معرفی و دانلود دو کتاب از بهمن فرسی | شب یک شب دو، دوازدهمی

مانند همیشه دور نیست؛ یکی از آن «تصادف محض»‌ها، که عبارت است از همانندی نام و نشان اشخاص حرفی یک‌نوشته، با نام و نشان اشخاص عملی یک آب و خاک، در این داستان روی داده باشد.

کتاب شب یک شب دو با همین عنوان آغاز می‌شود و در ادامه بهمن فرسی می‌نویسد:

این داستان، به واقع، برپایۀ نامه‌های عمۀ نویسنده، و نامه‌های عمه عمه‌اش، با اختیار قلب و تحریف و تخفیف و تکثیر، پرداخته شده است. و نویسنده، که بازی نویسی برای تاثر را نیز از عمه‌اش آموخته، در نوشتن این داستان بیش و کم دراز هم، آموزگار و الهام بخشی جز عمه و عمۀ عمه‌اش نداشته است. و این جمله را مدیون و ممنون ایشان است.

نمی‌دانم عمه بهمن فرسی کیست اما آزاد نویسی یکی از خصیصه‌های بهمن فرسی است و شاید برای همین از عمه‌اش مایه گذاشته است.

همین آزادنویسی هم شاید باعث ممنوع شدن این کتاب شده است اما به هرحال این نه تنها مانعی نمی‌شود که کتاب را نخواند، بلکه خواندنش را هم دلچسب‌تر کرده است.

آنقدر متن‌ها و کتاب‌هایی را خواندیم که از زیر تیغ جراحی ارشاد و ممیزی گذشته‌اند که هنگام خواندن متن، خراش‌هایی که در متن کتاب پیداست، دل آدم را می‌زند.

مثلا دوستی می‌گفت داستانم را چاپ نمی‌کنند چون اعتقاد دارند مرد داستان، زن را کشته اما محرم و نامحرم رعایت نشده و برای همین باید ته داستان را آب ببندم.

بگذریم.

کتاب شب‌ یک، شب دو بهمن فرسی را چندین و چند بار خواندم و چندین بار هم در پیاده‌روی‌های شبانه به آن گوش دادم و هر بار بعد از خواندن عطشم بیشتر می‌شد چرا که او به خوبی به توصیف حالات و اوضاع می‌پردازد.

هفتۀ سوم تیکه کتاب هم پر بود از بهمن فرسی و شب یک شب دو

کتاب حالت رمانی دارد و اوایلش ارتباط برقرار کردن با آن، سخت است. سخت است ببینی کسی بی‌حاشیه و پوست‌کنده با توصیفاتی عریان، حال خویش بنویسد. اما بعد که ارتباط برقرار کنی، جان متن را می‌فهمی، کلمات را پیدا می‌کنی.

کتاب دوازدهمی

از آن‌جا که علاقۀ زیادی به کتاب‌های طنز دارم، کتاب دوازدهی از همین نویسنده را هم خواندم. البته هر دوی این کتاب‌ها را کادو گرفتم! و بعدش بارها و بارها چندین نسخه از آن را کادو دادم!

کتاب دوازدهمی، مجموعه طنز است با ۸ داستان. به واقع طنزش خستگی در کن است و به شدت دلچسب! کلی با این کتاب و علی‌الخصوص داستان “صابونخان” کیف کردم. در اینجا هم بهمن فرسی هنوز با همان قلم آزادنویسی نوشته.

برای اینکه دیگران هم در این شادی سهمی داشته باشند، داستان صابونخان را pdf کردم و برای اعضای سایت فرستادم!

بیش از این حرف نمی‌زنم، خودتان بخوانید و از فرم کلمات لذت ببرید.

اگر به دست شما نرسیده، از فرم زیر دانلودش کنید.

(فایل صوتی کتاب شب یک شب دو در sound clould هست، فایل صوتی pdf هم در کانال وجود دارد 🙂 یاد یخ موجود است افتادم! خلاصه که بله همچین امکاناتی داریم ما!)

 

دانلود کتاب ۳۳ صفحه‌ای صابونخان از کتاب دوازدهمی و ۱۲ صفحه‌ای شب یک شب دو



تیکه کتاب (هفته سوم)

“تیکه کتاب” یک ستون ثابت در این خانۀ مجازی است که هر هفته آپدیت می‌شود.

من نویسنده نیستم که بخواهم این جملات را از لحاظ ادبی بسنجم. این تیکه‌ها، قسمت‌هایی است که حین خواندن کتاب‌ها و وبلاگ‌ها به نظرم جالب می‌آیند و نوع حرف و محتوایشان روزها من را درگیر می‌کنند.

هفته سوم (بهمن فرسی)

این‌ها تیکه‌هایی از کتاب شب یک شب دو از بهمن فرسی است:

-آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند نه هیچ شهری و کشوری.

