آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)

سوتی بدون فیلتر

سرماخوردم. قبلا پز می‌دادم که سرما خوردنم دست خودم است. امسال هم اول تابستان سرما خوردم هم اول پاییز.

برای هر دو دفعه هم تصمیم گرفته بودم جلوی در بالکن بخوابم. صبح که از خواب بیدار شدم اصلا صدایم را نمی‌شناختم. همینجوری هم صدای بمی دارم. سرماخوردگی صدایم را بم‌تر کرده بود و اول صبحی ادای دوسه‌تا اساتید و افرادی که یادم بود را با آن صدا درآوردم و عین راس در فیلم فرندز به خودم خندیدم؛ تا بلند شوم مادرم با بهت در چارچوب در ایستاده بود و خیره به من مانده بود. از اون غرهای شیرینش که همه مادرا بلدند زد که توهم‌ات بی‌دلیل نیست. پولت را که نمی‌دهند، برای مصاحبه کلاس می‌گذاری، غرورت دارد خفه‌ات می‌کند، از صبح تا شب پای لپ‌تابی بقیه‌اش را هم با دوستاتی. حرص خوردنش را گاهی اوقات دوست دارم. جذاب‌تر می‌شود. برای همین اکثرا توضیح نمی‌دهم در حال چه کاری‌ام. وگرنه مفصلا می‌گفتم که درگیر جاوا ام و ال‌اف‌اس؛ و دوستانمم برنامه‌نویس‌اند و حتی وقت نمی‌کنیم حال هم را بپرسیم. از آنجایی که دختر به مادر می‌رود فکر می‌کند اراده من هم به خودش رفته و می‌توانم مثل خودش در دنیای تجارت، اعتبار جمع کنم. می‌توانم شاغل باشم، مربی باشم، مادر باشم، دیوانگی‌های دختر بیست‌وچندساله را هم تحمل کنم. در بهترین حالت من همزمان نتوانستم هم دانشجو باشم هم کارمند پاره‌وقت. هیچوقت روی اراده‌ام حساب باز نمی‌کنم. یعنی قبلا حساب می‌کردم دیدم اوضاع وخیم‌تر از این حرف‌هاست. دیگر حساب نکردم.  تا اینجای زندگی هم فقط فکر کردم باید جلو بروم و یک چیزهایی را بیندازم روی دورِ تکرار. درست چیزهایی که خستگی‌ام را از زندگی‌کردن در می‌کنند. مثل دنیای کد، کتاب، بستنی، ول چرخیدن در گوگل. بعد هم یاد بگیرم خستگی‌ ناشی از دورِ تکرار را هضم کنم. به ساعات ملکوتی اذان ظهر که نزدیک می‌شدیم، حالم وخیم‌تر می‌شد. سنگر کرده بودم که با اولین حواس‌پرتی مادرم بروم دنبال قرص بگردم. به مادرم بفهمانم که سرماخوردگی با اینهمه عسل و آبلیمو خوردن حل نمی‌شود. اما حتی قرص سرماخوردگی در خانواده ما شبیه قتل عمد می‌ماند. برای همین بود که اسم ژلوفن را شنیده بودم ولی وقتی از نزدیک دیدم از زیبایی‌اش ذوق کردم و فاتحه‌ای فرستادم برای پدر علم. بالاخره پدر است با این چیزهای کوچک هم راضی روحش شاد می‌شود.

یاد این جمله افتادم که می‌گفت به چیزهای خوب فکر کن. گذرم تازه به تلگرام طلایی خورده بود. داشتم فکر می‌کردم اینکه می‌پرسد چه استیکری را بفرستد چیز جالبی است. یکبار سوتی وحشتناکی داده بودم، در چت نوشتم: “بله دکتر متوجه شدم که نتتون خرابه” چک کردم دیدم در “نتتون” به جای “ت” اول، “ن” گذاشتم و آبرو به یکباره پودر شد. تلگرام طلایی حداقل یک فیلتر می‌گذارد جلوی غلط های آدم. سوال می‌پرسد که حواست جمع باشد. از این فیلترها در زندگی‌ام می‌خواهم. همین.

چیزی به اسم زندگی

سحرِ بیست‌‌وچند ساله‌ی امروز، زندگی را جاده مستقیمی نمی‌بیند که با یک بسم‌الله شروع شود و با یک صلوات تمام شود. جاده‌ای که شروعش را برایش جشن می‌گیرند و پایانش را عزایی گذرا.

جاده‌ای که هر یک سال که از شروعش می‌گذرد، تولد می‌نامند. انگار در فکرش کاشته شده که تولد نقطه‌ای است که بایستد و مسیر رفته را ببیند. شاید هم دو ایستگاهِ تولد، باهم فاصله چندانی نداشته باشند و مسیری را نپیموده باشد.

اصلا زندگی را جاده نمی‌بیند- هر چند که زود می‌گذرد- بلکه زندگی را مسیری پروپیچ خم می‌انگارد که مقصدی برایش تعریف نکرده؛ فقط از این مسیر انتظاراتی دارد و پی برآوردن این انتظارات، در حال پیمودن آن است و تمام تلاشش را می‌کند تا فریب مقصد را نخورد و از مسیر و اتفاقات نیز لذت ببرد، درس بگیرد. هرچند که برخی لذت‌بخش نیستند.

مسیر را طی می‌کنیم و در انتها چیزی که می‌ماند، همان طرز فکر و برداشت ماست از همه‌چیزی که در طی مسیر آموختیم و تاثیر گرفتیم.

