فاکتوری از موفقیت که کم شنیده ایم.

در بسیاری از سمینار ها و کلاس و… چندین و چند بار شنیده ایم که فاکتور های موفقیت چه هستند.

امروز در تلگرام  پیامی دیدم که با ریاضیات به خوبی این صحنه ها ی موفقیت و سکانس ها را به طور ماهرانه یکجا چیده بود.

اگر هر کدام از حروف لاتین را معادل عددی در نظر بگیریم یعنی A که حرف اول را یک و همینطور به ترتیب جلو برویم:

Z Y X W V U T S R Q P O N M L K J I H G F E D C B A
26 25 24 23 22 21 20 19 18 17 16 15 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1

حالا بیایید بر اساس جدول بالا یکسری عوامل را با هم حساب کنیم!
آیا برای خوشبختی و موفقیت، تنها تلاش سخت کافیست؟

Hard work=تلاش سخت
H+a+r+d+w+o+r+k
8+1+18+4+23+15+18+11= 98%

آیا دانش ما را 100% به موفقیت می رساند؟

Knowledge=دانش
K+n+o+w+l+e+d+g+e
11+14+15+23+12+5+4+7+5= 96%

عشق چطور؟؟؟

Love=عشق
L+o+v+e
12+15+22+5= 54%

خیلی از ما فکر میکردیم که اینها مهمترین باشند؛
اما نه…!!!
پس چه چیز 100% را میسازد ؟؟؟

پول
Money=پول
M+o+n+e+y
13+15+14+5+25= 72%

اینها کافی نیستند؛
پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟؟؟





نگرش…!!!

Attitude=نگرش
A+t+t+I+t+u+d+e
1+20+20+9+20+21+4+5= 100%

آری…
اگر نگرشمان را به زندگی، کارمان، گروه و عشقمان عوض کنیم، زندکی 100% عوض خواهد شد…
نگرش، همه چیز را عوض میکند.

شاید تا بحال این جمله را شنیدید که به طور کلی ما میانگین 5 نفر از آدم های اطرافمان هستیم که به طور طبیعی این روی طرز نگرشمان هم تاثیر میگذارد. خیلی لازم نیست که این 5 نفر حتما زنده باشند! مثلا شما نویسنده ای را به شدت دوست دارید و آثارش را میخوانید ولی ممکن است این نویسنده اکنون در قید حیات نباشد. از این پس باید بیشتر به کسانی که ازشان تاثیر میگیریم دقت کنیم.

من خودم به این تجربه ی شخصی رسیده ام که اگر کسی در ذهنش فردی را قهرمان خود مینامد و دوست دارد مثل او رفتار کند و یا حتی نفس بکشد! و نگرش و طرز فکرش مثل او باشد , خیلی بهتر است که او را نبیند!

شاید بگویید چه کاری است! ولی باور کنید من در بیشتر اوقات چیزی که در ذهنم ساختم با چیزی که دیدم خیلی فرق میکرد! و شاید اگر طبق همان چیزی که ذهنم ساخته بودم جلو میرفتم و از او تبعیت میکردم خیلی موفق تر بودم!

برای همین است که بیشتر اوقات نویسندگانی که دوستشان دارم را دوست دارم دور را دور دنبالشان کنم,سایت هایشان,کانال هایشان , جملاتشان, کتابهایشان و… را دنبال میکنم .

بعضی اوقات بعضی از نگرش ها تغییر میکند اما برخی دیگر سال های سال همان گونه باقی میمانند.

Frank Zappa

“So many books, so little time.”

-Frank Zappa-

 

تکه ی پازل

داشتم به این فکر میکردم که اگر آدم ها راه خود را بیابند، بدانند برای چه و کجا باید بروند و چه راهی را دنبال کنند، خیلی از مشکلات حل میشد.

دست کم بخش اعظمی از مشکلات خودمان با خودمان، سر اینکه من بهترم او بهتر است …. حل میشد.

شاید در دوران جوانی یا حتی دوره های بعدی زندگی هم پیش بیاید که آدمی دغدغه اش این باشد که واقعا جایش کجاست…

وقتی توی این فکر ها می افتی همه میگویند صبر داشته باش و پشتکار پیشه کن… یا اصلا دست تقدیر است…

اما من میگویم حتی تکه های پازل هم اگر درست در جای خودشان قرار نگیرند هم خود پاره میشوند هم پازل های خانه ی کناری را پاره میکنند.

اینکه من افکار پریشان این دوران را دارم شاید نتیجه ی چند چیز باشد که برای همین نمیشود مستقیم روی این مسئله کار کرد . شاید باید بخش بخش هایش را فهمید و حل کرد. نمیدانم چه اندازه طول میکشد تا این مسائل را در خود حل کنم اما ایمان دارم آخر سر تمام این در و آن زدن هایم نتیجه خواهند داد.

سر سفره افطارمان دعا کنیم برای کسانی که هنوز نتوانسته اند راه خویش را یابند. دعا کنیم هر تکه ی پازلی درست در سر جای خودش قرار گیرد.

برای اینکه قدمی هم برای اجابت این دعا برداریم، از این پس ، هر کس را در هر شغلی دیدیم احترام بگذاریم. خواه شغل او درست باشد یا غلط.

شاید خود او هم برای اینکه تکه ی درست پازل نیست زجر میکشد.

خیانت آگاهی

اگر از چیزی آگاه باشیم ولی به آن عمل نکنیم نوعی خیانت محسوب میشود.

میدانیم که باید تغییر کنیم اما نمیکنیم. میدانیم که در مسیر اهدافمان حرکت نمیکنیم ولی تعلل میکنیم. میدانیم که باید تلاشمان را بیشتر کنیم ولی نمیکنیم. این ها همگی بی اعتبار کردن ذهن است. و همین میشود که گاهی به جان خویش می افتیم.

این که تصمیم میگیریم بیاندیشیم یا نیاندیشیم هم شخصیت ما را میسازند. باید بتوانیم آگاهانه زیستن را وارد زندگی خویش کنیم.

آگاهانه زیستن به این معنا نیست که مدام حواسمان به کارهایمان باشد. اصلا چنین چیزی امکان پذیر نیست. بسیاری از کارهایمان را از طریق ذهن ناخودآگاه انجام میدهیم و اگر بخواهیم برای هر کاری آگاهانه عمل کنیم شاید از بین برویم!

منظور من از آگاهانه زیستن این نیست که به تمام کارهایمان آگاهانه بیاندیشیم. نفس کشیدنمان… رانندگی کردنمان…

نه، منظور من این است که آگاهانه بدانیم برای اینکه در مسیر حرکت به سمت اهدافمان، آگاه باشیم که چه کار هایی میکنیم و چه کار هایی نمیکنیم.

اینکه فکر کنیم جاده ی موفقیت و یا رسیدن به هدف، چیزی است که اگر یکبار ترسیمش کنیم و نقشه اش را بکشیم تمام میشود، این فکر احمقانه ایست! با یک فرمان نمیشود مستقیم به هدف رسید.

نیاز به ویرایش دارد ، در جاهایی باید سرعت را کم کرد و استراحت کرد نه اینکه تسلیم شد.

از فریب های ذهن ناخودآگاه غافل نشویم و برای اینکار باید با خود صداقت داشته باشیم، به گونه ای به هراس و تامل نگاه کنیم که نه تنها چشم هایمان را نبندیم بلکه همین ترس ها و هراس باعث شود چشم هایمان را بیشتر باز کنیم.

آگاهانه زندگی کردن یعنی من به واقعیت ها پایبند باشم نه آنچه را که صرفا برای من مهم هستند.

