درد یا رنج

آدم‌ها در مواجه با درد دو جورند، آن‌هایی که درد را از هرآنچه که درد نیست تشخیص می‌دهند و آن‌هایی که درد را تعمیم می‌دهند به کل زندگی. رنگ مشکی را برمی‌دارند و روی تمام رنگ‌های زندگی می‌کشند؛ کم‌کم خودشان هم سیاه می‌شوند. در این آشفته بازار تشخیص درد از غیر درد هنر است.

این صفحه‌ی تمام مشکی می‌شود رنج.

رنج، دردی است که خودخواسته به درازا کشیده باشد.

درد بد نیست، قدت بلد می‌شود، درد می‌کشی. موفق می‌شوی یا تلاش می‌کنی ارزشت را بیشتر کنی، درد دارد.

رشد، درد دارد، فرآیند کند و گاهی کسل‌کننده است. اما درد مسیری می‌سازد برای بیشتر و بیشتر قد کشیدن. قد کشیدن افکار، عمیق‌تر شدن نوع نگاه.

ته ندارد.

بیژن الهی بی‌خود نگفته: من چاهی را تعلیم کرده‌ام که به آبی نمی‌رسد ولی چه تاریکیِ زیبایی.

اما داستان رنج فرق دارد. بدتر از افسردگی است.

رنج‌ خودخواسته مشکل ماست.

انتخاب بهتری نیست؟

اتفاقات و داشته‌ها | سوژه‌ی زندگی

اگر برمی‌گشتم به ۱۰سالِ پیش خودم، خبر از اتفاقاتی که می‌افتد و دانستن آن‌ها سودی به حالم ندارد. چه دست من باشد یا نباشد اتفاق می‌افتد حالا جوری دیگر با نمایشنامه‌ای دیگر. تنها کاری که می‌توان کرد تغییر نوع نگاه آدم‌ است.

همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌ها، همه‌ی اتفاقات چه شیرین چه تلخ، پس‌زمینه‌ی زندگی‌اند. درست مثل موقع عکاسی. پس‌زمینه‌ای بهاری یا پاییزی، رنگی یا سیاه و سفید. مهم نیست. سوژه‌ی این زندگی تویی. آدمی که تو با این بک‌گراندها می‌شوی حرف‌ها برای گفتن دارد. آدم باید سوژه‌ی خواستنی زندگی خویش باشد. نه انقدر بی‌خبر. مثل کوزه‌ای که ترک برداشته و شکستن‌اش نزدیک است اما خودش خبر ندارد و فکر می‌کند همه چیز خوب است.

این روزها اغلب شبیه این کوزه‌ایم، دنبال بک‌گراندهای زیبا و رنگی می‌گردیم. سوژه را گم کرده‌ایم.

شاید مواجه‌شدن با سوژه‌ی واقعی دل و جرات زیادی می‌طلبد.

پیام‌های تکراری تبریکِ عید

مثل نمره‌ی ۹.۷۵ می‌مونه

مثل سیستمی می‌مونه که بی‌هوا همه‌ی فایلارو به خاک بده

مثل دعوای وسط چت می‌مونه که یهو نتت قطع شه

مثل بازی‌کردن PES توی DOS می‌مونه

مثل موقعی می‌مونه که پشیمونی از پول بلیطی که برای سینما و فیلم مزخرفش دادی

مثل تشنگی وسط خواب می‌مونه که هیشکی نیست یه لیوان آب بده دستت و باید پاشی خودت راه طریقت رو تا یخچال طی کنی

مثل خوردن انگشت کوچیکه پا به گوشه‌ی مبل می‌مونه

مثل ماکارونی می‌مونه که هی داغش کنی بعد نخوری بذاری یخچال، دوباره بیاری بیرون، داغ کنی و نخوری. انقدر این حلقه‌ی داغون رو تکرار کنی تا دونه‌دونه ماکارونی‌ها هر بار حین داغ‌شدن عین لاستیک، کوچیک و جمع بشن تا آخرش تجزیه‌ شن ته قابلمه

