رابطه‌ی مسئولیت با آزادی + ویدیو

اکثرا در ذهن ما جا افتاده است که مسئولیت با آزادی رابطه‌ی چندان مستقیمی ندارد.

اگر به کتاب‌هاو دوره‌های مطرح در حوزه‌ی انتخاب و اهمال‌کاری سری بزنید، متوجه می‌شوید که هسته‌ی مرکزی این بحث‌ها “مسئولیت‌پذیری” است.

مثلا در دوره‌ی رویاتو دنبال کن هم به این بحث به عنوان پایه و اساس ادامه‌ی دوره حرف زده است، چیزی که من فهمیدم به زبان عامیانه می‌شود این:

انتخاب آگاهانه یعنی من هر کاری که “خودم” بخواهم می‌کنم

انتخاب آگاهانه نتیجه و میوه‌ی مسئولیت‌پذیری است

کسی که مسئولیت‌پذیر است یعنی توانایی پاسخ‌دادن دارد

به این دو کلمه توجه کنید:

response able و responsibility

پس بیاید یک تعریف را برای همیشه داشته باشیم:

آدم آزاد کسی است که “مسئولیت‌پذیر” است پس “انتخاب‌های آگاهانه”‌ی بیشتری هم دارد و “هرکاری” که “خودش بخواهد” می‌کند.

آدمی که آزاد نیست، جامعه و خانواده یا به طور کل دیگران برای او تصمیم می‌گیرند پس انتخاب‌هایش آگاهانه نیست، مال خودش نیست، مسئولیت نمی‌پذیرد و به او دیکته می‌کنند که چیکاری را باید انجام دهد.

منظورم  از “بخواهد” یعنی خودش تصمیم می‌گیرد که بین ریسک‌هایی که باید انجام دهد کدام را انتخاب کند، هر بار که ریسکی را انتخاب می‌کند یعنی مسئولیت آن را می‌پذیرد و پس آزادی بیشتری هم برای انتخاب گزینه‌های بعدی هم دارد. برای روشن‌شدن این موضوع، این ویدیو را در آپارات ببینید:

نگاه آدم‌های مختلف نسبت به زمان، زمان خطی است یا دایره‌ای؟

مردم در فرهنگ‌های مختلف، درک‌های مختلفی نسبت به زمان دارند. و این یعنی همه زمان را به یک شکل نمی‌بینند.

این تفاوت در درک زمان باعث یکسری اتفاقات توی عملکردها شده است.

اولین بار این بحث درک مختلف آدم‌ها نسبت به زمان را آقای ادوارد تی‌هال در کتاب The Silent Language مطرح کرد.

توی کتاب می‌آید و دوتا اسم روی این دو فرهنگ مختلف می‌گذارد:

۱.مونوکرونیک یا تک‌زمانی، Monochronic

۲.پلی‌کرونیک یا چند زمانی، Polychronic

فرهنگ مونوکرونیک می‌گوید ترجیح آدم‌ها این است که در یک زمان، یک کار را انجام دهند، روی یک کار متمرکز شوند در حالی در فرهنگ پلی‌کرونیک ترجیح افراد این است که در یک زمان، چندین کار را با هم انجام می‌دهند.

فرهنگ مونوکرونیک اعتقاد دارد زمان خطی است، آغاز و پایان دارد مثل تولد تا مرگ، مثل صبح تا شب؛ اما فرهنگ پلی‌کرونیک اعتقاد دارد زمان سیال است، یا بهتر بگوییم زمان دایره‌ای است، شروع و پایانی ندارد، مدام تکرار می‌شود و از بین نمی‌رود.

در فرهنگ مونوکرونیک چون زمان خطی است، هنگامی که شما وقت کسی را هدر دهید یعنی قتل انجام دادید. در حالی که فرهنگ پلی‌کرونیک می‌گه ای بابا داره تکرار می‌شه دیگه.

مثلا می‌توان این را در نگاه آدم‌ها نسبت به انتظار کشیدن دید!

مثلا شخصی را در نظر بگیرید که قرار است پروژه‌ای را در زمان خاص تحویل دهد، در فرهنگ مونوکرونیک وقتی از آن زمان تحویل پروژه بگذرد و پروژه تحویل داده نشود یا بعد از آن زمان تحویل داده شود یعنی کار انجام نشده، این معنی را می‌دهد که شخص به تعهدش عمل نکرده، ولی در فرهنگ پلی‌کرونیک حتی اگر بعد از فرجه و زمان مقرر کار انجام شود، یعنی بالاخره انجام شده.

در فرهنگ مونوکرونیک روی یک کار zoom می‌شوند و تا کار را به پایان نرسانند ول کن نیستند، در طول کار مدام چک می‌کنند که از صفر تا صد کار چقدر انجام شده است، بیشتر نتیجه محور هستند، می‌خواهند از کاری که انجام می‌دهند نتیجه را بگیرند. اما در فرهنگ پلی‌کرونیک بیشتر به رویدادها و اتفاقات میانی توجه دارند، اینکه در حین انجام کار حواسشان به روابط هست و هزار عامل دیگر. یعنی چند چیز با جنس‌های مختلف را با هم جلو می‌برند. خیلی تاکیدی روی نتیجه ندارند.

در فرهنگ مونوکرونیک یک زمانی را برای برنامه‌ریزی کنار می‌گذارند و برنامه را فورا جمع می‌کنند و مرحله‌ی اجرا را شروع می‌کنند اما فرهنگ پلی‌کرونیک از مدام برنامه ریختن لذت می‌برند. هر وقت که بتوانند آماده‌اند تا دوباره و دوباره برنامه بریزند. به عبارتی فرهنگ مونوکرونیک برنامه داشتن برایشان مهم است اما فرهنگ پلی‌کرونیک برنامه‌ریزی برایشان لذت دارد.

چیزی که دارد اتفاق می‌افتد این است که ما روز به روز به سمت داشتن فرهنگ پلی‌کرونیک تشویق می‌شویم و چیزی که این وسط در حال بی‌ارزش شدن است، توجه است.

تکنولوژی ما را تشویق به multitasking یا چندکارگی که بیشتر باب طبع فرهنگ پلی‌کرونیک است می‌کند. هوشمندی را بیشتر اختصاص به افرادی می‌دهیم که چند کار را همزمان انجام می‌دهند، اصلا به طور کل، تکنولوژی‌ها در فرهنگ‌های پلی‌کرونیک رشد بیشتری دارند.

این خرده باورها و تعریف‌های غلط روز به روز ارزش ریختن توجه پای یک کار مشخص را از بین می‌برد.

باید شروع کرد و این تعریف‌ها و این باورهای غلط که ته ذهن‌مان نشسته‌اند را اصلاح کرد.

هر کدام از دیدگاه‌ها نسبت به زمان نقاط مثبت و منفی خودشان را دارند قصدم از بحث‌کردن سر زمان‌ها این نیست که بگویم فرهنگ مونوکرونیک هیچ نقطه‌ی ضعفی ندارد، قصدم این بود که بگویم فرهنگ مونوکرونیک در بحث “توجه” تاثیر بسیار زیادی دارد که از آن غافلیم. قبلا هم گفتم که توجه مثل یک کالا یا منبعی است که خیلی هم درست نمی‌دانیم پای چه چیزی بریزیم.

برای همین هم پیش می‌آید که انبوهی از پروژه‌های باز داشته باشیم که هیچ‌کدام هم به سرانجام نرسیده باشند.

