اردوی مترو

من، نشسته کف مترو، #کتاب باز و رسیده به قسمت:

«شوهر، اضافه بر شوهر بودن، پیداست که مرد است. نری با شعور از دوده‌ی آدمیزاد. با ریش و سبیل رها، ولی برازنده، پاک، لطیف. و نگاه بی‌غشِ روشن. به روی هم صورتی گرم و بی‌صورتک. نگاهی بی‌عینک. بله رابطه‌ی این زن و مرد یه رابطه‌ی کتابی و سینمایی نیست. در سینما و کتاب، بعدا، غالبا وضع عوض شده. نره کثافت شده. ماده هه گند زده. و هردوشون به هم خیانت کرده‌ ن. خب همینه، واقعیت واقعی نه کتابه نه سینما…»

اولین بار بود که نشستن کف مترو را تجربه می‌کردم. کتاب رسیده بود به جاهای هیجان انگیز و پاهایم یاری نمی‌داد.

همش چند وقت است که عاشق قلم بهمن فرسی شده‌ام. شب‌ها دیر می‌رسم اما خواندن بیست‌باره کتاب‌هایش خستگی روز را از تنم می‌گیرد. به این نتیجه رسیدم هر کسی یکجور مست می‌شود و من مستِ کلمات.

ایستگاه بعد دخترکی شلوغ چه به ظاهر چه به حرف و جنب‌وجوش، با مادر گرامی سوار این یابو برقی شد.

ایستگاه بعد چند نفر همتای خودش سوار شدند. داستان کشید به ماچ و بغل و دلم تنگ‌شده بود.

چنان گرم گرفته بودند که فکر کردم مدرسه برایشان اردو مترو گذاشته و این آغاز گردشگری آن‌ها است. دلم می‌خواست همراهی‌شان کنم و قیافه آن‌ها را به وقت تعویض خط در دروازه دولت و تئاتر شهر ببینم.

از وقتی تبلیغات در نقش نمکدون نوشته بود به زودی جلال آل‌احمد در مترو و… باید این روزهارا پیشگویی می‌کردیم.

پیش از اینکه عاشق بهمن فرسی شوم، عاشق ابراهیم گلستان بودم و کتاب نامه به سیمین‌اش. ابراهیم گلستان در آن کتاب خوب جلال را به توپ بسته بود. اما به قول ورزشکاران، این چیزی از ارزش‌های جلال کم نکرد. نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. همین که در مترو هست باعث خوشحالی است.

هوا ایستاده.

غلیظ است.

همچون غلظت مربا.

ایستگاه بعد شلوغ‌تر تر تر شده و زنی خودش را به فضای اشباع شده خمیری شکل می‌تپاند.

آآآآی کبدم!!

با شنیدن این صدا بی‌اراده خنده‌ام می‌گیرد.

بچه‌های اردو همچنان شادند و به این اوضاع می‌خندند. دیدن خل‌بازی آن‌ها حالم را خوب می‌کرد.

این تیکه‌هفته‌ای که در جایی کار می‌کنم همه به گمان خود فرهیخته‌اند‌.

زبان‌ها متفاوت‌‌‌.

فارسی زبانش هم دو کلمه انگلیسی و گاهی فرانسه می‌چپاند وسط جملاتش.‌ نمی‌دانم بحث کلاس و ادا بازی است یا واقعا مُخش فارسی را یاری نمی‌دهد.

دلم لک می‌زند برای خل‌بازی‌های خودم و نرگس.

روی حدیثه حساب باز می‌کنم. یادم می‌افتد که او هم مشغول فوتبال‌بازی کردن خودش است و این روزها کم میبینمش. لابد برسم خانه هم در دسترس نیست. مگر می‌شود به این سادگی‌ها دنیای هیجان‌انگیز فوتبال را رها کند؟

اگر این هفته آب‌بازی دارآباد و گشت‌وگذارها با دوستان بهتر از جان که خودگرفتن را نیاموخته‌اند، نبود، زیر رفتارهای متظاهر مردم این شهر له می‌شدم.

در راه برگشت، با ذرت مکزیکی وسوسه‌اش می‌کنم.

وسوسه‌ام نگرفت.

معلوم بود سرش حسابی با مناقصه‌ها گرم است.

خیابان شلوغ.

‌‌ می‌گویند مقدمات تظاهرات است.

مردم را خرکی چند حساب کرده‌اند.

بخاطر شلوغی خیابان، راه زیر زمین را ترجیح می‌دهم.

مترو

این بار می‌ایستم و نگاه‌های جغدوارم به دنبال همان جماعت اردو گرد صبحی است.

یعنی اردو شان تمام شده و رفته‌اند؟

دلم می‌خواست خودم ببرمشان گردش.

ببرم ایستگاه شادمان و حماقت مهندسی نوین و پله‌های طویل را نشانشان دهم.

بگویم:  «لیدیز اند جنتلمن در عصری زندگی می‌کنیم که مظاهر هنری این چنینی در شهر خراب‌شده تیرون موج می‌زند. ما هم اول با دیدنش حرص می‌خوردیم اما حالا به عنوان هنر میشناسیمش.»

اشتباه نکنید. دولت به فکر ما بود برای همین دانشجوهای هنرِ خیابان پهلوی را جمع کردند که جلایی به این هنر زشت دهند.

غلط‌گیر دست‌گرفتن آن‌ها هم چیزی از زشتی مترو نکاسته که هیچ، چنان افزوده که آدمی با دیدنش بیشتر گرفتار نفهمی خویش می‌شود‌‌.

خسته به گوشه‌ای تکیه دادم.

گوشیم زنگ می‌خورد.

نرگس است.

«سرم شلوغ بود کجایی بریم ذرت بخوریم؟»

من آهسته زیر لب می‌گویم خدایا دستِ کم، من و دیوانگی‌ام +نرگس را ازم نگیر. این یک قلم را از امتحان‌های الهی خودت خط بزن.

 

هنر “تازگی” را باید آموخت

به این نتیجه رسیدم که گاهی آدم برای خودش هم کهنه می‌شود اما این کهنگی به چشمش نمی‌آید.

به روز که نباشی، کارهایی که هر روز باید برای شادابی خودت و ذهنت انجام بدهی را دنبال نکنی، کهنه می‌شوی.

