پیام‌های تکراری تبریکِ عید

مثل نمره‌ی ۹.۷۵ می‌مونه

مثل سیستمی می‌مونه که بی‌هوا همه‌ی فایلارو به خاک بده

مثل دعوای وسط چت می‌مونه که یهو نتت قطع شه

مثل بازی‌کردن PES توی DOS می‌مونه

مثل موقعی می‌مونه که پشیمونی از پول بلیطی که برای سینما و فیلم مزخرفش دادی

مثل تشنگی وسط خواب می‌مونه که هیشکی نیست یه لیوان آب بده دستت و باید پاشی خودت راه طریقت رو تا یخچال طی کنی

مثل خوردن انگشت کوچیکه پا به گوشه‌ی مبل می‌مونه

مثل ماکارونی می‌مونه که هی داغش کنی بعد نخوری بذاری یخچال، دوباره بیاری بیرون، داغ کنی و نخوری. انقدر این حلقه‌ی داغون رو تکرار کنی تا دونه‌دونه ماکارونی‌ها هر بار حین داغ‌شدن عین لاستیک، کوچیک و جمع بشن تا آخرش تجزیه‌ شن ته قابلمه

مثل دوران غارنشینی می‌مونه که می‌فهمی بچه‌ی غارِ بغلی اومده روی مینیاتورهایی که روی دیوار غار کشیده بودی خط انداخته

مثل پیامک “مشترک گرامی انقدر از حجم شما باقی‌مانده” می‌مونه

مثل مدرسه‌رفتن تا آخرین روز اسفند می‌مونه

همونقدر منزجر کننده، همونقدر نفرت‌انگیز و بی‌مزه

به قول یاور، محبت‌های تکراری

این محبت‌های تکراری متنفر کننده است.

آدم‌وار تبریک بگیم، محکم ماچش کنیم و به طرف بگیم که امسال چقدر حضورش توی زندگیمون تاثیر داشته.

 

 

شهوتِ سکوت، باگِ زندگیم

گاهی اوقات یک نفر سوال می‌پرسد، درجا جوابی برایش نداریم. می‌ماند پَس مغز و خوب که خیس خورد، جواب‌ها عین فشفه توی مغز آدم میترکند. مثل موقع دعوا که جواب‌ها و فحش‌ها یکی یکی یاد آدم می‌آید.

مصاحبه داشتم، یکی از مصاحبه‌کننده‌ها گفت من از کارت سر درنمی‌آورم فقط آمدم مصاحبه کنم ببینم سختیِ کار با تو چقدر است، با یک لیوان چای و اندکی ریش جذاب نشست و سوال و جواب کرد. از خانواده، علایق، دوستان و آینده شغلی و… مدام هم چشم‌هایم را چک می‌کرد که دروغی نگویم. ته حرف‌هایش سوالی پرسید که من فکر می‌کنم بیشتر برای عوض‌کردن فضا بود.

قبل از اینکه سوالِ فضاعوض‌کن را بپرسد، گفت سحر بزرگترین نقطه ضعفت چیست و من هم گفتم بزرگترینش را داری می‌بینی همین سخت‌حرف‌زدنم است. انگار منتظر یک جوابی باشد که برایش مدت طولانی پشت آن میز نشسته بود، بالا پرید و گفت دقیقا! آره دهن آدمو سرویس می‌کنی. این دهن‌سرویس‌کردن را چند نفر هم قبلا زده بودند.

از حرف‌زدن بدم نمی‌آید، من بی‌نهایت سکوت را دوست دارم. خسارتِ این دوست‌داشتن هم این است که میزان تحملم برای گوش‌دادن به حرف‌های دیگران نهایتا یک ربع است. ماهی‌ها را شریف‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین حیوانات می‌دانم، یا خواندن سورس‌ها را به سر کلاس‌نشستن و گوش‌دادن قصه‌های اساتید ترجیح می‌دهم، یا اینکه نتوانستم آنطور که باید با پادکست درست ارتباط برقرار کنم. یا برای همین است که گاهی در شلوغی‌های ناگزیر دوست دارم تک‌تک آدم‌ها را بگیرم و mute کنم. همسایه می‌گفت سحر که علاقه به حیوانات دارد جای گربه، خرگوش و ماهی، مرغ مینا بیاورید و حرف‌زدن یادش دهید، جواب گرفته بود که اول مرغ مینا باید حرف بزند بعدا سحر.

