موفق شدن vs موفق ماندن

می‌توان موفق شد اما الزاما نمی‌توان موفق ماند!

تلخ است نه؟

قضاوتش بماند برای خواننده، اینکه تلخ است یا شیرین.

اما هر رشدی هزینهٔ‌ای دارد. حاضریم هزینه‌هایش را بپردازیم؟

برای چه یادداشت می‌نویسی؟

سکانس اول مربوط می‌شود به سال‌های نوجوانی‌ام.
آن سال‌ها همه چیز برایم مبهم بود، رفتار آدم‌ها، تصمیم‌ها، عملکردها، طرز فکرها و خیلی چیزهای دیگر. و من از روی بی تجربگی، هاج واج به اطرافم نگاه می‌کردم تا متوجه شوم که جایگاهم کجاست؟ چه رفتاری درست است؟ چه رفتاری غلط؟ چطور شبیه آدم بزرگ‌ها رفتار کنم؟ بالاخره بزرگ شده‌ام یا هنوز بچه‌ام؟ چرا هنوز برخی تصمیم‌ها گردن خودم است و برخی نه؟ چرا اصلا مدرسه‌ای می‌روم در حالی که بدردم نمی‌خورد؟ چرا هر چه کتاب غیر درسی است را دوست دارم اما میانه‌ام با مدرسه خوب نیست؟ راه‌حل چیست؟
این‌ها بخشی از سوالاتی بود که آن سال‌ها به شدت ذهنم را مشغول می‌کرد و روز به روز ابهامات برایم پر رنگ‌تر می‌شد و من در برابرشان بی طاقت‌تر. گاهی تحملش برایم سخت بود و روی همه‌چیز خط میزدم و بجای پیدا کردن راه‌حل، صورت مسئله را پاک می‌کردم.
گاهی اوقات احساس می‌کردم سرم به حدی از شدت افکار و پریشانی‌ها بزرگ شده که بدنم طاقت حمل کردنش را ندارد
یک راه‌حل پیدا کردم که کمی ارام‌ترم می‌کرد. فکر می‌کردم یک هم‌صحبت یا یک دوست به خوبی می‌تواند بنشیند و حرف‌هایم را مو به مو گوش دهد و من هم ارام‌تر شوم. بعد از مدتی فهمیدم هر چیزی را نمی‌توان به آدم‌ها، حتی کسانی‌که خیلی نزدیک هستم بگویم و توقع شنیده شدن داشته باشم، هر زمان که بخواهم آن‌ها در دسترس باشند، یا اینکه ممکن بود آن‌ها تماما با حرف‌هایم‌ موافق باشند یا از سر دلسوزی مواردی را بهم نگویند و هزاران مورد دیگر
یک روز به ذهنم خطور کرد که بیایم و افکارم، حرف‌هایم را بنویسم. چه افکار‌ممنوعه‌ام را، چه حرف‌هایی که زیادی برایم دقدقه شده‌اند
اوایل سخت بود که حتی برخی چیزهارا با قلم‌ بنویسم. تصور می‌کردم اگر بنویسم یعنی این‌که آن افکار و حرف‌ها را به رسمیت شناخته‌ام و همین به رسمیت شناختن بیشتر « من واقعی» را نشان می‌داد. و بعدها فهمیدم همین «قبول کردن» همین «به رسمیت شناختن» گام نخست ایجاد تغییر است. پس سعی می‌کردم ترس‌هایم‌ را کنار بگذارم و بنویسم
نوشتن کم کم شد بهترین دوستم.
شد «آینه افکارم»
هر چی بیشتر می‌نوشتم، ابهامات بیشتر‌ برایم حل می‌شدند. حس بهتری داشتم. درست احساسم مانند زمانی بود که روی یک مسئله ریاضی مدت‌ها فکر می‌کردم و در نهایت جوابش را پیدا می‌کردم.
واضح‌تر می‌دیدم، بیشتر به افکار دست‌کاری نشده‌ام احترام می‌گذاشتم.
این بود داستان و چرایی شروع دست به قلم شدنم.
نمی‌خواهم بگویم نوشت همیشه خوب است. دشواری‌های خاص خودش را دارد و شاید سخت‌ترین چالشی که برای من داشت، این بود که پس از مدتی اگر بر می‌گشتم و نوشته‌هایم را می‌خواندم، ممکن بود با آن‌ها موافق نباشم! و یا حتی وحشتم روزهایی بود که کاملا با نوشته‌های قبلی‌ام مخالف بودم. هنوز هم این ترس‌ها را دارم. اما فهمیده‌ام که انسان موجودی پویاست، ممکن است زمانی عقیده‌ای را قبول داشته باشد یا چیزی را دوست داشته باشد اما با گذشت زمان  با آن‌ها موافق نباشد. ممکن است بپرسد
چطور ممکنه یه روز من یه همچین چیزی رو دوست داشته باشم؟ کی فکرشو می‌کرد یه روز بیاد که یه همچین فکری رو داشته باشم و…
شاید نوشتن را اوایل با دلایل خیلی ساده آن‌هم برای رفع ابهامات آن دورهٔ زندگی‌ام شروع کرده باشم اما هنوزم که هنوز است برای شفاف‌تر شدن برخی موضاعات سعی می‌کنم آن‌ها را روی کاغذ بیاورم.
بعدها دلایل دیگری به آن اضافه شد‌. مثل این‌که دوست داشتم با نوشتن آموزش دهم، بیشتر مسائل را درک کنم.
شاید قشنگ‌ترین دلیلی که برای نوشتن داشتم و هنوز هم آن‌را دوستش دارم، این بود که می‌خواستم حرف‌هایم، عقایدم را در کنار کتاب‌هایی که می‌خواندم بنویسم. رفته رفته آن‌قدر این موضوع برایم جذاب شد که دلتنگ کتاب‌هایم می‌شدم! دوست داشتم همیشه مدادی در دستم باشد تا حرف‌هایم را کنار حرف‌هایش بنویسم! احساس می‌کنم چون جنس این رابطه بر پایهٔ کلمات است من هم باید حرف‌هایم را کنار حرف‌هایش بنویسم! در غیر این‌صورت ممکن است نشنود که من چه می‌گویم
دوست ندارم تنها نشخوار کنندهٔ افکار دیگران باشم. دوست دارم بیشتر از کتاب‌ها و افکارم بنویسم. باورم این است که تنها کتاب خواندن، منتهی به کتاب‌دار شدن می‌شود بی آن‌که علمی یا دانشی به گنجینهٔ‌مان اضافه گردد
علاوهٔ بر این‌ها، مدت‌ زمان‌های زیادی را می‌شد که تنها در خانه می‌ماندم، علاقهٔ زیادی هم به فیلم و تفریح با دوستانم نداشتم و همین‌ها باعث شد، نوشتن بشود دوست صمیمی‌ام
نوشتن راحت‌تر نقاط ضعفم را نشان می‌دهد و کمتر پیش می‌آید از آن‌ها دلگیر شوم یا حداقل بهتر میفهممشان.
اوقاتی که افکارم بسیار پریشان است، تنها صدای کشیدن مداد روی کاغذ است که باعث آرامشم می‌شود. بعد که متن تمام می‌شود افکارم هم آرام‌تر می‌شوند، راحت‌تر تصمیم می‌گیرم، بهتر می‌توانم مسائل را از جنبه‌ها و زوایای مختلف ببینم‌. بیشتر خودم را درک می‌کنم، بیشتر نقاط قوت و ضعفم را می‌شناسم.
با نوشتن بهتر می‌توانم یک تغییر با دوام‌تری را بسازم.
با نوشتن بیشتر میتوانم حد و مرزم را با آدم‌ها و محیط اطرافم پیدا کنم.
بیشتر به خودم احترام می‌گذارم و عزت نفس بیشتری خواهم داشت.
بیشتر می‌فهمم که چه چیزی را می‌فهمم و چه چیزی را نمی‌فهمم.
این‌ها شاید ابتدایی‌ترین دلایلم برای شروع نوشتن بود. اما کم کم به اهمیت آن پی بردم و سعی کردم بیشتر در فضای آنلاین بنویسم.
#نوشتن #وبلاگ_نویسی

