تولدهای سبز و زندگی‌های قراردادی

یکی از نزدیک‌ترین دوستانم تعریف می‌کرد که تا به حال کسی برایش تولد نگرفته است. فقط یک‌بار بچه که بود مادرش تلفنی به حسن زنگ می‌زند که امروز تولد داریم و سر راه آمدنی یک کیک بخر و بیار. حسن هم با یک جعبه کیک یزدی می‌رسد خانه و همان شمعی را که برای روشن‌کردن تاریکی استفاده می‌کنیم را می‌گذارد وسط جعبه و این می‌شود تنها تولدش.

به خود تولد باوری ندارم، نه اینکه ژست روشن‌فکرانه بگیرم، بیشتر فکر می‌کنم تصمیم تولد با کسی دیگر است و به قول معروف ما وسیله‌ایم. این نقاله می‌چرخد و ماهم می‌افتیم در یک خانواده. بدونِ اینکه پای قراردادی را امضا کرده باشیم وارد معامله‌ی زندگی می‌شویم. اما جالب است که برای کنار هم بودن دوتا آدمیزاد کلی قرارداد، امضا، مهریه و من بمیرم تو بمیری لازم است تا به دیگران بفهمانند که یکدیگر را دوست دارند و این دوست‌داشتن ارزش یک عمر زندگی‌کردن کنار هم را دارد. کم نیست از این زندگی‌های قراردادی. گاهی هم قراردادهای زورکی که آن دوست‌داشتنِ وجود خارجی ندارد، همه‌اش خلاصه می‌شود در همان قرارداد که آن‌ها را کنار هم نگه می‌دارد.

حالا هم این دوستِ ما، شب‌تولدش فهمید که تازه بابا شده و تولدی دیگر در راه است. خانمش هم یک جشن تولدی برایش گرفت تا همه‌ی آن جشن‌های گرفته نشده را بشورد ببرد. تولد بهانه‌ای برای دور هم جمع‌شدن است. اگر جمعی جمع نشود، تولد معنا ندارد.

فکر می‌کنم زندگی هر چه که باشد، چه خوب چه بد، بهتر از نیستی است. آدمیزاد فکر می‌کند اگر به عنوان آدم روی زمین پا نمی‌گذاشت، شاید فرشته‎ای، حیوانی یا گیاهی می‎شد. ولی کسی به نیستی فکر نمی‌کند. این احتمال را نمی‌دهد که نیستی هم یکی از گزینه‌ها بود. اینکه هیچ نمی‌شد. ما مزه‌ی زندگی‌کردن را چشیدیم، چه خوب چه بد. برای همین پوچی را نمی‌توان درک کرد، این که در این جهان نباشی حتی در تخیل هم نمی‌توان تجربه کرد.

به گمان من آدم‌ها بچه‌دار که می‌شوند به گونه‌ای این پیام را می‌رسانند که زندگی‌ای که من کردم، با تمام بالا و پایین‌هایش، ارزش دوباره زندگی‌کردن را دارد. این طور بچه‌دار شدن به همه‌ی سختی‌ها می‌ارزد. وجودِ این‌جور تولدهاست که زندگی را سبز می‌کند.

فشار ذهنی

این روزها شلوغم، تازه تنبلی خودم را هم اضافه کنیم.

نرسیدن به علاقه، خودش یک فشار ذهنی عجیبی دارد. از این که وبلاگ را آپدیت نمی‌کنم، ناراحتم. حتی نیمچه ایده‌ها هم نطفه نمی‌بنند تا پستی شوند در خور وبلاگ و چقدر بد!

همیشه آدم فکر می‌کند اگر جلوتر برود، اگر تا اینجا را تحمل کند، اگر و اگر و اگر… ساده‌تر خواهد شد اما راستش را بخواهید هر چی جلوتر می‌روی آسان نمی‌شود مگر اینکه آدم در جای قبلی خودش مانده باشد.

