طرز تهیه‌‌ی پارتی

با خودم فکر می‌کنم این همه مدرس در این مملکت هست، از آموزش آشپزی با مانع گرفته تا چگونه گربه‌ها را دوست داشته باشیم. ولی چرا هیچکس طرز تهیه‌ی پارتی را آموزش نمی‌دهد؟ شاید پارتی داشتن چیزِ غریزه‌ای است و غریزه‌ی آدم‌های پارتی‌دار با بدون پارتی فرق دارد. یا شایدم این آدم‌ها وقتی در زندگی قبلی‌شان مردند، هنگام خاک‌کردن، سنت داشتند که چندتا از آدم‌حسابی‌ها و مسئولین را با آن‌ها خاک کنند که در زندگی بعدی که الان باشد، به کمک‌شان بیایند. از قضای روزگار، بنده در زندگی قبلیم تنها مُردم. کسی را که همراهم چال نکردند هیچ، تازه فکر می‌کنم قبر که مثل یک جایگاه می‌ماند لابد، آن‌را هم نداشتم؛ مثلا برای ارتزاق و گیرآوردن یک لقمه حلال رفته بودم ماهی‌گیری و قایق سوراخ شده و حوصله‌ی پتروس بازی نداشتم و غرق شدم یا اینکه اصلا آدمیزاد نبودم، پرنده‌ای بودم که روزِ اولِ پروازش را در دهن یک تمساحِ در حال خمیازه‌کشیدن فرود آمده. به هرحال چیزی از زندگی قبلیم یادم نیست. ولی اگر شانس من است، اگر در این دنیا هم هنگام مرگم، دو وزیر را با من دفن کنند، در زندگی بعدی‌ام، ضحاک مار به دوش می‌شوم. همین وزیرها هم نقش مارها را بازی می‌کنند. ولی چیزی که دوست دارم این است که مثل دنریس در فیلم گیم‌آف‌ترونز اژدها داشته باشم. و مثل خودِ دنریس نباشم که بخاطر سوء مدیریتی یکی از اژدها ها را به کام مرگ بکشانم. یکی از آن‌ها را مامور می‌کنم تا تمام استادانی که بدونِ هدف با ۹٫۷۵ افتادم یا انداختند را یکی یکی پیدا کند و بسوزاند. یکی دیگر را مامور می‌کنم تا تمام عوامل و دست‌اندر کارانی که پولم را خوردند را بسوزاند. و یکی دیگر را مسئول مطبخ می‌کنم. (آشپزی دوست ندارم) ولی مطمئنا با اینهمه کینه، خدا یک شتر به من عطا می‌کند.

تصمیم گرفتم هر روز وبلاگ بنویسم، همه چیز از داستان امروز شروع شد

چند روز پیش، خواهرم تمام مدال‌ها و حکم‌هایش را داشت جمع می‌کرد ببرد نمی‌دانم برای کدام نمایشگاه

یکی یکی از روی دیوار و لای در کمد بگیر تا زیر فرش و اینور و اونور همه را جمع کرد. من هم نشسته بودم این وسط و مدام فکر می‌کردم که در سن او دغدغه‌های من چه بوده؟ و اصلا دستاوردی داشتم یا نه؟ دست‌آوردی که بتوان اندازه‌اش گرفت.

عقلم به هیچ‌جا قد نداد، اصلا دوست نداشتم به آن سن‌وسالم فکر کنم.

حافظه کوتاه مدت من به اندازه ماهی هم نیست، ولی نمی‌دانم چگونه خاطرات را از بچگی که راه افتادم یادم مانده و هر بار هم یک فلش بک می‌زنم عین فیلم از جلو چشمانم عبور می‌کنند.

چند روز بعد هم که روزِ مربی را به مادرم تبریک گفتند که دیگر به خودم آمدم که ورزش در زندگی من کجا جا داشته؟

کم‌کم این افرادی که سرچهارراه طالقانی و میدان ولیعصر که می‌ایستند برای کودکان بی‌سرپرست حمایت جمع کنند برایم آشنا می‌آمد. آخر من وسط این خانواده که شغل دوم‌شان ورزش بود چرا هیچ وجه تشابهی ندارم؟!

این چرخ‌دنده‌های زنگ‌خورده مغزم را به‌کار بستم و فکر کردم که آخرین باری که ورزش کردم کی بود؟

من و ورزش

حوالی دوم دبیرستان والیبال را دنبال می‌کردم؛ بعد هم یکسری خاطرات مه‌آلود داشتم و نفهمیدم کجا رهایش کردم. تا اینکه رسید به سال گذشته که رفته‌بودم بدن‌سازی.

در بدن‌سازی همه چیز خوب پیش می‌رفت، از همه مهم‌تر این وسط‌ها می‌شد رقص را هم تجربه کرد. همه خوش و خرم بودیم. منتهی همه دمبل‌های چند کیلویی می‌زدند اما من هنوز با یک چوب روکش دار تمرین می‌کردم، یا وسایل را بدون وزنه می‌زدم.

دراز و نشست هم می‌رفتم و از آنجا که دورتادور باشگاه بدن‌سازی آینه است، با هر بار دراز و نشست یک شکلک در می‌آوردم که آخر از خنده خودم نمی‌توانستم ادامه دهم.

یک روز در همین حال دراز و نشست رفتن بودم، دیدم خانمی با هیکل و ابهت مادر فولاد ذره، با هالتر (میله‌های ورزشی  شبیه همینی که وزنه‌برداران در مسابقات بلند می‌کنند) و چند وزنه، نشست روی صندلی رو به رویم و شروع کرد به تمرین. من هم خنده رو قورت دادم و آرام دراز و نشستم را می‌رفتم. هر بار هم که یک دراز و نشست می‌رفتم، می‌آمدم بالا، این خانم رنگش قرمزتر و عضلات کتف و بازوهایش بیشتر می‌زد توی چشمم. کار به جایی رسیده بود که دیگر موقع دراز و نشست خیلی بالا نمی‌آمدم.

