وقتی یادِ آدم به جای اشتباهی گیر می‌کند | خنده‌های از ته دل

آخرین باری که این‌قدر از ته دل خندیده بودم از یک واقعیت دردناک شروع شد. همان‌جایی که با هزار تقلا داشتم کمک می‌کردم خواهرم از پله‌ها پایین بیاید و عصایش را به اشتباه از وسط نرده‌ها رد کرده بود و این طرف عصا گیر کرده بود زیر کتف‌اش و راه نفس‌کشیدنش گرفته شده بود و جای اینکه بروم کمک وسط پله‌ها غش کرده بودم از خنده. بعد هم رفتیم بیمارستان و دکتر تیر خلاصی را زد و گفت که نه تنها رباط صلیبی را به خاک داده بلکه بقیه‌ی مخلفاتش را داغون کرده و باید آماده شود برای عمل. رسیدیم خانه و من که خیلی وقت بود اشک‌هایش را ندیده بودم زد زیر گریه از اینکه دوسال نمی‌تواند فوتبال بازی کند. اردوهای تیم تازه داشت شروع می‌شد، تازه مربی شده بود، تازه تیمش توانسته بود دو مقام در مسابقات بیاورد. تلخ بود.

آمدم ژلوفن‌بازی دربیاورم و درد را تسکین دهم، عصایش را برداشتم و گفتم هر چه من تکرار کردم تو هم بگو و بعد هم ادای فردری مرکوری در فیلم بوهمین رپسیدی را درآوردم که داد می‌زد اِااااااا اُااااااا. انقدر از حرکت داغونم و صدای بلندم خندیدیم که عصا از دستم در رفت و واقعه‌ای بس زشت رخ داد که خنده‌ها بیشتر شد. یک‌ربعی را بی اینکه چیزی گفته شود از خنده مردیم.

از اتفاقات آن‌روز و کلی اداها گذشت تا همین امروز. کنار رودخانه نشسته بودیم با دوستم. گله می‌کرد که از آدم‌هایی که آمده بودند و لگدی به زندگی‌اش زده بودند و رفتند. من هم کلافه‌طور جای حرف اینکه کنترل مردم را ول کن و بچسب به خودت، از دهنم پرید که ببین هر کسی اطراف ما آمد انقدر محبت کردی تا الکی الکی پایش به زندگی ما باز شد. هنوز حرف تمام نشده دیدم رفته سراغ اسبی که آن اطراف گشت می‌زد و نازش می‌کرد.

نشستیم سر سفره تا نهار را بزنیم، همان اسب چهار نعل آمد وسط بساط ما و داد می‌زدم که وقتی می‌گویم خرج‌کردن محبت‌ برای آدم‌های اشتباهی همین است. ولی وسط خنده‌هایم بود هیچی نفهمید. ساندویچ را دستش گرفته بود و یک قُلپ از نوشابه می‌خورد و داد می‌زد کمک. دوباره یک قُلپ از نوشابه و یک کمک خواستن دیگر. حتی کمک‌خواستنش هم مثل ترسش خنده‌دار بود. انقدر خندیده بودم که تکیه داده بودم به درخت و توان جمع‌کردن خودم را نداشتم. شک کردم که اسب بود یا خر، چون حمله برده بود سمت تی‌تاپ. شیر پاک‌خورده‌ای آمد و اسب را از بساط بیرون برد ولی او هم کلی به ما خندید و رفت. بعدش هم اتفاقات و سوتی‌ها یکی پس از دیگری رخ می‌داد.

خندیدن مثل دومینو شده بود یکی از قطعه‌ها که شروع شد به افتادن، خنده‌ها و اتفاقات بعدی هم پشت‌بندش آمد.

من به این حرف که بعد از هر خنده، گریه‌ای در راه است ابدا اعتقاد ندارم. ولی به خرج‌کردن محبت کلی پایندم. با فونت تاهوما و اندازه‌ی ۷۲ در ذهنم نوشتم که آدمیزاد اگر محبتی کرد حق انتظار داشتن نباید داشته باشد. مثل همان اسب که معنای محبت را کجکی تعبیر کرده بود. سخت است، می‌فهمم. ولی بیشتر صحبت رهاکردن است. مثل نوشتن. بعضی آدم‌ها می‌نویسند تا یادشان نرود، من هر روز کلی خرت‌وپرت روی کاغذ می‌آورم و می‌نویسم برای فراموش‌کردن. برای اینکه مسائل بی‌اهمیت نشود نشخوار ذهنی. مثل خرده سنگ‌ها که انقدر به هم ساییده می‌شود تا چیزی جز خاک‌ریزه باقی نمی‌ماند.

همین از یادبردن‌ها است که باعث می‌شود اگر اتفاقی خوش هم می‌افتد آدم از ته دل بخندد. وگرنه یادِ آدم به جایی اشتباه گیر کند زندگی‌اش نخ‌کش می‌شود و خنده‌ها هم راه‌حلی نمی‌شوند برای حل. می‌شوند مسائل حل‌نشده. اول باید حل شوند و بعد هم فراموش. ربطی هم به سن ندارد، خیلی از مسائل را زمان حل نمی‌کند. خیلی از مسائل حل‌نشده با گذشتن زمان حل‌نشدنی‌تر هم می‌شوند.

از یادبردن که استعاره است. کم پیش می‌آید آدم اتفاقی دردناک را از یاد ببرد. به نظرم معنی بهتر فراموش کردن می‌شود اتفاقی که خالی از احساس شده باشد.

مردم همچین هم مردم نیستند

رابطه‌ی من و پدرم خیلی نزدیک است، کشتی می‌گیریم، سربه‌سر می‌ذاریم و دنبال هم میوفتیم، روی لباس‌های سفید همدیگر شکل می‌کشیم. همه چیز خوب است جز وقتی که حرف مردم پیش می‌آید.