در یک کار که به تسلط نسبی می‌رسی، دغدغه‌ات رشد پیدا می‌کند و سراغ سروکله‌زدن با دغدغه‌ای در level دیگر می‌گردی. مثل همین وبلاگ. نه اینکه به تسلط رسیده باشم و خودشیفتگی را در بوق کنم، نه؛ حرفم این است که اگر چند سال پیش و اوایل وبلاگ‌نویسی‌ام بود، هر چه به ذهنم می‌رسید، تصویر می‌کردم روی کاغذ. به هم می‌چسباندم و پست می‌کردم.

اما حالا دلم نمی‌آید و این نیامدنِ دل، همان ریگی است که در کفش زندگی گیر می‌کند و اینگونه، همیشه یک‌جای زندگی می‌لنگد.

آفتابه‌های طلایی

شب کنکورم، یک خربزه به بزرگی یک هندونه آوردیم و شیرین شیرین خوردیم اما به دقیقه نکشید که عطسه‌های من شروع شد و این حساسیت بی‌غیرت به خربزه را فاکتور گرفته بودیم. تا ۴ صبح در حد مرگ عطسه می‌کردم اما بعدش ساکت شد. بدتر از من، مادر دوستم، صبحانه کله‌پاچه داد و مغزش تا ساعت ۱۲ کار نمی‌کرد و به فکر جمع‌کردن انرژی برای هضم بود نه برای تست‌ها. البته همه‌ی این‌هاهم نبود باز هم همان گند را می‌زدیم و خودمان هم می‌دانستیم. عربی را منفی زدم و به لطف داریوش بزرگی، از کل کنکور همان ۲۴سوال اول دیفرانسیل را می‌فهمیدم و چندتایی گراف و دینامیک.
بعد هم دانشکده شروع شد، اولش خوب بود ولی بعدش سرد شدم و به زور دوستان و استاد داره حذفت می‌کنه، سرکلاس بودم. تازه با بحث تفکر طراحی و این‌جور گروه‌ها آشنا شده بودم. بعد هم افتادم به یادگیری سخنرانی و مذاکره و این‌جور کارها. این وسط هم لپ‌تاب بود و ترجمه‌ی کتاب و هزارجور کار دیگر که هنوز در زندگی‌ام پیداست. بعد هم قانون مزخرف که می‌گفت برای مهاجرت به هر کشوری به عنوان نیروی کار به حداقل لیسانس نیاز است. بعضی کارها مثل طلاگرفتن آفتابه می‌ماند و سختی داستان اینجاست که خیلی از آفتابه‌ها را از دور شکل جام می‌بینی و نزدیک که می‌شوی تازه دوهزاری‌ت می‌افتد. دانشگاه رفتن هم از همان آفتابه‌های شیک است. خودش چندان مهم نیست ولی آدمی که تو با آن می‌شوی خیلی مهم است. دوران دانشجویی بهترین دوران برای تست‌کردن همین است که بدانی روی چی می‌خواهی با تلاشت، طلا بکشی و بشود دغدغه‌ات. بهترین دوران برای پیداکردن سوال‌های خوب است که باقی زندگی را صرف جواب پیداکردنش کرد. خیلی از آدم‌ها، کم یا زیاد، در این راه هم مسیر می‌شوند، آن‌هایی که زلال‌اند می‌مانند و باقی هم یک سایه از آن‌ها می‌ماند کف این مسیر. چندان مهم نیست. آدم اگر می‌خواهد خطاهایش را پیدا کند باید شروع کند یک چیزی بسازد. مدام تحلیل‌کردن و نشخوارکردن فکر، راه به جایی نمی‌برد. این دوران برای همان غلط کردن‌هاست و پیداکردن‌ها. برای این است که بفهمیم تمام کار، جمع‌کردن آفتابه‌های طلایی و آدم‌هایی با این جنس نیست. یک چیز با ارزش‌تر باید پیدا کرد.