تمرینش که داشت تمام می‌شد یک yeaaah ای کشید که تمام آینه‌ها لرزیدند. من هم به جیک ثانیه نرسیده اسباب و اثاثیه‌ام را جمع کردم و رفتم ته سالن. با خودم فکر کردم که اگر من هم ادامه بدهم لابد شبیه او می‌شوم و از فردا هم دیگر در باشگاه پیدایم نشد.

حال و هوای این روزهایم

حالا نگاه می‌کنم به ماکسیمم فعالیتی که در طول یک روز دارم، جنبشم در حد چند قدم راه‌رفتن و تکان دادن مچ دست تا بنداول انگشتانم است و السلام!

یک روزهم تصمیم گرفتم به این بی‌حرکتی پایان بدهم و یک کاری بکنم، بلند شدم و دست‌هایم را در راستای پاهایم گرفتم و تا نوک پا خم شدم و همانجا هم ماندم. کسی هم نبود کمک کند صاف شوم. ماهیچه‌ها و استخوان‌هایم صدای لولاهای دری را می‌داد که یک قرن است روغن‌کاری نشده.

با خودم گفتم حالا که چالش هزارکلمه‌ها به جای خوبی رسیده یک چالش دیگر را هم کنارش شروع کنم و انتخابم ورزش بود.

نشستم بین خانواده و گفتم که وضعم همین است، تا در یخچال که می‌روم قلبم به تپش می‌افتد و هول می‌کند. نفسم بند می‌آید. رسما ۶۰ سالگی را دارم در این سن تجربه می‌کنم. ای وی چه کنم؟

آن‌ها هم خاطر نشان کردند که صبح پاشو بیا ورزش

غیرت به جوش آمده کار خودش را کرد، صبح برای ورزش با مادرم همراه شدم. به پارک که رسیدیم، سوتش را از جیبش در آورد و زد، مردم هم جمع شدند و شروع کرد به ورزش دادن.

من هم بین جمعیت که انگار با یک مرز مشخص داشتند ورزش می‌کردند، مشغول شدم. ولی کلا حواسم به ورزش‌هایی که مادرم می‌داد نبود، حواسم به حرکات مردم بود بیشتر. نود درصد حرکت‌ها هیچ شباهتی با آن حرکاتی که داشتند تقلید می‌کردند نداشت!

شاید زندگی هم همینطور است، تصوری که از خودمان داریم با چیزی که در واقعیت انجام می‌دهیم زمین تا آسمان فرق داشته باشد.

یک‌جاهایی دیگر قهقمه‌هایم امانم نمی‌داد.

موقع حرکاتی که یکم پیچیده‌تر بودند و مثلا باید چند گام برمی‌داشتند به سمت چپ و راست و یک حرکتی را انجام می‌دادند، رسما مرزها و حدفاصل‌های مربعی که هر کسی در آن ورزش می‌کرد جا‌به‌جا می‌شد!

از بیست دقیقه گذشته بود که رفتند برای حرکت پروانه زدن. که دیگر کلا زدم بیرون. مطمئنا اگر می‌ماندم له می‌شدم.

ورزش‌شان تمام شد و در راه برگشت به خانه مادرم ازم پرسید حالت جا آمد؟ من هم گفتم که تا حالا روزم را انقدر شاد شروع نکرده بودم

شاد بود ولی دروغ می‌گفتم، روزهای شادتر من خلاصه می‌شود در صبح‌هایی که پدرم خواب است و می‌روم مثل پشه دست می‎زنم به سبیل و صورتش. طفلک هم هی می‌چرخد و لب و صورتش را می‌خاراند و بالشت را برای رهایی از شر پشه روی سرش می‌گذارد.

به خانه که رسیدیم طبق معمول حرکاتم دوباره خلاصه شد در همان جنبش‌های حداقلی ولی بعداز ظهر تازه بدن‌درهایم شروع شد.

الان که این پست را می‌نویسم تا بند اول انگشتم، ماهیچه‌هایم گرفته، کشکک زانوم انگار جابه‌جا شده و قلبمم هر وقت دلش می‌خواهد می‎زند. در جلو آوردن یک صندلی چرخ‌دار هم عاجزم.

بهتر است از چالش ورزش انصراف دهم. کارِ من نیست.

دوست دارم که تا زمان باقی‌مانده تا عید، یک کاری که مدام انجام دادم و رهایش کردم را از سر بگیرم، درستش هم همین است. اینکه در این زمان یک کار تازه بچینیم و دنبالش کنیم خیلی جوابگو نیست. همان بهتر که پرونده یکسری کارهایی که قبلا انجام دادیم را ببندیم یا بهتر دنبالش کنیم.

می‌خواهم روزانه وبلاگ‌نوشتن را تا عید دنبال کنم. شاید توانستم تا عید ۱۰۰ پست بنویسم.

وبلاگ‌نویسی ورزش محسوب نمی‌شود؟

پی‌نوشت: این گرفتگی هم دخیل بود در تصمیمم 😉

پی‌نوشت ۲: برای بازگشتم به حالت اول دعا کنید!

پی‌نوشت ۳: تا بحال هیچ کاری را انقدر جدی انجام نداده بودم! هزارکلمه‌ها اولین عادت من است که زنجیروار شده و کمتر نقطه و خط تیره دارد. انگار بحث آبرو وسط است! امیدوارم وبلاگ‌نویسی هم همینطور باشد…

یک روزِ دانشکده و شوهر نامردم

پیش‌حرف: این نوشته محتوای خاصی ندارد، صرفا یک روزنوشتِ خاطره‌گونه است.

