تجربه‌ی من در یادگیری زبان انگلیسی

بالاخره بعد از چندین پست که در کانال تلگرام در مورد یادگیری زبان و تجربیاتم نوشتم، تصمیم گرفتم یک پست نسبتا طولانی، را شروع کنم و رفته‌رفته در آن در مورد زبان بنویسم. برای همین این پست ناقص است و هر بار بعد از اضافه‌کردن موضوعی به آن آپدیت خواهد شد. کلمه‌ی «آپدیت» را هم می‌نویسم سر قسمتی که آپدیت می‌شود تا تکرار مطالب قبلی خواننده را اذیت نکند. ولی چندین توضیح قبل از آن بدهم:

۱-چیزهایی که اینجاست برپایه‌ی تجربیات و آموخته‌های نویسنده است و نویسنده همواره ممنون و مدیون کسانی است که به او آموخته‌اند.

۲-وسواس در یادگرفتن زبان، شما را عقب می‌اندازد! این اولین اصل بدیهی در یادگرفتن زبان است که اکثرا فراموش می‌کنند. بهترین کاری که می‌توانید بکنید این است که خودتان را غرق در کاری بکنید که با زبان انگلیسی گره خورده و یادش بگیرید! مثلا اوایل من زبان را بخاطر بهتر گوگل‌کردن یادگرفتم، با دیکشنری و اینور و اونور خودم را می‌کشتم تا یک عبارت را به انگلیسی سرچ کنم و به آن ویدیو یا صفحه‌ی دانلودی که می‌خواستم برسم! وسواس و ترس‌از قضاوت دیگران در این حوزه فلج‌تان می‌کند. اگر وسواس را کنار گذاشتید، شاید ادامه‌ی مطالب و راهکارهای اینجا به دردتان بخورد در غیراین صورت هر چقدر هم راهکار جلوی پای شما بگذراند تشنه‌ای خواهید بود که هیچوقت حاضر نیست حداقل برای رفع تشنگی‌اش، لیوان آب را در دست بگیرد.

۳-فکر می‌کنم مخاطب اصلی این نوشته کسانی هستند که به طور دیفالت از اهمیت یادگرفتن زبان آگاه‌اند. اکثرا یادگرفتیم که برای یادگیری زبان، به آموزشگاه‌ها برویم و ترم‌ها را یکی پس از دیگری بگذرانیم و به آخرین ترم که رسیدیم یعنی تمام! یعنی کلا زبان را یادگرفتیم. از همین طرز فکر است که دوره‌های چند ماهه یا چند روزه برای یادگیری زبان آن‌هم تضمینی(!) انقدر ارائه شده است. ولی واقعیت این است که یادگرفتن زبان، بیشتر از همه تلاش فکری می‌طلبد و تا وقتی عرق آن روی پیشانی ننشیند، آن‌طور که باید یاد نخواهیم گرفت.
بحث فضاهای تبلیغاتی هم کم به طرز فکرهای غلط در مورد یادگرفتن زبان، دامن نزده است. منتهی خبر خوشحال‌کننده این است که یادگرفتن زبان، از آن مهارت‌هایی است که می‌توان به صورت self study دنبال کرد. و من تلاش دارم تا در این پست بیشتر در مورد این حوزه صحبت کنم نه انتخاب‌کردن فلان کلاس یا آموزشگاه.

قدم اول:

بهترین کار بعد از کنار گذاشتن وسواس، خوب‌گوش‌دادن است. به رفتار کودک‌ها دقت کردید؟ تا یکی دوسال هیچ حرفی نمی‌زنند، تنها به خوبی گوش می‌دهند شاید صداهایی دربیاورند ولی حرف‌زدن را بعد از یک‌سال و نیم تا دوسال شروع می‌کنند. دلیل اصلی چنین رفتاری این است که در این مدت تماما تلاش می‌کنند تا خوب گوش کنند. برای یادگرفتن یک زبان هم باید همین کار را کرد. گوش‌ها را باید تقویت کرد و نسبت به صداها و کلمات حساس کرد تا یادگیری درست اتفاق بیافتد. این کاری است که غالبا در آموزشگاه‌های یادگیری زبان اتفاق نمی‌افتد. دلیل هم واضح است، مهارتی سخت و زمان‌بر است. ولی در بهترین آموزشگاه‌های یادگیری زبان در دنیا، مهارت اولی که یاد می‌دهند، خوب گوش‌دادن است. وقتی خوب گوش فرا می‌دهیم، دقیقا متوجه می‌شویم که مخرج کلمات از کجاست، طرز تلفظ صحیح یک کلمه چگونه است. حتی اگر قصد ما صحبت‌کردن هم نباشد، طرز تلفظ صحیح روند یادگیری یک کلمه را بسیار اثربخش‌تر و سریع‌تر می‌کند.

پس تا جایی که می‌توانید این ستون خوب گوش دادن و تلفظ صحیح کلمات را محکم‌تر کنید.

همیشه حواستان باشد که دورانداختن یک یادگیری غلط خیلی سخت‌تر از یادگیری از اول آن چیز است. اگر تلفظ لغتی را به اشتباه یاد بگیرید، فراموش کردنش آن‌قدرها هم ساده نیست و در هر بار مواجه‌شدن با آن کلمه مکث خواهید کرد تا تلفظ درست را جای تلفظ غلط بگذارید.

چند راهکار برای تقویت مهارت شنیداری:

۱-استفاده از کتاب American Accent

دوره‌های ویدیویی از این کتاب هم در فضای وب زیاد است که تلفظ صحیح و لهجه‌ی امریکن را آموزش می‌دهد. این کتاب در یادگیری تلفظ‌ها بسیار کمک‌کننده است.

