می‌شود و با سکوت در برابر همین سکوت به قوت خود ادامه خواهد داد.

منظورم از تجربه‌نویسی یا shareکردن تجربه‌ها، نصیحت نیست!

ذات نصیحت‌گویی، به سمت امرکردن و به زور چپاندن و قبولاندن به طرف مقابل است و همین خودش مانعی است تا تجربه نقش خوراک‌فکری و ذهنی را ایفاد کند. خوراک‌های فکری است که به پیداکردن راه آدمی کمک می‌کند و تغییر با دوام و آهسته را منجر می‌شود.
می‌دانم سخت است که بی تعصب از تجربه‌ها نوشت. شاید برای همین است که در گذر زمان از یک تجربه چندین برداشت مختلف داریم. شاید همین دز تعصب و قضاوت تغییر می‌کند.
تظاهر چیزی است نوشته‌ها را از چشم می‌اندازد. چون تظاهر، در دل افراد پایین‌تر، تنفر ایجاد می‌کند و در دل افراد بالاتر، ترحم.

وبلاگ‌نویسی به فردیت احترام می‌گذارد.

بالاخره در بین این همه نوشته، هر کس به سلیقه خود چندین خط فکری برجسته را انتخاب می‌کند و مدام دنبالش می‌کند. همین دنبال‌کردن‌ها نشان از این دارد که چیزی از وجود نویسنده در خود خواننده وجود دارد. پس خواننده هم می‌تواند مثل نویسنده‌هایی که دنبالشان می‌کند روزی بنویسد و بنایش را بسازد و علایق‌اش را از سر گیرد.
توهین نباشد اما هستند کسانی که با انتشار پستی یا عکسی، به مردم غذای فکری از جنس خرکردن و احمق‌ نگه‌داشتن می‌دهند و بجای فهم، چرت و پرت‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای را ارائه می‌کنند که کمک می‌کند مردم گله بمانند.
راه حل این مشکل به قول ابراهیم گلستان این است که نه تنها برجسته‌های قوم به فکر راندن و چوپانی نباشند بلکه خود مردم هم بخواهند و بدانند که گله نباشند. باید فرد فرد مردم فکر کنند و وسیله درست فکرکردن که دانش دور از تعصب است در دسترس باشد.
من هم مانند هر کسی دیگر در طول روز، رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینم که خبر از خرابی‌های درون‌شان می‌دهد. ولی نق‌زدن راه‌حل نمی‌آفریند. باید فرد فرد تصمیم بگیرند و فردیت مهم باشد. به قول دکتر شیری در جامعه‌ای که فردیت مهم نباشد، اخلاق به حماقت تعبیر می‌شود و بی‌اخلاقی به زرنگ‌بازی.و همین خودش دره‌ای ایجاد می‌کند برای سقوط.

دوچیز با ارزش

اگر عمرم بکشد و این روغن‌نباتی و پیتزا خوردن‌ها و زندگی فست‌فودی بگذارند به سن 60 برسم، حتی در آن موقع هم دو چیز خواهد بود که با چنگ و دندان حفظ‌شان خواهم کرد. یکی کتابخانه‌ای است که برخی از کتاب‌هایش را با ته مانده‌های پول تو جیبی دوران دانشجویی و پیچاندن دوستان از کافه و رستوران رفتن خریدم که ندهم حتی به پادشاهی!! و دیگری بحث‌کردن با آدم‌های خوش‌فکری است که به هر طریقی در این مسیر زندگی به آن‌ها برخود کرده‌ام. همین وبلاگ‌نویسی راهم را به آشنایی با این آدم‌های خوش‌فکر کوتاه و آسان کرده است و جزو نعمت‌های بزرگ من در یکسال اخیر بوده و هست.
بارها شده ایمیل‌ها و کامنت‌هایی دریافت کرده‌ام که مطمئنا با انتقادهای سازنده‌شان به بهتر شدنم کمک کردند و یا انگیزه‌ای دادند برای بهتر نوشتن. که جزو با ارزش‌ترین چیزهای زندگی‌ام است.
از طرفی همین وبلاگ‌نویسی بستری شد برای ساختن کامیونیتی‌ای که با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و دوستان باارزشی پیدا کنم. از این بابت از همه شما ممنونم.

نگویید نوشتن نتوانم!

بهانه برای ننوشتن زیاد است. یکی اینکه بگوییم تجربه ندارم. اتفاقا وبلاگ‌نویسی این شعار را فریاد می‌زند که من نوعی قصد دارم در این وبلاگ نظرات شخصی‌ام را بنویسم و همین چند تجربه ناقص را با دیگران به اشتراک بگذارم. وبلاگ‌نویسی یعنی در حال حاضر با توجه به دانش امروزی‌ام می‌نویسم. شاید چند سال دیگر نظر شخصی‌ام تغییر کند!
پس فردا که مرحوم شدم!، به فرض نمی‌گویند خوب پروژه‌هایش را انجام می‌داد. بلکه می‌گویند مرحوم می‌نوشت و تلاش داشت همین تجربه‌های کم را با دیگران به اشتراک بگذارد.
بهانه دیگر برای ننوشتن، خوب نبودن ادبیات و علاقه‌نداشتن به آن است.
بی‌هنر بودنم در ادبیات و انشاء دوران مدرسه آن‌قدر زیاد بود که حتی یکسال از تعصب شدید معلم ادبیات به درسش، چندهفته‌ای به دور از چشم پدر و مادرم از کلاس اخراج شدم. حتی به وضوح یادم هست که دوم دبیرستان، معلمی داشتیم با چشم‌های آبی و رگه‌های سبز و به دید بچه‌ها بسیار دلنشین. طوری شعرها را می‌خواند که آن زمان رفتارهایش برایم ادا تلقی می‌شد ولی حالا که فکر می‌کنم شاید همان رفتارها بود که حس را منتقل می‌کرد و من چه بی‌استعداد بودم در پذیرفتن و درک این احساس. این را گفتم که بگویم حتی این معلم هم از سرناچاری نامه‌ای فرستاد به پدرم و کشاندش مدرسه و صاف برگه امتحانم را روبرویش گذاشت و گفت نمی‌توانم و نمی‌دانم که برای دخترت چه کنم؟!
دیگر طی همین یکسال گذشته، آن‌قدر کله‌شق شده بودم که این بی‌هنری‌ام را هم از زندگی‌ فاکتور بگیرم و یک if به آن وارد کنم که اگر این بی‌هنری‌ام نبود از چه در وبلاگ می‌نوشتم؟ و نتیجه‌اش همین چند پست شد.
وبلاگ‌نویسی یعنی دنبال‌کردن علایق.
وبلاگ‌نویسی یعنی یک کافه کتاب دو دهنه بزنی و از هرچه که می‌خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی.