سفر

کسی که زیاد سفر میکند قصدش فرار از مبدا است

نه رسیدن به مقصد

-ناشناس

 

پی نوشت: خیلی اوقات پیش میاد که توی زندگیمون سردرگمیم… اصلا نمیدونیم چی میخوایم چی نمیخوایم… شایدم چیزای دیگه ای اذیتمون میکنن و دنبالشون نمیگردیم…. فقط سردرگمیم.

our outer world

when you change your inner world-your life- then your outer world -your life situation- will improve in parallel

your life is made up of the internal component, attitudes , and mindsets that can give you the power to alter, enhance, or change your life situation at any given moment

 🙂 we are more than our life situation

وقت

هیچ وقت نگو “وقت ندارم”. تو دقیقاً همان قدر وقت داری که داوینچی و ادیسون و انیشتین داشتند.

-جکسون بروان-

 

پی نوشت: گاهی لازم است علت وقت نداشتن هایمان را نگاهی بیاندازیم، شاید خود را با کار های صرفا ساده و نه مهم، مشغول کرده ایم. گاهی لازم است الویت بندی هایمان را اصلاح کنیم.

الویت بندی یعنی بدانیم اگر در لیست قرار باشد فقط یکی از آنها اتفاق بیافتد کدام است؟

اولویت دوم یعنی بدانیم اگر در لیست قرار باشد فقط دوتا از آنها اتفاق بیافتد کدام است؟

اگر الویت هایمان را دقیق بدانیم تقریبا غیرممکن است که بگوییم “وقت ندارم”

گاهی اوقات هم دو چیز کاملا متفاوت را با هم میخواهیم دریغ از اینکه نمیدانیم برخی از اهداف قابلیت “جمع پذیری” ندارند. مثل موفقیت و آرامش. میدانیم که برای رسیدن به موفقیت باید گاهی اضطراب را تحمل کنیم . باید شب بیداری ها و حرف های دیگران را تحمل کنیم و…. که اینها مخالف آرامشند.

today that is determining who you are become

  :remember this trust
now matters more than any other time in your life, because it’s what you are doing today that is determining who you are become. and who you’re becoming will always determine the quality and direction of your life.

-Hal Elrod-

در هیچ زمینه ای از زندگی، کسی به نجات ما نمی آید.

در حال خواندن کتاب عزت نفس از ناتانیل براندن بودم که بخشی از کتاب، به مسئله ای پرداخته بود که لزوما منحصر به عزت به نفس نمیشد. و فکر کردم که خوب است آن را اینجا بنویسم.

موسسه تجاری مدرن امروزی دیگر نمیتواند در شرایطی اداره شود که در سمتی از آن چند نفر وظیفه ی فکر کردن را بر عهده داشته باشند و در سمت دیگر انبوهی که فرامین و دستورات را به مرحله ی عمل بگذارند. الگوی قدیمی به سبک ارتش منسوخ شده است. سازمان های امروزی نه تنها به دانش و اطلاعات بسیار وسیع تری نیاز دارند، بلکه به استقلال، خود اتکایی ، اعتماد به خود و توانایی ابتکار بسیار بیشتری نیازمندند. به عبارت دیگر به عزت نفس بسیار بیشتری نیاز داریم. معنای این حرف این است که در بخش های وسیع موسسات و سازمان ها به اشخاصی نیاز است که از عزت نفس کافی برخوردار باشند. به لحاظ تاریخی این یک پدیده ی جدید و بدیع است.
اما موضوع به دنیای تجارت محدود نیست. ما در مقایسه با مردمان روزگار گذشته آزادی عمل بیشتری داریم تا دین، فلسفه ، و اخلاقیات خود را انتخاب کنیم، آزادی بیشتری داریم که سبک زندگی مورد نظرمان را برگزینیم و معیارهایمان را برای رسیدن به یک زندگی خوب انتخاب کنیم. ما دیگر ایمان بی چون و چرا به سنت نداریم. دیگر معتقد نیستیم که
دولت راه رستگاری و سرمنزل مقصود را به ما نشان میدهد. کلیسا، اتحادیه های کارگری ، و سازمان های بزرگ هم توان این کار را ندارند.
در هیچ زمینه ای از زندگی ، کسی به نجات ما نمی آید. هر کس باید از منابع خود استفاده کند.
بیش از هر زمانی، در هر زمینه ای امکان انتخاب داریم. مرزهای امکانات نامحدود در هر جهت که نگاه میکنیم پیش روی ماست. برای اینکه بتوانیم با محیط سازگار شویم، برای اینکه بتوانیم به درستی با شرایط همگام شویم، به استقلال شخصی بیشتری نیاز داریم. باید بدانیم که کیستیم. باید بدانیم که برای ما مهمّ چیست. باید بیاموزیم که به خود فکر کنیم و مسئولیت انتخاب هایمان را بر عهده بگیریم. باید با توجه به حقیقت ها به خود اعتماد کنیم. باید به خود متکی باشیم.

انکار بیش از حد

وقتی تلاش بیش از حد میکنیم تا با محیط سازگار شویم، مجبوریم یکسری چیز ها را انکار کنیم.
دوستی داشتم که به شوخی به او میگفتم که “قدرت انکارش” بالاست. هر چه را که در جهت تحسین و تشویق او میگفتیم ، انکار میکرد! هر چیزی!
بعضی اوقات انکار کردن را سلاحی میدانیم تا در برابر شکست هایمان در آن لحظه مقاوم تر باشیم ولی بحث من این است که گاهی بیش از حد انکار میکنیم.
عاشق و معشوقی را تجسم کنید که عاشق مدام به ستایش معشوق خود اصرار می ورزد و معشوق هم اصرار دارد که عاشق اشتباه کرده یا مثلا “دختر همساده از او بهتر است”
تراژدی خنده داری نیست؟
نمیدانم این اصرار بیش از حدمان برای تطابق با محیط برای چیست.
بیش از حد اصرار داریم که در کاری که اصلا نه استعداد داریم و نه ربطی به ما دارد، و فقط صرفا چون جامعه به آن سمت میرود، اول باشیم.
در جاهایی باید فکر کنیم که اصلا این مورد مسئله ی من نیست!
منکر این نمیشوم که برای اینکه رشد کنیم و به موفقیت دست پیدا کنیم باید با محیط سازگاری داشته باشیم ولی اصرار من روی این است که بسیاری از مسائل و مواردی که بیان میشود اصلا مسئله ی ما نیست و بی جهت برایش تلاش میکنیم چون صرفا جامعه به آن زمینه تمایل بیشتری دارد.
به نظر من چیزی وجود دارد به اسم “تمایز”
به سٌس هایی که میخرید نگاهی انداخته اید؟ گاهی باز کردن همین درب سس ها کاری است سخت، مخصوصا اگر گرسنه باشی!
اگر کارخانه ای تلاش کند و کمی در بسته بندی دقت کند تا درب سس ها را طوری بسازد که راحت تر باز شوند، بازی را برده است!
من نمیگویم آدم باید خودشیفته باشد! اما این انکار کردن های بیش از حد، این خود کم بینی ها مانند این است که یک چکش برداشته باشید و به جان خویش افتاده باشید.
این تراژدی زندگی بسیاری از مردمان است که به خود احترام نمیگذارند.
گاهی عادت کردیم که میان خود و حقیقت فاصله بیاندازیم، آن هم با روش های گوناگون.
گاهی هم مسئله را کلا “کج” میفهمیم! و فکر میکنیم با تلقین کردن میتوانیم درستش کنیم. در حالی که حل کردن بعضی از مسئله ها نیازمند زمان و صبر و تلاش هستند.
گاهی عادت کردیم که میان خود و حقیقت فاصله بیاندازیم، آن هم با روش های گوناگون.