پ.ن۱: یکسری از کشورها مثل ژاپن یاد گرفته‌اند که در یکسری حوزه‌ها از پلی‌کرونیک و در یکسری حوزه‌ها از مونوکرونیک استفاده کنند. مثلا یکی از معایب فرهنگ‌های مونوکرونیک این است که ما را نسبت به خودمان بیگانه می‌کند و از تجربه‌ی وسیع‌تر باز نگه می‌دارد. مثلا در فرهنگ پلی‌کرونیک می‌آیند و مجتمع‌های تجاری و تولیدی و گروه‌های این وسط را باهم تلفیق می‌کنند و رشد می‌دهند. ولی همون طور که توی متن گفتم هدفم اشاره و زوم‌شدن روی زمان مونوکرونیک در بحث توجه بود.

پ.ن۲: بدترین اخلاق من رو توی زندگیم موقعی می‌تونین ببینین که منتظر کسی نشستم و دیر کرده! واکنشمم این بوده که پاشدم رفتم و خیلی از رابطه‌هام با دوستام سر همین نابود شد، بالاخره یا بداخلاقیم رو باید تحمل می‌کردن یا واکنشمو. برای دانشگاهمم همین وضع بوده، استادی که دیر کلاس شروع می‌کرد دیگه درسو نمی‌فهمیدم یا کلا ارزش براش قائل نمی‌شدم و هیچ وقت هم نتونستم به تعادل برسم. این برای موقعی بوده که حتی با این دو فرهنگ آشنا نبودم.

تجربه‌ی من در یادگیری زبان انگلیسی

آپدیت شده برای ۵ بهمن

بالاخره بعد از چندین پست که در کانال تلگرام در مورد یادگیری زبان و تجربیاتم نوشتم، تصمیم گرفتم یک پست نسبتا طولانی، را شروع کنم و رفته‌رفته در آن در مورد زبان بنویسم. برای همین این پست ناقص است و هر بار بعد از اضافه‌کردن موضوعی به آن آپدیت خواهد شد. کلمه‌ی «آپدیت» را هم می‌نویسم سر قسمتی که آپدیت می‌شود تا تکرار مطالب قبلی خواننده را اذیت نکند. ولی چندین توضیح قبل از آن بدهم:

۱.چیزهایی که اینجاست برپایه‌ی تجربیات و آموخته‌های نویسنده است و نویسنده همواره ممنون و مدیون کسانی است که به او آموخته‌اند.

۲.وسواس در یادگرفتن زبان، شما را عقب می‌اندازد! این اولین اصل بدیهی در یادگرفتن زبان است که اکثرا فراموش می‌کنند. بهترین کاری که می‌توانید بکنید این است که خودتان را غرق در کاری بکنید که با زبان انگلیسی گره خورده و یادش بگیرید! مثلا اوایل من زبان را بخاطر بهتر گوگل‌کردن یادگرفتم، با دیکشنری و اینور و اونور خودم را می‌کشتم تا یک عبارت را به انگلیسی سرچ کنم و به آن ویدیو یا صفحه‌ی دانلودی که می‌خواستم برسم! وسواس و ترس‌از قضاوت دیگران در این حوزه فلج‌تان می‌کند. اگر وسواس را کنار گذاشتید، شاید ادامه‌ی مطالب و راهکارهای اینجا به دردتان بخورد در غیراین صورت هر چقدر هم راهکار جلوی پای شما بگذراند تشنه‌ای خواهید بود که هیچوقت حاضر نیست حداقل برای رفع تشنگی‌اش، لیوان آب را در دست بگیرد.

۳.فکر می‌کنم مخاطب اصلی این نوشته کسانی هستند که به طور دیفالت از اهمیت یادگرفتن زبان آگاه‌اند. اکثرا یادگرفتیم که برای یادگیری زبان، به آموزشگاه‌ها برویم و ترم‌ها را یکی پس از دیگری بگذرانیم و به آخرین ترم که رسیدیم یعنی تمام! یعنی کلا زبان را یادگرفتیم. از همین طرز فکر است که دوره‌های چند ماهه یا چند روزه برای یادگیری زبان آن‌هم تضمینی(!) انقدر ارائه شده است. ولی واقعیت این است که یادگرفتن زبان، بیشتر از همه تلاش فکری می‌طلبد و تا وقتی عرق آن روی پیشانی ننشیند، آن‌طور که باید یاد نخواهیم گرفت.
بحث فضاهای تبلیغاتی هم کم به طرز فکرهای غلط در مورد یادگرفتن زبان، دامن نزده است. منتهی خبر خوشحال‌کننده این است که یادگرفتن زبان، از آن مهارت‌هایی است که می‌توان به صورت self study دنبال کرد. و من تلاش دارم تا در این پست بیشتر در مورد این حوزه صحبت کنم نه انتخاب‌کردن فلان کلاس یا آموزشگاه.

قدم اول:

بهترین کار بعد از کنار گذاشتن وسواس، خوب‌گوش‌دادن است. به رفتار کودک‌ها دقت کردید؟ تا یکی دوسال هیچ حرفی نمی‌زنند، تنها به خوبی گوش می‌دهند شاید صداهایی دربیاورند ولی حرف‌زدن را بعد از یک‌سال و نیم تا دوسال شروع می‌کنند. دلیل اصلی چنین رفتاری این است که در این مدت تماما تلاش می‌کنند تا خوب گوش کنند. برای یادگرفتن یک زبان هم باید همین کار را کرد. گوش‌ها را باید تقویت کرد و نسبت به صداها و کلمات حساس کرد تا یادگیری درست اتفاق بیافتد. این کاری است که غالبا در آموزشگاه‌های یادگیری زبان اتفاق نمی‌افتد. دلیل هم واضح است، مهارتی سخت و زمان‌بر است. ولی در بهترین آموزشگاه‌های یادگیری زبان در دنیا، مهارت اولی که یاد می‌دهند، خوب گوش‌دادن است. وقتی خوب گوش فرا می‌دهیم، دقیقا متوجه می‌شویم که مخرج کلمات از کجاست، طرز تلفظ صحیح یک کلمه چگونه است. حتی اگر قصد ما صحبت‌کردن هم نباشد، طرز تلفظ صحیح روند یادگیری یک کلمه را بسیار اثربخش‌تر و سریع‌تر می‌کند.

پس تا جایی که می‌توانید این ستون خوب گوش دادن و تلفظ صحیح کلمات را محکم‌تر کنید.

همیشه حواستان باشد که دورانداختن یک یادگیری غلط خیلی سخت‌تر از یادگیری از اول آن چیز است. اگر تلفظ لغتی را به اشتباه یاد بگیرید، فراموش کردنش آن‌قدرها هم ساده نیست و در هر بار مواجه‌شدن با آن کلمه مکث خواهید کرد تا تلفظ درست را جای تلفظ غلط بگذارید.

چند راهکار برای تقویت مهارت شنیداری:

 

۱.استفاده از کتاب American Accent

دوره‌های ویدیویی از این کتاب هم در فضای وب زیاد است که تلفظ صحیح و لهجه‌ی امریکن را آموزش می‌دهد. این کتاب در یادگیری تلفظ‌ها بسیار کمک‌کننده است.