با وبلاگ‌نویسی می‌توان زبان یاد گرفت!

طفلک پدرم، خیلی از دستم حرص‌خورده و می‌خورد. یادم هست که در همان سنین پایین با همان ادب بازاری‌اش تلاش داشت ABCD را در مخم بگنجاند که نشد و آن‌قدر طول کشید تا فهمیدم که ناچارم برای دنبال‌کردن علایقم و دیدن فیلم‌هایی که دوست دارم، زبان بدانم.
مادرم هم مثل پدرم اصرار بر یادگیری زبان داشت. و این اصرا آن‌قدر غلیظ بود که حتی یادم هست شش ساله که بودم (آمادگی می‌گفتیم) در مدرسه، قبل از یادگیری الفبا، apple و خزعبلات فرنگی را یاد می‌گرفتیم. آخرش هم دیدند که در دیکته‌نویسی هر جا از فارسی کم می‌آورم انگلیسی می‌نویسم، بی‌خیال شدند.

بسیاری از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم انگلیسی بود و برای همین اغراق نمی‌کنم زبان یادگرفتن یکی از نتایج همین وبلاگ‌خوانی و بعدها وبلاگ‌نویسی شد.
وقتی می‌فهمی برای بیشتر نوشتن به بیشتر خواندن نیاز داری، پای یادگیری زبان هم وسط می‌آید. و چه چیزی بهتر از اینکه زبان را از طریق دنبال‌کردن علایق یاد گرفت.
نمی‌گویم برای نوشتن در وبلاگ همیشه بحث زبان مطرح است اما پیش می‌آید شیفته نویسنده‌ای می‌شوی که تنها یک کتابش به فارسی ترجمه شده یا حتی کتاب ترجمه شده را می‌خوانی ولی حس می‌کنی خواند اصل کتاب، مثل گرفتن مستقیم کلمات از دهان نویسنده‌اش است و همین خودش لذتی دارد وصف نشدنی!

#وبلاگ‌نویسی ادامه خواهد داشت…

می‌خواهی خطاهایت را پیدا کنی؟ شروع کن یک چیزی بساز!

نتیجه نشستن و مدام فکرکردن، چیزی جز خودخوری نیست. آدم یاد تمام خطاهای گذشته و گاهی حماقت‌هایش می‌افتد و همین کار، بیش‌از‌حد او را محافظه‌کار می‌کند.

خطا، به خودی خود، گناه محسوب نمی‌شود. بنظرم تکرار خطاست که باید آن‌را گناه شمرد.

باید یادبگیریم اگر از جایی هم خوردیم، یکبار درست و حسابی بنشینیم و تحلیل‌اش کنیم. #خطا را در بیاوریم و بزرگ‌تر فکر کنیم.

نشخوارکردنش، چیزی جز سخت‌تر گذشتن روزگار را ندارد.

بهانه رایج این است که می‌گویند اول خودم را کشف کنم بعد #شروع خواهم کرد. دریغ از اینکه شناخت خودمان، در حین کارکردن و چیزساختن است که رخ می‌دهد، وگرنه باقی همه حدس و گمان‌اند!

برای شروعش ترس دارید؟ طبیعی است.

نمی‌دانم برای شماهم اتفاق افتاده است یا نه اینکه قصد داشته باشید به یک سفر طولانی و مهیج بروید ولی شب قبلش با خودتان بگویید عجب غلطی بود کردم! و ترسی عجیب داشته باشید. ولی سفر بر وفق مرادتان پیش‌برود و درصد رضایتتان بالای 70 درصد باشد؟!

این هم درست همین‌طور است. از مثبت‌گرایی‌های الکی خوشم نمی‌آید. من از ریسک‌های حساب نشده که حماقت می‌دانم، صحبت نمی‌کنم. حرفم این است که حساب و کتاب زیادی و فکرکردن‌های زیادی راه به جایی نمی‌دهد. باید حرکتی زد تا خطاها دربیایند.

یک نرم‌افزار هم وقتی نوشته می‌شود، در محدوده شرکت، شاید به تنهایی باگی نداشته باشد ولی به محض ارائه آن، بسیاری از اشکالات آن درمی‌آیند.

ترس قبل از شروع چیزی است که همه دارند و هر بار که تمرینش کنید، کم و کم‌تر می‌شود.

شاید برای پایان این حرف آستین کلئون مناسب باشد:

ممکن است از شروع‌کردن واهمه داشته باشید. طبیعی است. این یک مساله واقعی است که بین درس‌خوانده‌ها شایع است. اسم‌اش «سندروم دیگرنمایی» است. بر اساس تعریف بالینی این افراد نمی‌توانند کمال خود را درونی کنند. یعنی شما احساس می‌کنید تقلبی هستید، که فقط دارید وانمود می‌کنید و واقعاً نمی‌دانید چه کار دارید می‌کنید.

حدس بزنید قضیه از چه قرار است: هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم. از هر کسی که دارد کار خلاقانهٔ درست و حسابی انجام می‌دهد بپرسید و آن‌ها حقیقت را به شما خواهند گفت: آن‌ها نمی‌دانند ایده‌های خوب از کجا می‌آیند. آن‌ها فقط پیداشان می‌شود تا کارشان را انجام دهند. هر روز.

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند!

اکثراً در اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی دیگر، ما شاهد زندگی تزئین شده دیگرانیم و کم‌کم به این می‌رسیم که همه سختی‌ها یک‌جا در زندگی ما جمع شده‌اند.

به قول احسان خواجه‌امیری: هرچی آرزوی خوبه مال تو، هرچی که خاطره داری مال من، اون روزای عاشقونه مال تو، این شب‌های بی‌قراری مال من،… آخر غربت دنیاست مگه نه؟!!!

همین می‌شه که اغلب با جستجو توی اینستاگرام افسرده می‌شویم

نمی‌شود بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و این حال‌خرابی را تحمل کنیم. یا دست کم من تحملش را ندارم! سخت است وقتی می‌بینم این طرف گوشی، درحال انجام یک کار بی‌پایانم(!) اما در طرفی دیگر دوست‌جان و کسانی‌که دنبالشان می‌کنم مدام غرق در تفریح‌اند.