هفته گذشته بود که یکی از بچه‌ها خبر داد که استاد گفته به شاکر بگید حذفش کردم و دیگه نیاد.

هنوز یک هفته به اتمام مهرماه مانده بود و من در تعجبم بودم که چگونه غیبت‌های من پر شده؟ مگه چندتا گذشته؟ درست است که از اول مهر دانشگاه نرفتم ولی دلیل نمی‌شد که حذف شده باشم، با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که حق با استاد است.

نمی‌دانستم با قیافه طلبکارانه بروم سراغ استاد یا از این نگاه‌های مظلومانه که بچه کوچک در خانه دارم و شوهرم آدم حسابی نیست و نمی‌گذارد بیایم دانشگاه. این حرف‌ها روی استادی که من را نمی‌شناخت خوب اثر می‌کرد. ادبیات و نقشه‌برداری ۲ را به لطف دو بچه خیالی‌ام و شوهر نامردم که خدا ازش نگذرد، پاس کردم. استاد ادبیات خانمی بود که به مقوله ازدواج علاقه زیادی داشت و برحسب دو دوتا، چهارتای خیالم، خودم را نامزد کرده جا زدم و گفتم که نامزد بی‌همه چیزم نمی‌گذارد بیایم سر کلاس و درجا قبول کرد. بعد هم حساب کردم اگر زمان ادبیات نامزد بودم سر درس نقشه‌برداری۲ دیگر باید بچه داشته باشم و آن طفل معصوم را انداختم وسط.

ولی روی این استاد کار نمی‌کرد. این استاد از زیر و بم زندگی من خبر داشت، چون با معاون دانشکده دوست بود و معاون دانشکده ما هم کلا زندگی من را می‌دانست. شاید برای جوانی هر کس یک پیر دانایی بوده که بیاید و از اوقات تلخ زندگی و گره‌هایش کمی کم کند. این پیر دانا برای من، معاون دانشکده‌مان بود. تقریبا هر مشکلی که با دانشگاه، با کار، با سازمان سنجش، با پروژه‌های برنامه‌نویسی، با آدم‌های کله گنده‌ای که باید وصل می‌شدم، با همه و همه داشتم، حل می‌کرد. اوایل دانشگاه بُتی بود برایم!

خلاصه استادی که باید متقاعدش می‌کردم اصلا حرف شوهر و بچه توی کتش نمی‌رفت. از این‌ها بود که می‎گفت دانشجو، دانشجو شده تا بدود. قبلا هم با او درس داشتم و سوتی افتضاحی داده بودم که هر بار به او فکر می‌کرد خود به خود می‌خندید کلا توی خیابان هم من‌را می‌دید فکر می‌کنم یاد همان سوتی غیرقابل پخشم می‌افتاد، کلاس خانم‌ها و آقایان را جدا کرده بودند ولی یکی از این اقایان به اصطلاح آدم (اما شما بخوانید نر) سر کلاس ما می‌آمد آن‌هم بی‌هیچ دلیلی! و سوتی که من داده بودم را کلا از این رو به آن رو کرده بود و کل دانشکده پخش کرده بود. حس بدی بود. ولی کلا سر کلاس‌هایش می‌خندیدم، یکبار هم بنده خدا داشت آموزش فرار از زلزله را می‌داد و می‌گفت که همسرم، جعبه کمک‌های اولیه را گذاشته جای مناسب و شما هم فلان کارها را بکنید، حرفش تمام نشده بود که گفتم استاد بخش اعظمی از پس‌لرزه‌های بعد زلزله، بخاطر بی‌حجابی من موقع فرار از زلزله است.

راست هم می‌گفتم، اولین زلزله تهران که آمد من بی‌هیچ توجهی به خانواده و سر و وضعم دویدم وسطِ وسطِ خیابان. نزدیک بود توی راه پله هم یک مادر که بچه‌اش بغلش بود را له کنم! اصلا اینهمه سرعت را نفهمیدم از کجا آورده بودم. همسایه بغلی ما هم در را باز کرده بود که فرار کند ولی ظاهرا من را دید و همان طور با عجله در را باز کرده بود، با همان عجله هم بست و بیرون نیامد! فکر کنم یه قاب از تصویر من در آن لحظه گوشه ذهنش تا آخر عمر ماند! تا زلزله دوم که یک هفته تقریبا فاصله داشت، پدر و مادرم مانور زلزله اجرا می‌کردند و تاکیدشان این بود که به محض زلزله، بروم حمام. کارمم این بود که درست پاهایم را بگذارم جایی که پدرم مشخص کرده بود. اما در زلزله دوم هم همان آش بود و همان کاسه، تا آمدم فرار کنم وسط خیابان، پدر و مادرم من را انداختند درون حمام و خودشان رفتند بیرون که ببینند چخبر شده! نفهمیدم برای حفظ جان من بود یا آبروی خودشان. این مانور و ترس زلزله ادامه داشت. یک روز هم مادرم خواب بود و من سینی چایی به دست، پایم رفت روی یک پلاستیک و با شدت خوردم زمین، مادر بیچاره فکر کرد زلزله است دوباره در حمام را باز کرد و بی‌توجه به حرف من، من را انداخت حمام!

بگذریم.

پشت در اساتید منتظر بودم استاد بیاید، کتابِ هنر ظریف بی‌خیالی مارک منسون هم دستم بود، در دید اول اگر من را با آن وضع می‌دید می‌گفت که تو استاد بی‌خیالی هستی دیگر این کتاب به چه کارت می‌آید و آنجا بود که خر بیار و باقالی بار کن.