قلاب احتمالات

‌‌چندسال پیش وسط اتوبان چپ کردیم، بجز مچ دستم و کمرم کسی آسیبی ندید و بخیر گذشت. لاشه‌ی ماشین هم قدر یک گوسفند می‌ارزید که پدرم قربانی کرد صدقه سر زنده بودنمان. هیچ چیز نشد فقط تا یک هفته چشم راستم یک‌چیز می‌دید و چشم چپم چیز دیگری. چند روز بعد هم گچ دستم سنگینی می‌کرد و بازش کردم انداختم دور. چندتا انگشت در رفته را هم انداختیم سرجایش منتهی نمی‌شد با آن‌‌ها نوشت. با دست چپ‌نوشتن یادگاری از آن روزهاست. بیشتر کوفتگی‌ها هم بخاطر طرز وحشی رانندگی آمبولانس بود. بعد هم برگشتیم خانه و مسخره‌بازی‌هایمان را که شروع کردیم بابا مطمئن شد همانیم که بودیم، اشک‌هایش بند آمد.گذشت تا چندشب پیش. مادرم زنگ زد و گفت تصادف زنجیره‌ای شده و اتوبان بسته است، دیر می‌آییم و هیچ اتفاقی برای ما نیافتاده. ساعت چهار صبح بود که رسیدند و سفره‌ی شام را پهن کردیم ولی از وحشتی که در صورت‌شان بود و وضع ماشین که از پشت آیفون دهن‌کجی می‌کرد معلوم بود تصادف کرده‌اند. تعریف می‌کرد یک فرسخ آن‌طرف‌تر یک نفر چپ کرد و افتاده بود در باند مخالف، اینور هم به‌هم ریخته بود، سرعت را کم کردیم و داشتم می‌کشیدیم به لاین کناری که یک خاور با سرعت نتوانست کنترل کند هر چه سر راهش داشت جمع کرد برد و خدا به ما رحم کرد که داشتیم به لاین کناری می‌رفتیم و‌ فقط زد و رفت و چرخ‌مان نکرد.
سوالم اینجا بود که چرا خدا نباید به ماشین جلویی که زن و بچه در آن بود و همه چیز‌شان رفت، رحم نکند. ناشکری نکنم؟ ولی من ناشکری کردن را در این می‌بینم که سر هر چیز بی‌ارزشی آدمیزاد طلبکارانه سرش را به آسمان بگیرد. این ناشکری‌کردن آن عقلی است که داده. اینکه فکر می‌کنیم همه‌ی اتفاقات فقط برای دیگران است و می‌اندازیم گردن خدا که حتما و باید رحم کند. یکسری چیزها حول احتمالات می‌چرخند. انجام‌دادن یا ندادن کاری، برای بالا و پایین‌کردن این احتمالات است. اینکه کسی سیگار نکشد احتمال اینکه سرطان نگیرد بیشتر می‌شود ولی قطعیتی نیست که کلا سرطان نگیرد. صنعت توسعه‌ی فردی تلقین می‌کند که تو هر چه بخواهی به آن می‌رسی به شرطی که از اراده‌ات مایه بگذاری. اما بیشتر بحث بالا و پایین کردن احتمالات است و کشتی‌گرفتن با عدم قطعیت‌ها. قلاب احتمالاتی مثل تصادف و سرطان و دزدی، فقط به زندگی دیگران گیر نمی‌کند. ‌
به گمانم کسی از مرگ می‌ترسد که تمام توانش را زندگی نکرده باشد و تنها سودش همان خاکی باشد که بعد از مرگش با آن کوزه‌ای درست کنند یا غذای خوبی برای کرم‌ها شده باشد.
خدا مهربان‌تر از این حرف‌هاست که در رحم‌کردن و‌ نکردن بگنجد.