یک همسایه داریم که هر روز دعوا دارند، هر روز منتظرم کلانتری بیاید در خانه و ازم بپرسد که این بغلی‌ها را می‌شناسید؟ بگویم بله چطور؟ بعد بگوید یکی‌شان به قتل رسیده در حال پرس‌وجوییم. من هم بگویم دعوا می‌کردند خیلی دعوا می‌کردند. خیلی خیلی. تا حرصم خالی شود.

ولی تا به بابا می‌گوییم همسایه یا فلان آدم هنوز حرف تمام نشده می‌گوید مردم، مردم است. ربطی به من و شما ندارد.

من تعصب و علاقه‌ی شدیدی به بربری دارم. اصلا انتخاب‌کردن لوکیشن خانه هم سر همین بربری بود که ساختمان کناری‌مان باشد در حدی که از پنجره زنبیل بیاندازیم مجید نان را بفرستد بالا. یک روز موقع گرفتن نان برای اولین بار این بانو و آقا را دیدم. به حدی تعارف کردند و لفظ قلم حرف زدند که اصلا نفهمیدم این‌ها اند.

آن‌یکی همسایه آمد و یواش گفت که باباجان، بچه‌ام خواب است یواش‌تر داد و بیداد کنید، بانو گفت که زن و شوهر دعوا کنند، بعد مکث کرد گفت دیگران باور کنند. ادبش لهم کرد.

خیلی خیلی دوست دارم گاهی اوقات این مشق شب بابا را یادم برود و بروم در خانه‌شان بگویم همچین هم که پدرم می‌گوید مردم، مردم نیستند. دعواهای شما از جاری و خواهرخانم گرفته تا بحث سر اینکه شام چه بخورید، انگار وسط خانه‌ی ما است. جدیدا هم که با ریتم دعوا می‌کنید. بابا بس است. از زندگی سیرمان کردید. شما نبودید، قبل از شما یک خانواده در این ساختمان بود که خیلی مهربان بودند. از قضا پدر خانواده در بستنی میهن کار می‌کرد. همیشه هوای ما را داشتند. از بستنی گرفته تا آش همه را تقسیم می‌کردند. طوری رفتار می‌کردند که حتی اگر کمی غمگین بودی می‌پرید. بعضی از آدم‌ها نگاه‌شان هم آرامش بخش است. این قبلی‌ها از همین ژن‌ها داشتند. از این‌هایی که مثل قند در زندگی آدم حل می‌شوند. حالا هم که خانه‌ی ما به وجودشان شیرین شده بود، آب شدند و دیگر اینجا نیستند. ولی شما تلخید. نه آن ادب و لفظ قلم صحبت‌کردن در نانوایی شیرین‌تان می‌کند نه کیلو کیلو بستنی آوردن. حفظ ظواهر هم دردی را دوا نمی‌کند.

بدبختی اینجاست که جذبه مادرم نه فقط روی من بلکه روی ساختمان هم تاثیر گذاشته. تا صدای پارک ماشین مامان می‌آید ساکت می‌شوند و مجالی برای اثبات نیست.

می‌خواستم به آن یکی همسایه بگویم که بیا و به پدرم اثبات کنیم این‌ها همسایه نیستند زامبی اند اما آن‌ها را هم نمی‌شناختم. به ما گفته بودند که عروس و دامادند. منتهی صبح بیرون رفتنی دختر ۱۲ساله‌اش منتظر سرویس بود و سلام کرد. ماشاالله عروس و داماد پرکاری‌ هستند. اعتماد نکردم. سکوت اختیار کردم.

مانده‌ام. تنها و خسته. این‌ها مردم نیستند. زامبی‌اند.

مهره‌ی حیاتی

قبل از انقراض دایناسورها، دوران دانشجویی در یک شرکت نقشه‌برداری کار می‌کردم. یک همکار داشتیم، اسمش مثلا علی. هم‌ سن‌وسال ما بود تقریبا، شاید یکی دوسال بالاتر. از همان اول که ما وارد دانشکده شده بودیم علی در حال پاس‌کردن دروس ترم‌های قبلی و قبل‌ترش بود. آن‌قدر قبل‌تر که آدم شک می‌کرد که درس‌های دوران دبیرستانش را هم با خودش آورده و آخرش بعد دو سال درجا زدن انصراف داد. انصراف داد یا خیلی مودبانه‌تر دانشکده انصرافش داد و اخراجش کرد را دقیق نمی‌دانم. فقط می‌دانم رفت. گفت کار می‌کنم و دانشگاه آزاد می‌روم بهتر از این دیوانه‌خانه است. این وسط‌ها هم ابراز احساسات به یکی از خوشگل‌ترین دخترهای کلاس کرده بود و اما تهش مثل دانشکده رفتنش ناکام ماند.

علی عادت داشت در شرکت هر کسی هر موضوعی را بیان می‌کرد می‌گفت که بلد است. از کارهای سخت و مزخرف نقشه‌برداری زمینی و کار با دوربین بگیرید تا کارهای پردازشش با سیستم و پهباد و نحوه‌ی درست‌کردن قهوه و پوشک بچه. به همه چیز علامه‌طور نگاه می‌کرد و نظر می‌داد. بی‌آنکه نظرش را بخواهند یا لزومی باشد. این رفتارش روی مخ همه بود.

