مهر ۱۳, ۱۳۹۶

شاهکار :)

رفت و جورابش رو از توی بالکن، روی بند برداشت. حین پوشیدن جورابش قشنگ می‌شد دید که تو فکره. چند باری صداش کردم متوجه نشد. آخرش پاشدم رفتم جلوش و گفتم: «بابا، مامان خیلی وقته پایین تو ماشین منتظرته.» و ادامه دادم: «شدی عین این خانوما که عادت دارن قبل از بیرون رفتن، جلو آینه ساعت‌ها نقاشی بکشن و آخرش […]
شهریور ۲۴, ۱۳۹۶

یک داستان جالب :)

چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل. یه روز یکی از […]
شهریور ۹, ۱۳۹۶

طنز دایی

دایی پدرم بود اما ما هم دایی صدایش می‌کردیم. پیرمردی قدبلند با پوستی روشن و اندامی ترکه‌یی. اسمش مراد بود. دایی مراد. مردی از نسل کلاه‌شاپویی‌ها. آخرین کلاه‌شاپویی فامیل و آخرین کسی که در فامیل سیگار دست‌پیچ می‌کشید و از ساعت جیبی استفاده می‌کرد. جوان دهه‌ی ۲۰ که فیلش در دهه ۸۰ یاد هندوستان کرده بود. دایی مرد خوش سیمایی […]