چالش 30 روزهٔ نویسندگی

به‌طور کاملا اتفاقی با کانال آیدین حبیبی در تلگرام آشنا شدم و دیدم ایشون یه چالش 30 روزهٔ شرح‌حال نویسی گذاشتن.

واقعا توی نوشتن -مخصوصا اینجا- که خیلی دوست ندارم تخصصی در مورد برنامه‌نویسی و فضای کاریم بنویسم، پیدا کردن موضوع برام خیلی سخته و بعضی اوقات واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسه. با این‌که سعی می‌کنم هر روز بنویسم اما بیشتر نوشته‌هام توی evernote می‌مونه و کم پیش میاد که اون‌ها رو منتشر کنم.

این شد که چالش 30 روزهٔ ایشون رو انتخاب کردم تا بتونم به وضع فکرم که عین یه کلاف پیچیده شده، یکم نظم بدم و بهتر بنویسم.

موضوعات رو اینجا می‌نویسم و هر روز که اون موضوع رو کامل کردم بهش لینک میدم.

شما هم اگر مایلید توی این چالش شرکت کنید و اگر وبلاگی، شبکهٔ اجتماعی‌ای یا جایی دارید که دوست دارید منتشرش کنید، خبرم کنید تا مشتاقانه نوشته‌هاتون رو بخونم.

✍🏻 روز اول: برای چه یادداشت می‌نویسی؟

می‌خواهی چه چیزی از آن بدست آوری؟ فکر می‌کنی نوشتن چطور به احساس و هوشت کمک می‌کند؟

✍🏻 روز دوم: دربارهٔ پروژه یا هدفی بنویس که مدت‌هاست در ذهن داری ولی کاری برایش انجام نداده‌ای.

فهرستی از کارهایی را بنویس که مدام عقب می‌اندازی و جداگانه دلیل اهمیت هرکدامش را توضیح بده. مشخص کن که با انجام دادن آنها به چه موفقیتی در زندگی نزدیک می‌شوی. لازم نیست که برای این فهرست کاری بکنی. برای قدم اول همین کافی است.

✍🏻 روز سوم: در کودکی دوست داشتی چه‌کاره شوی؟

آیا امروز کاری شبیه به آن انجام می‌دهی؟ واکنش همان کودک به شرایط امروزت چطور است؟

✍🏻 روز چهارم: در 10 سال آینده، خودت را چطور می‌بینی؟

امروز، نگاهی به آینده می‌اندازیم. امیدواری در آن آینده چه‌کارهایی را انجام داده‌ای و به چه دست‌آوردی رسیده‌ای. سعی کن ۵ قدم برای رسیدن به آن تصویر را مشخص کنی.

✍🏻 روز پنجم: در حال حاظر غذای محبوبت چیست و آن را چطور درست می‌کنی؟

بعد از چند روز نوشتن دربارهٔ موضوع‌های مهم و بزرگ، امروز را به خودمان راحت می‌گیریم. این دستور غذا را از کجا پیدا کردی؟ آیا غذایی بوده که نسل به نسل در خانواده‌ات گشته یا خودت ابداع کردی؟ شاید هم از گوگل پیدا کردی؟ اگر اهل غذا درست کردن نیستی، از خوردن غذای محبوبت بنویس.