-این نامه تاریخ ندارد. کلماتش هم سر و ته ندارد. این از همان لحظه‌های بی‌خودی و راستی توست.

-قافله بی‌نصیب و خسته، پیاده و بی‌کس به تهران وارد می‌شود. حالا بچه، زرد و تکیده، پوست و استخوانی‌ست. با چشم‎‌های کسیده و بیمار و هراسان از هر گونه نور، که برپای خود راه می‌پیماید. این پوست و استخوان هراسان من هستم.

-نوجوان از این همه خستگی و جست‌وجو فقط می‌آموزد که هرگز نباید جا زد. زندگی اصلا زیر و بالاست و گند و رنج.

-بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بی‌قصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هرچند می‌دانم که بی‌قصد و بی‌خیال آن‌را نوشته‌ای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر می‌رویم، ما به سفر نمی‌رویم. من به سفر می‌روم. تو هم به سفر می‌روی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آن‌گونه که تو داری.

-من فکر می‌کنم تو درس‌ات را خوب بلد شده‌ای. این توفان خیلی‌ها را استخدام کرد و تکنیک یادشان داد که دیگر نتوانند حرف بزنند.

-این آدمیزاد کثافت **ترین کالاهاست. فقط روش قیمت نداره تا هرچی می‌تونه خودشو گرون‌تر قالب کنه.

-چقدر این اروپا پروفسور تولید می‌کند؟! یعنی اروپا گناهی ندارد. پروفسور برای آن‌ها یعنی در واقع همین «آق معلم» برای ما. اما از همان قدیم‌ندیم‌ها که فرهنگ برای ما آوردند، معنی پروفسور را هم حسابی یغور و چرب و چیل کردند و به ما چپاندند. اگر نه پروفسور هم در واقع پخی نیست.

-و من و مصطفی، اینجا در تهران، رفته‌ایم مسگرآباد مادر مصطفی را چال کنیم. من واقعا خوشحالم که این زن بالاخره مرد. افیون متحرک بود. مصطفی هم حسابی معتاد شده است. مصطفی دیگر آن جوان سر زندۀ گذشته نیست. زرد و باریک شده است. چشم‌هایش دائما می‌لغزد. نمی‌دانم چه کسی را نفرین کنم. جامعه را یا مادر مصطفی را؟ چون جامه هم بالاخره یعنی مادر.

-رانندۀ تاکسی آهسته سرش را به طرف تو برمی‌گرداند. روی گردنش کلۀ بز می‎‌بینی. تمام شد. معلوم شد. این یارو بز است. او زبان تو را نمی‌فهمد. نمی‌داند تندتر یعنی چه. معنی انتظار و معنی دیر سر قرار رسیدن را نمی‌داند.

هفته دوم

۱٫

-زندگی من جز در راه کسب علم نگذشته اما با تمام وجود اعتقاد دارم که:

تولید علم برای ملتی که شکم خالی دارد و حتی در تولید فضولات هم مشکل دارد، بیشتر شبیه یک طنز است.

زندگی با ارضاء نیازهای اولیه انسان آغاز میشود
با تولید ثروت ادامه پیدا میکند
با تولید علم توسعه پیدا میکند
و با تکیه به معنویت، غنی می گردد.
این ترتیب را نمیشود به سادگی تغییر داد.

و امروز، بخش عمده ای از جامعه انسانی، قربانی تفکری است که میکوشد این مخروط را وارونه روی زمین قرار دهد:

با معنویت آغاز کند، با علم معنویت را تثبیت کند، با ثروت از علم و معنویت دفاع کند و در نهایت پس از مرگ، به ارضاء نیازهای اولیه خود بپردازد…

محمدرضا شعبانعلی | یک ترتیب اجتناب‌ناپذیر

۲٫

-اقتصاد جهانی از ماده‌محوری به دانش‌محوری میل کرده است. پیش‌تر، منابع اصلی ثروت دارایی‌های مادی از قبیل معادن طلا و مزارع گندم و چاه‌های نفت بود. امروز منبع اصلیِ ثروت دانش است. و با آنکه می‌توان با جنگ میدان‌های نفتی را تصرف کرد، اما دانش را نمی‌توان با جنگ به چنگ آورد. به این ترتیب، با تبدیل‌شدن دانش به مهم‌ترین منبع اقتصادی، سودآوری جنگ کاهش یافت و هر چه بیشتر محدود شد به آن بخش‌هایی از جهان (مثل خاورمیان و آفریقای مرکزی) که اقتصاد همچنان شکل قدیمیِ ماده‌محوری دارد.

