م ا د ر

من نه مثل تو از مستقیم کارکردن با آدم‌ها خوشم می‌آید، نه مثل تو ورزشکارم، نه مثل تو مذاکره‌کننده‌ی خوبی.
آخرین باری که توانستم سر منافعم درست صحبت کنم، سه هفته پیش بود که می‌خواستم با بستنی خودم را خفه کنم. به شیرینی فروش سعی می‌کردم بفهمانم اگر کنار بستنی‌ام چند نون حصیری بگذارید، هزار واحد بیشتر خوشحال‌تر خواهم شد. سر یک صحبت‌کردن ساده کلی انرژی صرف می‌کنم چه برسد به اینکه بخواهم یک مذاکره‌ای را شکل دهم تا دو طرف، نه تنها از معامله‌شان راضی باشند بلکه انقدر خوشحال باشند تا بخواهند دوباره تکرارش کنند.

اگر ده روز پشت سرهم بتوانم صبح، کله‌ی سحر، درست بعد از اینکه چشمانم را باز کردم بروم بدوم، مطمئنم روز یازدهم قادر خواهم بود با چشم‌هایم بشنوم، با گوش‌هایم ببینم و با پاهای عقبم پرواز کنم.

می‌بینی؟ بین من و تو کوهی از تفاوت‌هاست. ولی همیشه ته دلم خواستم مثل تو باشم. شاید دیدنت در طول هفته چند ساعت بیشتر نشود اما باور کن تو با زندگی‌کردن خودت، قشنگ‌ترین مفهوم‌ها را یادم دادی. اینکه جنگیدن همانقدر مهم است که به موقع رها کردن. اینکه انجام یک کار خوب صرفا بخاطر ذات خودش خوب است نه بخاطره وعده‌ی بهشتی در آینده. اینکه مساله رنج‌کشیدن یا نکشیدن نیست. بحث سر رنج خوب‌داشتن است. بحث سر داشتن دغدغه‌هایی است که بتواند دنیای آدم را خوب چکش کاری کند. من آدم خوش‌شانسی‌ام که مادری دارم تا خدا را با مهربونی‌اش به من شناساند.

شک می‌کنم به این حرف که دخترها بابایی می‌شوند، من دوست دارم شبیه تو باشم. همینقدر قوی.

مادر

واقعیت، خطی نیست

با چندین بخیه محصول دندون عقل، کاسه‌ی حلیم را می‌کشم جلویم، قاشق کوچک را از جیبم بیرون می‌آورم که شروع کنم تا ان‌شاالله فردا این موقع خوردن حلیم را تمام کرده باشم. به این فکر می‌کنم که چقدر نوشتن سخت می‌شود وقتی نمی‌نویسی تا اراجیف درون ذهنت یک‌جا خالی شود بلکه یک کلمه به‌درد بخور بین انبوه نوشته‌ها پیدا کنی. برای همین این پست هم چیز زیادی نخواهد داشت.

در این چند وقت چیز زیادی به خودم اضافه نکردم جز آدرس تمام حلیمی‌های به‌دربخور منطقه و حومه. قبلا حلیم را با نمک می‌خوردم، با شکر حال به هم زنی بیش نبود. اما از وقتی حلیمی‌ها بای‌دیفالت در حلیمم شکر ریختند بدم نیامد. خوشحالی این روزهایم خلاصه می‌شود در ترکیب دو انتخاب شکر و نمک. نصف کاسه را با شکر می‌خورم، نصف کاسه را هم با نمک.