واقعیت همین است، قبلا هم جایی کار می‌کردم که اتاق بازاریاب‌ها کنارم بود، یعنی افتاده بودم وسط افرادی که کارشان رساکردن صدا و حرف‌زدن تا متقاعدکردن طعمه‌شان بود. به هفته نکشید که آمدم بیرون.

برای اولین باری هم که برای سخنرانی بالای سن می‌رفتم، خیلی تمرین کرده بودم، بعدش عادی شد. ولی ماجرا این است که مهارت‌های سخنرانی چندان به درد رفع مرض سخت‌حرف‌زدن نمی‌خورد. دوایش همان کم‌کردن شهوتِ سکوت است. در قدم‌های بعدی است که با مذاکره و این مهارت‌های یواش یا به عبارتی مهارت‌های نرم، این خصلت را می‌توان ادیت کرد.

سوال فضاعوض‌کنش هم این بود که آخرین شیطنتی که کردی کی بود؟ در آن لحظه، مظلوم‌ترین و ساکت‌ترین قیافه‌ی عمرم را گرفتم که یادم می‌افتد خنده‌ام می‌گیرد؛ گفتم هیچی یادم نمی‌آید. بعدش هم آمدم خانه و سجده‌ی شکر به جا آوردم که توی این حرفه، هیچ‌کدام از رفیق‌های صمیمی‌ام نیستند وگرنه آبرویم در حد بین‌المللی می‌رفت.

ولی الان یکی یکی مثل همان فشفشه توی سرم می‌چرخند و فضا را منور کردند!

آخرین شیطنتم این بود که پروژه داشتیم کنار رودخانه. شوخی شوخی ناظر پروژه افتاد در رودخانه و پر واضح است که مثلا من مقصر نبودم ولی هنوز جای سنگ‌های کف رودخانه موقع سقوطم درد می‌کند. یا اینکه چند وقت پیش رستوران نشسته بودیم منتظر غذا. انقدر دیر کردند که مجبور شدم به گارسون بگویم دوستم باردار است و جینگی غذا را آوردند. یا در پیاده‌رو پیرزنی پولدار با خط چشم تتو گفت کمکم کنید تا بروم آن طرف خیابان. با رد شدن از روی هر کدام از این خط‌کشی‌های سفید مدام نقشه‌ی قتل این پیرزن پولدار را می‌کشیدم. یا در عکاسی که ظاهرا مادرم را می‌شناخت فکر کرده بود من و مادرم، خواهریم. وقتی پرسید من هم نه نگفتم و اشاره به دلیری‌ها و مهربونی‌های این خواهر بزرگم که در اصل مادرم بود، کردم. خانمِ عکاس یک دل نه صد دل عاشقش شد. وقتی خواستگار برای همین خواهر بزرگم پیدا شد گند قضیه درآمد. بابام تا یک هفته نچ‌نچ‌کنان از کنارم رد می‌شد و مدام محاسبه می‌کردم کجای تربیت من را اشتباه زده. دوستم هنوز هم می‌گوید که ما، یعنی خودش و معشوقش، وقتی در سینما می‌نشینند صندلی پشتی را چک می‌کنند که نکند من آن‌جا باشم.

شاید این‌ها را می‌شنید مصاحبه را قبول نمی‌شدم، هر چه بود یکبار دیگر بزرگترین باگم را بیرون کشید و گذاشت جلوم و مجبورم کرد بار دیگر نگاهش کنم. برای همین بود که شرط گذاشت یک نفر را در کار پیدا کنم و بگویم که با او از این به بعد حرف خواهم زد. دلم برای طرف می‌سوزد.

ایده‌ای برای سال جدید که یکسال زندگی‌اش کردم

کمی غر زدن درباره‌ی کلیشه‌ی رایج هدف‌گذاری

پیش‌حرف: می‌توانید از این قسمت بگذرید و صاف بروید سراغ عنوان یک ایده‌ی بهتر

اصل نوشته:

فکر می‌کنم هر آدمی باید دوران خامی خودش را طی کند تا به مراحل بعد برسد. پریدنی در کار نیست.