-سقف شیشه‌ای خوشبختی را دو ستونِ محکمِ روانی و زیستی پابرجا نگه می‌دارد. از نظر روانی، خوشبختی به انتظارات وابسته است نه به شرایط عینی. زمانی که زندگیِ آرام و پر رونقی را می‌گذرانیم احساس خرسندی نمی‌کنیم. بلکه، این احساس وقتی به ما دست می‌دهد که واقعیت مطابق با انتظاراتمان می‌شود. خبر ناگوار این است که با بهبود شرایط زندگی انتظارات افزایش می‌یابد. پیشرفت‌های چشمگیری که آدمی در دهه‌های اخیر تجربه کرده است به انتظاراتِ بیشتر تبدیل می‌شود نه رضایتِ بیشتر. اگر در این مورد کاری نکنیم، ممکن است دستاوردهای آینده هم مثل همیشه مارا ناخرسند بگذارد.

-انتظارات بیش از حد با شرایط سازگار می‌شود و چالش‌های دیروز به سرعت به ملال و یکنواختیِ امروز بدل می‌شوند. شاید کلید خوشبختی نه مسابقه و نشان طلا بلکه ترکیب درست هیجان و آرامش باشد. البته اغلب ما تمایل داریم راه دراز بین استرس و ملال را شتابان برویم و بیاییم و از هر دو هم به یک اندازه ناخرسند باقی بمانیم.

-قرار نیست ما به دولت خدمت کنیم، قرار است دولت در خدمت ما باشد.

-علم جدید و فرهنگ جدید دیدگاه کاملا متفاوتی دربارۀ زندگی و مرگ دارند. از این منظر، مرگ نه رازی متافیزیکی است و نه قطعا سرچشمۀ معنای زندگی. در عوض، مرگ در نظر انسان‌های عصر جدید موضوعی فنی است که می‌توانیم و باید حلش کنیم.

-در سال ۲۰۱۲، کرزویل، مدیر واحد مهندسی در شرکت گوگل شد و یک سال بعد گوگل در زیر مجموعۀ خود شرکتی به نام کالیکو راه‌اندازی کرد که اعلام شده است ماموریتش «حل مساله مرگ» است.

یووال نوح هراری | کتاب انسان خداگونه

۳٫

طبابت چیز دیگریست و انسانیت چیز دیگر. کاش رابطه‌یی بین این دو بود. مثل دین و آدمیت، که رابطه بین‌شان هست. دین می‌گه نپرس و بپذیر. آدمیزادم می‌پذیره و نمی‌پرسه. ولی طبابت که اینطور نیست. بله، تو، بالاخره به اندازه‌ی خودت “باور” داری. به اندازه‌ی خودت “یقین و ایمان” داری. ولی از این “به اندازه” به بعد، تو، به عنوان یه طبیب باید یه کارهایی بکنی که چندون ارتباطی به باور و ایمان نداره. درست ملتفت هستی چی می‌خوام بگم؟ نمی‌دونم خودم ملتفت هستم؟

بهمن فرسی | دوازدهمی

۴٫

بازی عوض شده است. امروزه دیگر صرفا به کسی که اولین نفر وارد بازار می‌شود جایزه نمی‌دهند. جایزه از آن کسی است که ابتدا بین محصولش و بازار همخوانی ایجاد کند. چرا که به محض دستیابی به آن، تلاش‌های بازاریابی‌تان همچون جرقه‌ای در انبار مواد اشتعال‌زا خواهد بود. روش قدیمی؟ همچون افروختن سیخ کبریتی است…با این امید که در جایی آتشی بیفروزد.

بازاریابی هکر رشد | رایان هالیدی ترجمه علیرضا دهقانی، پگاه فرهنگ مهر

هفته اول

ما بر یک بلندی هستیم. سر تو به زانوی من است‌ باران می‌آید. بعد برف می‌آید. باد می‌آید. آفتاب است. ابر می‌شود‌. غروب است.شب است.
ما تدریجا رنگ می‌بازیم، گوهر می‌بازیم، و سنگ می‌شویم. تندیس سنگی ما بر بلندی می‌ماند. و کلمات تو مانند پیکان‌های گل قاصد، تک‌تک، بر آسمان این تصویر رها می‌شوند، می‌گذرند و به اقیانوس خاموش نیستی می‌ریزند.

باور کن، من حس می‌کردم که این حال با طبیعت جور نیست و ادامه نمی‌یابد. تو آن‌قدر بالاتر بودی، و من هربار که پیش تو بودم آن‌قدر خودم را هیچ‌تر می‌دیدم.

شب یک، شب دو | بهمن فرسی

سفری با کتاب انسان خردمند

#کتاب انسان خردمند از همان کتاب‌هایی است که پنجره‌ای ساخت برایم که هر روز تلاش می‌کنم پنجرۀ این کتاب را همیشه باز نگه دارم. با این کتاب دوماه زندگی کردم.

در آن تنها با یک شخص نویسنده روبرو نبودم.
با یواال نوح هراری سفر ذهنی‌ای را آغاز کردم که با حوصله هرچه تمام‌تر دستم را گرفت و مرا از نردبان تاریخ بالا برد. در هر پله نگاه‌های کهن را توضیح داد. با آدم‌های مختلف به صحبت نشست تا به من شیوه نگاه‌کردن به نوعی جدید را بیاموزاند.