ترکیب دو انتخاب که جرات تستش را داشتی و دوست داشتی اتفاق مبارکی است! ولی خب باید فهمید که این وسط هم بارها اتفاق می‌افتد که تجربه‌ای را دوست نداشت. با این فکر که هر چیزی یک روی دیگر هم دارد موافق نیستم. بیشتر فکر می‌کنم هر چیزی ممکن است “روی‌های” دیگر هم داشته باشد. خطی و یک‌به‌یک فکر کردن برای ساده‌تر کردن مساله‌هاست تا فهم واقعیت آسان‌تر شود. ولی با همان پیش‌فرض خطی بودن، سراغ واقعیت رفتن، خطا که نه، یک اشتباست. خطا یک چیز طبیعی است. حداقل مدرک زورکی که از ژئوماتیک گرفتم، بهم فهماند که هیچ‌وقت خطا به صفر نمی‌رسد ولی می‌توان به آن نزدیک شد. اما اشتباه چیزی فراتر از خطاست. در فرهنگ لغات این مغز کوچکم، اشتباه یعنی انبوهی از خطاها که از هیچ کدام درسی گرفته نشده و انقدر جمع شده که بیشتر به حماقت نزدیک می‌شود. کسی هم که درگیر حماقت باشد کم اتفاق می‌افتد به فکر یادگرفتن بیوفتد. در همین حد اوضاع محله گل‌وبلبل که خیلی راحت می‌گوید خطای انسانی بوده و همه چیز را پشت به پشت هم، به خط می‌کنند تا متقاعد کنند اشتباهشان، اشتباه نبوده.

کوهی از اشتباه که هر از چندگاهی باد می‌کند و کار دست آدم‌ها می‌دهد، به قول نسیم طالب نشان می‌دهد پوست‌شان در بازی نبوده است.

خلاصه همین که من فکر می‌کنم جز حلیم و آش خوردن انتخاب دیگری ندارم هم شاید یک خطاست. وقتی جبر زیاد می‌شود، گزینه‌های قابل انتخاب هم کمتر می‌شود ولی هر وقت گزینه‌ها کمتر بوده گویی انتخاب راحت‌تر است. یکی رفتن را ترجیح می‌دهد، یکی ماندن را. آن کسی که انتخاب می‌کند تکلیفش مشخص است. ولی هیچ‌وقت حال کسانی که این وسط رجزخوانی می‌کنند یا الکی ادای کسانی که انتخاب می‌کنند را درمی‌آورند، نمی‌فهمم. دوست دارم بپرسم بلاخره تکلیفت با خودت چیست؟

شاید بیرون آمدنم از اینستاگرام حتی برای یک مدت کوتاه، برای فاصله‌گرفتن از همین جو باشد. از این جو که همه چیز  در آن رنگ‌ولعاب زیادی دارد. آدم‌هایی که در کوچه و خیابان می‌بینیم به همان رنگ‌ولعاب و خطی نیستند.

دوست داشتن، آن طور که باید

در زندگی همیشه احترام‌گذاشتن از دوست‌داشتن برایم بالاتر بوده و هست. جدای از اینکه با آن‌ها مخالفم یا موافق. ویلیام گلاسر زمانی نوشته بود یک نفر فقط کنترل رفتار خودش را دارد و اینجا آدم‌ها فقط در حال رد و بدل کردن اطلاعات‌اند. اینکه چطور با این اطلاعات می‌توان برخورد کرد انتخاب خودِ آدم‌هاست. می‌گفت ما مدام داریم این حلقه‌ی اختیارات را با انتخاب‌هایمان باز و بسته می‌کنیم. به گمان من دوست‌داشتن و نداشتن هم یکی از همین انتخاب‌هاست.

فکر می‌کنم این شعر پابلو نرودا اوج دوست‌داشتن را به رخ کشیده آنجا که می‌گوید تو را آزاد می‌خواهم:

آن‌قدر دوستت دارم که

هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم، اگر بمانی شادترم

تو را شادتر می‌خواهم

با من

یا بی‌من

بی‌من اما شادتر اگر باشی

کمی، فقط کمی ناشادم!

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بند است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد!

خواستن تو تنها یک مرز دارد

آن نخواستن توست

و فقط یک مرز دیگر

که آن آزادی توست

تو را آزاد می‌خواهم…

کالالوچ | اصرار برای زندگی‌کردن

اسمش را گذاشته‌اند درخت زندگی. در ساحلی به اسم کالالوچ در واشنگتن است. اینکه کجای دنیا بیوفتد تصمیم و اختیار خودش نبوده مثل ماها. ولی همه متعجبند چگونه بدونِ خاک، انقدر میل به زندگی و زیستن دارد؟

از دور که نگاه می‌کنی انگار ریشه‌ها یکدیگر را سفت بغل کردند تا تنه را حفظ کنند. تنها یکی از ریشه‌هایش در زمین فرو رفته است. بقیه بیرون از خاک‌اند. هرکسی می‌بیندش می‌گوید تا سال دیگر خسته می‌شود و دست می‌کشد اما همچنان سبز است و استوار.