شرکت یک کارمند دانشجوی دیگری هم داشت که کاربلدترین فرد بین کارمندان آن‌جا بود. مثلا کبری. علی حتی به کارهای کبری هم ایراد می‌گرفت یا اظهار نظرهای بیجا می‌کرد و در غیابش عادت داشت دیرکرد خود را گردن کبری بیاندازد. یکبارهم پردازشش اشتباه بود انداخت گردن کبری و یک مقاله‌ی عریض و طویل برایش ایمیل کرد که یاد بگیر اینگونه عمل کن. کبری که بریده بود از کلکل‌کردن با کارهای علی، کلا حسابش نمی‌کرد. اینکه علی واقعا بلد بود یا نبود بماند اما ته قضیه فکر می‌کنم اگر بلدبودنی هم در کار بوده این اخلاقش که همه اشتباه می‌زنند و من فقط درست می‌گویم، همه چیز را خراب می‌کرد. حتی مهارت‌ها و حرفه‌اش را.

برعکس علی، کبری بود. همیشه یک گوشه‌ی کار را می‌گرفت و جلو می‌رفت. مدام منتظر دستورالعمل و رئیس‌بازی نبود. از انجام یک کار و به پایان رسیدنش خوشحال می‌شد. با اینکه دانشجو بود بجز پروژه‌ها، به دادِ مناقصه‌ها و کارآموزهایی که زیردستش بودند می‌رسید. به معنای واقعی کلمه، کبری یک مهره‌ی حیاتی بود. اوقات خالی‌اش را هم مدیر یک شرکت دیگر ازش خواهش کرده بود که بیاید و کمکی کند. هر چند وقت یکبار هم برای آن شرکت کار می‌کرد و از فضای استارت‌آپی آن‌جا خوشش می‌آمد. مسئول سمینارها و بحث‌هایش می‌شد. آخرهای دوره‌ی کارشناسی‌ هم یک موضوع را پیدا کرد و چسبید به آن. بابت آن ایده مقاله خواند و سرمایه‌ای جمع کرد برای اجرای کارش. ارشد که قبول شد همه چیز را کنار گذاشت و چسبید به همان ایده‌ای که پیدا کرده بود. ایده‌اش در حوزه‌ی پزشکی بود و چون هنوز آن‌چنان شناخته شده نبود مطب‌ها را یکی یکی رفت و گفت که رایگان برایشان کار می‌کند. آخر یک پزشک راضی شد و در آن کلینیک مشغول شد تا ایده‌اش را اجرا کند. کبری نه بچه پولدار بود نه کسی را داشت که پشتش را بگیرد. بابت همین یک کار هم تا خرخره زیر بار قرض رفته بود. بعد از یک مدت هم شد همه کاره‌ی آن کلینیک. بجز کار خودش برای بیمارهایی که می‌آمدند یک سیستم آمارگیر تنظیم کرده بود. کم‌کم جایش در آن کلینیک محکم شد و حتی می‌خواست برود دکتر نمی‌گذاشت.

کبری یاد گرفته بود چگونه یک مهره‌ی حیاتی شود. منتظر نماند. دانشش را بالا برد، ادعایش متناسب با دانشش بود. این مهره‌ی حیاتی بودن را ست‌گادین می‌گوید، گادین می‌گوید باید بتوانید مهره‌ی حیاتی کار شوید تا قابل جایگزین نباشید.

علی مهره‌‌ی قابل جایگزین بود. اما شرکت او را نگه داشته بود نه بخاطر مهارت‌های آبکی که داشت. بلکه بخاطر اینکه علی حقوق آن‌چنانی نمی‌گرفت و یک سال بیشتر بود که شرکت به او بدهکار بود. ولی بالاخره می‌توانست جعبه‌ای جابجا کند.

به گمان من، آدمیزاد اگر جایی هم ادعایی دروغین می‌کند یکجایی باید آن‌را بنویسد. چون اگر دیگران باور کنند، خودش هم باور می‌کند و واقعیت را آن‌طور که هست نمی‌پذیرد و نمی‌بیند. تا آدم هم نپذیرد و ضغفش را نبیند، اندک تلاشی برای تغییر نمی‌کند. علی با پیش‌فرض اینکه بلد بود، نه دنبال مهارتی رفت و نه کاری کرد. در همان شرکت ماند و هنوز هم همچنان آن ادعاها را دارد و با لو رفتن هر کدام، عزت‌نفسش را نابود می‌کند.

آدمیزاد در یک جنبه‌ی زندگیش که خوب جلو برود، آن یکی جنبه‌های زندگی خود به خود بهتر می‌شوند. مثلا آدم در باشگاه بهترین بسکتبالیست باشد، کم‌کم این بهترین بودنش نشت می‌کند به کل زندگی‌اش. از اخلاق و رفتار بگیر تا طرز غذاخوردن. این در تمام زندگی کبری مشهود بود. شاید بعضی وقت‌ها از زمین و زمان شکایت می‌کرد اما ته دلش از اینکه در یک حوزه مهره‌ی حیاتی مثبتی شده بود و ذره ذره این مهارت‌ها را جمع می‌کرد، راضی بود. تاثیر این تلاش‌هایش نشت‌کرده بود به کل زندگی‌اش.

تا بحال در زندگی‌ام کسی را ندیده بودم که مثل کبری شوق زندگی‌کردن داشته باشد و بابت چیزهای کوچک هم که شده سر ذوق بیاید. تصمیم کبری درست بود. انتظار انقلاب نداشت، یک گوشه‌ی زندگی را گرفت و جلو رفت.

کبری دمت گرم، همه سختی می‌کشند اما هنر نتیجه‌گرفتن را هر کسی ندارد. توان جمع‌کردن با حوصله‌ی مهارت‌ها را هر کسی ندارد. تو سه هیچ از همه جلویی.

شهوتِ سکوت، باگِ زندگیم

گاهی اوقات یک نفر سوال می‌پرسد، درجا جوابی برایش نداریم. می‌ماند پَس مغز و خوب که خیس خورد، جواب‌ها عین فشفه توی مغز آدم میترکند. مثل موقع دعوا که جواب‌ها و فحش‌ها یکی یکی یاد آدم می‌آید.