سحرک نقطه تولد را جایی می‌نامد که کاری کرده باشد تا پیمودن باقی مسیر مثل پیمودن قبلش نباشد. ارزشی خلق کرده باشد. چیزی به این مسیر اضافه کرده باشد. نقطه‌ی تولد برای او درست جایی است که منظره‌ی جالبی خلق کرده تا اگر کسی مسیرش به این طرف‌ها خورد، این مسیر را جالب ببیند، راحت‌تر بپیماید و تشویق‌ کند تا او هم معنایی خلق کند. این نقطه جشن گرفتنی است وگرنه تولد به خودی خودش ارزشی ندارد و تنها بهانه‌ای می‌داند برای دورهمی و دیدار تازه‌کردن با کسانی که حتی اندکی با آن‌ها این مسیر را پیموده.

تلخ است اما اگر بخواهد تنها از خارها و پای برهنه بترسد که گاهی به مسیرش می‌خورند، شاید نقطه شروع و پایانش چندان فاصله‌‌ی معناداری نسازد.

گاهی نق می‌زند، از نق‌ها می‌نویسد اما گذراست و نباید به ریش و گیس گرفت.

خستگی مسیر است که در می‌رود.

در عین حقیقت، مجازی است

اونروز با هزار زور می‌خواستم به دوستم بفهمانم که باباجان ما سمت راست برج آزادی هستیم و برای رفتن به انقلاب باید راست دماغمان را بگیریم و برویم. برای اثبات هم با اشاره به پنکه سقفی، گفتم به قبله حاجات اعتقاد داری؟ به این قبله حاجات ما راستِ راستِ آزادی‌ایم. اما چون ژن مذهبیتش خیلی بیش از من بود به قبله حاجاتم اعتماد نکرد.

رفتیم بالای پل هوایی و برج آزادی، که انگار تا جایی که جا داشت پاهایش را باز کرده ایستاده بود، نشانش دادیم.

به نیمه‌کاره‌ها استادیم؛ همان برجی که اگر قرار بوده ماهی باشد، تنها دم درآورد و بس.

باز هم یک باور نکردن خاصی در چشمانش بود. انگار که برج آزادی با آن عظمتش خطای دید است.

من هم کم کم باورم شد که برج آزادی خطای دیدی بیش نیست. به قول شازده کوچولو خوشگلید اما خالی هستید برایتان نمی‌شود مرد.

خوشگل است اما خالی است. خالی از مفهوم.

این را نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. نمی‌شود انکار کرد.

دیگر انکار به کار نمی‌آید.

چشم‌ها را باید شست و جور دیگر باید دید کارگشا نیست؛ چه بسا اگر سهراب هم اینجا بود و تنش به تن ما می‌خورد، آب را گل می‌کرد.

باید چشم‌ها را بست و دیگر ندید تا اینکه ببینیم و انکار کنیم داشته‌های نداشته را.

تهران را هر روز تب چیزی می‌گیرد. یک روز تب پراید، یک روز تب هوا اما تب دلار سوزناک‌تر از همه بود ، به نظر شما داغی این تب را چه کسانی به دوش می‌کشند؟

حقیقتِ این روزها، عین تصویرِ در آینه است. در عین حقیقت، مجازی است.

کاش بنویسیم: آزادی هست ولی کم است.

اردوی مترو

من، نشسته کف مترو، #کتاب باز و رسیده به قسمت:

«شوهر، اضافه بر شوهر بودن، پیداست که مرد است. نری با شعور از دوده‌ی آدمیزاد. با ریش و سبیل رها، ولی برازنده، پاک، لطیف. و نگاه بی‌غشِ روشن. به روی هم صورتی گرم و بی‌صورتک. نگاهی بی‌عینک. بله رابطه‌ی این زن و مرد یه رابطه‌ی کتابی و سینمایی نیست. در سینما و کتاب، بعدا، غالبا وضع عوض شده. نره کثافت شده. ماده هه گند زده. و هردوشون به هم خیانت کرده‌ ن. خب همینه، واقعیت واقعی نه کتابه نه سینما…»

اولین بار بود که نشستن کف مترو را تجربه می‌کردم. کتاب رسیده بود به جاهای هیجان انگیز و پاهایم یاری نمی‌داد.

همش چند وقت است که عاشق قلم بهمن فرسی شده‌ام. شب‌ها دیر می‌رسم اما خواندن بیست‌باره کتاب‌هایش خستگی روز را از تنم می‌گیرد. به این نتیجه رسیدم هر کسی یکجور مست می‌شود و من مستِ کلمات.

ایستگاه بعد دخترکی شلوغ چه به ظاهر چه به حرف و جنب‌وجوش، با مادر گرامی سوار این یابو برقی شد.

ایستگاه بعد چند نفر همتای خودش سوار شدند. داستان کشید به ماچ و بغل و دلم تنگ‌شده بود.

چنان گرم گرفته بودند که فکر کردم مدرسه برایشان اردو مترو گذاشته و این آغاز گردشگری آن‌ها است. دلم می‌خواست همراهی‌شان کنم و قیافه آن‌ها را به وقت تعویض خط در دروازه دولت و تئاتر شهر ببینم.

از وقتی تبلیغات در نقش نمکدون نوشته بود به زودی جلال آل‌احمد در مترو و… باید این روزهارا پیشگویی می‌کردیم.