محمدرضا در کتاب مقدمه‌ای بر سیستم‌های پیچیده از آن برای بحث نظم خودجوش مثال می‌آورد. می‌نویسد تک تک سلول‌های درخت نمی‌دانسته‌اند چه می‌کنند. آن‌ها بر اساس قوانین ساده‌ی خود که تلاش برای جذب آب، مواد غذایی و املاح است، رشد می‌کنند و تارهای کشنده‌ی خود را در امتدادی که مناسب‌تر می‌بینند به پیش می‌برند. سلول قاعدتا تصویری ذهنی از کل درخت ندارد و حتی نمی‌داند که املاح و مواد غذایی را با چه هدفی و برای چه کاری جستجو و جذب می‌کند. اما آنچه ما از بیرون در مواجهه با کل سیستم می‌بینیم، یک نظم شگفت‌انگیز است.

برای چندمین بار است که این کتاب را می‌خوانم، چیدن تکه پازل‌ها کنارهم برایم لذت دارد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم شیرینی جهل انقدر پررنگ‌تر از تلخی آن است که کنار گذاشتنش دشوار است. برای همین دوست دارم برای این درخت بگویم همان یک ریشه آنقدر کافی بود و خیال بقیه را راحت کرد و این اعتماد را می‌داد که بهترین کارهایشان هدر نمی‌رود.

تلاشش را دوست دارم ولی برای انقدر زندگی‌کردن حال ندارم. دوست دارم یک گوشه بشینم و نون و ماستم را بخورم؛ آخرش هم بدونِ اینکه کارم به بیمارستان و دکتر بیوفتد، خودم بمیرم و ببینم آن دنیا که انقدر گفته‌اند اِل می‌کنیم بِل می‌کنیم چگونه است.

دروغی‌تر از واقعیت‌های ساختگی

با خودم قول گذاشته بودم در اینجا حرف از رشد بزنم و داد بزنم که آن ساختنی است و باید دست به کار شد؛ نق نزنم. نمی‌گویم هنوز امید ندارم، کلی کار در سرم ریخته و با تمام توان مشغول هر کدامم. ولی توقع دارم هوای من‌های بیست‌وچند ساله را بیشتر داشته باشند و این نیمچه امیدها را خشک نکنند. بهمن فرسی یک زمان گفته بود: آدم‌ها اگر دهان باز نکنند متعلق به زمین هستند و نه هیچ شهری و کشوری.ولی اگر راستش را بخواهید چند وقتی است بد بوی گند ایرانی بودن‌مان همه‌جا را گرفته و دوسش ندارم.مثل این می‌ماند که میل به جوانه‌زدنت زیاد باشد ولی ریشه‌هایت رو به خشکی بروند.برای من هیچ چیزی به اندازه‌ی واقعیت ساختگی، دروغ نیست.

امروز، امتداد دیروز نیست که فردا تکمیلش کند

عادتی دارم، هر شب مهم‌ترین اتفاقات و احساسات روزم را در چند خط خلاصه می‌کنم و تصویر می‌کنم توی یک دفتر. تا قبل از امشب فکر می‌کردم هر روز ادامه‌ی دیروز است و هر فردایی قرار است نسخه‌ی تکمیل‌شده‌ی امروز باشد اما امشب در آن نوشتم:‌مادری دارم که عادت سبز درخت را در تن خود دارد، خواهرم زلال‌تر از آب. پدرم از ته دل می‌خندید و من، ذوق‌زده به کف کوچه‌ی باران‌خورده می‌نگرم. حالا فهمیدم هر روز مال خودش است، نه امتداد دیروز که مسئولیت تکمیل‌کردنش بر دوش فردا باشد. هر روز را باید در همان روز نفس کشید و کمترین وظیفه‌ام به خودم پاسخ این سوال است که امروز تمام آنچه می‌توانستم بودم یا نه.‌‌اگر دیگر بیدار نشوم هم دست کم می‌دانم با طلبکاری این زندگی را طی نکردم؛ مدام حرف حمید عجمی در گوشم زمزمه می‌کند که می‌گفت خدا پشت سختی‌هاست و نه بدبختی‌ها. خیلی از سختی‌ها می‌آیند تا نعمتی باشند برای جور دیگر نگاه‌کردن، برای جور دیگر زیستن. راحت نگذریم. بی‌انصاف نباشیم.‌دفتر هر روز حتی در دل سختی‌هایش، باید نطفه‌ی امید باشد و بس.‌