مصاحبه داشتم، یکی از مصاحبه‌کننده‌ها گفت من از کارت سر درنمی‌آورم فقط آمدم مصاحبه کنم ببینم سختیِ کار با تو چقدر است، با یک لیوان چای و اندکی ریش جذاب نشست و سوال و جواب کرد. از خانواده، علایق، دوستان و آینده شغلی و… مدام هم چشم‌هایم را چک می‌کرد که دروغی نگویم. ته حرف‌هایش سوالی پرسید که من فکر می‌کنم بیشتر برای عوض‌کردن فضا بود.

قبل از اینکه سوالِ فضاعوض‌کن را بپرسد، گفت سحر بزرگترین نقطه ضعفت چیست و من هم گفتم بزرگترینش را داری می‌بینی همین سخت‌حرف‌زدنم است. انگار منتظر یک جوابی باشد که برایش مدت طولانی پشت آن میز نشسته بود، بالا پرید و گفت دقیقا! آره دهن آدمو سرویس می‌کنی. این دهن‌سرویس‌کردن را چند نفر هم قبلا زده بودند.

از حرف‌زدن بدم نمی‌آید، من بی‌نهایت سکوت را دوست دارم. خسارتِ این دوست‌داشتن هم این است که میزان تحملم برای گوش‌دادن به حرف‌های دیگران نهایتا یک ربع است. ماهی‌ها را شریف‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین حیوانات می‌دانم، یا خواندن سورس‌ها را به سر کلاس‌نشستن و گوش‌دادن قصه‌های اساتید ترجیح می‌دهم، یا اینکه نتوانستم آنطور که باید با پادکست درست ارتباط برقرار کنم. یا برای همین است که گاهی در شلوغی‌های ناگزیر دوست دارم تک‌تک آدم‌ها را بگیرم و mute کنم. همسایه می‌گفت سحر که علاقه به حیوانات دارد جای گربه، خرگوش و ماهی، مرغ مینا بیاورید و حرف‌زدن یادش دهید، جواب گرفته بود که اول مرغ مینا باید حرف بزند بعدا سحر.

واقعیت همین است، قبلا هم جایی کار می‌کردم که اتاق بازاریاب‌ها کنارم بود، یعنی افتاده بودم وسط افرادی که کارشان رساکردن صدا و حرف‌زدن تا متقاعدکردن طعمه‌شان بود. به هفته نکشید که آمدم بیرون.

برای اولین باری هم که برای سخنرانی بالای سن می‌رفتم، خیلی تمرین کرده بودم، بعدش عادی شد. ولی ماجرا این است که مهارت‌های سخنرانی چندان به درد رفع مرض سخت‌حرف‌زدن نمی‌خورد. دوایش همان کم‌کردن شهوتِ سکوت است. در قدم‌های بعدی است که با مذاکره و این مهارت‌های یواش یا به عبارتی مهارت‌های نرم، این خصلت را می‌توان ادیت کرد.

سوال فضاعوض‌کنش هم این بود که آخرین شیطنتی که کردی کی بود؟ در آن لحظه، مظلوم‌ترین و ساکت‌ترین قیافه‌ی عمرم را گرفتم که یادم می‌افتد خنده‌ام می‌گیرد؛ گفتم هیچی یادم نمی‌آید. بعدش هم آمدم خانه و سجده‌ی شکر به جا آوردم که توی این حرفه، هیچ‌کدام از رفیق‌های صمیمی‌ام نیستند وگرنه آبرویم در حد بین‌المللی می‌رفت.

ولی الان یکی یکی مثل همان فشفشه توی سرم می‌چرخند و فضا را منور کردند!

آخرین شیطنتم این بود که پروژه داشتیم کنار رودخانه. شوخی شوخی ناظر پروژه افتاد در رودخانه و پر واضح است که مثلا من مقصر نبودم ولی هنوز جای سنگ‌های کف رودخانه موقع سقوطم درد می‌کند. یا اینکه چند وقت پیش رستوران نشسته بودیم منتظر غذا. انقدر دیر کردند که مجبور شدم به گارسون بگویم دوستم باردار است و جینگی غذا را آوردند. یا در پیاده‌رو پیرزنی پولدار با خط چشم تتو گفت کمکم کنید تا بروم آن طرف خیابان. با رد شدن از روی هر کدام از این خط‌کشی‌های سفید مدام نقشه‌ی قتل این پیرزن پولدار را می‌کشیدم. یا در عکاسی که ظاهرا مادرم را می‌شناخت فکر کرده بود من و مادرم، خواهریم. وقتی پرسید من هم نه نگفتم و اشاره به دلیری‌ها و مهربونی‌های این خواهر بزرگم که در اصل مادرم بود، کردم. خانمِ عکاس یک دل نه صد دل عاشقش شد. وقتی خواستگار برای همین خواهر بزرگم پیدا شد گند قضیه درآمد. بابام تا یک هفته نچ‌نچ‌کنان از کنارم رد می‌شد و مدام محاسبه می‌کردم کجای تربیت من را اشتباه زده. دوستم هنوز هم می‌گوید که ما، یعنی خودش و معشوقش، وقتی در سینما می‌نشینند صندلی پشتی را چک می‌کنند که نکند من آن‌جا باشم.

شاید این‌ها را می‌شنید مصاحبه را قبول نمی‌شدم، هر چه بود یکبار دیگر بزرگترین باگم را بیرون کشید و گذاشت جلوم و مجبورم کرد بار دیگر نگاهش کنم. برای همین بود که شرط گذاشت یک نفر را در کار پیدا کنم و بگویم که با او از این به بعد حرف خواهم زد. دلم برای طرف می‌سوزد.