راستی تو می‌دانی چه چیزهایی تو را سرحال و قبراق نگه می‌دارد؟

من را نوشتن، رقصیدن، کتاب خواندن و دنیای کُد سرحال نگه می‌دارد.

ولی قبل از همۀ این‌ها، آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباط ام برایم مهم‌تر از هر چیزی است. شاید چیزهایی که دوست دارم من را به آن‌ها وصل کرده و یا حتی برعکس، بخاطر آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم به چیزهای دیگری نیز راه پیدا کردم.

هر چه که هست، این کتاب‌ها و خواندن و نوشتن‌ها به تنهایی به کار نمی‌آید. همگی برای یک هدف بالاتر کار می‌کنند: ارتباطات

تو با انجام این کارها در تلاشی که ارتباطات خود را بهتر یا بدتر کنی.

این رابطه می‌تواند رابطۀ خودت با خودت باشد، یا رابطه تو با دنیای بیرون.

جهان‌بینی آدم، به یکباره شکل نمی‌گیرد. فکر هم نمی‌کنم ثابت بماند.

بعضی رابطه‌ها که باید کم و کم‌رنگ‌تر شوند تا قوتی به رابطه‌های بهتر دهند.

فقط یاد بگیر که کهنه نباشی.

کتاب‌ به عنوان یک سفر ذهنی

هر کتابی به نوبه خود، شما را دعوت به یک سفر ذهنی می‌کند. نوع نوشتن و جسارت نویسنده برای قتل کلمات و مختصر نویسی و در عین حال ساده‌نویسی، کمک می‌کند این سفر ذهنی هیجان انگیز بسیار جذاب شود.
شما در زندگی روزمره در حال زندگی هستید اما فکرتان در آن سفر ذهنی جریان دارد. و همین باعث می‌شود مسائل و موضوعات در زندگی را از دریچۀ همان سفر ذهنی بگذرانید.
هر #کتاب پنجره‌ای برای دیدن دنیا و مسائلش از زوایای مختلف ایجاد می‌کند.
برخی از این پنجره‌ها آن‌قدر ارزشمند هستند که آدم بیشتر دوست دارد از آن به دنیا نگاه کند. شاید برای همین است که یک کتاب را چندین و چند بار می‌خوانیم تا بهتر بتوانیم ببینیم و درک کنیم.
با کتاب‌خواندن، در زندگی روزمره با آدم‌ها زندگی می‌کنیم اما جریان فکری ما در همان سفر ذهنی‌ای است که نویسنده کتاب به راه انداخته. می‌کوشیم در آن سفر ذهنی نقش خود را پیدا کنیم و بفهمیم کجای ماجرا قرار است من وارد صحنه شوم و نقش خودم را ایفا کنم.
به نظرم نقش اصلی تمام کتاب‌ها، خواننده است. این شمایید که نحوه خواندن و برداشتتان از هر کتابی باعث ایجاد تغییری هر چند کوچک در نگاه‌تان می‌شود.
گاهی اوقات هم آن‌قدر از نقش خود، دلخور می‌شویم که دوست داریم این پنجره را ببندیم و به گوشه سکوت خودمان برویم.
این همان سکوت‌هایی است که برایم مقدس‌تر از هر حرف‌زدن و ایجاد نویزی است.
آن‌قدر این سکوت‌ها و در خود رفتن‌ها عزیز هستند که بعد از آن کمک می‌کنند بعضی از مسائل مفاهیم‌شان تغییر کند. ماهیت آن‌ها برایم تغییر کند.
من هر روز می‌کوشم هر چند کوتاه، رابطه‌ام با جنس کلمات کتاب و خویشاوندیم با آن‌ها را حفظ کنم تا مبادا این پنجره‌ها که راه ورود نور به اتاق تاریک ذهنم هستند را ببندم و اسیر بمانم در این خاموشی.
کتاب، بهترین چیزی است که تحمل دنیای عادی را برایم میسر می‌کند. خودم اینجا هستم اما در حال یک سفر ذهنی و کشف اتفاقاتی جدید.
هنر کتاب همین است. چیز های عادی را عادی نگاه نمی‌کند. عمومیت افراد در شبانه‌روز در حال صحبت‌های عادی‌اند. همان‌هایی که ذهن آدم را به عادی بودن تشویق می‌کند. اما کتاب خوب ساده حرف می‌زند اما عادی سخن نمی‌گوید. مسائل و مفاهیم عادی را به شیوه‌ای جدید بحث می‌کند.
به تو می‌آموزاند که متفاوت بیاندیشی.
برای دوست با ارزشی همچون کتاب، که حرف‌های زیاد برای گفتن دارد، وقت بگذار.
بگذار شیرینی‌اش و درد حرف‌هایش در جانت رخنه کند.

چوپون و بیست‌ویکم رمضون ۶۷

این نوشته، خاطرات یکی از نزدیکانه، دوران جوونیش چوپان بوده و فکر کردم نوشتنش حال و هوای اینجا رو یکم عوض می‌کنه:
اصل داستان:

بیست‌ویکم ماه رمضون مثل الان‌ها نبود، خیلی احترام داشت.
یک‌شنبه بود و ۱۸ اردیبهشت سال ۶۷٫ درست سال بعدش می‌رفتم سربازی. ۱۷ سالم بود و نوبت بردن گوسفندا. اونوقت‌ها گوسفندها رو که می‌بردیم چرا، کل دره پر می‌شد. صوبت ۱۰ تا یا بیست‌تا نبود. بالای ۳۰۰تا بودن. فقط هم گوسفند نبود.
حرمت داشت این روز. صبح پاشدم و با زبون روزه با دوستم اسماعیل راه افتادیم. اسماعیل رو که می‌شناسی؟ همونی که خونه‌شون ته کوچه دهاته. چند قدم اونورترش هم قبرستون. فامیلیم. اصلا توی دهات همه با هم فامیلن. فامیل هم نباشن فامیل می‌شن.
راه‌افتادنی یه تیکه از اون کوکه‌ها (نونای محلی، یه چیزی شبیه فطیر) برداشتم. بابام گفت مگه روزه نیستی؟ چرا با خودت می‌بری؟ باطله. تو قصد خوردنشو داری.