آدم‌های واقعی

باید رفت دنبال آدم‌های واقعی. آدم‌هایی که زندگی‌های زیسته‌ی خودشان را یاد می‌دهند نه اساتید دانشگاه، سخنران‌های انگیزشی یا مربی‌های زندگی. از آن‌ها فقط می‌توان سخنرانی‌کردن را یاد گرفت. حالا مربی‌های تندخوانی کمتر از عموم مردم کتاب می‌خوانند، مربی‌های انگیزشی فقط وقتی روی سن هستند انگیزه دارند و به خلوت خود که می‌رسند غمی غریب دارند و کشنده. هر چه بلا سرمان می‌آید بخاطر زودباوری‌مان است و بی‌عملی؛ اعتماد به اینکه هر چیزی که پیچیدگی بیشتر داشته باشد مهم‌تر است. یادمان می‌رود که عمل‌کردن با ساده‌ترین قدم‌ها شروع می‌شود. یادمان می‌رود که نباید بین تئوری و عملی فاصله انداخت. وگرنه می‌شود مثل کسی که تا به‌حال عاشق نشده و وقتی از عشق می‌نویسد یا حرف می‌زند، همه‌اش انتزاعی است.

انتزاعی یعنی وقتی که من شکل و تصویر دریا را به خوبی بکشم، تو می‌فهمی و حس می‌کنی دریا را؛ ولی وقتی صرفا برایت بنویسم “دریا” می‌شود انتزاع.

باید رفت دنبال آدم‌هایی که برای زندگی‌کردن، نسخه‌های انتزاعی نمی‌پیچند و زیستن را همان طوری که تجربه‌اش کردند به تصویر می‌کنند.

باید یادگرفت شجاعت را زندگی‌کردن، شرافت را سرمشق قرار دادن، عاشقی را زیستن. همین‌ عمل‌کردن‌هاست که از آدم، انسان می‌سازد.

غیر از این می‌شویم بی‌هویت و دیگر هیچ چیزی مزه نخواهد داد.

دلیل کتاب خواندن‌هایم

به شخصه کتاب‌خواندن را دوست دارم نه برای اینکه ژست روشن‌فکرانه بگیرم یا با هر نویسنده‌ای هم عقیده شوم و سرم را به نشانه‌ی تایید یا تکذیب تکان دهم که کار من نیست. قدم نمی‌رسد و نمی‌خواهمم برسد.

یا اینکه کتاب نمی‌خوانم تا اطرافیانم کیف کنند از حرف‌زدن و بحث‌کردن با یکدیگر، یا اینکه خانواده افتخار کنند. کتاب نمی‌خوانم برای پز دادن. کتاب نمی‌خوانم برای اینکه خواندنش یک تفریح لوکس به شمار می‌رود.

کتاب‌خواندم و حفظ رابطه‌ام با کلمات فقط و فقط یک دلیل داشته، آن هم همین که از سطحی‌بودن بیزارم. دوست دارم به جایی برسم که ذهنم بتواند برای سوالاتش جواب‌های قابل اتکاتری پیدا کند. نوشتن را هم برای این دوست دارم، کمکم می‌کند برای ساختن یک تصویر بزرگ‌تر.

روزی که این کنجکاوی آرام بگیرد خیلی از این اتفاقات نخواهد افتاد.

گشمده‌ها

‌برای اولین روز مدرسه قمقمه‌اش را جا گذاشته بود و یکی آویزانش کرد به درخت تا اگر برگشت بردارد یا دست‌کم اگر از اینجا رد شد یادش بیافتد که گمشده‌ای دارد.

