مسئولیت با تقصیر یکی نیست، حلقه‌های گمشده‌ی این بحث

یک مدت مد شده بود و هر کس که سخنران تربیت می‌کرد انگار به او می‌گفت اولین سخنرانی‌ات را بچین روی این موضوع: ۱۰۰ درصد مسئولیت زندگی خودت را بر عهده بگیر. و بعد هم از فواید آن مثل فواید عرق‌نعناع بگو.

وقتی یک موضوع را افراد زیادی می‌گویند، انگار رنگِ اهمیت‌آن کم می‌شود. دیگر به گوش جالب نمی‌آید که پیام را هُل بدهد به مغز یا حتی مغز هم حالش را داشته باشد تا فضایی به آن اختصاص دهد. درست مثل بحث عزت‌نفس.

این‌بار نیامدم که بگویم من‌هم درحال تمرین سخنرانی‌ام. اما فکر می‌کنم این بحث مسئولیت چندین حلقه‌ی گم‌شده دارد که فهم‌آن‌ها کمک می‌کند تا بحث دوباره جان بگیرد.

ما می‌شنویم «مسئولیت صد در صد زندگی‌ات را بر عهده بگیر» اما ترجمه می‌کنیم «همه‌ی اتفاقات تقصیر توست.»

یعنی فکر می‌کنیم بحث مسئولیت با تقصیر یکی است.

یعنی تصورمان این است که اگر مسئولیتِ چیزی را برعهده بگیریم، تمامِ اتفاقات به حساب تقصیر ما نوشته خواهد شد.

مسئولیت یعنی تو قرار است با شرایط پیش‌آمده یا اتفاقات افتاده، زندگی کنی اما لزوما این اتفاقات و شرایط، تقصیر تو نیست. اما از آن‌جایی که قرار است با آن زندگی کنی، یا حلش کن، یا چاره‌ای برای کنار آمدن با آن بچین. چون هرچند کوچک، قرار است از این به بعد، روی رفتارها و اتفاقات بعد از این تاثیر گذار باشد.

در مقیاس بزرگ‌تر، اگر این اتفاقات و شرایط را یک فیلتر در نظر بگیریم، ما بعد از عبور از این فیلترها، بسته به تصمیم‌ها و رفتارهایی که داشتیم، حالا یا کوتاه‌مدت یا بلندمدت، قرار است با نتایج آن زندگی کنیم. چون قرار است با آن‌ها زندگی کنیم پس مسئولیت صد در صدش با ماست نه اینکه تقصیر ماست.

یعنی رفتارها و تصمیم‌های توست که از این به بعد، کمک می‌کند این بار سبک‌تر شود یا نه، سنگین‌تر شود.

مثلا اکثر افراد هم‌سن‌وسال من، کنکور را تجربه کردند. در مسیر زندگی‌ما غولی وجود دارد به اسم کنکور، اینکه وجود دارد تقصیر ما نیست، به مفید بودن و نبودنش هم کاری ندارم.

کنکور، فیلتری محسوب می‌شود که بعد از آن ممکن است من شبیه آدم قبلی نباشم. اینجا مسئولیت صد در صد رفتارها و تصمیماتم گردن خودم است چون من قرار است بعد از حل این مساله با نتایج آن زندگی کنم، نه معلم، نه وزیر، نه والدین. یا باری از دوشم برمی‌دارد یا می‌گذرد.

کنکور، یک مثال بزرگی بود؛ کارهای کوچک که رفته‌رفته اثرات بزرگی دارند را در نظر بگیرید، مثلا خوردن غذاهای چرب یا فست‌فود. اینکه فست‌فود در دسترس بود یا ارزان‌تر بود یا هر دلیل دیگری، باعث نمی‌شود که کسی دیگر به‌جا من، درد و مرض‌های بعد آن را تحمل کند، یا به عبارتی جای من زندگی کند. این منم که قرار است با نتایج آن زندگی کنم.

اینکه ترجیح من، شبکه‌های اجتماعی باشد تا کتاب، باعث نمی‌شود که فردا روزی موسس آن شبکه، بیاید جای من با تحلیل‌های سطحی زندگی کند.

وقتی بین مسئولیت و تقصیر، تفاوتی قائل نمی‌شویم، شروع می‌کنیم نقش قربانی را بازی کردن. یعنی مسئولیت حل‌کردن مسائل و مشکلات خودمان را به کسی دیگر می‌سپاریم. تحلیل‌های سطحی، افسردگی‌های حتی جزئی را می‌اندازیم گردن شبکه‌های اجتماعی، چاقی، مشکلات معده، کسلی را می‌اندازیم گردن کسی که پای فست‌وفود را در زندگی‌ ما باز کرد.

بازی کردن نقش قربانی را هم با روش‌های مختلفی انجام می‌دهیم، مثل توهین‌کردن به دیگران، سرزنش‌کردن دیگران.

تقریبا اکثر ما این احساس را داریم که بی‌عدالتی کشیدیم ، ستم دیدیم، پس حق داریم توجه برای خودمان بخریم، آن‌هم با بازی‌کردن نقش قربانی.

مدام خود را حق‌به‌جانب، برتری از لحاظ اخلاقی و … می‌پنداریم.

با این کار، بازیگر اصلی داستان که باید مشکلات را حل کند (یعنی خودمان) گم می‌شود. چون با بازی‌کردن نقش قربانی، همه توجه‌ها را به سمت بازیگری دیگر یا عاملی دیگر، رانده‌ایم و کسی متوجه این نیست.

هرچقدر مسئولیت‌پذیرتر باشیم، راحت‌تر مشکلات را حل خواهیم کرد، چرا که احساس مالکیت به مشکل خواهیم داشت و همین حس، به ما می‌قبولاند که حل‌کردنش پای توست.

یک پی‌نوشت مهم!

بحث دیگری هم هست که شاید چندان ربطی به این موضوع نداشته باشد ولی بی‌ربط هم نیست. محمدرضاشعبانعلی چندین وقت پیش، موضوعی را مطرح کرد با عنوان «اقدام یا پاسخ» و می‌گفت پاسخ، رفتاری است در پاسخ به یک رویدادی که تازه به وقوع پیوسته اما اقدام، رفتاری است که براساس تصمیم و اراده‌ی شخصی و تحلیل کلیه‌ی بسته‌های اطلاعاتی و نه یک رویداد مشخص انجام می‌دهیم. مثلا: تصمیم به کارآفرینی و نرفتن به دانشگاه، اگر پس از رد شدن در کنکور باشد، یک پاسخ است. اما اگر بدون شرکت در کنکور باشد، یک اقدام است.

تصور شخصی من این است که افراد اهل اقدام، مسئولیت‌پذیرتر اند.

اما در کل، افرادی که مسئولیت‌پذیرند، جذاب‌ترند! حتی در ابهام‌ها هم، قطعیتی دارند.

روند را معکوس کن، برای انگیزه‌یافتن اول کار کن

چرا به این روندِ اول انگیزه بعد کار، برعکس نگاه نمی‌کنیم؟

یعنی کار کنیم تا انگیزه پیدا کنیم.

کار اصلی مغز، پیشرفت ما نیست، کار اصلی مغز، حفظ انرژی است. برای همین یک‌جا نشستن و فکر کردن، ممکن است تصویرهایی بسازد تا شروع را سخت جلوه دهد یا موانعی را بیافریند که در دنیای واقعی و روندِ کار به آن اصلا برخورد نکنیم.

حین کار هم می‌توان فکر کرد، اما یک جا نشستن و فکرکردن، راکد بودن را به همراه می‌آورد. شروع را سخت می‌کند. بی‌خودی موانعی را می‌سازد که اصلا وجود خارجی ندارند یا یک ده‌هزارم هم احتمال ندارد اتفاق بیافتند.

