مطالب توسط سحر شاکر

درد یا رنج

آدم‌ها در مواجه با درد دو جورند، آن‌هایی که درد را از هرآنچه که درد نیست تشخیص می‌دهند و آن‌هایی که درد را تعمیم می‌دهند به کل زندگی. رنگ مشکی را برمی‌دارند و روی تمام رنگ‌های زندگی می‌کشند؛ کم‌کم خودشان هم سیاه می‌شوند. در این آشفته بازار تشخیص درد از غیر درد هنر است. این […]

فرمون ماشین آگاهی و تصمیم، دست منطق نیست | از گلاسر تا کتاب Every thing is f*cked

کتاب تئوری انتخاب را ورق می‌زدم. یادم آمد که گلاسرِ خدا بیامرز، سعی داشت بفهماند که اگر دنیای مطلوبت از واقعیت زیادی دور باشد، دیگر مطلوب نیست. خرابه است و اگر دیر بجنبی برای تصحیح آجرهای این خرابه، زخم همه جا را برمی‌دارد. مثل همین رفتارهایی که روزانه می‌بینیم و خبر از خرابی‌های درون آدم‌ها […]

اتفاقات و داشته‌ها | سوژه‌ی زندگی

اگر برمی‌گشتم به ۱۰سالِ پیش خودم، خبر از اتفاقاتی که می‌افتد و دانستن آن‌ها سودی به حالم ندارد. چه دست من باشد یا نباشد اتفاق می‌افتد حالا جوری دیگر با نمایشنامه‌ای دیگر. تنها کاری که می‌توان کرد تغییر نوع نگاه آدم‌ است. همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌ها، همه‌ی اتفاقات چه شیرین چه تلخ، پس‌زمینه‌ی زندگی‌اند. درست مثل […]

وقتی یادِ آدم به جای اشتباهی گیر می‌کند | خنده‌های از ته دل

آخرین باری که این‌قدر از ته دل خندیده بودم از یک واقعیت دردناک شروع شد. همان‌جایی که با هزار تقلا داشتم کمک می‌کردم خواهرم از پله‌ها پایین بیاید و عصایش را به اشتباه از وسط نرده‌ها رد کرده بود و این طرف عصا گیر کرده بود زیر کتف‌اش و راه نفس‌کشیدنش گرفته شده بود و […]

۱۲ موضوع برای بیست‌سالگی به بعد | ترمزهایی در مورد علاقه، شغل، روابط، قمار و چیزهای بیشتر

۲۰سالگی آدمیزاد، یکسری ترمزها دارد. ترمزهای اشتباه، گاهی تلقین شده از طرف صنعت توسعه‌ی فردی و توهم‌فروشی، گاهی هم دیفالت‌های اشتباه خودمان. من متولد ۷۴ام. ۵ شهریور ۷۴ (+). با یک حساب و کتاب سرانگشتی، می‌فهمیم که الان این پست را می‌نویسم هنوز ۲۰تا۳۰ سالگی‌ام تمام نشده و میانه‌ی آن هستم. ۲۰ سالگی برای من […]

مردم همچین هم مردم نیستند

رابطه‌ی من و پدرم خیلی نزدیک است، کشتی می‌گیریم، سربه‌سر می‌ذاریم و دنبال هم میوفتیم، روی لباس‌های سفید همدیگر شکل می‌کشیم. همه چیز خوب است جز وقتی که حرف مردم پیش می‌آید. یک همسایه داریم که هر روز دعوا دارند، هر روز منتظرم کلانتری بیاید در خانه و ازم بپرسد که این بغلی‌ها را می‌شناسید؟ […]

اصل گرایی

آقای گِرگ مک‌کیون Greg Mckeownیک کتاب دارد به اسم اصل‌گرایی و سعی می‌کند به مخاطبش بفهماند که در دنیای امروز اگر تشخیص ندهی چه چیزی برای زندگی تو اصل است و چه چیزی فرع، کلاهت پس معرکه‌ است و ته زندگیت داشته‌های ناخواسته‌ای را خواهی داشت که مجبوری آن‌ ناخواسته‌ها را حالا دوست داشته باشی […]

مهره‌ی حیاتی

قبل از انقراض دایناسورها، دوران دانشجویی در یک شرکت نقشه‌برداری کار می‌کردم. یک همکار داشتیم، اسمش مثلا علی. هم‌ سن‌وسال ما بود تقریبا، شاید یکی دوسال بالاتر. از همان اول که ما وارد دانشکده شده بودیم علی در حال پاس‌کردن دروس ترم‌های قبلی و قبل‌ترش بود. آن‌قدر قبل‌تر که آدم شک می‌کرد که درس‌های دوران […]

پیام‌های تکراری تبریکِ عید

مثل نمره‌ی ۹.۷۵ می‌مونه مثل سیستمی می‌مونه که بی‌هوا همه‌ی فایلارو به خاک بده مثل دعوای وسط چت می‌مونه که یهو نتت قطع شه مثل بازی‌کردن PES توی DOS می‌مونه مثل موقعی می‌مونه که پشیمونی از پول بلیطی که برای سینما و فیلم مزخرفش دادی مثل تشنگی وسط خواب می‌مونه که هیشکی نیست یه لیوان […]

شهوتِ سکوت، باگِ زندگیم

گاهی اوقات یک نفر سوال می‌پرسد، درجا جوابی برایش نداریم. می‌ماند پَس مغز و خوب که خیس خورد، جواب‌ها عین فشفه توی مغز آدم میترکند. مثل موقع دعوا که جواب‌ها و فحش‌ها یکی یکی یاد آدم می‌آید. مصاحبه داشتم، یکی از مصاحبه‌کننده‌ها گفت من از کارت سر درنمی‌آورم فقط آمدم مصاحبه کنم ببینم سختیِ کار […]