۲-گوش‌دادن به پادکست‌های انگلیسی

دنیای پادکست‌ها آنقدر وسیع‌ شده است که اگر خودتان را از آن محروم کرده باشید، نعمت بزرگی را از دست دادید! بهترین کار این است که یک اپلیکیشن برای گوش‌دادن پادکست‌ها، روی دیوایس‌هایی که از آن استفاده می‌کنید، نصب کنید و عضو چندین کانال انگلیسی‌زبان شوید. مثلا می‌توانید نویسنده‌های مورد علاقه‌ی خود را دنبال کنید، یا کانال‌هایی که ماهیت‌های طنز و داستان دارند را دنبال کنید. نیازی به درک صد در صدی حرف‌ها و گفت‌وگوها نیست، مهم این است که گوش شما به چنین صداهایی عادت کند. برای من به شخصه همین گوش‌دادن‌ها خیلی کمک کننده بوده و هست. حتی وقت‌هایی که در خانه هستم، با اینکه ممکن است به صدا فعالانه گوش ندهم و مشغول کاری دیگر باشم ولی این گفتگوها را play می‌کنم و می‌گذارم که پخش شوند. عادت کنید تا در طول روز به اینگونه صداها و گفتگوها گوش دهید. یعنی بگذارید حتی در پس‌زمینه‌ی کارهای روزانه‌ی شما، این صداها باشد.

تاکید من بیشتر از گوش‌دادن به آهنگ‌های انگلیسی، روی پادکست یا کتاب‌های صوتی است. در آهنگ‌ها کلمات محدودند، به علاوه‌ی اینکه با یک صدای خاص اعمال می‌شوند ولی وقتی به یک پادکست یا یک کتاب صوتی گوش می‌دهید، به یک رشته کلمات گوش می‌دهید که بیشتر واقعیت دارند و بیشتر با آن‌ها در دنیای واقعی برخورد خواهید داشت.

ادامه دارد…

طرز تهیه‌‌ی پارتی

با خودم فکر می‌کنم این همه مدرس در این مملکت هست، از آموزش آشپزی با مانع گرفته تا چگونه گربه‌ها را دوست داشته باشیم. ولی چرا هیچکس طرز تهیه‌ی پارتی را آموزش نمی‌دهد؟ شاید پارتی داشتن چیزِ غریزه‌ای است و غریزه‌ی آدم‌های پارتی‌دار با بدون پارتی فرق دارد. یا شایدم این آدم‌ها وقتی در زندگی قبلی‌شان مردند، هنگام خاک‌کردن، سنت داشتند که چندتا از آدم‌حسابی‌ها و مسئولین را با آن‌ها خاک کنند که در زندگی بعدی که الان باشد، به کمک‌شان بیایند. از قضای روزگار، بنده در زندگی قبلیم تنها مُردم. کسی را که همراهم چال نکردند هیچ، تازه فکر می‌کنم قبر که مثل یک جایگاه می‌ماند لابد، آن‌را هم نداشتم؛ مثلا برای ارتزاق و گیرآوردن یک لقمه حلال رفته بودم ماهی‌گیری و قایق سوراخ شده و حوصله‌ی پتروس بازی نداشتم و غرق شدم یا اینکه اصلا آدمیزاد نبودم، پرنده‌ای بودم که روزِ اولِ پروازش را در دهن یک تمساحِ در حال خمیازه‌کشیدن فرود آمده. به هرحال چیزی از زندگی قبلیم یادم نیست. ولی اگر شانس من است، اگر در این دنیا هم هنگام مرگم، دو وزیر را با من دفن کنند، در زندگی بعدی‌ام، ضحاک مار به دوش می‌شوم. همین وزیرها هم نقش مارها را بازی می‌کنند. ولی چیزی که دوست دارم این است که مثل دنریس در فیلم گیم‌آف‌ترونز اژدها داشته باشم. و مثل خودِ دنریس نباشم که بخاطر سوء مدیریتی یکی از اژدها ها را به کام مرگ بکشانم. یکی از آن‌ها را مامور می‌کنم تا تمام استادانی که بدونِ هدف با ۹٫۷۵ افتادم یا انداختند را یکی یکی پیدا کند و بسوزاند. یکی دیگر را مامور می‌کنم تا تمام عوامل و دست‌اندر کارانی که پولم را خوردند را بسوزاند. و یکی دیگر را مسئول مطبخ می‌کنم. (آشپزی دوست ندارم) ولی مطمئنا با اینهمه کینه، خدا یک شتر به من عطا می‌کند.

روند را معکوس کن، برای انگیزه‌یافتن اول کار کن

چرا به این روندِ اول انگیزه بعد کار، برعکس نگاه نمی‌کنیم؟

یعنی کار کنیم تا انگیزه پیدا کنیم.

کار اصلی مغز، پیشرفت ما نیست، کار اصلی مغز، حفظ انرژی است. برای همین یک‌جا نشستن و فکر کردن، ممکن است تصویرهایی بسازد تا شروع را سخت جلوه دهد یا موانعی را بیافریند که در دنیای واقعی و روندِ کار به آن اصلا برخورد نکنیم.

حین کار هم می‌توان فکر کرد، اما یک جا نشستن و فکرکردن، راکد بودن را به همراه می‌آورد. شروع را سخت می‌کند. بی‌خودی موانعی را می‌سازد که اصلا وجود خارجی ندارند یا یک ده‌هزارم هم احتمال ندارد اتفاق بیافتند.

صرفِ کار‌کردن و حرکت لاک‌پشتی، انگیزه می‌آفریند. چرا؟ چون حین کارکردن تازه متوجه می‌شویم که حل بسیاری از مسائل ساده‌تر از چیزی است که در فکر ما بوده. چون به ایده‌های مختلفی برخورد می‌کنیم که بیشتر واقعیت دارند و  باعث می‌شوند خروجی ما موثرتر باشد.

از طرفی پیشرفت‌های کوچک کوچک، نقشه‌ی راه ما را ترسیم می‌کنند. یک فلوچارتی را پر می‌کند که کم‌کم آینده‌ی حرکت ما را مشخص می‌کند.

چه کاری باید کرد؟

باید تا می‌توانیم، شروع را ساده کنیم، شکست را هم راحت‌تر در آغوش بگیریم، خستگی را دوست داشته باشیم.