صرفِ کار‌کردن و حرکت لاک‌پشتی، انگیزه می‌آفریند. چرا؟ چون حین کارکردن تازه متوجه می‌شویم که حل بسیاری از مسائل ساده‌تر از چیزی است که در فکر ما بوده. چون به ایده‌های مختلفی برخورد می‌کنیم که بیشتر واقعیت دارند و  باعث می‌شوند خروجی ما موثرتر باشد.

از طرفی پیشرفت‌های کوچک کوچک، نقشه‌ی راه ما را ترسیم می‌کنند. یک فلوچارتی را پر می‌کند که کم‌کم آینده‌ی حرکت ما را مشخص می‌کند.

چه کاری باید کرد؟

باید تا می‌توانیم، شروع را ساده کنیم، شکست را هم راحت‌تر در آغوش بگیریم، خستگی را دوست داشته باشیم.

خستگی ناشی از انجام‌دادن یک کار، شیرین‌تر است یا خستگی ناشی از فکرکردن‌های زیاد؟

آسان‌کردن شروع

همه‌ی ما تنبلیم، هر کس به نوبه‌ی خود. اما اولین راه ساده‌کردن شروع این است که دست از سرزنش برداریم، و فقط سعی کنیم یک پومودورو یا نیم ساعت، وقت بگذاریم روی مساله و یا کاری که داریم.

نیم‌ساعت به هیچ چیز، جز آن مساله نپردازیم. کاری برایش انجام دهیم. خودمان را در معرض عمل‌کردن قرار دهیم؛ حتی اگر نمی‌دانیم چه کاری می‌خواهیم بکنیم.

همین نیم‌ساعت‌ها موتور خیلی از ماها را روشن می‌کند و باعث ادامه‌ی کار می‌شود.

بحث اراده و هوشمندی در کار و این چیزها را شده برای چند دقیقه بگذارید کنار و صرفا شروع کنید، کاری انجام دهید.

قبلا در مورد ستایش خریت در کمیت حرف زده بودیم که چقدر کمیت در پیش‌بردن کیفیت موثر است. آن بیرون، مدرس‌های کاسب زیادی هستند که از صبح تا شب در گوش من و تو بخوانند که هوشمندی، اولین اصل است. اما واقعیت این است، اولین اصل، کارکردن است. ما باید چندین ساعت، چندین شکست را رد کنیم تا بعد تصمیم بگیریم که نتیجه بخش هست یا خیر. در غیر این صورت، هنر نتیجه‌گرفتن را نخواهیم داشت.

 

تاثیر داستان‌هایی که خودمان به خودمان می‎گوییم

داستان‌ها قدرت دارند، مخصوصا داستان‌هایی که خودمان برای خودمان تعریف می‌کنیم.
آن‌هایی که برای خود تعریف و باور کردیم، یک جاذبه است. جاذبه‌ای که گفته‌ها و شنیده‌ها را از فیلتر آن‌ها عبور می‌دهیم.

من به این باورم که ارتباطی هست بین تلاش آدمیزاد با این داستان‌ها.

گاهی اوقات هدف یا ارزشی که انتخاب کردیم، درست است اما داستانی که برای خودمان ساختیم فلج‌کننده است.

اگر برای چیزی که می‌خواهیم بدستش بیاوریم یا در مسیر آنیم، جلوتر نمی‌رویم و احساس می‌کنیم راکد شدیم، شاید وقتش است که داستان خودمان از آن را تغییر دهیم نه هدف و مسیر را.

ما تلاش می‌کنیم داستان‌هایمان به واقعیت بپوندند. یا حتی ممکن است رفتارها و اعمال ما پیروی داستان‌هایی باشند که قبلا محقق شده‌اند. انگار یک رفرنسی‌اند که باقی حرکات را به آن ارجاع می‌دهیم. داستان‌های ما در مذهب، درس، کار، علایق و….

از طرفی فکر می‌کنیم این داستان‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم، از یک نمایشگر بزرگ برای دیگران هم پخش می‌شود و ما که بازیگر اصلی داستان هستیم، مرکز توجه‌ایم.

دیر یا زود به این واقعیت می‌رسیم که ما مرکز توجه کسی نیستیم چون هر کس در حال زندگی‌کردن در داستان خودش است. آن‌قدر توجه نمی‌ماند که صرف و خرج ما شود؛ نهایتا شاید چند لحظه‌ای فکری را به خود مشغول کنیم.

ای کاش توانایی این را داشته باشیم که گاهی داستان‌های خودمان را رها کنیم و بیاییم بیرون و دنیا را خارج از این داستان‌ها بنگریم.

آن‌ها می‌توانند محدودکننده باشند یا آزادی بدهند. هر کدام در جای خود درست‌اند. منِ نوعی بر اساس داستانی که خودم تعریف کردم و باورش کردم، یکسری دسترسی‌ها و یکسری محدودیت‌ها را برای خودم تعریف می‌کنم و بر اساس آن‌ها رفتارم و حرکاتم را جهت می‌دهم.

آن‌ها بخشی از هویت ما می‌شوند و خودشان را در رفتارهایمان فاش می‌کنند.

اشتباه تعریف‌شان نکنیم، از تغییر در آن نترسیم. خیلی وقت‌ها تغییر لازم نیست، گاهی اصلاح حتی جزئی در داستان‌هایمان تاثیرات بزرگی دارند.

آن‌ها را پوچ تعریف نکنیم یا نقش‌ قربانی بازی‌کردن را به دوش نکشیم.

ما میانگینی از اطرافیانیم، اطرافیانی که لزوما حضور فیزیکی ندارند

تا بحال شاید این جمله به شکل‌های مختلف به گوش شما خورده باشد.

مثلا سعدی که می‌گوید:

تو اول بگو با کیان زیستی    من آن گه بگویم که تو کیستی

همنشین تو از تو به باید      تا تو را عقل و دین بیفزاید

یا جیم ران:

شما میانگین ۵ نفری هستید که با آن‌ها به شدت در ارتباط هستید

یا حتی محمدرضا شعبانعلی:

هیچکس از متوسط اطرافیانش بالاتر نمی‌رود (+)

قانون ساده‌ای است. چیزهای ساده را ساده هم می‌شود نادیده گرفت. ولی چه بهتر که دست‌کم آن‌را در ذهنمان بزرگ کنیم. بشود یک قانون ارتباط برای خودمان. قاب کنیم و بزنیم گوشه افکارمان. گوشه‌ای که مدام جلوی چشم باشد نه اینکه نادیده گرفته شود.

دیگران در دنیا انلاین و افلاین

اگر بخواهیم این قانون را در دنیای امروز که فضای آنلاین بیش از همه، ما را درگیر کرده، دوباره بازگو کنیم، شاید این طور بشود:

من و تو میانگینی از اطرافیانیم، اطرافیانی که چه در دنیای آنلاین چه آفلاین وقت بیشتری را با آن‌ها می‌گذرانیم.

این روزها برای ساختن یک اپلیکیشن ساده هم روانشناس استخدام می‌کنند! همه می‌خواهند به نوعی، مردم را بیشتر درگیر خودشان، محصول‌شان کنند.