مثل دوران غارنشینی می‌مونه که می‌فهمی بچه‌ی غارِ بغلی اومده روی مینیاتورهایی که روی دیوار غار کشیده بودی خط انداخته

مثل پیامک “مشترک گرامی انقدر از حجم شما باقی‌مانده” می‌مونه

مثل مدرسه‌رفتن تا آخرین روز اسفند می‌مونه

همونقدر منزجر کننده، همونقدر نفرت‌انگیز و بی‌مزه

به قول یاور، محبت‌های تکراری

این محبت‌های تکراری متنفر کننده است.

آدم‌وار تبریک بگیم، محکم ماچش کنیم و به طرف بگیم که امسال چقدر حضورش توی زندگیمون تاثیر داشته.

 

 

به بهانه‌ی روز مهندس

در سال‌هایی که بچه‌تر از الان بودم، یعنی دبیرستان، سه سال تمام برایم چهارشنبه‌ها زجر آور بود، چون دو زنگ پشت سرهم عربی داشتیم و من بی‌هنر ترین آدم در یادگیری قواعد بودم. عربی به خودی خود سنگین بود، افتاده بود دو زنگ اخر تا ساعت دو بعد از ظهر به معلم جواب پس می‌دادیم. معلم عربی عادت داشت درس را در سوال‌پرسیدن یاد دهد، هر بار انقدر دعا می‌کردم که از اسمم بگذرد یک جزء قرآن حفظ می‌شدم. برعکس استاد دیفرانسیل‌مون، آقای داریوش بزرگی اگر چه با آن ابهت و سیبیل به سنگینی ریاضیات اضافه کرده بود ولی دنیایی را تصویر کرده بود که من عاشقش بودم. ریاضی را در حل مساله می‌توان یادگرفت، نه فقط مساله‌های ریاضی، اینکه بتوانی آن‌ها را به دنیای واقعی ربطش دهی. اینکه بفهمی ریاضیات در لحن خشک معلم و کتاب‌ها خلاصه نمی‌شود، اینکه از علاقه نجوم بخوانی، فیزیک بخوانی، گشتی در دنیای نانو بزنی و از هوافضا سردربیاوری. بعد از یک مدت که در این حال‌وهوا پرسه می‌زنی، به اعداد حس پیدا می‌کنی. نخندید، باور کنید من هر عدد را به یک شکل می‌بینم، مثلا از عدد ۱۹ خوشم می‌آید، نه فقط برای اینکه معرف آزادی بیان است بلکه عدد ۲۰ برای بسیاری از آدم‌های دوران مدرسه عددی است که نشان می‌دهد آن درس را به خوبی یادگرفتند. ولی مشکل اینجاست که یادگیری را نمی‌توان در نمره جا داد. از ۱۹ خوشم می‌آید چون می‌فهماند که تو با تمام تلاش‌هایی که می‌کنی، هنوز با یادگیری دُرست فاصله‌ها داری. شاید یک نمره، یا یک واحد باشد، اما دقیقا “فاصله‌ها” است. مثل چپیدن در قانون ۲۰/۸۰ که باید کلی زور بزنی تا در آن ۲۰درصد آدم حسابی مملکت جا شوی. ولی وقتی جا هم شدی، باز سلسله مراتب هست، باز هم یک قانون ۲۰/۸۰ در دلش دارد که باید تلاش کنی. آدمیزاد در سکون، می‌گندد. اینکه تصور کنیم کمال یک “هدف” و نه یک “مسیر” است، فلج می‌کند. عدد ۱۹ برایم معرف مسیر است. می‌گوید همین “فاصله‌ها” است که مسیر را می‌سازند. در طی‌کردنش، رضایت خواهی داشت نه صرفا در رسیدن به مقصد. یا اینکه احساس می‌کنم عدد ۲، شاد است. شاید معلم عربی هم از روشش در تدریس عربی بین حل سوال‌ها سعی داشت به ما بفهماند که مهندسی در ریاضیات خلاصه نمی‌شود. درد یادگیری عربی برایم مانده و هربار که یادش می‌افتم به همان استعاره می‌رسم که زندگی اول امتحان می‌گیرد و بعد درس می‌دهد. درک و فهم ریاضیات هم یک ابزار است برای مهندسی، و مهندسی هم به قول بلاد کفر، مثل تولز می‌ماند برای زندگی. اینکه مهندسی در ریاضیات خلاصه نمی‌شود و حل مساله است که به مهندسی معنا می‌دهد، درست؛ اما همین ریاضیات است که مهندسی را زیستنی‌تر می‌کند.