خستگی ناشی از انجام‌دادن یک کار، شیرین‌تر است یا خستگی ناشی از فکرکردن‌های زیاد؟

آسان‌کردن شروع

همه‌ی ما تنبلیم، هر کس به نوبه‌ی خود. اما اولین راه ساده‌کردن شروع این است که دست از سرزنش برداریم، و فقط سعی کنیم یک پومودورو یا نیم ساعت، وقت بگذاریم روی مساله و یا کاری که داریم.

نیم‌ساعت به هیچ چیز، جز آن مساله نپردازیم. کاری برایش انجام دهیم. خودمان را در معرض عمل‌کردن قرار دهیم؛ حتی اگر نمی‌دانیم چه کاری می‌خواهیم بکنیم.

همین نیم‌ساعت‌ها موتور خیلی از ماها را روشن می‌کند و باعث ادامه‌ی کار می‌شود.

بحث اراده و هوشمندی در کار و این چیزها را شده برای چند دقیقه بگذارید کنار و صرفا شروع کنید، کاری انجام دهید.

قبلا در مورد ستایش خریت در کمیت حرف زده بودیم که چقدر کمیت در پیش‌بردن کیفیت موثر است. آن بیرون، مدرس‌های کاسب زیادی هستند که از صبح تا شب در گوش من و تو بخوانند که هوشمندی، اولین اصل است. اما واقعیت این است، اولین اصل، کارکردن است. ما باید چندین ساعت، چندین شکست را رد کنیم تا بعد تصمیم بگیریم که نتیجه بخش هست یا خیر. در غیر این صورت، هنر نتیجه‌گرفتن را نخواهیم داشت.

 

رنگ گذشته

اگر از گذشته ی خودمان ناراضی هستیم، بهترین کاری که می‌توان کرد این است که زمانِ حالِ بهتری بسازیم تا گذشته‌ای که در آینده به آن نگاه خواهیم کرد، قابل ستایش باشد و کمتر رنگ حسرت به خود بگیرد.

گاهی اوقات دوست دارم یک گوشه بنشینم و به خودم بگویم: تنها ترس تو باید این باشد که توان خودت را در کاری نگذاشته باشی وگرنه موفقیت آدمیزاد به هزار و یک چیز دیگر بستگی دارد که خیلی هم در دسترس تو نیست.

به خودم بگویم شبیه مارک زاکربرگ بودند کسانی که کدهای بیشتر زدند، فیسبوک‌های بهتر ساختند اما نشد که بشود.

به قول آقا معلم آدم فقط یک‌جا باید به خودش جواب پس بدهد، آن‌هم خودش در لحظه مرگ.

می‌خواهم آن لحظه بگویم که من حداقل در بیشترِ مواقع، توانِ خودم را چه از لحاظ فکری چه از لحاظ جسمی، گذاشتم و این حرفی که می‎زنم آن لحظه قابل لمس باشد.

درست بودن الزاما به معنای مفید بودن نیست

به نقطه‌ای رسیدیم که تعداد کتاب‌های موفقیت به چاپ رسیده از تعداد آدم‌های موفق بیشتر است.

روز به روز هم به تعداد مدرسین و افرادی که ادعایی دارند یا ایده‌ و روشی پیدا کردند برای بهترزندگی‌کردن، افزوده می‌شود.

شاید همگی این‌ها درست باشد، اما چیزی که برای انسان امروزی بیشتر به درد می‌خورد، فهم “مفید” و “غیر مفید” است تا “درست” و “نادرست”

هر کسی یک چیزی را امتحان کرده و شاید این وسط لباسی دوخته که تن زندگی‌اش شده و زندگی‌اش برازنده‌تر شده، حالا به راحتی می‌تواند صدایش را به گوش همه برساند.

اینجا، رسانه هم به کمک آدمی می‌آید؛ این روزها هر کسی به راحتی می‌تواند رسانه خودش را داشته باشد.

حساب کردید در طول یک روز چقدر حرف و ایده به گوش‌مان می‌رسد؟

ممکن است هزار و یک راه درست جلوی پای آدم باشند برای انجام دادن، اما برای ما مفید نباشند.

مثلا: چگونه تندخوانی یاد بگیریم؟ چگونه صد کتاب در طول یک سال بخوانیم؟ 

اما واقعا اندازه زندگی‌مان می‌دانیم که بتوانیم دنبال لباس مناسب برایش باشیم؟

واقعا توانستیم در پایین‌ترین سطح، با کتاب راحت باشیم که حالا به دنبال تندخوانی یا خواندن صد کتاب در سال باشیم؟

اگر هر روز، به جای مفید و غیر مفید بودن، دنبال راهکارهای درست و غلطی باشیم که به دست‌مان می‌رسد، نتیجه‌ای ندارد جز اینکه روز به روز بیشتر و بیشتر می‌خواهیم.

اینکه آدم تلاش کند در یکی دو حوزه آدم حسابی شود مشکلی نیست، ولی کاری که داریم می‌کنیم این است که می‌خواهیم در همه‌ی حوزه‌ها بهتر شویم.

از توهم دست برداریم، توان و انرژی و وقت ما محدودتر از این‌هاست که در همه حوزه‌ها “بیشتر” بخواهیم.

دنیای مُد، دنیای تبلیغات همگی ما را وسوسه می‌کند، این بیشتر و بیشتر خواستن‌ها، فلج‌مان می‌کند.

ما پیش از هر چیزی آدمیم نه یک ربات. آدمی که دارای محدودیت‌ است. محدودیت زمان، انرژی، تمرکز و…

چیزی که من به شخصه دیدم، این بوده که وقتی تلاش می‌کنیم تا تمرکزمان به یکی یا دو حوزه معطوف شود، خود به خود میانگین باقی حوزه‌ها هم بالا می‌رود. شاید بخاطر پیداکردن اعتماد به نفس در کنار عزت‌نفس است یا شایدم لذت چشیدن نتیجه‌گرفتن است که به باقی زندگی سوخت می‌رساند.