ساکت گوشه‌ای روی پله نشسته بودم.

استاد با یکی از دانشجوهایش از پله داشت می‌آمد بالا و لیوان چایی و دفتر و کیفش هم دستش بود. من هم به رسم ادب ایستادم.

تا آمدم سلام کنم، مَرد بیچاره با آن هیکل و هیبت چندتا پله را با مُخ آمد زمین. هیکلی بود، هیکلی‌ترین استادی که دیده بودم. من هم هول کردم نمی‌دانستم باید چه کنم فقط دستم روی جلو دهنم گرفتم و با چشمان گرد شده نگاهش کردم.

سریع خودش را جمع کرد و حمله برد به اتاق اساتید. من هم دستم را گذاشتم روی پیشانی‌ام که عجب شد، چرا اینگونه صحبت ما شروع شد اصلا چه بگویم که بنده خدا خجالت نکشد؟!

شاگردش که از اتاقش آمد بیرون من رفتم، خاک کفش و شلوارش را داشت می‌گرفت که سرش را بلند کرد گفت:

«پس ما خانم شاکر رو دیدیم که اینجوری داشتم می‌خوردم زمین وگرنه همچین اتفاقی تا حالا نیافتاده بود…»

همین یک حرف کافی بود که خنده‌های قورت داده را نتوانم تحمل کنم، من خندیدم، استاد هم خندید. آنقدر که اصلا نمی‌توانست حرف بزند فکر کنم دقیقا همینجا یاد سوتی‌ام افتاده بود. ولی من هیچوقت این عادت خنده‌هایم به موقع زمین خوردن کسی را نتوانستم درست کنم. اینجاهم دقیقا همانجا بود که دیگر کنترل خنده‌هایم از دستم در رفت. نه من می‌توانستم حرف بزنم نه او.

بعد از چند لحظه اشاره کرد که خجالت نمی‌کشی سر کلاس نمی‌آی؟

من هم که هرچه حرف آماده کرده بودم پریده بود، پرسید: اصلا می‌دانی با من چه درسی داری؟

گفتم استاد بله، طراحی مسیر

گفت خوب است

نمی‌دانم چه شد که یهو از دهنم بداهه و بدون ذره‌ای فکر پرید:

«استاد توی این ساعت ۵ تا ۷ شب که کلاس طراحی مسیر نمی‌ذارن استاد، این موقع‌ها موقع مهمونیه کلا! پارتی تایم! تازه توی این ساعت ما هر چی مسیر طراحی کنیم، این مسیرها باور کنید ما رو به راه راست هدایت نمی‌کنن»

حالا او می‌خندید و من از خجالت نمی‌دانستم چه کنم. فقط گفت تو همان سمینار این ترمت را ارائه بده و من را در جریان ریز جزئیات بگذار نیازی به کلاس آمدنت نیست.

به حدی خوشحال شدم که حتی کلاس آن روز را هم نرفتم! انقدر قدر شناسم من. کلا از دانشگاه دل خوشی ندارم ولی همین اتفاقات کوچک که آدم فکر می‌کند به سودش است که می‌افتند، می‌تواند روز آدم را بسازد.

همین.

آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)

سوتی بدون فیلتر

سرماخوردم. قبلا پز می‌دادم که سرما خوردنم دست خودم است. امسال هم اول تابستان سرما خوردم هم اول پاییز.

برای هر دو دفعه هم تصمیم گرفته بودم جلوی در بالکن بخوابم. صبح که از خواب بیدار شدم اصلا صدایم را نمی‌شناختم. همینجوری هم صدای بمی دارم. سرماخوردگی صدایم را بم‌تر کرده بود و اول صبحی ادای دوسه‌تا اساتید و افرادی که یادم بود را با آن صدا درآوردم و عین راس در فیلم فرندز به خودم خندیدم؛ تا بلند شوم مادرم با بهت در چارچوب در ایستاده بود و خیره به من مانده بود. از اون غرهای شیرینش که همه مادرا بلدند زد که توهم‌ات بی‌دلیل نیست. پولت را که نمی‌دهند، برای مصاحبه کلاس می‌گذاری، غرورت دارد خفه‌ات می‌کند، از صبح تا شب پای لپ‌تابی بقیه‌اش را هم با دوستاتی. حرص خوردنش را گاهی اوقات دوست دارم. جذاب‌تر می‌شود. برای همین اکثرا توضیح نمی‌دهم در حال چه کاری‌ام. وگرنه مفصلا می‌گفتم که درگیر جاوا ام و ال‌اف‌اس؛ و دوستانمم برنامه‌نویس‌اند و حتی وقت نمی‌کنیم حال هم را بپرسیم. از آنجایی که دختر به مادر می‌رود فکر می‌کند اراده من هم به خودش رفته و می‌توانم مثل خودش در دنیای تجارت، اعتبار جمع کنم. می‌توانم شاغل باشم، مربی باشم، مادر باشم، دیوانگی‌های دختر بیست‌وچندساله را هم تحمل کنم. در بهترین حالت من همزمان نتوانستم هم دانشجو باشم هم کارمند پاره‌وقت. هیچوقت روی اراده‌ام حساب باز نمی‌کنم. یعنی قبلا حساب می‌کردم دیدم اوضاع وخیم‌تر از این حرف‌هاست. دیگر حساب نکردم.  تا اینجای زندگی هم فقط فکر کردم باید جلو بروم و یک چیزهایی را بیندازم روی دورِ تکرار. درست چیزهایی که خستگی‌ام را از زندگی‌کردن در می‌کنند. مثل دنیای کد، کتاب، بستنی، ول چرخیدن در گوگل. بعد هم یاد بگیرم خستگی‌ ناشی از دورِ تکرار را هضم کنم. به ساعات ملکوتی اذان ظهر که نزدیک می‌شدیم، حالم وخیم‌تر می‌شد. سنگر کرده بودم که با اولین حواس‌پرتی مادرم بروم دنبال قرص بگردم. به مادرم بفهمانم که سرماخوردگی با اینهمه عسل و آبلیمو خوردن حل نمی‌شود. اما حتی قرص سرماخوردگی در خانواده ما شبیه قتل عمد می‌ماند. برای همین بود که اسم ژلوفن را شنیده بودم ولی وقتی از نزدیک دیدم از زیبایی‌اش ذوق کردم و فاتحه‌ای فرستادم برای پدر علم. بالاخره پدر است با این چیزهای کوچک هم راضی روحش شاد می‌شود.