کاش گمشده‌های ما راهم کسی سخاوتمندانه به درختی می‌آویخت تا انقدر سرگردان از صبح تا شب دنبال چیزهای اشتباه برای حل‌کردن مشکلات نبودیم.‌
مثل‌
بیدارشدن‌
صداقت‌
زلال‌بودن‌
خلاقیت‌
محبت‌
دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل‌

مثل‌
خودمان‌

که راحت گمش می‌کنیم و خیلی راحت از آن برای چیزهای بی‌ارزش مایه می‌گذاریم‌

بعضی از آدم‌ها و نمادهای بزرگ، مثل همین درختند‌
یادمان می‌اندازند که چیزی را گم کردیم‌
یا حداقل یادمان می‌اندازند که تجربه‌های ناب‌زیستن دیگری هم هست که تا به‌حال نچشیدیم‌

آرام می‌گیریم یا اگر شوری هم بیافتد شور زندگی‌کردن به معنای واقعی است.

مثل‌
نویسنده‌های بزرگ‌
شاعرانی که حرف برای گفتن دارند‌
کتاب‌ها‌
آدم‌هایی که آن‌ها را از قبیله آدم حسابی می‌شناسیم‌

باید رابطه را با کسانی که گشمده‌ها را به یاد می‌آورند حفظ کرد، خیلی از آن‌ها یاد بود نمی‌خواهند و به قول آقا معلم یاد هست می‌خواهند

حداقل این آدم‌ها را گم نکنیم

می‌دانم خیلی از گمشده‌ها هم هیچوقت پیدا نمی‌شوند
جایشان زخمی می‌نشیند که خیلی وقت‌ها آدمیزاد دلش نمی‌آید حتی مرهمی رویش بگذارد.‌

ساعت‌های خط کشی‌شده

قبل‌ترها که هنوز موفقیت بیشتر از رشد برایم ارزش داشت، فکر می‌کردم آدم‌های موفق روی ساعت‌هایشان چنان خط کشی و نظم دقیقی دارند که آن نظم باعث موفقیت آن‌ها شده. بعدترها فهمیدم چیزی بیشتر از نظمِ منعطف است که آن‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و آن‌هم تعهد است. تعهد یعنی لابه‌لای زندگی‌ روزمره، حواسمان باشد چه می‌خواستیم و آپدیت کنیم این خواسته‌ها را. انقدر غرق نشویم تا خواسته‌های تزریق‌شده و مد شده بشود خواسته‌های خودمان؛ که اگر شد خودکشی است و تعهد به نفهمی. زندگی فقط نفس کشیدن نیست. زندگی همان تلاش برای خواسته‌های خود خواسته است تا حتی اگر تهش نشد آنچه که می‌خواستیم لااقل حسرتی نباشد و آنقدر آرامش باشد که مثل بیژن الهی بگوییم:

من چاهی را تعلیم کرده‌ام
که به آبی نمی‌رسد
ولی چه تاریکی ِ زیبایی
از آن سو تاریکی ِ زیر خاک
چاهی زده‌ست که به چهره‌ی من می‌رسد
من آبم ، آب
و سیه‌چردگان معذب
پیش از نماز مرا می‌جویند
نگاهی به آسمان ، مجهزم می‌سازد که سکوت کنم
و از میان حنجره‌های گسیخته
سلاحی به رنگ آب بجویم
آن لحظه که آب
به رنگ خود پرخاش می‌کند ، من آنم
آن لحظه‌ام
و رنگ آب ، هرچه بیشتر در آب غرق شود
زنده تر می‌شود ، آبی‌تر

پی‌نوشت: شد ۱۴ شهریور که من نرسیدم یک پست ساده بنویسم تا این وبلاگ جانی دوباره بگیرد. آن‌قدر خودم را پرت کردم لابه‌لای چیزهای مختلف که به یک کار ساده مثل آپدیت‌کردن این‌جا هم نمی‌رسم. از این به بعد اسمم را می‌خواهم عوض کنم و به جای سحرشاکر بگذارم سحر نادم. سعی می‌کنم هر چند کوتاه و کم بنویسم تا چراغ این خانه خاموش نماند. شاید هم سطحی‌تر…