تصمیم گرفتم هر روز وبلاگ بنویسم، همه چیز از داستان امروز شروع شد

چند روز پیش، خواهرم تمام مدال‌ها و حکم‌هایش را داشت جمع می‌کرد ببرد نمی‌دانم برای کدام نمایشگاه

یکی یکی از روی دیوار و لای در کمد بگیر تا زیر فرش و اینور و اونور همه را جمع کرد. من هم نشسته بودم این وسط و مدام فکر می‌کردم که در سن او دغدغه‌های من چه بوده؟ و اصلا دستاوردی داشتم یا نه؟ دست‌آوردی که بتوان اندازه‌اش گرفت.

عقلم به هیچ‌جا قد نداد، اصلا دوست نداشتم به آن سن‌وسالم فکر کنم.

حافظه کوتاه مدت من به اندازه ماهی هم نیست، ولی نمی‌دانم چگونه خاطرات را از بچگی که راه افتادم یادم مانده و هر بار هم یک فلش بک می‌زنم عین فیلم از جلو چشمانم عبور می‌کنند.

چند روز بعد هم که روزِ مربی را به مادرم تبریک گفتند که دیگر به خودم آمدم که ورزش در زندگی من کجا جا داشته؟

کم‌کم این افرادی که سرچهارراه طالقانی و میدان ولیعصر که می‌ایستند برای کودکان بی‌سرپرست حمایت جمع کنند برایم آشنا می‌آمد. آخر من وسط این خانواده که شغل دوم‌شان ورزش بود چرا هیچ وجه تشابهی ندارم؟!

این چرخ‌دنده‌های زنگ‌خورده مغزم را به‌کار بستم و فکر کردم که آخرین باری که ورزش کردم کی بود؟

من و ورزش

حوالی دوم دبیرستان والیبال را دنبال می‌کردم؛ بعد هم یکسری خاطرات مه‌آلود داشتم و نفهمیدم کجا رهایش کردم. تا اینکه رسید به سال گذشته که رفته‌بودم بدن‌سازی.

در بدن‌سازی همه چیز خوب پیش می‌رفت، از همه مهم‌تر این وسط‌ها می‌شد رقص را هم تجربه کرد. همه خوش و خرم بودیم. منتهی همه دمبل‌های چند کیلویی می‌زدند اما من هنوز با یک چوب روکش دار تمرین می‌کردم، یا وسایل را بدون وزنه می‌زدم.

دراز و نشست هم می‌رفتم و از آنجا که دورتادور باشگاه بدن‌سازی آینه است، با هر بار دراز و نشست یک شکلک در می‌آوردم که آخر از خنده خودم نمی‌توانستم ادامه دهم.

یک روز در همین حال دراز و نشست رفتن بودم، دیدم خانمی با هیکل و ابهت مادر فولاد ذره، با هالتر (میله‌های ورزشی  شبیه همینی که وزنه‌برداران در مسابقات بلند می‌کنند) و چند وزنه، نشست روی صندلی رو به رویم و شروع کرد به تمرین. من هم خنده رو قورت دادم و آرام دراز و نشستم را می‌رفتم. هر بار هم که یک دراز و نشست می‌رفتم، می‌آمدم بالا، این خانم رنگش قرمزتر و عضلات کتف و بازوهایش بیشتر می‌زد توی چشمم. کار به جایی رسیده بود که دیگر موقع دراز و نشست خیلی بالا نمی‌آمدم.

تمرینش که داشت تمام می‌شد یک yeaaah ای کشید که تمام آینه‌ها لرزیدند. من هم به جیک ثانیه نرسیده اسباب و اثاثیه‌ام را جمع کردم و رفتم ته سالن. با خودم فکر کردم که اگر من هم ادامه بدهم لابد شبیه او می‌شوم و از فردا هم دیگر در باشگاه پیدایم نشد.

حال و هوای این روزهایم

حالا نگاه می‌کنم به ماکسیمم فعالیتی که در طول یک روز دارم، جنبشم در حد چند قدم راه‌رفتن و تکان دادن مچ دست تا بنداول انگشتانم است و السلام!

یک روزهم تصمیم گرفتم به این بی‌حرکتی پایان بدهم و یک کاری بکنم، بلند شدم و دست‌هایم را در راستای پاهایم گرفتم و تا نوک پا خم شدم و همانجا هم ماندم. کسی هم نبود کمک کند صاف شوم. ماهیچه‌ها و استخوان‌هایم صدای لولاهای دری را می‌داد که یک قرن است روغن‌کاری نشده.

با خودم گفتم حالا که چالش هزارکلمه‌ها به جای خوبی رسیده یک چالش دیگر را هم کنارش شروع کنم و انتخابم ورزش بود.

نشستم بین خانواده و گفتم که وضعم همین است، تا در یخچال که می‌روم قلبم به تپش می‌افتد و هول می‌کند. نفسم بند می‌آید. رسما ۶۰ سالگی را دارم در این سن تجربه می‌کنم. ای وی چه کنم؟

آن‌ها هم خاطر نشان کردند که صبح پاشو بیا ورزش

غیرت به جوش آمده کار خودش را کرد، صبح برای ورزش با مادرم همراه شدم. به پارک که رسیدیم، سوتش را از جیبش در آورد و زد، مردم هم جمع شدند و شروع کرد به ورزش دادن.

من هم بین جمعیت که انگار با یک مرز مشخص داشتند ورزش می‌کردند، مشغول شدم. ولی کلا حواسم به ورزش‌هایی که مادرم می‌داد نبود، حواسم به حرکات مردم بود بیشتر. نود درصد حرکت‌ها هیچ شباهتی با آن حرکاتی که داشتند تقلید می‌کردند نداشت!

شاید زندگی هم همینطور است، تصوری که از خودمان داریم با چیزی که در واقعیت انجام می‌دهیم زمین تا آسمان فرق داشته باشد.

یک‌جاهایی دیگر قهقمه‌هایم امانم نمی‌داد.