یاد این جمله افتادم که می‌گفت به چیزهای خوب فکر کن. گذرم تازه به تلگرام طلایی خورده بود. داشتم فکر می‌کردم اینکه می‌پرسد چه استیکری را بفرستد چیز جالبی است. یکبار سوتی وحشتناکی داده بودم، در چت نوشتم: “بله دکتر متوجه شدم که نتتون خرابه” چک کردم دیدم در “نتتون” به جای “ت” اول، “ن” گذاشتم و آبرو به یکباره پودر شد. تلگرام طلایی حداقل یک فیلتر می‌گذارد جلوی غلط های آدم. سوال می‌پرسد که حواست جمع باشد. از این فیلترها در زندگی‌ام می‌خواهم. همین.

چیزی به اسم زندگی

سحرِ بیست‌‌وچند ساله‌ی امروز، زندگی را جاده مستقیمی نمی‌بیند که با یک بسم‌الله شروع شود و با یک صلوات تمام شود. جاده‌ای که شروعش را برایش جشن می‌گیرند و پایانش را عزایی گذرا.

جاده‌ای که هر یک سال که از شروعش می‌گذرد، تولد می‌نامند. انگار در فکرش کاشته شده که تولد نقطه‌ای است که بایستد و مسیر رفته را ببیند. شاید هم دو ایستگاهِ تولد، باهم فاصله چندانی نداشته باشند و مسیری را نپیموده باشد.

اصلا زندگی را جاده نمی‌بیند- هر چند که زود می‌گذرد- بلکه زندگی را مسیری پروپیچ خم می‌انگارد که مقصدی برایش تعریف نکرده؛ فقط از این مسیر انتظاراتی دارد و پی برآوردن این انتظارات، در حال پیمودن آن است و تمام تلاشش را می‌کند تا فریب مقصد را نخورد و از مسیر و اتفاقات نیز لذت ببرد، درس بگیرد. هرچند که برخی لذت‌بخش نیستند.

مسیر را طی می‌کنیم و در انتها چیزی که می‌ماند، همان طرز فکر و برداشت ماست از همه‌چیزی که در طی مسیر آموختیم و تاثیر گرفتیم.

سحرک نقطه تولد را جایی می‌نامد که کاری کرده باشد تا پیمودن باقی مسیر مثل پیمودن قبلش نباشد. ارزشی خلق کرده باشد. چیزی به این مسیر اضافه کرده باشد. نقطه‌ی تولد برای او درست جایی است که منظره‌ی جالبی خلق کرده تا اگر کسی مسیرش به این طرف‌ها خورد، این مسیر را جالب ببیند، راحت‌تر بپیماید و تشویق‌ کند تا او هم معنایی خلق کند. این نقطه جشن گرفتنی است وگرنه تولد به خودی خودش ارزشی ندارد و تنها بهانه‌ای می‌داند برای دورهمی و دیدار تازه‌کردن با کسانی که حتی اندکی با آن‌ها این مسیر را پیموده.

تلخ است اما اگر بخواهد تنها از خارها و پای برهنه بترسد که گاهی به مسیرش می‌خورند، شاید نقطه شروع و پایانش چندان فاصله‌‌ی معناداری نسازد.

گاهی نق می‌زند، از نق‌ها می‌نویسد اما گذراست و نباید به ریش و گیس گرفت.

خستگی مسیر است که در می‌رود.

در عین حقیقت، مجازی است

اونروز با هزار زور می‌خواستم به دوستم بفهمانم که باباجان ما سمت راست برج آزادی هستیم و برای رفتن به انقلاب باید راست دماغمان را بگیریم و برویم. برای اثبات هم با اشاره به پنکه سقفی، گفتم به قبله حاجات اعتقاد داری؟ به این قبله حاجات ما راستِ راستِ آزادی‌ایم. اما چون ژن مذهبیتش خیلی بیش از من بود به قبله حاجاتم اعتماد نکرد.

رفتیم بالای پل هوایی و برج آزادی، که انگار تا جایی که جا داشت پاهایش را باز کرده ایستاده بود، نشانش دادیم.

به نیمه‌کاره‌ها استادیم؛ همان برجی که اگر قرار بوده ماهی باشد، تنها دم درآورد و بس.

باز هم یک باور نکردن خاصی در چشمانش بود. انگار که برج آزادی با آن عظمتش خطای دید است.

من هم کم کم باورم شد که برج آزادی خطای دیدی بیش نیست. به قول شازده کوچولو خوشگلید اما خالی هستید برایتان نمی‌شود مرد.

خوشگل است اما خالی است. خالی از مفهوم.

این را نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. نمی‌شود انکار کرد.

دیگر انکار به کار نمی‌آید.

چشم‌ها را باید شست و جور دیگر باید دید کارگشا نیست؛ چه بسا اگر سهراب هم اینجا بود و تنش به تن ما می‌خورد، آب را گل می‌کرد.