روز مهندس برای همه‌ی کسانی که در حلقه‌ی ریاضیات، حل‌مساله و زندگی نفس می‌کشند مبارک

کتاب Dance with Linux آپدیت بهمن‌ماه

گاهی اوقات آدم دوست دارد یکجوری علایقش را نشان دهد و جالب‌تر اینکه شروع کند به یاد دادن چیزهایی که به آن‌ها علاقه دارد و از دلایل دل‌باختن‌اش بگوید. افراد بیشتری را با دنیایی که دوستش دارد آشنا کند.

از وقتی که با دنیای اپن‌سورس آشنا شدم و مهم‌تر از آن فلسفۀ آزادی که پشتش بود، دیگر کامپیوتر برایم صرفا کار کردن نبود. تبدیل شد به یک سرگرمی بزرگ. گاهی از بیرون که می‌آیم، هنوز لباس عوض نکرده، کدی اجرا می‌کنم و چیزی را درونش می‌بینم تا آن حس “خلق‌کردن” برایم تازه بماند و بعد به زندگی روزمره‌ام می‌رسم.

در همین فکرها بودم که این pdf را نوشتم. چند باری هم هوس تدریس به سرم زد اما فکر کردم نوشتنش کمک می‌کند بیشتر به گوش دیگران برسد؛ و هم چنین اگر قرار باشد روزی به کسی یادش دهم ، دیگر تکرار مکررات نباشد و تکمیل‌کننده همین pdf باشد.

با اینکه در ترم‌های پایانی دانشگاه به سر می‌برم اما اعداد و درس‌هایی مثل ژئودزی خواندن، و آن متن خشک کتاب‌های درسی و جزوات، حوصلۀ ذوقم را سر می‌برند. برای همین Dance with Linux را طوری نوشتم که بیشتر با آن کیف می‌کنم و سعی کردم این کیف‌بردن را هم به کسی که می‌خواندش منتقل کنم. از این رو اگر شوخی یا دیالوگی درونش دیدید که به مذاق‌تان خوش نیامد، بر منِ عاشقِ دنیایِ لینوکس و کامپیوتر را ببخشایید.

درونش سعی نکردم خیلی فارسی ترجمه کنم. یعنی ترجمه کردم ولی لغت اصلی آن را هم آوردم و در ادامه‌اش از همان لغت اصلی استفاده کردم. دلیلش هم اینکه کلمه “تبلت” را بخوانی “رایانک مالشی”، قضیه چندش‌تر از این حرف‌ها می‌شود.

کلمۀ Dance هم به خاطر علاقه‌ام به رقص بود، همینقدر لوس!

امیدوارم با خواندنش شما هم بتوانید به این دنیای هیجان‌انگیز گذری کنید. مطمئنا دوستان کامنت‌های با ارزشی می‌گذارند که بارها گفته‌ام من بیشتر از کامنت‌های شما یاد می‌گیرم. برای همین در هر آپدیت این pdf ، در همین پست خواهم نوشت که چه شده درونش تا نظرات شما گم نشود.