به غرور تازۀ جوونیم بر خورد و گفتم نخیر نمی‌خورم من روزه‌ام و زیرش نمی‌زنم.
خره رو برداشتم و گوسفندارو قاطی کردیم و تازه داشت سفیدی آسمون می‌زد بیرون و هوا روشن می‌شد که راه افتادیم.
طولانی بود. یه چیزی حول و هوش ۱۷ ساعت گشنگی و تشنگی بود و این تعصب که بیست‌ویکم ماه رمضونه. کاری به بزرگ‌تر‌ها نداشتیم، کل ماه رمضون شاید یه روزشم نمی‌گرفتیم ولی انگار این روز از اول توی ذهنمون حک شده بود. ارادت به امام علی بود و ماهم جوون.
نزدیکای ظهر نفسمون برید. نه می‌تونستیم راه بریم، نه از شدت ضعف، جایی رو ببینیم. این خره هم رم کرده بود و فقط میدویید. این وقت‌ها تو هم باید دنبالش می‌دوییدی. معلوم نبود کجا بره و نتونی دستت بهش برسه. ولی توانی نبود. پاهامو می‌کشیدم زمین.
با اسماعیل به این توافق رسیدیم که فقط الان می‌خوریم و دوباره بقیۀ روز رو روزه می‌گیریم. از یه میش سیاه شیر دوشیدیم. شیر این میش خیلی غلیظ می‌شد.

برای جوشوندن شیر هم، یکی از سنگ‌های رودخونه‌ای بدون آهک رو پیدا می‌کردیم و می‌انداختیم توی آتیش، داغ‌داغ که می‌شد برش می‌داشتیم و می‌انداختیم توی کاسۀ شیر و شیر پف می‌کرد میومد بالا و می‌جوشید.
شیر رو با کوکه خوردیم. به حدی غلیظ بود که تا شب هیچی نخوردیم و سر قولمون موندیم.
الان که فکر می‌کنم هر چی روزه درست گرفتم مال همون موقع بود. نه دروغ‌گفتن بلد بودیم نه زیر قولمون‌زدن. اینا زرنگ‌بازی حساب نمی‌شد؛ درست چیزی که این روزها زرنگ‌بازیه و نداشته باشی یه برچسب خنگ‌بودن بهت می‌زنن.
هر سال هم به حرمت این روز، آب رودخونه رو قطع می‌کردن. قطع می‌کردن که منظور اینه از رودخونه بالایی نمیومد که بره به مزارع. می‌انداختن آب رو از رودخونه پایینی و نوبت آبیاری بعد از این روز شروع می‌شد.

یه سال آب رو نبستن. سیل اومد و کل رودخونه شد پر ماسه. آب دیگه از توی رودخونه نمیومد، سر ریز می‌کرد.
سر هر آبیاری کارمون شده بود خالی‌کردن این ماسه‌ها. اما کار یه نفر نبود. بعد از اون هم هر بار باید یکی حواسش می‌بود سر آبیاری که آب درست توی راهش بره. منم که تک‌فرزند بودم و بابای پیر؛ سخت بود هر بار یکی میومد کمک. بعضی وقت‌ها هم بود که نوبت آبیاری نصف شب بود. نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه گوش کنم آب از کجا می‌ره. انگار باید یه نفر توی دوتا جا می‌بود. این اسماعیل هم هر سری میومد سر تقسیم آب می‌نشست خوابش می‌برد.
خلاصه روزهایی بود که خواب می‌چسبید.

اونموقع که ماسه‌ها رو خالی می‌کردیم، مخصوصا یه چاله می‌ذاشتیم این پیرمردها بیوفتن توش و بخندیم. آخه می‌دونی پیرمردها خیلی باحال غر می‌زدن و با لهجه ترکی فحش می‌دادن. تفریحمون بود دیگه. یبارم نشسته بودم توی کوچه و به هیچی هم فکر نمی‌کردم. یه پیرمرد روی خر سوار بود و یه چوب دستش. چوب رو افقی گرفته بود توی دستش، از اینو و اونور خره زده بود بیرون. با شدت زد به خره که راه بره و از در رد بشه که چوبه گیر کرد، خر رد شد ولی پیرمرده نه. باهمون شدتی که زده بود به خره، افتاد زمین. اونجا هم زیاد خندیدم.

آره، باورشون هم این بود که یه سال توی بیست‌ویکم ماه رمضون آب رو نبستید، سیل اومد و رودخونه اینجوری شد.

سحر چند وقت پیش یه کتاب کوچیک آوردی از احمد ملکوتی‌خواه برام، می‌دونم خیلی دوسش داری و اینم می‌دونم که آرزوته یه خونه داشته باشی توی دهات، این متن خیلی به منم چسبید، صفحه ۶۳ کتاب ابوی فدوی نوشته بود:

تو دهات خوراکیا بو نفت می‌داد. لکن خوراکیا تو مغازه شهر، بو خوشمزگی می‌داد. فکر توی این قیاسا بود که ناغافل دعوا شد. سر صف. یه زنه سی و شیش تا النگو دسش بود دیلینگ دیلینگ می‌کرد. شروع کرد فحش و فریاد توامان به آقاهه. به مامانم گفتم چرا این طوری می‌کنه خانومه؟ پیچونمون. لکن ما نپیچیدیم. دو دقیقه بعد دوباره دعوا شد. صاحاب مغازه گفت فقط اونایی که دوتا شیر بیگیرن به‌شون شیر می‌فروشم. ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو ده می‌رفتیم با داداشم نفت بیگیریم سرما نخوریم. دعوا نبود که. تازه نفتم کم بود. تازه هوام سرد بود. تازه یه عالمه‌شون سواد هم نداشتن. بعد عصر حوصله‌مون سر رفت. اذن گرفتیم بریم تو پارک فوتبال. لکن آقام گفت نباس تو پارک بری. بی‌ادبن و اینا. بر من گران آمد. لکن گفتیم بابامونه. خیر و صلاح‌مون رو می‌خواد. غمگینانه رفتیم تو بن‌بست. همه جوجه رنگی داشتن. ما هیچی نداشتیم. اون یکی بچه همسایه اومد در خون‌مون گفت بیا خونه ما بازی. ما توپ سه‌پوسّه‌ام نداشتیم، طرف هواپیما کنترلی داشت. مامانش گفت قایمش کن ورنداره. ما نیابتا به جا زنه به بچهه گفتیم بخواب باقالی. دو دستی ورداری بیاری دم خون‌مون مرا من از کسی چیزی بیگیرم. اون‌وخ خودم سر خود بی‌اجازه بردارم؟

ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو در و دهات که نگاه متمدنانه نبود و در غیاب فرهنگ شهری و مدنی و این زرت و پرتا، هیشکی تو پستوخونه‌هاش چیزی نداشت. همه‌چی «رو» بود. قایم‌کاری قشنگ نبود. مرام، مرام اشتراکی بود. نه از اون کومونیستیاش. از این لوتی گریاش.