پیش از اینکه عاشق بهمن فرسی شوم، عاشق ابراهیم گلستان بودم و کتاب نامه به سیمین‌اش. ابراهیم گلستان در آن کتاب خوب جلال را به توپ بسته بود. اما به قول ورزشکاران، این چیزی از ارزش‌های جلال کم نکرد. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. همین که در مترو هست باعث خوشحالی است.

هوا ایستاده.

غلیظ است.

همچون غلظت مربا.

ایستگاه بعد شلوغ‌تر تر تر شده و زنی خودش را به فضای اشباع شده خمیری شکل می‌تپاند.

آآآآی کبدم!!

با شنیدن این صدا بی‌اراده خنده‌ام می‌گیرد.

بچه‌های اردو همچنان شادند و به این اوضاع می‌خندند. دیدن خل‌بازی آن‌ها حالم را خوب می‌کرد.

این تیکه‌هفته‌ای که در جایی کار می‌کنم همه به گمان خود فرهیخته‌اند‌.

زبان‌ها متفاوت‌‌‌.

فارسی زبانش هم دو کلمه انگلیسی و گاهی فرانسه می‌چپاند وسط جملاتش.‌ نمی‌دانم بحث کلاس و ادا بازی است یا واقعا مُخش فارسی را یاری نمی‌دهد.

دلم لک می‌زند برای خل‌بازی‌های خودم و نرگس.

روی حدیثه حساب باز می‌کنم. یادم می‌افتد که او هم مشغول فوتبال‌بازی کردن خودش است و این روزها کم میبینمش. لابد برسم خانه هم در دسترس نیست. مگر می‌شود به این سادگی‌ها دنیای هیجان‌انگیز فوتبال را رها کند؟

اگر این هفته آب‌بازی دارآباد و گشت‌وگذارها با دوستان بهتر از جان که خودگرفتن را نیاموخته‌اند، نبود، زیر رفتارهای متظاهر مردم این شهر له می‌شدم.

در راه برگشت، با ذرت مکزیکی وسوسه‌اش می‌کنم.

وسوسه‌ام نگرفت.

معلوم بود سرش حسابی با مناقصه‌ها گرم است.

خیابان شلوغ.

‌‌ می‌گویند مقدمات تظاهرات است.

مردم را خرکی چند حساب کرده‌اند.

بخاطر شلوغی خیابان، راه زیر زمین را ترجیح می‌دهم.

مترو

این بار می‌ایستم و نگاه‌های جغدوارم به دنبال همان جماعت اردو گرد صبحی است.

یعنی اردو شان تمام شده و رفته‌اند؟

دلم می‌خواست خودم ببرمشان گردش.

ببرم ایستگاه شادمان و حماقت مهندسی نوین و پله‌های طویل را نشانشان دهم.

بگویم:  «لیدیز اند جنتلمن در عصری زندگی می‌کنیم که مظاهر هنری این چنینی در شهر خراب‌شده تیرون موج می‌زند. ما هم اول با دیدنش حرص می‌خوردیم اما حالا به عنوان هنر میشناسیمش.»

اشتباه نکنید. دولت به فکر ما بود برای همین دانشجوهای هنرِ خیابان پهلوی را جمع کردند که جلایی به این هنر زشت دهند.

غلط‌گیر دست‌گرفتن آن‌ها هم چیزی از زشتی مترو نکاسته که هیچ، چنان افزوده که آدمی با دیدنش بیشتر گرفتار نفهمی خویش می‌شود‌‌.

خسته به گوشه‌ای تکیه دادم.

گوشیم زنگ می‌خورد.

نرگس است.

«سرم شلوغ بود کجایی بریم ذرت بخوریم؟»

من آهسته زیر لب می‌گویم خدایا دستِ کم، من و دیوانگی‌ام +نرگس را ازم نگیر. این یک قلم را از امتحان‌های الهی خودت خط بزن.

 

چوپون و بیست‌ویکم رمضون ۶۷

این نوشته، خاطرات یکی از نزدیکانه، دوران جوونیش چوپان بوده و فکر کردم نوشتنش حال و هوای اینجا رو یکم عوض می‌کنه:
اصل داستان:

بیست‌ویکم ماه رمضون مثل الان‌ها نبود، خیلی احترام داشت.
یک‌شنبه بود و ۱۸ اردیبهشت سال ۶۷٫ درست سال بعدش می‌رفتم سربازی. ۱۷ سالم بود و نوبت بردن گوسفندا. اونوقت‌ها گوسفندها رو که می‌بردیم چرا، کل دره پر می‌شد. صوبت ۱۰ تا یا بیست‌تا نبود. بالای ۳۰۰تا بودن. فقط هم گوسفند نبود.
حرمت داشت این روز. صبح پاشدم و با زبون روزه با دوستم اسماعیل راه افتادیم. اسماعیل رو که می‌شناسی؟ همونی که خونه‌شون ته کوچه دهاته. چند قدم اونورترش هم قبرستون. فامیلیم. اصلا توی دهات همه با هم فامیلن. فامیل هم نباشن فامیل می‌شن.
راه‌افتادنی یه تیکه از اون کوکه‌ها (نونای محلی، یه چیزی شبیه فطیر) برداشتم. بابام گفت مگه روزه نیستی؟ چرا با خودت می‌بری؟ باطله. تو قصد خوردنشو داری.