به شیوه‌های مختلف وقت‌مان را صرف اطرافیان می‌کنیم یا بهتر بگویم، به شیوه‌های مختلف اطرافیان‌مان را انتخاب می‌کنیم:

بازیگر محبوبی که تمام فیلم‌هایش را یکی پس از دیگری می‌بینیم، حرکاتش را یاد می‌گیریم، حواس‌مان هست که در کدام فیلم چگونه بازی کرده است، دنیای واقعی او چگونه است، از چه کسانی خوشش می‌آید، صفحات اجتماعی‌اش کدامند، فالورهایش چه کسانی‌اند، چه جایزه‌هایی برده است، تحت تاثیر چه کسانی است، چه کسانی را دنبال می‌کند، تیپ او چگونه است، به چه زبانی حرف می‌زند؛ با او و افکارش وقت می‌گذرانیم حتی اگر در قید حیات نباشد

نویسنده‌ای که کتاب‌هایش را می‌خوانیم، درموردش گوگل می‌کنیم، فکر می‌کنیم دنبال‌کردن خط فکری او جذاب است، هر چه از او هست می‌خوانیم، وبلاگش را دنبال می‌کنیم، می‌گردیم ببینیم تحت تاثیر چه کسانی بوده است، اولین کتابش را چگونه نوشته است، در برهه‌های زمانی چه تصمیماتی گرفته است، کتاب‌هایش به چه زبان‌هایی ترجمه شده است،سخرانی داشته یا نه، چگونه حرف می‌زند، زبان مادری‌اش چگونه بوده؟ با او و افکارش وقت می‌گذرانیم حتی اگر در قید حیات نباشد

صفحه‌ی اینستاگرام شخصی را که مدام استوری می‌گذارد و گزارش‌کار می‌دهد از زندگی‌اش، از نحوه لباس‌پوشیدنش، افکارش، نظرش در مورد سرخ‌کن برقی، چیزهایی که روانه‌ی معده‌اش می‌کند، چیزهایی که می‌خواند، پست‌هایی که share می‌کند، دوستانش، نظرات دوستانش درباره او، کامنت‌هایش، برایش وقت می‌گذاریم، هر چند کم، هر چند در حد یک کلیک ساده یا لایک ساده

ما با آن بازیگر، آن خواننده، آن نویسنده، کسانی که فالو می‌کنیم، و به طور کلی آن کسی که به هر طریقی بخشی از وقت روزمان را پایش می‌گذاریم، ما میانگینی از آن‌هاییم.

آن‌هایی که حتی حضور فیزیکی در زندگی روزمره ما ندارند، به مراتب می‌توانند اثرانگشتی قوی‌تر بر شخصیت‌ما، افکارما و کسی که خواهیم شد، داشته باشند. چه مفید چه غیرمفید، چه درست چه نادرست.

شاهین کلانتری در کانالش پست جالبی گذاشته بود از انگلس:

«…او علاقمند بود به همۀ آن‌کسانی که با آن‌ها مکاتبه دارد با زبان مادری خودشان نامه بنویسد. به روس‌ها روسی، به فرانسوی‌ها فرانسه، به لهستانی‌ها لهستانی…

انگلس دربارۀ آموختن زبان می‌نویسد:

شکلی که من یک زبان را می‌آموزم همیشه این‌طور بوده که وقت خود را صرف آموختن دستور زبان نکنم، بلکه با کتاب لغت دشوارترین آثار کلاسیک نویسندگانی را بخوانم که کتاب آن‌ها را می‌توانستم بدست بیاورم. بدین شکل من ایتالیایی را با دانته، اسپانیولی را با سروانتس و کالدرون و روسی را با پوشکین یاد گرفتم و پس از آن روزنامه و دیگر چیزها را خواندم»

ما با آن‌ها اشتراک داریم حتی شده در خیال‌مان

ما میانگینیم، میانگینی از همین آدم‌هایی که پای افکار و اعمال‌شان وقت می‌گذاریم حتی کسی که به تفریح دنبال می‌کنیم.

یک آدم نرمال بیشتر وقت خودش را پای کسانی می‌گذارد که فکر می‌کند حتی در عالم خیال، با آن‌ها یک مخرج مشترکی دارد. اگر تابحال چیزی نگفته، یا جرات بیانش را ندارد یا تصوری که از خودش برای خودش ساخته بیش‌از حد کوچک یا بزرگ است و می‌ترسد این تصور دروغین روزی شکسته شود.

بین کتاب‌ها هم این حرف مطرح است، یواال نوح هراری در کتاب انسان خردمند  از لحاظ علمی‌تر به این موضوع می‌پردازد و مطرح می‌کند که:

«تحقیقات جامعه شناختی نشان داده است که حداکثر تعداد «طبیعی» اعضای گروهی که بر اساس وراجی به هم پیوند خورده‌اند تقریبا ۱۵۰ نفر است. اکثر مردم نه می‌توانند بیشتر از ۱۵۰ نفر آدم را از نزدیک بشناسند و نه اینکه به طرزی چشمگیر درباره آن‌ها حرف بزنند و راجیف ببافند. حتی امروز هم در سازمان‌های انسانی حد نصاب تعداد اعضا چیزی در حدودِ همین رقم جادویی است.

چه طور انسان خردمند موفق شد از این حد نصاب مهم فراتر رود و در نهایت شهرهایی ده‌ها هزار نفری و امپراتوری‌های چند صد میلیونی برپا کند؟ سّر این کار احتمالا در شکل‌گیری قدرت تخیل بود. تعداد زیادی از افراد غریبه و ناآشنا، با اعتقاد به اسطوره‌های مشترک، می‌توانند با موفقیت با هم همکاری کنند.»

 

این روزها بیشتر حق انتخاب داریم برای گزینش اطرافیان‌مان. بی‌خودی میانگین خود را پایین نیاوریم.

 

این روزها بیشتر دست خودمان است تا افرادِ جامعه‌ی افکارمان را انتخاب کنیم.

همیشه سوالی که مورد علاقه من است و دوست دارم از آدم‌ها بپرسم این است که: آدم‌های تاثیرگذار زندگی‌ شما چه کسانی بودند؟ کسانی که حالا ممنونید از آن‌ها. افراد موثر زندگی‌تان را به اشتراک بذارید تا همگی بتوانیم خودمان را بالا بکشیم.

آدم‌های موثر این روزهای من که شاید فردا روزی هم تغییر کنند: ست‌گادین، نسیم‌طالب، محمدرضا شعبانعلی، شاهین کلانتری، یاور مشیرفر، آستین کلئون، مارک منسون، یواال نوح هراری، ابراهیم گلستان و…

کتاب‌ها من را به این افراد وصل کرده. ادامه‌دادن این لیست شاید خارج از حوصله باشد اما کتاب بهترین جوابم برای این سوال بوده و هست.

شیرین‌ترین وقت‌های من، زمان‌هایی است که بین کتاب‌ها پرسه می‌زنم حتی این کتاب‌ها گاهی تلخی واقعیت را به من نشان می‌دهند اما باز هم شیرین است؛ شیرین‌تر از توهمی که در آن زندگی می‌کنم.

پ.ن: علی یکانی عزیز پادکست جالبی هم در این حوزه ضبط کرده، می‌توانید آن‌را در کانالش گوش دهید

درست بودن الزاما به معنای مفید بودن نیست

به نقطه‌ای رسیدیم که تعداد کتاب‌های موفقیت به چاپ رسیده از تعداد آدم‌های موفق بیشتر است.

روز به روز هم به تعداد مدرسین و افرادی که ادعایی دارند یا ایده‌ و روشی پیدا کردند برای بهترزندگی‌کردن، افزوده می‌شود.

شاید همگی این‌ها درست باشد، اما چیزی که برای انسان امروزی بیشتر به درد می‌خورد، فهم “مفید” و “غیر مفید” است تا “درست” و “نادرست”

هر کسی یک چیزی را امتحان کرده و شاید این وسط لباسی دوخته که تن زندگی‌اش شده و زندگی‌اش برازنده‌تر شده، حالا به راحتی می‌تواند صدایش را به گوش همه برساند.