اگر هدفی از حضور در شبکه‌های اجتماعی نداشته باشیم، بیچاره‌مان می‌کنند! نمونه بارزش هم این است که کم‌کم تحلیل‌هایمان سطحی می‌شود. یک خطایی که وجود دارد این است که ذهن انسان از اطلاعات دم دست خود برای تحلیل رویدادها و اتفاق‌ها استفاده می‌کند و گاهی با همین تحلیل‌ها، تصمیم‌هایی می‌گیرد. اطلاعاتی که اغلب شبکه‌های اجتماعی در اختیار ما می‌گذارند، برش‌خورده یا قسمت کات‌شدهٔ یک بحث یا ماجراست و آن‌قدر عمق ندارد که تصمیم‌هایمان را میزان کند.

کم‌وبیش خودمان هم می‌دانیم که امکان ندارد یک فرد انقدر جذاب، خونسرد، ثروتمند و… باشد که در همین شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهند.

ولی با دیدن این تصاویر و داستان‌ها، کم کم باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم.

گویی «اغراق» در شبکه‌های اجتماعی بیشتر است.

گوگل‌کردن را دوست دارم چون از این اغراق کم ‌می‌کند.

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند! انگار آن اغراق و خودنمایی کم‌ و کمتر می‌شود.

کلمات و جملاتی که در گوگل سرچ می‌شوند خیلی حقیقی‌تر و صادقانه‌تر از شبکه‌های اجتماعی است.

با سرچ‌کردن در گوگل آدم کمتر احساس تنهایی می‌کند.

گوگل، حس حسادت آدم را نسبت به تجملات دیگران کاهش می‌دهد!

در یکی از مقالات نیورک تایمز خواندم که نوشته بود: «زمانی که آمریکایی‌ها صرف ظرف‌شستن می‌کنند، شش‌برابر بیشتر از زمانی است که گلف بازی می‌کنند. اما توییت‌های مربوط به گلف‌بازی، دوبرابر بیشتر از توییت‌های مربوط به ظرف‌شستن است.»

همگی با یک تلاشی مضاعف (!) در پی این هستند که در شبکه‌های اجتماعی جایگاهی برای خود بسازند. من مخالف همه آن‌ها نیستم حتی تعدادی را دنبال می‌کنم که با جان و دل پست‌هایشان را می‌خوانم و قلم‌شان را دوست دارم. بحث اینجاست که بعضی افراد بلدند در این شبکه‌ها ارزش‌آفرینی کنند یا با قلم‌شان، تلنگری به زندگی مخاطب خود در جهت درست‌کردن زندگی‌شان بدهند اما این افراد جزو اقلیت‌ها هستند. ولی در گوگل که چرخی بزنید، می‌توانید بیشتر این چنین افرادی را بیابید.

با جرأت می‌توانم بگویم که اکثر وبلاگ‌نویس‌هایی که چندین سال است می‌نویسند (مثلاً بالای پنج‌سال)، صادقانه از تراوشات ذهنی‌شان می‌نویسند. چون اگر نوشته، زندگی‌ای نباشد که وبلاگ‌نویس منتشرش کرده، حتی با وجود دنبال‌کننده‌های زیاد، این زندگی تصنعی را ترک می‌کند و دست از نوشتن برمی‌دارد. در حالی که پست‌نوشتن در شبکه‌های اجتماعی اینگونه نیست. راحت می‌توان با یک تصویر سر و ته قضیه را سرهم آورد.

برای بهترشدن حالمان، به جستجوهای گوگل توجه کنید. حتی اگر چیزی برای گوگل‌کردن ندارید، کافی است ابتدای یک جمله‌ای را بنویسید. خود گوگل کارش را بلد است! البته دیده شده که خیلی هم نباید به این کار گوگل اعتماد کرد چون اگر به فارسی، یک جمله نصفه و نیمه را تایپ کنید، حدسیات گوگل انقدر داغون پیش خواهد رفت که همان بهتر که در اینستاگرام ول بچرخیم! یا به عبارتی، گوگل منظور ما را جوری تکمیل می‌کند که به عقل جن هم نمی‌رسد!

ولی سعی کنید به انگلیسی دنبال علایق خودتان بچرخید، در همین بین کسانی را پیدا می‌کنید که مانند شما می‌اندیشند و شاید ایده یا علاقه شما را تکمیل‌تر کنند و از همین رو،  به یک دنیای جدیدتر وصل خواهید شد.

پس گوگل‌بازی را هر چه زودتر وارد زندگی‌تان بکنید.

یکی از اصولی که در ایجاد عادت‌ها، رعایت نمی‌شود یا خیلی به آن اشاره نمی‌شود این است که باید عادت جدید را به یک عادت قدیمی گره زد.

در مورد گوگل‌کردن بجای ول‌چرخیدن در شبکه‌های اجتماعی نیز این نکته قابل استفاده است.

چگونه؟ از این به بعد هر وقت خواستید به شبکه‌های اجتماعی خود مثل اینستاگرام و تلگرام و… سر بزنید، حتماً قبلش مرورگر خود را باز کنید و چیزی را گوگل کنید، از بین سه جستجوی اول یکی را بخوانید و در اتمام برای جایزه، سراغ چک‌کردن اینستاگرام یا تلگرام خودتان بروید!

چجوری یاد بگیریم؟ (5) یادگیری از طریق حرف دیگران

ما از طریق شنیدن و خواندن حرف‌های دیگران هم اطلاعاتی دریافت می‌کنیم که به یادگیری تبدیل می‌شوند.

ولی زنگ خطر اینجاست که باید مواظب انتخاب این «دیگران» باشیم. خواه یا ناخواه این همنشینی با دوستان در ما اثر خواهد کرد. پس باید به کسانی که انتخاب‌شان می‌کنیم وزن‌دهی کنیم. یعنی هر حرفی و هر شنیده‌ای و هر خوانده‌ای را نباید قبول کرد. خیلی اوقات یادگیری در نپذیرفتن حرف‌های دیگران است.

از طرفی این اشخاص لزوماً نباید در قید حیات باشند. ممکن است من نویسنده‌ای را دوست دارم و آثارش را دنبال می‌کنم. رفته‌رفته این خواندن‌ها بر روی مدل‌ذهنی من تأثیرش را می‌گذارند.

لابد شماهم شنیده‌اید که: ما میانگینی از 5نفری هستیم که با آن‌ها بیشترین ارتباط را داریم.

چیزی که من روی تأکید دارم این است که این ارتباط در دنیای امروز، صرفاً ارتباط در فضای واقعی نیست. شاید خیلی از ما عادت به چت‌کردن‌های زیادی داریم. یا حتی همانطور که قبلاً گفتم خواندن و دنبال‌کردن نویسنده یا هنرمندی که دوستش داریم که هم می‌تواند در این 5 نفر باشد. آن زیادی ارتباط برقرار کردن نکته اصلی ماجراست.