در این نوشته می‌کوشم نیمه‌ای از این سفرنامه را بنویسم. خواندنش به هیچ عنوان شما را از خواندن خود کتاب بی‌نیاز نمی‌کند. این کتاب آنقدر شور و هیجان دارد که به هیچ‌عنوان کسی نمی‌تواند با تعریف کردنش شما را از خواندنش بی‌نیاز کند. تنها تلاشم این است که شماهم مانند من علاقمند به خواندن آن شوید و سفر جدیدی و پرهیجانی را تجربه کنید. (تصاویر تنها بخشی از تصاویر داخل کتاب است.)

در شروع پلۀ اول از نردبان تاریخ اثر یک دست را نشانم داد گفت: این اثر یک دست مربوط به ۳۰ هزار سال پیش، روی دیواری در غار شوه-پون-دارک در جنوب فرانسه است. کسی می‌خواسته بگوید: «من اینجا بودم!»

به فکر رفتم که همۀ ما با کارهایی که می‌کنیم در تلاشیم به نوعی همین حرف‌ را بزنیم که: «من اینجا بودم!» من با نوشتن این وبلاگ و افکارم هم در حال فریاد زدن همین حرفم.

از “موجود بی‌اهمیت” شروع کرد به صحبت. گیج بودم که این موجود کیست.
مختصری از این سفر ذهنی که باهم قرار بود داشته باشیم را عنوان کرد.

نزدیک به ۳میلیارد و ۸۰۰ میلیون سال قبل، در سیاره‌ای به نام زمین، مولکول‌های معینی با هم تلفیق شدند و ترکیبات عظیم و پیچیده‌ای به وجود آوردند که موجودات زنده (organisms) نام گرفتند. سرگذشت موجودات زنده زیست‌شناسی خوانده شد.
در حدود ۷۰ هزار سال قبل، موجوداتی از گونۀ «انسان خردمند» دست به کار ایجاد ساختارهای پیچیده‌تری شدند که فرهنگ نامیده شد. تحولاتی که متعاقبا در این فرهنگ‌های بشری رخ داد تاریخ نام گرفت.
مسیر تاریخ را سه انقلاب مهم تعیین کردند: انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، انقلاب علمی.

و شروع کرد به صحبت از انسان اولیه که موجود ناچیزی بود و تاثیرش بر محیط بیش از گوریل‌ها و کرم شب‌تاب یا عروس‌های دریایی نبود.
گونه برای توصیف دسته‌ای از حیوانات که مایل به جفت‌گیری با هم دارند استفاده می‌شد و همچنین گونه‌هایی که اجداد مشترک دارند تحت عنوان «جنس» طبقه بندی می‌شوند.

ما آدم‌ها عادت کردیم خودمان را از همه چیز جدا کنیم. اما چه بخواهیم چه نخواهیم متعلق به خانواده بزرگ و شلوغ میمون‌ها هستیم.
حتی در گذشته، گونه‌های مختلفی از جنس انسان خردمند وجود داشته و ما تنها گونه نبودیم! حتی ممکن است در آینده هم با موجوداتی سر و کار داشته باشیم که «خردمند» نیستند.
با خواهر و برادرهایمان آشنایم کرد و شروع به توصیف هر کدام کرد تا رسید به انسانی که روی دو پا راه می‌رود و از مغز بزرگ خویش استفاده می‌کند.

از اختراع آتش قبلا شنید بودم اما مهارکردن آتش نه.
دیدم که این گونه توانست مهار کردن آتش را یاد بگیرد و آگاهانه شروع به آتش‌زدن محیط اطرافش کند. آتش به شدت مهار شده می‌توانست بیشه‌های خشکِ غیرقابل عبور را به علفزارهایی مرغوب و مملو از شکار تبدیل کند.
آتش، برکتی بود که راه حضور گندم و برنج و سیب‌زمینی را در زمرۀ غذاهای اصلی انسان باز کرد.
آتش اولین چیزی بود که فاصله قابل توجهی بین انسان و حیوانات ایجاد کرد.

در ادامه این سفر، دیدم که انسان‌ها شروع کردند از آنجای اولیه که گوشه‌ای در آفریقا بود پراکنده شدند. اینکه تک به تک به کجا رفتند و چگونه تولید مثل کردند و اینکه چقدر تا به امروز تفاوت‌های نژادی کاهش پیداکرده و ناچیز شده را نشانم داد. در این بخش از سفر، به تفصیل به موضوع نژاد پرداخته و اینکه چقدر بی‌رحمانه دست به نابودی گونه‌های دیگر از انسان زدیم و منقرض‌شان کردیم.
شایسته سرزنشیم یا نه، نمی‌دانم. خواهر و برادر نداشتن‌ها خیلی راحت‌تر باعث شده خود را اشرف مخلوقات بدانیم. و این حرف در گوشم ماند:

«در ۱۰هزار سال اخیر، انسان‌های خردمند آن‌قدر به این باور که تنها گونۀ انسانی هستند خو گرفته‌اند که برای ما بسیار سخت است امکان دیگری را به ذهن خود راه دهیم.»