اینجا، رسانه هم به کمک آدمی می‌آید؛ این روزها هر کسی به راحتی می‌تواند رسانه خودش را داشته باشد.

حساب کردید در طول یک روز چقدر حرف و ایده به گوش‌مان می‌رسد؟

ممکن است هزار و یک راه درست جلوی پای آدم باشند برای انجام دادن، اما برای ما مفید نباشند.

مثلا: چگونه تندخوانی یاد بگیریم؟ چگونه صد کتاب در طول یک سال بخوانیم؟ 

اما واقعا اندازه زندگی‌مان می‌دانیم که بتوانیم دنبال لباس مناسب برایش باشیم؟

واقعا توانستیم در پایین‌ترین سطح، با کتاب راحت باشیم که حالا به دنبال تندخوانی یا خواندن صد کتاب در سال باشیم؟

اگر هر روز، به جای مفید و غیر مفید بودن، دنبال راهکارهای درست و غلطی باشیم که به دست‌مان می‌رسد، نتیجه‌ای ندارد جز اینکه روز به روز بیشتر و بیشتر می‌خواهیم.

اینکه آدم تلاش کند در یکی دو حوزه آدم حسابی شود مشکلی نیست، ولی کاری که داریم می‌کنیم این است که می‌خواهیم در همه‌ی حوزه‌ها بهتر شویم.

از توهم دست برداریم، توان و انرژی و وقت ما محدودتر از این‌هاست که در همه حوزه‌ها “بیشتر” بخواهیم.

دنیای مُد، دنیای تبلیغات همگی ما را وسوسه می‌کند، این بیشتر و بیشتر خواستن‌ها، فلج‌مان می‌کند.

ما پیش از هر چیزی آدمیم نه یک ربات. آدمی که دارای محدودیت‌ است. محدودیت زمان، انرژی، تمرکز و…

چیزی که من به شخصه دیدم، این بوده که وقتی تلاش می‌کنیم تا تمرکزمان به یکی یا دو حوزه معطوف شود، خود به خود میانگین باقی حوزه‌ها هم بالا می‌رود. شاید بخاطر پیداکردن اعتماد به نفس در کنار عزت‌نفس است یا شایدم لذت چشیدن نتیجه‌گرفتن است که به باقی زندگی سوخت می‌رساند.

الگو برداری در ساده‌ترین شکل

متمم، حتی خبرنامه‌هایش هم منبعی از تولید محتواست. از آن محتواهایی که آدم یاد می‌گیرد. همیشه با احتیاط خبرنامه متمم را باز می‌کنم. اکثرا سعی می‌کنم زمانی باشد که قشنگ حوصله‌ی مرور تک‌تک مطالبش را داشته باشم.

اولِ هر خبرنامه یک جمله کوتاه، یک نقل‌وقول دارد. جملات کوتاه برای من مثل یک قلاب‌اند که در ذهنم می‌چرخند و بین انبوه مطالب خاک‌خورده یکی را بیرون می‌کشند تا بیشتر درباره‌شان فکر کنم. ممکن است هر بار که گذرم به این مطالب خاک‌خورده می‌خورد با زاویه‌ای دیگر به آن نگاه کنم. چون باور دارم آدمیزاد پویاست. لزوما به اندیشه‌ای که امروز معتقد است چند روز بعد نیست.

این‌بار در خبرنامه متمم این جمله آمده بود:

وقتی با نویسنده‌ای مواجه شدید که واقعاً حرفی برای گفتن به شما دارد؛ هر چه را هر جا نوشته بیابید و بخوانید. این شیوه در مقایسه با پراکنده‌خوانی از اینجا و آنجا، عمیق‌تر و اثرگذارتر است. پس از خواندن تمام نوشته‌های آن نویسنده، به سراغ نوشته‌های کسانی بروید که روی آن نویسنده تأثیرگذار بوده‌اند؛ یا آن‌ها که نوشته‌ها و گفتارشان به کارهای او ربط دارد. با این شیوه، آجر به آجر دنیای شما به شکل حیرت انگیزی روی هم بنا می‌شود.  -جوزف کمبل

قبلا هم چنین حرفی را از آستین کلئون در پی ولگردی بین کتاب‌ها خوانده بودم:

مارسل دوشان می‌گفت «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارم.» این در واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه است- اگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکر- نویسنده، هنرمند، اکتیویست، الگو- را که عاشقش هستید خوب بجَوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص را که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره آن‌ها دربیابید. این کار را هر چند بار که می‌توانید تکرار کنید.

همه این‌ها داشت یک حرف را برایم فریاد می‌زد:

اگر می‌خواهی فردا روزی شبیه آن نویسنده‌ای فکر کنی که عاشقشی کافی است این نویسنده را بگذاری شاخه اصلی درخت، بعد کارهایش و نوشته‌هایش را یکی یکی بخوان، یعنی این شاخه اصلی را پربارتر کن، بعد جلوتر که رفتی بگرد ببین روی این نویسنده چه کسانی تاثیر گذار بودند، حالا یک شاخه دیگر به این درخت اضافه کن، و همینطور برو جلو.  به ازای هر آدمِ تاثیرگذارِ این نویسنده شاخه اضافه کن و کارهای‌شان را دنبال کن. حالا که درختت تنومند شد، وقت‌اش است که شاخه خودت را بسازی!

جالب این ‌جا است که تو بعد از ساختن این شاخه دیگر شبیه آن نویسنده نیستی! تو ترکیبی هستی از قبلی‌ها. و این ترکیبی بودن خودش یک منحصر به فرد بودن است. در نهایت تو شبیه کسی نمی‌شوی، تو خاصی!

 

۱۰ چیز کوچک که بزرگترین تاثیر در تغییر سلیقه‌ زندگیم را داشت

بعد از خواندن این مقاله آقای ادریس میرویسی داشتم فکر می‌کردم مطمئنا توی عوض‌شدن سلیقه آدم هزار و یک دلیل شاید باشد که نخواهد پنج سال بعد را همان هدف‌ها و آرزوهای پنج سال پیشش را داشته باشد، یا اینکه آدم کلا توی این پنج سال عوض شود. من به این اعتقاد دارم که یکسری اتفاقات و رخدادها می‌افتند و حالا یا آهسته آهسته و یا به یکباره زندگی آدم را زیر و رو می‌کنند. DNA آدم را عوض می‌کنند. آدم قبلش با بعدش فرق دارد.

به نقطه‌ای می‌رسد که حتی ورژن پنج سال پیشش را فحش بدهد که این چه زندگی‌ای است برایم ساختی یا اینکه یک تشکر کند. از آن حس‌های رشد و رضایت.

به هر حال، من سحرشاکرِ امروزی از پنج سال پیش خودم بخاطر یکسری کارها شاکرم! همه‌اش درست نیست، همه‌اش هم انسانی نیست هنوز هم برای برخی‌شان کمی وجدان‌درد دارم. همه‌ قابل پخش نیست و مطمئنا از همه هم آگاهی ندارم. چون خیلی چیزها ناآگاهانه زندگی ادمیزاد را تغییر میدهند. آنقدر آهسته آدم متوجه‌ نیست. مثل عینکی که از صبح تا شب روی چشمانم هست ولی حسش نمی‌کنم و حتی بعضی اوقات موقع خواب هم یادم می‌رود آن را بردارم.

برخی چیزهای کوچکی که در تغییر سلیقه‌ام تاثیر داشتند و من خبر دارم و ممنون‌شانم، این‌ها بودند:

۱-

تایپ ده‌انگشتی: من حتی آن موقع هم نمی‌نوشتم! اولین وبلاگی هم که اولین نوشته‌ام را منتشر کردم همین سایت بود، نه وبلاگی داشتم نه عقلم می‌کشید ولی یادم نیست ایده‌اش از کجای زندگیم سبز شد! (سایت داشتم ولی هیچوقت پرُ نشد و به گورستان رفت!)