به غرور تازۀ جوونیم بر خورد و گفتم نخیر نمی‌خورم من روزه‌ام و زیرش نمی‌زنم.
خره رو برداشتم و گوسفندارو قاطی کردیم و تازه داشت سفیدی آسمون می‌زد بیرون و هوا روشن می‌شد که راه افتادیم.
طولانی بود. یه چیزی حول و هوش ۱۷ ساعت گشنگی و تشنگی بود و این تعصب که بیست‌ویکم ماه رمضونه. کاری به بزرگ‌تر‌ها نداشتیم، کل ماه رمضون شاید یه روزشم نمی‌گرفتیم ولی انگار این روز از اول توی ذهنمون حک شده بود. ارادت به امام علی بود و ماهم جوون.
نزدیکای ظهر نفسمون برید. نه می‌تونستیم راه بریم، نه از شدت ضعف، جایی رو ببینیم. این خره هم رم کرده بود و فقط میدویید. این وقت‌ها تو هم باید دنبالش می‌دوییدی. معلوم نبود کجا بره و نتونی دستت بهش برسه. ولی توانی نبود. پاهامو می‌کشیدم زمین.
با اسماعیل به این توافق رسیدیم که فقط الان می‌خوریم و دوباره بقیۀ روز رو روزه می‌گیریم. از یه میش سیاه شیر دوشیدیم. شیر این میش خیلی غلیظ می‌شد.

برای جوشوندن شیر هم، یکی از سنگ‌های رودخونه‌ای بدون آهک رو پیدا می‌کردیم و می‌انداختیم توی آتیش، داغ‌داغ که می‌شد برش می‌داشتیم و می‌انداختیم توی کاسۀ شیر و شیر پف می‌کرد میومد بالا و می‌جوشید.
شیر رو با کوکه خوردیم. به حدی غلیظ بود که تا شب هیچی نخوردیم و سر قولمون موندیم.
الان که فکر می‌کنم هر چی روزه درست گرفتم مال همون موقع بود. نه دروغ‌گفتن بلد بودیم نه زیر قولمون‌زدن. اینا زرنگ‌بازی حساب نمی‌شد؛ درست چیزی که این روزها زرنگ‌بازیه و نداشته باشی یه برچسب خنگ‌بودن بهت می‌زنن.
هر سال هم به حرمت این روز، آب رودخونه رو قطع می‌کردن. قطع می‌کردن که منظور اینه از رودخونه بالایی نمیومد که بره به مزارع. می‌انداختن آب رو از رودخونه پایینی و نوبت آبیاری بعد از این روز شروع می‌شد.

یه سال آب رو نبستن. سیل اومد و کل رودخونه شد پر ماسه. آب دیگه از توی رودخونه نمیومد، سر ریز می‌کرد.
سر هر آبیاری کارمون شده بود خالی‌کردن این ماسه‌ها. اما کار یه نفر نبود. بعد از اون هم هر بار باید یکی حواسش می‌بود سر آبیاری که آب درست توی راهش بره. منم که تک‌فرزند بودم و بابای پیر؛ سخت بود هر بار یکی میومد کمک. بعضی وقت‌ها هم بود که نوبت آبیاری نصف شب بود. نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه گوش کنم آب از کجا می‌ره. انگار باید یه نفر توی دوتا جا می‌بود. این اسماعیل هم هر سری میومد سر تقسیم آب می‌نشست خوابش می‌برد.
خلاصه روزهایی بود که خواب می‌چسبید.

اونموقع که ماسه‌ها رو خالی می‌کردیم، مخصوصا یه چاله می‌ذاشتیم این پیرمردها بیوفتن توش و بخندیم. آخه می‌دونی پیرمردها خیلی باحال غر می‌زدن و با لهجه ترکی فحش می‌دادن. تفریحمون بود دیگه. یبارم نشسته بودم توی کوچه و به هیچی هم فکر نمی‌کردم. یه پیرمرد روی خر سوار بود و یه چوب دستش. چوب رو افقی گرفته بود توی دستش، از اینو و اونور خره زده بود بیرون. با شدت زد به خره که راه بره و از در رد بشه که چوبه گیر کرد، خر رد شد ولی پیرمرده نه. باهمون شدتی که زده بود به خره، افتاد زمین. اونجا هم زیاد خندیدم.

آره، باورشون هم این بود که یه سال توی بیست‌ویکم ماه رمضون آب رو نبستید، سیل اومد و رودخونه اینجوری شد.

سحر چند وقت پیش یه کتاب کوچیک آوردی از احمد ملکوتی‌خواه برام، می‌دونم خیلی دوسش داری و اینم می‌دونم که آرزوته یه خونه داشته باشی توی دهات، این متن خیلی به منم چسبید، صفحه ۶۳ کتاب ابوی فدوی نوشته بود:

تو دهات خوراکیا بو نفت می‌داد. لکن خوراکیا تو مغازه شهر، بو خوشمزگی می‌داد. فکر توی این قیاسا بود که ناغافل دعوا شد. سر صف. یه زنه سی و شیش تا النگو دسش بود دیلینگ دیلینگ می‌کرد. شروع کرد فحش و فریاد توامان به آقاهه. به مامانم گفتم چرا این طوری می‌کنه خانومه؟ پیچونمون. لکن ما نپیچیدیم. دو دقیقه بعد دوباره دعوا شد. صاحاب مغازه گفت فقط اونایی که دوتا شیر بیگیرن به‌شون شیر می‌فروشم. ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو ده می‌رفتیم با داداشم نفت بیگیریم سرما نخوریم. دعوا نبود که. تازه نفتم کم بود. تازه هوام سرد بود. تازه یه عالمه‌شون سواد هم نداشتن. بعد عصر حوصله‌مون سر رفت. اذن گرفتیم بریم تو پارک فوتبال. لکن آقام گفت نباس تو پارک بری. بی‌ادبن و اینا. بر من گران آمد. لکن گفتیم بابامونه. خیر و صلاح‌مون رو می‌خواد. غمگینانه رفتیم تو بن‌بست. همه جوجه رنگی داشتن. ما هیچی نداشتیم. اون یکی بچه همسایه اومد در خون‌مون گفت بیا خونه ما بازی. ما توپ سه‌پوسّه‌ام نداشتیم، طرف هواپیما کنترلی داشت. مامانش گفت قایمش کن ورنداره. ما نیابتا به جا زنه به بچهه گفتیم بخواب باقالی. دو دستی ورداری بیاری دم خون‌مون مرا من از کسی چیزی بیگیرم. اون‌وخ خودم سر خود بی‌اجازه بردارم؟

ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو در و دهات که نگاه متمدنانه نبود و در غیاب فرهنگ شهری و مدنی و این زرت و پرتا، هیشکی تو پستوخونه‌هاش چیزی نداشت. همه‌چی «رو» بود. قایم‌کاری قشنگ نبود. مرام، مرام اشتراکی بود. نه از اون کومونیستیاش. از این لوتی گریاش.

هعی خدایا شکرت. کانالتو می‌بینم، هر از گاهی بنویس توش : خدایا شکر بابت همه چی؛ نه به عنوان تیکه به خدا، جدی جدی بنویس. بالاخره فامیلیمون هم شاکرِ یجایی باید نشون بده، خودتم حالت خوب می‌شه.

(چش اوستا 😉 )

#داستان

تفکرات یک آدم تب‌دار

یجوری سرما خوردم که توی تاریخ بنویسن. دراز کشیدم وسط اتاق. مامانم آشپرخونه و بابام خوابیده. از اون معدود روزای جمعه‌اس که همه بعداز ظهری خونه‌ان. نه برای مامانم قوتی مونده که شروع کنه به انرژی دادن و بحث‌های اینکه آدم باس مفید باشه، نه برای بابام که علم ببافه. اما من هنوز مشغولم. خیالات. منتظرم بابام بگه جمع کنید بریم ده. بعد نیسان آبی بیاد و اثاث رو بار بزنیم و بریم همون دهی که آرزومه زندگی توش. به قول احمد ملکوتی‌خواه، به اندازۀ کافی بودم قاطی این جماعت متمدن جامعه مدنیِ دانای آکنده از فرهنگ شهرنشینی‌ای که کرامت انسانی ازشون می‌پاشه. می‌خوام برم قاطی گرگ و سگای ذاتی. حیوونایی که از اول حیوون بودن.

ولی بابام تا حالا این حرف رو نزده، فقط می‌گه کی سر و سامون می‌گیرید تا من و مامانت برگردیم. اصلا از اول تولدم طلسم شدم.

آدم و حوا حالشون رو کردن بعد روندنشون از بهشت. آخرشم یسری از آدمیزادا تاوانشو پس دادن نه همه. حالا هم که می‌خوایم بگیم خدایا غلط کردیم و یه کنترل زد بزنیم، بابام نمی‌ذاره.

خدایا این mode بهر تماشابودن رو از روی ما بردار.

معلومه تب دارم؟

#طنز تلخ

 

دکترها به بهشت نمی‌روند

هیچوقت از دکترها خوشم نیامده، مخصوصا دندان‌پزشک‌ها. ترس عجیب و بچه‌گانه‌ای از دکترها دارم. با این حال بعضی وقت‌ها پدرم که می‌داند کلا ریاضی خواندم و با دیدن خون تشنج می‌کنم به کنایه می‌گوید: «کی دکتر میشی من بیام پیشت» با شنیدن این حرف پیش خودم می‌گویم اگر چندتا مریض مثل شماها داشتم برشکست می‌شدم. در آخر هم با جملۀ «بابا من خودم مریضتم» سر و ته قضیه را به هم می‌آورم.

بیماری هدیه طبیعت به دکترها است

در خانواده ما علت خیلی از بیماری‌ها را از چشم دکترها می‌بینند. یا به قول نمی‌دانم چه کسی؛ بیماری هدیه طبیعت به دکترها است. با این حال دوستان با ارزشی دارم که پزشکی می‌خوانند و جدا از حرفه‌شان احترام خاصی برایشان قائلم و در دل جای دارند. پس حرف‌هایم را زیاد به دل نگیرید. بگذارید به حساب #طنز زندگی‌ام که هنوز اصلاحش نکردم.

همۀ این حرف‌ها و علت‌ها باعث شده تا اگر دردی هم داشتم منتظر شوم خوب شود یا به ترفندی ساکتش کنم و در آخر که کار از کار گذشت به دکتر بروم! کار مضحکی است. مثل نمازخوان‌شدن خیلی از ماها وقتی دست‌گلی به آب می‌دهیم یا گرهی در زندگی‌مان می‌افتد یاد نماز و دعا می‌افتیم.

چند سال پیش هم تصادف شدیدی داشتم که باعث شد دندان‌هایم آسیب ببیند اما پشت گوش انداختم و پیش دکتر نرفتم. از طرفی هم به خاطر نامنظمی دندان‌هایم هنوز زیر فشار حرف‌های دوستان و خانواده و فک‌فامیل برای تحمل‌کردن یک مشت سیم نرفته‌ام اما فکر نمی‌کنم چندان دوام بیاورم و دیگر بعد از چندین سال باید به قدرت دکترها و حرف مردم ایمان بیاورم.