به بهانه‌ی روز مهندس

در سال‌هایی که بچه‌تر از الان بودم، یعنی دبیرستان، سه سال تمام برایم چهارشنبه‌ها زجر آور بود، چون دو زنگ پشت سرهم عربی داشتیم و من بی‌هنر ترین آدم در یادگیری قواعد بودم. عربی به خودی خود سنگین بود، افتاده بود دو زنگ اخر تا ساعت دو بعد از ظهر به معلم جواب پس می‌دادیم. معلم عربی عادت داشت درس را در سوال‌پرسیدن یاد دهد، هر بار انقدر دعا می‌کردم که از اسمم بگذرد یک جزء قرآن حفظ می‌شدم. برعکس استاد دیفرانسیل‌مون، آقای داریوش بزرگی اگر چه با آن ابهت و سیبیل به سنگینی ریاضیات اضافه کرده بود ولی دنیایی را تصویر کرده بود که من عاشقش بودم. ریاضی را در حل مساله می‌توان یادگرفت، نه فقط مساله‌های ریاضی، اینکه بتوانی آن‌ها را به دنیای واقعی ربطش دهی. اینکه بفهمی ریاضیات در لحن خشک معلم و کتاب‌ها خلاصه نمی‌شود، اینکه از علاقه نجوم بخوانی، فیزیک بخوانی، گشتی در دنیای نانو بزنی و از هوافضا سردربیاوری. بعد از یک مدت که در این حال‌وهوا پرسه می‌زنی، به اعداد حس پیدا می‌کنی. نخندید، باور کنید من هر عدد را به یک شکل می‌بینم، مثلا از عدد ۱۹ خوشم می‌آید، نه فقط برای اینکه معرف آزادی بیان است بلکه عدد ۲۰ برای بسیاری از آدم‌های دوران مدرسه عددی است که نشان می‌دهد آن درس را به خوبی یادگرفتند. ولی مشکل اینجاست که یادگیری را نمی‌توان در نمره جا داد. از ۱۹ خوشم می‌آید چون می‌فهماند که تو با تمام تلاش‌هایی که می‌کنی، هنوز با یادگیری دُرست فاصله‌ها داری. شاید یک نمره، یا یک واحد باشد، اما دقیقا “فاصله‌ها” است. مثل چپیدن در قانون ۲۰/۸۰ که باید کلی زور بزنی تا در آن ۲۰درصد آدم حسابی مملکت جا شوی. ولی وقتی جا هم شدی، باز سلسله مراتب هست، باز هم یک قانون ۲۰/۸۰ در دلش دارد که باید تلاش کنی. آدمیزاد در سکون، می‌گندد. اینکه تصور کنیم کمال یک “هدف” و نه یک “مسیر” است، فلج می‌کند. عدد ۱۹ برایم معرف مسیر است. می‌گوید همین “فاصله‌ها” است که مسیر را می‌سازند. در طی‌کردنش، رضایت خواهی داشت نه صرفا در رسیدن به مقصد. یا اینکه احساس می‌کنم عدد ۲، شاد است. شاید معلم عربی هم از روشش در تدریس عربی بین حل سوال‌ها سعی داشت به ما بفهماند که مهندسی در ریاضیات خلاصه نمی‌شود. درد یادگیری عربی برایم مانده و هربار که یادش می‌افتم به همان استعاره می‌رسم که زندگی اول امتحان می‌گیرد و بعد درس می‌دهد. درک و فهم ریاضیات هم یک ابزار است برای مهندسی، و مهندسی هم به قول بلاد کفر، مثل تولز می‌ماند برای زندگی. اینکه مهندسی در ریاضیات خلاصه نمی‌شود و حل مساله است که به مهندسی معنا می‌دهد، درست؛ اما همین ریاضیات است که مهندسی را زیستنی‌تر می‌کند.

روز مهندس برای همه‌ی کسانی که در حلقه‌ی ریاضیات، حل‌مساله و زندگی نفس می‌کشند مبارک

خواسته‌ی این روزهای من

گاهی اوقات آدم انتظارات و خواسته‌هایش به کفِ کف می‌رسد اما همان کف هم برای خودش انقدر بزرگ است که انگار نمی‌شود که نمی‌شود. مثل این روزهای من که خواسته‌ام خلاصه می‌شود در یک نیمچه جمله. بیایند و بگویند: خانم سحر شاکر، شما فارغ‌التحصیل شدید و تا آخر عمر پای شما به هیچ دانشگاهی باز نخواهد شد؛ بروید خسته شدیم انقدر دیدیمتان.
واقعا من با همین جمله کلی خوشحال می‌شوم.

بعد هم درس عبرت از زندگیم بنویسند که وی این اواخر که به تدریس لینوکس و یاد دادنش مشغول بود، هر وقت او را استاد خطاب می‌کردند سخت در هم می‌شکست. کاشف به عمل آمد که بله همین وی در طول زندگی توجه چندانی به اساتید نداشته و این واژه‌ را در ردیف ناسزاها گماشته و فکر می‌کرد خدا در حال انتقام گیری از اوست.

بدتر از این هم اتفاق افتاده، چند روز پیش در یک جلسه مدیر مجموعه با گفتن کلمه‌ی خانم دکتر ادامه‌ی حرفش را گفت، نمی‌دانستم در آن لحظه باید خجالت می‌کشیدم که هنوز در مقطع لیسانس هم فارغ نشدم چه برسد به دکترا یا عصبانی می‌شدم.
کلا به برچسب‌زدن و ارج و قرب‌ دادن‌های الکی عادت کردیم. خطرناک‌تر آنجاست که باورش کنیم.
دو ترم پیش در سودای شرکت برای ارشد نرم‌افزار یا MBA بودم اما حین همین دو ترم هم فهمیدم که هوسی بیش نیست و ما را چه به دانشگاه.

من را بین همین کتاب‌ها و لپ‌تابم زندانی کنید.

به بهانه‌ی تشکر

آقای مهدی‌زاده را اولین بار که در یک نشست دیدم، با ذوق و شوق برایش تعریف کردم که آقا ما مشتری پر و پاقرص شما برای آن کتاب‌فروشی طبقه پایین خانه‌فرهنگ در بلوار کشاورزیم و کلی کیف می‌کنیم با پیشنهادهایتان و کتاب‌ها و فیلم‌های انگلیسی که معرفی کردید معرکه بود.

آقای مهدی‌زاده با تواضع کامل، سرش را انداخته بود پایین و فقط تشکر می‌کرد و با قلم و دفترچه‌ای که به دست داشت بازی می‌کرد، منتظر ماند تا من حرف‌هایم با هیجان تمام شود. داشتم تعریف می‌کردم که صدایتان معرکه است و حرف می‌زنید همه ساکت می‌شوند که دیدم خندید و گفت شما لطف دارید ولی فکر کنم اشتباه گرفتید!

با همین یک حرف فَکم ریست شد و گفتم یعنی اون آقا شما نیستید؟

گفتند که نه و من هم اصرار که باور کنید شبیه خودتان است اصلا شاید دوقلواید. ولی با دلایلی که آوردند فهمیدم که بلههه اشتباه گرفتم.

بعد از آن هم هر وقت به آن کتاب‌فروشی می‌روم سعی می‌کنم به حرکات و صدا و چهره‌ی آن مرد دقیق شوم و یک نشانه پیدا کنم که واقعا اشتباه می‌کنم.

هر چند که دیگر نیامد!

با این مقدمه خواستم بگویم آقای مهدی‌زاده چند وقت پیش در رادیو ناب لطف کردند و سری به این خانه مجازی زدند و پست‌هایی را انتخاب کرده و با صدای دلنشینشان خواندند.

این پست هم بهانه‌ای بود برای تشکر!

ممنونم 🙂

 

گوش کنید:

 

لینک پست‌ها:

رنگ گذشته

در ستایش خریت در کمیت

رژیم ارتباطی

بعضی وقت‌ها زمین و زمان را می‌چرخم تا فکری که دارم را به کلمه تبدیل کنم و بیانش کنم. اما خیلی اوقات از همین یک کار ساده عاجزم، متوسل می‌شوم به داستان و اینور و آنور تا منظور را برسانم.

مثلا چند وقتی است که می‌خواستم به دوستانم بگویم بُریدم از ناله‌هایتان، مگر تقصیر من بوده که شما عاشق شدید یا شرایط اقتصادی بد است یا کسی چیزی گفته است. یعنی در زندگی شما یک نقطه، حتی یک نقطه خوشحالی وجود ندارد که زوم کنید روی آن نقطه و رزولیشنش را آنقدر ببرید بالا که ناله‌هایتان ناپدید شود؟

حالا یک متنی پیدا کردم از استیو مارابولی که خیلی شیک این مساله را به دور از پرخاش می‌گوید:

«انسان موجود عجیبی است.

در به اشتراک‌گذاشتن ترس‌ها و نگرانی‌ها و بدبختی‌های خود

دست و دل بازتر است تا

در به اشتراک گذاشتن امیدها و خوشی‌ها و شادمانی‌ها.

لذت هم‌آغوشی را تنهایی تجربه می‌کند؛ اما درد تنهایی را برای دیگران غزل می‌سازد.

سکه‌ها را در خلوت می‌شمارد و وقتی رکود را تجربه کرد، در میانه هر جماعتی مظلومانه می‌پرسد: شما هم مثل ما این روزها گرفتارید؟

انسان موجود عجیبی است؛ در انتقال شیرینی‌هایش به دیگران بیشتر از انتقال تلخی‌ها تردید می‌کند.

شاید سلامت در این روزگار، بیش از آنکه نیازمند رژیم غذایی باشد؛ نیازمند رژیم ارتباطی است. اینکه با چه کسانی حرف می‌زنیم؛حرف چه کسانی را می‌شنویم؛ و به چه کسانی اجازه می‌دهیم در اطراف‌مان بمانند.»

این رژیم ارتباطی را خیلی خوب گفت. اما می‌خواستم بگویم یکسری اتفاق‌ها افتادنی است و یسری انداختنی. یعنی خودم باید باعث اتفاق افتادن آن‌ها شوم. به قول عشق‌جان، ابراهیم گلستان، دعا اثر نمی‌کند تصمیم باید داشت.
مثلا واکنش من در برابر دوستان عاشقم که هر روز پست‌های عاشقانه آن‌ها را لایک می‌کنم و ناله‌هایشان را می‌شنوم، نباید فکر کنم که من باید وارد رابطه‌ای شوم به امید اینکه شکست‌عشقی بخورم و تمام آن پست‌ها و حرف‌ها را تلافی کنم، حالا که حوصله رابطه و ضابطه را ندارم؛ باید یکی یکی آن‌ها را بلاک کنم یعنی اقدام کنم.
کلا در جریان هستید که سن ۲۳ یا ۲۴ سالگی سن داغونی است. از ژست مهندسم و بلدم تازه درآمدی و شدی بی‌کار و علاف جامعه. دانشگاه را وسیله‌ای قرار دادی تا بیکاری و جمع‌کردن مهارت را به تعویق بیاندازی.
آن‌هایی هم که بیکار نیستند در حال غنی‌کردن اورانیوم‌اند و باقی در حال ازدواج.
هر کسی هم که این وسط‌ها ماند یا در حال لایک‌کردن همان عاشقان سوخته‌جان‌اند، یا در حال غر زدن که سقف ایران برایم کوتاه است و باید بروم.
یکسری هم کلا سوال‌شان این است که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ (من بیشتر فکر می‌کنم ازدواج‌کردن دلیل می‌خواهد نه ازدواج نکردن.)

این حد از دغدغه‌های جوووووون ایرانی و سطح کنجکاوی‌اش کلا آدم را له می‌کند.

طرز تهیه‌‌ی پارتی

با خودم فکر می‌کنم این همه مدرس در این مملکت هست، از آموزش آشپزی با مانع گرفته تا چگونه گربه‌ها را دوست داشته باشیم. ولی چرا هیچکس طرز تهیه‌ی پارتی را آموزش نمی‌دهد؟ شاید پارتی داشتن چیزِ غریزه‌ای است و غریزه‌ی آدم‌های پارتی‌دار با بدون پارتی فرق دارد. یا شایدم این آدم‌ها وقتی در زندگی قبلی‌شان مردند، هنگام خاک‌کردن، سنت داشتند که چندتا از آدم‌حسابی‌ها و مسئولین را با آن‌ها خاک کنند که در زندگی بعدی که الان باشد، به کمک‌شان بیایند. از قضای روزگار، بنده در زندگی قبلیم تنها مُردم. کسی را که همراهم چال نکردند هیچ، تازه فکر می‌کنم قبر که مثل یک جایگاه می‌ماند لابد، آن‌را هم نداشتم؛ مثلا برای ارتزاق و گیرآوردن یک لقمه حلال رفته بودم ماهی‌گیری و قایق سوراخ شده و حوصله‌ی پتروس بازی نداشتم و غرق شدم یا اینکه اصلا آدمیزاد نبودم، پرنده‌ای بودم که روزِ اولِ پروازش را در دهن یک تمساحِ در حال خمیازه‌کشیدن فرود آمده. به هرحال چیزی از زندگی قبلیم یادم نیست. ولی اگر شانس من است، اگر در این دنیا هم هنگام مرگم، دو وزیر را با من دفن کنند، در زندگی بعدی‌ام، ضحاک مار به دوش می‌شوم. همین وزیرها هم نقش مارها را بازی می‌کنند. ولی چیزی که دوست دارم این است که مثل دنریس در فیلم گیم‌آف‌ترونز اژدها داشته باشم. و مثل خودِ دنریس نباشم که بخاطر سوء مدیریتی یکی از اژدها ها را به کام مرگ بکشانم. یکی از آن‌ها را مامور می‌کنم تا تمام استادانی که بدونِ هدف با ۹٫۷۵ افتادم یا انداختند را یکی یکی پیدا کند و بسوزاند. یکی دیگر را مامور می‌کنم تا تمام عوامل و دست‌اندر کارانی که پولم را خوردند را بسوزاند. و یکی دیگر را مسئول مطبخ می‌کنم. (آشپزی دوست ندارم) ولی مطمئنا با اینهمه کینه، خدا یک شتر به من عطا می‌کند.

تصمیم گرفتم هر روز وبلاگ بنویسم، همه چیز از داستان امروز شروع شد

چند روز پیش، خواهرم تمام مدال‌ها و حکم‌هایش را داشت جمع می‌کرد ببرد نمی‌دانم برای کدام نمایشگاه

یکی یکی از روی دیوار و لای در کمد بگیر تا زیر فرش و اینور و اونور همه را جمع کرد. من هم نشسته بودم این وسط و مدام فکر می‌کردم که در سن او دغدغه‌های من چه بوده؟ و اصلا دستاوردی داشتم یا نه؟ دست‌آوردی که بتوان اندازه‌اش گرفت.

عقلم به هیچ‌جا قد نداد، اصلا دوست نداشتم به آن سن‌وسالم فکر کنم.

حافظه کوتاه مدت من به اندازه ماهی هم نیست، ولی نمی‌دانم چگونه خاطرات را از بچگی که راه افتادم یادم مانده و هر بار هم یک فلش بک می‌زنم عین فیلم از جلو چشمانم عبور می‌کنند.

چند روز بعد هم که روزِ مربی را به مادرم تبریک گفتند که دیگر به خودم آمدم که ورزش در زندگی من کجا جا داشته؟

کم‌کم این افرادی که سرچهارراه طالقانی و میدان ولیعصر که می‌ایستند برای کودکان بی‌سرپرست حمایت جمع کنند برایم آشنا می‌آمد. آخر من وسط این خانواده که شغل دوم‌شان ورزش بود چرا هیچ وجه تشابهی ندارم؟!

این چرخ‌دنده‌های زنگ‌خورده مغزم را به‌کار بستم و فکر کردم که آخرین باری که ورزش کردم کی بود؟

من و ورزش

حوالی دوم دبیرستان والیبال را دنبال می‌کردم؛ بعد هم یکسری خاطرات مه‌آلود داشتم و نفهمیدم کجا رهایش کردم. تا اینکه رسید به سال گذشته که رفته‌بودم بدن‌سازی.

در بدن‌سازی همه چیز خوب پیش می‌رفت، از همه مهم‌تر این وسط‌ها می‌شد رقص را هم تجربه کرد. همه خوش و خرم بودیم. منتهی همه دمبل‌های چند کیلویی می‌زدند اما من هنوز با یک چوب روکش دار تمرین می‌کردم، یا وسایل را بدون وزنه می‌زدم.

دراز و نشست هم می‌رفتم و از آنجا که دورتادور باشگاه بدن‌سازی آینه است، با هر بار دراز و نشست یک شکلک در می‌آوردم که آخر از خنده خودم نمی‌توانستم ادامه دهم.