۲.گوش‌دادن به پادکست‌های انگلیسی

دنیای پادکست‌ها آنقدر وسیع‌ شده است که اگر خودتان را از آن محروم کرده باشید، نعمت بزرگی را از دست دادید! بهترین کار این است که یک اپلیکیشن برای گوش‌دادن پادکست‌ها، روی دیوایس‌هایی که از آن استفاده می‌کنید، نصب کنید و عضو چندین کانال انگلیسی‌زبان شوید. مثلا می‌توانید نویسنده‌های مورد علاقه‌ی خود را دنبال کنید، یا کانال‌هایی که ماهیت‌های طنز و داستان دارند را دنبال کنید. نیازی به درک صد در صدی حرف‌ها و گفت‌وگوها نیست، مهم این است که گوش شما به چنین صداهایی عادت کند. برای من به شخصه همین گوش‌دادن‌ها خیلی کمک کننده بوده و هست. حتی وقت‌هایی که در خانه هستم، با اینکه ممکن است به صدا فعالانه گوش ندهم و مشغول کاری دیگر باشم ولی این گفتگوها را play می‌کنم و می‌گذارم که پخش شوند. عادت کنید تا در طول روز به اینگونه صداها و گفتگوها گوش دهید. یعنی بگذارید حتی در پس‌زمینه‌ی کارهای روزانه‌ی شما، این صداها باشد.

تاکید من بیشتر از گوش‌دادن به آهنگ‌های انگلیسی، روی پادکست یا کتاب‌های صوتی است. در آهنگ‌ها کلمات محدودند، به علاوه‌ی اینکه با یک صدای خاص اعمال می‌شوند ولی وقتی به یک پادکست یا یک کتاب صوتی گوش می‌دهید، به یک رشته کلمات گوش می‌دهید که بیشتر واقعیت دارند و بیشتر با آن‌ها در دنیای واقعی برخورد خواهید داشت.

(من از Podcast Addict استفاده می‌کنم)

آپدیت:

قدم دوم

لغت و کلمات

حفظ‌کردن یک لغت یک بحث است، کارکشیدن از لغت بحثی دیگر.

لغت‌های زبان را باید به روش طبیعی یاد بگیریم. یعنی چی؟ یعنی مفهوم کلمه را بفهمیم.

برای این‌کار:

۱.باید انگلیسی به انگلیسی پیش برویم

من فارسی صحبت می‌کنم، شما هم فارسی می‌دانید پس برای فهمیدن حرف‌های من نیازی به ترجمه نیست و مستقیما مفهوم را از حرف‌های من می‌گیرید. این اتفاق در زبان انگلیسی هم باید بیوفتد. مشکل اصلی کسانی که انگلیسی به فارسی پیش رفتند این است که در درک یک حرف انگلیسی باید ترجمه فارسی اتفاق بیافتد. این خودش هم تلاش ذهنی بیشتر می‌خواهد، هم شیرینی فهمیدن مستقیم یک زبان را می‌گیرد چون برای بسیاری از حرف‌ها و لغات معادل نداریم و فقط باید مفهوم را گرفت.

پس دنبال یک عامل سوم – روش‌های hook، موسیقی، شعر، آواز- برای حفظ لغت نرویم. تن به این روش‌های بازاری ندهیم. زبان را طبیعی یاد بگیریم.

راهکارهای بازاری در حوزه‌ی لغت چی می‌گویند؟

حفظ ۵۰۴، حفظ ۱۱۰۰، روش hook و…

Hook همان روش داستان سازی و تصویر سازی برای حفظ یک لغت است. چیزی که نمی‌دانیم این است که از Hook زمانی باید استفاده شود که به فرض در صدتا لغت، یکی یا دوتا از آن‌ها آنقدر سخت است که یادگرفتنش جزء محالات حساب می‌شود!

اما چیزی که شاهدش هستیم این است که تمامی لغت‌ها را با hook یاد می‌دهند.

وجود داشتن این عامل‌های سوم، در کوتاه مدت ممکن است مفید باشد اما در بلند مدت سرعت شما را کاهش می‌دهد. وقتی در حال خوندن یک کتاب یا حرف‌زدن و چت‌کردن با یک انگلیسی زبانید، مدام در حال بمباران شدن لغت هستید نمی‌توانید بایستید و فکر کنید که شعر چی بود لغته چی بود.

۲.لغت را جزئی از زندگی خودمان کنیم

به محض یادگرفتن یک کلمه، دنبال مصداق آن در اطراف یا زندگی خودمان باشیم.

چه بخوایم چه نخوایم، مغز ما بازیگوشی‌های خودش را دارد، ممکن است در طول روز چندین کلمه را بشنویم اما رد شویم حتی به یاد هم نیاوریم، دلیل اصلیش این است که آن کلمه برای زندگی ما نیست. تا وقتی مصداق پیدا نکنیم این قصه ادامه خواهد داشت.

مثلا واژه‌ی sharp به معنای تیز، به این فکر بیوفتید که آخرین بار که دست خودتان را با یک چیز sharp بریدید کی بود؟ یا دست‌تان با یک چیز تیز برخورد کرده کی بود؟

مغز ما چیزهایی که دوست دارد را نگه می‌دارد.

روشی که یادگرفتیم این است که لغت را می‌گیریم و تکرارش می‌کنیم:

Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن، Abandon ترک‌کردن …

این روش اصلا روش خوبی نیست، به‌جای آن باید دنبال این باشیم که این واژه را در جاهای مختلف ببینیم. پس یعنی لازم است که واژه‌ها را در مثال یاد بگیریم، حالا بگردیم مصداق برایش پیدا کنیم، یا گوگل کنیم. گوگل منبع بسیار قوی و قدرتمند برای پیداکردن کاربردهای یک لغت است.

با کدام لغت‌ها شروع کنیم؟

من کاری با لغت‌های ۵۰۴ یا ۱۱۰۰ ندارم چون این کتاب‌ها هم جزء همان روش‌های بازاری‌حساب می‌شوند.

اگر بخواهیم از قانون ۲۰/۸۰ استفاده کنیم، با دانستن این هزار کلمه، ۸۰ درصد متون را می‌فهمیم:

دانلود مستقیم هزارکلمه‌ی پرکاربرد انگلیسی

اگر هم این هزارکلمه برایتان راحت است فایل ۳۰۰۰ کلمه‌ای زیر را شروع کنید:

دانلود ۳۰۰۰ لغت پرکاربرد انگلیسی (لانگمن)

(آقای معلم، محمدرضا شعبانعلی هم به این دو فایل اشاره کردند، با همان فایل اول هم تا حد مطلوبی متون را می‌توان درک کرد و مفهوم را گرفت.)

سایت memrise.com هم کمک می‌کند تا لغات رو یاد بگیرید و فایل ۳۰۰۰ لغات را هم در این لینک دارد.

گام دو و نیم!

مرور

یک مشکل دیگر هم وجود دارد و آن بحث مرور لغات است؛ بیایید یک نگاهی به نمودار فراموشی انسان بیندازیم:

اگر به این نمودار دقت کنیم، متوجه خواهیم شد که چند درصد از اطلاعات درست بعد از ۲۰ دقیقه فراموش می‌شوند!

به اعداد و ارقام برای یک ساعت بعد و یک روز بعد و شش روز بعد نگاه کنید!