هعی خدایا شکرت. کانالتو می‌بینم، هر از گاهی بنویس توش : خدایا شکر بابت همه چی؛ نه به عنوان تیکه به خدا، جدی جدی بنویس. بالاخره فامیلیمون هم شاکرِ یجایی باید نشون بده، خودتم حالت خوب می‌شه.

(چش اوستا 😉 )

#داستان

فیلم پدرخوانده the godfather 1: an offer you can’t refuse

بعضی اوقات که گره کارم کور می‌شود، یا آسانسوری بالارفتن بعضی آدم‌ها می‌بینم با خودم فکر می‌کنم چه می‌شد اگر سهم من هم از این دنیا یک “بند پ” ای قوی بود که اینهمه به مشکل نخورم و قفل‌ها برایم راحت‌تر باز شوند یا دست‌کم، کمتر به تلاش نیاز داشته باشند. منظورم از بند پ، همان پارتی بود.
اما متاسفانه یا خوشبختانه، این بند پ هم در زندگیم وجود ندارد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید ساختنی است. ولی اینکه جای آن‌ها باشم هم خیلی حس خوشایندی نمی‌داد. چون تمام لعنت‌هایی که به آن‌ها فرستاده بودم به خودم باز می‌گشت و چه نفرینی بدتر از اینکه آدم خودش را لعنت کند.
نه آدم مذهبی‌ام و نه مذهب‌زده. یکبار دلم به رنج آمد و گفتم چرا کسی پارتی ما نمی‌شود و شروع کردم به غر زدن. این دوست ما که تنها امر به معروف و نهی از منکر من در جانش نهفته بود، گفت بگذار پارتی‌ات خدا باشد. حرفش لوس بود اما چسبید.
گذشت و بعدها در دانشگاه دیدم برخی اساتید باوجدان، پارتی کسانی می‌شوند که واقعا توانایی انجام کاری را دارند و بهشان کمک می‌کنند. آن‌جا یکم افکارم نرم‌تر یا smoothتر شد. (از طرفی داشتیم اساتیدی که سنگ می‌انداختند اما از حق نگذریم خیلی‌ها کمک می‌کنند و خوشحال‌اند بابت همین کمک)
با دیدن فیلم the godfather این جریان فکری‌ام دوباره جوشید. بیایید در مورد فیلم گپ بزنیم:
چند وقت پیش آقای رضا سنگ‌سفیدی عزیز، لطف کردند و pdfای فرستادند که هشت فیلم با نظرات خود ایشون معرفی شده بود تا ببینم.
من هم که زیاد اهل فیلم و فیلم‌بازی نبودم ولی دوست داشتم سهم جدی‌تری به فیلم‌های خوب بدهم و بیشتر نگاهم به این دنیای جالب بیوفتد، از فرصت استفاده کردم و اولین فیلم را دیدم به اسم the godfather 1 یا به فارسی پدرخوانده ۱
فیلم در نیویورک و پدرخوانده همان “دون کورلئونه” است. این مرد به طرز عجیبی برایم دوست‌داشتنی است. فک جلو آمده و سیبیل خاص خودش ماند در خاطرم. آدم با محبتی است اما پدرخوانده بودنش بخاطر این است که رئیس یک خانواده مافیایی است.
فیلم به شدت جالب بود! برعکس خیلی از فیلم‌های خالی از روح، تمام چهره‌ها احساس داشتند. سادگی صورت‌هایشان اولین چیزی بود که به چشمم آمد. شاید به این دلیل که فیلم ساخته اواخر دهۀ ۴۰ است این سادگی حفظ شده؛ بازیگرها خیلی به فکر عمل‌های زیبایی نبودند. وگرنه اکثر فیلم‌های امروزی، بازیگرها و نقاشی‌های روی صورت‌شان و عمل‌های بی‌دلیل و مفت، جای آنکه بیشتر روح بخشد، آن‌را گرفته و سخت می‌شود ارتباط برقرار کرد. گویی بیشتر دیدنشان، تصور یک باربی و آدمی با ظاهر بی‌نقص را خلق می‌کند و کم‌کم تخم این تصور کاشته‌شده در ذهن آدم رشد می‌کند، شاید هم برای همین است که روز به روز، شاهد شبیه‌تر شدن قیافه آدم‌ها به یکدیگریم.
بعید نیست که در چندین سال آینده دماغ فابریک‌های ایران به تعداد انگشت‌های یک دست برسند و چهره‌هایمان بیشتر از کره‌ای‌ها و ژاپنی‌ها شبیه هم شود.
این روسای خانواده‌های مافیایی درون فیلم، سیاستمداران را به راحتی پول خورد درون جیبشان، جابه‌جا می‌کنند. ابزار کارشان قدرت و نفوذشان است.
با اینکه فکر می‌کنیم خیلی از روزنامه‌ها و رسانه‌ها، طرفدار آزادی‌اند، از آن‌هایی می‌نویسند که این باندها معرفی می‌کنند.
کسانی هم که دنبال‌کننده این خزعبلات هستند، آزادند! اما آزادی‌ای که حدودش را همین باندها معرفی می‌کنند. یا بهتر بگویم: آزادی درون حصار آن‌ها.
خیلی از ماها در طول روز درون همین حصارها زندگی می‌کنیم و ادعای آزادی هم داریم.
تلخ شد. بگذریم.
پدرخوانده برای ارتقا و پیشرفت فرزندانش هر کاری می‌کند. همان بند پ بچه‌هایش است.
“مایکل” پسرِ پدرخوانده و دانشگاهی است که خیلی مشتاق درگیرشدن با این شغل خانوادگی نیست اما جایی از فیلم پدرخوانده تیر می‌خورد و “مایکل” وارد ماجرا می‌شود.
در جایی مایکل عاشق دختری روستایی می‌شود و ازدواج می‌کند. آن‌جایی که دخترک به خاطر غلط های مایکل کشته شد، این جملۀ همیشگی باز به سرم زد: «ازدواج با آدمیزاد اشتباست.»
خلاصه، فیلم برنده اسکار شده است و کمی قدیمی است اما نه تنها چیزی از زیبایی و جذابیتش کم نکرده، بلکه بیشتر دلچسب‌ترش کرده است.
در آخر هم، ممنون از رضای عزیز که با حوصله این پی‌دی‌اف را نوشتند. به قول خود پدرخوانده، یه پیشنهادی دادن که نتونستم رد کنم. اگر شما هم فیلم تاثیرگذاری دیدید معرفی کنید. شاید با دیدنش دنیایی جدیدتر در ذهنم جان گرفت.