موقع حرکاتی که یکم پیچیده‌تر بودند و مثلا باید چند گام برمی‌داشتند به سمت چپ و راست و یک حرکتی را انجام می‌دادند، رسما مرزها و حدفاصل‌های مربعی که هر کسی در آن ورزش می‌کرد جا‌به‌جا می‌شد!

از بیست دقیقه گذشته بود که رفتند برای حرکت پروانه زدن. که دیگر کلا زدم بیرون. مطمئنا اگر می‌ماندم له می‌شدم.

ورزش‌شان تمام شد و در راه برگشت به خانه مادرم ازم پرسید حالت جا آمد؟ من هم گفتم که تا حالا روزم را انقدر شاد شروع نکرده بودم

شاد بود ولی دروغ می‌گفتم، روزهای شادتر من خلاصه می‌شود در صبح‌هایی که پدرم خواب است و می‌روم مثل پشه دست می‎زنم به سبیل و صورتش. طفلک هم هی می‌چرخد و لب و صورتش را می‌خاراند و بالشت را برای رهایی از شر پشه روی سرش می‌گذارد.

به خانه که رسیدیم طبق معمول حرکاتم دوباره خلاصه شد در همان جنبش‌های حداقلی ولی بعداز ظهر تازه بدن‌درهایم شروع شد.

الان که این پست را می‌نویسم تا بند اول انگشتم، ماهیچه‌هایم گرفته، کشکک زانوم انگار جابه‌جا شده و قلبمم هر وقت دلش می‌خواهد می‎زند. در جلو آوردن یک صندلی چرخ‌دار هم عاجزم.

بهتر است از چالش ورزش انصراف دهم. کارِ من نیست.

دوست دارم که تا زمان باقی‌مانده تا عید، یک کاری که مدام انجام دادم و رهایش کردم را از سر بگیرم، درستش هم همین است. اینکه در این زمان یک کار تازه بچینیم و دنبالش کنیم خیلی جوابگو نیست. همان بهتر که پرونده یکسری کارهایی که قبلا انجام دادیم را ببندیم یا بهتر دنبالش کنیم.

می‌خواهم روزانه وبلاگ‌نوشتن را تا عید دنبال کنم. شاید توانستم تا عید ۱۰۰ پست بنویسم.

وبلاگ‌نویسی ورزش محسوب نمی‌شود؟

پی‌نوشت: این گرفتگی هم دخیل بود در تصمیمم 😉

پی‌نوشت ۲: برای بازگشتم به حالت اول دعا کنید!

پی‌نوشت ۳: تا بحال هیچ کاری را انقدر جدی انجام نداده بودم! هزارکلمه‌ها اولین عادت من است که زنجیروار شده و کمتر نقطه و خط تیره دارد. انگار بحث آبرو وسط است! امیدوارم وبلاگ‌نویسی هم همینطور باشد…

الگو برداری در ساده‌ترین شکل

متمم، حتی خبرنامه‌هایش هم منبعی از تولید محتواست. از آن محتواهایی که آدم یاد می‌گیرد. همیشه با احتیاط خبرنامه متمم را باز می‌کنم. اکثرا سعی می‌کنم زمانی باشد که قشنگ حوصله‌ی مرور تک‌تک مطالبش را داشته باشم.

اولِ هر خبرنامه یک جمله کوتاه، یک نقل‌وقول دارد. جملات کوتاه برای من مثل یک قلاب‌اند که در ذهنم می‌چرخند و بین انبوه مطالب خاک‌خورده یکی را بیرون می‌کشند تا بیشتر درباره‌شان فکر کنم. ممکن است هر بار که گذرم به این مطالب خاک‌خورده می‌خورد با زاویه‌ای دیگر به آن نگاه کنم. چون باور دارم آدمیزاد پویاست. لزوما به اندیشه‌ای که امروز معتقد است چند روز بعد نیست.

این‌بار در خبرنامه متمم این جمله آمده بود:

وقتی با نویسنده‌ای مواجه شدید که واقعاً حرفی برای گفتن به شما دارد؛ هر چه را هر جا نوشته بیابید و بخوانید. این شیوه در مقایسه با پراکنده‌خوانی از اینجا و آنجا، عمیق‌تر و اثرگذارتر است. پس از خواندن تمام نوشته‌های آن نویسنده، به سراغ نوشته‌های کسانی بروید که روی آن نویسنده تأثیرگذار بوده‌اند؛ یا آن‌ها که نوشته‌ها و گفتارشان به کارهای او ربط دارد. با این شیوه، آجر به آجر دنیای شما به شکل حیرت انگیزی روی هم بنا می‌شود.  -جوزف کمبل

قبلا هم چنین حرفی را از آستین کلئون در پی ولگردی بین کتاب‌ها خوانده بودم:

مارسل دوشان می‌گفت «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارم.» این در واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه است- اگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکر- نویسنده، هنرمند، اکتیویست، الگو- را که عاشقش هستید خوب بجَوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص را که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره آن‌ها دربیابید. این کار را هر چند بار که می‌توانید تکرار کنید.

همه این‌ها داشت یک حرف را برایم فریاد می‌زد:

اگر می‌خواهی فردا روزی شبیه آن نویسنده‌ای فکر کنی که عاشقشی کافی است این نویسنده را بگذاری شاخه اصلی درخت، بعد کارهایش و نوشته‌هایش را یکی یکی بخوان، یعنی این شاخه اصلی را پربارتر کن، بعد جلوتر که رفتی بگرد ببین روی این نویسنده چه کسانی تاثیر گذار بودند، حالا یک شاخه دیگر به این درخت اضافه کن، و همینطور برو جلو.  به ازای هر آدمِ تاثیرگذارِ این نویسنده شاخه اضافه کن و کارهای‌شان را دنبال کن. حالا که درختت تنومند شد، وقت‌اش است که شاخه خودت را بسازی!

جالب این ‌جا است که تو بعد از ساختن این شاخه دیگر شبیه آن نویسنده نیستی! تو ترکیبی هستی از قبلی‌ها. و این ترکیبی بودن خودش یک منحصر به فرد بودن است. در نهایت تو شبیه کسی نمی‌شوی، تو خاصی!