برای اینکه از چنین فاجعه‌ای جلوگیری کنیم، نیاز به مرور داریم. وقتی حرف از مرور می‌زنیم، منظور این نیست که بنشینیم و مدام آن مطلب را بخوانیم. کافی است بر اساس زمان‌های نمودار، مرور صورت بگیرد.

یعنی برای هر مطلبی که می‌خوانیم، چه زبان یا هر چیز دیگر، کافی است مرورها اینگونه باشند:

۱.اولین مرور ۲۰ دقیقه بعد از گرفتن مطالب

۲.دومین مرور یک روز بعد

۳.سومین مرور یک هفته بعد

۴.چهارمین مرور یک فصل بعد (سه‌ماه)

از تئوری‌ها که بگذریم، انجام چنین کاری در عهده‌ی آدم‌های خسته‌ای مثل من نیست، چیکار کنیم؟

نرم‌افزار انکی

یک نرم‌افزاری وجود دارد به اسم نرم‌افزار Anki، این نرم‌افزار را می‌توان هر جایی نصب کرد و قابلیت sync دارد. یعنی یک اکانت بسازید و هر جایی که نرم‌افزار را استفاده می‌کنید مطابق آخرین تغییراتی که دادید، یادگیری را ادامه دهید.

قابلیت اصلی این نرم‌افزار، فلش‌کارت است. انکی، یک داکیومنت از فلش‌کارت‌های مختلف دارد که می‌توانید آن‌ها را دانلود و استفاده کنید.

این نرم‎‌افزار می‌تواند نمودارهای مختلفی بر اساس عملکرد شما بدهد:

نصب انکی:

۱.نرم‌افزار را متناسب با سیستم‌عامل خودتان (ویندوز، مک، لینوکس، و برای گوشی‌ها اندروید) از اینجا دانلود کنید

۲.بعد از نصب نرم‌افزار، از شما می‌خواهد زبان را انتخاب کنید، انگلیسی را انتخاب کنید.

۳.برای ساخت فلش‌کارت روی گزینه‌ی Add بزنید.

۴.در قسمت Front روی فلش‌کارت است، یعنی قسمت سوال؛ Back پشت فلش‌کارت است، یعنی قسمت جواب.

این فلش‌کارت‌ها قابلیت‌های زیادی دارند، مثلا می‌توان تصویر به آن‌ها اضافه کرد و یا صدا را با گزینه‌ی record audio، آیکن بالا سمت راست در مرحله‌ی ساختن فلش‌کارت، ضبط کرد.

نحوه‌ی synکردن انکی

اگر انکی را در چندجای مختلف نصب کردید، مثلا هم روی کامپیوتر هم روی گوشی تا راحت‌تر مرور کنید،  یا اینکه می‌خواهید اطلاعات اکانت شما، فلش‌کارت‌هایی که دارید و تاریخ مرور آن‌ها گم نشود، لازم است انکی را syn کنیم.

۱.در سایت انکی‌وب ثبت‌نام کنید (گزینه‌ی sign up)

۲.روی لینکی که به شما ایمیل شده کلیک کنید تا عضویت شما تایید شود.

۳.نام‌کاربری و رمزی که انتخاب کردید را در نرم‌افزار وارد کنید.

از این به بعد با زدن گزینه‌ی ۱، همگام‌سازی یا syn صورت می‌گیرد. یعنی شما با داشتن نام‌کاربری و رمز عبور، می‌توانید از دیوایس‌های مختلف به اکانت خود وصل شده و روند یادگیری و مرور را ادامه دهید.

Synکردن انکی در اندروید و جاهای دیگر نیز همین‌گونه است، گزینه‌ی syn را پیدا می‌کنید و نام‌کاربری و رمز را می‌دهید.

ادامه دارد…

آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)

چاقی مفرط ذهن

بهترین لذت‌ها و خوردنی‌ها و دنج‌ترین جاها را باید با کتاب‌خواندن همراه کرد تا دست کم یادمان برود که چه کشیدیم در سیستم آموزشی برای خواندن و بفهمیم که این خواندن و سواد داشتن با آن خواندن و حماقت و توهم سواد داشتن فرق دارد.

در این بین تلخی‌اش گم شود در شیرینی آن لحظه. شرطی شویم به اینکه خواندن حس خوب می‌آفریند و اگر غمی هم ایجاد می‌کند، غم فهم است و دردش شیرین. درد رشد عضلات فکری است.

یا کمک کند اگر این زخم جایی هم سرباز کرد، بتوان مرهمی روی آن گذاشت.

یاد بگیریم که سوادفکری را در هیچ مدرسه‌ای یادمان نخواهند داد. سوادفکری حاصل فکرکردن‌های درست و زل زدن به دیوار بعد از خواندن یک کتاب مفصل است تا عمق دهد به جهان‌بینی‌ت. همان کتاب‌هایی که بعد از آن DNA نگاهت عوض می‌شود. این عوض‌شدن حاصل هضم‌کردن خوانده‌هاست. فهم فهمیده‌هاست. هضم‌کردنش را باید آموخت.

پیاده‌روی طولانی، دوش‌گرفتن، رقص، زل زدن به حرکت مورچه‌ها! یا انجام کارهایی که کسالت می‌خوانی‌اش مثل اتوکردن لباس، ظرف‌شستن کمک می‌کند به هضم خوانده‌ها. یا به قول همین آستین کلئون، یاد بگیریم خستگی در کردنمان حاصل داشته باشد.

بالاخره این خوانده‌ها از یکجایی باید بیرون بزند. چه بهتر که عادت کنیم به نوشتن و یاد دادن همین خوانده‌ها. عادت کنیم که اگر چیزی یاد گرفتیم، یادش دهیم. چه به خودمان، چه به دیگران.

به خودمان؟ بله.

آقای شاهین کلانتری، دیروزی یک کتابی داد دستم که خبر از عادتی ساده برای توسعۀ فردی می‌داد. بین کتاب جایی اشاره شد به ضبط صدا. با همین ضبط صدای خودمان، می‌توان از یادگرفته‌هایمان آموخت. آن‌ها را شکافت. بازبینی کرد. کج‌فهمی را پیدا کرد. دوباره آموخت. (آن‌قدر این کتاب برایم جالب بود که حتما در موردش خواهم نوشت.)

صحبتم سکته کرد. کجا بودیم؟ آهان.

بحث اینجاست که باید خوانده‌ای باشد تا هضمی صورت گیرد. و اگر نباشد تنها تثبیت حماقت‌های قبلی است نه یادگیری.

چیزی که امروزه بیشتر توجهم را جلب می‌کند این است که آدم‌ها چرا به چاقی ظاهر و جسم خودشان حساسیت نشان می‌دهند اما نگاهی به چاقی ذهن‌شان نمی‌کنند؟

مطالب تکه‌پاره از «گرام»ها به خورد ذهن می‌دهند و توقع دارند آخر سر در ذهنشان برای سوالاتشان پاسخ قابل اتکاتری بیابد.

قطعه مطالبی که از در و دیوار می‌خوانیم یا جمله قصارها و تکه کتاب‌ها که نگاه‌مان به آن‌ها می‌افتند، تنها قلاب‌هایی هستند تا دانسته‌ها و تجربیات عمیق گذشته مارا بیرون بکشند. یادمان بیاورند که چه بودیم و حالا چه هستیم. چه فکری می‌کردیم و حالا چه فکری می‌کنیم.

دانستۀ درست و حسابی قبلی که نباشد، این قلاب‌ها تنها تله‌ای است برای به دام‌انداختن ما.