ماجرا

داخل دندانم خالی شده بود و به آن نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا دردی حس نمی‌کنم. کلا همین حرف کافی بود تا مغزم، یادش بیافتد که باید دردی را هم حس کند. همیشه همینگونه بوده. حتی به معده‌ام هم زده و اگر در طول روز غذایی نبیند احساس گرسنگی نمی‌کند. فردا شب دردش شروع شد. چه بد دردی بود. اولین بار بود که دندان درد را حس می‌کردم. فکر می‌کردم تمام شدنی است و ساکت می‌شود. بعد از حدود دو ساعت ساکت شد. ولی مرتبا این درد در طول روز لرزه‌ای به حال و روزم می‌انداخت و قدرتش را به رخم می‌کشید. من هم لج کردم و کلا محل نگذاشتم مثلا! لج با خودم. خنده‌دار نیست؟

چندباری هم تنهایی رفتم دندان‌پزشکی، پا روی پله اول نگذاشته ترس تمام وجودم را می‌گرفت و با خودم فکر می‌کردم خیلی هم دردش غیرقابل تحمل نیست.

خلاصه چند روزی گذشت و دردش باعث لاغری عجیب و چشمان گود افتاده شد. برای فراموشی‌اش با گوشیم بازی می‌کردم و کلا شب بیداری‌هایم، رفتار عصبی‌ام و چرت‌های بیگاه که بعد از ساکت‌شدن درد به سراغم می‌آمد توجه اهل خانه را جلب کرده بود.

پدرم هم چندباری از در دوستی وارد شد که بفهمد قضیه چیست و کلا با بی‌حوصلگی عجیبی جوابش را می‌دادم. عمق فاجعه از جایی شروع شد که برای من دیوانۀ بستنیِ سنتی که توانایی‌ام در خوردن دو کیلو بستنی آن‌هم یک ضرب به اثبات رسانده بودم، بستنی خریده بود و نخوردم!

مجموعۀ این رفتارها باعث شد مهر تاییدی به افکارش بخورد و شروع کرد به سوال پرسیدن از دوستان جدید. جدیدا با کی دوست شدی ازشون برام بگو و فلان. بین صحبت‌ها طاقتش طاق شد و مستقیم گفت: «هم‌کلاسی‌هات می‌رن قهوه‌خونه؟»

من هم که نفهمی‌ام اوج گرفته بود و نمی‌فهمیدم در مورد چه چیزی حرف می‌زند، فقط سر تکان می‌دادم . دوباره سوالش را پرسید و جواب دادم: « آره چرا نرن؟ چطور؟» میوه را پوست کند و داد دستم و گفت: «مگه شما وابسته به نیروهای مسلح نیستید؟» جواب دادم: «دانشکده بله، ولی بچه‌ها که مسلح نیستن. اصلا چه ربطی داره؟» گفت:« هیچی گفتم شاید توی مصاحبه میفهمن کی اهل دوده کی نیست …»

تازه آن‌جا دوزاری‌ام افتاد. یه لحظه صدای بوق عجیبی در ذهنم پیچید. چندباری در مورد اعتیادم به لپ‌تاب شدیدا بحث کرده بود و به کنایه گفته بود که با احداث اولین کمپ من را به آنجا می‌فرستد. ولی به این فکر نمی‌کردم که قیافم آنقدر داغون شده باشد که به تصورات پدرم نزدیک شده باشم. من حتی نمی‌دانستم و الان هم نمی‌دانم برای کشیدن‌ قلیون درونش فوت می‌کنند که صدای قل قل آب می‌آید یا می‌کشند درون دهان.

در این لحظه احساس کردم باقی پروژه را داد دست مادرم. حرف‌هایش عجیب بود. ادامه ندادم و رفتم توی خودم که این چه فکری بود آخه؟!!!

یکی دو روزی گذشت و دردش را با گذاشتن استامینیفون و سیر و هزار ترفند ساکت می‌کردم.

دم ظهر بود بیدار شدم، با چشمانی قرمز و موهای پخش وپلا، پتو را دور خودم پیچیدم و روی کاناپه نشستم؛ دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و دندانم رو گرفتم و برای بار هزارم به ترسو بودنم برای مواجه با دندان‌پزشک فکر می‌کردم و حواسم نبود اشک می‌ریختم. با خودم می‌گفتم عجب شد. ساکت‌شدنی هم نیست. حتی دندونه هم تموم نمی‌شه بره خلاص شیم.

در همین فکرها بودم که دیدم مادرم در چارچوب در ایستاده و زل زده بهم. چنان جیغی زدم که تا دو ساعت خودم می‌لرزیدم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم این موقع روز کسی خانه باشد.

هیچ نگفت. فقط نگاهی بهم کرد و رفت آشپزخانه و در کشو را باز کرد و چاقو برداشت. با حالت وحشت‌زده که بیشتر نگاهم شبیه مقتول‌ها قبل از قتل‌شان بود پرسیدم: «چیکار می‌کنی؟» گفت:« ظهره‌ها دارم دنبال چاقو دسته مشکیه می‌گردم سیب‌زمینی بیارم خورد کنم.»