من هم در کنار شما در حال یادگیری‌ام. اگر مطلبی برایتان جالب آمد، بفرستید. یا اگر ایده‌ای، انتقادی برای بهبودش داشتید ممنون می‌شم مطرح کنید.

اگر عضو خبرنامه ی این کتاب باشید، هر آپدیت بهتون اطلاع رسانی می‌شه.




 

برای دانلود روی تصویر زیر کلیک کنید:

خواسته‌ی این روزهای من

گاهی اوقات آدم انتظارات و خواسته‌هایش به کفِ کف می‌رسد اما همان کف هم برای خودش انقدر بزرگ است که انگار نمی‌شود که نمی‌شود. مثل این روزهای من که خواسته‌ام خلاصه می‌شود در یک نیمچه جمله. بیایند و بگویند: خانم سحر شاکر، شما فارغ‌التحصیل شدید و تا آخر عمر پای شما به هیچ دانشگاهی باز نخواهد شد؛ بروید خسته شدیم انقدر دیدیمتان.
واقعا من با همین جمله کلی خوشحال می‌شوم.

بعد هم درس عبرت از زندگیم بنویسند که وی این اواخر که به تدریس لینوکس و یاد دادنش مشغول بود، هر وقت او را استاد خطاب می‌کردند سخت در هم می‌شکست. کاشف به عمل آمد که بله همین وی در طول زندگی توجه چندانی به اساتید نداشته و این واژه‌ را در ردیف ناسزاها گماشته و فکر می‌کرد خدا در حال انتقام گیری از اوست.

بدتر از این هم اتفاق افتاده، چند روز پیش در یک جلسه مدیر مجموعه با گفتن کلمه‌ی خانم دکتر ادامه‌ی حرفش را گفت، نمی‌دانستم در آن لحظه باید خجالت می‌کشیدم که هنوز در مقطع لیسانس هم فارغ نشدم چه برسد به دکترا یا عصبانی می‌شدم.
کلا به برچسب‌زدن و ارج و قرب‌ دادن‌های الکی عادت کردیم. خطرناک‌تر آنجاست که باورش کنیم.
دو ترم پیش در سودای شرکت برای ارشد نرم‌افزار یا MBA بودم اما حین همین دو ترم هم فهمیدم که هوسی بیش نیست و ما را چه به دانشگاه.

من را بین همین کتاب‌ها و لپ‌تابم زندانی کنید.

به بهانه‌ی تشکر

آقای مهدی‌زاده را اولین بار که در یک نشست دیدم، با ذوق و شوق برایش تعریف کردم که آقا ما مشتری پر و پاقرص شما برای آن کتاب‌فروشی طبقه پایین خانه‌فرهنگ در بلوار کشاورزیم و کلی کیف می‌کنیم با پیشنهادهایتان و کتاب‌ها و فیلم‌های انگلیسی که معرفی کردید معرکه بود.

آقای مهدی‌زاده با تواضع کامل، سرش را انداخته بود پایین و فقط تشکر می‌کرد و با قلم و دفترچه‌ای که به دست داشت بازی می‌کرد، منتظر ماند تا من حرف‌هایم با هیجان تمام شود. داشتم تعریف می‌کردم که صدایتان معرکه است و حرف می‌زنید همه ساکت می‌شوند که دیدم خندید و گفت شما لطف دارید ولی فکر کنم اشتباه گرفتید!

با همین یک حرف فَکم ریست شد و گفتم یعنی اون آقا شما نیستید؟

گفتند که نه و من هم اصرار که باور کنید شبیه خودتان است اصلا شاید دوقلواید. ولی با دلایلی که آوردند فهمیدم که بلههه اشتباه گرفتم.

بعد از آن هم هر وقت به آن کتاب‌فروشی می‌روم سعی می‌کنم به حرکات و صدا و چهره‌ی آن مرد دقیق شوم و یک نشانه پیدا کنم که واقعا اشتباه می‌کنم.