 

کتاب خوب، استاد خوب، هنر ایجاد کردن سوال را می‌داند.

اصلا آدم‌هارا باید از نوع سوالات‌شان شناخت. همین سوالات است که دغدغه‌های درونی آدم‌ها را –مخصوصا وقتی تنها می‌شوند را- فاش می‌کند.

آدمی هم که سوالی ندارد تا جوابش را پیدا کند، تکلیفش با همه چیز مشخص است. حتی بهر تماشا هم آفریده نشده.

سوال‌های خوب، جوانه‌هایی سبزند که مراقبت‌کردن از آن‌ها و دنبال‌ جواب‌شان رفتن، رشدشان می‌دهد و در آخر درختی می‌سازد توانمند که نه تنها پاسخ سوال اولی را بدهد بلکه کمک کند سوال‌های با معناتری حاصل یابد و در این بین جواب‌هایی عمیق‌تر.

کسی که کتاب می‌نویسد مطمئنا تلاش داشته جواب سوال یا سوالاتی را بدهد. و چه بهتر که تلاش داشته سوالاتی برای کیفیت بخشیدن به زندگی را خلق کند.

 

پیداکردن سلیقه کتاب‌خوانی

کتاب‌های خوب را بشناسیم. کتاب‌های خوب لزوما همان‌هایی نیستند که همه می‌خوانند. بعضی جاها سلیقه است. مثلا به شخصه علاقه زیادی به کتاب «نامه به سیمین» از ابراهیم گلستان دارم و گاهی از آن انقدر در کانال گذاشته‌ام که شاید کلافه کردم دنبال کننده‌ها را. (پوزش 🙂 )

ممکن است  همین کتاب، به سلیقه شخصی دیگر خوش نیاید.

پیداکردن سلیقه در کتاب‌خوانی هم با نشستن و منتظر ماندن شکل نمی‌گیرد. باید خواند و کتاب‌های زیادی را ورق زد. نظرات زیادی را شنید. همۀ این‌ها در کنار هم، رفته‌رفته به پیداکردن سلیقه کمک می‌کند.

اصلا در بین خواندن بعضی کتاب‌ها باید رهاکردن را آموخت. این که بینش اگر چیزی به ذهنت رسید، شکارش کنی و موکول نکنی. خیلی از کتاب‌ها را هم باید همان صفحات اول خواند و رها کرد. شاید الان در حد فهم من نیست باید بعدا بخوانمش یا به هرحال جوری است که باید کنار گذاشته شود. بگذار سرک بکشم به یکی دیگر. شاید این یکی توشه‌ای داشته باشد وفق حال و اوضاع امروزم.

 

درک کنیم که تخته گاز خواندن برخی کتاب‌ها میسر نیست.

اعتقاد هم ندارم که کتابی را باید یکسره خواند و تمام کرد. این‌هایی که می‌گویند در هفته سه کتاب می‌خوانم و فلان، برایم اثر نکرده. داستانی باشد می‌شود. ولی کتاب‌های غیر داستانی سخت جلو می‌روند.

مثلا شروع کردم به رونویسی از کتاب قوی سیاه از نسیم طالب. قبلا یک دور خواندمش. از همان کتاب‌هایی بوده که قبل آدمی با بعدش فرق دارد. هر جوره حساب کنید با دانش الان من نمی‌شود این کتاب را یک هفته تمام کرد. تبصره تندخوانی (همین نتیجه‌های یهویی که فریاد می‌زنند) را هم بگذاری کنارش، باز نمی‌شود.  حرف زیاد می‌زنند اما مهم تجربه‌های آدم است و مهم‌تر درسی که از تجربه می‌توان گرفت. و همین تجربه ناچیز گفته که اگر کتاب 400 صفحه‌ای را که حرف برای گفتن زیاد دارد یک هفته تمام کنم، یک چیزی این وسط می‌لنگد. هضم‌کردن یک هفته‌ای‌اش برایم سخت است. (و مطمئنا در مورد کتاب قوی سیاه نشدنی.)

 

جان کلام

این خواندن خورده‌پاره‌ها، عمق نمی‌دهد، درد دعوا نمی‌کند، سوالی ایجاد نمی‌کند که ارزش داشته باشد باقی عمر را صرف پیداکردن جوابش کرد. تنها چاقی بیهوده ذهن را ایجاد می‌کنند!

باید کتاب خواند و از آن مهم‌تر آدم‌های باارزش را خواند و پیگیری کرد. مدل ساخت.

و در پایان، یاد بگیریم که بهترین لحظات و مکان‌ها را با کتاب‌خواندن زیبا کرد. برکت ببخشیم به زندگی و لحظات با کتاب‌خواندن.

#کتاب_خوانی

چجوری یاد بگیریم؟ (6) یادگیری از طریق تفکر

در این نوع یادگیری عملاً ما نه مشاهده جدیدی داریم و نه کسی چیزی به ما گفته است. یعنی ورودی‌ای وجود ندارد! بلکه تنها در خلوت خودمان فکر می‌کنیم و چیزهایی را می‌فهمیم که قبلاً نمی‌فهمیدیم یا خیلی به آن توجه نکرده بودیم.

مطمئناً همه ما این حالت را تجربه کرده‌ایم. به شخصه برای من این طریق یادگیری بسیار بسیار لذت بخش است که در کلام نمی‌گنجد!

اما اتفاقی که در این سال‌ها شاهد آن هستیم این است که سرعت و شتاب‌زدگی بی‌موردی که به زندگی داده‌ایم این فرصت‌های فکرکردن را هر روز کم و کم‌رنگ‌تر می‌کند.

نمی‌خواهم ژست فرهنگی بگیرم و بگویم شبکه‌های اجتماعی فلان و بسار. اما واقع‌بین باشیم: سخت‌ترین کار دنیا فکرکردن است. خودش به خودی خودش انرژی زیاد و حوصله می‌خواهد ولی اغلب نتایجش جالب و لذت‌بخش است.

در این حوزه باید «مدیریت توجه» داشت. یعنی دقیقاً بدانیم در این دنیا که جدیداً بی‌سروته شده، ما چه اطلاعاتی را باید دریافت کنیم و کدام‌ها را نباید دریافت کنیم.

همین بایدها و نبایدها است که زندگی ما انسان‌ها را ساخته است. بی‌توجهی به آن‌ها به از دست‌‌دادن علایق و قتل آن‌ها می‌کشد.

بسیاری از کتاب‌هایی که می‌توان نخواند را نباید خواند تا بتوانیم کتاب‌هایی را بخوانیم که علاقه داریم.

این مصداق در خیلی از امور کاربرد دارد. زندگی اکثر ما شده فاضلاب دریافت اطلاعات. بسته‌های کوتاه کوتاه وارد آن می‌شود و هر روز هم بیشتر از روز قبل! باید جلوی خیلی از این‌ها را گرفت تا فرصت خلوت‌کردن با خودمان را پیدا کنیم.

اما مکانیزم یادگیری از طریق تفکر چیست؟

ذهن از طریق فکرکردن شروع به طبقه‌بندی اطلاعات می‌کند. دانسته‌های قبلی را مرور می‌کند و این تکه‌های پازل را یکی‌یکی سرجایش می‌نشاند تا تصویر کلی را زیبا بسازد.

حالا سؤال این‌جاست چه روشی یا روش‌هایی برای یادگیری از طریق فکر‌کردن بکار می‌آید؟

شاید تا بحال با سعی و خطا تا کنون به این رسیده‌اید که با «توضیح‌دادن» مطالب را خوب می‌فهمید و اگر جایی دیگر مطالبی مرتبط با آن موضوع را ببینید یا بخوانید دقیقاً متوجه تمایز آن‌ها می‌شوید.

یعنی توضیح‌دادن به طبقه‌بندی و درک موضوع کمک بسیاری می‌کند و این امکان را می‌دهد که بفهمیم تفاوت موضوع‌ها با یکدیگر در چیست.

سبک توضیح‌دادن هم برای هر فردی ممکن است متفاوت باشد.

برای مثال میتوان درسی که یادگرفته‌اید را شروع به توضیح‌دادن کنید و صدایتان را ضبط کنید. مثلاً قرار بذارید ظرف 15 دقیقه چیزی که یاد گرفته‌اید را توضیح دهید.

چرا 15 دقیقه؟ اگر زمان کم باشد، ذهن تلاش می‌کند تا مطالب را به بسته‌بندی‌ها و خلاصه‌های جدید برسد و در 15 دقیقه بگنجاند. برای همین موضوع بیشتر تفهیم خواهد شد.

ممکن است هیچ‌وقت فرصت پیدا نکنید که فایل‌های ضبط‌شده را دوباره گوش کنید. مهم نیست. چون به خوبی می‌دانید که فرآیند یادگیری ذاتاً فرایند کندی است. ضبط‌کردن صدا و توضیح آموخته‌ها، یادگیری شما را آسانتر می‌کند و کمک می‌کند پله‌های یادگیری را راحت‌تر طی کنید.

از طرفی به خوبی باید بدانیم که در چه موضوعاتی باید این کار را انجام دهیم. در خیلی موارد اطلاعات در حد همان دانسته‌ها هم بماند کافی است. پس مواظب کمال‌گرایی منفی باشید!

یا راهکار دیگر برای توضیح‌دادن، می‌تواند نوشتن مقاله یا توضیح آن به دوستان خود باشد. راهکارها زیادند باید بگردیم ببینیم کدام‌شان در چه جایی به کارما می‌آیند و بیشتر ترجیح ما هستند.

در بسیاری موارد برای درک مطلب، روش کشیدن نقشه‌ذهنی توصیه می‌شود اما نکته مهم نقشه‌ذهنی، زمان‌های مرور آن و از آن مهم‌تر توضیح نقشه‌ذهنی با صدای بلند است که اکثراً نادیده گرفته می‌شود. (اگر بتوانم حتماً مفصل در موردش می‌نویسم)

خلاصه این که توصیف‌کردن و توضیح‌دادن یکی از راهکارهای بنیادی در یادگیری از طریق تفکر است. که می‌تواند دریچه‌های جدیدی را در ذهن باز کند.

چجوری یاد بگیریم؟ (5) یادگیری از طریق حرف دیگران

ما از طریق شنیدن و خواندن حرف‌های دیگران هم اطلاعاتی دریافت می‌کنیم که به یادگیری تبدیل می‌شوند.

ولی زنگ خطر اینجاست که باید مواظب انتخاب این «دیگران» باشیم. خواه یا ناخواه این همنشینی با دوستان در ما اثر خواهد کرد. پس باید به کسانی که انتخاب‌شان می‌کنیم وزن‌دهی کنیم. یعنی هر حرفی و هر شنیده‌ای و هر خوانده‌ای را نباید قبول کرد. خیلی اوقات یادگیری در نپذیرفتن حرف‌های دیگران است.

از طرفی این اشخاص لزوماً نباید در قید حیات باشند. ممکن است من نویسنده‌ای را دوست دارم و آثارش را دنبال می‌کنم. رفته‌رفته این خواندن‌ها بر روی مدل‌ذهنی من تأثیرش را می‌گذارند.

لابد شماهم شنیده‌اید که: ما میانگینی از 5نفری هستیم که با آن‌ها بیشترین ارتباط را داریم.

چیزی که من روی تأکید دارم این است که این ارتباط در دنیای امروز، صرفاً ارتباط در فضای واقعی نیست. شاید خیلی از ما عادت به چت‌کردن‌های زیادی داریم. یا حتی همانطور که قبلاً گفتم خواندن و دنبال‌کردن نویسنده یا هنرمندی که دوستش داریم که هم می‌تواند در این 5 نفر باشد. آن زیادی ارتباط برقرار کردن نکته اصلی ماجراست.

در کتاب مثل هنرمندهامثل بدزدید آقای آستین کلئون هم این مفهوم را به زیبایی بیان کرده است:

مارسل دوشان می‌گفت: «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارماین در‌واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه استاگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکرنویسنده هنرمند، اکتیوست، الگورا که عاشقش هستید خوب بجوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره‌ی آن‌ها دریابید. این کا را هر چندبار که می‌توانید تکرار کنید. هر چقدر که می‌توانید از درخت بالا بروید. هر وقت درخت خودتان را ساختید وقت‌اش است که شاخه‌ی‌ خودتان را آغاز کنید.

اینکه خودتان را به عنوان بخشی از یک دودمان خلاق ببینید کمک می‌کند وقتی کار خودتان را شروع کردید کمتر احساس تنهایی کنید. من عکس هنرمندان مورد علاقه‌ام را در آتلیه‌ام آویزان کرده‌ام. آن‌ها مثل روح‌هایی هستند که تقریباً می‌توانم حس کنم که وقتی روی میز کارم قوز کرده‌ام آن‌ها مرا به جلو می‌رانند.

نکته خوبی که در مورد استادان مرده یا از راه دور وجود دارد این است که نمی‌توانند شاگردی‌تان را رد کنند. می‌توانید هر چه خواستید از آن‌ها یاد بگیرید. آن‌ها برنامه درسی‌شان را توی کارهای‌شان باقی گذاشته‌اند.

شما از این طریق می‌توانید درخت شخصیت خودتان را بسازید. اینکه این درخت ثمر دهد یا ندهد همگی بستگی به انتخاب‌های شما در گزینش افراد دارد.

فکر می‌کنم در کنار این نوع یادگیری، خوب است ما هم مهارت پیدا کنیم تا به گونه‌ای صحبت‌کنیم و به‌گونه‌ای از تجربیاتمان بگوییم تا دیگران نیز یاد بگیرند. باید مهارت ظرافت کلامی را یاد بگیریم.با این مهارت می‌توانید کلمات را به گونه‌ای بکار ببرید که مفهوم درست به آن شکلی و منظوری که دارید به مخاطب برسد. همین مهارت در یادگیری مؤثر است. چون بخش بسیار مؤثر در یادگیری‌های ما برمی‌گردد به توضیح‌دادن و توصیف‌کردن اطلاعاتی که داریم. و همچنین باید مهارت خوب گوش‌دادن را هم در خودمان تقویت کنیم.

چجوری یاد بگیریم؟ (4) یادگیری از طریق مشاهده

چیزی را می‌بینیم، اطلاعاتی دریافت می‌کنیم و نسبت به چند دقیقه قبل چیزی یاد گرفتیم.

بنظرم این شیوه از یادگیری، زمانی اتفاق می‌افتد که به آن چیزی که نگاه می‌کنیم یا خیلی جذاب باشد یا به طریقی ما را تحت تأثیر قرار دهد.

مثلاً با دیدن تصادف یک نفر در خیابان فرض کنیم عابر مقصر بوده و در کشور گل‌و بلبل زندگی می‌کنیمیاد می‌گیریم که قوانین را زیر پا نگذاریم. شاید در اینجا احساس خطر کرده‌ایم و این یادگیری شکل گرفته.

به نوعی همگی ما از بدو تولد این جنس یادگیری را تجربه کرده‌ایم.

به عبارتی من از مشاهده‌هایی یاد می‌گیرم که به نوعی با زندگی من در ارتباط‌اند.

در یادگیری از طریق مشاهده نه تنها شما می‌توانید بفهمید که یک چیز چگونه کار می‌کند بلکه می‌توانید تکنیک‌هایی که افراد برای انجام آن کارهم بکار می‌برند را فرا بگیرید.

حالا چه چیزهایی کمک می‌کنند تا این نوع یادگیری مؤثر واقع شوند؟

1٫ به مشاهدات خودتون متمرکز بشید.

آدم در کل طول یک روز که نمی‌تواند متمرکز بماند! اما به حوزه‌هایی که قصد یادگیری آ ن‌ها را دارید متمرکز شوید و خوب نگاه کنید. چون بسیاری اوقات عادت‌کردن به زندگی و روال‌های همیشگی باعث می‌شود خیلی چیزها اتوماتیک شود و ما به آن‌ها بی‌تفاوت باشیم. برای همین چیزی را که باید بفهمیم و یادبگیریم نادیده گرفته می‌شود.

مثلاً کسی که قصد یادگیری مهارت‌های سخنرانی را دارد، یکی از بهترین تمرین‌ها، دیدن سخنرانی‌های تد است. به سخنران دقت کند که چه پوشیده، چگونه صحبت می‌کند، از کجا شروع کرد، موقع توپق زدن! قضیه را چه‌جوری جمع کرد، زبان بدن او برای ارائه مفاهیم چگونه بود؟ تن صدایش در جای جای سخنرانی مطابق با حالت صورتش تغییر کرد یا خیر و…

موقع مشاهده، برای خودتون حواس‌پرتی درست نکنید! یا به عبارتی keep focus 🙂

2٫ نکته‌برداری کنید

اگر امکانش هست، از چیزایی که نگاه می‌کنید نوت بردارید. با این کار می‌توانید جزئیات و مفاهیم ماجرا را بعدها بهتر به یاد آورید.

3. به مشاهده فکر کنید.

اگر جای آن شخص و یا هر چیزی که سبب آن شده، بودید چه ایده‌هایی به سرتان می‌زد؟چه رفتاری از خود بروز می‌دادید؟

4. موقع مشاهده سوال‌های خوبی بپرسید.

چون سوال‌ها شما را روی موضوع قفل می‌کنند. اما بهتر از سؤال پرسیدن، توصیف آن چیزی است که دیدید. شروع کنید به توضیح دادن چیزی که دیدید آن هم بدون هیچ قضاوت و پیش داوری‌ای. باز هم تأکید می‌کنم در پس توضیح‌دادن فعالیت ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد. به شما کمک می‌کند اطلاعات جدید را در دسته‌بندی قرار دهید و چیزهایی را متوجه شوید که شاید قبلاً نمی‌فهمیدید.

یک چیز را هم بگویم، اگر امکانش هست همان موقع، که ماجرا تازه ‌است، به توصیف و توضیحش بپردازید. چون یکی از خیانت‌های ذهن (که شایدم خیانت نباشه!) این است که ماجرا را بعد از مدتی آن‌جور که مطابق میل خودش است توصیف می‌کند نه چیزی که لزوماً دیده است.

5. اگر امکانش هست، دوباره ببینید!

موقع دیدن فیلم‌ها در بار اول، ناخودآگاه بیشتر درگیر صحنه‌های هیجانی یا اتفاقاتی هستیم که برای ما bold هستند و مفاهیم را خوب نمی‌گیریم! یا موضوع اصلی فیلم به خوبی به جان نمی‌نشیند. برای برخی فیلم‌ها که ارزش و محتوا دارند حتماً وقتی بگذارید چندین بار ببینید. در سری‌های بعد بهتر به موضوع و نکاتی دقت خواهید کرد که قبلاً پیش چشم شما ظاهر نمی‌شدند.

چجوری یاد بگیریم؟ (3) چند حرف پراکنده

شاید شما هم با آزمون و خطا به این رسیده باشید که توضیح‌دادن برای دیگران و توصیف‌کردن چیزی که یادگرفته‌اید به درک مطلب شما کمک می‌کند.

و در حین توضیح‌دادن، چیزهایی را می‌فهمید که قبلاً آن را نمی‌دانستید یا به آن توجه نکرده بودید. می‌خواهم بگویم این توضیح‌دادن و توصیف‌کردن را دست‌کم نگیرید. در پشت آن یک فرآیند ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد.

جدا از این، این را هم باید به خوبی درک کنیم که خود فرآیند یادگیری، یک فرآیند کند و زمان‌بر است و برای شکل‌گیری یادگیری باید حوصله خرج داد.

بحث صرفاً در مورد یادگیری دروس (یا بهتر بگویم خزعبلاتی) که در دانشگاه و مدرسه می‌خوانیم یا خوانده‌ایم نیست. یادگیری چیزی فراتر از این‌هاست. شما کتابی می‌خوانید که مدت‌ها جملاتش در ذهن‌تان تداعی می‌شود. یا اتفاقی می‌افتد شعری، متنی به ذهن‌تان خطور می‌کند.

این زمانی رخ می‌دهد که شما آن متن و یا کتاب را خوانده‌اید و به عنوان یک بسته اطلاعاتی وارد ذهن شما شده. آرام آرام در خلوت خود به آن فکر می‌کنید. این فکر کردن کمک می‌کند آن بسته اطلاعاتی جای درست خود را در ذهن شما پیدا کندتصور کنید در طول روز ما چقدر اطلاعات دریافت می‌کنیم. با این سرعتی که پیش می‌رویم و این شتاب‌زدگی‌هایی که برای خود فراهم کردیم، فکر می‌کنید چقدر در مورد آن اطلاعات فکر می‌کنیم؟

بگذریم.

در کل چون مبحث اختصاصا در مورد یادگیری است بیایید نگاهی عمیق‌تر به موضوع بیاندازیم و گام به گام جلو برویم.

مدلی که فکر کنیم ذهن صرفاً سطلی است که دانش و اطلاعات جدید وارد آن می‌شود و ماهم یاد می‌گیریم، مدل کاملی نیست.

یادگیری از طریق‌های مختلفی برای ما شکل می‌گیرد.

مثلاً در مباحث رشد و رضایت،‌ (که به موفقیت می‌شناسیم!) یادگیری‌های پس از شکست خیلی مورد تأکید قرار می‌گیرد.

 این شیوه‌ها را همگی بلدیم ولی برای بیان مباحث آتی بیایید آن‌ها را در دسته‌بندی قرار دهیم و نگاهی به آن‌ها بیاندازیم:

 

یادگیری از طریق مشاهده

یادگیری از طریق حرف دیگران

یادگیری از طریق فکرکردن

 

 

چجوری یاد بگیریم؟ (۲) مثال شخصی از یادگیری کریستالی

در پست قبلی در مورد یادگیری نطفه‌دار یا به‌به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی صحبت کردیم. در زندگی هر کسی، کریستال‌های مختلفی وجود دارد. مهم این است که آن کریستال‌ها شکل بگیرد و مطالب آن جدای از خواندن، یادگرفته شود.