آورد کنارم نشست و من هم ترسیدم بخواهد از حال و روزم بپرسد، بلند شدم که بروم چاقو بدست اشاره کرد بشین. آب دهنم را قورت دادم و نشستم. حرف می‌زد:« مینا رو که می‌شناسی؟ چند روز پیش با پسره دعواش شد و هی نشسته بود گریه می‌کرد. دختره قرطی عصابمو خورد کرد بخاطر این حجم از نفهمی. منم گفتم رفته که رفته بدرک. این جنگولک بازیا چیه که شماها یاد گرفتین؟! »

به من اشاره کرد و من هم گفتم: «خب؟»

گفت:« خب و زهرمار، رفته که رفته بدرک این چه حال و روزیه …»  و شروع کرد، هی گفت هی گفت هی گفت…

منم با دهان باز فقط نگاهش می‌کردم. فکر کردم با پدرم نشسته‌اند به کجاها فکر کردند که نباید می‌کردند و اصل کاری را رها کردند. از طرفی هم دلم می‌سوخت به کسی که مادرم در فکرش داشت که در زندگی‌ام هست. فکر می‌کردم چقدر بیچاره‌اس اون بنده‌خدایی که حتی وجود خارجی هم ندارد. بین اینهمه شلوغی‌های زندگی‌ام اصلا جایی هم خواهد داشت؟ چه آدم بی‌احساسی بودم…

یهو داد زد: «می‌گم کیه؟»

گفتم: «دندونم»

جواب داد:«حالا کارت به جایی رسیده منو مسخره می‌کنی؟»

«بخدا دندونم، دندونم درد می‌کنه. الان چند شبه. مامان من از دندون‌پزشک می‌ترسم.»

این‌هارا با حالت گریه می‌گفتم و سرم را گذاشتم روی پایش. اولش که اصلا باور نمی‌کرد. حتی دست هم به سرم نکشید. گریه‌ام که تمام شد چشمانم را پاک کردم و دندانم را نشانش دادم.

نشان دادن همانا و بدو بی‌راه شنیدن همانا. تمام عرضه‌ام را جلو چشمم آورد.

ماشین را روشن کرد و رفتیم دندان‌پزشکی.

کلینیک

کلینیک خیلی شلوغی بود. مادرم از دخترک شل حجاب با آن همه نقاشی روی صورتش، نوبت گرفت و تاکید کرد که من در حال مردنم.

نشستیم منتظر. مردی لاغر اندام و با چهره‌ای که به کبودی می‌زد از اتاق دکتر بیرون آمد و شروع کرد به نسخه پیچیدن برای مریضی که زیر دستش بود.

هول کردم. دستم روی لپم بود و رفتم پرسیدم :«دکتر همینه؟!»

منشی جواب داد: «بله ایشون آقای دکتر…»

بعد از بله دیگر چیزی نشنیدم و عین فشنگ از مطب زدم بیرون و مادرمم دنبالم. در راه‌پله دید دستش بهم نمی‌رسد بی‌هوا به آقای مسنی که در راه‌پله بود گفت «آقا نذارید بره دیوونه رو.»

خشکم زد و برگشتم نگاهش کردم تازه فهمید که چی گفته یک هی بلندی کشید و دستش را گذاشت روی دهانش. مردک هم دنبالم آمد. خجالت کشیدم و برگشتم. رفتم روی صندلی نشستم و حجم عظیم عصبانیت چهره‌ام را قرمز کرده بود. برای این که از دلم دربیاورد به همان آقای مسن گفت: «دخترم هستن. به کار آقای دکتر شک دارن.» اون آقا هم شروع کرد به تمجید از دکتر و اینکه چندین سال است پیش او می‌آید. در دلم گفتم اگر دکتر، دکتر بود که لازم نبود چندباری بیای.

به او نگاه نمی‌کردم.

صدا زدن ماشینی که روی پل هست برای کیست. برای ما بود. امیدی نداشتیم اینجا نوبت بدهند برای همین روی پل پارک کردیم که زود برگردیم. مادرم بلند شد که برود ماشین را جابجا کند، همان مرد در حین این که به من اشاره می‌کرد آرام به مادرم گفت:«دخترم من حواسم بهش هست» انگار جدی جدی باورش شده بود که خل وضعم.

دوباره دکتر بیرون آمده بود و نسخه را می‌گفت. دخترک بزک کرده من را نشان داد و گفت:«ایشون وضعشون وخیمه» دکتر هم گفت بیا.

یک سرنگ آورد که بزند برای بی‌حسی، دیدم مرد مسن نگاهم می‌کند، غیرتم به جوش آمد و به روی خودم نیاوردم و تمام شجاعتم را جمع کردم و نشستم که بزند. تا سرنگ را که آورد پا شدم. گفتم:« این چیه؟» خیلی شیک گفت:« مثلا بگم الان متوجه می‌شی؟» اعصابم خورد شد و خواستم خیر سرم جواب تیکه‌اش را بدهم گفتم: « اصلا دستاتو شستی؟» خندید و به هر زوری که شد زد و یادآوری کرد که هر وقت احساس کردی بی‌حس شده بهم بگو.

بعد از چند دقیقه خودش آمد و گفت حالا باید داخلش را پر کنم. بی‌حس نشده بود و با اولین سوزن جیغ زدم. دوباره بی‌حسی زد اما جواب نداد. همان درد بود. کلافه شد و نمی‌دانم اسم چه قرصی را گفت و ادامه داد انقدر آن قرص را خوردی بی‌حس نمی‌شود. خلاصه مدتی صبر کرد و دوباره شروع کرد. مدام هم می‌گفت دستم را نکش. نمی‌شد. درد خیلی بدی داشت.