 

یک روزِ دانشکده و شوهر نامردم

پیش‌حرف: این نوشته محتوای خاصی ندارد، صرفا یک روزنوشتِ خاطره‌گونه است.

هفته گذشته بود که یکی از بچه‌ها خبر داد که استاد گفته به شاکر بگید حذفش کردم و دیگه نیاد.

هنوز یک هفته به اتمام مهرماه مانده بود و من در تعجبم بودم که چگونه غیبت‌های من پر شده؟ مگه چندتا گذشته؟ درست است که از اول مهر دانشگاه نرفتم ولی دلیل نمی‌شد که حذف شده باشم، با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که حق با استاد است.

نمی‌دانستم با قیافه طلبکارانه بروم سراغ استاد یا از این نگاه‌های مظلومانه که بچه کوچک در خانه دارم و شوهرم آدم حسابی نیست و نمی‌گذارد بیایم دانشگاه. این حرف‌ها روی استادی که من را نمی‌شناخت خوب اثر می‌کرد. ادبیات و نقشه‌برداری ۲ را به لطف دو بچه خیالی‌ام و شوهر نامردم که خدا ازش نگذرد، پاس کردم. استاد ادبیات خانمی بود که به مقوله ازدواج علاقه زیادی داشت و برحسب دو دوتا، چهارتای خیالم، خودم را نامزد کرده جا زدم و گفتم که نامزد بی‌همه چیزم نمی‌گذارد بیایم سر کلاس و درجا قبول کرد. بعد هم حساب کردم اگر زمان ادبیات نامزد بودم سر درس نقشه‌برداری۲ دیگر باید بچه داشته باشم و آن طفل معصوم را انداختم وسط.

ولی روی این استاد کار نمی‌کرد. این استاد از زیر و بم زندگی من خبر داشت، چون با معاون دانشکده دوست بود و معاون دانشکده ما هم کلا زندگی من را می‌دانست. شاید برای جوانی هر کس یک پیر دانایی بوده که بیاید و از اوقات تلخ زندگی و گره‌هایش کمی کم کند. این پیر دانا برای من، معاون دانشکده‌مان بود. تقریبا هر مشکلی که با دانشگاه، با کار، با سازمان سنجش، با پروژه‌های برنامه‌نویسی، با آدم‌های کله گنده‌ای که باید وصل می‌شدم، با همه و همه داشتم، حل می‌کرد. اوایل دانشگاه بُتی بود برایم!

خلاصه استادی که باید متقاعدش می‌کردم اصلا حرف شوهر و بچه توی کتش نمی‌رفت. از این‌ها بود که می‎گفت دانشجو، دانشجو شده تا بدود. قبلا هم با او درس داشتم و سوتی افتضاحی داده بودم که هر بار به او فکر می‌کرد خود به خود می‌خندید کلا توی خیابان هم من‌را می‌دید فکر می‌کنم یاد همان سوتی غیرقابل پخشم می‌افتاد، کلاس خانم‌ها و آقایان را جدا کرده بودند ولی یکی از این اقایان به اصطلاح آدم (اما شما بخوانید نر) سر کلاس ما می‌آمد آن‌هم بی‌هیچ دلیلی! و سوتی که من داده بودم را کلا از این رو به آن رو کرده بود و کل دانشکده پخش کرده بود. حس بدی بود. ولی کلا سر کلاس‌هایش می‌خندیدم، یکبار هم بنده خدا داشت آموزش فرار از زلزله را می‌داد و می‌گفت که همسرم، جعبه کمک‌های اولیه را گذاشته جای مناسب و شما هم فلان کارها را بکنید، حرفش تمام نشده بود که گفتم استاد بخش اعظمی از پس‌لرزه‌های بعد زلزله، بخاطر بی‌حجابی من موقع فرار از زلزله است.

راست هم می‌گفتم، اولین زلزله تهران که آمد من بی‌هیچ توجهی به خانواده و سر و وضعم دویدم وسطِ وسطِ خیابان. نزدیک بود توی راه پله هم یک مادر که بچه‌اش بغلش بود را له کنم! اصلا اینهمه سرعت را نفهمیدم از کجا آورده بودم. همسایه بغلی ما هم در را باز کرده بود که فرار کند ولی ظاهرا من را دید و همان طور با عجله در را باز کرده بود، با همان عجله هم بست و بیرون نیامد! فکر کنم یه قاب از تصویر من در آن لحظه گوشه ذهنش تا آخر عمر ماند! تا زلزله دوم که یک هفته تقریبا فاصله داشت، پدر و مادرم مانور زلزله اجرا می‌کردند و تاکیدشان این بود که به محض زلزله، بروم حمام. کارمم این بود که درست پاهایم را بگذارم جایی که پدرم مشخص کرده بود. اما در زلزله دوم هم همان آش بود و همان کاسه، تا آمدم فرار کنم وسط خیابان، پدر و مادرم من را انداختند درون حمام و خودشان رفتند بیرون که ببینند چخبر شده! نفهمیدم برای حفظ جان من بود یا آبروی خودشان. این مانور و ترس زلزله ادامه داشت. یک روز هم مادرم خواب بود و من سینی چایی به دست، پایم رفت روی یک پلاستیک و با شدت خوردم زمین، مادر بیچاره فکر کرد زلزله است دوباره در حمام را باز کرد و بی‌توجه به حرف من، من را انداخت حمام!

بگذریم.

پشت در اساتید منتظر بودم استاد بیاید، کتابِ هنر ظریف بی‌خیالی مارک منسون هم دستم بود، در دید اول اگر من را با آن وضع می‌دید می‌گفت که تو استاد بی‌خیالی هستی دیگر این کتاب به چه کارت می‌آید و آنجا بود که خر بیار و باقالی بار کن.

ساکت گوشه‌ای روی پله نشسته بودم.

استاد با یکی از دانشجوهایش از پله داشت می‌آمد بالا و لیوان چایی و دفتر و کیفش هم دستش بود. من هم به رسم ادب ایستادم.