در کتاب مثل هنرمندهامثل بدزدید آقای آستین کلئون هم این مفهوم را به زیبایی بیان کرده است:

مارسل دوشان می‌گفت: «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارماین در‌واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه استاگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکرنویسنده هنرمند، اکتیوست، الگورا که عاشقش هستید خوب بجوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره‌ی آن‌ها دریابید. این کا را هر چندبار که می‌توانید تکرار کنید. هر چقدر که می‌توانید از درخت بالا بروید. هر وقت درخت خودتان را ساختید وقت‌اش است که شاخه‌ی‌ خودتان را آغاز کنید.

اینکه خودتان را به عنوان بخشی از یک دودمان خلاق ببینید کمک می‌کند وقتی کار خودتان را شروع کردید کمتر احساس تنهایی کنید. من عکس هنرمندان مورد علاقه‌ام را در آتلیه‌ام آویزان کرده‌ام. آن‌ها مثل روح‌هایی هستند که تقریباً می‌توانم حس کنم که وقتی روی میز کارم قوز کرده‌ام آن‌ها مرا به جلو می‌رانند.

نکته خوبی که در مورد استادان مرده یا از راه دور وجود دارد این است که نمی‌توانند شاگردی‌تان را رد کنند. می‌توانید هر چه خواستید از آن‌ها یاد بگیرید. آن‌ها برنامه درسی‌شان را توی کارهای‌شان باقی گذاشته‌اند.

شما از این طریق می‌توانید درخت شخصیت خودتان را بسازید. اینکه این درخت ثمر دهد یا ندهد همگی بستگی به انتخاب‌های شما در گزینش افراد دارد.

فکر می‌کنم در کنار این نوع یادگیری، خوب است ما هم مهارت پیدا کنیم تا به گونه‌ای صحبت‌کنیم و به‌گونه‌ای از تجربیاتمان بگوییم تا دیگران نیز یاد بگیرند. باید مهارت ظرافت کلامی را یاد بگیریم.با این مهارت می‌توانید کلمات را به گونه‌ای بکار ببرید که مفهوم درست به آن شکلی و منظوری که دارید به مخاطب برسد. همین مهارت در یادگیری مؤثر است. چون بخش بسیار مؤثر در یادگیری‌های ما برمی‌گردد به توضیح‌دادن و توصیف‌کردن اطلاعاتی که داریم. و همچنین باید مهارت خوب گوش‌دادن را هم در خودمان تقویت کنیم.

چجوری یاد بگیریم؟ (4) یادگیری از طریق مشاهده

چیزی را می‌بینیم، اطلاعاتی دریافت می‌کنیم و نسبت به چند دقیقه قبل چیزی یاد گرفتیم.

بنظرم این شیوه از یادگیری، زمانی اتفاق می‌افتد که به آن چیزی که نگاه می‌کنیم یا خیلی جذاب باشد یا به طریقی ما را تحت تأثیر قرار دهد.

مثلاً با دیدن تصادف یک نفر در خیابان فرض کنیم عابر مقصر بوده و در کشور گل‌و بلبل زندگی می‌کنیمیاد می‌گیریم که قوانین را زیر پا نگذاریم. شاید در اینجا احساس خطر کرده‌ایم و این یادگیری شکل گرفته.

به نوعی همگی ما از بدو تولد این جنس یادگیری را تجربه کرده‌ایم.

به عبارتی من از مشاهده‌هایی یاد می‌گیرم که به نوعی با زندگی من در ارتباط‌اند.

در یادگیری از طریق مشاهده نه تنها شما می‌توانید بفهمید که یک چیز چگونه کار می‌کند بلکه می‌توانید تکنیک‌هایی که افراد برای انجام آن کارهم بکار می‌برند را فرا بگیرید.

حالا چه چیزهایی کمک می‌کنند تا این نوع یادگیری مؤثر واقع شوند؟

1٫ به مشاهدات خودتون متمرکز بشید.

آدم در کل طول یک روز که نمی‌تواند متمرکز بماند! اما به حوزه‌هایی که قصد یادگیری آ ن‌ها را دارید متمرکز شوید و خوب نگاه کنید. چون بسیاری اوقات عادت‌کردن به زندگی و روال‌های همیشگی باعث می‌شود خیلی چیزها اتوماتیک شود و ما به آن‌ها بی‌تفاوت باشیم. برای همین چیزی را که باید بفهمیم و یادبگیریم نادیده گرفته می‌شود.

مثلاً کسی که قصد یادگیری مهارت‌های سخنرانی را دارد، یکی از بهترین تمرین‌ها، دیدن سخنرانی‌های تد است. به سخنران دقت کند که چه پوشیده، چگونه صحبت می‌کند، از کجا شروع کرد، موقع توپق زدن! قضیه را چه‌جوری جمع کرد، زبان بدن او برای ارائه مفاهیم چگونه بود؟ تن صدایش در جای جای سخنرانی مطابق با حالت صورتش تغییر کرد یا خیر و…

موقع مشاهده، برای خودتون حواس‌پرتی درست نکنید! یا به عبارتی keep focus 🙂

2٫ نکته‌برداری کنید

اگر امکانش هست، از چیزایی که نگاه می‌کنید نوت بردارید. با این کار می‌توانید جزئیات و مفاهیم ماجرا را بعدها بهتر به یاد آورید.

3. به مشاهده فکر کنید.

اگر جای آن شخص و یا هر چیزی که سبب آن شده، بودید چه ایده‌هایی به سرتان می‌زد؟چه رفتاری از خود بروز می‌دادید؟

4. موقع مشاهده سوال‌های خوبی بپرسید.

چون سوال‌ها شما را روی موضوع قفل می‌کنند. اما بهتر از سؤال پرسیدن، توصیف آن چیزی است که دیدید. شروع کنید به توضیح دادن چیزی که دیدید آن هم بدون هیچ قضاوت و پیش داوری‌ای. باز هم تأکید می‌کنم در پس توضیح‌دادن فعالیت ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد. به شما کمک می‌کند اطلاعات جدید را در دسته‌بندی قرار دهید و چیزهایی را متوجه شوید که شاید قبلاً نمی‌فهمیدید.

یک چیز را هم بگویم، اگر امکانش هست همان موقع، که ماجرا تازه ‌است، به توصیف و توضیحش بپردازید. چون یکی از خیانت‌های ذهن (که شایدم خیانت نباشه!) این است که ماجرا را بعد از مدتی آن‌جور که مطابق میل خودش است توصیف می‌کند نه چیزی که لزوماً دیده است.