مرد مسن هم بالای سرم بود نمی‌دانم چه اشاره‌ای به دکتر کرد که دکتر یه آهان گفت و شروع کرد به خواندن آهنگ عباس‌قادری تا حواسم را پرت کند.

خلاصه با هر بدبختی که بود تمام شد. داشتم بلند می‌شدم که تازه مادرم رسید و با دیدنم گفت:« جای پارک به زور پیدا کردم. دیدی درد نداشت؟ » دکتر خندید و گفت:«نموندین درد کشیدن‌هاش رو ببینین.»

مادرم از مرد مسن تشکر کرد و مرد در جواب با یک ادایی که انگار با کر و لال‌ها حرف می‌زند بهم گفت: «خووووششششبببببختتتت بششششی»

#خاطرات

شاهکار :)

رفت و جورابش رو از توی بالکن، روی بند برداشت. حین پوشیدن جورابش قشنگ می‌شد دید که تو فکره. چند باری صداش کردم متوجه نشد. آخرش پاشدم رفتم جلوش و گفتم: «بابا، مامان خیلی وقته پایین تو ماشین منتظرته.» و ادامه دادم: «شدی عین این خانوما که عادت دارن قبل از بیرون رفتن، جلو آینه ساعت‌ها نقاشی بکشن و آخرش هم طرف توی ماشین انقدر منتظر می‌مونه تا خودش سبز شه!». داشت با شست پاش ور می‌رفت که جوراب رو خوب بپوشه و تو پاش نچرخه! و یه لبخند با یه سحرک خدافظ تحویلم داد و رفت. رفتم از توی بالکن نگاهش کنم یهو چشمم افتاد جلو درمون که دوتا پراید پارک شده بود. (اونم عین هم!).

اون موقعه‌ها یه پراید داشتیم که انگار راسته کار مامانم بود که داغونش کنه تا رانندگی رو خـــــــــــــــــــــوب یاد بگیره. برای همین توی یه تصادف، الحق یجوری داغونش کرد و یجوری یاد گرفت که تا سال‌ها خاطرات اون تصادف یادم می‌مونه و بعد از اون دیگه من آدم سابق نشدم و دیگه هم هیچوقت توی ماشین خودمون خوابم نبرد!( ولی دیگه این روزا، اون تصادف، یه خاطره یا بیشتر یه سوژه خنده شده و خداروشکر خسارت جانی نداشت جز دست شکستن من و طعم خوب مدرسه نرفتن!)

یکی از اون دوتا پراید، برای ما بود و یکی دیگه هم ظاهرا برای آقای همسایه که داخلش نشسته بود. تصاویر از بالای بالکن خیلی برام واضح نبودن فقط دیدم که بابام تو فکره و یک‌راست بدون ‌اینکه فکر کنه توی کدوم ماشین مامانم نشسته، یک راست پیچید به سمت راست و سوار پراید آقای همسایه شد!

بابام عادت داره وقتی توی ماشین می‌شینه از فکرا و برنامه‌هایی که برای اون روز ریخته با مامانم صحبت کنه و معمولا این کار رو بعد از چند دقیقه زل زدن به داشبور ماشین شروع می‌کرد. برای همین وقتی توی ماشین نشست زل زد به داشبورد؛ بدون اینکه به راننده نگاهی بندازه!

متوجه چند ثانیه مکث ماشین شد و دید ماشین حرکت نمی‌کنه، برگشت تا به مامانم اعتراض کنه، دید یه آقایی با یه دنیا سیبیل! از خنده کبود شده و سرشو گذاشته رو فرمون.

بعدها من اون آقارو دیدم، یک چهره نمکی خاصی داشت و اونهمه سیبیل بجای اینکه بهش ابهت و جذبه بده، بیشتر بانمکش کرده بود.

خلاصه اینکه بابام با کلی خنده و آقا ببخشید و  فلان و بسار، از ماشین پیاده می‌شه و می‌ره سمت ماشین خودمون.

مامانمم که خنده امونش نمی‌داد، از ماشین پیاده شد تا بره دنبالش که ظاهرا دیر عمل کرده بود و بابام با کلی خنده رفت سمت ماشین خودمون.

من و خواهرمم که از بالکن نظاره‌گر این اتفاق بودیم از خنده نفس‌هامون به شماره افتاده بود و نشسته بودیم کف بالکن که مبادا همسایه‌ای ما رو با اون وضعیت ببینه!

شب هم وقتی بابام برگشت و آیفون رو زد تا در رو باز کنیم، پشت آیفون بهش گفتم: «خسته نباشی دلاور! شاهکار صبحت دیدنی بود!» بابامم با خنده پشت آیفون لباشو گاز می‌گرفت به نشونه اینکه نگو زشته! بعدها خودش با کلی خنده برای دیگرون تعریفش کرد. 🙂

یک داستان جالب :)

چهارم ریاضی بودیم.
دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود.
جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل.

یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد.
بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده.

از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟

اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته!
چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست.

آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا.
گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟! گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم.

این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده.

گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر.

با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا مهدی من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم چه دروغی گفتیم آقا؟

گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم چی شده مگه آقا؟

گفت : من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی!
یه نفس راحتی کشیدم و گفتم آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا.
گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد 😀

 

پی‌نوشت: نویسنده و منبعش را نتوانستم پیدا کنم. اگر می‌شناسید اشاره کنید تا ذکر شود.