✍🏻 روز ششم: اگر می‌توانستی با نوجوانی خودت ارتباط داشته باشی، به او چه می‌گفتی؟

او را به چه چیز تشویق می‌کنی و از چه بر حذر می‌داری؟ آیا او به آنکه امروز هستی، افتخار می‌کند؟ از این ارتباط چه نکته‌ای می‌تواند مشوق امروزت شود؟

✍🏻 روز هفتم: در یک هفتهٔ اخیر، بزرگ‌ترین چالش نوشتنت چه بوده است؟

یک هفته از شروع چالش ۳۰ روزهٔ نوشتن می‌گذرد. آیا نوشتن برایت راحت‌تر شده یا سخت‌تر؟ تا اینجا کار، چه چیزی یاد گرفته‌ای؟

(پاسخ: چالشی نداشتم! تنها مشکلم در آپلود نوشته‌ها بود. بیشتر در اورونوت مینویسم و گاهی یادم میرود که منتشرشان کنم. 🙁 )

✍🏻 روز هشتم:  ۵ ایده بنویس.

درباره هر چیزی که می‌خواهی. از طعم اختراع نشدهٔ بستنی تا جایی که آرزوی دیدنش را داری. از کتاب‌هایی که نباید به فیلم تبدیل می‌شدند تا فیلم‌هایی که بهتر بود سریال تلویزیونی شوند.

✍🏻 روز نهم:  دربارهٔ کتاب یا مجله‌ای بنویس که در حال خواندش هستی.

تا جایی که می‌توانی، جزئیات بنویس. آن را از کجا خریده‌ای یا هدیه گرفته‌ای؟ چه جمله یا ایده‌ای از آن را دوست داری؟

✍🏻 روز دهم:  از ۱۰ چیزی که باعث خوشحالی‌ات می‌شود، فهرستی بنویس.

به مناسبت رسیدن به‌روز دهم، از ۱۰ چیزی بنویس که دلیل خوشحالی‌ات است. تاکنون یک سوم مسیر را طی کرده‌ای. خب همین می‌تواند، یکی از عنوان‌های فهرست باشد.

✍🏻 روز یازدهم:  از ۱۰ چیزی نویس که باعث خوشحالی دیگری می‌شود.

در ادامهٔ چالش دیروز، از ۱۰ چیزی بنویس که دلیل خوشحالی دیگران می‌شود. می‌توان ۱۰ کار مختلف برای ۱ نفر یا ۱۰ کار مشخص برای ۱۰ نفر مختلف باشد.

✍🏻 روز دوازدهم:  از یک نقطهٔ هیجان‌انگیز و یک نقطهٔ خسته‌کنندهٔ روزت بنویس.

از چیزی که بسیار لذت‌بخش، خاص یا جالب و چیزی که سخت و ناراحت‌کننده بود.

روز سیزدهم: در حال حاضر روی چه پروژه‌ای کار می‌کنی؟

برای چه کسی است؟ چرا اینکار را انجام می‌دهی؟ قدم بعدی چیست؟

روز چهاردهم: همین حالا عکسی بگیر و دربارهٔ آن بنویس.

بیرون برو و از اولین چیزی که می‌بینی، عکسی بگیر. اگر دیرتر برنامه‌ای داری، یادت باشد تا عکسی بگیری.

✍🏻روز پانزدهم:  از گفتاورد، ایده یا داستانی بنویس که امروز توجهت را جلب کرد.

چه تأثیری داشت؟ چه انگیزه‌ای درونت ایجاد کرد؟ یا چرا به آن جذب شدی؟ ساده بنویس و آن را دوستی به اشتراک بگذار.

✍🏻روز شانزدهم:  آخرین فیلمی که تماشا کردی، چه بود؟

آیا آن را پیشنهاد می‌کنی؟ چرا آره و چرا نه؟ با چه کسی و کجا فیلم را دیدی؟ آیا خاطره‌ای از قبل یا بعد فیلم، به یاد داری؟

✍🏻روز هفدهم:  قدردان چه هستی؟

هرچه که به ذهنت می‌رسد. چه جدی و چه شوخی. از دوست و خانواده و اطرافیانت یا از کولری بنویس که قدردانش هستی.

✍🏻روز هجدهم:  فیلم محبوبت کدام است؟

از چه ویژگی آن بسیار لذت می‌بری؟ آیا بازیِ خاصی توجهت را جلب کرده یا کارگردان آن کار حرفه‌ای ساخته است؟ فرد/گروه خاصی که دوست داری با آنها فیلم ببینی، کیست؟

✍🏻روز نوزدهم:  از نکته‌ای بنویس که در آخرین کتاب یا مجله‌ای که خواندی، یادگرفته‌ای.

گاهی نکته‌های غیرمنتظره از کتاب یا مجله‌ای یاد می‌گیریم. حتما لازم نیست که درس زندگی باشد و مسیر زندگی‌مان را تغییر دهد. نکته‌ای کوچک. نکته‌ای که در روزمره به کار می‌آید. دیدگاهت به موضوعی را تغییر داده یا باعث تأمل در موضوعی شده است.

✍🏻روز بیستم:  برنامه‌ات برای فردا چیست؟

از برنامه‌هایت بنویس، حتی اگر فکر می‌کنی فردا روز خسته‌کننده‌ای خواهد بود. حتی اگر برنامه‌های کوچکی مانند تماس با دوستی یا پخت‌وپز برای خانواده باشد. چه‌کاری است که برای مدت‌ها آن را عقب می‌اندازی ولی فردا به‌راحتی می‌توانی انجامش دهی؟

✍🏻روز بیست‌‌ویکم:  داستان زندگی‌ات در ۵۰۰ کلمه یا کمتر.

کوتاه و شیرین. تصور کن که در حدود ۴ دقیقه، زندگی‌ات را برای کسی تعریف می‌کنی. احتمالاً بیشترین از اینها حرف برای گفتن داری، ولی همین‌قدر را بنویس.

✍🏻روز بیست‌ دوم:  آخرین باری که مقابل کسی گریه کردی، کِی بود؟ تنها چطور؟

کسی در نوشته‌هایت نیست تا قضاوت کند. پس راحت بنویس. چه چیزی/کسی دلیل گریه کردنت بود؟

✍🏻روز بیست سوم:  یک سِلفی بگیر.