5. اگر امکانش هست، دوباره ببینید!

موقع دیدن فیلم‌ها در بار اول، ناخودآگاه بیشتر درگیر صحنه‌های هیجانی یا اتفاقاتی هستیم که برای ما bold هستند و مفاهیم را خوب نمی‌گیریم! یا موضوع اصلی فیلم به خوبی به جان نمی‌نشیند. برای برخی فیلم‌ها که ارزش و محتوا دارند حتماً وقتی بگذارید چندین بار ببینید. در سری‌های بعد بهتر به موضوع و نکاتی دقت خواهید کرد که قبلاً پیش چشم شما ظاهر نمی‌شدند.

چجوری یاد بگیریم؟ (2) مثال شخصی از یادگیری کریستالی

در مقاله قبلی در مورد یادگیری نطفه‌دار یا به‌به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی صحبت کردیم. در زندگی هر کسی، کریستال‌های مختلفی وجود دارد. مهم این است که آن کریستال‌ها شکل بگیرد و مطالب آن جدای از خواندن، یادگرفته شود.

یادگیری نطفه‌دار، یعنی یادگیری ما در آن حوزه عمیق باشد. یعنی ممکن است من خیلی چیزها را ندانم اما آن‌هایی که می‌دانم را عمیق یادگرفته‌ام و دنبالشان رفته‌ام.

بگذارید یک مثال شخصی بزنم:

زمانی در مورد خلاقیت کنجکاو بودم. به دنبال این بودم که خلاقیت را چطور می‌توان به زندگی آورد و اصلاً این بحث داغ خلاقیت چه بوده؟

از روی علاقه و همچنین برای ساکت‌کردن کنجکاوی‌ام، کتاب‌های حوزه خلاقیت را می‌خواندم. تا آن زمان تصور می‌کردم که خلاقیت یک چیز واحد است که می‌توان همان را یاد گرفت و وارد زندگی کرد.

قبول کنیم که بحث‌های خلاقیت هم جالب است

اما جلوتر که رفتم متوجه شدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر جانبی.

تصور می‌کردم تنها همین تفکر در بحث خلاقیت وجود داره و پیش خودم گفتم اگر مهارت آن را کسب کنم دیگر تمام است!

شروع کردم به تحقیق در تفکر جانبی. متوجه شدم شخصی به اسم آقای ادوارد دبونو بیان‌گذار این طرز فکر بوده.

تا اینجا من از حوزه خلاقیت، یک اسم داشتم به اسم تفکرجانبی و یک متفکر به اسم ادوارد دبونو. شروع کردم به تحقیق و ببینم چه کتابی به طور اختصاصی در مورد تفکر جانبی نوشته است. ادوارد دبونو کتابی داشت با همین نام تفکرجانبی که خوشبختانه ترجمه هم شده بود.

کتاب را هیچ کجا نمی‌توانستم پیدا کنم، شروع کردم آرام آرام نسخه انگلیسی آن را خواندن اما چند روز بعد در کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب نسخه فارسی را پیدا کردم و گرفتم!

این را هم اضافه کنم که نسخه اصلی یک کتاب را خواندن خیلی بیشتر از خواندن ترجمه آن می‌چسبد! دلیلش هم شاید این باشد که می‌توان کلمات را بی‌واسطه از نویسنده‌ گرفت اما سرعتم را خیلی کم کرده‌بود از طرفی هم برخی‌ مباحث متوجه نمی‌شدم و کلافه شده بودم که پیدا کردن نسخه ترجمه‌اش خیلی کارم را راحت کرد.

کتاب تفکر جانبی را تمام کردم. با تمام ذوق و شوق از ترفندهایی که یادگرفته بودم شروع کردم به صحبت ‌کردن. خلاصه هر جا می‌نشستم شده بود نقل مجالس و صحبت‌هایم.

حتی برای سرگرمی یک وبلاگی ایجاد کردم و شروع کردم از ترفندهای آن نوشتن.

بعد از مدتی به این فکر می‌کردم که اوکی من ادوارد دبونو و طرز فکرش را دوست دارم، ببینم چه کتاب‌های دیگری دارد. کتاب‌هایی مثل درس‌های درست‌اندیشیدن، شش کلاه تفکر و… را پیدا کردم. و مثل قبل شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. هر چه جلوتر می‌رفتم می‌دیدم خیلی از ترفندهایی که این‌همه از آن صحبت‌کردم خود نویسنده در کتاب اقرار کرده که فقط این نیست و مدام تبصره زده بود!

حرفش هم حق بود. به قول استاد شعبانعلی، حوزه‌هایی که مربوط به انسان می‌شوند، قطعیت در آن معنا ندارد.

اینگونه بگویم که بحث خلاقیت برای من مثل یک اتاق با یک در بود که تصور می‌کردم اگر وارد آن شوم تماماً همین است و بس! دریغ از اینکه وارد اتاق شدم و دیدم درون خود اتاق، چندیدن در دیگر وجود دارد که به اتاق‌های دیگر راه دارند. و این سلسله در همه اتاق‌ها تکرار می‌شوند و من هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر به دانسته‌های قبلیم شک می‌کردم.

جدا بگویم این شک‌کردن‌ها در آن زمان بسیار اذیت‌کننده بود. به فکر تمام وقت‌هایی می‌افتادم که پایش صرف کرده بودم . حتی به جایی رسید که تصمیم گرفتم نه از آن حرف بزنم نه بنویسم و برای همین وبلاگ را پاک کردم. اما بعدها فهمیدم برای رشد، این‌ها سرمایه‌گذاری بوده نه اتلاف.

یکم برویم جلوتر، بعدها فهمیدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر طراحی!که شاید ورژن جدید در بین تفکرهای این حوزه است و حالا دوباره گردونه بازی به چرخش افتاده بود و منم در این گردونه بودم و هستم!

و اضافه کنم که همچنان آن عدم قطعیت‌ها و شک‌کردن‌ها وجود دارد اما چیزی که این بین کار را شیرین می‌کرد، عمیق‌شدن در آن موضوع بود. یعنی بی‌آنکه بدانم در حال تکمیل‌کردن کریستال خلاقیت خود بودم. چیزی که کار را برایم شیرین می‌کرد این بود که لااقل چسبیده‌ام به چیزی که دوست دارم و طرز فکرم قبل از وارد شدن به این بحث و بعد از وارد شدن به این بحث تغییر کرده بود. به عبارتی چون قطعیت از زندگی‌ام رنگ باخته بود، افکار منعطف‌تری داشتم.( حتی در مورد این هم شک دارم، شاید توهم بوده!) دیگر خیلی زود در مورد کارها قضاوت نمی‌کردم و…

آدم هر چه جلوتر می‌رود به خام‌بودنش بیشتر اعتراف می‌کند.