باید چشم‌ها را بست و دیگر ندید تا اینکه ببینیم و انکار کنیم داشته‌های نداشته را.

تهران را هر روز تب چیزی می‌گیرد. یک روز تب پراید، یک روز تب هوا اما تب دلار سوزناک‌تر از همه بود ، به نظر شما داغی این تب را چه کسانی به دوش می‌کشند؟

حقیقتِ این روزها، عین تصویرِ در آینه است. در عین حقیقت، مجازی است.

کاش بنویسیم: آزادی هست ولی کم است.

اردوی مترو

من، نشسته کف مترو، #کتاب باز و رسیده به قسمت:

«شوهر، اضافه بر شوهر بودن، پیداست که مرد است. نری با شعور از دوده‌ی آدمیزاد. با ریش و سبیل رها، ولی برازنده، پاک، لطیف. و نگاه بی‌غشِ روشن. به روی هم صورتی گرم و بی‌صورتک. نگاهی بی‌عینک. بله رابطه‌ی این زن و مرد یه رابطه‌ی کتابی و سینمایی نیست. در سینما و کتاب، بعدا، غالبا وضع عوض شده. نره کثافت شده. ماده هه گند زده. و هردوشون به هم خیانت کرده‌ ن. خب همینه، واقعیت واقعی نه کتابه نه سینما…»

اولین بار بود که نشستن کف مترو را تجربه می‌کردم. کتاب رسیده بود به جاهای هیجان انگیز و پاهایم یاری نمی‌داد.

همش چند وقت است که عاشق قلم بهمن فرسی شده‌ام. شب‌ها دیر می‌رسم اما خواندن بیست‌باره کتاب‌هایش خستگی روز را از تنم می‌گیرد. به این نتیجه رسیدم هر کسی یکجور مست می‌شود و من مستِ کلمات.

ایستگاه بعد دخترکی شلوغ چه به ظاهر چه به حرف و جنب‌وجوش، با مادر گرامی سوار این یابو برقی شد.

ایستگاه بعد چند نفر همتای خودش سوار شدند. داستان کشید به ماچ و بغل و دلم تنگ‌شده بود.

چنان گرم گرفته بودند که فکر کردم مدرسه برایشان اردو مترو گذاشته و این آغاز گردشگری آن‌ها است. دلم می‌خواست همراهی‌شان کنم و قیافه آن‌ها را به وقت تعویض خط در دروازه دولت و تئاتر شهر ببینم.

از وقتی تبلیغات در نقش نمکدون نوشته بود به زودی جلال آل‌احمد در مترو و… باید این روزهارا پیشگویی می‌کردیم.

پیش از اینکه عاشق بهمن فرسی شوم، عاشق ابراهیم گلستان بودم و کتاب نامه به سیمین‌اش. ابراهیم گلستان در آن کتاب خوب جلال را به توپ بسته بود. اما به قول ورزشکاران، این چیزی از ارزش‌های جلال کم نکرد. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. همین که در مترو هست باعث خوشحالی است.

هوا ایستاده.

غلیظ است.

همچون غلظت مربا.

ایستگاه بعد شلوغ‌تر تر تر شده و زنی خودش را به فضای اشباع شده خمیری شکل می‌تپاند.

آآآآی کبدم!!

با شنیدن این صدا بی‌اراده خنده‌ام می‌گیرد.

بچه‌های اردو همچنان شادند و به این اوضاع می‌خندند. دیدن خل‌بازی آن‌ها حالم را خوب می‌کرد.

این تیکه‌هفته‌ای که در جایی کار می‌کنم همه به گمان خود فرهیخته‌اند‌.

زبان‌ها متفاوت‌‌‌.

فارسی زبانش هم دو کلمه انگلیسی و گاهی فرانسه می‌چپاند وسط جملاتش.‌ نمی‌دانم بحث کلاس و ادا بازی است یا واقعا مُخش فارسی را یاری نمی‌دهد.

دلم لک می‌زند برای خل‌بازی‌های خودم و نرگس.

روی حدیثه حساب باز می‌کنم. یادم می‌افتد که او هم مشغول فوتبال‌بازی کردن خودش است و این روزها کم میبینمش. لابد برسم خانه هم در دسترس نیست. مگر می‌شود به این سادگی‌ها دنیای هیجان‌انگیز فوتبال را رها کند؟

اگر این هفته آب‌بازی دارآباد و گشت‌وگذارها با دوستان بهتر از جان که خودگرفتن را نیاموخته‌اند، نبود، زیر رفتارهای متظاهر مردم این شهر له می‌شدم.

در راه برگشت، با ذرت مکزیکی وسوسه‌اش می‌کنم.

وسوسه‌ام نگرفت.

معلوم بود سرش حسابی با مناقصه‌ها گرم است.

خیابان شلوغ.

‌‌ می‌گویند مقدمات تظاهرات است.

مردم را خرکی چند حساب کرده‌اند.

بخاطر شلوغی خیابان، راه زیر زمین را ترجیح می‌دهم.

مترو

این بار می‌ایستم و نگاه‌های جغدوارم به دنبال همان جماعت اردو گرد صبحی است.

یعنی اردو شان تمام شده و رفته‌اند؟

دلم می‌خواست خودم ببرمشان گردش.

ببرم ایستگاه شادمان و حماقت مهندسی نوین و پله‌های طویل را نشانشان دهم.

بگویم:  «لیدیز اند جنتلمن در عصری زندگی می‌کنیم که مظاهر هنری این چنینی در شهر خراب‌شده تیرون موج می‌زند. ما هم اول با دیدنش حرص می‌خوردیم اما حالا به عنوان هنر میشناسیمش.»

اشتباه نکنید. دولت به فکر ما بود برای همین دانشجوهای هنرِ خیابان پهلوی را جمع کردند که جلایی به این هنر زشت دهند.

غلط‌گیر دست‌گرفتن آن‌ها هم چیزی از زشتی مترو نکاسته که هیچ، چنان افزوده که آدمی با دیدنش بیشتر گرفتار نفهمی خویش می‌شود‌‌.

خسته به گوشه‌ای تکیه دادم.

گوشیم زنگ می‌خورد.

نرگس است.

«سرم شلوغ بود کجایی بریم ذرت بخوریم؟»

من آهسته زیر لب می‌گویم خدایا دستِ کم، من و دیوانگی‌ام +نرگس را ازم نگیر. این یک قلم را از امتحان‌های الهی خودت خط بزن.

 

چوپون و بیست‌ویکم رمضون ۶۷

این نوشته، خاطرات یکی از نزدیکانه، دوران جوونیش چوپان بوده و فکر کردم نوشتنش حال و هوای اینجا رو یکم عوض می‌کنه:
اصل داستان:

بیست‌ویکم ماه رمضون مثل الان‌ها نبود، خیلی احترام داشت.
یک‌شنبه بود و ۱۸ اردیبهشت سال ۶۷٫ درست سال بعدش می‌رفتم سربازی. ۱۷ سالم بود و نوبت بردن گوسفندا. اونوقت‌ها گوسفندها رو که می‌بردیم چرا، کل دره پر می‌شد. صوبت ۱۰ تا یا بیست‌تا نبود. بالای ۳۰۰تا بودن. فقط هم گوسفند نبود.
حرمت داشت این روز. صبح پاشدم و با زبون روزه با دوستم اسماعیل راه افتادیم. اسماعیل رو که می‌شناسی؟ همونی که خونه‌شون ته کوچه دهاته. چند قدم اونورترش هم قبرستون. فامیلیم. اصلا توی دهات همه با هم فامیلن. فامیل هم نباشن فامیل می‌شن.
راه‌افتادنی یه تیکه از اون کوکه‌ها (نونای محلی، یه چیزی شبیه فطیر) برداشتم. بابام گفت مگه روزه نیستی؟ چرا با خودت می‌بری؟ باطله. تو قصد خوردنشو داری.

به غرور تازۀ جوونیم بر خورد و گفتم نخیر نمی‌خورم من روزه‌ام و زیرش نمی‌زنم.
خره رو برداشتم و گوسفندارو قاطی کردیم و تازه داشت سفیدی آسمون می‌زد بیرون و هوا روشن می‌شد که راه افتادیم.
طولانی بود. یه چیزی حول و هوش ۱۷ ساعت گشنگی و تشنگی بود و این تعصب که بیست‌ویکم ماه رمضونه. کاری به بزرگ‌تر‌ها نداشتیم، کل ماه رمضون شاید یه روزشم نمی‌گرفتیم ولی انگار این روز از اول توی ذهنمون حک شده بود. ارادت به امام علی بود و ماهم جوون.
نزدیکای ظهر نفسمون برید. نه می‌تونستیم راه بریم، نه از شدت ضعف، جایی رو ببینیم. این خره هم رم کرده بود و فقط میدویید. این وقت‌ها تو هم باید دنبالش می‌دوییدی. معلوم نبود کجا بره و نتونی دستت بهش برسه. ولی توانی نبود. پاهامو می‌کشیدم زمین.
با اسماعیل به این توافق رسیدیم که فقط الان می‌خوریم و دوباره بقیۀ روز رو روزه می‌گیریم. از یه میش سیاه شیر دوشیدیم. شیر این میش خیلی غلیظ می‌شد.

برای جوشوندن شیر هم، یکی از سنگ‌های رودخونه‌ای بدون آهک رو پیدا می‌کردیم و می‌انداختیم توی آتیش، داغ‌داغ که می‌شد برش می‌داشتیم و می‌انداختیم توی کاسۀ شیر و شیر پف می‌کرد میومد بالا و می‌جوشید.
شیر رو با کوکه خوردیم. به حدی غلیظ بود که تا شب هیچی نخوردیم و سر قولمون موندیم.
الان که فکر می‌کنم هر چی روزه درست گرفتم مال همون موقع بود. نه دروغ‌گفتن بلد بودیم نه زیر قولمون‌زدن. اینا زرنگ‌بازی حساب نمی‌شد؛ درست چیزی که این روزها زرنگ‌بازیه و نداشته باشی یه برچسب خنگ‌بودن بهت می‌زنن.
هر سال هم به حرمت این روز، آب رودخونه رو قطع می‌کردن. قطع می‌کردن که منظور اینه از رودخونه بالایی نمیومد که بره به مزارع. می‌انداختن آب رو از رودخونه پایینی و نوبت آبیاری بعد از این روز شروع می‌شد.

یه سال آب رو نبستن. سیل اومد و کل رودخونه شد پر ماسه. آب دیگه از توی رودخونه نمیومد، سر ریز می‌کرد.
سر هر آبیاری کارمون شده بود خالی‌کردن این ماسه‌ها. اما کار یه نفر نبود. بعد از اون هم هر بار باید یکی حواسش می‌بود سر آبیاری که آب درست توی راهش بره. منم که تک‌فرزند بودم و بابای پیر؛ سخت بود هر بار یکی میومد کمک. بعضی وقت‌ها هم بود که نوبت آبیاری نصف شب بود. نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه گوش کنم آب از کجا می‌ره. انگار باید یه نفر توی دوتا جا می‌بود. این اسماعیل هم هر سری میومد سر تقسیم آب می‌نشست خوابش می‌برد.
خلاصه روزهایی بود که خواب می‌چسبید.