#فیلم

تفکرات یک آدم تب‌دار

یجوری سرما خوردم که توی تاریخ بنویسن. دراز کشیدم وسط اتاق. مامانم آشپرخونه و بابام خوابیده. از اون معدود روزای جمعه‌اس که همه بعداز ظهری خونه‌ان. نه برای مامانم قوتی مونده که شروع کنه به انرژی دادن و بحث‌های اینکه آدم باس مفید باشه، نه برای بابام که علم ببافه. اما من هنوز مشغولم. خیالات. منتظرم بابام بگه جمع کنید بریم ده. بعد نیسان آبی بیاد و اثاث رو بار بزنیم و بریم همون دهی که آرزومه زندگی توش. به قول احمد ملکوتی‌خواه، به اندازۀ کافی بودم قاطی این جماعت متمدن جامعه مدنیِ دانای آکنده از فرهنگ شهرنشینی‌ای که کرامت انسانی ازشون می‌پاشه. می‌خوام برم قاطی گرگ و سگای ذاتی. حیوونایی که از اول حیوون بودن.

ولی بابام تا حالا این حرف رو نزده، فقط می‌گه کی سر و سامون می‌گیرید تا من و مامانت برگردیم. اصلا از اول تولدم طلسم شدم.

آدم و حوا حالشون رو کردن بعد روندنشون از بهشت. آخرشم یسری از آدمیزادا تاوانشو پس دادن نه همه. حالا هم که می‌خوایم بگیم خدایا غلط کردیم و یه کنترل زد بزنیم، بابام نمی‌ذاره.

خدایا این mode بهر تماشابودن رو از روی ما بردار.

معلومه تب دارم؟

#طنز تلخ

 

در ستایش خریت در کمیت

می‌خواست نتیجه بگیرد. در همان یکی دو دفعه اول.

حرف‌هایی از تلاش‌کردن هم شنیده بود. توقع نتیجه در همان دفعات ابتدایی را داشت.

نمی‌دانست با یکی دوبار تلاش کردن، نطفۀ کار بسته نمی‌شود.

نمی‌دانست تداوم روح می‌بخشد.

نمی‌دانست بحث هوشمندی در کار و فلان، برای کسانی است که پرکاری را طی کرده‌اند و حالا می‌خواهند این پرکاری را مدرن‌تر کنند و بهبود ببخشند.

نمی‌دانست که این تداوم در همان کارهای ساده است که آدم‌ها را متمایز می‌کند.

نمی‌دانست حق خسته‌شدن برای کسانی است که از این پرکاری عبور کرده‌اند.

کتاب‌‌ زیاد می‌خواند اما تکان نمی‌خورد.

او به درجا زدن عادت کرده بود!

حاصل این درجازدن‌ها، اوج‌گرفتن اعتیادهای منفی در زندگی‌اش بود: چک‌کردن صفحات اجتماعی مزخرف، دنبال‌کردن اخبار بی‌خود، وقت‌گذرانی با آدم‌های نامربوط و…

به قول آقای شاهین کلانتری، باید از کمیت گذشت تا به کیفیت رسید.

توهم #شکست در همان دفعات اول را نزنیم.

#سوم_شخص

کیبورد

کیبور یا کی برد یا حتی چه کسی برد و که باخت را نمی‌دانم. کلا از این عالم هیچ ندانم. در این دوره و زمانه همه چیز قابلیت ربودن دارد. همه چیز را می‌برند در این ربودستان، دل را، مال را، معشوقه را.

اما فکر آدم ربودنی نیست، فکر آدم مشغول می‌شود؛حالا به هرچیزی. که گاهی قلم و #نوشتن، پرستار و شفابخش فکر مشغول است.

رابطۀ من با قلم مثل رابطه همان معتادی است که پرسیدند چجوری معتاد شدی و گفت یک دود یک دود شد دو دو رو دودود؛ وگرنه بی‌هنری‌ام در ادبیات اثبات شده است.

خواستم در جایی این خرده فکرهایی که مشغولم کرده‌اند را بنویسم، دیدم پیداکردن “جایش” چه سخت است.

برای توییتر که باید قندشکن داشت و منِ شکرخوردۀ روزگار قند و قندشکن را دوست ندارم. چای را هم بدون قند دوست دارم. تلخ تلخ. درست مثل افکارم و خلق تنگم.

ولی به هرحال غریبه که نیستید این روزها آدم بالاخره یکجوری گذرش به این قندشکن‌ها می‌رسد. با خودم گفتم در این گذرگاه‌ها و تونل‌ها در توییتر خانه نکنم. این عکس کلید بعد از رسیدن به قندشکن وسوسه‌کننده است. اما نه آنقدری که بخواهم از کلیدش برای خانه‌ای در توییتر استفاده کنم. اکانت اضافی کلا اضافی است و اضافۀ اضافی را نباید اضافه کرد!

خواستم در اینستاگرام بنویسم، دیدم آنجاهم بیشتر معرکۀ نشان‌دادن تجملات است و ما هم که بهر تماشا آفریده شدیم وگرنه به رخ‌کشیدن آب‌دوغ خیاری که با یار در برف زدیم که این حرف‌ها را ندارد. خلاصه فضای آنجا را هم گذاشتیم محض تفریح و حال‌جویی دوستان.

ماند این وبلاگ و من و شما.

خلاصه این که این افکار روزانه و حرف‌های یهویی که می‌آید را گذاشتیم برای دسته کیبورد این #وبلاگ.

کوتاه نوشته‌های این دسته کلیک نمی‌خواهد. همه‌اش در همان صفحه اول دیده می‌شود. مگر اینکه بخواهید برای شادی روحم(!) کامنتی بگذارید. خلق نظر از شما و خواندن صدباره آن و تامل‌کردنش با من.