۲-

سرچ کردن در گوگل به زبان انگلیسی: تازه اینجا بود که فهمیدم خیلی از مقاله‌هایی که می‌خوانم نشخوارشده همین مقالات انگلیسی است. می‌دانید تازه فهمیده بودم خیلی چیزهایی که به خورد خودم می‌دهم دست دوم است! سرچ انگلیسی کلا برایم یک دنیا و جهان دیگری بود. جالب‌تر اینکه زبانم نه فقط در حد بد بلکه افتضاح بود. ولی پیداکردن دنیای جدید کلا حواسم را از ناتوانی‌ در زبان پرت کرده بود. بعد از آن گوگل صمیمی‌ترین دوستم شد. دوستی که بیشتر از سایرین در کنارم ماند. هر روز در مورد سرچ پیشرفته و اینکه چطور صاف بزنم توی هدف، می‌خواندم و تمرین می‌کردم. گوگل بزرگترین و صمیمی‌ترین دوست من است.

۳-

دزدیدن کتاب از آمازون: بچه بودم و نادان! تعارف را بگذاریم کنار!!! نادانی شیرینی بود هرچند آموزشش اصلا خوب نیست( یا بلدید رو نمی‌کنید) اما روزی که پیداکردم چگونه کتاب‌های پرفروش آمازون یا به اصطلاح best sellerها را پیدا کنم و بعد هم نسخه pdf کتاب‌ها را رایگان دانلود کنم، مزه عجیبی داشت و کلا معتاد کتاب‌های خوب شدم. بعدها از این کارم دست کشیدم، مثل بچه آدم پول تو جیبی را جمع می‌کردم و نسخه kindle را می‌خریدم. آن‌ها هم که نمی‌شد بیخیال می‌شدم چون اطرافم پر از کتاب‌های خوب بود! این را گفتم جهت اینکه بگویم آدم شدم.

۵-

شروع وبلاگ‌نویسی: وبلاگ‌نویسی برای من یک لذت همراه با احساس گناه است. گاهی نمی‌توانم به روزش کنم، یا درست نمی‌توانم حرفم را بزنم یا بعضی روزها که حرفم در فایل باقی می‌ماند و منتشر نمی‌شود، این لحظات جزء تلخی‌های وبلاگ‌نویسی است ولی شیرینی‌هایش پیداکردن دوستان ناب، کامیونیتی‌های جدید، تجربیات جدید که شاید در دنیای جدید برایم اتفاق نمی‌افتاد، بود. وبلاگ‌نویسی کاری است که ایمان قوی دارم حتی سحر هشتاد ساله هم دوست دارد ادامه‌اش بدهد.

۶-

آشنایی با محمدرضا شعبانعلی: اینجا نقطه عطف زندگی من بود. تمام حرف‌ها و گفته‌ها و نوشته‌های محمدرضا گوشت می‌شد می‌چسبید به استخوان. دیگر کم‌کم خیلی از رفاقت‌ها و روزمرگی‌های لذت‌بخش زندگی‌ام رنگ می‌باختن. یک پوچی یک بی‌معنایی عجیبی در برخی کارهام می‌دیدم و همین هم باعث شد خیلی از کارهایی که می‌کردم از چشمم بیافتد. و چیزهای جالب‌تر و آدم‌های پرمغزتر (!) جایگزین شوند.

۷-

متمم: راستش را بخواهید دانشگاهی است که دوستش دارم ولی هنوز در آن گیجم! عاشق تجربیات و نظرات افرادی هستم که زیر پست‌هایشان کامنت می‌گذارند. متمم برایم دانشگاهی است که تجربه را می‌آموزد.

۸-

پخش‌کردن بروشورهای تبلیغاتی: سخت‌ترین کار عمرم بود، یکجای مغزم درد می‌کرد. نمی‌دانم دقیقا کجا، ولی دقیقا همانجایی بوده که خجالتی بوده! جرات حرف‌زدن صریح و رک را آنجا پیدا کردم. همه این حرف را می‌زنیم که نظرات دیگران در زندگی مهم نیست. ولی انگار یکسری کارها را باید بکنی تا به خودت اثبات کنی که واقعا مهم نیست.

۹-

دانشگاه: من درس و مشق را دوست داشتم، سروکله‌زدن با مسائل ریاضی و دیفرانسیل را واقعا دوست داشتم. شاید هم دوست داشتنِ خودآزاری بود، اما حل یک سوال انرژی عجیبی بهم می‌داد. بعضی‌ها خسته می‌شدند اما برایم انرژی‌زا بود. دانشگاه از هرچه درس و کتاب و پژوهش و استاد بود، بیزارم کرد. شاید هم ناشی از حال‌وهوای این روزهایم است اما سحرِ امروز دیگر درس و کتاب را دوست ندارد. به هیچ عنوان. برای این یکی بابت این ممنونم که جلوی خریت من برای ادامه تحصیل در ارشد همین رشته را گرفت.

۱۰-

یادنگرفتن رانندگی: خیلی ازش مطمئن نیستم چون وقتی می‌توانم بگویم یادنگرفتن رانندگی برایم تاثیر گذار بوده که رانندگی را یاد بگیرم! من هنوز مزه رطب را نچشیدم که نظرم را در مورد قبل از یادگرفتنش بنویسم، کلا تجربیات خیلی کمی از رانندگی دارم. با قول یک ماشین دانشگاه قبول شدم، اما بعد از اعلام نتایج پدرم با اشاره به فرقون ته حیاط خاطر نشان کرد که بنده خدا بنایی که اینجا را می‌ساخت فرقونش یادش رفته، ببین به کارت می‌آید یانه. بعد از آن هم بجای یادگرفتن لایی‌کشیدن در اتوبان و خیابان‌ها، در مترو لایی می‌کشیدم. ولی مترو برایم جایی بود که در آن درس خواندم، درس پاس کردم و کتاب‌های زیادی را در مترو تمام کردم. کلا راه، و این پیاده‌روی‌های طولانی، منبع خیلی تاثیرگذاری برای خلوت‌کردن با خودم بود. هیچ‌چیز به اندازه پیاده‌روی بعد از خواندن یک کتاب یا یک فیلمِ خوب، مزه نمی‌دهد. من تنبلم اگر رانندگی بلد بودم، هیچوقت این همه مسافت پیاده نمی‌رفتم.

باز هم تاکید می‌کنم که آدمیزاد از همه اتفاق‌ها خبر ندارد. خیلی از همین اتفاقات چنان آهسته جریان می‌یابند و ما را عوض می‌کنند که خبر نداریم ولی این‌ها چیزهای کوچکی بود که تاثیرات بزرگ در زندگیم گذاشت.

چیزهای کوچک که زندگی شما را تغییر داد چه بودند؟ بگویید یاد بگیریم. رنگی تازه به زندگی ببخشیم.

در ستایش خریت در کمیت

می‌خواست نتیجه بگیرد. در همان یکی دو دفعه اول.

حرف‌هایی از تلاش‌کردن هم شنیده بود. توقع نتیجه در همان دفعات ابتدایی را داشت.

نمی‌دانست با یکی دوبار تلاش کردن، نطفۀ کار بسته نمی‌شود.

نمی‌دانست تداوم روح می‌بخشد.

نمی‌دانست بحث هوشمندی در کار، برای کسانی است که پرکاری را طی کرده‌اند و حالا می‌خواهند این پرکاری را مدرن‌تر کنند و بهبود ببخشند.

نمی‌دانست که این تداوم در همان کارهای ساده است که آدم‌ها را متمایز می‌کند.