اونموقع که ماسه‌ها رو خالی می‌کردیم، مخصوصا یه چاله می‌ذاشتیم این پیرمردها بیوفتن توش و بخندیم. آخه می‌دونی پیرمردها خیلی باحال غر می‌زدن و با لهجه ترکی فحش می‌دادن. تفریحمون بود دیگه. یبارم نشسته بودم توی کوچه و به هیچی هم فکر نمی‌کردم. یه پیرمرد روی خر سوار بود و یه چوب دستش. چوب رو افقی گرفته بود توی دستش، از اینو و اونور خره زده بود بیرون. با شدت زد به خره که راه بره و از در رد بشه که چوبه گیر کرد، خر رد شد ولی پیرمرده نه. باهمون شدتی که زده بود به خره، افتاد زمین. اونجا هم زیاد خندیدم.

آره، باورشون هم این بود که یه سال توی بیست‌ویکم ماه رمضون آب رو نبستید، سیل اومد و رودخونه اینجوری شد.

سحر چند وقت پیش یه کتاب کوچیک آوردی از احمد ملکوتی‌خواه برام، می‌دونم خیلی دوسش داری و اینم می‌دونم که آرزوته یه خونه داشته باشی توی دهات، این متن خیلی به منم چسبید، صفحه ۶۳ کتاب ابوی فدوی نوشته بود:

تو دهات خوراکیا بو نفت می‌داد. لکن خوراکیا تو مغازه شهر، بو خوشمزگی می‌داد. فکر توی این قیاسا بود که ناغافل دعوا شد. سر صف. یه زنه سی و شیش تا النگو دسش بود دیلینگ دیلینگ می‌کرد. شروع کرد فحش و فریاد توامان به آقاهه. به مامانم گفتم چرا این طوری می‌کنه خانومه؟ پیچونمون. لکن ما نپیچیدیم. دو دقیقه بعد دوباره دعوا شد. صاحاب مغازه گفت فقط اونایی که دوتا شیر بیگیرن به‌شون شیر می‌فروشم. ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو ده می‌رفتیم با داداشم نفت بیگیریم سرما نخوریم. دعوا نبود که. تازه نفتم کم بود. تازه هوام سرد بود. تازه یه عالمه‌شون سواد هم نداشتن. بعد عصر حوصله‌مون سر رفت. اذن گرفتیم بریم تو پارک فوتبال. لکن آقام گفت نباس تو پارک بری. بی‌ادبن و اینا. بر من گران آمد. لکن گفتیم بابامونه. خیر و صلاح‌مون رو می‌خواد. غمگینانه رفتیم تو بن‌بست. همه جوجه رنگی داشتن. ما هیچی نداشتیم. اون یکی بچه همسایه اومد در خون‌مون گفت بیا خونه ما بازی. ما توپ سه‌پوسّه‌ام نداشتیم، طرف هواپیما کنترلی داشت. مامانش گفت قایمش کن ورنداره. ما نیابتا به جا زنه به بچهه گفتیم بخواب باقالی. دو دستی ورداری بیاری دم خون‌مون مرا من از کسی چیزی بیگیرم. اون‌وخ خودم سر خود بی‌اجازه بردارم؟

ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو در و دهات که نگاه متمدنانه نبود و در غیاب فرهنگ شهری و مدنی و این زرت و پرتا، هیشکی تو پستوخونه‌هاش چیزی نداشت. همه‌چی «رو» بود. قایم‌کاری قشنگ نبود. مرام، مرام اشتراکی بود. نه از اون کومونیستیاش. از این لوتی گریاش.

هعی خدایا شکرت. کانالتو می‌بینم، هر از گاهی بنویس توش : خدایا شکر بابت همه چی؛ نه به عنوان تیکه به خدا، جدی جدی بنویس. بالاخره فامیلیمون هم شاکرِ یجایی باید نشون بده، خودتم حالت خوب می‌شه.

(چش اوستا 😉 )

#داستان

تفکرات یک آدم تب‌دار

یجوری سرما خوردم که توی تاریخ بنویسن. دراز کشیدم وسط اتاق. مامانم آشپرخونه و بابام خوابیده. از اون معدود روزای جمعه‌اس که همه بعداز ظهری خونه‌ان. نه برای مامانم قوتی مونده که شروع کنه به انرژی دادن و بحث‌های اینکه آدم باس مفید باشه، نه برای بابام که علم ببافه. اما من هنوز مشغولم. خیالات. منتظرم بابام بگه جمع کنید بریم ده. بعد نیسان آبی بیاد و اثاث رو بار بزنیم و بریم همون دهی که آرزومه زندگی توش. به قول احمد ملکوتی‌خواه، به اندازۀ کافی بودم قاطی این جماعت متمدن جامعه مدنیِ دانای آکنده از فرهنگ شهرنشینی‌ای که کرامت انسانی ازشون می‌پاشه. می‌خوام برم قاطی گرگ و سگای ذاتی. حیوونایی که از اول حیوون بودن.

ولی بابام تا حالا این حرف رو نزده، فقط می‌گه کی سر و سامون می‌گیرید تا من و مامانت برگردیم. اصلا از اول تولدم طلسم شدم.

آدم و حوا حالشون رو کردن بعد روندنشون از بهشت. آخرشم یسری از آدمیزادا تاوانشو پس دادن نه همه. حالا هم که می‌خوایم بگیم خدایا غلط کردیم و یه کنترل زد بزنیم، بابام نمی‌ذاره.

خدایا این mode بهر تماشابودن رو از روی ما بردار.

معلومه تب دارم؟

#طنز تلخ