یادگیری نطفه‌دار، یعنی یادگیری ما در آن حوزه عمیق باشد. یعنی ممکن است من خیلی چیزها را ندانم اما آن‌هایی که می‌دانم را عمیق یادگرفته‌ام و دنبالشان رفته‌ام.

بگذارید یک مثال شخصی بزنم:

زمانی در مورد خلاقیت کنجکاو بودم. به دنبال این بودم که خلاقیت را چطور می‌توان به زندگی آورد و اصلاً این بحث داغ خلاقیت چه بوده؟

از روی علاقه و همچنین برای ساکت‌کردن کنجکاوی‌ام، کتاب‌های حوزه خلاقیت را می‌خواندم. تا آن زمان تصور می‌کردم که خلاقیت یک چیز واحد است که می‌توان همان را یاد گرفت و وارد زندگی کرد.

قبول کنیم که بحث‌های خلاقیت هم جالب است.

اما جلوتر که رفتم متوجه شدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر جانبی.

تصور می‌کردم تنها همین تفکر در بحث خلاقیت وجود داره و پیش خودم گفتم اگر مهارت آن را کسب کنم دیگر تمام است!

شروع کردم به تحقیق در تفکر جانبی. متوجه شدم شخصی به اسم آقای ادوارد دبونو بیان‌گذار این طرز فکر بوده.

تا اینجا من از حوزه خلاقیت، یک اسم داشتم به اسم تفکرجانبی و یک متفکر به اسم ادوارد دبونو. شروع کردم به تحقیق و ببینم چه کتابی به طور اختصاصی در مورد تفکر جانبی نوشته است. ادوارد دبونو کتابی داشت با همین نام تفکرجانبی که خوشبختانه ترجمه هم شده بود.

کتاب را هیچ کجا نمی‌توانستم پیدا کنم، شروع کردم آرام آرام نسخه انگلیسی آن را خواندن اما چند روز بعد در کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب نسخه فارسی را پیدا کردم و گرفتم!

این را هم اضافه کنم که نسخه اصلی یک کتاب را خواندن خیلی بیشتر از خواندن ترجمه آن می‌چسبد! دلیلش هم شاید این باشد که می‌توان کلمات را بی‌واسطه از نویسنده‌ گرفت اما سرعتم را خیلی کم کرده‌بود از طرفی هم برخی‌ مباحث متوجه نمی‌شدم و کلافه شده بودم که پیدا کردن نسخه ترجمه‌اش خیلی کارم را راحت کرد.

کتاب تفکر جانبی را تمام کردم. با تمام ذوق و شوق از ترفندهایی که یادگرفته بودم شروع کردم به صحبت ‌کردن. خلاصه هر جا می‌نشستم شده بود نقل مجالس و صحبت‌هایم.

حتی برای سرگرمی یک وبلاگی ایجاد کردم و شروع کردم از ترفندهای آن نوشتن.

بعد از مدتی به این فکر می‌کردم که اوکی من ادوارد دبونو و طرز فکرش را دوست دارم، ببینم چه کتاب‌های دیگری دارد. کتاب‌هایی مثل درس‌های درست‌اندیشیدن، شش کلاه تفکر و… را پیدا کردم. و مثل قبل شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. هر چه جلوتر می‌رفتم می‌دیدم خیلی از ترفندهایی که این‌همه از آن صحبت‌کردم خود نویسنده در کتاب اقرار کرده که فقط این نیست و مدام تبصره زده بود!

حرفش هم حق بود. به قول استاد شعبانعلی، حوزه‌هایی که مربوط به انسان می‌شوند، قطعیت در آن معنا ندارد.

اینگونه بگویم که بحث خلاقیت برای من مثل یک اتاق با یک در بود که تصور می‌کردم اگر وارد آن شوم تماماً همین است و بس! دریغ از اینکه وارد اتاق شدم و دیدم درون خود اتاق، چندیدن در دیگر وجود دارد که به اتاق‌های دیگر راه دارند. و این سلسله در همه اتاق‌ها تکرار می‌شوند و من هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر به دانسته‌های قبلیم شک می‌کردم.

جدا بگویم این شک‌کردن‌ها در آن زمان بسیار اذیت‌کننده بود. به فکر تمام وقت‌هایی می‌افتادم که پایش صرف کرده بودم . حتی به جایی رسید که تصمیم گرفتم نه از آن حرف بزنم نه بنویسم و برای همین وبلاگ را پاک کردم. اما بعدها فهمیدم برای رشد، این‌ها سرمایه‌گذاری بوده نه اتلاف.

یکم برویم جلوتر، بعدها فهمیدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر طراحی!که شاید ورژن جدید در بین تفکرهای این حوزه است و حالا دوباره گردونه بازی به چرخش افتاده بود و منم در این گردونه بودم و هستم!

و اضافه کنم که همچنان آن عدم قطعیت‌ها و شک‌کردن‌ها وجود دارد اما چیزی که این بین کار را شیرین می‌کرد، عمیق‌شدن در آن موضوع بود. یعنی بی‌آنکه بدانم در حال تکمیل‌کردن کریستال خلاقیت خود بودم. چیزی که کار را برایم شیرین می‌کرد این بود که لااقل چسبیده‌ام به چیزی که دوست دارم و طرز فکرم قبل از وارد شدن به این بحث و بعد از وارد شدن به این بحث تغییر کرده بود. به عبارتی چون قطعیت از زندگی‌ام رنگ باخته بود، افکار منعطف‌تری داشتم.( حتی در مورد این هم شک دارم، شاید توهم بوده!) دیگر خیلی زود در مورد کارها قضاوت نمی‌کردم و…

آدم هر چه جلوتر می‌رود به خام‌بودنش بیشتر اعتراف می‌کند.

این یکی از تجربه‌های من بود در حوزه تشکیل کریستال خلاقیت.

کریستال‌های دیگری هم در زندگی‌ام در حال شکل‌گیری است. مثل بحث برنامه‌نویسی و اینکه آخر سر اقلیم لینوکس را انتخاب کرده‌ام و مانده‌ام در همین جا! یا وارد شدنم به بحث‌های شخصیت‌شناسی و سردرآوردنم از MBTI . که حتی در این‌ دست‌نوشته‌ها جایی گفتم که از MBTI و تیپ INTP خواهم نوشت ولی قضیه همان عدم قطعیت است که نمی‌گذارد آرام بنشینم و بنویسم!

چیزی که من فهمیدم این بود که خیلی از مهارت‌ها مثل مهارت سخنرانی، حل‌مسئله، یادگیری زبان و… در کنار این کریستال‌ها شکل می‌گیرد. مثلاً برای بهتر بیان‌کردن و موثربیان‌کردن ترفندهای خلاقیت باید مهارت سخنرانی و ارائه مطلب خودم را بالا می‌بردم.

اگر کریستالی هم در زندگی شما در حال تشکیل است، و حوصله آن را دارید، بنویسید. خوبی این نوشته‌ها این است که میفهمیم تنها نیستیم. واقعاً گاهی اوقات خود من هم کم می‌آورم! دیدن کسانی که اینگونه‌اند راه را هموارتر می‌کند.