هر چند که دیگر نیامد!

با این مقدمه خواستم بگویم آقای مهدی‌زاده چند وقت پیش در رادیو ناب لطف کردند و سری به این خانه مجازی زدند و پست‌هایی را انتخاب کرده و با صدای دلنشینشان خواندند.

این پست هم بهانه‌ای بود برای تشکر!

ممنونم 🙂

 

گوش کنید:

 

لینک پست‌ها:

رنگ گذشته

در ستایش خریت در کمیت

خلوت آدم‌ها

آدمیزاد یک‌جاهایی در زندگی‌اش یاد می‌گیرد تا خلوتش را با یک‌چیزی پر کند. حالا هر چیزی، آدم‌ها، کتاب، موسیقی، جک. چیزی که اسمش را می‌گذارند کار مود علاقه، تفریح. چیزی که درکش نمی‌کنیم این است که همین خلوت‌ها باقی زندگی را می‌سازند.‌‌ گاهی باید اعتراف کرد که راحت از کنارش می‌گذریم. گله‌ی آدم‌ها از تنهایی را نمی‌فهمم؛ بیشتر شبیه ترس مواجه‌شدن با خود است که تنهایی را زهرمار می‌کند (!) وگرنه تلخی‌ هر تنهایی، آنقدرها هم زمخت و بدمزه نیست که تن به چیزهای پوچ دهیم.

رژیم ارتباطی

بعضی وقت‌ها زمین و زمان را می‌چرخم تا فکری که دارم را به کلمه تبدیل کنم و بیانش کنم. اما خیلی اوقات از همین یک کار ساده عاجزم، متوسل می‌شوم به داستان و اینور و آنور تا منظور را برسانم.

مثلا چند وقتی است که می‌خواستم به دوستانم بگویم بُریدم از ناله‌هایتان، مگر تقصیر من بوده که شما عاشق شدید یا شرایط اقتصادی بد است یا کسی چیزی گفته است. یعنی در زندگی شما یک نقطه، حتی یک نقطه خوشحالی وجود ندارد که زوم کنید روی آن نقطه و رزولیشنش را آنقدر ببرید بالا که ناله‌هایتان ناپدید شود؟

حالا یک متنی پیدا کردم از استیو مارابولی که خیلی شیک این مساله را به دور از پرخاش می‌گوید:

«انسان موجود عجیبی است.

در به اشتراک‌گذاشتن ترس‌ها و نگرانی‌ها و بدبختی‌های خود

دست و دل بازتر است تا

در به اشتراک گذاشتن امیدها و خوشی‌ها و شادمانی‌ها.

لذت هم‌آغوشی را تنهایی تجربه می‌کند؛ اما درد تنهایی را برای دیگران غزل می‌سازد.

سکه‌ها را در خلوت می‌شمارد و وقتی رکود را تجربه کرد، در میانه هر جماعتی مظلومانه می‌پرسد: شما هم مثل ما این روزها گرفتارید؟

انسان موجود عجیبی است؛ در انتقال شیرینی‌هایش به دیگران بیشتر از انتقال تلخی‌ها تردید می‌کند.

شاید سلامت در این روزگار، بیش از آنکه نیازمند رژیم غذایی باشد؛ نیازمند رژیم ارتباطی است. اینکه با چه کسانی حرف می‌زنیم؛حرف چه کسانی را می‌شنویم؛ و به چه کسانی اجازه می‌دهیم در اطراف‌مان بمانند.»