راستی تا قبل از آنکه فضای تلگرام را آنقدر شیرین کنند که مجبور باشیم متوسل شویم به قندشکن این‌ها را در تلگرام هم می‌گذارم.

#کیبورد

دکترها به بهشت نمی‌روند

هیچوقت از دکترها خوشم نیامده، مخصوصا دندان‌پزشک‌ها. ترس عجیب و بچه‌گانه‌ای از دکترها دارم. با این حال بعضی وقت‌ها پدرم که می‌داند کلا ریاضی خواندم و با دیدن خون تشنج می‌کنم به کنایه می‌گوید: «کی دکتر میشی من بیام پیشت» با شنیدن این حرف پیش خودم می‌گویم اگر چندتا مریض مثل شماها داشتم برشکست می‌شدم. در آخر هم با جملۀ «بابا من خودم مریضتم» سر و ته قضیه را به هم می‌آورم.

بیماری هدیه طبیعت به دکترها است

در خانواده ما علت خیلی از بیماری‌ها را از چشم دکترها می‌بینند. یا به قول نمی‌دانم چه کسی؛ بیماری هدیه طبیعت به دکترها است. با این حال دوستان با ارزشی دارم که پزشکی می‌خوانند و جدا از حرفه‌شان احترام خاصی برایشان قائلم و در دل جای دارند. پس حرف‌هایم را زیاد به دل نگیرید. بگذارید به حساب #طنز زندگی‌ام که هنوز اصلاحش نکردم.

همۀ این حرف‌ها و علت‌ها باعث شده تا اگر دردی هم داشتم منتظر شوم خوب شود یا به ترفندی ساکتش کنم و در آخر که کار از کار گذشت به دکتر بروم! کار مضحکی است. مثل نمازخوان‌شدن خیلی از ماها وقتی دست‌گلی به آب می‌دهیم یا گرهی در زندگی‌مان می‌افتد یاد نماز و دعا می‌افتیم.

چند سال پیش هم تصادف شدیدی داشتم که باعث شد دندان‌هایم آسیب ببیند اما پشت گوش انداختم و پیش دکتر نرفتم. از طرفی هم به خاطر نامنظمی دندان‌هایم هنوز زیر فشار حرف‌های دوستان و خانواده و فک‌فامیل برای تحمل‌کردن یک مشت سیم نرفته‌ام اما فکر نمی‌کنم چندان دوام بیاورم و دیگر بعد از چندین سال باید به قدرت دکترها و حرف مردم ایمان بیاورم.

ماجرا

داخل دندانم خالی شده بود و به آن نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا دردی حس نمی‌کنم. کلا همین حرف کافی بود تا مغزم، یادش بیافتد که باید دردی را هم حس کند. همیشه همینگونه بوده. حتی به معده‌ام هم زده و اگر در طول روز غذایی نبیند احساس گرسنگی نمی‌کند. فردا شب دردش شروع شد. چه بد دردی بود. اولین بار بود که دندان درد را حس می‌کردم. فکر می‌کردم تمام شدنی است و ساکت می‌شود. بعد از حدود دو ساعت ساکت شد. ولی مرتبا این درد در طول روز لرزه‌ای به حال و روزم می‌انداخت و قدرتش را به رخم می‌کشید. من هم لج کردم و کلا محل نگذاشتم مثلا! لج با خودم. خنده‌دار نیست؟

چندباری هم تنهایی رفتم دندان‌پزشکی، پا روی پله اول نگذاشته ترس تمام وجودم را می‌گرفت و با خودم فکر می‌کردم خیلی هم دردش غیرقابل تحمل نیست.

خلاصه چند روزی گذشت و دردش باعث لاغری عجیب و چشمان گود افتاده شد. برای فراموشی‌اش با گوشیم بازی می‌کردم و کلا شب بیداری‌هایم، رفتار عصبی‌ام و چرت‌های بیگاه که بعد از ساکت‌شدن درد به سراغم می‌آمد توجه اهل خانه را جلب کرده بود.

پدرم هم چندباری از در دوستی وارد شد که بفهمد قضیه چیست و کلا با بی‌حوصلگی عجیبی جوابش را می‌دادم. عمق فاجعه از جایی شروع شد که برای من دیوانۀ بستنیِ سنتی که توانایی‌ام در خوردن دو کیلو بستنی آن‌هم یک ضرب به اثبات رسانده بودم، بستنی خریده بود و نخوردم!

مجموعۀ این رفتارها باعث شد مهر تاییدی به افکارش بخورد و شروع کرد به سوال پرسیدن از دوستان جدید. جدیدا با کی دوست شدی ازشون برام بگو و فلان. بین صحبت‌ها طاقتش طاق شد و مستقیم گفت: «هم‌کلاسی‌هات می‌رن قهوه‌خونه؟»

من هم که نفهمی‌ام اوج گرفته بود و نمی‌فهمیدم در مورد چه چیزی حرف می‌زند، فقط سر تکان می‌دادم . دوباره سوالش را پرسید و جواب دادم: « آره چرا نرن؟ چطور؟» میوه را پوست کند و داد دستم و گفت: «مگه شما وابسته به نیروهای مسلح نیستید؟» جواب دادم: «دانشکده بله، ولی بچه‌ها که مسلح نیستن. اصلا چه ربطی داره؟» گفت:« هیچی گفتم شاید توی مصاحبه میفهمن کی اهل دوده کی نیست …»

تازه آن‌جا دوزاری‌ام افتاد. یه لحظه صدای بوق عجیبی در ذهنم پیچید. چندباری در مورد اعتیادم به لپ‌تاب شدیدا بحث کرده بود و به کنایه گفته بود که با احداث اولین کمپ من را به آنجا می‌فرستد. ولی به این فکر نمی‌کردم که قیافم آنقدر داغون شده باشد که به تصورات پدرم نزدیک شده باشم. من حتی نمی‌دانستم و الان هم نمی‌دانم برای کشیدن‌ قلیون درونش فوت می‌کنند که صدای قل قل آب می‌آید یا می‌کشند درون دهان.

در این لحظه احساس کردم باقی پروژه را داد دست مادرم. حرف‌هایش عجیب بود. ادامه ندادم و رفتم توی خودم که این چه فکری بود آخه؟!!!

یکی دو روزی گذشت و دردش را با گذاشتن استامینیفون و سیر و هزار ترفند ساکت می‌کردم.

