مطالب توسط سحر

اصل گرایی

آقای گِرگ مک‌کیون Greg Mckeownیک کتاب دارد به اسم اصل‌گرایی و سعی می‌کند به مخاطبش بفهماند که در دنیای امروز اگر تشخیص ندهی چه چیزی برای زندگی تو اصل است و چه چیزی فرع، کلاهت پس معرکه‌ است و ته زندگیت داشته‌های ناخواسته‌ای را خواهی داشت که مجبوری آن‌ ناخواسته‌ها را حالا دوست داشته باشی […]

مهره‌ی حیاتی

قبل از انقراض دایناسورها، دوران دانشجویی در یک شرکت نقشه‌برداری کار می‌کردم. یک همکار داشتیم، اسمش مثلا علی. هم‌ سن‌وسال ما بود تقریبا، شاید یکی دوسال بالاتر. از همان اول که ما وارد دانشکده شده بودیم علی در حال پاس‌کردن دروس ترم‌های قبلی و قبل‌ترش بود. آن‌قدر قبل‌تر که آدم شک می‌کرد که درس‌های دوران […]

پیام‌های تکراری تبریکِ عید

مثل نمره‌ی ۹.۷۵ می‌مونه مثل سیستمی می‌مونه که بی‌هوا همه‌ی فایلارو به خاک بده مثل دعوای وسط چت می‌مونه که یهو نتت قطع شه مثل بازی‌کردن PES توی DOS می‌مونه مثل موقعی می‌مونه که پشیمونی از پول بلیطی که برای سینما و فیلم مزخرفش دادی مثل تشنگی وسط خواب می‌مونه که هیشکی نیست یه لیوان […]

شهوتِ سکوت، باگِ زندگیم

گاهی اوقات یک نفر سوال می‌پرسد، درجا جوابی برایش نداریم. می‌ماند پَس مغز و خوب که خیس خورد، جواب‌ها عین فشفه توی مغز آدم میترکند. مثل موقع دعوا که جواب‌ها و فحش‌ها یکی یکی یاد آدم می‌آید. مصاحبه داشتم، یکی از مصاحبه‌کننده‌ها گفت من از کارت سر درنمی‌آورم فقط آمدم مصاحبه کنم ببینم سختیِ کار […]

ایده‌ای برای سال جدید که یکسال زندگی‌اش کردم

کمی غر زدن درباره‌ی کلیشه‌ی رایج هدف‌گذاری پیش‌حرف: می‌توانید از این قسمت بگذرید و صاف بروید سراغ عنوان یک ایده‌ی بهتر اصل نوشته: فکر می‌کنم هر آدمی باید دوران خامی خودش را طی کند تا به مراحل بعد برسد. پریدنی در کار نیست. برای همین کسی که هنوز آن‌چنان کتاب‌های زیادی را مزه‌مزه نکرده و […]

وقتی “هم‌خوانی” و “ارتباط” گم می‌شود

آدمی موجود عجیبی است، فکر می‌کند جداکردن بهترین چیزها و دنبال‌کردن‌شان می‌تواند از او بهترین بسازد. دنبال‌کردن بهترین عادت‌ها، بهترین شغل‌ها و آدم‌ها. مثل دوست‌داشتن از ته دل مایکل‌جکسون می‌ماند اما مدام پی شجریان را بگیری. واژه‌ی تناقض به خوبی این مساله را نشان می‌دهد، این تناقض‌ها و کشمکش‌های درونی اگر حل نشوند انقدر باد […]

به بهانه‌ی روز مهندس

در سال‌هایی که بچه‌تر از الان بودم، یعنی دبیرستان، سه سال تمام برایم چهارشنبه‌ها زجر آور بود، چون دو زنگ پشت سرهم عربی داشتیم و من بی‌هنر ترین آدم در یادگیری قواعد بودم. عربی به خودی خود سنگین بود، افتاده بود دو زنگ اخر تا ساعت دو بعد از ظهر به معلم جواب پس می‌دادیم. […]

از شاهرخ مسکوب

من با شاهرخ مسکوب تازه آشنا شده‌ بودم. شاهنامه‌خوانی اش را شنیده بودم و حرف‌هایش عجیب به دل می‌نشست. رسیدم به کتاب روزها در راه. این کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی مسکوب در ۱۸ سال است. باور می‌کنید؟! این آدم ۱۸ سال یادداشت برداری کرده از روزگارش و هر چیزی که بر او گذشته و برایش مهم […]

کتاب Dance with Linux آپدیت بهمن‌ماه

گاهی اوقات آدم دوست دارد یکجوری علایقش را نشان دهد و جالب‌تر اینکه شروع کند به یاد دادن چیزهایی که به آن‌ها علاقه دارد و از دلایل دل‌باختن‌اش بگوید. افراد بیشتری را با دنیایی که دوستش دارد آشنا کند. از وقتی که با دنیای اپن‌سورس آشنا شدم و مهم‌تر از آن فلسفۀ آزادی که پشتش […]

خواسته‌ی این روزهای من

گاهی اوقات آدم انتظارات و خواسته‌هایش به کفِ کف می‌رسد اما همان کف هم برای خودش انقدر بزرگ است که انگار نمی‌شود که نمی‌شود. مثل این روزهای من که خواسته‌ام خلاصه می‌شود در یک نیمچه جمله. بیایند و بگویند: خانم سحر شاکر، شما فارغ‌التحصیل شدید و تا آخر عمر پای شما به هیچ دانشگاهی باز […]