این رژیم ارتباطی را خیلی خوب گفت. اما می‌خواستم بگویم یکسری اتفاق‌ها افتادنی است و یسری انداختنی. یعنی خودم باید باعث اتفاق افتادن آن‌ها شوم. به قول عشق‌جان، ابراهیم گلستان، دعا اثر نمی‌کند تصمیم باید داشت.
مثلا واکنش من در برابر دوستان عاشقم که هر روز پست‌های عاشقانه آن‌ها را لایک می‌کنم و ناله‌هایشان را می‌شنوم، نباید فکر کنم که من باید وارد رابطه‌ای شوم به امید اینکه شکست‌عشقی بخورم و تمام آن پست‌ها و حرف‌ها را تلافی کنم، حالا که حوصله رابطه و ضابطه را ندارم؛ باید یکی یکی آن‌ها را بلاک کنم یعنی اقدام کنم.
کلا در جریان هستید که سن ۲۳ یا ۲۴ سالگی سن داغونی است. از ژست مهندسم و بلدم تازه درآمدی و شدی بی‌کار و علاف جامعه. دانشگاه را وسیله‌ای قرار دادی تا بیکاری و جمع‌کردن مهارت را به تعویق بیاندازی.
آن‌هایی هم که بیکار نیستند در حال غنی‌کردن اورانیوم‌اند و باقی در حال ازدواج.
هر کسی هم که این وسط‌ها ماند یا در حال لایک‌کردن همان عاشقان سوخته‌جان‌اند، یا در حال غر زدن که سقف ایران برایم کوتاه است و باید بروم.
یکسری هم کلا سوال‌شان این است که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ (من بیشتر فکر می‌کنم ازدواج‌کردن دلیل می‌خواهد نه ازدواج نکردن.)

این حد از دغدغه‌های جوووووون ایرانی و سطح کنجکاوی‌اش کلا آدم را له می‌کند.

کالایی به اسم توجه

این روزها اکثر افراد در تکاپواند تا خریدار توجه شما باشند. چه از بوتیکی که نحوه‌ی چیدن ویترینش را چک می‌کند، چه وبلاگ‌نویسی که نحوه‌ی نمایش نوشته‌هایش در وبلاگ را مرتب می‌کند.

چه کسی که در فضای مجازی خریدار توجه شماست حالا به هر طریقی.

واقع‌بین باشیم، چیزی که آن‌ها به نمایش می‌گذارند موضوع اصلی نیست، چیزی که اهمیت دارد این است که ما توجه‌مان را خرج چه چیزهایی می‌کنیم؟

می‌دانیم هرجا که توجهی خرج کنیم، در حال ساختن هویت خود، شخصیت خود هستیم.

به چه قیمت‌هایی این توجه را می‌فروشیم.

در این عصر که رسانه‌ها بیشتر در دسترس عموم است، توجه به عنوان یک کالاست، نوعی ارزش است که با آن داد و ستد می‌کنند.

بزرگترین اشتباه این است که بیشترین توجه را خرج چیزهایی کنیم که جذاب‌اند تا مفید.

جایی خرج کنیم که دوست داریم طرز فکر، مدل‌ذهنی ما به سمت آن‌ها برود.

امتحانش کنید، سه هفته روی کسی، نویسنده‌ای، خواننده‌ای که طرزفکرش را دوست دارید متمرکز شوید. هر روز وقتی برای آن فرد بگذارید. بعد برای افرادی که او دوستش دارد وقت بگذارید و کمی توجه خرج کنید. درخت توجه شما که ساخته شد، حالا وقت‌اش که شاخه‌ی خود را بسازید. فقط مراقب باشید که با توجه‌های بی‌جا، ریشه‌ی درخت‌تان را خشک نکنید، شاخه درخت را هر از چندگاهی هرس کنید، اگر آفت زد، به دنبال رفعش باشید نگذراید کار به جایی برسد که درخت را از ریشه قطع کرد.

با صرف توجه کسانی را بزرگ نکنیم که لیاقتش را ندارند؛ ممکن است همین‌ها الگویی باشند برای افراد خامی دیگر. آفتی باشند که آفت‌بودن را رشد دهند.

در آخر این آفت، درخت زندگی خودمان را درگیر می‌کند.