دم ظهر بود بیدار شدم، با چشمانی قرمز و موهای پخش وپلا، پتو را دور خودم پیچیدم و روی کاناپه نشستم؛ دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و دندانم رو گرفتم و برای بار هزارم به ترسو بودنم برای مواجه با دندان‌پزشک فکر می‌کردم و حواسم نبود اشک می‌ریختم. با خودم می‌گفتم عجب شد. ساکت‌شدنی هم نیست. حتی دندونه هم تموم نمی‌شه بره خلاص شیم.

در همین فکرها بودم که دیدم مادرم در چارچوب در ایستاده و زل زده بهم. چنان جیغی زدم که تا دو ساعت خودم می‌لرزیدم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم این موقع روز کسی خانه باشد.

هیچ نگفت. فقط نگاهی بهم کرد و رفت آشپزخانه و در کشو را باز کرد و چاقو برداشت. با حالت وحشت‌زده که بیشتر نگاهم شبیه مقتول‌ها قبل از قتل‌شان بود پرسیدم: «چیکار می‌کنی؟» گفت:« ظهره‌ها دارم دنبال چاقو دسته مشکیه می‌گردم سیب‌زمینی بیارم خورد کنم.»

آورد کنارم نشست و من هم ترسیدم بخواهد از حال و روزم بپرسد، بلند شدم که بروم چاقو بدست اشاره کرد بشین. آب دهنم را قورت دادم و نشستم. حرف می‌زد:« مینا رو که می‌شناسی؟ چند روز پیش با پسره دعواش شد و هی نشسته بود گریه می‌کرد. دختره قرطی عصابمو خورد کرد بخاطر این حجم از نفهمی. منم گفتم رفته که رفته بدرک. این جنگولک بازیا چیه که شماها یاد گرفتین؟! »

به من اشاره کرد و من هم گفتم: «خب؟»

گفت:« خب و زهرمار، رفته که رفته بدرک این چه حال و روزیه …»  و شروع کرد، هی گفت هی گفت هی گفت…

منم با دهان باز فقط نگاهش می‌کردم. فکر کردم با پدرم نشسته‌اند به کجاها فکر کردند که نباید می‌کردند و اصل کاری را رها کردند. از طرفی هم دلم می‌سوخت به کسی که مادرم در فکرش داشت که در زندگی‌ام هست. فکر می‌کردم چقدر بیچاره‌اس اون بنده‌خدایی که حتی وجود خارجی هم ندارد. بین اینهمه شلوغی‌های زندگی‌ام اصلا جایی هم خواهد داشت؟ چه آدم بی‌احساسی بودم…

یهو داد زد: «می‌گم کیه؟»

گفتم: «دندونم»

جواب داد:«حالا کارت به جایی رسیده منو مسخره می‌کنی؟»

«بخدا دندونم، دندونم درد می‌کنه. الان چند شبه. مامان من از دندون‌پزشک می‌ترسم.»

این‌هارا با حالت گریه می‌گفتم و سرم را گذاشتم روی پایش. اولش که اصلا باور نمی‌کرد. حتی دست هم به سرم نکشید. گریه‌ام که تمام شد چشمانم را پاک کردم و دندانم را نشانش دادم.

نشان دادن همانا و بدو بی‌راه شنیدن همانا. تمام عرضه‌ام را جلو چشمم آورد.

ماشین را روشن کرد و رفتیم دندان‌پزشکی.

کلینیک

کلینیک خیلی شلوغی بود. مادرم از دخترک شل حجاب با آن همه نقاشی روی صورتش، نوبت گرفت و تاکید کرد که من در حال مردنم.

نشستیم منتظر. مردی لاغر اندام و با چهره‌ای که به کبودی می‌زد از اتاق دکتر بیرون آمد و شروع کرد به نسخه پیچیدن برای مریضی که زیر دستش بود.

هول کردم. دستم روی لپم بود و رفتم پرسیدم :«دکتر همینه؟!»

منشی جواب داد: «بله ایشون آقای دکتر…»

بعد از بله دیگر چیزی نشنیدم و عین فشنگ از مطب زدم بیرون و مادرمم دنبالم. در راه‌پله دید دستش بهم نمی‌رسد بی‌هوا به آقای مسنی که در راه‌پله بود گفت «آقا نذارید بره دیوونه رو.»

خشکم زد و برگشتم نگاهش کردم تازه فهمید که چی گفته یک هی بلندی کشید و دستش را گذاشت روی دهانش. مردک هم دنبالم آمد. خجالت کشیدم و برگشتم. رفتم روی صندلی نشستم و حجم عظیم عصبانیت چهره‌ام را قرمز کرده بود. برای این که از دلم دربیاورد به همان آقای مسن گفت: «دخترم هستن. به کار آقای دکتر شک دارن.» اون آقا هم شروع کرد به تمجید از دکتر و اینکه چندین سال است پیش او می‌آید. در دلم گفتم اگر دکتر، دکتر بود که لازم نبود چندباری بیای.

به او نگاه نمی‌کردم.

صدا زدن ماشینی که روی پل هست برای کیست. برای ما بود. امیدی نداشتیم اینجا نوبت بدهند برای همین روی پل پارک کردیم که زود برگردیم. مادرم بلند شد که برود ماشین را جابجا کند، همان مرد در حین این که به من اشاره می‌کرد آرام به مادرم گفت:«دخترم من حواسم بهش هست» انگار جدی جدی باورش شده بود که خل وضعم.

دوباره دکتر بیرون آمده بود و نسخه را می‌گفت. دخترک بزک کرده من را نشان داد و گفت:«ایشون وضعشون وخیمه» دکتر هم گفت بیا.

یک سرنگ آورد که بزند برای بی‌حسی، دیدم مرد مسن نگاهم می‌کند، غیرتم به جوش آمد و به روی خودم نیاوردم و تمام شجاعتم را جمع کردم و نشستم که بزند. تا سرنگ را که آورد پا شدم. گفتم:« این چیه؟» خیلی شیک گفت:« مثلا بگم الان متوجه می‌شی؟» اعصابم خورد شد و خواستم خیر سرم جواب تیکه‌اش را بدهم گفتم: « اصلا دستاتو شستی؟» خندید و به هر زوری که شد زد و یادآوری کرد که هر وقت احساس کردی بی‌حس شده بهم بگو.