موفقیت‌های کال و فصل‌های زندگی

خانم کوریتا کنت بعد از سی‌سال زندگی در لس‌آنجلس یک روز تصمیم می‌گیرد که باقی زندگی را برود بستون بماند تا در ‌بی سروصدایی به هنری که می‌خواهد مشغول شود. آپارتمانش یک پنجره‌ی بزرگ داشت و آن‌طرف پنجره یک درخت افرا بود و کوریتا کنت مدت‌ها به تماشای این درخت نشست و تغییراتی که این درخت در پی فصل‌ها می‌کرد را زیر نظر داشت.

این درخت برای دو دهه می‌شود بهترین معلم برای خانم کریتا کنت. یک روزنامه‌نگار هم کنجکاو می‌شود و می‌رود برای مصاحبه و می‌پرسد تا الان چه کارها کردید و‌جواب می‌گیرد که به تماشای این درخت نشستم، آن‌وقت که من آمدم این درخت پر از برگ بود و دیدم که چگونه در پاییز تک‌تک برگ‌هایش را از دست داد و در زمستان پوشیده از برف شد و دوباره بهار شکوفه داد. بعد هم فلسفه می‌چیند که گاهی سخت‌ترین زمستان‌ها بهترین نتیجه را ثمر می‌داد و ربطش می‌دهد به زندگی. اینکه مثل درخت زندگی هم فصل دارد و یک قسمت کار این است که آدم بفهمد در کدام فصل است و مطابق آن زندگی کند نه اینکه فقط زنده بماند.

من اعصاب کوریتا کنت را ندارم که بتوانم حالات یک درخت را، آن‌هم برای دو دهه ثبت و ضبط کنم. ولی برایم جذاب است که بدانم در نیت آدم‌ها چه چیزی خوابیده که سال‌ها با شوق و ذوق زندگی می‌کنند. کوریتا کنت راست می‌گوید در هر فصل باید زندگی کرد نه این که به انتظار تمام‌شدن‌اش چشم دوخت.

راستش را بخواهید چندان علاقه‌ای ندارم که بدانم چگونه یک‌نفر در دهه‌ی سوم زندگی‌اش پولدار و مشهور شده؛ بیشتر برایم جذاب است که بدانم آدم‌ها چگونه در پس ابهام به زندگی و شورشان ادامه می‌دهند. چگونه کار خودشان را می‌کنند و سرپا می‌مانند. می‌دانی تمرین هر روزه، چیزی بیشتر از یک عادت است، اینکه مثلا آقای پابلو کاسالس چگونه تا نود و شش سالگی هر روز صبح به صبح ویلون سل خودش را برمی‌داشت و تمرین می‌کرد. یا زندگی آدم‌هایی مثل ست‌گادین با چه سوال‌هایی گره خورده که از خواندن و نوشتن آن‌هم برای این‌همه مدت طولانی و هر روزه خسته نمی‌شوند.

مشکل اینجاست که فرهنگی ساختیم که دنیا را یک چهاردیواری نشان دهد و روی هر دیوار عکس افرادی مثل مارک‌زاکربرگ خالق فیسبوک باشد و تلقین کنیم که اگر دستاوردهای شما انقدر بزرگ نیست، باختید و اصلا مهم نیست که چه دستاوردهایی دارید. این فرهنگی که روی آن داریم کار می‌کنیم، بیشتر موفقیت‌های زودرس را جشن می‌گیرد و کاری به رشد ندارد.

موفقیت‌های کال، شاید آدم را پولدار و مشهور کند اما برای نگه‌داشتنش باید ریشه داشت. آدم‌ها در بین فصل‌‌هایی که زندگی می‌کنند نه اینکه فقط زنده باشند، ریشه می‌دوانند. این شتاب چندان راهگشا نیست، هر آدمی باید به خودش وقت بدهد تا بتواند الگوهای خودش را پیدا کند. آدمیزاد یک نسخه‌ی ثابت نیست، روز به روز آپدیت می‌شود.