نمی‌دانست حق خسته‌شدن برای کسانی است که از این پرکاری عبور کرده‌اند.

کتاب‌‌ زیاد می‌خواند اما تکان نمی‌خورد.

او به درجا زدن عادت کرده بود!

حاصل این درجازدن‌ها، اوج‌گرفتن اعتیادهای منفی در زندگی‌اش بود: چک‌کردن صفحات اجتماعی مزخرف، دنبال‌کردن اخبار بی‌خود، وقت‌گذرانی با آدم‌های نامربوط و…

به قول آقای شاهین کلانتری، باید از کمیت گذشت تا به کیفیت رسید.

توهم شکست در همان دفعات اول را نزنیم.

 

چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

آدمی است دیگر گاهی حسادت‌ها یا تفکراتش سایه می‌اندازند روی شخصیتش. جلوی دیدش را می‌گیرد و عمق افکارش را پوچ می‌کند. پوشاندنش مثل تلاش برای فرو بردن توپ درون آب است. انرژی می‌برد و مدام باید حواسمان به آن باشد.

در فکر همین مسائل بودم که چه راه‌حلی دارد؟ این را قبول دارم که مسائل مربوط به حوزه انسانی از عدم‌قطعیت رنج می‌برند. ولی بالاخره راه‌حلی برای کم‌کردن این صداها باید پیدا کرد. و به وسیلۀ آن بتوان تمرکز را روی مسائلی بهتر و باارزش‌تر گذاشت.

بعضی اوقات هم بعد از خواندن کتابی، دیدن اتفاقی، رفتار دوستی ذهن‌مان پر می‌شود از صداها. بعضی‌هایش که عین خوره (مخصوصا موقع دیدن رفتارهای ناشایست) به جان‌مان می‌افتد و برخی هم سبزند! یعنی ایده‌ای دارند. فقط لازم دارند بیان شوند تا جان بگیرند و شفاف شوند، بهبود یابند.

دنبال یک عادت بودم. یک عادتی که بتوانم این تخلیه افکارم را داشته باشم. نوشتن خوب بود ولی بعضی وقت‌ها آدم باید حرف بزند تا خالی شود. تا شفاف ببیند. بتوان از قید و بند موضوع رها شد و تصویر را کامل دید.

قبول دارید که بعضی وقت‌ها که در حال صحبت با کسی هستید و بین حرف‌های خود شما، ایده‌ای تازه، راه‌حلی جوابگو، جان می‌گیرد؟

حرف که می‌زنی تازه آنجاست می‌فهمی بعضی از مسائل اصلا مسئله نیستند! یا دست‌کم برای زندگی تو نیستند. پس چرا انقدر موضوع برایت ارزش دارد؟ شروع می‌کنی به حل‌کردن. مخصوصا حل‌کردن مسائل درون خودت.

از طرفی هم نمی‌شود همیشه یکی را پیدا کرد که حرف مارا بدون قضاوت‌کردن، فقط گوش کند.

خلاصه به سرنخ‌هایی رسیده بودم که جمعه آقای شاهین کلانتری، کتابش را معرفی کرد. جا خوردم! عنوان کتاب بود: چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

یک کتاب 52 صفحه‌ای در اندازه برگه A5 که خواندش یک ساعت بیشتر زمان نمی‌برد و هیچ‌جای کتاب حرف تکراری‌ای دیده نمی‌شد.

اگر در یک جمله بخواهم بگویم این است که این کتاب پرحرفی مدیریت شده برای توسعۀ فردی را یاد می‌دهد. یاد می‌دهد که چگونه از طریق صحبت‌کردن درست با خودمان پیشرفت کنیم و ابزارهایی را برای آن معرفی می‌کند.

بخش‌هایی از #کتاب:

1-ما در این کتاب سعی می‌کنیم پرحرفی مدیریت شده را یاد بگیریم؛ تا به‌جای پوشاندن عیب‌هایمان با خاموش ماندن، هنر خودمان را با حرف‌های هوشمندانه نشان بدهیم.

2-گوش دادن متضاد صحبت کردن نیست، منتظر ماندن، متضاد آن است. این که وقتی طرف مقابل حرف می‌زند فقط به جواب‌هایی که می‌خواهیم بدهیم فکر کنیم.

3-شاید ثمره ساعت‌ها حرف‌زدن فقط یک ایده باشد، ولی همان یک ایده می‌تواند زندگی ما را برای همیشه دگرگون کند.

4-انگار موقع حرف‌زدن استدلال‌هایم قوت بیشتری می‌گیرند، می‌توانم از ایده‌هایی که در ذهنم دارم بهتر دفاع کنم و سرعت فکرکردنم بالاتر می‌رود.

وبلاگ یکساله شد! از فهمیده‌هایم در این یکسال می‌نویسم

اندر احوالات وبلاگ‌نویس‌شدن هستند افراد صاحب سبکی که خوب توضیح دادند که چگونه می‌توان وبلاگ نوشت اما من در این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که چگونه وبلاگ‌نویس شویم. می‌خواهم بگویم من چه کردم و چه فهمیدم در این یکسال وبلاگ نویسی.
در پست‌های بعدی از نحوه وبلاگ‌نویسی در حدی که توانم هست می‌نویسم.

داستان شروع این مسیر

اوایل اینجا را به اسم پاراگراف‌پلاس ثبت کردم که بس ایده مزخرفی بود. حتی اسمش یاد خودم هم نمی‌ماند! از طرفی اینکه اسم خودم رویش باشد کمی لوس‌بازی برایم محسوب می‌شد که بعدها حوالی شهریور ماه و تولدم، به سحرشاکر دات کام تغییرش دادم. به هیچ دوست و آشنایی هم نگفتم که می‌نویسم. مثل همین الان!
شروع ساختن این خانه مجازی خواندن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود.
نوشته‌های محمدرضا مانند کلیدی برای قفل‌های بستۀ ذهن آماده‌ام بود تا گاه بتوانم طوفان‌هایی که به راه می‌اندازد را در حد توان کنونی‌ام روی کاغذ تصویر کنم. هر چند که در این یکسال چندان موفق نبودم و پست‌هایی که باید در همان 100 روز اول وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم، ننوشتم و نوشتنش یکسال زمان برد!
و حتی در یکی از مجموعه‌هایی که سعادت همکاری با آن‌ها را دارم، مدیرگروهمان جایی گفت: تو از ابراز خودت می‌ترسی!
نمی‌دانم ترس بود، تنبلی بود یا ترجیح من به رقص بیشتر تا نوشتن! همه‌اش دست به دست هم دادند تا نتوانم 100 پست را همان اوایل بنویسم.
گاهی هم دست‌نوشته‌هایم روی کاغذ می‌ماند، از آن جهت که برمی‌گشتم و می‌دیدم که آن‌قدر حرف توی حرف آورده‌ام که عذاب وجدان وقت خواننده متن برایم بیشتر از لذت نوشتن و منتشر کردنش بود. به متن که نگاه می‌کردم، انگار نوشته، سکته کرده بود، چیزی در این بین ناقص بود.
نا گفته نماند که همین منتشر نکردن‌ها، خودش یک خودخوری آورد که چرا حرف‌های نگفته زیاد داری و عنوان نمی‌کنی؟
نمی‌دانم آن روزهای اول چه بود که با دیدن تیتر «ده نکته بعد از ده سال وبلاگ‌نویسی» چشمانم برق زد. اما یکی از دلایل آن‌موقع‌ام این بود که زندگی فکری افراد گوناگونی را دنبال می‌کردم و حالا تلاش داشتم بنای خودم را خلق کنم. همیشه حس خلق‌کردن برایم جالب بوده و هست. شاید تنها درد لذت بخشی است تحمل دردی که برای پیداکردن مشکل به وجود آمده برای خلق کرده‌ات می‌گردی. برنامه‌نویسی را هم از این حیث دوست دارم که می‌نشینی و پیش از آن که کد بزنی برای دغدغه‌ات فکر می‌کنی. کلیت کار را که فهمیدی شروع می‌کنی تا بسازی‌اش.
تنها چیزی که از وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم یا باید داشته باشم (این هم از همان دوراهی‌های فکری‌ام است که چاره‌اش را نمی‌دانم) این است که دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را دوست ندارم! وسوسه پاک‌کردنشان بدجوری اعصابم را داغون می‌کند. کم‌کم فهمیدم تجربیات آدمیزاد ثابت نیست! در گذر زمان می‌توان از یک تجربه چندین برداشت داشت! و همین کمی اذیت کننده بود.