این یکی از تجربه‌های من بود در حوزه تشکیل کریستال خلاقیت.

کریستال‌های دیگری هم در زندگی‌ام در حال شکل‌گیری است. مثل بحث برنامه‌نویسی و اینکه آخر سر اقلیم لینوکس را انتخاب کرده‌ام و مانده‌ام در همین جا! یا وارد شدنم به بحث‌های شخصیت‌شناسی و سردرآوردنم از MBTI . که حتی در این‌ دست‌نوشته‌ها جایی گفتم که از MBTI و تیپ INTP خواهم نوشت ولی قضیه همان عدم قطعیت است که نمی‌گذارد آرام بنشینم و بنویسم!

چیزی که من فهمیدم این بود که خیلی از مهارت‌ها مثل مهارت سخنرانی، حل‌مسئله، یادگیری زبان و… در کنار این کریستال‌ها شکل می‌گیرد. مثلاً برای بهتر بیان‌کردن و موثربیان‌کردن ترفندهای خلاقیت باید مهارت سخنرانی و ارائه مطلب خودم را بالا می‌بردم.

اگر کریستالی هم در زندگی شما در حال تشکیل است، و حوصله آن را دارید، بنویسید. خوبی این نوشته‌ها این است که میفهمیم تنها نیستیم. واقعاً گاهی اوقات خود من هم کم می‌آورم! دیدن کسانی که اینگونه‌اند راه را هموارتر می‌کند.

چجوری یاد بگیریم؟ (1) یادگیری باید نطفه داشته باشد.

من هم مثل خیلی از افراد دیگر به دنبال مهارت‌های یادگیری رفته‌ام. در این زمینه مقایسه‌های زیادی شکل می‌گیرد که من هم از این قاعده مستثنی نبوده‌ام. همیشه برایم سؤال بود که چگونه می‌توان طوری یادگرفت که آن آموخته به باور تبدیل شود و باور منجر به تغییر.

در دوران مدرسه، درکم از یادگیری این بود که نمره درسی را بالا بیاورم، از همکلاسی‌ها جلوتر باشم و… چه بسا هنوز هم در محیط دانشکده، می‌بینم که هنوز این طرز فکر وجود دارد و چه جاه‌طلبانه به فکر پاس‌کردن درس‌هاییم!

اما کم‌کم این طرز فکرم رنگ باخت. دانشکده شد یک اتلاف وقت به سبک مدرن. تنها بخش‌هایی از آن را دوست داشتم و دارم که استادان یا دانشجویان از تجربیاتشان حرف می‌زنند.

بعدها فکر کردم که من چقدر بی‌خیالم! بی‌خیال نسبت به درسم. چندباری هم از حرف‌های دوستانم شنیده بودم که می‌گفتند: «سحر خیلی بی‌خیالی

اما این روزها فکر می‌کنم مشکل من بی‌خیالی نبوده. نطفه را اشتباه انتخاب کردم.

بگذارید بیشتر از نطفه بگویم.

در یکی از صحبت‌های استاد شعبانعلی آموختم که یادگیری باید نطفه داشته باشد.

در گذر زندگی هر از کدام از ما، اطلاعات و دانش‌هایی بر سر راه ما قرار می‌گیرند. فرض کنید این دانش‌ها مانند تکه‌های پازل‌اند. در اینجا با دو دسته آدم مواجه می‌شویم.

اولی کسی است که حریصانه این پازل‌ها را جمع می‌کند بی‌آنکه هدفی برای ساختن تصویر نهایی داشته باشد.

دومی کسی است که تکه‌های پازل را طوری انتخاب می‌کند تا تصویر نهایی زیبایی را بسازد. فیلترهای درستی را برای گزینش اطلاعاتش قرار می‌دهد. به‌موقع می‌داند کدام تکه پازل را کنار بیاندازد و کدام تکه را بردارد.

در نگاه اول، هیچ فرقی بین داشتن اطلاعات اولی و دومی نیست. مثلاً همان تاریخ‌هایی که اولی می‌داند، دومی هم می‌داند. تنها تفاوت آن‌ها در پیوستگی دانش‌های آن‌هاست. این‌جاست که حرف نطفه‌دار بودن یادگیری به میان می‌آید.

در حال حاضر در دنیایی قرار داریم که مشکل اطلاعات نداریم. شخص اول مانند زباله‌گردی بوده که تنها گشته و زباله‌ها را جمع کرده تا شاید روزی به دردش بخورد یا از طریق آن بتواند احترامی برای خود بخرد.

اتفاقاً فکر می‌کنم شخص دوم هم در ابتدا زباله‌گرد بوده! اما از یک زباله خوشش آمده و سعی کرده آن را نطفه بگیرد و اطلاعات دیگر را متناسب با آن جمع کند و در نهایت توانسته بلور زیبایی از آن را معماری کند.

به شکل‌گیری نبات تا به حال دقت کردید؟

یه نخ را داخل محیط انباشته شده از شکر می‌اندازند و کم‌کم دانه‌های بلور نبات به نخ می‌چسبند و در نهایت چیزی را که به اسم نبات می‌شناسیم می‌بینیم.

فضای یادگیری هم همین‌گونه است! یعنی باید آدمی یک نطفه را انتخاب کند و متناسب با آن، دانه‌های بلور را یکی‌یکی جمع کند تا در نهایت بلور زندگی‌اش را زیبا بسازد.

حالا این نطفه از کجا می‌آید؟

این نطفه از علاقه ذاتی ما می‌آید.

برای درک بهتر، خودم را مثال می‌زنم. مثلاً منی که به برنامه‌نویسی علاقه دارم باید از همان اول می‌گشتم و در دنیای نقشه‌برداری، اطلاعات مربوط به برنامه‌نویسی در این حوزه را جمع می‌کردم.

در دانشکده دیده‌ام دوستانی که چه مشتاقانه مبحثی را دنبال می‌کنند. مثلاً همین هفته گذشته یکی آمد و کنفرانسی در مورد پهبادها داد. واقعاً آدم توپری بود! معلوم بود که هر جا دانه‌ای از این بلور را دیده، جمع‌اش کرده و چسبانده به بلورش و حالا آن را زیبا ساخته!

این آدم‌ها را می‌توان از صحبت‌هایشان خوب شناخت. شخصی که یادگیری‌اش نطفه دارد، در انتها از تکه‌های پازل یک تصویر زیبا می‌سازد. این آدم دیگر نیازی به مدرک ندارد! خود تصویر نمایان‌گر دانش و مهارت‌های اوست.