بعد از چند دقیقه خودش آمد و گفت حالا باید داخلش را پر کنم. بی‌حس نشده بود و با اولین سوزن جیغ زدم. دوباره بی‌حسی زد اما جواب نداد. همان درد بود. کلافه شد و نمی‌دانم اسم چه قرصی را گفت و ادامه داد انقدر آن قرص را خوردی بی‌حس نمی‌شود. خلاصه مدتی صبر کرد و دوباره شروع کرد. مدام هم می‌گفت دستم را نکش. نمی‌شد. درد خیلی بدی داشت.

مرد مسن هم بالای سرم بود نمی‌دانم چه اشاره‌ای به دکتر کرد که دکتر یه آهان گفت و شروع کرد به خواندن آهنگ عباس‌قادری تا حواسم را پرت کند.

خلاصه با هر بدبختی که بود تمام شد. داشتم بلند می‌شدم که تازه مادرم رسید و با دیدنم گفت:« جای پارک به زور پیدا کردم. دیدی درد نداشت؟ » دکتر خندید و گفت:«نموندین درد کشیدن‌هاش رو ببینین.»

مادرم از مرد مسن تشکر کرد و مرد در جواب با یک ادایی که انگار با کر و لال‌ها حرف می‌زند بهم گفت: «خووووششششبببببختتتت بششششی»

#خاطرات

ربط های ناشناخته

خودش 107 دقیقه بود ولی دیدن این #فیلم برایم بیشتر از 107 دقیقه طول کشید. فیلمی قدیمی ساخت برای حوالی سال 81 به نام شب‌های روشن. هر چیزی دورانی می‌طلبد شاید اگر 16 ساله یا کمتر بودم بعد دیدنش مثل دخترک آخر قصه از این عشق و عاشقی بغضم می‌گرفت و می‌زدم زیر گریه. ولی حالا نه گریه‌ام گرفت نه بغض!

آخرین داستان با چنین موضوعی را هم در همان سال‌ها برای فرار از درس کتاب خوانده بودم. رمان بود با اسم دالان بهشت. رمان آن‌موقع می‌چسبید.آدم به شدت خیال‌پردازی‌ام و آن‌موقع کتاب‌های داستانی خوراکی بود برای ادامه دادن خیال‌پردازی‌ام. اما کم‌کم رنگ باخت. دیگر این خوراک به مذاق خوش نمی‌آمد.

آدم‌های زیادی درون فیلم نیستند. جمع بزنی شاید 6 یا 7 نفرند. ولی اصل همان دو نفرند که نفر سومی هم وجود دارد. اشتباه نکنید هر دو برای پیداکردن این نفر سوم تلاش می‌کنند تا دل لیلی آرام گیرد که می‌زند و از این دونفر که دنبال سومی بودند، عاشق دخترک می‌شود. این‌بار عاشق، استاد ادبیات دانشگاست. وضع خرابی هم دارد- البته از لحاظ مالی شاید هم از لحاظ فکری! حتی کتاب‌هایش را هم نسیه می‌خرد. مادرش کوچکترین محلی به او نمی‌گذارد. ولی از حق نگذریم طرز فکر جالبی دارد.

من فیلم شناس نیستم حتی نمی‌دانم کسانی که از فیلم حرف می‌زنند فیلم‌شناس می‌گویند یا منتقد. چیزی که می‌نویسم نظر شخصی است و بیشتر سلیقه. بنظرم انتخاب دیالوگ‌های فیلم، ترکیب عقل و احساس بوده و این موضوع در کل فیلم مشهود است. آخر داستان هم آن نفر سوم می‌آید که ای‌کاش، خبرش نمی‌آمد.

در این بین طرز فکر استاد دانشگاه دستخوش تغییر می‌شود. درون این فیلم تلخی‌های فکر و بدخلقی‌های استاد دانشگاه برایم آشنا بود.

بعضی وقت‌ها در زندگی به یک چیزها و به کسانی ربط پیدا می‌کنیم که عقل هم در ردکردنش یا اثباتش عاجز می‌ماند. یک دسته ربط های ناشناخته که نمی‌دانیم چیست اما قبولشان داریم. نمی‌دانم این‌ ربط‌ها از دلبستگی آدم سر بلند می‌کنند و بزرگ می‌شوند یا از وابستگی‌ها. آدمی بیش از این‌هاست که بخواهی تنها با منطق بخوانی‌اش. تصمیم‌ها را حسی می‌گیرد و منطقی ترجمه می‌کند. استدلال برای احساس می‌چیند. طوری حرف می‌زند که انگار از پیش قابل پیش‌بینی بوده که نبوده. خب اگر شعور الان را آن موقع داشتم کاری را می‌کردم که الان فکر می‌کنم درست‌تر بوده.

ما چقدر به بودن چیزها توجه داریم تا نبودنشان. چیزهایی که هستند تمام توجه ما را می‌بلعند و یادمان می‌رود که ایراد بعضی چیزها بخاطر نبود بعضی چیزهای دیگر است! هی زور می‌زنیم درست شود.

در طول زندگی آدم، هزاران اتفاق می‌افتد و مهم واکنش ماست در برابر آن‌ها. بازخواست‌ها هم مربوط به همین واکنش‌هاست شاید. وگرنه اتفاق افتادن یک اتفاقی، هزاران دلیل دارد.

برایم قشنگ‌ترین قسمت داستان رسیدن لیلی و مجنون به هم نبود. قشنگ‌ترین تکه‌اش، عوض‌شدن طرز فکر استاد دانشگاه بود.

در ادامه هم برای چند دیالوگ که بنظر جالب می‌آمد را نوشتم:

اینجا نمی‌شه به کسی نزدیک شد، آدما از دور دوست‌داشتنی ترند.

صدا ونور شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه. باید منتظر بمونیم شب شه

روشنی زیادم چیز جالبی نیست، آدم همه چیز رو می‌بینه و همه اونو میبینن.

حرف خوب رو همیشه آدمای خوب نمیزنن.

بعضی اوقات بهتره چیزایی که به فکر آدم میاد به چشم آدم هم بیاد.

دارم رازهای قدیمی‌ام را فاش می‌کنم تا جا برای راز جدید باز شود.

تنها نشسته‌ام و حواسم نیست که دنیا با من است.

دارم خیالاتم را بیرون می‌ریزم تا جا برای تنها واقعیت زندگی‌ام باز شود.