گویی طرز فکر قدیمی از طرز فکر جدید کتک می‌خورد.

نوشته‌هایی داشته‌ام که نه تنها در جهت اثبات نوشته‌های قبلی‌ام نبوده‌اند بلکه راه سخره‌گرفتن یا رد آن‌ها را پیش گرفته بودند.

شاید معنی بزرگ‌شدن همین باشد که یک: بدانی که هرکس که منت بزرگی‌اش را بگذارد، کوچک و خوار می‌شود. و دو: بتوانی دانسته‌ها و برداشت‌هایت از تجارب قبلی را زیر سوال ببری!
در حین اندک تلاشم برای وبلاگ‌نویسی، فهمیدم که آدم‌ها چیزی دارند به اسم «احمق درون» که شاید چون تلاش بیشتر برای پوشاندنش را دارند، انرژی می‌گیرد که حواس آدم را از جنبه‌های دیگر پرت می‌کند. مثل یک توپ پر بادی می‌ماند که تلاش داریم درون آب فرو ببریم.
انگار می‌گویند بگذار این احمق را کسی نبیند و نفهمد، خودشان هم آن‌را نمی‌بینند و نمی‌فهمند و همین می‌شود که اجازه قضاوت دیگران صادر می‌شود. قضاوت که نه، بهتر است بگوییم پیش داوری.

اعتراف می‌کنم که اشتباه “محض” من بود ننوشتن.

همان نوشتن است که راه می‌دهد به بیشتر خواندن، و بیشتر خواندن الکل روحی را آن‌قدر زیاد می‌کند تا آدمی را به نوشتن وا دارد. و این حلقه ادامه خواهد داشت تا بیشتر و بیشتر ندانسته‌هایمان را به رخ‌مان بکشد.
و اگر خوانده‌های یک نویسنده زیاد نباشد، حرمت ذهنی‌ای که برای خواننده ایجاد شده را از بین می‌برد.

سکوت‌ها

سنم قد نمی‌دهد که صرفا از تجربیاتم بنویسم، اما باور دارم «سکوت» گاهی خودش «دروغ» محسوب می‌شود.
سکوت‌هایی که آدم‌ها در برابر صادقانه گفتن تجربیاتشان می‌کنند تنها به کج‌روی کم‌تجربه‌هایی هم‌چون من می‌شود.
آدم اگر بتواند با صداقت از تجربه‌هایش و دانسته‌هایش و چیزهایی که در ذهنش می‌گذرد بنویسد، می‌تواند جلوی این کج‌روی‌ها سدی بگذارد.
صادقانه از اشتباهاتش از موفقیت‌هایش بنویسد. که من این راه رفتم، اشتباه رفتم تو حواست باشد نروی. یا فلان کار را در فلان جا کردم، نتیجه‌اش برایم مطلوب بود.
این سکوت‌ها تنها لج‌زار لیزی می‌سازد که باعث سقوط و لغزش خیلی از افراد می‌شود.
گاهی یک الگو را دنبال می‌کنیم، پیش خود می‌گوییم این تمام راه‌هایی که قرار است من بروم را رفته و تجربه دارد. چه خوب است یادگرفتن از او. به شرطی که آن الگو ردپایی از خود به جا گذاشته باشد که به لطف اینترنت بتوان در هرجایی به آن دسترسی داشت.
وبلاگ‌نویسی شاید جنبه‌ای باشد برای مبارزه با این سکوت.
به نظرم در نوشتن باید فردیت مهم تر از جمعیت باشد. برای نوشتن باید به علایق کنونی حرمت قائل شد و باید دانست که آدمی، ثابت نیست و تغییر خواهد کرد. شاید چیزی که امروز به آن علاقه دارد چند روز دیگر برایش مضحک باشند.
دعا کردن فایده ندارد. باید تصمیم داشت. بنظرم در این راه تصمیم فردی مهم‌تر از تصمیم جمعی است. باید فرد فرد، دست از کمر و طلبکاری برداند و کاری کنند. چیزی بسازند تا علایق یا خواسته‌هایشان را بهتر تعریف کنند و دنیا را در فاصله بین بعد از تولد و پیش از مرگ‌شان کمی تغییر ایجاد کنند.
منظورم از تغییر، انقلاب نیست. تغییر هر چند کوچک.
داشتم درمورد سکوت می‌گفتم. با این سکوت، تنها به «گرام» نویس‌ها مثل تلگرام و اینستاگرام اجازه بیشتری می‌دهیم تا زندگی سطحی را به خورد مردم بدهند.
من از گرام‌نویس‌هایی که برای خلق یک ارزش می‌نویسند حرف نمی‌زنم. بلکه منظورم همان‌هایی است که در فکر می‌اندازند برای داشتن فالوور بیشتر و جلب‌توجه بیشتر، جلف‌بازی راه‌حل جا افتاده‌ای است. یا به رخ‌کشیدن زندگی تزئین‌شده را می‌ستایند.
و در آخر می‌نشینند و نق می‌زنند که چرا عمق‌فکری در این جامعه کم شده. نمی‌دانند با این سکوت تنها فیتیله‌ای را روشن کرده‌اند، که سوختن‌اش سال‌های سال طول می‌کشد و از طرفی نمی‌دانند از چه موجود گمنامی ضربه می‌خورند.
در بین این نق‌ونوق‌ها باید نشست و یک سطر شعرپاک نوشت تا امیدی باشد برای کسی که می‌خواند.
یا حتی چیزی نوشت که گاهی خواننده را ناامید کند از بعضی رفتارها و فکرها و دنبال‌کردن‌ها.
همه چیز را نمی‌خواهم به این سکوت (که خودم هم دخیل بوده‌ام) ربط بدهم اما باور کنید سکوت در برابر گفتن تجربه‌ها، نتیجه‌اش کج‌روی خیلی از بی‌تجربه‌ها شده و می‌شود و با سکوت در برابر همین سکوت به قوت خود ادامه خواهد داد.

منظورم از تجربه‌نویسی یا shareکردن تجربه‌ها، نصیحت نیست!

ذات نصیحت‌گویی، به سمت امرکردن و به زور چپاندن و قبولاندن به طرف مقابل است و همین خودش مانعی است تا تجربه نقش خوراک‌فکری و ذهنی را ایفاد کند. خوراک‌های فکری است که به پیداکردن راه آدمی کمک می‌کند و تغییر با دوام و آهسته را منجر می‌شود.
می‌دانم سخت است که بی تعصب از تجربه‌ها نوشت. شاید برای همین است که در گذر زمان از یک تجربه چندین برداشت مختلف داریم. شاید همین دز تعصب و قضاوت تغییر می‌کند.
تظاهر چیزی است نوشته‌ها را از چشم می‌اندازد. چون تظاهر، در دل افراد پایین‌تر، تنفر ایجاد می‌کند و در دل افراد بالاتر، ترحم.