از این دست آدم‌ها کم ندیده‌ایم. مثل دکتر الهی قمشه‌ای.

تا به حال به صحبت‌هایش گوش کرده‌اید؟ از همه جا حرف می‌زند اما آن‌قدر پیوستگی مطالبی که بیان می‌کند بالاست که در انتها یک تصویر کلی را خواهید دید که با تمام شکوه به تصویر کشیده شده است.

برای این افراد چه اتفاقی می‌‌افتد؟

آن تکه پازل که همان اطلاعات جدید است،‌ وارد ذهن‌شان می‌شود. آرام آرام جایش را پیدا می‌کند. ارتباطش را با دانسته‌های قبلی درست متوجه می‌شود و سرجایش می‌نشیند. همین می‌شود که می‌بینید از زمین و زمان حرف می‌زنند اما در آن واحد یک تصویر را می‌سازند.

اما برعکس کسانی که تنها تکه‌های پازل را بی‌هدف جمع کرده‌اند، هنوز نمی‌دانند با آن‌همه تکه باید چه کنند؟ چه تصویر درهم و برهمی بسازند؟ اصلاً می‌توان تصویری ساخت یا نه؟!

این آدم‌ها را اگر تکانشان هم دهیم صدای آزاردهنده‌ای می‌دهند.

لپ کلام اینکه خیلی نمی‌توان از این آدم‌ها یادگرفت. آن‌ها تنها انباری از اطلاعات‌اند. که گاهی حمال محتوا در شبکه‌های اجتماعی‌اند.

چه باید بکنیم؟

علاقه‌هایتان را دست کم نگیرید. علاقه لزوماً یک چیز نیست. می‌توان بلور زندگی را در نهایت زیبایی از چیزهای مختلف ساخت. مثلاً فرض کنید در حین گوگل‌کردن، مقاله‌ای را خواندیم که کمی از آن خوشمان آمد. رهایش نکنید! در وهله اول حدااقل یک گام برایش بردارید. مثلاً بگردید ببینید منبع این مقاله کجاست؟ منبع را نگاهی بیاندازید. با این کار دانه‌های بلورتان را پیدا خواهید کرد. اگر خوشتان آمد یک گام دیگر جلو بروید. مثلاً دنبال نویسنده منبع بروید، ببینید چه کتاب‌ها یا مقالات دیگری در آن حوزه نوشته است؟ اگر خوشتان آمد گام بعدی را بردارید ببینید دیگران در آن موضوع چه نوشته‌اند و… .

خلاصه این که آدمی‌که یادگیری‌اش نطفه دارد، کتاب‌های مختلف می‌خواند، از حوزه‌های دیگر می‌داند، با آدم‌های مختلف می‌گردد اما در انتها یک تصویر را می‌سازد.

پی‌نوشت1: مقالات حوزه یادگیری را برای این دسته از افراد خواهم نوشت. مقالاتی مثل چگونه نقشه‌ذهنی بکشیم، تندخوانی واقعی یعنی چه، نحوه صحیح استفاده از فلش‌کارت و راهکارهایش در دنیای دیجیتال و…

پی‌نوشت2: در این حوزه من هم دانش‌آموزم نه کسی که یاد می‌دهد(معلم)! تنها سعی می‌کنم فهمیده‌هایم و تجربیاتم را بنویسم. پس من هم با شما در حال یادگیری‌ام! مثلاً اصل بحث یادگیری نطفه‌دار را در متمم خوانده‌ام که به یادگیری کریستالی معرفی شده است و در نهایت  فهمیده‌هایم را اینجا نوشتم.

7 خطای بزرگ و کشنده در صحبت‌کردن + راهکار پیشنهادی

اول: غیبت

منظور از غیبت، بدگویی‌کردن از کسی است که حضور ندارد. اگر متوجه شوید کسی مدام غیبت می‌کند، شده یک درصد هم به ذهنتان خطور می‌کند که ممکن است 5 دقیقه دیگر هم غیبت من را بکند. پس چقدر خوب می‌شود که از شخصیت خودمان شروع کنیم و اصلاحش کنیم.

چه‌جوری مقاوت کنیم؟

1. به محض این که احساس کردید کمی دارید به سمت غیبت پیش می‌روید، با شوخی و خنده بحث را عوض کنید.

گاهی می‌بینیم طرف مقابلمان از شخصی بسیار شاکی است. برای همین شاید نتوانیم خیلی مستقیم به او یادآوری کنیم که کار درستی نیست و معلم اخلاق شویم! بهتر است با شوخی، بحث را بکشیم به جایی دیگر که با هم اشتراک داریم و دغدغه هر دوی ماست. تا موضوع کمی فراموش شود.

2.به احساس گناهی که احتمالاً بعد از آن خواهید داشت نگاهی بیاندازید.

بسنجید که آیا می‌ارزد غیبت کنید یا خیر. در بحث‌های عزت‌نفس هم همین موضوع زیاد بحث می‌شود. غیبت، قضاوت و کارهایی امثال این‌ها جایی است که ما از کیسه عزت‌نفس خودمان خرج می‌کنیم که شاید جبران آن خیلی سخت باشد.

3.حداقل به سه کار مثبتی که آن شخص انجام داده فکر کنید.

مطمئن آن شخص کارهای خوبی هم داشته. ذهن‌تان را خودتان آرام کنید. اینگونه از فشار عصبی کمی کاسته می‌شود و راحت‌تر می‌توانید از این موضوع بگذرید.

4.رویداد را از تفسیر جدا کنید.

ببینید دقیقاً چه چیزی رخ داده. کدام تفسیر شماست و خود رویداد دقیقاً چه چیزی بوده. بهتر است در اینجور مواقع خیلی سریع تصمیم نگیریم و برچسب نزنیم. خیلی از این قضاوت‌ها و غیبت‌ها برخاسته از تفسیر اشتباه ماست نه رویدادی که واقعاً اتفاق افتاده است.

مهربون باشید 🙂 ما خیلی از دردهای پنهان اشخاصی که با آن‌ها در طول روز برخورد می‌کنیم را نمی‌دانیم و همین ندانستن‌ها روی لنز دیدما تأثیر میگذارند. این خطا را آگاهانه کاهش دهید.

دوم: قضاوت

من به تازگی فهمیدم که خیلی از قضاوت‌ها ناشی از سرزنش‌کردن خودمان است! شاید بخندید ولی معمولاً به طور ناخودآگاه سعی داریم مسئله‌ای را دور بزنیم تا اینکه حل‌اش کنیم. برای همین کلی مسائل حل نشده باقی می‌ماند که هربار هم سعی داریم آن‌ها را بپوشانیم. باید کمی حوصله خرج داد و آرام آرام مسائل را حل کنیم. اینگونه مرکز توجه‌ما به سمت خودمان می‌رود تا دیگران. برای همین قضاوت را کاهش می‌دهد. از طرفی هم کم‌کم با خودمان کنار می‌آییم و با خودمان مهربان‌تر می‌شویم.

سوم: منفی‌گرایی

همه آدم‌ها دوست دارند با کسانی که انرژی بیشتر دارند و شادتر هستند ارتباط داشته باشند. منظورم شادی الکی نیست. منظورم سرحالی است. کسی که ذهن شاد دارد. با انرژی برخورد می‌کند. برای این عادت باید وقت گذاشت. از آن دسته عاداتی است که بسیار در چشم است اما نادیده گرفته می‌شود! سعی کنیم اول سلام و احوال‌پرسی با انرژی برخورد کنیم. کم‌کم این عادت را در زندگی‌مان جا بیاندازیم.

گوش دادن به آدم‌هایی که مدام منفی‌گرایی می‌کنند خیلی کسل‌کننده است. از طرفی هیچ جذابیتی ندارد. هر آدمی به مقدار لازم! در زندگی‌اش مشکلات و شکایت‌ها دارد. نمی‌گویم بپوشانیم. ولی منفی‌گرایی از تمایز آدم می‌کاهد. شکل دیگر منفی‌گرایی هم شکایت است. با آدم‌هایی که حتی اول روزشان را با شکایت شروع می‌کنند برخورد داشتیم و به خوبی می‌دانیم چقدر این آدم‌ها خسته‌کننده‌اند. حداقل در حال حاضر بیایید یکی از آن‌ها نباشیم!

چهارم: عذر و بهانه

قبلاً یک نوشته‌ای نوشتم با این عنوان: آدم یادبگیرد تمام وجودش را بریزد در هر آنچه که انجام می‌دهد. اگر به این عمل کنیم مطمئناً مسئولیت خودمان را هم قبول خواهیم کرد. شاید ابتدای کار قبول‌اش سخت باشد ولی کمی فکر می‌خواهد که آیا واقعاً مسئولش من بوده‌ام یا خیر؟

مدام پاس‌دادن اتهام‌ها به دیگران و شانه‌خالی‌کردن، بی‌اعتمادی می‌آورد. بی‌اعتمادی شاید بزرگترین عیبی باشد که می‌تواند در یک رابطه رخنه کند.

پنجم: اغراق و داستان‌بافی

ذهن عادت دارد رویدادهایی که اتفاق افتاده را کنار هم بچیند و داستان ببافد. کافی است کمی در حرف‌زدن‌هایمان دقت کنیم که به سمت اغراق و داستان‌بافی نرود. چون این دو کلام‌ ما را بی‌ارزش می‌کند. بی‌ارزش‌شدن کلام، گفت‌گوی‌های درونی‌ای بوجود می‌آورد که کم‌کم خودمان را از درون تخریب می‌کند.

بیایید کسی باشیم که حرف نمی‌زند ولی اگر حرفی می‌زند زلال است و دقیقاً رفتارش و کارهایش بوی حرف خودش را می‌دهد.

ششم: دروغ

ما دوست نداریم به کسانی که دروغ می‌گویند گوش کنیم. همه ما چیزهایی در زندگی‌مان نبوده است که دوست داشتیم باشد. یا اتفاق‌هایی افتاده که دوست‌ داشتیم نمی‌افتاد و یا حتی برعکس. بنظر من بیشتر اوقات ترس از قضاوت است که دروغ می‌گوییم. اگر سعی کنیم خودمان قضاوت نکنیم، دست‌کم این اتفاق را کاهش خواهیم داد.

تجربه شخصی: برای ترک عادت‌های بدی از این دست، خوب است یک کش به دور دست‌تان بیاندازید. هر بار که مرتکب این عادت شدید، کش را بکشید تا یک درد خفیفی به وجود آورد. کم‌کم شرطی می‌شوید که این‌ عادت از سرتان بیافتد. بجای کش می‌توانید آرام با دست ضربه بزنید. خلاصه یک واکنشی نشان دهید 🙂 فقط هم روی یک عادت کار کنید. مثلاً اگر هدف‌تان را روی ترک دروغ گذاشتید، چندماهی با همین منوال جلو بروید و بعد یک عادت دیگر(مثلا غیبت‌کردن) را جایگزین کنید. چند عادت در کنارهم جواب نمی‌دهد.

بعد از یک مدت یادمی‌گیرید که بجای دروغ چه کنید 🙂 مثلاً خود من وقتی کاری به من سپرده‌اند و انجام ندادم یا توی تله‌ای می‌افتم که ذهنم به سمت دروغ (عامیانه بگم خالی‌بندی) می‌رود، سرم را بالا می‌گیرم و می‌گم: برف میاد 😐 (شاید یکم لوس باشه ولی بعد یه مدت پیدا می‌کنید خودتون چیکار کنید🙂 )

هفتم: تعصب و عقیده بی دلیل

همه ما دیدیم آدم‌هایی که در حقایق و نظرات شخصی خودشان هم سردرگم‌اند! و بی‌دلیل عقیده‌ای را می‌پرستند. خیلی در فکرهایشان انعطاف ندارند. بی‌سوادی امروزی یعنی همین!

حالا روی چی تمرکز کنیم؟

روی کلمه HAIL

به معنای مشتاقانه به دنبال چیزی رفتن

to greet or acclaim enthusiastically

H: Honesty

be clear and straight

صداقت

در مورد چیزی که می‌گید صداقت داشته باشید.

A: Authenticity

be your self

خودتون باشید.

روی درستی خودت بایست.

I: integrity

be your word

کمال

یعنی کاری که خودت می‌گی را انجام بده و کسی باش که مردم می‌توانند به او اعتماد کنند.

L: love

wish them well

به معنی عشق نیست.

به معنی این است که خوب مردم را بخواهی.

صداقت همراه با عشق چیز خوبی از آب درمیاد.

اگر خواستار خوبی کسی باشید، سخت است که قضاوتش کنید.

 

پ.ن: این متن را بعد از دیدن یکی از ویدئوهای تد نوشتم. خیلی دوست داشتم همه این‌ها رو یکجا بیارم که این ویدیو کمکم کرد. مطمئنا شما هم از چیزایی که گفته شد تجربه بیشتری دارید. خوشحال می‌شم نظراتتون رو بشنوم.