جدی. یا مقابل آینه یا با دوربین جلوی موبایل. سعی کن لذت ببری. امروز از نوشتن خبری نیست!

✍🏻روز بیست چهارم:  چه ایده‌ای مهمی در سر داری؟

لحظه‌ای تأمل‌کن و بگذار ذهنت آرام بگیرد. چه ایدهٔ مهمی در سر داری؟ ایده‌ای که شب را با آن صبح می‌کنی یا حتی در حال دوش گرفتن هم رهایت نمی‌کند.

✍🏻روز بیست پنجم: آهنگ محبوبت در این لحظه چیست؟

آیا محبوب است چون با آن حال خوشی داری؟ آیا آن را دوست داری چون احساس خاصی را در تو برمی‌انگیزد؟ یا آیا از ترانهٔ آن لذت می‌بری؟

✍🏻روز بیست ششم: چه چیزی در اطراف، توجهت را جلب می‌کند؟

به چه چیزی از آن، جلب شده‌ای؟ آیا آن چیز رنگ، طرح یا بافت خاصی دارد؟ اگر به جای وسیله‌ای، به کسی توجهت جلب شده، آیا ویژگی‌های ظاهری او برایت جالب است؟

✍🏻روز بیست هفتم:  یک عکس قدیمی را از گالری موبایل انتخاب کن و دربارهٔ آن بنویس.

عکسی از یک ماه پیش یا حتی قدیمی‌تر. ببین چه چیزی از آن به یاد داری.

✍🏻روز بیست هشتم: خلاصه‌ای از کتاب را در یک جمله بنویس.

لازم نیست دربارهٔ کتاب محبوبت باشد. کتابی را بردار و برداشتت از آن را، در یک جمله بنویس.

✍🏻روز بیست نهم:  دربارهٔ یکی از پیغام‌های محبت‌آمیزی که دریافت کرده‌ای، بنویس.

ایمیل، پیغام‌های موبایل و شبکه‌های اجتماعی‌ات را نگاه کن و تعریف یا تمجید دلگرم‌کننده‌ای را پیدا کن. از خواندنش چه احساسی داشتی یا داری؟ همچنین اگر دوست داری می‌توانی پیغام مشابهی به فرستندهٔ آن بفرستی.

✍🏻روز سی‌ام: نکتهٔ الهام بخشی را ثبت کن.

به‌روزت توجه کن. جمله، مکالمه‌ای یا حتی گفتاوردی را به یاد بیاور که امروز به‌نوعی برایت الهام‌بخش است.

خوش‌هیکل‌تر!

هممون از اینکه عادت ها کم کم چه تاثیراتی توی زندگیمون می‌ذارن کاملا آگاهیم. برای همین سری‌های عادت‌های خوب رو می‌نویسم تا کم کم بتونیم تغییرای قشنگی توی زندگیمون بدیم.

مهم اینه‌که توی اجرای این عادت‌ها وسواس و کمال‌گرا نباشیم و فقط کمی بیشتر تلاش کنیم تا وارد زندگیمون کنیم.

برای اینکه خوش هیکل تر و شیک تر به نظر برسید، سعی کنید از این به بعد وقتی از دری رد می شید، فرض کنید یک سیب یکم بالاتر از شما قرار داره و تلاش کنید تا گازش بزنید!

وقتی این کار رو به صورت مداوم انجام بدین – یعنی از هر دری که رد شدید یادتون بیوفته- کم کم فرم هیکل و ستون فقرات و شانه هاتون صاف می شه و با اعتماد به نفس تر دیده می شید. 😀

من و وبلاگ!

مدتی بود که دلم می‌خواست دستی به سر و روی وبلاگ و پیش‌نویس‌ها  و ظاهر این خانۀ  بکشم. آقای علیرضا با کامنت خوبی که گذاشته بود بهانه را دستم داد تا وقتم را از گشت و گذار های بی‌مورد در اینترنت و سایت‌ها بدزدم و کمی بیشتر به وبلاگم نگاه کنم.

ایدۀ راه‌اندازی اینجا را نوشتۀ محمدرضا شعبانعلی به فکرم انداخت و بعد دیدم که دوستان متممی با اشتیاق فراوان اینکار را انجام داده‌اند بیشتر از پیش مشتاق راه‌اندازی‌اش شدم.

اغراق نمی‌کنم که در صفحۀ “خانه” نوشته‌ام: با نوشتن زندگی‌ام رنگ گرفت!

قبلا وبلاگ زیاد راه انداخته بودم اما دوامی نداشتند و در همان هفتۀ های اول درش را می‌بستم و دیگر سراغش را هم نمی‌گرفتم. منظورم از وبلاگ جایی بود که خارج از بحث‌های تخصصی بخواهم صمیمی‌تر بنویسم. در گذشته در وبلاگی -یا بهتر بگویم وبسایتی- می‌نوشتم با اسم تفکرجانبی و بحث‌های خلاقیت را می‌نوشتم بعد شد تفکر طراحی و سپس کمی گذشت و دیدم کار من نیست که از رشته‌ام فاصله بگیرم و بخواهم تخصصی در مورد خلاقیت بنویسم. این کار شهامت خاصی را می‌طلبید! راستش را بگویم هنوز هم با اینکه در مورد خلاقیت زیاد نوشتم، نمی‌دانم خلاقیت را دقیقا می‌توان چه چیزی تعریف کرد.

بگذریم.

مدتی بعد دیدم که هم‌دانشکده‌ای ها و دوستانم در برنامه‌نویسی مشکل دارند شروع کردم به نوشتن ای‌بوک و آموزش برنامه‌نویسی. با آنکه شیوه نگارشش بسیار صمیمی و غیررسمی بود اما خداروشکر استقبال شد و تنها آمارش در شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام و… چند هزار نفر بود. ایمیل‌های زیادی هم از خوانندگان می‌رسید که من را بیشتر شرمنده می‌کرد. دوست داشتم مفصل‌تر فصل‌های بعدی‌اش را بنویسم برای همین باقی این ای‌بوک را از اینترنت برداشتم. که ان‌شاالله در آینده بهترش خواهم کرد و به اشتراک خواهم گذاشت.

بعد از آن‌ هم ایده های زیاد دیگری در خصوص تولید محتوا -چه در وبلاگ‌ها و چه در شبکۀ‌های اجتماعی مخصوصا اینستاگرام- مطرح شد که هنوز اثرات برخی از آنها پابرجاست و من هنوز هم ناکام در دنبال کردن آنها!

بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم علت دنبال نکردنم در اینجا و سایر جاهای دیگری که می‌نویسم، تنها وسواس بی‌موردم است. می‌توان اسمش را “کمال‌گرایی” یا “کامل‌گرایی” گذاشت. هر چه که هست گاهی اوقات بدجور حرصم را درمی‌آورد و در آخر هم یا آن مقاله را منتشر نمی‌کنم یا اگر هم منتشر کنم زیاد به دلم نمی‌نشیند شاید هم دنبال کردن دستنوشته‌های افراد فرهیخه‌ای مانند محمدرضا شعبانعلی، علی فرنودیان، دکتر محمود سریع القلم و دوستان متممی و… توقعم را بالا برده.

حتی تا بحال بارها شده که برای سکان آکادمی، مقاله نوشته‌ام و دوباره پاک کردم و….

سکان آکادمی را بیشتر از هرجای دیگر برای نوشتن دوست دارم. جو مثبت و همکاران خوب و با سواد و همچنین مدیریت خوش فکری که دارد بیشتر آدم را سر ذوق می‌آورند.

اما هنوز هم که هنوز است نتوانسته‌ام به یک نتیجه‌ای برسم که کدام مقاله با کدام موضوع را بفرستم!

اینجا خالی از مباحث تخصصی است شاید گاهی اوقات افکارم آن قدر درگیر اینگونه مسائل باشد که بنویسم اما قصد جدی‌ام در اینجا صمیمی‌تر نوشتن است.

دوست دارم اینجا صادقانه در مورد مسائل، طرز فکرم، کتاب‌هایی که میخوانم، تفسیرم از اتفاق‌ها، مقالاتی که دوست دارم و دلایل اتفاق‌ها و… بنویسم.

می‌دانم که انسان روانی پویا دارد و ممکن است چند سال یا حتی چند ماه دیگر که به نوشته‌های قبلی‌ام برمی‌گردم با آنها موافق نباشم.

اما همین نوشتن باعث می‌شود بهتر و مفیدتر به کتاب‌هایم نگاه کنم. کمک می‌کند تا بتوانم بیشتر مدل ذهنی مورد علاقه‌ام را پرورش دهم.

پس اینجا صرفا برای دستنوشته‌هایم در نظر گرفته شده. که مطمئنا برای دوستانی که با این ایده‌ها و نوشته‌ها به طور کل موافق نیستند، جاهای بسیار خوب دیگری هست که وقتشان را بگذارند.

این را ننوشتم که بگویم هر چیزی را خواهم نوشت! نوشتم تا سنگینی وسواس بیش از حد را از دوشم بردارم و راحت‌تر بنویسم.

پیشاپیش از همراهی دوستانی که پست‌های اینجا را می‌خوانند ممنونم.

پی‌نوشت اول: سکان آکادمی، یک وبسایت تخصصی در مورد برنامه‌نویسی است.

پی‌نوشت دوم: یکی از نوشته‌های آقای فرنودیان را هم قبلا اینجا گذاشتم.

پی‌نوشت سوم: دکتر محمود سریع القلم هم وبسایت دارند و هم کانال تلگرام. برای دوستانی که تلگرام را بیشتر دنبال می‌کنند این آدرسش است.

پی‌نوشت چهارم: افراد فرهیختۀ زیاد دیگری هم هستند و من اینجا تنها به چند نفر اشاره کردم. در پست‌های آینده، از این افراد بیشتری خواهم نوشت.

 

تحلیل‌گر یا تماشاگر

اون اوایل که بحث های شخصیت شناسی و روانشناسی مخصوصا یونگ را میخواندم خیلی آدم های اطرافم را تحلیل میکردم… تخمین هم میزدم که الان به چه فکر میکند یا در فلان شرایط چه کاری انجام میدهد!
اما یک بار سنگین را همیشه حس میکردم. احساسی شبیه اینکه هر لحظه مواظب چیزی باشم یا چیزی را حفظ کنم
رفته رفته یاد گرفتم که دیگر در مواجه با آدم ها تحلیل گر نباشم فقط تماشاگر باشم و اگر چیز هایی از آنها دیدم که به ریشۀ من ربط داشتند،استفاده کنم و در موردش فکر کنم.
با این تصمیم، قضاوتم در مورد آدم ها خیلی کم و کمتر شد. دیگر آن صدای نق و نوق ها از رفتار آدم ها را در ذهنم نمی‌شنیدم.
صدای ناله‌ها جایشان را به صدای “یادبگیر تو اینگونه نباشی” داد.
واقعیتش سخت بود خیلی هم سخت بود
سخت بود تحلیل آدم ها را کنار بگذارم اما با خودم عهد بسته بودم که اسامی و آدم ها را فراموش کنم و پا به دنیای مفاهیم بذارم. پس باید قولم را عملی میکردم تا قبل از اینکه خیلی دیر شود. میدانستم که اگر کوتاهی کنم بازنده خواهم بود.
دست از تحلیل آدم ها کمی برداشتم. اما سهمش را دادم به تحلیل خودم
گاهی جملاتی را مینویسم و رو به آینه میگیرم… یا برخی از رفتار هایم را که بحثش در ذهنم بسیار مطرح میشوند را روی کاغذ مینویسم.
اینجوری راحت‌تر از جوانب مختلف به آن نگاه میکنم. راحت تر تحلیلش میکنم
انتقاد و تحلیل دیگران راحت‌تر از انتقاد و تحلیل خود آدم است. برای همین وقتی جمله ای را برعکس در آینه میخوانم فکر میکنم برای شخص دیگری است پس راحت تر تحلیلش میکنم. دیگر بازی را جوری نمیریزم که تماماً به نفع خودم شود.
هنگامی که میخواهم کسی دیگر را تحلیل کنم به خودم یادآوری میکنم که تحلیل هایت را نگه دار جلوی آینه. الان تو تنها نقش تماشاگر را داری
امیدوارم که بتوانم این کارم که باعث راحتی جانم شده است را بی وقفه ادامه بدهم.
خواندن آن مقالات و کتاب ها در مورد تیپ ها شخصیت ها هم، نمیتوانم بگویم فایده ای نداشت اما اینگونه مسائل بستگی به این دارد که میخواهیم در کجا از آنها استفاده کنیم.
با تمام اینها٬ این کتاب و مقاله و دوره ها هدیه ای با ارزش آنهم پیدا کردن تیپ شخصیتی خودم را بجای گذاشت. تصمیم دارم آنهارا اینجا بنویسم تا شاید بدرد تیپ هایی مثل تیپ های خودم بخورد! و من هم فرصتی پیدا کنم که عمیق تر به این جنبه ی فردیتم نگاه کنم.
فکر می‌کنم گاهی باید به صورت ارادی تصمیم بگیریم که کجاها تماشاگر باشیم و کجاها تحلیل‌گر.
جان کلام اینکه:

من سعی میکنم در مورد آدم ها تحلیل گر نباشم و فقط مشاهده گر باشم. اوج تحلیل٬ تحلیل خودم است.

عادت دشمن لذت‌بردن

خیلی اتفاق افتاده که چیزی را میخواستم و فکر میکردم اگر به آنها برسم خیلی خوشحال میشوم و از آنجا به بعد مطمئنا درصد شادی و لذتم بالاتر میره. بعد ها این اتفاقات به طور مکرر  می افتاد. مثلا به چیزی میرسیدم و فکر میکردم اون بالاتریه لذت بیشتری دارد.
حالا متوجه شدم که با رسیدن به یک چیزی و چشیدن لذتش به مرور زمان لذت آن برایم کمتر میشود.  مثلا اگر ده واحد ازش خوشحال بودم و برام لذت بخش بود روز بعد میشد ۹ واحد و روز بعدش میشد ۸ واحد تا یه جایی که دیگه برام لذت بخش نبود فقط آسایش بیشتری آورده بود.
رابطه ی لذت بردن از یک چیز با عادت کردن به اون چیز برعکس است. یعنی به هر چیزی که عادت کنیم و خودمان را با آن تطبیق بدیم لذتش کم میشود و دیگر کم کم فقط نقش آسایش بیشتر را بازی میکند.
لذت ها با دوام نیستند چون ما به سرعت به آنها عادت میکنیم برای همین باید سطح زندگی و یا حتی سبک زندگیمان را  پیوسته آپدیت کنیم.
مثلا شخصی که پراید داشته و روزی ۲۰۶ میخرد، در چند روز اول یا چند هفته اول از آن لذت میبرد اما بعد از گذشتن چندماه دیگر لذت نمیبرد و تنها راحتی ماشین یعنی آسایش آن برای شخص باقی می ماند.
وقتی لذت چیزی را میچشیم سطح انتظاراتمون بالا میره یعنی دیگه یه کمتر از اون رضایت نمیدیم.
مثلا کسی که گوشی آیفون داره و روزی میاد که دزد این گوشی رو بزنه یا به هر دلیلی صاحب گوشی دیگه اون آیفون رو نداشته باشه و مدل پایین تری را انتخاب کند. این شخص دیگر حس برنده بودن نمیکند بیشتر به این فکر میکند که من آیفون داشتم و حالا باید مدل بالاتر از همان آیفون را داشته باشم.
یعنی سطح توقع یا سطح استاندارد این شخص بالا رفته است.