تا آمدم سلام کنم، مَرد بیچاره با آن هیکل و هیبت چندتا پله را با مُخ آمد زمین. هیکلی بود، هیکلی‌ترین استادی که دیده بودم. من هم هول کردم نمی‌دانستم باید چه کنم فقط دستم روی جلو دهنم گرفتم و با چشمان گرد شده نگاهش کردم.

سریع خودش را جمع کرد و حمله برد به اتاق اساتید. من هم دستم را گذاشتم روی پیشانی‌ام که عجب شد، چرا اینگونه صحبت ما شروع شد اصلا چه بگویم که بنده خدا خجالت نکشد؟!

شاگردش که از اتاقش آمد بیرون من رفتم، خاک کفش و شلوارش را داشت می‌گرفت که سرش را بلند کرد گفت:

«پس ما خانم شاکر رو دیدیم که اینجوری داشتم می‌خوردم زمین وگرنه همچین اتفاقی تا حالا نیافتاده بود…»

همین یک حرف کافی بود که خنده‌های قورت داده را نتوانم تحمل کنم، من خندیدم، استاد هم خندید. آنقدر که اصلا نمی‌توانست حرف بزند فکر کنم دقیقا همینجا یاد سوتی‌ام افتاده بود. ولی من هیچوقت این عادت خنده‌هایم به موقع زمین خوردن کسی را نتوانستم درست کنم. اینجاهم دقیقا همانجا بود که دیگر کنترل خنده‌هایم از دستم در رفت. نه من می‌توانستم حرف بزنم نه او.

بعد از چند لحظه اشاره کرد که خجالت نمی‌کشی سر کلاس نمی‌آی؟

من هم که هرچه حرف آماده کرده بودم پریده بود، پرسید: اصلا می‌دانی با من چه درسی داری؟

گفتم استاد بله، طراحی مسیر

گفت خوب است

نمی‌دانم چه شد که یهو از دهنم بداهه و بدون ذره‌ای فکر پرید:

«استاد توی این ساعت ۵ تا ۷ شب که کلاس طراحی مسیر نمی‌ذارن استاد، این موقع‌ها موقع مهمونیه کلا! پارتی تایم! تازه توی این ساعت ما هر چی مسیر طراحی کنیم، این مسیرها باور کنید ما رو به راه راست هدایت نمی‌کنن»

حالا او می‌خندید و من از خجالت نمی‌دانستم چه کنم. فقط گفت تو همان سمینار این ترمت را ارائه بده و من را در جریان ریز جزئیات بگذار نیازی به کلاس آمدنت نیست.

به حدی خوشحال شدم که حتی کلاس آن روز را هم نرفتم! انقدر قدر شناسم من. کلا از دانشگاه دل خوشی ندارم ولی همین اتفاقات کوچک که آدم فکر می‌کند به سودش است که می‌افتند، می‌تواند روز آدم را بسازد.

همین.

۱۰ چیز کوچک که بزرگترین تاثیر در تغییر سلیقه‌ زندگیم را داشت

بعد از خواندن این مقاله آقای ادریس میرویسی داشتم فکر می‌کردم مطمئنا توی عوض‌شدن سلیقه آدم هزار و یک دلیل شاید باشد که نخواهد پنج سال بعد را همان هدف‌ها و آرزوهای پنج سال پیشش را داشته باشد، یا اینکه آدم کلا توی این پنج سال عوض شود. من به این اعتقاد دارم که یکسری اتفاقات و رخدادها می‌افتند و حالا یا آهسته آهسته و یا به یکباره زندگی آدم را زیر و رو می‌کنند. DNA آدم را عوض می‌کنند. آدم قبلش با بعدش فرق دارد.

به نقطه‌ای می‌رسد که حتی ورژن پنج سال پیشش را فحش بدهد که این چه زندگی‌ای است برایم ساختی یا اینکه یک تشکر کند. از آن حس‌های رشد و رضایت.

به هر حال، من سحرشاکرِ امروزی از پنج سال پیش خودم بخاطر یکسری کارها شاکرم! همه‌اش درست نیست، همه‌اش هم انسانی نیست هنوز هم برای برخی‌شان کمی وجدان‌درد دارم. همه‌ قابل پخش نیست و مطمئنا از همه هم آگاهی ندارم. چون خیلی چیزها ناآگاهانه زندگی ادمیزاد را تغییر میدهند. آنقدر آهسته آدم متوجه‌ نیست. مثل عینکی که از صبح تا شب روی چشمانم هست ولی حسش نمی‌کنم و حتی بعضی اوقات موقع خواب هم یادم می‌رود آن را بردارم.

برخی چیزهای کوچکی که در تغییر سلیقه‌ام تاثیر داشتند و من خبر دارم و ممنون‌شانم، این‌ها بودند:

۱-

تایپ ده‌انگشتی: من حتی آن موقع هم نمی‌نوشتم! اولین وبلاگی هم که اولین نوشته‌ام را منتشر کردم همین سایت بود، نه وبلاگی داشتم نه عقلم می‌کشید ولی یادم نیست ایده‌اش از کجای زندگیم سبز شد! (سایت داشتم ولی هیچوقت پرُ نشد و به گورستان رفت!)

۲-

سرچ کردن در گوگل به زبان انگلیسی: تازه اینجا بود که فهمیدم خیلی از مقاله‌هایی که می‌خوانم نشخوارشده همین مقالات انگلیسی است. می‌دانید تازه فهمیده بودم خیلی چیزهایی که به خورد خودم می‌دهم دست دوم است! سرچ انگلیسی کلا برایم یک دنیا و جهان دیگری بود. جالب‌تر اینکه زبانم نه فقط در حد بد بلکه افتضاح بود. ولی پیداکردن دنیای جدید کلا حواسم را از ناتوانی‌ در زبان پرت کرده بود. بعد از آن گوگل صمیمی‌ترین دوستم شد. دوستی که بیشتر از سایرین در کنارم ماند. هر روز در مورد سرچ پیشرفته و اینکه چطور صاف بزنم توی هدف، می‌خواندم و تمرین می‌کردم. گوگل بزرگترین و صمیمی‌ترین دوست من است.