درد یا رنج

آدم‌ها در مواجه با درد دو جورند، آن‌هایی که درد را از هرآنچه که درد نیست تشخیص می‌دهند و آن‌هایی که درد را تعمیم می‌دهند به کل زندگی. رنگ مشکی را برمی‌دارند و روی تمام رنگ‌های زندگی می‌کشند؛ کم‌کم خودشان هم سیاه می‌شوند. در این آشفته بازار تشخیص درد از غیر درد هنر است.

این صفحه‌ی تمام مشکی می‌شود رنج.

رنج، دردی است که خودخواسته به درازا کشیده باشد.

درد بد نیست، قدت بلد می‌شود، درد می‌کشی. موفق می‌شوی یا تلاش می‌کنی ارزشت را بیشتر کنی، درد دارد.

رشد، درد دارد، فرآیند کند و گاهی کسل‌کننده است. اما درد مسیری می‌سازد برای بیشتر و بیشتر قد کشیدن. قد کشیدن افکار، عمیق‌تر شدن نوع نگاه.

ته ندارد.

بیژن الهی بی‌خود نگفته: من چاهی را تعلیم کرده‌ام که به آبی نمی‌رسد ولی چه تاریکیِ زیبایی.

اما داستان رنج فرق دارد. بدتر از افسردگی است.

رنج‌ خودخواسته مشکل ماست.

انتخاب بهتری نیست؟

اتفاقات و داشته‌ها | سوژه‌ی زندگی

اگر برمی‌گشتم به ۱۰سالِ پیش خودم، خبر از اتفاقاتی که می‌افتد و دانستن آن‌ها سودی به حالم ندارد. چه دست من باشد یا نباشد اتفاق می‌افتد حالا جوری دیگر با نمایشنامه‌ای دیگر. تنها کاری که می‌توان کرد تغییر نوع نگاه آدم‌ است.

همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌ها، همه‌ی اتفاقات چه شیرین چه تلخ، پس‌زمینه‌ی زندگی‌اند. درست مثل موقع عکاسی. پس‌زمینه‌ای بهاری یا پاییزی، رنگی یا سیاه و سفید. مهم نیست. سوژه‌ی این زندگی تویی. آدمی که تو با این بک‌گراندها می‌شوی حرف‌ها برای گفتن دارد. آدم باید سوژه‌ی خواستنی زندگی خویش باشد. نه انقدر بی‌خبر. مثل کوزه‌ای که ترک برداشته و شکستن‌اش نزدیک است اما خودش خبر ندارد و فکر می‌کند همه چیز خوب است.

این روزها اغلب شبیه این کوزه‌ایم، دنبال بک‌گراندهای زیبا و رنگی می‌گردیم. سوژه را گم کرده‌ایم.

شاید مواجه‌شدن با سوژه‌ی واقعی دل و جرات زیادی می‌طلبد.

پیام‌های تکراری تبریکِ عید

مثل نمره‌ی ۹.۷۵ می‌مونه

مثل سیستمی می‌مونه که بی‌هوا همه‌ی فایلارو به خاک بده

مثل دعوای وسط چت می‌مونه که یهو نتت قطع شه

مثل بازی‌کردن PES توی DOS می‌مونه

مثل موقعی می‌مونه که پشیمونی از پول بلیطی که برای سینما و فیلم مزخرفش دادی

مثل تشنگی وسط خواب می‌مونه که هیشکی نیست یه لیوان آب بده دستت و باید پاشی خودت راه طریقت رو تا یخچال طی کنی

مثل خوردن انگشت کوچیکه پا به گوشه‌ی مبل می‌مونه

مثل ماکارونی می‌مونه که هی داغش کنی بعد نخوری بذاری یخچال، دوباره بیاری بیرون، داغ کنی و نخوری. انقدر این حلقه‌ی داغون رو تکرار کنی تا دونه‌دونه ماکارونی‌ها هر بار حین داغ‌شدن عین لاستیک، کوچیک و جمع بشن تا آخرش تجزیه‌ شن ته قابلمه

مثل دوران غارنشینی می‌مونه که می‌فهمی بچه‌ی غارِ بغلی اومده روی مینیاتورهایی که روی دیوار غار کشیده بودی خط انداخته

مثل پیامک “مشترک گرامی انقدر از حجم شما باقی‌مانده” می‌مونه

مثل مدرسه‌رفتن تا آخرین روز اسفند می‌مونه

همونقدر منزجر کننده، همونقدر نفرت‌انگیز و بی‌مزه

به قول یاور، محبت‌های تکراری

این محبت‌های تکراری متنفر کننده است.