یک روز در همین حال دراز و نشست رفتن بودم، دیدم خانمی با هیکل و ابهت مادر فولاد ذره، با هالتر (میله‌های ورزشی  شبیه همینی که وزنه‌برداران در مسابقات بلند می‌کنند) و چند وزنه، نشست روی صندلی رو به رویم و شروع کرد به تمرین. من هم خنده رو قورت دادم و آرام دراز و نشستم را می‌رفتم. هر بار هم که یک دراز و نشست می‌رفتم، می‌آمدم بالا، این خانم رنگش قرمزتر و عضلات کتف و بازوهایش بیشتر می‌زد توی چشمم. کار به جایی رسیده بود که دیگر موقع دراز و نشست خیلی بالا نمی‌آمدم.

تمرینش که داشت تمام می‌شد یک yeaaah ای کشید که تمام آینه‌ها لرزیدند. من هم به جیک ثانیه نرسیده اسباب و اثاثیه‌ام را جمع کردم و رفتم ته سالن. با خودم فکر کردم که اگر من هم ادامه بدهم لابد شبیه او می‌شوم و از فردا هم دیگر در باشگاه پیدایم نشد.

حال و هوای این روزهایم

حالا نگاه می‌کنم به ماکسیمم فعالیتی که در طول یک روز دارم، جنبشم در حد چند قدم راه‌رفتن و تکان دادن مچ دست تا بنداول انگشتانم است و السلام!

یک روزهم تصمیم گرفتم به این بی‌حرکتی پایان بدهم و یک کاری بکنم، بلند شدم و دست‌هایم را در راستای پاهایم گرفتم و تا نوک پا خم شدم و همانجا هم ماندم. کسی هم نبود کمک کند صاف شوم. ماهیچه‌ها و استخوان‌هایم صدای لولاهای دری را می‌داد که یک قرن است روغن‌کاری نشده.

با خودم گفتم حالا که چالش هزارکلمه‌ها به جای خوبی رسیده یک چالش دیگر را هم کنارش شروع کنم و انتخابم ورزش بود.

نشستم بین خانواده و گفتم که وضعم همین است، تا در یخچال که می‌روم قلبم به تپش می‌افتد و هول می‌کند. نفسم بند می‌آید. رسما ۶۰ سالگی را دارم در این سن تجربه می‌کنم. ای وی چه کنم؟

آن‌ها هم خاطر نشان کردند که صبح پاشو بیا ورزش

غیرت به جوش آمده کار خودش را کرد، صبح برای ورزش با مادرم همراه شدم. به پارک که رسیدیم، سوتش را از جیبش در آورد و زد، مردم هم جمع شدند و شروع کرد به ورزش دادن.

من هم بین جمعیت که انگار با یک مرز مشخص داشتند ورزش می‌کردند، مشغول شدم. ولی کلا حواسم به ورزش‌هایی که مادرم می‌داد نبود، حواسم به حرکات مردم بود بیشتر. نود درصد حرکت‌ها هیچ شباهتی با آن حرکاتی که داشتند تقلید می‌کردند نداشت!

شاید زندگی هم همینطور است، تصوری که از خودمان داریم با چیزی که در واقعیت انجام می‌دهیم زمین تا آسمان فرق داشته باشد.

یک‌جاهایی دیگر قهقمه‌هایم امانم نمی‌داد.

موقع حرکاتی که یکم پیچیده‌تر بودند و مثلا باید چند گام برمی‌داشتند به سمت چپ و راست و یک حرکتی را انجام می‌دادند، رسما مرزها و حدفاصل‌های مربعی که هر کسی در آن ورزش می‌کرد جا‌به‌جا می‌شد!

از بیست دقیقه گذشته بود که رفتند برای حرکت پروانه زدن. که دیگر کلا زدم بیرون. مطمئنا اگر می‌ماندم له می‌شدم.

ورزش‌شان تمام شد و در راه برگشت به خانه مادرم ازم پرسید حالت جا آمد؟ من هم گفتم که تا حالا روزم را انقدر شاد شروع نکرده بودم

شاد بود ولی دروغ می‌گفتم، روزهای شادتر من خلاصه می‌شود در صبح‌هایی که پدرم خواب است و می‌روم مثل پشه دست می‎زنم به سبیل و صورتش. طفلک هم هی می‌چرخد و لب و صورتش را می‌خاراند و بالشت را برای رهایی از شر پشه روی سرش می‌گذارد.

به خانه که رسیدیم طبق معمول حرکاتم دوباره خلاصه شد در همان جنبش‌های حداقلی ولی بعداز ظهر تازه بدن‌درهایم شروع شد.

الان که این پست را می‌نویسم تا بند اول انگشتم، ماهیچه‌هایم گرفته، کشکک زانوم انگار جابه‌جا شده و قلبمم هر وقت دلش می‌خواهد می‎زند. در جلو آوردن یک صندلی چرخ‌دار هم عاجزم.

بهتر است از چالش ورزش انصراف دهم. کارِ من نیست.

دوست دارم که تا زمان باقی‌مانده تا عید، یک کاری که مدام انجام دادم و رهایش کردم را از سر بگیرم، درستش هم همین است. اینکه در این زمان یک کار تازه بچینیم و دنبالش کنیم خیلی جوابگو نیست. همان بهتر که پرونده یکسری کارهایی که قبلا انجام دادیم را ببندیم یا بهتر دنبالش کنیم.

می‌خواهم روزانه وبلاگ‌نوشتن را تا عید دنبال کنم. شاید توانستم تا عید ۱۰۰ پست بنویسم.

وبلاگ‌نویسی ورزش محسوب نمی‌شود؟

پی‌نوشت: این گرفتگی هم دخیل بود در تصمیمم 😉

پی‌نوشت ۲: برای بازگشتم به حالت اول دعا کنید!

پی‌نوشت ۳: تا بحال هیچ کاری را انقدر جدی انجام نداده بودم! هزارکلمه‌ها اولین عادت من است که زنجیروار شده و کمتر نقطه و خط تیره دارد. انگار بحث آبرو وسط است! امیدوارم وبلاگ‌نویسی هم همینطور باشد…