وبلاگ‌نویسی به فردیت احترام می‌گذارد.

بالاخره در بین این همه نوشته، هر کس به سلیقه خود چندین خط فکری برجسته را انتخاب می‌کند و مدام دنبالش می‌کند. همین دنبال‌کردن‌ها نشان از این دارد که چیزی از وجود نویسنده در خود خواننده وجود دارد. پس خواننده هم می‌تواند مثل نویسنده‌هایی که دنبالشان می‌کند روزی بنویسد و بنایش را بسازد و علایق‌اش را از سر گیرد.
توهین نباشد اما هستند کسانی که با انتشار پستی یا عکسی، به مردم غذای فکری از جنس خرکردن و احمق‌ نگه‌داشتن می‌دهند و بجای فهم، چرت و پرت‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای را ارائه می‌کنند که کمک می‌کند مردم گله بمانند.
راه حل این مشکل به قول ابراهیم گلستان این است که نه تنها برجسته‌های قوم به فکر راندن و چوپانی نباشند بلکه خود مردم هم بخواهند و بدانند که گله نباشند. باید فرد فرد مردم فکر کنند و وسیله درست فکرکردن که دانش دور از تعصب است در دسترس باشد.
من هم مانند هر کسی دیگر در طول روز، رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینم که خبر از خرابی‌های درون‌شان می‌دهد. ولی نق‌زدن راه‌حل نمی‌آفریند. باید فرد فرد تصمیم بگیرند و فردیت مهم باشد. به قول دکتر شیری در جامعه‌ای که فردیت مهم نباشد، اخلاق به حماقت تعبیر می‌شود و بی‌اخلاقی به زرنگ‌بازی.و همین خودش دره‌ای ایجاد می‌کند برای سقوط.

دوچیز با ارزش

اگر عمرم بکشد و این روغن‌نباتی و پیتزا خوردن‌ها و زندگی فست‌فودی بگذارند به سن 60 برسم، حتی در آن موقع هم دو چیز خواهد بود که با چنگ و دندان حفظ‌شان خواهم کرد. یکی کتابخانه‌ای است که برخی از کتاب‌هایش را با ته مانده‌های پول تو جیبی دوران دانشجویی و پیچاندن دوستان از کافه و رستوران رفتن خریدم که ندهم حتی به پادشاهی!! و دیگری بحث‌کردن با آدم‌های خوش‌فکری است که به هر طریقی در این مسیر زندگی به آن‌ها برخود کرده‌ام. همین وبلاگ‌نویسی راهم را به آشنایی با این آدم‌های خوش‌فکر کوتاه و آسان کرده است و جزو نعمت‌های بزرگ من در یکسال اخیر بوده و هست.
بارها شده ایمیل‌ها و کامنت‌هایی دریافت کرده‌ام که مطمئنا با انتقادهای سازنده‌شان به بهتر شدنم کمک کردند و یا انگیزه‌ای دادند برای بهتر نوشتن. که جزو با ارزش‌ترین چیزهای زندگی‌ام است.
از طرفی همین وبلاگ‌نویسی بستری شد برای ساختن کامیونیتی‌ای که با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و دوستان باارزشی پیدا کنم. از این بابت از همه شما ممنونم.

نگویید نوشتن نتوانم!

بهانه برای ننوشتن زیاد است. یکی اینکه بگوییم تجربه ندارم. اتفاقا وبلاگ‌نویسی این شعار را فریاد می‌زند که من نوعی قصد دارم در این وبلاگ نظرات شخصی‌ام را بنویسم و همین چند تجربه ناقص را با دیگران به اشتراک بگذارم. وبلاگ‌نویسی یعنی در حال حاضر با توجه به دانش امروزی‌ام می‌نویسم. شاید چند سال دیگر نظر شخصی‌ام تغییر کند!
پس فردا که مرحوم شدم!، به فرض نمی‌گویند خوب پروژه‌هایش را انجام می‌داد. بلکه می‌گویند مرحوم می‌نوشت و تلاش داشت همین تجربه‌های کم را با دیگران به اشتراک بگذارد.
بهانه دیگر برای ننوشتن، خوب نبودن ادبیات و علاقه‌نداشتن به آن است.
بی‌هنر بودنم در ادبیات و انشاء دوران مدرسه آن‌قدر زیاد بود که حتی یکسال از تعصب شدید معلم ادبیات به درسش، چندهفته‌ای به دور از چشم پدر و مادرم از کلاس اخراج شدم. حتی به وضوح یادم هست که دوم دبیرستان، معلمی داشتیم با چشم‌های آبی و رگه‌های سبز و به دید بچه‌ها بسیار دلنشین. طوری شعرها را می‌خواند که آن زمان رفتارهایش برایم ادا تلقی می‌شد ولی حالا که فکر می‌کنم شاید همان رفتارها بود که حس را منتقل می‌کرد و من چه بی‌استعداد بودم در پذیرفتن و درک این احساس. این را گفتم که بگویم حتی این معلم هم از سرناچاری نامه‌ای فرستاد به پدرم و کشاندش مدرسه و صاف برگه امتحانم را روبرویش گذاشت و گفت نمی‌توانم و نمی‌دانم که برای دخترت چه کنم؟!
دیگر طی همین یکسال گذشته، آن‌قدر کله‌شق شده بودم که این بی‌هنری‌ام را هم از زندگی‌ فاکتور بگیرم و یک if به آن وارد کنم که اگر این بی‌هنری‌ام نبود از چه در وبلاگ می‌نوشتم؟ و نتیجه‌اش همین چند پست شد.
وبلاگ‌نویسی یعنی دنبال‌کردن علایق.
وبلاگ‌نویسی یعنی یک کافه کتاب دو دهنه بزنی و از هرچه که می‌خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی.

با وبلاگ‌نویسی می‌توان زبان یاد گرفت!

طفلک پدرم، خیلی از دستم حرص‌خورده و می‌خورد. یادم هست که در همان سنین پایین با همان ادب بازاری‌اش تلاش داشت ABCD را در مخم بگنجاند که نشد و آن‌قدر طول کشید تا فهمیدم که ناچارم برای دنبال‌کردن علایقم و دیدن فیلم‌هایی که دوست دارم، زبان بدانم.
مادرم هم مثل پدرم اصرار بر یادگیری زبان داشت. و این اصرا آن‌قدر غلیظ بود که حتی یادم هست شش ساله که بودم (آمادگی می‌گفتیم) در مدرسه، قبل از یادگیری الفبا، apple و خزعبلات فرنگی را یاد می‌گرفتیم. آخرش هم دیدند که در دیکته‌نویسی هر جا از فارسی کم می‌آورم انگلیسی می‌نویسم، بی‌خیال شدند.

بسیاری از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم انگلیسی بود و برای همین اغراق نمی‌کنم زبان یادگرفتن یکی از نتایج همین وبلاگ‌خوانی و بعدها وبلاگ‌نویسی شد.
وقتی می‌فهمی برای بیشتر نوشتن به بیشتر خواندن نیاز داری، پای یادگیری زبان هم وسط می‌آید. و چه چیزی بهتر از اینکه زبان را از طریق دنبال‌کردن علایق یاد گرفت.
نمی‌گویم برای نوشتن در وبلاگ همیشه بحث زبان مطرح است اما پیش می‌آید شیفته نویسنده‌ای می‌شوی که تنها یک کتابش به فارسی ترجمه شده یا حتی کتاب ترجمه شده را می‌خوانی ولی حس می‌کنی خواند اصل کتاب، مثل گرفتن مستقیم کلمات از دهان نویسنده‌اش است و همین خودش لذتی دارد وصف نشدنی!

#وبلاگ‌نویسی ادامه خواهد داشت…