آدم‌وار تبریک بگیم، محکم ماچش کنیم و به طرف بگیم که امسال چقدر حضورش توی زندگیمون تاثیر داشته.

 

 

به بهانه‌ی روز مهندس

در سال‌هایی که بچه‌تر از الان بودم، یعنی دبیرستان، سه سال تمام برایم چهارشنبه‌ها زجر آور بود، چون دو زنگ پشت سرهم عربی داشتیم و من بی‌هنر ترین آدم در یادگیری قواعد بودم. عربی به خودی خود سنگین بود، افتاده بود دو زنگ اخر تا ساعت دو بعد از ظهر به معلم جواب پس می‌دادیم. معلم عربی عادت داشت درس را در سوال‌پرسیدن یاد دهد، هر بار انقدر دعا می‌کردم که از اسمم بگذرد یک جزء قرآن حفظ می‌شدم. برعکس استاد دیفرانسیل‌مون، آقای داریوش بزرگی اگر چه با آن ابهت و سیبیل به سنگینی ریاضیات اضافه کرده بود ولی دنیایی را تصویر کرده بود که من عاشقش بودم. ریاضی را در حل مساله می‌توان یادگرفت، نه فقط مساله‌های ریاضی، اینکه بتوانی آن‌ها را به دنیای واقعی ربطش دهی. اینکه بفهمی ریاضیات در لحن خشک معلم و کتاب‌ها خلاصه نمی‌شود، اینکه از علاقه نجوم بخوانی، فیزیک بخوانی، گشتی در دنیای نانو بزنی و از هوافضا سردربیاوری. بعد از یک مدت که در این حال‌وهوا پرسه می‌زنی، به اعداد حس پیدا می‌کنی. نخندید، باور کنید من هر عدد را به یک شکل می‌بینم، مثلا از عدد ۱۹ خوشم می‌آید، نه فقط برای اینکه معرف آزادی بیان است بلکه عدد ۲۰ برای بسیاری از آدم‌های دوران مدرسه عددی است که نشان می‌دهد آن درس را به خوبی یادگرفتند. ولی مشکل اینجاست که یادگیری را نمی‌توان در نمره جا داد. از ۱۹ خوشم می‌آید چون می‌فهماند که تو با تمام تلاش‌هایی که می‌کنی، هنوز با یادگیری دُرست فاصله‌ها داری. شاید یک نمره، یا یک واحد باشد، اما دقیقا “فاصله‌ها” است. مثل چپیدن در قانون ۲۰/۸۰ که باید کلی زور بزنی تا در آن ۲۰درصد آدم حسابی مملکت جا شوی. ولی وقتی جا هم شدی، باز سلسله مراتب هست، باز هم یک قانون ۲۰/۸۰ در دلش دارد که باید تلاش کنی. آدمیزاد در سکون، می‌گندد. اینکه تصور کنیم کمال یک “هدف” و نه یک “مسیر” است، فلج می‌کند. عدد ۱۹ برایم معرف مسیر است. می‌گوید همین “فاصله‌ها” است که مسیر را می‌سازند. در طی‌کردنش، رضایت خواهی داشت نه صرفا در رسیدن به مقصد. یا اینکه احساس می‌کنم عدد ۲، شاد است. شاید معلم عربی هم از روشش در تدریس عربی بین حل سوال‌ها سعی داشت به ما بفهماند که مهندسی در ریاضیات خلاصه نمی‌شود. درد یادگیری عربی برایم مانده و هربار که یادش می‌افتم به همان استعاره می‌رسم که زندگی اول امتحان می‌گیرد و بعد درس می‌دهد. درک و فهم ریاضیات هم یک ابزار است برای مهندسی، و مهندسی هم به قول بلاد کفر، مثل تولز می‌ماند برای زندگی. اینکه مهندسی در ریاضیات خلاصه نمی‌شود و حل مساله است که به مهندسی معنا می‌دهد، درست؛ اما همین ریاضیات است که مهندسی را زیستنی‌تر می‌کند.