این یعنی نمیتوانیم خوشی های کوچک داشته باشیم؟

چرا میتوانیم‌داشته باشیم. ما از رسیدن یه اهدافمان اغلب احساس شادمانی و لذت میکنیم اما به سرعت هم خودمان را با شرایط وفق میدهیم و عادت میکنیم و همین امر دوام لذت را پایین می آورد.
حالا چکار کنیم که لذت٬ دوام بیشتری داشته باشد؟
سعی کنیم مدت زمان لذت بردن از چیزی را کم کنیم! یعنی روند عادت کردن را کند کنیم.  مثلا اگر لباسی داریم که خیلی موردعلاقه مان است و دوستش داریم٬ آن را هرجا نپوشیم بگذاریم برای زمان هایی که میخواهیم لذت بیشتری ببریم.
سعی کنیم فرآیند عادت کردن به یکسری چیزهارا کم کنیم. برای این کارها قرار نیست کار های عجیی و غریب بکنیم! تنها کافی است به کارهایی که بیش از حد به آنها عادت کرده ایم نگاهی بیاندازیم. مثلا تم گوشی تان را نگاه کنید. چند وقت است که تغییری در آن نداده اید؟ یا آیکون ها را جابه جا کنید.
وقتی مغز در شرایط جدید قرار میگیرد ایده‌های خلاق جرقه میزند! کارهایی به ذهن میرسد که در آن حالت ایمن ذهن٬ هرگز نمیرسید یا اگر هم میرسید جدی گرفته نمیشد.
از این به بعد سعی کنیم در تصمیم گیری هایمان میزان دوام لذت حاصل از  رسیدن به آن تصمیم را هم دخیل کنیم. ما اکثرا تخمین زیادی از لذت ها قبل از رسیدن به هدف ها میزنیم. از این به بعد در تصمیم گیری هایمان بپرسیم که لذت حاصل از این تصمیم گیری چقدر برایم دوام دارد؟!  واقع بینانه به آن پاسخ دهیم. جوری که هم انگیزه ی حرکت بدهد و هم اینکه باعث ناراحتی و پوچ شمردن بعد از رسیدن به هدف نگردد.
اکثرا به خوشبینیِ بیش از حد تمایل داریم اما باید این را هم بدانیم که روی دیگر خوشبینی بیش از حد٬ بدبینی افراطی است‌. مثلا کسانیکه در راه موفقیت بیش از حد خوشبین هستند با رسیدن به موانع تبدیل به بدبین افراطی میشوند و مسیر را رها میکنند.
اگر به این بحث ها علاقمند بودید میتوانید کتاب  the paradox of choice را بخوانید که به فارسی با عنوان “تئوری انتخاب” ترجمه شده است . جدای از کتاب٬ محمدرضا شعبانعلی هم آن را بازخوانی کرده است. گوش دادن به این فایل به درک بهتر و عمیق‌تر مفاهیم کتاب کمک زیادی میکند. میتوانید سخنرانی نویسنده ی کتاب یعنی آقای barry schwartz را در تد را از اینجا ببینید.
مطمئنا وقتی تصمیمی میگیریم باید بهای آن را هم بپردازیم٬ ممکن است برخی از تصمیم هایمان برای لذت بردنِ بیشتر، اشتباه باشد ولی اگر از طرفی ریسک حساب شده هم نکنیم به زودی به شرایط عادت میکنیم‌! و عادت دشمن لذت بردن است.

هر کسی در زندگی اش برای چیزی دعا میکند شما بیشتر برای چه چیزی دعا میکنید؟

شاید سوال کلیشه ای باشد اما مدتی است ذهنم را مشغول کرده. اکثرا عادت کرده ایم در دعا کردن هم از دیگران تقلید کنیم. مثلا میگوییم خدایا کمک کن خوشبخت شوم.
خوشبخت شوم…
جمله ی زیبایی است ولی درکی از آن نداریم یا اگر هم داریم حداقلی است. مفهوم هر کسی از خوشبختی فرق دارد. یکی خوشبختی را در پول میبیند یکی در سلامتی و…
کاری به دیگران ندارم اما برای پیدا کردن جواب سوالم به دیگران هم نگاهی انداختم. دیدم برخی از دعاهایی که در دلم ریشه کرده است تنها تقلیدی از دیگران بوده و چون دیگران خواسته اند لابد خوب بوده و من هم خواسته ام!
اما بعد از این سوال بیشتر به درون خودم نگاه میکنم. من برای چه چیزی بیشتر دعا میکنم؟
خیلی آدم مذهبی ای نیستم. مذهب زدا هم نیستم.

خواستن با دعا کردن فرق دارد؟

در فرهنگ معین دعا کردن اینگونه معنی شده: درخواست کردن از درگاه خدا، از خدا چیزی طلب کردن، چیزی اعم از بد و نیک.

اگر با این تعریف نگاه کنیم خواستن با دعا کردن فرقی ندارد.

اما برای من فرق دارد. من دعا را با دلم انجام میدهم. اما خواسته هایم اول از فیلتر منطق عبور میکنند. من میدانم که شیطان به راحتی میتواند با منطق بازی کند و آن را متقاعد کند اما دلم را هرگز نمیتواند متقاعد کند. گفته های دلم خالص است. درست چیزی که میخواهم. چیزی که هستم.

وقتی با دلم دعا میکنم کسی نیست که بپرسد برای چه این را خواسته ای؟ دلیل نمیخواهد ازم. تنها میخواهد حرف بزنم. من هم حرف میزنم. آن هم با کسی که با تمام وجود دوستش دارم.

دوستش دارم اما گاهی هم از حرف هایش سرکشی میکنم.

به قول محمدرضا شعبانعی خدایی که من دوستش دارم بیشتر بخاطر کارهای خوبی که نکرده ام مرا بازخواست میکند نه بخاطر کارهای بدم. با همین امید با دلم با او حرف میزنم.

این روز ها بیشتر دعا میکنم که کمکم کند تا از اسامی و استعاره ها و مقام ها دست بکشم و بیشتر به دنیای مفاهیم پای بگذارم. کار سختی است اما دعا کردن یعنی امید دارم تا این اتفاق بیوفتد. بیشتر دعا میکنم کمکم کند تا بتوانم کاری را که برایش ساخته شده ام انجام دهم. یقین میدانم کاری که برایش پا به این دنیا گذاشته ام بهترین کاری است که میتوانم بکنم.

بیشتر دعا میکنم تا دلم را روشن کند. دعا میکنم کمکم کند فیلتر های اشتباهی را در ذهنم نگنجانم. دعا میکنم کمکم کند راه خودم را پیدا کنم. عزم و اراده ام را محکم سازد.

آدم پرتوقعی ام و دعا میکنم جدای از سلامتی جسمی،سلامتی فکری هم به من بدهد.

هر روز هم برای دوستانم،نزدیکانم، کسانی که میبینم دعا میکنم.

اما این روز ها بیشتر دعا میکنم همه مان را کمک کند تا بتوانیم پای به دنیای مفاهیم بگذاریم.

دوستش دارم… خدایم را میگویم… مطمئنم حرف هایم را میشنود.

کنکور ریاضی 96

امروز کنکور ریاضی‌ها بود. ساعت 8:15 توی جام چشمم به ساعت افتاد! گفتم الان دارن تست های ادبیات رو میزنن… میخوابم سر تست‌های دیفرانسیل بیدار میشم!
کاری که کنکور با من کرد، بدترین دشمنام نکردن!

