مطالب توسط سحر شاکر

قرنطینه، جهش تولید، تولیداتی به تاریخ نُه، نُه، نود و نُه

جای شما خالی دیشب رفتیم اتاق خواهرم عید دیدنی. ایده‌ی اتاق خواب گردی را مادرم داد که دوران قرنطینه حوصله‌مان سر نرود. راستش را هم بخواهید ما 15 سالی بود که این طور دور هم جمع نشده بودیم، نه، دور هم جمع شده بودیم ولی انقدر کنار یکدیگر نبودیم. ده روز اول قرنطینه می‌چسبید، نشسته […]

جای خالی سلوچ

به این فکر می‌کنم که چطور یک نفر بعد از آزادی از زندان می‌تواند بلافاصله چنین جملات و داستان‌هایی بنویسد، آن‌هم نه هر زندانی. بلکه اسیر ساواک بودن. بعد بیای بیرون و ظرف ۷۰ روز چنین رمانی بنویسی. از محمود دولت‌آبادی و کتاب جای خالی سلوچ حرف می‌زنم. تمام این داستانِ رئالیستی، در روستای دورافتاده‌ی […]

۹۸

نوار فیلم سال ۹۸ را عقب می‌کشم، می‌شود نیمه اول سال. سه ماه اول، به افسردگی گذشت، بدِ نوشتن برای خودت همین است که شاید زمان بگذرد ولی دیدن یک کلمه هم درست همان درد را تصویر می‌کند. کلافگی پشت کلافگی. بی‌تفاوتی. سه ماهه دوم سال است، تازه بعد از ۵ سال و چندماه شر […]

Everything is fucked یا به چی باید امید داشت؟ بخش دوم

پیش‌نوشت: این نوشته ادامه‌ی این پست است. ۶.فرمول انسانیت وقتی تازه به دنیا آمدیم، ذهن عاطفی ما مدام در حال جمع‌آوری اطلاعات است که چه چیزهایی خوشحال‌ و چه چیزهایی ناراحت‌مان می‌کند. بخاطر همین میلِ به اکتشاف، بچه‌های کوچک همیشه دنبال راه‌های جدیدی هستند. از این طریق داریم قفسه‌بندی ارزش‌هایمان را می‌چینیم. مثلا اینکه بستنی […]

Everything is fucked یا به چی باید امید داشت؟ بخش اول

در تاکسی نشستم. از زبان رادیو، جوانکی می‌گوید: چرا امکانات ندارم؟ اینهمه درس خوندم ولی… پیرمرد جواب می‌دهد: اگر امنیت در این مملکت نبود، همان درس هم نمی‌توانستی بخوانی. جوان به دنبال جواب سوال‌های دیگر برای مشکلاتش است اما در هر دفعه همان جواب را می‌گیرد، اگر امنیت نبود، هیچ *هی نمی‌شدی، ما نسبت به […]

م ا د ر

من نه مثل تو از مستقیم کارکردن با آدم‌ها خوشم می‌آید، نه مثل تو ورزشکارم، نه مثل تو مذاکره‌کننده‌ی خوبی.آخرین باری که توانستم سر منافعم درست صحبت کنم، سه هفته پیش بود که می‌خواستم با بستنی خودم را خفه کنم. به شیرینی فروش سعی می‌کردم بفهمانم اگر کنار بستنی‌ام چند نون حصیری بگذارید، هزار واحد […]

واقعیت، خطی نیست

با چندین بخیه محصول دندون عقل، کاسه‌ی حلیم را می‌کشم جلویم، قاشق کوچک را از جیبم بیرون می‌آورم که شروع کنم تا ان‌شاالله فردا این موقع خوردن حلیم را تمام کرده باشم. به این فکر می‌کنم که چقدر نوشتن سخت می‌شود وقتی نمی‌نویسی تا اراجیف درون ذهنت یک‌جا خالی شود بلکه یک کلمه به‌درد بخور […]

دوست داشتن، آن طور که باید

در زندگی همیشه احترام‌گذاشتن از دوست‌داشتن برایم بالاتر بوده و هست. جدای از اینکه با آن‌ها مخالفم یا موافق. ویلیام گلاسر زمانی نوشته بود یک نفر فقط کنترل رفتار خودش را دارد و اینجا آدم‌ها فقط در حال رد و بدل کردن اطلاعات‌اند. اینکه چطور با این اطلاعات می‌توان برخورد کرد انتخاب خودِ آدم‌هاست. می‌گفت […]

کالالوچ | اصرار برای زندگی‌کردن

اسمش را گذاشته‌اند درخت زندگی. در ساحلی به اسم کالالوچ در واشنگتن است. اینکه کجای دنیا بیوفتد تصمیم و اختیار خودش نبوده مثل ماها. ولی همه متعجبند چگونه بدونِ خاک، انقدر میل به زندگی و زیستن دارد؟ از دور که نگاه می‌کنی انگار ریشه‌ها یکدیگر را سفت بغل کردند تا تنه را حفظ کنند. تنها […]

دروغی‌تر از واقعیت‌های ساختگی

با خودم قول گذاشته بودم در اینجا حرف از رشد بزنم و داد بزنم که آن ساختنی است و باید دست به کار شد؛ نق نزنم. نمی‌گویم هنوز امید ندارم، کلی کار در سرم ریخته و با تمام توان مشغول هر کدامم. ولی توقع دارم هوای من‌های بیست‌وچند ساله را بیشتر داشته باشند و این […]