ظهور شیوه‌های جدید تفکر و برقراری ارتباط، «انقلاب شناختی» تعریف شد.
اینجا بود که سیم‌کشی‌های مغز انسان خردمند تغییر کرد.
به “وراجی” که دست یافتیم، توانستیم گروه‌های بزرگ‌تر و با ثبات‌تری بسازیم. اما بیشتر از ۱۵۰نفر نمی‌شد.
برای دلیل هم گفت: «اکثر مردم نه می‌توانند بیشتر از ۱۵۰ نفر آدم را از نزدیک بشناسند و نه اینکه به طرز چشمگیر دربارۀ آن‌ها حرف بزنند و اراجیف ببافند.»

در این جا خیلی شیرین به این بحث پرداخت که چه شد توانستیم از این ۱۵۰ نفر بیشتر شویم. و آن قدرت داستان‌سرایی بود.

«داستان‌سراییِ تاثیرگذار کار آسانی نیست. مشکل در سرهم کردن داستان نیست، بلکه در باوراندن آن به دیگران است. بخش اعظم تاریخ حول محور این سوال می‌گردد: چه طور کسی میلیون‌ها نفر را متقاعد می‌کند که داستان‌های خاصی را راجع به خدایان یا ملت‌ها یا شرکت‌ها با مسئولیت محدود باور کنند؟»

بعدش هم توانستند شبکه‌هایی قدرتمندی از این داستان‌ها بسازند که به آن‌ها «واقعیت‌های خیالی» می‌گفتند.

«از زمان انقلاب شناختی، انسان خردمند در واقعیتی دوگانه زیسته است. از یک طرف واقعیت عینیِ رودخانه و درخت و شیر، از طرف دیگر واقعیت خیالیِ خدایان و ملت‌ها و شرکت‌ها. واقعیت‌های خیالی به مرور زمان قدرمندتر شد، به طوری که امروزه حتی بقای رودخانه‌ها و درخت‌ها و شیرها هم وابسته به لطف موجوداتی خیالی مانند خدایان و ملت‌ها و شرکت‌هاست.»

یک عالمه برچسب به خودمان زدیم تا بگوییم با شامپانزه‌ها فرق داریم. همین برچسب‌ها خیلی از ما آدم‌ها را به هم وصل می‌کند.
تمام کارهایی که چه خوب چه بد، انجام دادیم برای ارتباطات گسترده بوده.
این قوه تخیل ما است که توانسته ما را به هم متصل کند. وقتی یک تخیل واحد را قبول داشته باشیم، پلی است برای ارتباط میان ما با هزاران غریبه.
موجودات دیگر از سیستم‌های ارتباطی خودشان برای بیان واقعیت‌ها استفاده می‌کنند.
ما نه تنها برای بیان واقعیت‌های عینی از آن استفاده می‌کنیم بلکه از آن برای توصیف واقعیت جدید یا واقعیت خیالی هم استفاده می‌کنیم.
با همین واقعیت‌های خیالی بود که توانستیم حاکم جهان شویم.

اگر یک انسان را بگیریم و از وسط به دو نیم کره تقسیم کنیم و نگاهی به درون آن بیاندازیم، قلب، کلیه‎ها، اعصاب، هورمون‎ها و دی ان ای او را خواهیم یافت اما خبری از حقوق او نخواهد بود. تنها جایی که می‎توانیم حقوق بشر را بیابیم درون داستان‎هایی است که ما ساخته‎ایم و در قرون اخیر به اشاعه آنها پرداخته‎ایم. ممکن است آنها داستانهایی بسیار مثبت باشند داستانهایی عالی، ولی در نهایت تنها داستانهای تخیلی هستند که ما ساخته‎ایم.

در تمام زمینه‌های دیگر، مثل زمینه‌های سیاسی، اقتصادی هم همین است. پول واقعیت عینی نیست. هیچ ارزش عینی ندارد. اما باورش داریم. این قابلیت انسان است که قوه تخیلش را بکار گیرد و در واقعیتی دوگانه زندگی کند.

در بخش‌های بعد به این موضوع اشاره کرد که محققان گفتند: « مغز و ذهن ما با زندگی مبتنی بر شکار و خوراک‌جویی سازگار شده است.» از بلای چاقی امروزی گفت و علتش را از زندگی نیاکانمان کشید بیرون.