پی‌نوشت: چرا به کنکوری ها میگین دانشگاه اونچیزی نیست که فکر میکنید؟
دقیقا همون چیزی که فکر نِمیکنید هست!

فتح ها بیشتر نتیجه ی ضعف شکست خورنده هاست نه توانایی شکست دهنده ها

توی کارهایی که موفق شدیم را به یاد بیاوریم…
اگر یکم روراست باشیم بیشتر موفقیت هایمان برمیگردد به ضعف حریف.
مثلا در درس بخوام بگم مثل خیلی از زمان هایی که شاگرد اول شدیم نه بخاطر اینکه خیلی توانایی داشتیم بلکه بخاطر ضعف یا تنبلی شاگردان دیگر بوده است.
این حرف میتواند در تمام جنبه ها معنا داشته باشد.
تا بحال به سس های اماده ای که میخورید دقت کردید؟
بعضی اوقات باز کردن در همین سس ها جز سخت ترین کارهاست مخصوصا اگر گرسنه باشید.
اگر یک شرکت بتواند همین مسئله را حل کند و از ضعف حریف استفاده کند کافی است تا برنده ی میدان باشد!
یا مثلا کاستومر سرویس ها که گاهی برخی شان قشنگ مشتری را سرویس میکنند! اگر شرکتی روی همین موضوع مانور دهد و کار کند پیروز میشود.
بحث من با بحث ایجاد تمایز فرق میکند. اعتقاد دارم تمایز به این معناست که اگر در لیستی خواستند دست به انتخاب بزنند نام آن شرکت یا نام شما در صدر لیست باشد. یعنی به طور قطع بتوانند بگویند که به هیچ عنوان نمیتوان این ادم یا این محصول را حذف کرد یا دست زد… او برگه ی برنده ی ماست!
از نظر من تمایز، موفقیت در چند زمینه به طور همزمان و تعهد همیشگی به آنهاست.
من با پیدا کردن نقطه ضعف حریف و تلاش برای برطرف کردن آن برای رسیدن به موفقیت مخالف نیستم. اما این شیوه در دراز مدت خیلی جواب گو نیست. جلوی بعضی از خلاقیت ها و کشف های تازه را میگیرد… اگر اینگونه باشد همش باید‌دست روی دست بگذاریم تا ببینیم رقیب چه محصول یا خدمات جدیدی ارائه میدهد و‌بعد ببینیم چه ضعفی دارد و تازه دست به کار شویم و همچنان این چرخه ادامه دارد…
چیزی که در برنامه نویسان خیلی شایع است بدقولی است. تاخیر در تحویل دادن کار. مخاطب اصلا کاری ندارد که برنامه که قرار بود شما بنویسید ممکن است به باگی برخورد که برطرف کردن آن زمان زیادی را از شما گرفته است. او فقط بدقولی شما یادش میماند. اگر برنامه نویس دیگری این مدیریت را داشته باشد تا در زمانی که قولش را داده بود تحویل دهد برنده است.
این حرف دو جنبه ی مثبت و منفی دارد.
مثبت
کمک میکند تا از رقیبان غافل نشویم و در میدان باشیم و با دیدن ضعف ها تلاش کنیم تا این ضعف ها را در کار خود برطرف کنیم.
از شدت کمال گرایی بیش از حد میکاهد. میتواند کمک کند تا بجای اینکه دست روی دست بگذاریم منتظر ایده های ناب باشیم، دست به تلاش بزنیم و کارمان را آغاز کنیم. در ابتدا تلاش کنیم فقط نقطه ضعف ها را برطرف کنیم، مطمئنا در اواسط کار راه خودمان را پیدا میکنیم و در پایان، یک کار جدید ایجاد کرده ایم! این ایده شاید برای مبتدیان خوب باشد.
منفی
افراط بیش از حد در این بحث باعث میشود مدام چشممان به حرکت بعدی رقیب باشد و دست روی دست بگذاریم.
نمیگذارد از توانایی های وجودی خودمان و سازمانمان به خوبی استفاده کنیم.
همین عدم استفاده از توانایی هاست که تراوت و تازگی و خلاقیت را از آدم میگیرد. نمیگذارد با خیال راحت در مورد ایده هایمان فکر کنیم و پردازششان کنیم.
همین عدم استفاده از توانایی ها میتواند باعث شود تا بعد از موفقیت، یک موفق بدحال شویم نه یک موفق خوشحال. گویی آن موفقیت خیلی خوب به جانت ننشسته است.
انگار چیزی از ته دل میگوید که ببین باز هم رقیب حال بهتری از تو دارد. چون جرات کرده و ایده ی خود را به اجرا درآورده است.
عدم استفاده از حداکثر توانایی باعث میشود تا نتوانیم استعداد ها خلاقیت های جدیدمان را کشف کنیم.
هر آدمی مانند شمش طلاست. یکی از این شمش طلا سوزن میسازد و میفروشد٬ یکی توانایی این را دارد که مثلا یک ابزار کمیاب پزشکی را با آن بسازد…
حالا تصمیم شماست که میخواهید از این شمش طلا چگونه استفاده کنید. اصلا میخواهید استفاده کنید یا اینکه آخر سر مستقیما آن را زیر خاک چال کنید!
دو راه بیشتر جلوی پایتان نیست:
یا از این توانایی‌تان هر چه زودتر استفاده میکنید یا به زودی از دستش میدهید!
موفقیت بخاطر ضعف حریف برای من مثل این میماند که این شمش طلا را همینجوری زیر خاک کنم.
اصلا موفقیت براثر ضعف حریف را نمیتوان موفقیت اسم گذاشت. شاید بتوان گفت جهش مثبت.
بنظر من موفقیت زمانی اتفاق می افتد که شخص با توانایی هایش، با معیارهایش وارد میدان بازی شود.