روز مهندس برای همه‌ی کسانی که در حلقه‌ی ریاضیات، حل‌مساله و زندگی نفس می‌کشند مبارک

کتاب Dance with Linux آپدیت بهمن‌ماه

گاهی اوقات آدم دوست دارد یکجوری علایقش را نشان دهد و جالب‌تر اینکه شروع کند به یاد دادن چیزهایی که به آن‌ها علاقه دارد و از دلایل دل‌باختن‌اش بگوید. افراد بیشتری را با دنیایی که دوستش دارد آشنا کند.

از وقتی که با دنیای اپن‌سورس آشنا شدم و مهم‌تر از آن فلسفۀ آزادی که پشتش بود، دیگر کامپیوتر برایم صرفا کار کردن نبود. تبدیل شد به یک سرگرمی بزرگ. گاهی از بیرون که می‌آیم، هنوز لباس عوض نکرده، کدی اجرا می‌کنم و چیزی را درونش می‌بینم تا آن حس “خلق‌کردن” برایم تازه بماند و بعد به زندگی روزمره‌ام می‌رسم.

در همین فکرها بودم که این pdf را نوشتم. چند باری هم هوس تدریس به سرم زد اما فکر کردم نوشتنش کمک می‌کند بیشتر به گوش دیگران برسد؛ و هم چنین اگر قرار باشد روزی به کسی یادش دهم ، دیگر تکرار مکررات نباشد و تکمیل‌کننده همین pdf باشد.

با اینکه در ترم‌های پایانی دانشگاه به سر می‌برم اما اعداد و درس‌هایی مثل ژئودزی خواندن، و آن متن خشک کتاب‌های درسی و جزوات، حوصلۀ ذوقم را سر می‌برند. برای همین Dance with Linux را طوری نوشتم که بیشتر با آن کیف می‌کنم و سعی کردم این کیف‌بردن را هم به کسی که می‌خواندش منتقل کنم. از این رو اگر شوخی یا دیالوگی درونش دیدید که به مذاق‌تان خوش نیامد، بر منِ عاشقِ دنیایِ لینوکس و کامپیوتر را ببخشایید.

درونش سعی نکردم خیلی فارسی ترجمه کنم. یعنی ترجمه کردم ولی لغت اصلی آن را هم آوردم و در ادامه‌اش از همان لغت اصلی استفاده کردم. دلیلش هم اینکه کلمه “تبلت” را بخوانی “رایانک مالشی”، قضیه چندش‌تر از این حرف‌ها می‌شود.

کلمۀ Dance هم به خاطر علاقه‌ام به رقص بود، همینقدر لوس!

امیدوارم با خواندنش شما هم بتوانید به این دنیای هیجان‌انگیز گذری کنید. مطمئنا دوستان کامنت‌های با ارزشی می‌گذارند که بارها گفته‌ام من بیشتر از کامنت‌های شما یاد می‌گیرم. برای همین در هر آپدیت این pdf ، در همین پست خواهم نوشت که چه شده درونش تا نظرات شما گم نشود.

من هم در کنار شما در حال یادگیری‌ام. اگر مطلبی برایتان جالب آمد، بفرستید. یا اگر ایده‌ای، انتقادی برای بهبودش داشتید ممنون می‌شم مطرح کنید.

اگر عضو خبرنامه ی این کتاب باشید، هر آپدیت بهتون اطلاع رسانی می‌شه.




 

برای دانلود روی تصویر زیر کلیک کنید: