تناقضِ من، زلزله‌ی امشب

لپ‌تاب جلویم، فاز فسلفی برداشته بودم و می‌نوشتم که همه خوابند، ساعت باید نزدیک یک باشد اما لپ‌تاب ساعت هشت و چهارده دقیقه‌ی عصر اردیبهشتی را نشان می‌دهد معلوم نیست دلش می‌خواهد کجا باشد. هیچ‌وقت نتوانستم بین هجوم افکارم که حتی بعضی شب‌ها بیدارم می‌کنند بجنگم تا خاموش باشند بعد از مدت‌ها یادگرفتم کاری‌شان نداشته باشم فقط تماشاگر باشم؛ نمی‌دانم کدام سیم‌پیچی‌ام مشکل دارد که وقتی همه در اوج استرس و فشار هستند من بیخیال‌ترین آدم روی زمینم و وقتی همه آرامند انگار در دلم رخت می‌شورند و مدام چیزی از قفسه سینه‌ام می‌خواهد بزند بیرون. بعد هم کلی اعترافات ردیف کرده بودم که لرزیدم! نفهمیدم چرا ولی صدای سقف نشان داد که زلزله است.

یکی از شوخی‌های زشت طبیعت با من همین زلزله است که نخواسته با آن وضع وسط خیابان ظاهر شوم و مردم از وضع من بفهمند زلزله است و اسلام به خطر بیوفتد. سال گذشته هم که اتفاق افتاد کلی مانور رفتیم که من بتوانم تمام شعورم را خرج کنم تا فرار نکنم، نشد. اعترافات، باز روی لپ‌تاب، من با یه پتو مسافرتی وسط آسفالت خیابان به مردی خیره شده بودم که می‌پرسید زلزله است؟ انگار از وضع لباس، رنگ سفید، عینک کج روی صورتم معلوم نبود که زلزله است، باید می‌گفتم که آمدم بیرون یک کیلو گلابی بخرم برگردم و چیزی نیست. بابا که می‌گفت من فکر کردم سحر از تخت افتاده و زلزله نیست، هنوز نمی‌داند روی تخت نمی‌خوابم وسط فرش روی زمین می‌خوابم. حالا رفته‌ام روی مُدِ کودکی‌ام که خدایا غلط کردم در این ماه مبارک رمضان، روزه می‌گیرم، نماز می‌خوانم جنیفر لوپز دیگر گوش نمی‌دهم ولی عزرائیل عزیز هر طور خواستی این جان را تقدیمت می‌کنم مثلا حین خفگی از بستنی خوردن، یا زیر شکوفه‌های بهاری یا اصلا هرچه تو بگی ولی زیر آوار نه، من حتی ماسک هم بخاطر کرونا می‌زنم حس خفگی فلجم می‌کند، یا لااقل بگذار صفحه‌ی اعترافاتم روی لپ‌تاب را ببندم. همین چند روز پیش بود که خواهرم برای اولین بار، بعد گواهینامه گرفتنش گفته بود بیا ببرمت بیرون و چون زورم نمی‌رسد نمی‌توانستم نه بیاورم برای همین ورژن جدید وصیت‌نامه‌ام را تنظیم کرده بودم. باید یک بند به آن اضافه کنم به عنوان توصیه، که اگر نسلی از من ماند، به حرفم گوش کنید حتی در دورترین نقطه خانه بسازید ولی یک طبقه باشد، برج و خانه‌های طبقاتی آدم را پیر می‌کند. حالا هم همه‌ی اطرافیان اخبار دنبال می‌کنند، حال همدیگر را می‌پرسند و از پس لرزه‌ها می‌گویند ولی رفته‌ام روی مُد بی‌خیالی و برایتان می‌نویسم و بالشتم را بغل می‌کنم تا به مقدس‌ترین بخش روزم برسم یعنی خواب.

به بهانه روز معلم و لیستی از جاهایی که می‌توان به معلم‌های خوب وصل شد

من در دوران مدرسه معلمی نداشتم که به حضورم افتخار کند، حتی معلم ادبیات هم مادرم را خواست.

فقط یادم هست در دوران دبیرستان از نانو خوشم می‌آمد و معلم فیزیک‌مان فقط پیگیر بود و منم ذوق زده کتاب‌ها و سورس‌ها را برایش بردم تا باهم بحث کنیم اما نشد. یادم نیست چطور نشد فقط یادم هست یک خودنویس با سورس‌ها را برایم فرستاد و برای دیرکرد عذر خواست؛ یا یادم هست به اجبار، با دوچرخه برای معلم سوم دبستانم شیر می‌بردم و انقدر دوستش نداشتم که جدول ضرب را تا آخر چهارم ابتدایی حفظ نکردم! حتی اول دبستان هم با اینکه مدرسه سر کوچه بود ولی یک خط در میان خودم را به مریضی و مُردن می‌زدم که پایم به کلاس باز نشود. دنیای من یک دوچرخه بود کلا، دوم ابتدایی هم بخاطر کوتاهی قدم نباید آن طرف خط می‌رفتم و قاطی بلندترها می‌شدم ولی یک روز رفتم و حین دویدن چنان دماغم شکست که از مدرسه رفتن تا مدت‌ها معاف بودم، بعد هم که خوب شدم عریان گرفتم! دوباره خانه ماندم. حتی سر جشن تکلیف هم معلم‌مان از دو سه‌تا پله‌ای که جلویم بود سر خورد و بعد از یک هفته بی معلم شدیم چون فلج شده بود! دانشگاه هم که وضع مشخص بود، انقدر یک خط در میان رفتم که کلی درس حذف شده از طرف استاد یا افتاده در کارنامه‌ام هست.

آدم خاصی هم نبودم که نظر معلم یا استادی را جلب کنم. کلا دوست داشتم کسی به من کاری نداشته باشد. با این همه سال که گذشته هنوز خانواده در جریان اخراجم از مدرسه نیستند، هنوز معدل دیپلمم را ندیدند. نمی‌دانم کجا تپق بزنم و از دهنم در برود.

طفلک مادرم همیشه فکر می‌کرد وقتی صبح تا شب سرم در کتاب و کامپیوتر است مربوط به مدرسه یا دانشگاست. پدرم ذوق می‌کرد که از بچگی من را پای میز شطرنج بزرگ کرده حتما چیزی از آب درخواهم آمد. ولی در تمام این دوران مدرسه و دانشگاه اتفاق یا نقطه‌ی اوجی در درس‌ها از من دیده نشد. بزرگترین افتخار پدرمم برای همان 5 سالگی بود، یک تابلوی بزرگ وان یکاد آورده بود خانه و بعد از اینکه از کار برمی‌گشت ماموریتش یاد دادن آن دعا به من بود. یک روز دست به دست هم می‌رفتیم که در میوه فروشی درست عین همان تابلو را دیدم و شروع کردم به خواندن دعا، حتی لیزلقونک را هم درست تلفظ کردم و شوق در چشمانش وصف نشدنی بود.

خلاصه زندگی من در مدرسه و دانشگاه به غایت حوصله سربر و عذاب آور بود.

بر خلاف تمام معلم‌های فیزیکی که دیدم و نقطه‌ای در این مغز کوچک روشن نشد، کلی معلم داشتم که ندیدمشان ولی اساس نقطه عطف زندگی من بودند. اولین تجربه‌ام را مدیون خاله‌ام هستم. تا پنجم ابتدایی بیشتر نخوانده ولی 8 ساله بودم که خانه‌ی ما آمدنی یک کیف پر از کتاب با خودش آورد و گفت دخترخاله‌ات بزرگ شده دیگر این‌ها را نمی‌خواند ببین خوشت می‌آید؟ حدود 70 تا کتاب کوچک بود هر کدام هم از یک موضوع، کهکشان، داستان‌های تخیلی، مجله‌های کیهان. ساعت‌ها دهن باز به تصاویر نگاه می‌کردم و تا جایی که بلد بودم می‌خواندم. تشنگی من به کلمه از آن‌جا شروع شد. جذابیت داخل آن کتاب‌ها انقدر برایم بیشتر بود که می‌ارزید خودم را به مُردن بزنم و کتک بخورم مدرسه نروم.

یا خیلی بعدها، از سایت‌هایی مثل udemy که پول نداشتم تحریم ایران را دور بزنم ولی گذاشتند دوره‌ها را ببینم یا سایت‌های داخلی نسخه‌های دزدی از آن‌ها را می‌گذاشتند، من این مدرس‌ها را ندیدم ولی کلی از موقعیت‌های aha moment برایم ساختند، دقیقا همان لحظه که جواب یک سوال را پیدا می‌کنی.

یا سایت‌هایی مثل libgen که کتاب از آن جا دانلود کردم، و بعدها که به درآمد رسیدم فهمیدم چطور می‌شود از کیندل همان‌ها را خرید.

من مدیون تمام کسانی هستم که ندیدمشان ولی به ذهن‌شان رسیده که چطور دانش خود را به اشتراک بگذارند تا کسی که می‌خواهد و علاقه دارد از آن‌ها استفاده کند.

کاش یک زیر عنوان برای روز معلم بگذارند برای کسانی که به هر دلیلی دانش خودشان را به اشتراک می‌گذارند. شاید خودشان ندانند ولی رفته رفته یک کامیونتی می‌سازند از آدم‌هایی که خواهان دانسته‌هایشان هستند نه اینکه به اجبار به کسی آن را بفروشند.

این هم یک لیست از جاهایی که می‌توان به معلم‌های خوب وصل شد:

یک حرف مهم و دوستانه درمورد کتاب‌ها و دوره‌های دزدی: اگر شرایطش را دارید و حتما می‌توانید با کارت‌هایی مثل paypal یا گیفت کارت‌هایی مثل آمازون خودِ کتاب یا دوره را بخرید ولی به هر دلیلی اگر نمی‌توانید سعی کنید تا دست‌تان رسید جبران کنید یا به خیریه یا جایی آن مبالغ را کمک کنید. این کلاس‌گذاشتن و ادای پولدارها را در آوردن نیست، شما به خودتان یاد می‌دهید که باید هزینه‌ی رشدتان را خودتان بپردازید و این هزینه دور زدنی نیست.

udemy

library genesis

مکتب خونه

آمازون (می‌تونید از اینجا کلی کتاب خوب با بیوگرافی نویسنده و نظرات و… پیدا کنید.)

محمدرضا شعبانعلی

متمم

صفحه معرفی کتاب مارک منسن

صفحه معرفی کتاب شاهین کلانتری

سی بوک

جادی

وبلاگ حسین قربانی

سری مدل ذهنی امین کاکاوند

بی پلاس پادکست

پی‌نوشت: چقدر خوب می‌شد اگر در مدرسه معلمی پیدا شود که گوگل را جدی بگیرد، بخشی از درسش به یاد دادن سرچ پیشرفته‌ی گوگل یا تایپ ده‌انگشتی بگذرد، نه؟ مثل یاددادن ماهیگیری است تا اینکه کنسرو تن ماهی جلویشان بگذاری. چند روز پیش به یک نفر گفتم برای پیداکردن بهتر جوابت فلان کلمه را سرچ کن، بعد فهمیدم کلمه را در اینستاگرام سرچ کرده بود.

ضعفِ قدرت

آلن دوباتن از نظریه‌ای حرف می‌زند به اسم ضعفِ قدرت و می‌گوید فهمیدنِ این ضعفِ قدرت کمک خیلی زیادی می‌کند تا مهربان بودن را تمرین کنیم.

یک زمان‌هایی در زندگی پیش می‌آید که بخاطر مهارت‌ها و شایستگی دیگران به آن‌ها نزدیک می‌شویم ولی بعد از مدتی آن روی سکه خودش را نشان می‌دهد، یعنی بعضی نقطه‌های تاریک در شخصیت‌شان پیدا می‌کنیم که می‌خورد توی ذوق‌مان که ای بابا چی فکر می‌کردیم چی شد. آن تصویر ساخته شده می‌شکند.

در عجب می‌مانیم که طرف انقدر وجنات داشت انقدر مهارت، انقدر شایستگی؛ این نیمه‌های تاریک چی هستند؟ بدتر احساس می‌کنیم به راحتی آب خوردن آن‌ها «می‌توانند» تغییر کنند تنها اگر یک نیمچه اراده‌ای کنند.

ضعفِ قدرت چه می‌گوید؟ می‌گوید ضعف‌های آدم‌ها را به عنوان وجه منفیِ قابلیت‌هایشان ببینیم؛ منظور از قابلیت همان چیزهایی است که باعث شده به سمت آن‌ها کشیده شویم، همان‌هایی که در زمان‌های دیگر از آن‌ها سود می‌بریم.

مخلص کلام اینکه خیلی اوقات داریم از ضعف‌هایی ایراد می‌گیریم که از قدرت‌ها ناشی می‌شوند.

ذاتِ یک قدرت این است که از طرف دیگرش چیزی می‌زند بیرون. غیرممکن است نقطه قوت‌هایی داشته باشید بدونِ اینکه ضعفی به همراه نداشته باشد.

ما از نقطه قوت‌های یک آدم، بتی می‌سازیم برای کُل وجودِ همان آدم؛ به مرور این بت شکسته می‌شود و شکسته‌شدنش برای ما دردناک است و یا برعکس، کسی را نچسب می‌شماریم ولی دقیق شویم روی دیگر داستان را می‌توانیم بخوانیم.

اگر از زندگی شخصی خودم مثال بزنم، آدمی هستم که خیلی سخت با دیگران ارتباط برقرار می‌کنم، ترجیح‌ام این است که بیشتر داستان آدم‌ها و کتاب‌هایشان را بخوانم تا اینکه در طول روز درگیر صحبت با افراد مختلف باشم. آدم به شدت ساکتی هستم، شاید از نوشته‌ها مشخص نباشد ولی تا از من چیزی نپرسند یا نخواهند کم پیش می‌آید حرفی بزنم. روی بد قضیه این است که خیلی از ارتباطات و کانکشن‌ها را از دست می‌دهم، خیلی از افراد عنق بودن را برایم توصیف می‌کنند. روی خوبش هم همین است که ارتباطاتم محدود به یک سری آدم‌هاست که حرف برای گفتن دارند. بیشتر روز درگیر سکوتم و همین سکوت برای کارهای دیگر شارژم می‌کند.

یا وسواس عجیبی دارم تا ته قضیه‌ی چیزی را در بیاورم، مثلا بارها اتفاق افتاده پشت لپ‌تاب می‌نشینم و برای یک کلید واژه انقدر سرچ می‌کنم تا بفهمم به کجا ختم می‌شود. یک کلیتی پیدا کنم. یا مشکلی پیش می‌آید (حتی در ساده‌ترین برنامه‌ای که نوشتم) تا حل نکنم نمی‌توانم روی موضوع دیگری بروم، بارها شده شب‌ها در خواب می‌بینمش. من هنوز سوال المپیاد ریاضی سوم راهنمایی را که یک سوال ساده برای زاویه‌ی مرکزی از دایره بود و نتوانستم حل کنم را در خواب می‌بینم، مسخره نیست؟ وجه خوبش این بود که می‌توانستم در موضوعی عمیق‌تر شوم، وجه بد قضیه این است که اگر فکرم به چیزی گیر کند، حتی ناهار خوردن هم یادم می‌رود، آرامشم کم می‌شود و بیشتر اوقات راه خانه را هم گم می‌کنم، یک احمق به تمام معنا خودم را فرض می‌کنم چون خیلی اوقات تا می‌آیم به آخر قضیه نزدیک شوم می‌فهمم “آخر” ندارد که هیچ، انقدر گسترده است که این وسط خیلی چیزها را هم یادم رفته.

موارد زیادی را به راحتی می‌توانیم در خودمان و دیگران پیدا کنیم.

تلاش برای تغییر شاید از رنگ و غلیظ بودن یا شدت ضعفِ قدرت‌ها کم کند ولی پاک نمی‌کند و اینجاست که مفهوم تعادل دیگر معنی ندارد.

مثلا با گذشت زمان و تمرین، راحت‌تر می‌توانم انتخاب کنم که چه چیزی درگیرم کند و چه چیزی را نادیده بگیرم اما اینطور نیست که هنوز برایم آسان باشد. ممکن است قلاب افکارم به بیخودترین چیز ممکن گیر کند و تا مدت‌ها اوقاتم نخ‌کش شوند.

تعادل در زندگی یک حرف بی اساس است. هر کسی در مقطعی یا در کل زندگی‌اش مجبور است از چیزی بزند تا به چیزی دیگر اضافه کند.

داشتن تعادل حرف شیکی است ولی در دنیای واقعی معنا ندارد.

همین که بفهمیم هر نقطه قوتی که برایمان سکسی تلقی می‌شود روی دیگری هم دارد خیلی بیشتر کمک‌مان می‌کند تا مهربان‌تر باشیم و بفهمیم آدم کامل وجود خارجی ندارد. کمک می‌کند دست کم ذره‌ای با خودمان مهربان‌تر باشیم.

painting: Mousumi Khatua

قرنطینه، جهش تولید، تولیداتی به تاریخ نُه، نُه، نود و نُه

جای شما خالی دیشب رفتیم اتاق خواهرم عید دیدنی. ایده‌ی اتاق خواب گردی را مادرم داد که دوران قرنطینه حوصله‌مان سر نرود. راستش را هم بخواهید ما 15 سالی بود که این طور دور هم جمع نشده بودیم، نه، دور هم جمع شده بودیم ولی انقدر کنار یکدیگر نبودیم.

ده روز اول قرنطینه می‌چسبید، نشسته بودیم و از فضایل روحانی گرفته تا اینکه سال 98 چه کردیم می‌گفتیم، می‌خندیدیم، گریه می‌کردیم. ولی خاصیت آدم‌هاست که بعد از مدت زیادی که همدیگر را می‌بینند بحث‌شان می‌گیرد، دیگر ورزش کردن‌های مادر بالای سر من، آن هم به وقت کله‌ی سحر، روز تعطیل مزه نمی‌داد، سربه‌سر گذاشتن‌ها و بقیه‌ی کارها بیشتر قرنطینه را قرنطینه‌تر می‌کرد. به این فکر می‌کنم عشاقی که داستان عشقشان می‌رسد به ازدواج، چطور زیر یک سقف برای مدت طولانی زندگی می‌کنند؟ شاید هم ازدواج پایان داستان عاشقی‌شان باشد. به هر حال نچشیده‌ام، بیشتر دوست داشتن‌هایی که بر اثر مرور زمان پوست می‌اندازند و روابط طولانی می‌سازند را دوست دارم.

تازه خانواده‌ی چهار نفری ما شده هفت نفر! یک یاکریم در کمال تعجب چهار طبقه را پرواز کرده و روی پکیج لانه گذاشته است، یکی از مشغولیت‌هایمان غذا دادن به این سه نفر است.

اگر قرنطینه بیشتر از این‌ها طول بکشد که می‌کشد، به اسمِ سال که گذاشتند جهش تولید دست پیدا می‌کنیم. شاید هم جمعیت کشور سه برابر شد، تولیداتی با تاریخ تولد 99/9/9 . شیک نیست؟

من که از همین حالا عاشق‌ این نسل آینده شدم، چون اگر در این قمار زنده بمانم، موقع پیری کلی داستان دارم تا برای نوه‌هایم ببافم، بگویم شما یادتان نمی‌آید یک سال قبل از تولد شما انقدر اتفاق افتاد، بعد مثل نقی معمولی که به لطف قرنطینه امسال اولین سالی بود که صدایش را شنیدم، از کاه کوه بسازم و بچپانم در مغزشان که ما ایرانیانیم. به نوه‌هایم می‌گویم وقتی به مدافعان سلامت سهمیه می‌دادند، من آن زمان برنامه‌نویس بودم. از دارِ دنیا یک لپ‌تاپ داشتم و بس. در خط مقدم جبهه نبودم که به درد کنکور شما بخورم ولی تلخ و شیرین، کارِ خودم را می‌کردم. آن زمان بهترین کار همین بود. همین که آدم‌ها سرشان به کار خودشان باشد. می‌دانید فسقلی‌ها، بد وضعیتی بود، وقتی همه چیز خراب است مجبوری به رشد کردن. خیلی زشت است که غم‌هایت را دورت بچینی و با آن‌‌ها پز بدهی. همه‌ی آدم‌ها بهترین کاری که از دست‌شان برمی‌آمد انجام می‌دادند، چون راه دیگری نبود. باید هر کس شده یک خانه در این صفحه‌ی شطرنج نسبت به جای قبلی خود جلو می‌رفت. یکی بهترین کارش نشستن در خانه بود، یکی بهترین کارش پخش محبت بود، دیگری بهترین کارش این بود که یاد بدهد آدم‌ها چطور به تنهایی‌شان مشغول باشند و بیرون نروند، بالا نشین‌هایی که رسانه‌ای نشدند ولی من دیدم که میلیاردی اجاره بها بخشیدند. اینطوری بحران را کنار گذاشتیم.

برایشان می‌گویم کرونا انقدر که برایش فیلم و پادکست و کتاب تولید کردند که بگویند بد است، بد نبود. بخاطر سایه‌ی مرگ، بیشتر لذت زندگی در حال را چشیدیم، بیشتر حواسمان به آدم‌هایی که دوست‌شان داشتیم بود، کلی روابط به درد نخور را دور ریختیم، تازه دورکاری دوران اوجش بود، می‌دانید منظورم چیست؟ آن زمان  برای کارکردن با شرکت‌های بزرگ جهانی، باید به کشورشان می‌رفتی. انقدر که حالا می‌توان در گوشه گوشه‌ی دنیا کار پیدا کنی و وصل شوی، بود ولی زیاد نبود. کرونا به لطف اینترنت، باعث کمرنگ‌تر شدن مرزهای جغرافیایی شد. به فرض دیگر نمی‌توانستی بگویی مرز چین روی نقشه از اینجا است تا به اینجا چون کلی آدم توی همین شهر خودمان برای کمپانی‌های چینی، اروپایی کار می‌کردند، انگار مرزشان را کشیده باشی وسط مرز خودمان.

هر چقدر هم می‌خواستند جلویش را بگیرند نمی‌شد، کسی جلودار جوانه‌های سبز مدام در حال رشد نمی‌توانست بشود. مثل ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ بود از هر جایش می‌زدی بالاخره راهی بود. آدم‌ها شروع کردند به بالا بردن سطح مهارت‌هایشان. الگوی مصرف‌گرایی عوض شد، همین کرونا پدرسوخته که انقدر خسارت به بار آورد، یک تلنگری به سبک زندگی ما آدم‌ها زد. کلی مدیر بی‌لیاقت شناسایی شدند، کلی آدم بلد از نابلد جدا شدند.

برایشان می‌گویم که سیزده به در را در قرنطینه گذراندیم، وقتی می‌رفتی اینستاگرام باید حالت پرواز گوشی‌ را روشن می‌کردی از بس مردم در بالا پشت بام هایشان سیزده را به در می‌کردند.

برایشان می‌گویم که درست است کرونا جان خیلی‌ها را گرفت، ولی آن‌هایی که ماندند کارشان سخت‌تر بود چون باید همزمان هم مراقب سلامتی جان‌شان بودند هم روان‌شان، اخبارچی‌ها خبر کرونا گرفتن کشورهای اروپایی و امریکایی را بِشکَن زنان می‌گفتند چندان درکی نداشتند که این فاجعه جهانی است هر طرف که این پروانه بالی به هم زند، طوفانش آن طرف دنیا را می‌گیرد و خب القصه ما درست در جای طوفانش بودیم.

برای نزدیک‌ترین نوه‌ام خواهم گفت که چند سال منتظر آمدن بچه‌ای بودیم ولی وقتی آمد سهم‌مان از او تا مدت‌ها بوسه بر صفحه‌ی گوشی بود، برای نزدیک‌ترینِ ترین نوه‌ام خواهم گفت سال سختی بود، یک روز قبل از سیزده به در، محمد رفتنی شد، روی دیدنِ خانواده‌اش را نداشتم چون هم سن بودیم و برای خانواده‌اش مثل خیلی از آدم‌های دیگر، من دخترکی تخس بودم، این بزرگ‌ترین مشکل زندگیم است که نمی‌دانم با آدم‌هایی که توان تحمل‌شان را ندارم چطور باید رفتار کنم. برای رفتنش ناراحت شدم اما اشکی نیامد، وقتی پدرش گفت سی‌میلیون خرجش کردم اما درست نشد، حالا دیگر اشک‌هایم بند نمی‌آمد و بیشتر خودکشی محمد را درک می‌کردم. برای همان نوه‌ام می‌گویم که کلی دلم برایش تنگ شده. من امید داشتم چه کرونا چه بحران‌های دیگر، بتواند تلنگری بزرگ برای نظام ارزشی ما آدم‌ها باشد، دستِ کم دیگر افرادی مثل محمد با ارزش‌هایی مثل پول و مادیات مقایسه نشوند.

دوست دارم برای نوه‌هایم بگویم زمانی بهمن فرسی جانِ مطلب را گفته بود که زندگی همین است که هست، اگر انتظار معنا از آن داری، باید خودت توی آن بریزی. بگویم ما صیقل داده شدیم تا بیشتر درک کنیم، بهتر بفهمیم. منتهی تمام این گفتنی‌ها به یک “اگر” وابسته است؛ اگر از این دوران بگذرم، اگر نوه‌دار شوم!

پی‌نوشت: بیلی ایلیش یه آهنگ داره می‌گه if they knew what they said would go straight to my head what would they say instead اگر اونا می‌دونستن چیزایی که گفتن مستقیم تو ذهنم تاثیر می‌ذاره به جاش چی می‎گفتن؟، بیشتر هوای نزدیک‌هامون رو داشته باشیم.

جای خالی سلوچ

به این فکر می‌کنم که چطور یک نفر بعد از آزادی از زندان می‌تواند بلافاصله چنین جملات و داستان‌هایی بنویسد، آن‌هم نه هر زندانی. بلکه اسیر ساواک بودن. بعد بیای بیرون و ظرف ۷۰ روز چنین رمانی بنویسی. از محمود دولت‌آبادی و کتاب جای خالی سلوچ حرف می‌زنم.

تمام این داستانِ رئالیستی، در روستای دورافتاده‌ی کویری به اسم زمینج اتفاق می‌افتد. سلوچ نام پدر خانواده است اما کل داستان درمورد زن سلوچ، یعنی مِرگان است که چطور در نبودِ سلوچ روزگار می‌گذراند. خودِ سلوچ در داستان حضور فیزیکی ندارد اما گفته‌ها و تصورها شخصیت او را می‌سازند.

این خانواده سه فرزند دارد، عباس، ابراو و هاجر.

شاید نخوانده می‌گویید تلفظ اسم‌ها سخت است، قبول دارم من هم مدتی را در گوگل و تلفظ گذراندم تا بفهمم هر کدام را چطور باید خواند. اما زیبایی چنین کتاب‌هایی به همین انتخاب اسامی خاص است. مثلا شما اسم ژیرار را تا به حال شنیده‌اید؟ شاید برای بیشتر ما به گوش ناآشنا باشد اما بهمن فرسی در رمان شب یک شب دو از این اسم برای یکی از شخصیت‌ها استفاده می‌کند. فکر می‌کنم همین اسامی یک شخصیت را برای خواننده به خوبی تثبیت می‌کند.

نامردبودن یا نبودن سلوچ را که ناگهان همه چیز را رها می‌کند و می‌رود، باید با خواندن رمان فهمید. اما صحبت من اینجا سر داستان این رمان نیست، چیزی که باعث شد کتاب را بخوانم، توصیف‌های جان‌دار محمود دولت آبادی از احساسات و رفتارهای آدم‌هاست.

بیان واکنش‌ها و احساسات مرگان، که یک شبه جوانش پیر می‌شود. بیان طرز رفتار مردمی که حرص، باعث شده رامِ گندم شوند و جایی دیگر را نبینند.

بیان رفتارها و فکرها وقتی که خدازمین را صاحب می‌شوند و به ثبت می‌رسانند. اسمش رویش است یعنی زمینی که برای خداست و آن‌هایی که در هفت آسمان هم یک ستاره ندارند روی آن بوته‌ی هندوانه‌ای عمل میاورند تا میوه‌ی تابستان‌شان فراهم شود.

دلم برای معصومیت هاجر، غرور جوانی ابراو می‌سوزد. دلم برای عباس که حرص و طمع کورش کرد می‌سوزد. اما از مرگان درس باید گرفت، از قوی بودنش.

تکه‌ای از کتاب:

جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد، در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصت است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همینکه روزگار نقاب عبوس را از چهره‌ی آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می‌کشد و نقاب کدورت را بی‌باقی می‌درد. جوانی، دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب! همه چیز را به هم می‌ریزد. سفالینه را می‌ترکاند. همه‌ی دیوارهایی را که گِرد روح سربرآورده‌اند، در هم می‌شکند. ویران می‌کند!

از این بود شاید، که مرگان جابه‌جا در فاصله‌ی کار تا کار بشکن می‌زد و گاه شلنگ می‌انداخت و چون نو عروسی شنگول، با دخترش شوخی می‌کرد. همین بود شاید، که مرگان را وا می‌داشت در لای کارش آواز بخواند، و در آوازش بیت‌های عاشقانه نجما را بی‌پروا، گویه کند.

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق‌شدن، عاشق‌بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، چون نیست! عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه! عشق اگر پیدا باشد، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق، از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. به رقص و شلنگ‌اندازی وا می‌دارد. می‌گریاند. می‌چزاند. می‌کوباند و می‌دواند. دیوانه به صحرا!

گاه آدم؛ خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو، عشق می‌جوشد، بی‌آنکه ردش را بشناسی! بی‌آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده! شاید، نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست‌های به گل آلوده‌ی تو که دیواری را سفید می‌کنند. عشق خود مرگان است!

[…]

اگر بدانی که چیست، که چه چیز دارد جانت را می‌گیرد؛ دست کم همین که می‌دانی، که وسیله‌ی مرگ خود را می‌شناسی، دست به گونه‌ای دفاع می‌زنی. شاید تن به تسلیم بدهی. شاید هم چاره‌ای جز آرام‌گرفتن، نجویی. شاید غش کنی و پیش از مرگ بمیری! دیگر دلت به هزار راه پر وهم نیست. دیگر هزار جلوه‌ی پریشانی نیشت نمی‌زند! اگر وسیله‌ی مرگ خود را بشناسی، پریشان هستی اما پریشانی تو، یکجایی‌ست و آنچه تو را می‌کشد این پریشانی نیست، خود مرگ است.

پی‌نوشت: کتاب کمی غمناک است، اگر حال خوبی ندارید شاید بهتر باشد فعلا نخوانید.

Painting: Steve Henderson 

۹۸

نوار فیلم سال ۹۸ را عقب می‌کشم، می‌شود نیمه اول سال.

سه ماه اول، به افسردگی گذشت، بدِ نوشتن برای خودت همین است که شاید زمان بگذرد ولی دیدن یک کلمه هم درست همان درد را تصویر می‌کند. کلافگی پشت کلافگی. بی‌تفاوتی.

سه ماهه دوم سال است، تازه بعد از ۵ سال و چندماه شر دانشگاه از زندگیم کم شده. بیشتر حرص می‌خورم از تصمیم‌نگرفتنم برای ترک تحصیل. دلم کارکردن در یک تیم جدید را می‌خواهد، بنا می‌گذارم به کارمندی. تلاش می‌کنم، رنگِ تلاش جان دوباره به این زندگی بخشیده است. تیم تازه دارد شکل می‌گیرد. از فنی دومین نفرم که شاید آمده. بوی نو بودن سال را تازه از شهریورماه حس می‌کنم.

نوار را جلوتر می‌کشم. تلاش‌ها دارد گُل می‌دهد. خوشحالم، خیلی خوشحال اسباب‌کشی کردیم؛ خانه‌ی جدید با قبلی دو کوچه فاصله دارد اما اینجا جنگلی است برای خودش، کل آپارتمان گل است و همسایه‌ها دوست‌داشتنی‌تر. خواهرم به سلامت زانویش را عمل کرد.

نوار را جلوتر می‌کشم. از مترو پیاده شدم، بنزین گران‌شده است. جلو رویم چیزی را به آتش کشیده‌اند. ماشینی مسافر نمی‎زند آن‎هم که می‌زند مسیر دوهزاری را بیست‌هزار تومان حساب می‌کند، اما ماشین پر شده و جا برای من نیست. دختر بودنم را بیشتر حس می‌کنم، شب است راه به خانه نیست. پیاده هم نمی‌شود رفت. باید برگردم، اما کجا؟ گوشی را بالا و پایین می‌کنم و راه را کج می‌کنم به سمت خانه قوم و خویش.

مادر همچنان پر استرس. سعی می‌کنم ویدیو بفرستم که حالم خوب است ولی اینترنتی در کار نیست.

کار نخوابیده، یعنی بچه‌ها نگذاشتند. ولی مشکل اینترنت است و تحمل فشار کار جداست از تحمل جبری تحمیل شده. بیشتر به حرف پدرم فکر می‌کنم درست لحظه‌ای که خیره به چشمانم می‌گفت باید بمانی و هیچ‌جا بهتر از اینجا نیست. دوست دارم دوباره سوالم را بپرسم اما هیچوقت تاب چشمانش را ندارم. بین آن دو چشم من همیشه کم می‌آورم و هر چه می‌گوید در لحظه حق می‌دانم.

نوار را جلوتر می‌کشم، مردم در سوگ مردی دیگر دارند می‌میرند. هر کس خودش را در گروهی می‌چپاند. هواپیما سقوط کرده و جوان همان مردم پر کشیده است. خطای انسانی اسمش را گذاشتند. پدر می‌داند چینی که درگیر کروناست به زودی قرار است وضع ما را هم به هم بریزد. یعنی به هم‌تر بریزد.

نوار را می‌کشم جلوتر، پوستر انتخاباتی اساتید دانشگاهم را برایم می‎فرستند. به تصاویر نگاه می‌کنم، به لقب‌های زورکی چسبیده به اسامی. یادم افتاد چه استفاده‌ای کردند وقتی فهمیدند کمی از دنیای کد سردر می‌آورم، یا چقدر راحت نمره نمی‌دادند وقتی زیر بار ترجمه مقاله‌هایشان نمی‌رفتم.

نوار را جلوتر می‌کشم، سایه انتخابات شرش را کم کرده، از مدت‌ها قبل آماده کروناییم. مریضی دست از سرم برنمی‌دارد. حباب حقیقت می‌ترکد، مردم دارند باورشان می‌شود که کرونا جدی‌ست.

نوار را می‎کشم جلوتر، اسفندماه ادای اردیبهشت را درمی‌آید. دقیقا همان اندازه کِش آمده. هر سال اینطور نبود. دست و دلم به کارکردن نمی‌رود، هر کسی به طریقی سنگ می‌اندازد، از هم‌تیمی گرفته که حس و جو مهم‌بودن دارد و نمی‌داند یک آبدارچی هم به اندازه‌ی او برای کل مجموعه مهم است تا وضع اقتصادی که همه پس‌انداز را به یکباره بی‌ارزش کرد.

نوار را جلوتر می‌کشم، هفته‌ی آخر سال است، حتی حوصله‌ی انتخاب رنگ برای سفیدموهایم را هم ندارم. تحملم پایین آمده دیگر درکی از ابهام ندارم.

نوار را جلوتر می‌کشم، ساعت از ۴ صبح گذشته. حالا درگیر چراهایی هستم که خواب شب را از من می‌گیرد. منی که ایستاده هم می‌خوابم.

چرا چی شدم؟ چرا بیشتر از ظرفیتم باختم؟

هر چه هست، خسته‌ام؛ استراحت باید کرد و از نو شروع کرد.

Painting: Frank Bramley

Everything is fucked یا به چی باید امید داشت؟ بخش دوم

پیش‌نوشت: این نوشته ادامه‌ی این پست است.

۶.فرمول انسانیت

وقتی تازه به دنیا آمدیم، ذهن عاطفی ما مدام در حال جمع‌آوری اطلاعات است که چه چیزهایی خوشحال‌ و چه چیزهایی ناراحت‌مان می‌کند. بخاطر همین میلِ به اکتشاف، بچه‌های کوچک همیشه دنبال راه‌های جدیدی هستند. از این طریق داریم قفسه‌بندی ارزش‌هایمان را می‌چینیم. مثلا اینکه بستنی خیلی بهتر از بازی با آتش است. ولی در نهایت این اکتشاف یا خیلی کُند می‌شود یا کلا متوقف می‌شود؛ نه برای اینکه هیچ چیز دیگری برای کشف‌کردن باقی نمی‌ماند، بلکه وقتی بزرگ‌تر می‌شویم می‌فهمیم جهان برای کشف زیادی بزرگ است. نمی‌توان همه را تجربه کرد. پس شروع می‌کنیم یکسری قوانین برای خودمان وضع می‌کنیم و بر اساس آن برای پیداکردن مسیر در هزارتوی این جهان پا می‌گذاریم. خیلی از این قوانین از درک خود ماست و خیلی‌ها را از معلم و خانواده و غیره یاد می‌گیریم.

یعنی ارزش‌های جدید خلق می‌کنیم. این ارزش‌ها پیچیده‌اند، چون بیشتر انتزاعی هستند. نمی‌توان “صداقت” را کشید. بچه‌ی کوچک فکر می‌کند بستنی خوشمزه است پس می‌خواهد ولی نوجوان فکر می‌کند بستنی خوشمزه است ولی یواشکی برداشتن، بزرگ‌ترها را عصبانی می‌کند و تنبیه می‌شود پس برنمی‌دارد؛ بزرگ‌ترها قوانین اگر/آن‌وقت را اجرا می‌کنند و یک زنجیره از علت و معلول می‌بافند.

بلوغ در واقع همین است، ارزش‌هایی انتزاعی‌تر ایجاد کنیم تا در تصمیم‌گیری‌ها در زمینه‌های گسترده بتوانیم بهتر و بهتر شویم. اینطوری می‌توان از پس حالت‌های به ظاهر بی‌شمار تجربه‌ها برآمد.

از اینجاست که ذهن عقلانی دستش باز است که داستان بسازد، روایت‌های معنادار خلق کند تا هویتش را شکل دهد. مثلا بپرسد: این درد یا لذت برای چیست؟

وقتی بلوغ رخ نداده، آدم‌ها زندگی را مجموعه‌ای بی‌پایان از معامله‌ها می‌بینند: تکالیفم را انجام می‌دهم تا آینده‌ام را خراب نکنم، هر چه مدیرم بگوید انجام می‌دهم تا پول به دست بیاورم، کادو می‌خرم تا برایم کادو بخرد.

هیچ‌چیزی بخاطر خودش انجام نمی‌شود، همه وسیله‌ای هستند تا آدم نابالغ را به هدفی لذت بخش برساند (تا کادو بگیرم). همه چیز حولِ افزایش لذت و کاهش درد می‌چرخد. مشکل اینجاست که نمی‌توان برای خود زندگی کرد، مدام در حال این هستیم که زندگی را بر اساس خواسته‌های اطرافیان بچینیم: اگر موسیقی بتهوون گوش بدهم آدم محترمی حساب می‌شوم.

اینکه بالغ باشیم یا از بچه‌بودن جلوگیری کنیم خیلی باهم فرق دارند. در روزمره‌هایمان خیلی از کارها را بر اساس قوانین انجام می‌دهیم تا از بچه‌بودن جلوگیری کنیم، مثل تمیزکردن خانه، مصاحبه‌های شغلی.

اما ذاتِ چیزهای باارزش و مهم طوری است که نمی‌توانید آن‌ها را معامله کنید، اصلا تلاش برای مذاکره بر سر آن‌ها نابودشان می‌کند. مثلا به کسی باج بدهیم تا به ما احترام بگذارد یا برسر عشق و همراهی با دیگران مذاکره کنیم. شدنی نیست. زور بزنید کسی شما را دوست داشته باشد، دوست نخواهد داشت. آدم بالغ می‌فهمد این ارزش‌ها جوری نیست که بگویید قوانین را یادم بده بازی را شروع کنم.

بیشتر سالن‌ها برای سمینارها سر همین نگاه‌های نابالغانه پر می‌شوند.

بلوغ یعنی به این توانایی برسیم که بتوانیم یک ارزش انتزاعی، یک چیز درست، مثل صداقت را حتی اگر به ضررمان است انجام بدهیم فقط به این دلیل که درست است، نه برای بده و بستان. گاهی ارزش‌های انتزاعی ذاتا خوب هستند. آدمِ بالغ فقط به این دلیل که صداقت از لذت یا رنجِ خودش مهم‌تر است، صادق می‌ماند. یعنی صداقت خودش هدف است نه وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی دیگر.

برای فهمیدن و نفهمیدن همین موضوع است که آدم‌بزرگ‌های بچه یا نوجوان‌های بزرگ زیاد داریم. بلوغ ربطی به سن و تحصیلات ندارد. تفاوت در دلیل کارهاست.

بالغ برای خودش اصول دارد، نابالغ یکسری اصول را رعایت می‌کند تا به لذتی که می‌خواهد برسد.

آدم بالغ، آشغال نمی‌ریزد چون ذاتا این کار اشتباست، آدم نابالغ آشغال نمی‌ریزد چون اگر کسی متوجه شود حس بدی نسبت به خودش پیدا می‌کند.

آدم نابالغ در صورتی بالغ می‌شود که بفهمد مذاکره یک تردمیل بی‌انتهاست، چیزهای واقعا باارزش و معنادار در زندگی بی‌قید و شرط به دست می‌آیند و نباید به جهان دیدِ معامله‌ای داشت. آدم‌های نابالغ وقتی پیر می‌شوند فکر می‌کنند همه‌ی روابط انسانی نوعی قراردادِ تجاریِ بی‌انتهاست و به‌جای اینکه دیدشان را عوض کنند فکر می‌کنند انجام‌دادن معامله‌ی درست، زمانبر است و تجربه می‌خواهد.

عکس نوشته: بی‌قید و شرط رفتارکردن سخت است. می‌دانیم اگر عاشق شویم، ممکن است طرف مقابل هرگز جواب عشق‌مان را ندهد، با این‌حال باز هم عاشق می‌شویم. به دیگران اعتماد می‌کنیم با این که می‌دانیم ممکن است آسیب ببینیم. چرا؟ چون عمل بی‌قید و شرط مستلزم درجه‌ای از ایمان است، ایمان به این‌که انجام این کار درست است حتی اگر منجر به رنج بیشتر شود، حتی اگر برای شما یا فرد دیگر موثر نباشد.

برای همین است که بزرگترین ادیان دنیا انسان‌ها را به سمت ارزش‌های بی‌قید و شرط سوق می‌دهد.

“شرط گذاشتن” چیزی است که همه چی را خراب می‌کند. فیلسوف‌ها تصمیم گرفتند معنویت را بیرون بکشند و جایش آیین‌های ایدئولوژیکی بگذارند تا قابل سنجش باشد: ایجاد شادی بیشتر و رنج کمتر، ترحم و برابری. منتهی وقتی سعی می‌کنید آزادی را تحمیل کنید، در اصل دارید آن‌را از بین می‌برید، وقتی سر شادی معامله می‌کنید از دستش می‌دهید.

مشکلِ امید این است که ذاتا معامله‌گر است، معامله‌ای بین کارهای کنونی در ازای آینده‌ای فرضی و مطلوب: این کار رو نکن تا حوری بهشتی مالِ تو باشه، دوستت بدهنی کرد؟ تو بد دهن نباش تا همه موزهای بهشت مالِ تو و آب‌جوش‌ها برای دوستت.

برای فراتر رفتن باید بی‌قید و شرط بود. اگر احترام می‌گذارید، انتظاری نباید داشت وگرنه احترام‌گذاشتن شما واقعی نیست. یک وسیله است برای هدفی دیگر.

تنها راه منطقی برای بهبودِ جهان، بهبود خودمان است: بالغ‌شدن. یعنی تصمیم بگیریم هر لحظه با خودمان و دیگران به عنوان هدف برخورد کنیم نه وسیله. اینکه خودمان را بهتر کنیم به این معنی تقویت شادی بیشتر نیست بلکه به معنی تقویت‌کردن احترام به خودمان است.

در حال حاضر خیلی از ماها، بحران ثروت یا مادیات نداریم- بهانه نچین! اگر این پست را می‌خوانی یعنی دستِ کم یک سیستم یا گوشی با اینترنت داری- ما بحران شخصیت داریم، بالغ نشدیم، هنوز معامله‌گر هستیم.

۷.رنج

یکی از خطای ما انسان‌ها این است که درک‌هایمان را به گونه‌ای تحریف و دستکاری می‌کنیم تا مطابق انتظارات‌مان شوند. مهم نیست که محیط اطراف‌مان چه اندازه امن و راحت باشد، هر چقدر بیشتر به دنبال موارد تهدید آمیز بگردیم، بیشتر آن‌ها را پیدا خواهیم کرد.

بیایید برگردیم سر حرف اول، هر چه اوضاع بهتر می‌شود تهدیدهای خیالی بیشتری می‌بینیم و عصبانی می‌شویم این همان تناقض در پیشرفت را نشان می‌دهد. هر چقدر جامعه‌ای راحت‌تر و اخلاقی‌تر شود خطاهای کوچک در ذهنِ ما بزرگ‌تر خواهد شد. اگر همه‌ی قاتل‌ها دست از کشتن بردارند، لزوما حس خوبی به ما نمی‌دهد بلکه به همان اندازه در مورد مسائل کوچک‌تر ناراحت می‌شویم.

ما با مشکلات متناسب اندازه‌ی واقعی‌شان واکنش نشان نمی‌دهیم، بلکه ذهن ما مشکلات را بزرگ‌تر یا کوچک‌تر می‌کنند تا با میزان اضطرابی که انتظار داریم همخوانی داشته باشد. (وات دِ فاک؟!) پیشرفت مادی و امنیت به طور صد در صد به ما آرامش نمی‌بخشد، برعکس، با از بین‌بردن چالش‌های سالم، افراد بیشتر درگیر جنگ‌های نامناسب می‌شوند و نابالغانه‌تر رفتار خواهند کرد و از کاه کوه می‌سازند.

خیلی از چیزهایی که معتقدیم حقیقت دارند و واقعی هستند به درک ما از جهان بستگی دارند، یعنی نسبی‌اند! معتقدیم آسمان و آب‌وهوا تغییر می‌کنند ولی ما همان که هستیم باقی می‌مانیم به عبارت دیگر فکر می‌کنیم پاشنه‌ی ثابت در تجربه‌هامان ما هستیم و پایداریم. ولی حقیقت چیست؟ حقیقت این است که رنج پاشنه‌ی ثابت و عنصر ثابت جهانی است، آن چیزی که تغییر می‌کند درک‌های ما و انتظارات ما هستند. انقدر تغییر می‌کنند تا با رنج تعیین شده تناسب داشته باشند. با خودتان می‌گویید اگر شغل تازه و خفنی پیدا کنم، خوشحال‌تر می‌شوم، شغل را پیدا می‌کنید، بعد می‌گویید اگر خانه‌ی بهتری داشته باشم خوشحال‌ترم، خانه را می‌خرید، اگر تعطیلات درست و حسابی داشته باشم معرکه می‌شوم، تعطیلات را می‌روید، بعد می‌گویید فلان نوشیدنی (مجاز البته نه ویسکی و آب‌شلنگونی‌های مشابه) داشتم بهتر هم می‌شوم بعد عصبانی می‌شوید که در مملکت اسلامی چرا یک نوشیدنی مجاز پیدا نمی‌شود.اینگونه رنج باقی می‌ماند. روی یک تردمیل لذت گیر میافتیم، فرض کنیم سقف خوشحالی ۱۰ باشد هر چقدر هم روی تردمیل لذت بدوید باز به هفت می‌رسید. درد همیشه وجود دارد، چیزی که تغییر می‌کند استنباط شماست.

این یعنی دست از پیشرفت برداریم؟ نه، منظور این است که مهم نیست چه میزان آرامش و خوشبختی را داشته باشیم؛ ذهن ما سریع انتظاراتش را جوری می‌چیند تا مقدار ثابتی بدبختی و فلاکت را حفظ کند و اینگونه امیدی تازه خلق کند تا به راه‌مان ادامه دهیم. رفتن به دنبال شادی، یک ارزش زهرآلود است چون خوب زندگی کردن به معنای دوری از رنج نیست، به معنای رنج‌کشیدن برای هدفِ درست است.

وقتی از رنج دوری می‌کنیم، تحمل‌مان برای شکست‌های روزمره کم می‌شود، در نهایت زندگی‌مان مطابق آن کوچک می‌شود تا فقط درگیر همان مقدار کمی از جهان باشیم که از پَسش برمی‌آییم. رنج همیشه هست. بیشتر اوقات، چیزی که تجربه می‌کنیم با آن‌گونه که تجربه را تفسیر می‌کنیم، متفاوت است.

بحران امید کی به سراغ آدم می‌آید؟ وقتی درد از حد انتظار آدمِ نابالغ بیشتر می‌شود و پاداش‌ها چنگی به دل نمی‌زنند. اما آدم بالغ آستانه‌ی درد بیشتری دارد، می‌داند که انسان می‌تواند بدون توجه به نتیجه تمام تلاشش را بکند و این زندگی برای اینکه معنا داشته باشد نیازمندِ رنج است. کیفیت زندگیِ ما را نه ثروت در جهان نه هیچ چیز دیگر مشخص نمی‌کند، کیفیت زندگیِ ما را کیفیت شخصیت ما شکل می‌دهد، کیفیت شخصیت ما هم از طریق رابطه‌مان با رنج مشخص می‌شود. می‌توانیم انتخاب کنیم که چه رنجی را وارد زندگی کنیم. انکارش نکنیم. با رنج باید ارتباط برقرار کرد و در آن ارزش و معنا را یافت.

۸.اقتصاد احساسات

اگر بازاریاب باشید اولین چیزی که یاد می‌گیرید این است که چطور “نقاط درد” مشتری را پیدا کنید و باعث شوید احساس بدتری پیدا کنند. هر چقدر توانایی اثرگذاری بیشتر روی احساسات آدم‌ها را داشته باشید بیشتر پول و قدرت به دست خواهید آورد. در کل دو راه برای ایجاد ارزش و اعتبار در بازار وجود دارد:

۱.نوآوری یا ارتقای درد: واکسن فلج اطفال چندثانیه دردِ سوزن را جایگزین عمری طولانی‌تر می‌کند، یعنی یک درد را با دردی قابل تحمل‌تر و بهتر جایگزین کردند.

۲.سرگرمی یا اجتناب از درد: یعنی بیایم کاری کنیم تا مردم دربرابر دردهایشان بی‌حس شوند. درد را به تعویق بیاندازیم. این کار بیشتر اوقات اوضاع را بدتر می‌کند. سرگرمی می‌تواند یک مسافرت یا تماشای فیلم باشد، خودش مشکلی ندارد، مشکل جایی است که زندگی ما را تحت سلطه بگیرد. خیلی از سرگرمی‌ها دست‌کاری سیم‌پیچی‌های ذهن هستند و اعتیاد می‌آورند. هر چقدر هم بی‌حسی بیشتر شود دردش بیشتر می‌شود در نتیجه بیشتر شما را به سمتِ بی‌حسی می‌کشانند.

وقتی بیشتر مردم نسبتا سالم و ثروتمند باشند، بیشتر پیشرفت اقتصادی به سمت سرگرمی، و از ارتقای درد به سمت اجتناب از درد می‌روند. وقتی یک کشوری تازه شروع به پیشرفت اقتصادی می‌کند، مسیر نوآوری را انتخاب می‌کند، ساختن داروهای بهتر، اختراع دستگاه‌ها و شهرها و تقسیم کارها. ولی بعد از اینکه به اختراع‌های نوآورانه دست پیدا کرد، معیار رفاه در آن جا به طور پیوسته افزایش یافت، دردِ افراد به دردِ کمتری تبدیل می‌شود، وقتی این کشور بشود جهان اولی این خط منحنی رفاه تبدیل به یک خط مستقیم خواهد شد یا حتی سقوط می‌کند و بیماری‌های روانی، افسردگی بیشتر خواهد شد. دلیلش این است که دوزِ سرگرمی در آن کشور بالا خواهد رفت.

اینترنت واقعا نوآوری خیلی بزرگی بود، قصد و نیتش هم خوب بود، می‌خواست مردم آزاد شوند و دسترسی برابر به اطلاعات داشته باشند، فرصت‌های یکسان برای بیان افکار باشد. ولی یاد مخترعان نبود که مردم براساس حقیقت و واقعیت تصمیم نمی‌گیرند. جهان برپایه‌ی احساسات می‌چرخد، وقتی به یک آدم منبع بی‌نهایت از دانش بدهید، در گوگل چیزهایی را جستجو نمی‌کند تا با عمیق‌ترین باورهایش در تضاد باشد، بیشتر چیزهایی را جستجو می‌کند که برایش خوشایند باشد.

در نهایت وقتی اینترنت همه‌گیر و بزرگ شد، شرکت‌های نوپا به فکر سودآوری از آن شدند و اینگونه بزرگترین نوآوری عصر ما تبدیل به بزرگ‌ترین سرگرمیِ ما شد.

اینطوری یک مصرف‌گرایی بی‌خردانه وارد فرهنگ ما می‌شود و میلیون‌ها آدم را به بردگی می‌گیرد. اینستاگرام برای شرکت‌ها بد نیست، ولی ما روزانه چند ساعت درگیر آن هستیم؟

وجودِ خود اینترنت آدم را مجبور می‌کند زبان انگلیسی  بهتری داشته باشد، ولی بیشتر آدم‌ها به محض اینکه زبانِ انگلیسی‌شان خوب می‌شود به دنبال خواندن کتاب‌های بهتر یا فیلم‌های بهتر نمی‌روند تا یک‌جایی وسط سطرها و دیالوگ‌ها مشتی به روایت‌های غلط شان بزند. برعکس سرچ می‌کنند لیدی گاگا در آخرین مهمانی چه پوشیده بود یا استوری‌های خارجکی می‌گذارند تا سرگرمی‌شان و ضعف‌شان بهتر شود.

خب اوضاع کِی بدتر می‌شود؟ بیایید سر پارادوکس انتخاب از ویلیام گلاسر صحبت کنیم، پارادوکس انتخاب می‌گوید هرچقدر گزینه‌های بیشتری به ما داده شود، یعنی هر چقدر آزادی بیشتری داشته باشیم، نسبت به انتخاب خود رضایت کمتری خواهیم داشت. اگر نفر اول بین دونوع بستنی (سنتی و قیفی) باید یکی را انتخاب کند و نفر دوم باید بین بیست نوع بستنی یکی را انتخاب کند، نفر دوم نسبت به نفر اول آزادی بیشتری ندارد فقط گزینه‌هایش تنوع بیشتری دارد. تنوع آزادی نیست. اگر اجباری روی نفر اول بود که باید و حتما فقط بستنی قیفی بخوری، حالا آزادی کمتری نسبت به نفر دوم دارد.

وجود گزینه‌های بیشتر ما را آزادتر نمی‌کند فقط اضطراب را بالا می‌برد که آیا بهترین گزینه را انتخاب کردیم یا نه. تنها شکل واقعی از آزادی، از طریق محدودسازی خود به وجود می‌آید؛ آزادی اختیار انتخاب خواسته‌هایمان نیست، آزادی انتخاب چیزهایی است که حاضرید در زندگی رهایشان کنید. یعنی خودخواسته بیاییم و محدودیت‌هایی در زندگی‌مان اعمال کنیم، چون لذت گذراست، تنوع‌ها همیشگی هستند. اینکه خودتان را محدود کنید تا قبل از ظهر به جز مواقع ضروری دست به گوشی نبرید، وقت و زمان و توجه شما را آزاد می‌کند.

این تعهدات هستند که به زندگی، آزادی می‌بخشند. تعهدات عمیق‌بودن را به زندگی می‌آورند. دوره‌هایی مثل اینکه یک هفته‌ای لاغر شوید یا یک‌هفته‌ای زبان یاد بگیرید، شوخی‌های مسخره‌اند. باید تصمیم گرفت که کجای زندگی را محدودیت درست گذاشت تا به آن خواسته رسید.

آزادی جعلی ما را روی تردمیل برای تعقیب چیزهای بیشتر می‌گذارد، آزادی حقیقی یعنی تصمیم آگاهانه برای زندگی‌کردن با چیزهای کمتر. هر چقدر آستانه‌ی درد پایین‌تر داشته باشیم، آزادی جعلی بیشتری را وارد زندگی می‌کنیم.

باید سعی کنیم با محدودیت‌هایی که اعمال می‌کنیم، آزادی‌های عمیق‌تری را وارد زندگی‌مان کنیم.

۹.درآخر: امید نداشته باشید

همین حالا که من و شما داریم در مورد رنج و آزادی باهم گپ می‌زنیم، هوش مصنوعی خیلی پیشرفت کرده و در آستانه‌ی دستیابی به ماشین‌های خودران و مشاوران حقوقی است. این تازه اول راه است چون یک روز خواهد آمد که هوش مصنوعی بتواند بهتر از ما نرم‌افزار هوش مصنوعی بسازد. یعنی مدام بتواند نسخه‌های بهتر از خودش ارائه دهد، این بهتر شدن احتمالا به جایی کشیده می‌شود که هوشش از هوش ما برتری پیدا کند تا جایی که دیگر قادر به درک رفتارش نخواهیم بود. برمی‌گردیم به زمان قدیم که نیروهای غیرقابل درک را پرستش می‌کردند. مثل انسان‌های بدوی که برای باران و آتش پیش خدایان‌شان دعا می‌کردند، رفتارها و ظاهرشان را تغییر می‌دادند تا الطاف خدا شامل حال‌شان شود. (همین حالا هم پست‌ها را طوری می‌نویسم تا لطف الگوریتم‌ها شامل حال‌مان شوند)

خدایان الگوریتم‌ها را خواهیم داشت. ذهن ما طوری تکامل یافته که چیزی که درک نمی‌کند، پرستش کند. در نهایت ما به پرستش چیزی روی می‌آوریم که بیشترین قدرت اثرگذاری را بر ما دارد. ترس و وحشت ندارد همین الان هم یک الگوریتم ساده نسبت به الگوریتم‌های آینده، مسیریابی شما را مشخص می‌کنند. 1

ما آدم‌ها بر حسب اتفاق، پیشرفته‌ترین و پیچیده‌ترین الگوریتم‌هایی هستیم که طبیعت تا کنون ساخته: محصول یک میلیارد سال نیروهای تکاملی. حالا ما داریم الگوریتم‌هایی می‌سازیم که از ما بهترند.

نیچه در مورد انسانیتی حرف می‌زد که دست از امیدهای اعتقادی برداشتند و خودشان را ورای خیر و شر گسترش می‌دادند، دعوای بین قفسه‌ها و سیستم‌های ارزشی را کنار می‌گذارند. این سیستم‌های ارزشی ما هستند که ما را شکست می‌دهند، فناوری جوری تلاش کرده تا ما کم‌انعطاف‌تر شویم، به سرگرمی‌های پوچ و لذت‌های گذرا بیشتر وابسته شویم. چرا؟ چون این‌ها برای سازندگان‌شان سودآورند. همانقدر که فقر را از بین برد، همانقدر هم جریان بی‌پایانی از گزینه‌های غیرضروری را وارد زندگی‌ها کرد و تنوع‌های بی‌معنی را ریخت در فرهنگ‌ها.

اما چقدر خوب می‌شود اگر بتوانیم فناوری‌ها را برای یاری به روانِ ناقص‌مان منطبق کنیم؟ برای اینکه بلوغ بیشتری را در فرهنگ‌ها ترویج دهد.

شاید به دنبال پیداکردن امید و اطمینان که اوضاع بهتر می‌شود این‌ها را خواندید، مثلا اینکه ایکس کار را هر روز صبح انجام دهید امید بیشتر خواهید داشت. متاسفم کسی جوابی برای این گونه سوالات ندارد. چون در نهایت ذهن اگر همه‌ی مشکلات هم حل شوند، مشکلات دیگری را تجسم خواهد کرد. خودتان را در جستجوی امید خسته نکنید، امید نداشته باشید، ناامید هم نباشید، فکر نکنید که چیزی می‌دانید، همین فرضِ دانستن دردسر می‌سازد. به چیزهای بهتر امیدوار نباشید، خودتان بهتر باشید.

چیزِ بهتری باشید: مهربان‌تر، انعطاف‌تر، منظم‌تر.

ما اگر خیلی شهامت داشته باشیم می‌توانیم امیدوار باشیم که آدم‌ها آزادیِ جعلیِ “تنوع” را به نفع آزادی عمیق‌تر و معنادارتر تعهدها رها کنند، به محدودسازی خودشان روی بیاورند. امیدوار باشیم که روزی هوش مصنوعی‌ای خواهیم داشت که همه‌ی اراجیفی که می‌نویسیم را از صافی خواهد گذراند و تعصبات شناختی و مفروضات و پیش‌داوری‌هایمان را به ما گوشزد خواهد کرد. امیدوار باشیم که فراتر از وسیله و هدف زندگی خواهیم کرد و به سمت چیزی والاتر می‌رویم.

شاید آن‌موقع حقیقتِ ناخوشایند را نه تنها درک کنیم، بلکه سرانجام آن‌را بپذیریم: این‌که اهمیت‌مان فقط در خیالِ خودمان بوده.

ما هدف‌مان را خودمان ابداع کردیم، و نه در گذشته و نه امروز، هیچ نیستیم.

تمامِ این مدت هیچ نبوده‌ایم.

و شاید بعد از همه‌ی این‌ها، تنها آن‌موقع، چرخه‌ی ابدیِ امید و تخریب به پایان برسد.

Everything is fucked یا به چی باید امید داشت؟ بخش اول

در تاکسی نشستم. از زبان رادیو، جوانکی می‌گوید: چرا امکانات ندارم؟ اینهمه درس خوندم ولی… پیرمرد جواب می‌دهد: اگر امنیت در این مملکت نبود، همان درس هم نمی‌توانستی بخوانی. جوان به دنبال جواب سوال‌های دیگر برای مشکلاتش است اما در هر دفعه همان جواب را می‌گیرد، اگر امنیت نبود، هیچ *هی نمی‌شدی، ما نسبت به قبل فلان و فلان قدر پیشرفت داشتیم.

اگر از سطحی بزرگ‌تر نگاه کنیم، جهان، ثروت و سطح امنیت و رفاه بیشتری در طول تاریخ دارد اما بیشتر از هر زمان دیگری، احساس ناامیدی می‌کنیم. این پیشرفت‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت اما امید از آینده می‌آید و آمار مدام از گذشته حرف می‌زند. یعنی امید وابسته به آمار نیست. برای امید، مشکلاتی که باید حل شوند مهم است نه مشکلاتی که قبلا حل شدند.

برای همین است که آن روز از ته دلم از گوینده، بیزار بودم. مدام حرف از گذشته است. من دلم یک امید تازه می‌خواست.

در این شرایط که بخاطر حضور کرونا، قرنطینه‌ایم و همه‌جا را پر کردیم از اخبار منفی، و مرگ را بیشتر از مواقع دیگر حس می‌کنیم، در لحظه زیستن را شاید بیشتر تجربه می‌کنیم؛ صحبت کردن از امید سخت باشد، راستش من از خودم حرف تازه‌ای در مورد امید ندارم اما مارک منسن در کتاب every thing is fucked که به فارسی ترجمه شده همه چیز خراب است، می‌گوید در شرایط سخت، قهرمان‌بودن یعنی توانایی فراخواندن امید؛ آن‌هم در جایی که ذره‌ای امید وجود ندارد.

آن‌هم نه هر امیدی. خیلی از امیدها، سانسورشده‌ی واقعیت هستند. بلکه امیدی که بتواند ما را دور هم جمع کند. نه این‌که از مارا از هم جدا کند. امیدی که ریشه در واقعیت و منطق دارد. امیدی که می‌تواند ما را با حس قدردانی و رضایت تا پایان عمرمان همراهی کند.

حالا اینجا کسی قرار نیست قهرمان‌بازی دربیاورد ولی می‌خواهیم در مورد همین کتاب مارک‌منسن حرف بزنیم، در اصل این پست طولانی نگاهی به کتاب است چون باور دارم اگر درکش کنیم خیلی زودتر دوزاری‌مان می‌افتد که دست‌کم رابطه‌مان با امید چگونه باید باشد. می‌خواهیم سوال‌های بهتر بپرسیم. چون وقتی شرایط خیلی خراب است ما ناچاریم به پیشرفت، ناچاریم امید را به جایی گره بزنیم که باعث حرکت شود. وگرنه مدام درگیر مشکلاتی هستیم که به هر طریقی دارند تکرار می‌شوند و هیچوقت جایشان را به مشکلات بهتر نمی‌دهند که هیچ، نسل به نسل هم مشکلات بیشتر بوی کهنگی و عقب‌ماندگی می‌دهند.

سوال‌هایی مثل:

امید چگونه کار می‌کند؟

چرا هر چی اوضاع بهتر می‌شود، بیشتر احساس اضطراب و ناامیدی می‌کنیم؟

چرا هر چی امنیت و مادیات در جامعه‌ای بهتر می‌شود، مردم بیشتر درگیر چالش‌های مسخره و بی‌ارزش می‌شوند؟

چرا پوچ‌گرایی روز به روز بیشتر و بیشتر طرفدار پیدا می‌کند؟

اگر امید نداشته باشیم که آینده‌ای بهتر از الان، وجود دارد و به نحوی زندگی‌مان بهبود پیدا خواهد کرد، عملا مردیم.

متضاد خوشحالی، ناراحتی و عصبانیت نیست، اگر ناراحت می‌شویم یعنی هنوز دغدغه‌ی چیزی وجود دارد. متضاد خوشحالی، ناامیدی است. یعنی همیشه تسلیم‌بودن و بی‌تفاوتی.

قبلا تعریف کردم که چندسال پیش تصادف کردم، قبل از اینکه ماشین برای ملق دوم برود، با خودم گفتم این دیگر آخرش است و تمام. ولی خب چند دقیقه قبل از اینکه بنزین ریخته آتش بگیرد نجاتم داده بودند و در آمبولانس به هوش آمدم. و متاسفانه انقدر سالم بودم که بعد از اینکه دوگانه‌بینی چشم‌هایم خوب شد باید مدرسه می‌رفتم. سال کنکور. از همین‌ها که تابستان‌شان را زهرمار می‌کنند. بعد از آن اتفاق کم‌کم هوش و حواسم سرجایش آمد، جو گرفتم که آدم خوبی باشم.

ما وقتی با سختی‌ها روبرو می‌شویم، شروع به ساختن خرده‌روایت‌ها می‌کنیم،مثلا عزیزی را از دست می‌دهیم تصمیم می‌گیریم برای مدتی کوتاه جوری زندگی کنیم که باعث افتخارش باشیم. خیلی از این روایت‌ها را حتی اگر مخرب و غیر منطقی هم باشند، می‌سازیم تا امید را به نحوی نگه داریم، از طرفی ذهن ما را در برابر حقیقت‌های ناخوشایند حفظ خواهد کرد.

این روایت‌ها، هدف‌هایی که انتخاب می‌کنیم، زندگی ما را به قبل و بعد تقسیم می‌کند. قسمت سخت داستان همین‌جاست. چون شما نمی‌دانید و مطمئن نیستید که به یک روایت درست یا هدف درست چسبیدید یا نه.

برای همین است که خیلی از افراد به سمت مذهب کشیده می‌شوند. چون مذهب این دائما ندانستن‌ها را تایید می‌کند و در ازای آن از شما ایمان می‌طلبد. اما لزوما روایت‌های امید هر کسی، مذهبی نیست. روشن نگه‌داشتن چراغ این وبلاگ، خرده‌روایت امید من است، برای کسی دیگر استارت‌آپ نوپایش است، برای کسی دیگر، تربیت فرزندش یا حفظ محیط زیست، برای کسی دیگر ازدواج.

مهم نیست این روایت‌ها مذهبی باشند یا برخواسته از حس ششم  یا استدلال‌های منطقی. همه‌ مبتنی بر این دو شرط هستند، شما اعتقاد دارید:

۱.امکان رشد، بهبود و رستگاری در آینده وجود دارد.

۲.راه‌هایی وجود دارند که بتوانیم آستین بالا بزنیم و به آن برسیم.

برای ساختن و حفظ امید به سه‌تا چیز نیاز داریم:

۱.احساس کنترل: احساس کنیم مهار زندگی‌مان در دست خودمان است، یعنی در تقدیر خود نقش داریم.

۲.ارزش: چیزی رو پیدا کنیم و انقدر برایمان اهمیت داشته باشد که برای رسیدن به آن دست به کار و تلاش بزنیم.

۳.جامعه: یعنی ما بخشی از یک گروه هستیم که برای چیزهای مشترک ارزش قائل هستند و برای رسیدن به آن‌ها تلاش می‌کنند.

۱.ذهن عقلانی و ذهن عاطفی

بای دیفالت فرض این بوده که احساسات دلیل همه‌ی مشکلات ما هستند و عقل باید بیاد و کنترل همه چیز را در دست بگیرد و این آشفتگی را درست کند. این خط فکری از سقراط است چون اعتقاد داشت ریشه‌ی تمام فضیلت‌ها، عقل است. بعد هم آقای دکارت گفت عقلِ ما از تمایلات حیوانی جداست، فروید هم آمد و به نوعی مهر تایید روی تمام این‌ها زد. این باور جزئی از فرهنگ ما شد. احساسات شد جزئی از عیوب، یک اشتباه در روانِ انسان. مارک‌منسن اسمش را می‌گذارد فرض کلاسیک. فرض کلاسیک می‌گوید اگر کسی بی‌نظم است چون توانایی کنترل احساساتش را ندارد، اراده‌ی ضعیفی دارد و در یک کلام به فنا رفته. کسانی که احساسات‌شان را سرکوب می‌کنند، ستایش می‌کنیم، تحت تاثیر مدیران و ورزشکارانی قرار می‌گیریم که ربات‌گونه کارهایشان را در بی‌رحمی انجام می‌دهند.

اگر فرض کلاسیک درست بود، باید می‌توانستیم با تلاش ذهنی، جلوی هر چی هوس و طغیان احساسات هست را بگیریم.

پس به اشتباه به این باور می‌رسیم که باید هویت خودمان را تغییر دهیم، باور اشتباه یعنی اگر نمی‌توانیم لاغر شویم، جلوی تنبلی‌هایمان را بگیریم، یک نقص درونی داریم. تصمیم می‌گیریم تغییر کنیم به یک شخص کاملا جدید و متفاوت تبدیل شویم. منِ قدیمی نمی‌توانست فلان کار را انجام دهد، من جدید می‌تواند. این تغییر دادن می‌شود دائمی! می‌شود یکی از اعتیادهای ما. اشتباه است چون مدام در حال تلقینیم که آدم بی‌لیاقت و مزخرفی هستم پس باید تغییر کنم.

این کار امید را شارژ می‌کند (یک منِ جدید در راه است) ولی مشکل اصلی را حل نمی‌کند. تغییر خیلی سخت است، کسی با وعده و وعید، سمینارها و روی لینک زیر کلیک کنیدها و تبلیغات نمی‌تواند چندان کاری جلو ببرد. تغییر درد دارد. دلیلی ندارد که همیشه احساس بی‌لیاقتی کنیم و در نتیجه احساس نیاز به تغییر پیدا کنیم. داستان خویشتن‌داری بر این باور است که ما روی خودمان کنترلِ کامل داریم، دروغ است! تغییر دادن خودمان به سادگی گرفتن یک تصمیم نیست. چیزی بیش از قدرت اراده نیاز است: احساسات ما روی تصمیم‌گیری و رفتارهای ما نقش‌های تعیین‌کننده دارند.

فرض کنیم ذهن شما ماشین هشیاری است که در مسیر زندگی در حال حرکت است. دو مسافر دارد 1:

یکی ذهن عقلانی، یکی ذهن عاطفی. ذهن عقلانی، بیانگر فکرهای آگاهانه، محاسبات، استدلال‌ها و غیره است؛ ذهن عاطفی بیانگر احساسات، انگیزه‌ها، شهود و غرایز است. بر اساس فرض کلاسیک فکر می‌کنیم ذهن عقلانی در حال راندن ماشین هوشیاری است و ذهن عاطفی باید یک گوشه بنشیند و از مسیر لذت ببرد. منتهی حقیقت این است که ذهن عاطفی در حال راندن است. اصلا هم مهم نیست شما چه کسی هستید رئیس نخبه‌ها یا نانوای محل، برای همه همین است. چرا؟ چون در نهایت تنها به خاطر احساس است که وارد عمل می‌شویم و عمل همان احساس است.

مثلا ترس در بدن ما اتفاق می‌افتد، منقبض‌شدن عضلات، ترشح آدرنالین. این در حالی است که ذهن عقلانی به تنهایی در آرایش‌های سیناپسی داخل جمجمه حضور دارد. ذهن عاطفی همان خِرد و حماقت شما در سراسر بدن است. شادی و خشم هم همین طور است.

این دو ذهن در عین حال که گاهی به سختی یکدیگر را تحمل می‌کنند ولی به هم احتیاج دارند. ذهن عاطفی، احساساتی را تولید می‌کند تا ما را به سمت عمل بکشاند، ذهن عقلانی پیشنهاد می‌دهد که این عمل را به چه سمتی هدایت کنیم. ذهن عقلانی فقط می‌تواند روی ذهن عاطفی تاثیر بگذارد نه اینکه کنترلش کند. مثلا متقاعدش کند راهی جدید به سمت آینده را دنبال کند. اما در نهایت ذهن عاطفی است که تصمیم می‌گیرد ماشین به چه سمت ببرد.

سوار می‌تواند فیل را به آرای در جهت خاصی هدایت کند، اما در نهایت فیل به جایی می‌رود که خودش می‌خواهد. –جاناتان هیت

مثل سخنگوی دولت، در تصمیم‌گیری‌های دولت نقشی ندارد ولی چون باید برای ملت و خبرگذاری‌ها حرف بزند، باید برای تصمیم‌های گرفته شده دلایل منطقی ببافد.

در حالت افراطی اگر ذهن عقلانی نتواند روی ذهن عاطفی تاثیر بگذارد، آن‌وقت فکر می‌کنیم هر چیزی که حس خوبی داشته باشد پس درست است. همه چیز در جهت رضایت ذهن عاطفی شکل می‌گیرد، اینجاست که شخص دچار سندروم استکهلم می‌شود.

ذهن عقلانی مدام در حال تصحیح ذهن عاطفی است و می‌گوید کجا را اشتباه پیچیده. خاموش‌کردن ذهن عقلانی در کوتاه مدت، حس خیلی خوبی دارد، ما هم اکثرا چیزی که حس خوبی دارد با چیزی که واقعا خوب است اشتباه می‌گیریم.

افراط در احساسات، بحران امید را می‌آفریند، سرکوب احساسات هم همینطور.

نادیده‌گرفتن ذهن عاطفی، ما را در برابر جهان اطرافمان، بی‌تفاوت می‌کند. نمی‌توانیم بین دو چیز، انتخاب بهتر را داشته باشیم در نتیجه بی‌تفاوت می‌شویم. زیادی تحویل‌گرفتن ذهن عاطفی هم باعث می‎شود به سراغ چیزهایی برویم که فقط حس خوب می‌دهند.

پس مشکل اینجاست: صحبت‌کردن با هر دو ذهن. بدترین کار این است که با بخش احساسی ذهن، بخواهیم منطقی حرف بزنیم.

خود بزرگ‌بینی ذهن عقلانی باعث شده است توهم بزنیم که خویشتن‌داری کاری ساده است.

راه بهتر، پذیرش خود است، پذیرش احساسات و همکاری با آن‌ها.

ذهن عاطفی با کلمات جواب نمی‌دهد، با احساسات جواب می‌دهد. احساس اضطراب، احساس تنبلی. باید اینگونه سوال پرسید که: «امروز می‌خوایم بریم باشگاه، چه حسی داری؟» جواب را با احساس می‌گیری. ذهن عقلانی می‌تواند مثلا با یادآوری‌کردن اینکه بعد از ورزش چه احساس خوبی داری، روی ذهن عاطفی تاثیر بگذارد. بیشتر اوقات عین گول‌زدن بچه می‌ماند. کافی است باور کند معامله‌ی خوبی می‌کند. احساسات ماندگار نیستند، باید با مقدار کم شروع کرد: « امروز فقط کفش‌های باشگاهت را بپوش. همین.» جنگیدن اوضاع را بدتر می‌کند. این گفت‌وگو با تمرین بهتر می‌شود. تمرین اینکه مثل یک تیکه آشغال با یکدیگر صحبت نکنند. بعضی نیاز به تمرین دارند تا ذهن عاطفی‌شان قادر به بیان شود و بعضی دیگر نیاز به تمرین دارند تا ذهن عقلانی‌شان بتواند حرفی بزند.

۲.قفسه‌بندی ارزش‌ها چطور شکل می‌گیرد؟

ذهن عقلانی، دانشش را از حقایق و مشاهدات می‌سازد اما ذهن عاطفی، ارزش‌های ما را بر اساس تجربه‌های ما از رنج می‌سازد. تجربه‌هایی که به ما درد و رنج تحمیل می‌کنند، ذهن عاطفی آن‌ها را نامطلوب حساب می‌کند. تجربه‌هایی که از رنج ما کم می‌کنند، ذهن عاطفی آن‌ها را مطلوب تلقی می‌کند.

وقتی چیزهایی را تجربه می‌کنیم، ذهن عاطفی ما نوعی سلسله مراتبِ ارزش‌ها برای آن‌ها ایجاد می‌کند. یک قفسه‌ی بزرگ که بهترین و مهم‌ترین تجربه‌های ما در زندگی (خانواده، دوستان و…) در بالاترین طبقه قرار می‌گیرند و ناخوشایندترین تجربه‌ها (مرگ، بیماری، …) در پایین‌ترین قفسه قرار دارند. ذهن عاطفی می‌گوید که تجربه خاص در کدام طبقه باشد، ولی ذهن عقلانی می‌تواند عینک به چشم، بگوید تجربه‌های خاص چه ارتباطی باهم دارند و پیشنهاد دهد که سلسله مراتب ارزش‌ها چطور دوباره چیده شوند بهتر است.

وایستا

نوار را ببریم عقب: سلسله ارزش‌ها چطور دوباره چیده شوند بهتر است… این خودِ خودِ رشد است! ارزش‌ها بریزیم زمین دوباره بچینیم، انقدر این کار را بکنیم تا به یک شکل بهینه برسیم. خیلی اوقات به این دوباره چیدن که می‌رسیم، خیلی از آیتم‌ها دیگر برایمان جذابیتی ندارند. مثل الانِ من که شاید در ۱۶سالگی، دانشگاه رفتن آیتمی بود در بالاترین قفسه ولی الان کفِ کفِ قفسه است. شاید برای شخصی دیگر، رفتن از ایران در بالاترین قفسه بوده ولی الان دیگر جذابیتی ندارد و می‌گذارد در قفسه‌های پایین‌تر از خانواده مثلا.

نکته‌ی جالب درباره‌ی سلسله مراتب ارزش‌ها این است که وقتی تغییر می‌کنند، در حقیقت چیزی از دست نمی‌دهید. وقتی از ارزش قائل‌بودن برای چیزی دست می‌کشیم، دیگر آن چیز برایمان جذاب یا جالب نیست. بخاطر همین حس فقدان یا دلتنگی سراغمان نمی‌آید؛ برعکس وقتی به عقب نگاه می‌کنیم فکر می‌کنیم چقدر آهو بودیم که فلان کار را می‌کردیم یا ارزش برایش قائل می‌شدیم. این به غلط افتادن‌ها خوب‌اند چون نشانه‌های رشد است. نشانه‌های دستیابی به امید هستند.

مگس خودشیفته

همه‌ی ما درجه‌ای از خودشیفتگی را داریم. چون هر چیزی که تا امروز دانسته‌ایم و تجربه کردیم، یا برایمان اتفاق افتاده یا خودمان آن‌را فهمیدیم. حتی مگس هم که اطرافم پرواز می‌کند، فکر می‌کند من چه چلاق بی‌سوادی هستم که پرواز یاد نگرفتم و خودم را روی زمین می‌کشم. پس طبیعی است که این فرض اشتباه را داشته باشیم که “ما” مرکز همه چیزیم چون مرکز تمام چیزهایی هستیم که خودمان تجربه می‌کنیم. برای همین بیش از حد، مهارت‌ها و هدف‌هایمان را گُنده می‌کنیم و دیگران را دست کم می‌گیریم. هیچکس نمی‌گوید به من شعور کم رسیده. همه فکر می‌کنند در هوش و مهارت از دیگری بهترند.

ذهن عاطفی ما واقعیت را به شکلی تغییر می‌دهد که باور کنیم مشکلات و رنج ما به نوعی خاص و منحصر به فرد است. اگر این خودشیفتگی نبود، تا الان صدبار با کِش خودمان را دار زده بودیم. این خودشیفتگی سنگر ما در برابر حقایقِ ناخوشایند است. هزینه‌ی این خودشیفتگی همین توهم است که خودمان را از جهان جدا می‌دانیم.

ذهن عاطفی بر اساس تجربه‌هایی که داشته یکسری قصه می‌سازد و از اینجا به بعد هر تجربه می‌شود توجیهی برای آن قصه. مثلا پسر به دختر خیانت می‌کند، دختر رنج می‌کشد و احساس بدی نسبت به خودش پیدا می‌کند. قصه می‌سازد که تمام پسرها آشغالند. وارد یک رابطه‌ی جدید می‌شود، پسر به معنای واقعی خوب است. اما وجود قصه باعث می‌شود دختر به تمام حرکات ریز و درشت پسر حساس شود و بالاخره یک راه فرار پیدا کند. تغییر این قصه برای ذهن عاطفی دردناک است.

ارزش‌های ما نه تنها مجموعه‌ای از احساسات، بلکه دنیایی از قصه‌هاست. ذهن عاطفی چیزی را حس می‌کند، ذهن عقلانی بلافاصله برایش داستان مس‌سازد تا توضیحش دهد. ما این داستان‌ها، روایت‌ها را با دیگران داد و ستد می‌کنیم. دنبال آدم‌هایی هستیم که روایت‌هایشان با روایت‌های ما مطابقت دارند. حالا فکر کن چقدر از این روایت‌ها را برای خودمان می‌سازیم: در شغل، خانواده، حتی درمورد آن دنیا. می‌شود یک شبکه‌ی بزرگ از روایت‌های مبتنی بر ارزش‌هایمان. این شبکه دقیقا همان هویت ماست. برای من ترسناک است! چون هر روایت جزئی از هویت ما شده پس تمام تلاشمان را برای محافظت از آن‌ها می‌کنیم. هر چقدر یک ارزش را مدت زمان بیشتری حفظ کرده باشیم، در جای عمیق‌تری از هویت ما قرار می‌گیرند، در نتیجه نقش جدی‌تری در دیدِ ما به خودمان و دنیای اطرافمان ایفا می‌کنند. خیلی از این‌ها در بک‌گراند افکار ما در حال اجرا شدن هستند و وجودشان را نمی‌فهمیم. در شخصیت ما ته‌نشین شده‌اند.

۳.ارزش‌ها فقط از طریق تجربه قابل تغییرند نه منطق

تنها راه تغییر ارزش‌ها این است که تجربه‌هایی متضاد با آن ارزش‌ها داشته باشیم. وقتی ارزش‌هایمان را از دست می‌دهیم انگار تکه‌ای از هویت ما کَنده می‌شود برای همین، دردناک است؛ برای همین، مدتی سوگواری می‌کنیم؛ امید از دست می‌دهیم چون یک‌بار دیگر در معرض واقعیتِ لُخت قرار می‌گیریم. برای مداوا، ارزش‌های قدیمی را با ارزش‌های بهتر و سالم‌تر جایگزین می‌کنیم. برای این کار دو راه وجود دارد:

یک. بیایم تجربه‌های گذشته را بازنویسی کنیم: وایسا ببینم، اون بهم سیلی زد چون من آدم بدی هستم یا چون اون آدم بدی هست؟

دو. آینده را تجسم کنیم؛ روایت‌های آینده خودمان را بنویسیم و پیش‌بینی کنیم: اگر فلان ارزش را داشته باشم زندگی چطور پیش خواهد رفت. اینجوری به ذهن عاطفی اجازه می‌دهیم ارزش جدید را تن خودش کند، یک چرخی با آن بزند و بعد از چندبار تکرار به ارزش جدید عادت و در نهایت آن را باور کند. نکته اینجاست که پیش‌بینی آینده اینطور نیست که فکر کنید خیلی پولدارید و پورش دارید. این نوع پیش‌بینی فقط در حال ارضای ارزش فعلی است. یعنی مدام داریم فکر می‌کنیم الان چه ارزشی برایم مهم است براساس همان، آینده را می‌چینم. غلطه. تغییر یعنی فکر کنم چه حسی دارد اگر پورش نداشته باشم. (خب اینو هر روز دارم حس می‌کنم :/ ) منظور این که تجسم باید یکم ناراحت‌کننده، چالش برانگیز و هضمش دشوار باشد. اگر نباشد یعنی هیچ چیزی تغییر نکرده است.

۴.ایمان به چی باید داشت؟

همه‌ی ما باید به یک چیزی ایمان داشته باشیم، باید جایی ارزشی پیدا کنیم. اما ایمان به چی؟ ما انتخاب می‌کنیم به چه چیزی معتقد باشیم؟

در قفسه‌بندی ارزش‌های ما، در بالاترین قفسه، یک ارزش است. بر اساس آن ارزش، ارزش‌های دیگر را تعبیر و تفسیر می‌کنیم.  اسمش را بگذاریم والاترین ارزش. برای بعضی افراد والاترین ارزش می‌شود پول. این آدم همه چیز را از ذره‌بین پول نگاه می‌کند، چه خانواده چه عشق چه سیاست. برای بعضی دیگر ارزش والا می‌شود قدرت و یا لذت.

حالا باید خودمان را جزئی از یک آیین بدانیم. جزئی از کل، که برای ارزش‌های مشترک می‌جنگند. آیین‌ها چگونه مشخص می‌شوند؟

همه‌ی آیین‌ها باید اول تکلیف‌شان را مشخص کنند که ارزش والایشان چیست. مهم نیست چه باشد: پرستش گربه! هر چی باشد باید بگوید این یکی بهترین واقعیتِ آینده را فراهم می‌کند، پس بهترین امید را هم خلق خواهد کرد. این شکلی از طریق آیین‌ها، ایمان پیدا می‌کنیم چه چیزی می‌تواند مهم و با ارزش باشد.

بر اساس دسته‌بندی ارزش‌های والا، منسن سه نوع آیین را تعریف می‌کند:

آیین‌های معنوی: تحمل کن، اون دنیا بهتره. این آیین به باورهایی خارج از جهان مادی یا فیزیکی ایمان دارد و از طریق آن امید می‌گیرند. یعنی اعتقاد دارند آینده‌ی بهتر خارج از این جهان است. خطرپذیری بالایی دارند اما پاداش زیادی هم دارند. کی از حوری بدش می‌آید؟ این آیین بیشتر برای این به وجود آمد که در قدیم شرایط به قدری بد بود که تنها راهی که می‌توانست جلوی مردم را از دیوانه‌شدن بگیرد این بود که وعده‌ی دنیای دیگر، و امید بهتر بعد از مرگ داده شود. (مثلا نصف قاره از طاعون می‌مرد) این آیین‌ها خیلی مستحکم هستند بیشتر به این دلیل که نه می‌شود ثابتشان کرد نه انکار. برای همین وقتی ارزشِ والای یک آیین معنوی وارد بالاترین قفسه‌ی ارزش‌های یک فرد شد، بیرون آوردنش خیلی سخت است. بر اساس این آیین، حتی در مرگ هم امید وجود دارد.

آیین‌های ایدئولوژیک: این آیین امید را از دنیای طبیعی می‌گیرد. مثل سرمایه‌داری، کمونیسم، طرفداران محیط زیست. عمرشان کم است ولی رایج‌ترند. بهترین آن‌ها چند دهه یا چند قرن دوام می‌آورند. این آیین می‌گوید مجموعه‌ای از کارها، نتایج بهتری در این زندگی می‌آفرینند به شرطی که اکثریت افراد این کارها را انجام دهند. تنها کاری که باید برای ایجاد آیین‌های ایدئولوژیکی کرد این است که توضیحی ظاهرا منطقی برای دلیل مزخرف بودن همه چیز پیدا کنید و بعد آن را به به اکثریت جمعیت تعمیم بدهید. مشکل اینجاست که ما در سنجش ایدئولوژی‌ها خیلی خبره نیستیم، متغیرهای خیلی زیادی وجود دارد برای همین ذهن عقلانی مجبور می‌شود برای حفظ باورهای مزخرف، به خودش میانبر بزند. مثل نژادپرستی، تبعیض جنسیتی.

آیین میان فردی: این آیین از دیگر افراد زندگی امید را تغذیه می‌کنند. مثل معشوقه‌ها، مامان، مشاهیر، مِسی. معمولا این آیین‌ها در نوجوان‌ها بیشتر است و باید رنجش را تحمل کرد تا بتوان رشد کرد و از آن خارج شد. سیاست، ورزش، این‌ها نمونه‌ای از آیین‌های میان فردی هستند. این آیین می‌گوید کسی دیگر، برایمان خوشبختی خواهد آورد. می‌گوید یک گروه از گروهی دیگر بهتر است. مهم‌ترین آیین میان فردی، روابط خانوادگی و عاطفی است. گروهی از آدم‌ها که باور دارند بخشی از آن گروه بودن به زندگی‌شان معنا می‌بخشد. تمدن امروزی خیلی از این آیین را حذف کرده و جایش را به آیین‌های بزرگ ایدئولوژیِ ملی‌گرایی و جهان‌گرایی داده است. اتفاق نسبتا بدی است چون پیوندها در آیین میان فردی عمیق است.

همه‌ی این‌ها را گفتیم تا به این برسیم که شما همین الان هم جزء یکی از این آیین‌ها هستید، عقاید و ارزش‌های گروهی را دنبال می‌کنید، برایش قربانی می‌دهید، خطوط “ما و اونا” می‌سازید. اگر فکر می‌کنید از منطق و عقل استفاده می‌کنید، اشتباه می‌کنید.

اگر تصوری از آینده‌ی بهتر دارید، رسیدن به آن تنهایی غیرممکن است، هر آرزویی برای تحقق‌یافتن نیاز به شبکه‌های حمایتی دارد، واقعا نیاز به یک ارتش دارد.

می‌بینید؟ این آیین‌ها سلسله مراتب ارزشی ما را می‌سازند، با هم رقابت می‌کنند و آیینی که برنده می‌شود به بنیان فرهنگ ما تبدیل خواهد شد.

کجای کار می‌لنگد؟ وقتی یک آیین برنده می‌شود و پیامش را به افراد بیشتر می‌رساند، گستره‌ی بزرگی از تلاش و احساسات انسان‌ها را تحت سلطه خود در می‌آورد، ارزش‌هایش تغییر می‌کند.

یعنی آن ارزش والایی که اول داشت، آن را دیگر نمی‌بینیم. خیلی آرام آرام تغییر می‌کند، برای اینکه دستاوردهایش را از دست ندهد، شروع به حفاظت از آیین خود می‌کند. این شروع فساد است. چون خودشیفتگی ظهور پیدا می‌کند. یعنی ارزش‌های اولیه‌ی تعریف‌کننده‌ی آیین و جنبش و انقلاب(!) برای حفظ موقعیت کنونی کنار گذاشته می‌شود. اینجوری از تالارهای عروسی می‌رسیم به دادگاه‌های طلاق. از مسیح می‌رسیم به جنگ‌های صلیبی.

۵.تا الان اشتباه زدیم

تا اینجا متوجه شدیم که امید، برای روان ما امری بنیادی است؛ برای این‌که امید را حس کنیم، باید احساس کنیم آینده‌ی بهتری در انتظارمان است (ارزش‌ها). باید احساس کنیم تواناییِ رسیدن به آن آینده‌ی بهتر را داریم (کنترل نفس). باید افراد دیگری را پیدا کنیم که در ارزش‌ها با ما مشترک هستند و از تلاش‌های ما حمایت می‌کنند.

وقتی یکی از این‌ها را به مدت طولانی نداشته باشیم، امیدمان را از دست داده و در چاهِ حقیقتِ ناخوشایند می‌افتیم. فهمیدیم که تجربه‌ها باعث ایجاد احساسات می‌شوند، احساسات باعث ایجاد ارزش‌ها می‌شوند، ارزش‌ها باعث ایجاد روایت‌هایی از معنا می‌شوند. آدم‌هایی که روایت‌های یکسانی داشته باشند دور هم جمع می‌شوند تا آیین‌ها را بسازند. آیین‌ها برای برنده‌شدن باهم رقابت می‌کنند، آیینی که می‌برد، پیروان سخت‌کوش‌تر خواهد داشت، بین بیشتر افراد پخش خواهد شد. آیین‌ها شروع می‌کنند تا خطوط خودی و غیرخودی را ترسیم کنند، تابوهای اعتقادی شکل می‌دهند و بین گروه‌هایی با ارزش‌های مختلف، ستیزه و درگیری ایجاد می‌کنند. این ستیزه و تقابل است که امید را نگه می‌دارد.

بیشتر جنایت‌هایی که جوامع سرمایه‌داری غربی مرتکب شدند، به اسم امید بود: امید برای آزادیِ اقتصادی بیشتر و ثروت کلان‌تر. هیتلر امیدوار بود یهودیان را نابود کند و نژاد تکامل‌یافته‌ی بهتری بسازد. امید همانقدر که می‌تواند زندگی ببخشد، می‌تواند زندگی بگیرد. تشخیص امید سالم و زیان‌بار ساده نیست.

پس داستان را اشتباه فهمیدیم: دنیای به گند کشیده شده نیازمند امید نیست، این امید است که برای وجود داشتن نیاز به دنیای به گند کشیده شده است. می‌بینید؟ سرچشمه‌های امید که به زندگی ما معنا می‌دهند همان سرچشمه‌های تفرقه و نفرت هستند. امیدی که بیشترین لذت را به زندگی ما می‌آورد، همان امیدی است که بیشترین خطر را با خود دارد.

امید به نپذیرفتن “آن‌چه اکنون هست” نیاز دارد، چون امید نیازمندِ این است که یک چیزی این وسط خراب باشد. امید نیاز دارد تا ما بخشی از خودمان و جهان‌مان را انکار کنیم و ضد چیزی باشیم.

نیچه اعتقاد داشت باید نگاهی فراتر از امید داشته باشیم، باید ورای ارزش‌ها نگاه کنیم. نیچه از عشق به سرنوشت حرف می‌زد، عشق به سرنوشت یعنی انسان هیچ‌چیزی را طوری دیگر نخواهد، نه در آینده، نه در گذشته، نه در هیچ جای عالم هستی. یعنی انسان نه تنها چیزی را انکار نکند، بلکه عاشقش هم باشد. یعنی تمام زندگی و تجربه‌ها را بی‌قید و شرط پذیرفت. تمام فراز و نشیب‌ها، عاشق رنج باید بود و آن را پذیرفت. یعنی به جدایی بین خواسته‌ها و حقیقت پایان‌دادن، نه از راه تلاش برای تحقق خواسته بلکه از طریق پذیرش حقیقت.

یعنی: برای هیچ‌چیزی امید نداشته باشید. فقط برای آنچه هست امید داشته باشید. چون امید در نهایت پوچ و توخالی است. هر چیزی که ذهن بتواند تجسم کند معیوب است، تکه‌ای از حقیقت است. امید به خوشبختی نداشته باشیم، در عوض به فرصت‌ها و ستم‌های بی‌شمار و حاضر در لحظه امید داشته باشیم. به رنجی که از خوشبختی نشئت می‌گیرد، به قدرتی که از تسلیم سرچشمه می‌گیرد، به این‌ها امید داشته باشیم.

چالش این است: بدون امید عمل کنیم، به بهترشدن امیدوار نباشیم، بلکه بهتر شویم. در همین لحظه.

پذیرش چنین چیزی خیلی سخت است، مثل گرفتن شراب از مست می‌ماند. ما داریم حقایق را در بین روایت‌ها قایم می‌کنیم. همه‌ی ما روزی می‌میریم و این حقیقت باعث می‌شود تمام بهانه‌ها برای اینکه درست رفتار نکنیم، احترام نگذاریم را بگیرد.

باید از چرخه‌ی جنگ‌های اعتقادی رها شویم، باید دست از این ایدئولوژیک‌بودن برداریم و به ذهن عاطفی اجازه‌ی عرض اندام بدهیم، اما نگذاریم دستش به داستان‌های ارزش و معنای ساختگی برسد، باید ورای مفهوم نیک و بد قد بکشیم و یاد بگیریم چیزی را که هست، دوست بداریم.

بخش دوم برای فهم این است که زندگی بدون امید چگونه است.

م ا د ر

من نه مثل تو از مستقیم کارکردن با آدم‌ها خوشم می‌آید، نه مثل تو ورزشکارم، نه مثل تو مذاکره‌کننده‌ی خوبی.
آخرین باری که توانستم سر منافعم درست صحبت کنم، سه هفته پیش بود که می‌خواستم با بستنی خودم را خفه کنم. به شیرینی فروش سعی می‌کردم بفهمانم اگر کنار بستنی‌ام چند نون حصیری بگذارید، هزار واحد بیشتر خوشحال‌تر خواهم شد. سر یک صحبت‌کردن ساده کلی انرژی صرف می‌کنم چه برسد به اینکه بخواهم یک مذاکره‌ای را شکل دهم تا دو طرف، نه تنها از معامله‌شان راضی باشند بلکه انقدر خوشحال باشند تا بخواهند دوباره تکرارش کنند.

اگر ده روز پشت سرهم بتوانم صبح، کله‌ی سحر، درست بعد از اینکه چشمانم را باز کردم بروم بدوم، مطمئنم روز یازدهم قادر خواهم بود با چشم‌هایم بشنوم، با گوش‌هایم ببینم و با پاهای عقبم پرواز کنم.

می‌بینی؟ بین من و تو کوهی از تفاوت‌هاست. ولی همیشه ته دلم خواستم مثل تو باشم. شاید دیدنت در طول هفته چند ساعت بیشتر نشود اما باور کن تو با زندگی‌کردن خودت، قشنگ‌ترین مفهوم‌ها را یادم دادی. اینکه جنگیدن همانقدر مهم است که به موقع رها کردن. اینکه انجام یک کار خوب صرفا بخاطر ذات خودش خوب است نه بخاطره وعده‌ی بهشتی در آینده. اینکه مساله رنج‌کشیدن یا نکشیدن نیست. بحث سر رنج خوب‌داشتن است. بحث سر داشتن دغدغه‌هایی است که بتواند دنیای آدم را خوب چکش کاری کند. من آدم خوش‌شانسی‌ام که مادری دارم تا خدا را با مهربونی‌اش به من شناساند.

شک می‌کنم به این حرف که دخترها بابایی می‌شوند، من دوست دارم شبیه تو باشم. همینقدر قوی.

مادر

واقعیت، خطی نیست

با چندین بخیه محصول دندون عقل، کاسه‌ی حلیم را می‌کشم جلویم، قاشق کوچک را از جیبم بیرون می‌آورم که شروع کنم تا ان‌شاالله فردا این موقع خوردن حلیم را تمام کرده باشم. به این فکر می‌کنم که چقدر نوشتن سخت می‌شود وقتی نمی‌نویسی تا اراجیف درون ذهنت یک‌جا خالی شود بلکه یک کلمه به‌درد بخور بین انبوه نوشته‌ها پیدا کنی. برای همین این پست هم چیز زیادی نخواهد داشت.

در این چند وقت چیز زیادی به خودم اضافه نکردم جز آدرس تمام حلیمی‌های به‌دربخور منطقه و حومه. قبلا حلیم را با نمک می‌خوردم، با شکر حال به هم زنی بیش نبود. اما از وقتی حلیمی‌ها بای‌دیفالت در حلیمم شکر ریختند بدم نیامد. خوشحالی این روزهایم خلاصه می‌شود در ترکیب دو انتخاب شکر و نمک. نصف کاسه را با شکر می‌خورم، نصف کاسه را هم با نمک.

ترکیب دو انتخاب که جرات تستش را داشتی و دوست داشتی اتفاق مبارکی است! ولی خب باید فهمید که این وسط هم بارها اتفاق می‌افتد که تجربه‌ای را دوست نداشت. با این فکر که هر چیزی یک روی دیگر هم دارد موافق نیستم. بیشتر فکر می‌کنم هر چیزی ممکن است “روی‌های” دیگر هم داشته باشد. خطی و یک‌به‌یک فکر کردن برای ساده‌تر کردن مساله‌هاست تا فهم واقعیت آسان‌تر شود. ولی با همان پیش‌فرض خطی بودن، سراغ واقعیت رفتن، خطا که نه، یک اشتباست. خطا یک چیز طبیعی است. حداقل مدرک زورکی که از ژئوماتیک گرفتم، بهم فهماند که هیچ‌وقت خطا به صفر نمی‌رسد ولی می‌توان به آن نزدیک شد. اما اشتباه چیزی فراتر از خطاست. در فرهنگ لغات این مغز کوچکم، اشتباه یعنی انبوهی از خطاها که از هیچ کدام درسی گرفته نشده و انقدر جمع شده که بیشتر به حماقت نزدیک می‌شود. کسی هم که درگیر حماقت باشد کم اتفاق می‌افتد به فکر یادگرفتن بیوفتد. در همین حد اوضاع محله گل‌وبلبل که خیلی راحت می‌گوید خطای انسانی بوده و همه چیز را پشت به پشت هم، به خط می‌کنند تا متقاعد کنند اشتباهشان، اشتباه نبوده.

کوهی از اشتباه که هر از چندگاهی باد می‌کند و کار دست آدم‌ها می‌دهد، به قول نسیم طالب نشان می‌دهد پوست‌شان در بازی نبوده است.

خلاصه همین که من فکر می‌کنم جز حلیم و آش خوردن انتخاب دیگری ندارم هم شاید یک خطاست. وقتی جبر زیاد می‌شود، گزینه‌های قابل انتخاب هم کمتر می‌شود ولی هر وقت گزینه‌ها کمتر بوده گویی انتخاب راحت‌تر است. یکی رفتن را ترجیح می‌دهد، یکی ماندن را. آن کسی که انتخاب می‌کند تکلیفش مشخص است. ولی هیچ‌وقت حال کسانی که این وسط رجزخوانی می‌کنند یا الکی ادای کسانی که انتخاب می‌کنند را درمی‌آورند، نمی‌فهمم. دوست دارم بپرسم بلاخره تکلیفت با خودت چیست؟

شاید بیرون آمدنم از اینستاگرام حتی برای یک مدت کوتاه، برای فاصله‌گرفتن از همین جو باشد. از این جو که همه چیز  در آن رنگ‌ولعاب زیادی دارد. آدم‌هایی که در کوچه و خیابان می‌بینیم به همان رنگ‌ولعاب و خطی نیستند.