در ادامه تصویری نشانم داد که به شدت حس غریبگی و آشنایی با آن می‌کردم و گفت که انسان خردمند ۳۰ هزار سال پیش قادر به ابداع قوانین سیاسی- اجتماعی بوده. این جای دست‌ها را، شکارگران-خوراک‌جویان در حدود ۹۰۰۰ سال پیش در «غار دست‌ها» (hands cave) در آرژانتین حک کرده‌اند. به نظر می‌رسد که گویی این دست‌های بی‌جان از دل سنگ به سوی ما دراز شده‌اند. این یکی از تاثیرگذارترین آثار به جامانده از دنیای خوراک‌جویان باستان است. اما هیچ‌کس معنای آن‌را نمی‌داند.

از گندم گفت. انسان خردمند تا حدود ده هزار سال پیش زندگی نسبتا راحتی را با شکار و خوراک جویی می‌گذراند، اما بعد شروع کرد به صرف نیروی زیادی برای کشت گندم در حالی که بدن انسان خردمند برای چنین کارهایی مثل بردن و آوردن سطل آب و صاف‌کردن زمین برای کشت گندم و مراقبت از آن، خلق نشده بود. بلکه بیشتر برای کارهایی مثل بالارفتن از درخت سیب و دویدن دنبال آهوها سازگاری داشت. بهای چنین کاری را هم ستون فقرات و زانو و گردن و کمر انسان پرداخت.

و چقدر این حرف هراری در ذهنم ماند:

«ما نبودیم که گندم را اهلی کردیم، گندم بود که ما را رام کرد. واژه domesticate به معنای رام و اهلی و خانگی کردن، از ریشۀ لاتین domus به معنی خانه می‌آید. چه کسی است که دارد در خانه زندگی می‌کند؟ انسان خردمند، نه گندم.»

و بعد از آن هم به دام تجمل گرفتار شدیم.

چرا با این که می‌دیدیم اشتباه می‌رویم، ادامه دادیم؟

چون تغییرات آرام آرام شکل می‌گیرد. نسل‌ها طول می‌کشد تا تغییرات روی هم بیایند و تحولی شکل گیرد. آن‌قدر نسبت به روز اولمان تغییر کردیم که دیگر روز اول را به یاد نمی‌آوریم. کسی یادش نیست که قبلا گونه‌های دیگر چگونه می‌زیستند. از طرفی هم آن‌قدر افزایش جمعیت داشتیم که پل‌های پشت سر را خراب کردیم.

همچنین از نقش حیوانات و اینکه چه بلایی هم سر آن‌ها آوردیم و اهلی‌شان کردیم صحبت کرد.

قبل از دوران کشاورزی، اقتصاد، اقتصادِ بخور و نمیر بود. یعنی شکار می‌کردیم همان‌جا می‌خوردیم و تمام. ولی در دوران کشاورزی، کشاورز با محصولات و ذخایرش هم در تخیل خودش می‌گنجاند که در آینده نیز سیر شده است. این‌ها هیچکدام بد نیستند همگی برای بقا بود و استرس اینجا زاده شد.
در یک جا از سفر ذهنی دیدم که همین کشاورزان اضافۀ محصولاتشان را به اقلیت ممتاز- مثل شاهان و دولتمردان و سپاهیان و…- می‌دادند . همین ها هستند که تاریخ پر از آن‌هاست. هراری اینجا گفت:

«تاریخ را اقلیت بسیار معدودی درست کرده‌اند، در حالی که باقیِ مردم به شخم‌زدن زمین و حمل سطل‌های آب مشغول بودند.»

از جنگ‌ها صحبت کرد و اینکه چرا جایشان را در زندگی آدم باز کردند.
و در ادامۀ این سفر، برگشت به همان موضوع نظم خیالی. قانونی حمورابی و قانون استقلال ایالات متحد آمریکا را شکافت و تشریح کرد: «نمی‌خواهیم بشنویم که حقوق بشر هم افسانه است.»

از نوشتن صحبت کرد و اختراع خط. از لوح‌های گلی گرفته تا کیپو و خط میخی و زبان اعداد.

در بخش “در تاریخ عدالتی نیست” به نژادپرستی و تفاوت میان زن‌ها و مردها پرداخت. اینکه آزادی به چه معنا بوده و الان به چه معنایی است.

از سلسه مراتب‌ میان فقیر و غنی صحبت کرد.

جایی نشانم داد که برتری ژنتیکی (از نظر مقاوت بدنی) باعث شد افراد با قدرت بدنی بالا به فرودست‌های اجتماعی تبدیل شوند! مثلا آفریقایی‌هایی که برده بودند را دیدم که از صاحبان خودشان قوی‌تر بودند و حتی قادر به کشتن آن‌ها بودند اما تنها “برده” آن‌ها بودند!