۳-

دزدیدن کتاب از آمازون: بچه بودم و نادان! تعارف را بگذاریم کنار!!! نادانی شیرینی بود هرچند آموزشش اصلا خوب نیست( یا بلدید رو نمی‌کنید) اما روزی که پیداکردم چگونه کتاب‌های پرفروش آمازون یا به اصطلاح best sellerها را پیدا کنم و بعد هم نسخه pdf کتاب‌ها را رایگان دانلود کنم، مزه عجیبی داشت و کلا معتاد کتاب‌های خوب شدم. بعدها از این کارم دست کشیدم، مثل بچه آدم پول تو جیبی را جمع می‌کردم و نسخه kindle را می‌خریدم. آن‌ها هم که نمی‌شد بیخیال می‌شدم چون اطرافم پر از کتاب‌های خوب بود! این را گفتم جهت اینکه بگویم آدم شدم.

۵-

شروع وبلاگ‌نویسی: وبلاگ‌نویسی برای من یک لذت همراه با احساس گناه است. گاهی نمی‌توانم به روزش کنم، یا درست نمی‌توانم حرفم را بزنم یا بعضی روزها که حرفم در فایل باقی می‌ماند و منتشر نمی‌شود، این لحظات جزء تلخی‌های وبلاگ‌نویسی است ولی شیرینی‌هایش پیداکردن دوستان ناب، کامیونیتی‌های جدید، تجربیات جدید که شاید در دنیای جدید برایم اتفاق نمی‌افتاد، بود. وبلاگ‌نویسی کاری است که ایمان قوی دارم حتی سحر هشتاد ساله هم دوست دارد ادامه‌اش بدهد.

۶-

آشنایی با محمدرضا شعبانعلی: اینجا نقطه عطف زندگی من بود. تمام حرف‌ها و گفته‌ها و نوشته‌های محمدرضا گوشت می‌شد می‌چسبید به استخوان. دیگر کم‌کم خیلی از رفاقت‌ها و روزمرگی‌های لذت‌بخش زندگی‌ام رنگ می‌باختن. یک پوچی یک بی‌معنایی عجیبی در برخی کارهام می‌دیدم و همین هم باعث شد خیلی از کارهایی که می‌کردم از چشمم بیافتد. و چیزهای جالب‌تر و آدم‌های پرمغزتر (!) جایگزین شوند.

۷-

متمم: راستش را بخواهید دانشگاهی است که دوستش دارم ولی هنوز در آن گیجم! عاشق تجربیات و نظرات افرادی هستم که زیر پست‌هایشان کامنت می‌گذارند. متمم برایم دانشگاهی است که تجربه را می‌آموزد.

۸-

پخش‌کردن بروشورهای تبلیغاتی: سخت‌ترین کار عمرم بود، یکجای مغزم درد می‌کرد. نمی‌دانم دقیقا کجا، ولی دقیقا همانجایی بوده که خجالتی بوده! جرات حرف‌زدن صریح و رک را آنجا پیدا کردم. همه این حرف را می‌زنیم که نظرات دیگران در زندگی مهم نیست. ولی انگار یکسری کارها را باید بکنی تا به خودت اثبات کنی که واقعا مهم نیست.

۹-

دانشگاه: من درس و مشق را دوست داشتم، سروکله‌زدن با مسائل ریاضی و دیفرانسیل را واقعا دوست داشتم. شاید هم دوست داشتنِ خودآزاری بود، اما حل یک سوال انرژی عجیبی بهم می‌داد. بعضی‌ها خسته می‌شدند اما برایم انرژی‌زا بود. دانشگاه از هرچه درس و کتاب و پژوهش و استاد بود، بیزارم کرد. شاید هم ناشی از حال‌وهوای این روزهایم است اما سحرِ امروز دیگر درس و کتاب را دوست ندارد. به هیچ عنوان. برای این یکی بابت این ممنونم که جلوی خریت من برای ادامه تحصیل در ارشد همین رشته را گرفت.

۱۰-

یادنگرفتن رانندگی: خیلی ازش مطمئن نیستم چون وقتی می‌توانم بگویم یادنگرفتن رانندگی برایم تاثیر گذار بوده که رانندگی را یاد بگیرم! من هنوز مزه رطب را نچشیدم که نظرم را در مورد قبل از یادگرفتنش بنویسم، کلا تجربیات خیلی کمی از رانندگی دارم. با قول یک ماشین دانشگاه قبول شدم، اما بعد از اعلام نتایج پدرم با اشاره به فرقون ته حیاط خاطر نشان کرد که بنده خدا بنایی که اینجا را می‌ساخت فرقونش یادش رفته، ببین به کارت می‌آید یانه. بعد از آن هم بجای یادگرفتن لایی‌کشیدن در اتوبان و خیابان‌ها، در مترو لایی می‌کشیدم. ولی مترو برایم جایی بود که در آن درس خواندم، درس پاس کردم و کتاب‌های زیادی را در مترو تمام کردم. کلا راه، و این پیاده‌روی‌های طولانی، منبع خیلی تاثیرگذاری برای خلوت‌کردن با خودم بود. هیچ‌چیز به اندازه پیاده‌روی بعد از خواندن یک کتاب یا یک فیلمِ خوب، مزه نمی‌دهد. من تنبلم اگر رانندگی بلد بودم، هیچوقت این همه مسافت پیاده نمی‌رفتم.

باز هم تاکید می‌کنم که آدمیزاد از همه اتفاق‌ها خبر ندارد. خیلی از همین اتفاقات چنان آهسته جریان می‌یابند و ما را عوض می‌کنند که خبر نداریم ولی این‌ها چیزهای کوچکی بود که تاثیرات بزرگ در زندگیم گذاشت.

چیزهای کوچک که زندگی شما را تغییر داد چه بودند؟ بگویید یاد بگیریم. رنگی تازه به زندگی ببخشیم.

آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)