آدم‌های واقعی

باید رفت دنبال آدم‌های واقعی. آدم‌هایی که زندگی‌های زیسته‌ی خودشان را یاد می‌دهند نه اساتید دانشگاه، سخنران‌های انگیزشی یا مربی‌های زندگی. از آن‌ها فقط می‌توان سخنرانی‌کردن را یاد گرفت. حالا مربی‌های تندخوانی کمتر از عموم مردم کتاب می‌خوانند، مربی‌های انگیزشی فقط وقتی روی سن هستند انگیزه دارند و به خلوت خود که می‌رسند غمی غریب دارند و کشنده. هر چه بلا سرمان می‌آید بخاطر زودباوری‌مان است و بی‌عملی؛ اعتماد به اینکه هر چیزی که پیچیدگی بیشتر داشته باشد مهم‌تر است. یادمان می‌رود که عمل‌کردن با ساده‌ترین قدم‌ها شروع می‌شود. یادمان می‌رود که نباید بین تئوری و عملی فاصله انداخت. وگرنه می‌شود مثل کسی که تا به‌حال عاشق نشده و وقتی از عشق می‌نویسد یا حرف می‌زند، همه‌اش انتزاعی است.

انتزاعی یعنی وقتی که من شکل و تصویر دریا را به خوبی بکشم، تو می‌فهمی و حس می‌کنی دریا را؛ ولی وقتی صرفا برایت بنویسم “دریا” می‌شود انتزاع.

باید رفت دنبال آدم‌هایی که برای زندگی‌کردن، نسخه‌های انتزاعی نمی‌پیچند و زیستن را همان طوری که تجربه‌اش کردند به تصویر می‌کنند.

باید یادگرفت شجاعت را زندگی‌کردن، شرافت را سرمشق قرار دادن، عاشقی را زیستن. همین‌ عمل‌کردن‌هاست که از آدم، انسان می‌سازد.

غیر از این می‌شویم بی‌هویت و دیگر هیچ چیزی مزه نخواهد داد.

دلیل کتاب خواندن‌هایم

به شخصه کتاب‌خواندن را دوست دارم نه برای اینکه ژست روشن‌فکرانه بگیرم یا با هر نویسنده‌ای هم عقیده شوم و سرم را به نشانه‌ی تایید یا تکذیب تکان دهم که کار من نیست. قدم نمی‌رسد و نمی‌خواهمم برسد.

یا اینکه کتاب نمی‌خوانم تا اطرافیانم کیف کنند از حرف‌زدن و بحث‌کردن با یکدیگر، یا اینکه خانواده افتخار کنند. کتاب نمی‌خوانم برای پز دادن. کتاب نمی‌خوانم برای اینکه خواندنش یک تفریح لوکس به شمار می‌رود.

کتاب‌خواندم و حفظ رابطه‌ام با کلمات فقط و فقط یک دلیل داشته، آن هم همین که از سطحی‌بودن بیزارم. دوست دارم به جایی برسم که ذهنم بتواند برای سوالاتش جواب‌های قابل اتکاتری پیدا کند. نوشتن را هم برای این دوست دارم، کمکم می‌کند برای ساختن یک تصویر بزرگ‌تر.

روزی که این کنجکاوی آرام بگیرد خیلی از این اتفاقات نخواهد افتاد.

گشمده‌ها

‌برای اولین روز مدرسه قمقمه‌اش را جا گذاشته بود و یکی آویزانش کرد به درخت تا اگر برگشت بردارد یا دست‌کم اگر از اینجا رد شد یادش بیافتد که گمشده‌ای دارد.

کاش گمشده‌های ما راهم کسی سخاوتمندانه به درختی می‌آویخت تا انقدر سرگردان از صبح تا شب دنبال چیزهای اشتباه برای حل‌کردن مشکلات نبودیم.‌
مثل‌
بیدارشدن‌
صداقت‌
زلال‌بودن‌
خلاقیت‌
محبت‌
دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل‌

مثل‌
خودمان‌

که راحت گمش می‌کنیم و خیلی راحت از آن برای چیزهای بی‌ارزش مایه می‌گذاریم‌

بعضی از آدم‌ها و نمادهای بزرگ، مثل همین درختند‌
یادمان می‌اندازند که چیزی را گم کردیم‌
یا حداقل یادمان می‌اندازند که تجربه‌های ناب‌زیستن دیگری هم هست که تا به‌حال نچشیدیم‌

آرام می‌گیریم یا اگر شوری هم بیافتد شور زندگی‌کردن به معنای واقعی است.

مثل‌
نویسنده‌های بزرگ‌
شاعرانی که حرف برای گفتن دارند‌
کتاب‌ها‌
آدم‌هایی که آن‌ها را از قبیله آدم حسابی می‌شناسیم‌

باید رابطه را با کسانی که گشمده‌ها را به یاد می‌آورند حفظ کرد، خیلی از آن‌ها یاد بود نمی‌خواهند و به قول #آقا_معلم یاد هست می‌خواهند

حداقل این آدم‌ها را گم نکنیم

می‌دانم خیلی از گمشده‌ها هم هیچوقت پیدا نمی‌شوند
جایشان زخمی می‌نشیند که خیلی وقت‌ها آدمیزاد دلش نمی‌آید حتی مرهمی رویش بگذارد.‌

ساعت‌های خط کشی‌شده

قبل‌ترها که هنوز موفقیت بیشتر از رشد برایم ارزش داشت، فکر می‌کردم آدم‌های موفق روی ساعت‌هایشان چنان خط کشی و نظم دقیقی دارند که آن نظم باعث موفقیت آن‌ها شده. بعدترها فهمیدم چیزی بیشتر از نظمِ منعطف است که آن‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و آن‌هم تعهد است. تعهد یعنی لابه‌لای زندگی‌ روزمره، حواسمان باشد چه می‌خواستیم و آپدیت کنیم این خواسته‌ها را. انقدر غرق نشویم تا خواسته‌های تزریق‌شده و مد شده بشود خواسته‌های خودمان؛ که اگر شد خودکشی است و تعهد به نفهمی. زندگی فقط نفس کشیدن نیست. زندگی همان تلاش برای خواسته‌های خود خواسته است تا حتی اگر تهش نشد آنچه که می‌خواستیم لااقل حسرتی نباشد و آنقدر آرامش باشد که مثل بیژن الهی بگوییم:

من چاهی را تعلیم کرده‌ام
که به آبی نمی‌رسد
ولی چه تاریکی ِ زیبایی
از آن سو تاریکی ِ زیر خاک
چاهی زده‌ست که به چهره‌ی من می‌رسد
من آبم ، آب
و سیه‌چردگان معذب
پیش از نماز مرا می‌جویند
نگاهی به آسمان ، مجهزم می‌سازد که سکوت کنم
و از میان حنجره‌های گسیخته
سلاحی به رنگ آب بجویم
آن لحظه که آب
به رنگ خود پرخاش می‌کند ، من آنم
آن لحظه‌ام
و رنگ آب ، هرچه بیشتر در آب غرق شود
زنده تر می‌شود ، آبی‌تر

پی‌نوشت: شد ۱۴ شهریور که من نرسیدم یک پست ساده بنویسم تا این وبلاگ جانی دوباره بگیرد. آن‌قدر خودم را پرت کردم لابه‌لای چیزهای مختلف که به یک کار ساده مثل آپدیت‌کردن این‌جا هم نمی‌رسم. از این به بعد اسمم را می‌خواهم عوض کنم و به جای سحرشاکر بگذارم سحر نادم. سعی می‌کنم هر چند کوتاه و کم بنویسم تا چراغ این خانه خاموش نماند. شاید هم سطحی‌تر…

تولدهای سبز و زندگی‌های قراردادی

یکی از نزدیک‌ترین دوستانم تعریف می‌کرد که تا به حال کسی برایش تولد نگرفته است. فقط یک‌بار بچه که بود مادرش تلفنی به حسن زنگ می‌زند که امروز تولد داریم و سر راه آمدنی یک کیک بخر و بیار. حسن هم با یک جعبه کیک یزدی می‌رسد خانه و همان شمعی را که برای روشن‌کردن تاریکی استفاده می‌کنیم را می‌گذارد وسط جعبه و این می‌شود تنها تولدش.

به خود تولد باوری ندارم، نه اینکه ژست روشن‌فکرانه بگیرم، بیشتر فکر می‌کنم تصمیم تولد با کسی دیگر است و به قول معروف ما وسیله‌ایم. این نقاله می‌چرخد و ماهم می‌افتیم در یک خانواده. بدونِ اینکه پای قراردادی را امضا کرده باشیم وارد معامله‌ی زندگی می‌شویم. اما جالب است که برای کنار هم بودن دوتا آدمیزاد کلی قرارداد، امضا، مهریه و من بمیرم تو بمیری لازم است تا به دیگران بفهمانند که یکدیگر را دوست دارند و این دوست‌داشتن ارزش یک عمر زندگی‌کردن کنار هم را دارد. کم نیست از این زندگی‌های قراردادی. گاهی هم قراردادهای زورکی که آن دوست‌داشتنِ وجود خارجی ندارد، همه‌اش خلاصه می‌شود در همان قرارداد که آن‌ها را کنار هم نگه می‌دارد.

حالا هم این دوستِ ما، شب‌تولدش فهمید که تازه بابا شده و تولدی دیگر در راه است. خانمش هم یک جشن تولدی برایش گرفت تا همه‌ی آن جشن‌های گرفته نشده را بشورد ببرد. تولد بهانه‌ای برای دور هم جمع‌شدن است. اگر جمعی جمع نشود، تولد معنا ندارد.

فکر می‌کنم زندگی هر چه که باشد، چه خوب چه بد، بهتر از نیستی است. آدمیزاد فکر می‌کند اگر به عنوان آدم روی زمین پا نمی‌گذاشت، شاید فرشته‎ای، حیوانی یا گیاهی می‎شد. ولی کسی به نیستی فکر نمی‌کند. این احتمال را نمی‌دهد که نیستی هم یکی از گزینه‌ها بود. اینکه هیچ نمی‌شد. ما مزه‌ی زندگی‌کردن را چشیدیم، چه خوب چه بد. برای همین پوچی را نمی‌توان درک کرد، این که در این جهان نباشی حتی در تخیل هم نمی‌توان تجربه کرد.

به گمان من آدم‌ها بچه‌دار که می‌شوند به گونه‌ای این پیام را می‌رسانند که زندگی‌ای که من کردم، با تمام بالا و پایین‌هایش، ارزش دوباره زندگی‌کردن را دارد. این طور بچه‌دار شدن به همه‌ی سختی‌ها می‌ارزد. وجودِ این‌جور تولدهاست که زندگی را سبز می‌کند.

فشار ذهنی

این روزها شلوغم، تازه تنبلی خودم را هم اضافه کنیم.

نرسیدن به علاقه، خودش یک فشار ذهنی عجیبی دارد. از این که وبلاگ را آپدیت نمی‌کنم، ناراحتم. حتی نیمچه ایده‌ها هم نطفه نمی‌بنند تا پستی شوند در خور وبلاگ و چقدر بد!

همیشه آدم فکر می‌کند اگر جلوتر برود، اگر تا اینجا را تحمل کند، اگر و اگر و اگر… ساده‌تر خواهد شد اما راستش را بخواهید هر چی جلوتر می‌روی آسان نمی‌شود مگر اینکه آدم در جای قبلی خودش مانده باشد.

در یک کار که به تسلط نسبی می‌رسی، دغدغه‌ات رشد پیدا می‌کند و سراغ سروکله‌زدن با دغدغه‌ای در level دیگر می‌گردی. مثل همین وبلاگ. نه اینکه به تسلط رسیده باشم و خودشیفتگی را در بوق کنم، نه؛ حرفم این است که اگر چند سال پیش و اوایل وبلاگ‌نویسی‌ام بود، هر چه به ذهنم می‌رسید، تصویر می‌کردم روی کاغذ. به هم می‌چسباندم و پست می‌کردم.

اما حالا دلم نمی‌آید و این نیامدنِ دل، همان ریگی است که در کفش زندگی گیر می‌کند و اینگونه، همیشه یک‌جای زندگی می‌لنگد.

آفتابه‌های طلایی

شب کنکورم، یک خربزه به بزرگی یک هندونه آوردیم و شیرین شیرین خوردیم اما به دقیقه نکشید که عطسه‌های من شروع شد و این حساسیت بی‌غیرت به خربزه را فاکتور گرفته بودیم. تا ۴ صبح در حد مرگ عطسه می‌کردم اما بعدش ساکت شد. بدتر از من، مادر دوستم، صبحانه کله‌پاچه داد و مغزش تا ساعت ۱۲ کار نمی‌کرد و به فکر جمع‌کردن انرژی برای هضم بود نه برای تست‌ها. البته همه‌ی این‌هاهم نبود باز هم همان گند را می‌زدیم و خودمان هم می‌دانستیم. عربی را منفی زدم و به لطف داریوش بزرگی، از کل کنکور همان ۲۴سوال اول دیفرانسیل را می‌فهمیدم و چندتایی گراف و دینامیک.
بعد هم دانشکده شروع شد، اولش خوب بود ولی بعدش سرد شدم و به زور دوستان و استاد داره حذفت می‌کنه، سرکلاس بودم. تازه با بحث تفکر طراحی و این‌جور گروه‌ها آشنا شده بودم. بعد هم افتادم به یادگیری سخنرانی و مذاکره و این‌جور کارها. این وسط هم لپ‌تاب بود و ترجمه‌ی کتاب و هزارجور کار دیگر که هنوز در زندگی‌ام پیداست. بعد هم قانون مزخرف که می‌گفت برای مهاجرت به هر کشوری به عنوان نیروی کار به حداقل لیسانس نیاز است. بعضی کارها مثل طلاگرفتن آفتابه می‌ماند و سختی داستان اینجاست که خیلی از آفتابه‌ها را از دور شکل جام می‌بینی و نزدیک که می‌شوی تازه دوهزاری‌ت می‌افتد. دانشگاه رفتن هم از همان آفتابه‌های شیک است. خودش چندان مهم نیست ولی آدمی که تو با آن می‌شوی خیلی مهم است. دوران دانشجویی بهترین دوران برای تست‌کردن همین است که بدانی روی چی می‌خواهی با تلاشت، طلا بکشی و بشود دغدغه‌ات. بهترین دوران برای پیداکردن سوال‌های خوب است که باقی زندگی را صرف جواب پیداکردنش کرد. خیلی از آدم‌ها، کم یا زیاد، در این راه هم مسیر می‌شوند، آن‌هایی که زلال‌اند می‌مانند و باقی هم یک سایه از آن‌ها می‌ماند کف این مسیر. چندان مهم نیست. آدم اگر می‌خواهد خطاهایش را پیدا کند باید شروع کند یک چیزی بسازد. مدام تحلیل‌کردن و نشخوارکردن فکر، راه به جایی نمی‌برد. این دوران برای همان غلط کردن‌هاست و پیداکردن‌ها. برای این است که بفهمیم تمام کار، جمع‌کردن آفتابه‌های طلایی و آدم‌هایی با این جنس نیست. یک چیز با ارزش‌تر باید پیدا کرد.

قلاب احتمالات

‌‌چندسال پیش وسط اتوبان چپ کردیم، بجز مچ دستم و کمرم کسی آسیبی ندید و بخیر گذشت. لاشه‌ی ماشین هم قدر یک گوسفند می‌ارزید که پدرم قربانی کرد صدقه سر زنده بودنمان. هیچ چیز نشد فقط تا یک هفته چشم راستم یک‌چیز می‌دید و چشم چپم چیز دیگری. چند روز بعد هم گچ دستم سنگینی می‌کرد و بازش کردم انداختم دور. چندتا انگشت در رفته را هم انداختیم سرجایش منتهی نمی‌شد با آن‌‌ها نوشت. با دست چپ‌نوشتن یادگاری از آن روزهاست. بیشتر کوفتگی‌ها هم بخاطر طرز وحشی رانندگی آمبولانس بود. بعد هم برگشتیم خانه و مسخره‌بازی‌هایمان را که شروع کردیم بابا مطمئن شد همانیم که بودیم، اشک‌هایش بند آمد.گذشت تا چندشب پیش. مادرم زنگ زد و گفت تصادف زنجیره‌ای شده و اتوبان بسته است، دیر می‌آییم و هیچ اتفاقی برای ما نیافتاده. ساعت چهار صبح بود که رسیدند و سفره‌ی شام را پهن کردیم ولی از وحشتی که در صورت‌شان بود و وضع ماشین که از پشت آیفون دهن‌کجی می‌کرد معلوم بود تصادف کرده‌اند. تعریف می‌کرد یک فرسخ آن‌طرف‌تر یک نفر چپ کرد و افتاده بود در باند مخالف، اینور هم به‌هم ریخته بود، سرعت را کم کردیم و داشتم می‌کشیدیم به لاین کناری که یک خاور با سرعت نتوانست کنترل کند هر چه سر راهش داشت جمع کرد برد و خدا به ما رحم کرد که داشتیم به لاین کناری می‌رفتیم و‌ فقط زد و رفت و چرخ‌مان نکرد.
سوالم اینجا بود که چرا خدا نباید به ماشین جلویی که زن و بچه در آن بود و همه چیز‌شان رفت، رحم نکند. ناشکری نکنم؟ ولی من ناشکری کردن را در این می‌بینم که سر هر چیز بی‌ارزشی آدمیزاد طلبکارانه سرش را به آسمان بگیرد. این ناشکری‌کردن آن عقلی است که داده. اینکه فکر می‌کنیم همه‌ی اتفاقات فقط برای دیگران است و می‌اندازیم گردن خدا که حتما و باید رحم کند. یکسری چیزها حول احتمالات می‌چرخند. انجام‌دادن یا ندادن کاری، برای بالا و پایین‌کردن این احتمالات است. اینکه کسی سیگار نکشد احتمال اینکه سرطان نگیرد بیشتر می‌شود ولی قطعیتی نیست که کلا سرطان نگیرد. صنعت توسعه‌ی فردی تلقین می‌کند که تو هر چه بخواهی به آن می‌رسی به شرطی که از اراده‌ات مایه بگذاری. اما بیشتر بحث بالا و پایین کردن احتمالات است و کشتی‌گرفتن با عدم قطعیت‌ها. قلاب احتمالاتی مثل تصادف و سرطان و دزدی، فقط به زندگی دیگران گیر نمی‌کند. ‌
به گمانم کسی از مرگ می‌ترسد که تمام توانش را زندگی نکرده باشد و تنها سودش همان خاکی باشد که بعد از مرگش با آن کوزه‌ای درست کنند یا غذای خوبی برای کرم‌ها شده باشد.
خدا مهربان‌تر از این حرف‌هاست که در رحم‌کردن و‌ نکردن بگنجد.

موفقیت‌های کال و فصل‌های زندگی

خانم کوریتا کنت بعد از سی‌سال زندگی در لس‌آنجلس یک روز تصمیم می‌گیرد که باقی زندگی را برود بستون بماند تا در ‌بی سروصدایی به هنری که می‌خواهد مشغول شود. آپارتمانش یک پنجره‌ی بزرگ داشت و آن‌طرف پنجره یک درخت افرا بود و کوریتا کنت مدت‌ها به تماشای این درخت نشست و تغییراتی که این درخت در پی فصل‌ها می‌کرد را زیر نظر داشت.

این درخت برای دو دهه می‌شود بهترین معلم برای خانم کریتا کنت. یک روزنامه‌نگار هم کنجکاو می‌شود و می‌رود برای مصاحبه و می‌پرسد تا الان چه کارها کردید و‌جواب می‌گیرد که به تماشای این درخت نشستم، آن‌وقت که من آمدم این درخت پر از برگ بود و دیدم که چگونه در پاییز تک‌تک برگ‌هایش را از دست داد و در زمستان پوشیده از برف شد و دوباره بهار شکوفه داد. بعد هم فلسفه می‌چیند که گاهی سخت‌ترین زمستان‌ها بهترین نتیجه را ثمر می‌داد و ربطش می‌دهد به زندگی. اینکه مثل درخت زندگی هم فصل دارد و یک قسمت کار این است که آدم بفهمد در کدام فصل است و مطابق آن زندگی کند نه اینکه فقط زنده بماند.

من اعصاب کوریتا کنت را ندارم که بتوانم حالات یک درخت را، آن‌هم برای دو دهه ثبت و ضبط کنم. ولی برایم جذاب است که بدانم در نیت آدم‌ها چه چیزی خوابیده که سال‌ها با شوق و ذوق زندگی می‌کنند. کوریتا کنت راست می‌گوید در هر فصل باید زندگی کرد نه این که به انتظار تمام‌شدن‌اش چشم دوخت.

راستش را بخواهید چندان علاقه‌ای ندارم که بدانم چگونه یک‌نفر در دهه‌ی سوم زندگی‌اش پولدار و مشهور شده؛ بیشتر برایم جذاب است که بدانم آدم‌ها چگونه در پس ابهام به زندگی و شورشان ادامه می‌دهند. چگونه کار خودشان را می‌کنند و سرپا می‌مانند. می‌دانی تمرین هر روزه، چیزی بیشتر از یک عادت است، اینکه مثلا آقای پابلو کاسالس چگونه تا نود و شش سالگی هر روز صبح به صبح ویلون سل خودش را برمی‌داشت و تمرین می‌کرد. یا زندگی آدم‌هایی مثل ست‌گادین با چه سوال‌هایی گره خورده که از خواندن و نوشتن آن‌هم برای این‌همه مدت طولانی و هر روزه خسته نمی‌شوند.

مشکل اینجاست که فرهنگی ساختیم که دنیا را یک چهاردیواری نشان دهد و روی هر دیوار عکس افرادی مثل مارک‌زاکربرگ خالق فیسبوک باشد و تلقین کنیم که اگر دستاوردهای شما انقدر بزرگ نیست، باختید و اصلا مهم نیست که چه دستاوردهایی دارید. این فرهنگی که روی آن داریم کار می‌کنیم، بیشتر موفقیت‌های زودرس را جشن می‌گیرد و کاری به رشد ندارد.

موفقیت‌های کال، شاید آدم را پولدار و مشهور کند اما برای نگه‌داشتنش باید ریشه داشت. آدم‌ها در بین فصل‌‌هایی که زندگی می‌کنند نه اینکه فقط زنده باشند، ریشه می‌دوانند. این شتاب چندان راهگشا نیست، هر آدمی باید به خودش وقت بدهد تا بتواند الگوهای خودش را پیدا کند. آدمیزاد یک نسخه‌ی ثابت نیست، روز به روز آپدیت می‌شود.

درد یا رنج

آدم‌ها در مواجه با درد دو جورند، آن‌هایی که درد را از هرآنچه که درد نیست تشخیص می‌دهند و آن‌هایی که درد را تعمیم می‌دهند به کل زندگی. رنگ مشکی را برمی‌دارند و روی تمام رنگ‌های زندگی می‌کشند؛ کم‌کم خودشان هم سیاه می‌شوند. در این آشفته بازار تشخیص درد از غیر درد هنر است.

این صفحه‌ی تمام مشکی می‌شود رنج.

رنج، دردی است که خودخواسته به درازا کشیده باشد.

درد بد نیست، قدت بلد می‌شود، درد می‌کشی. موفق می‌شوی یا تلاش می‌کنی ارزشت را بیشتر کنی، درد دارد.

رشد، درد دارد، فرآیند کند و گاهی کسل‌کننده است. اما درد مسیری می‌سازد برای بیشتر و بیشتر قد کشیدن. قد کشیدن افکار، عمیق‌تر شدن نوع نگاه.

ته ندارد.

بیژن الهی بی‌خود نگفته: من چاهی را تعلیم کرده‌ام که به آبی نمی‌رسد ولی چه تاریکیِ زیبایی.

اما داستان رنج فرق دارد. بدتر از افسردگی است.

رنج‌ خودخواسته مشکل ماست.

انتخاب بهتری نیست؟