و به توضیح این پرداخت که چگونه در مورد سیاه‌پوست‌ها داستان‌ بافتند و آن‌ها را از سفید پوست‌ها جدا کردند. یک دور باطل راه انداختند.
دور باطلی که حتی اگر الان هم فرض را بگذاریم که تفاوت میان سفیدپوست‌ها و سیاه‌پوست‌ها وجود ندارد اما اغلب آن‌ها از سفیدپوست‌ها عقب ماندند چون امکانات آن‌ها را در گذشته نداشتند. و همین باعث می‌شود داستان‌سرایی‌های مفت و بی‌ارزش مثل اینکه سیاه‌پوست‌ها بهره هوشی کمتری دارند و… باعث شد آن‌ها به قوت خود ادامه دهند.

در طول کل تاریخ، انسان به طور مداوم در حال ساخت انواع گوناگون سلسله مراتب خیالی بوده و هست. مثلا یکی از همین سلسله مراتب به جدایی بین “زن و مرد” بحث می‌کند.

«محققان برای پیشگیری از ابهام، معمولا بین «جنس» (sex) که مقوله‌ای زیستی است، و «جنسیت» (gender) که مقوله‌ای فرهنگی است، تمایز قائل می‌شوند.جنس به نر و ماده تقسیم می‌شود و ویژگی‌های هر یک از این دو گروه در این تقسیم‌بندی عینی است و در طول تاریخ ثابت بوده است. جنسیت به زن و مرد تقسیم می‌شود. خصایص به اصطلاح «مردانه» و «زنانه» بین‌الاذهانی هستند و همواره دستخوش تغییر بوده‌اند.
جنس بازی کودکانه است؛ اما جنسیت مسئله‌ای جدی است. نر از آب درآمدن ساده‌ترین کار در دنیاست.»

و به تفاوت بین زنان مردان در گذشته و امروز می‌پردازد.

تا اینجا نیمۀ کتاب بود.

کتاب را تمام کردم اما سفر ذهنی را نه. امیدوارم تا اینجای سفرنامه شما را مشتاق خواندن کتاب با ترجمۀ نیک گرگین کرده باشد. فکر می‌کنم بیش‌از این نوشتن از کتاب از حوصله خواننده خارج باشد. منتهی دوستان دیگری همچون صدرا علی‌آبادی و استاد شعبانعلی از این کتاب خیلی بهتر از من نوشته‌اند.

کتاب‌ به عنوان یک سفر ذهنی

هر کتابی به نوبه خود، شما را دعوت به یک سفر ذهنی می‌کند. نوع نوشتن و جسارت نویسنده برای قتل کلمات و مختصر نویسی و در عین حال ساده‌نویسی، کمک می‌کند این سفر ذهنی هیجان انگیز بسیار جذاب شود.
شما در زندگی روزمره در حال زندگی هستید اما فکرتان در آن سفر ذهنی جریان دارد. و همین باعث می‌شود مسائل و موضوعات در زندگی را از دریچۀ همان سفر ذهنی بگذرانید.
هر #کتاب پنجره‌ای برای دیدن دنیا و مسائلش از زوایای مختلف ایجاد می‌کند.
برخی از این پنجره‌ها آن‌قدر ارزشمند هستند که آدم بیشتر دوست دارد از آن به دنیا نگاه کند. شاید برای همین است که یک کتاب را چندین و چند بار می‌خوانیم تا بهتر بتوانیم ببینیم و درک کنیم.
با کتاب‌خواندن، در زندگی روزمره با آدم‌ها زندگی می‌کنیم اما جریان فکری ما در همان سفر ذهنی‌ای است که نویسنده کتاب به راه انداخته. می‌کوشیم در آن سفر ذهنی نقش خود را پیدا کنیم و بفهمیم کجای ماجرا قرار است من وارد صحنه شوم و نقش خودم را ایفا کنم.
به نظرم نقش اصلی تمام کتاب‌ها، خواننده است. این شمایید که نحوه خواندن و برداشتتان از هر کتابی باعث ایجاد تغییری هر چند کوچک در نگاه‌تان می‌شود.
گاهی اوقات هم آن‌قدر از نقش خود، دلخور می‌شویم که دوست داریم این پنجره را ببندیم و به گوشه سکوت خودمان برویم.
این همان سکوت‌هایی است که برایم مقدس‌تر از هر حرف‌زدن و ایجاد نویزی است.
آن‌قدر این سکوت‌ها و در خود رفتن‌ها عزیز هستند که بعد از آن کمک می‌کنند بعضی از مسائل مفاهیم‌شان تغییر کند. ماهیت آن‌ها برایم تغییر کند.
من هر روز می‌کوشم هر چند کوتاه، رابطه‌ام با جنس کلمات کتاب و خویشاوندیم با آن‌ها را حفظ کنم تا مبادا این پنجره‌ها که راه ورود نور به اتاق تاریک ذهنم هستند را ببندم و اسیر بمانم در این خاموشی.
کتاب، بهترین چیزی است که تحمل دنیای عادی را برایم میسر می‌کند. خودم اینجا هستم اما در حال یک سفر ذهنی و کشف اتفاقاتی جدید.
هنر کتاب همین است. چیز های عادی را عادی نگاه نمی‌کند. عمومیت افراد در شبانه‌روز در حال صحبت‌های عادی‌اند. همان‌هایی که ذهن آدم را به عادی بودن تشویق می‌کند. اما کتاب خوب ساده حرف می‌زند اما عادی سخن نمی‌گوید. مسائل و مفاهیم عادی را به شیوه‌ای جدید بحث می‌کند.
به تو می‌آموزاند که متفاوت بیاندیشی.
برای دوست با ارزشی همچون کتاب، که حرف‌های زیاد برای گفتن دارد، وقت بگذار.
بگذار شیرینی‌اش و درد حرف‌هایش در جانت رخنه کند.

چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

آدمی است دیگر گاهی حسادت‌ها یا تفکراتش سایه می‌اندازند روی شخصیتش. جلوی دیدش را می‌گیرد و عمق افکارش را پوچ می‌کند. پوشاندنش مثل تلاش برای فرو بردن توپ درون آب است. انرژی می‌برد و مدام باید حواسمان به آن باشد.

در فکر همین مسائل بودم که چه راه‌حلی دارد؟ این را قبول دارم که مسائل مربوط به حوزه انسانی از عدم‌قطعیت رنج می‌برند. ولی بالاخره راه‌حلی برای کم‌کردن این صداها باید پیدا کرد. و به وسیلۀ آن بتوان تمرکز را روی مسائلی بهتر و باارزش‌تر گذاشت.

بعضی اوقات هم بعد از خواندن کتابی، دیدن اتفاقی، رفتار دوستی ذهن‌مان پر می‌شود از صداها. بعضی‌هایش که عین خوره (مخصوصا موقع دیدن رفتارهای ناشایست) به جان‌مان می‌افتد و برخی هم سبزند! یعنی ایده‌ای دارند. فقط لازم دارند بیان شوند تا جان بگیرند و شفاف شوند، بهبود یابند.

دنبال یک عادت بودم. یک عادتی که بتوانم این تخلیه افکارم را داشته باشم. نوشتن خوب بود ولی بعضی وقت‌ها آدم باید حرف بزند تا خالی شود. تا شفاف ببیند. بتوان از قید و بند موضوع رها شد و تصویر را کامل دید.

قبول دارید که بعضی وقت‌ها که در حال صحبت با کسی هستید و بین حرف‌های خود شما، ایده‌ای تازه، راه‌حلی جوابگو، جان می‌گیرد؟

حرف که می‌زنی تازه آنجاست می‌فهمی بعضی از مسائل اصلا مسئله نیستند! یا دست‌کم برای زندگی تو نیستند. پس چرا انقدر موضوع برایت ارزش دارد؟ شروع می‌کنی به حل‌کردن. مخصوصا حل‌کردن مسائل درون خودت.

از طرفی هم نمی‌شود همیشه یکی را پیدا کرد که حرف مارا بدون قضاوت‌کردن، فقط گوش کند.

خلاصه به سرنخ‌هایی رسیده بودم که جمعه آقای شاهین کلانتری، کتابش را معرفی کرد. جا خوردم! عنوان کتاب بود: چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

یک کتاب 52 صفحه‌ای در اندازه برگه A5 که خواندش یک ساعت بیشتر زمان نمی‌برد و هیچ‌جای کتاب حرف تکراری‌ای دیده نمی‌شد.

اگر در یک جمله بخواهم بگویم این است که این کتاب پرحرفی مدیریت شده برای توسعۀ فردی را یاد می‌دهد. یاد می‌دهد که چگونه از طریق صحبت‌کردن درست با خودمان پیشرفت کنیم و ابزارهایی را برای آن معرفی می‌کند.

بخش‌هایی از #کتاب:

1-ما در این کتاب سعی می‌کنیم پرحرفی مدیریت شده را یاد بگیریم؛ تا به‌جای پوشاندن عیب‌هایمان با خاموش ماندن، هنر خودمان را با حرف‌های هوشمندانه نشان بدهیم.

2-گوش دادن متضاد صحبت کردن نیست، منتظر ماندن، متضاد آن است. این که وقتی طرف مقابل حرف می‌زند فقط به جواب‌هایی که می‌خواهیم بدهیم فکر کنیم.

3-شاید ثمره ساعت‌ها حرف‌زدن فقط یک ایده باشد، ولی همان یک ایده می‌تواند زندگی ما را برای همیشه دگرگون کند.

4-انگار موقع حرف‌زدن استدلال‌هایم قوت بیشتری می‌گیرند، می‌توانم از ایده‌هایی که در ذهنم دارم بهتر دفاع کنم و سرعت فکرکردنم بالاتر می‌رود.