برای همین کسی که هنوز آن‌چنان کتاب‌های زیادی را مزه‌مزه نکرده و تازه پا به کتابفروشی‌ها می‌گذارد، با این پیش‌فرض که یک کتاب می‌تواند زندگی من را تغییر دهد، به دامِ کتاب‌های بازاری موفقیت می‌افتد.

و اولین چیزی که در سمینارها، کتاب‌ها، عشاق برایان‌تریسی و مشابه‌های ایرانی‌اش که مثل قارچ رو به رشد هستند، مطرح‌کردن بحث هدف‌گذاری است. هدف داشته باشید تا به رستگاری این دنیا و آن دنیا برسید. هدف چیز خوبی است و….

نتیجه؟ اول هر سال، دفتر سال را باز می‌کنیم، خیلی شیک، حماقت‌های متناوبی که سال‌ها است در لیست هر سال وجود دارند، وارد سال جدید می‌کنیم و سال نو، و تکرار همان حلقه‌ی معیوب.

چند سال گذشت و بحث هدف‌گذاری وارد فاز جدید شد، گفتند هدف با ارزش فرق دارد باید اندازه‌اش گرفت.

ولی کسی نگفت که متر اندازه‌گیری تو با دیگران شاید فرق داشته باشد، سقف رسیدن تو به هدفت با سقف هدف دیگری فرق دارد. کسی نگفت که الویت داشتن، خیلی مهم‌تر از هدف است. کسی نگفت بسیاری از هدف‌گذاری‌هایت نشات‌گرفته از عقده‌های خودت، تحمیل جامعه یا خانواده و … است نه خواسته‌هایت. کسی نگفت اول بنشین ارزش‌هایی که داری را لیست کن، بعد هدف‌های جدیدت را بنویس. کسی داد نزد که زیادی هدف‌داشتن، خودش نشانه‌ی بی‌هدفی است. کسی نگفت که بازار تبلیغات و شتابی که وجود دارد تو را به بیشتر و بیشتر داشتن سوق می‌دهد و این عطش سیرشدنی نیست، لابد اگر می‌گفتند دیگر دکانی در کار نبود.

اکثرا شنیدیم که “برای سال جدیدت هدف داشته باش”، کسی نگفت که ببین بنشین عمیقا و دقیقا چک‌کن که چرا به هدف‌های امسالت نرسیدی؟ خطاهایت کجا بوده؟ شده یک سال هر روز بنویسی که برای هدفت چه کاری کردی؟ شده رهاکردن را یاد بگیری؟ شده متوجه شوی که وقتی یک هدف هر سال در لیستت وجود دارد، اندازه‌ی زندگیت نیست؟ شاید باید از رسیدن‌های کوچک شروع کنی تا عزمش را پیدا کنی که به آن برسی. شاید با الویت‌های زندگی تو نمی‌خواند. شاید نیاز اکنونی تو نیست یا اگر هست، انقدر زندگی شلوغی داری که برای بعد موکول شود.

اصلا یک سوال کلی‌تر و جامع‌تر، شده هدف‌های هر سالت را دقیقا هر روز یادت باشد؟ به فکر باشی که حداقل کوچکترین کاری برایش بکنی؟

یاد گرفتی که چنین سوالاتی را ربط دهی به رفتار و عملکرد تا شخصیت؟ چون اگر این سوالات را از شخصیت خودمان بپرسیم، و اگر ناکام باشیم، کمی هم آخر سالی را زهرمار می‌کنیم و به فکر نحوه‌ی گره‌زدن طناب دار می‌افتیم. یعنی چیزی مثل قوز بالا قوز.

قصدم بی‌اهمیت جلوه‌دادن هدف نیست، حرفم این است که خیلی اوقات رسانه‌ها و افراد در مورد یک چیز آن‌قدر حرف می‌زنند تا ارزشش را از دست می‌دهد. گوش دیگر نمی‌شنود و مغز به کار نمی‌گیرد. اهمیت قائل نمی‌شود. (مثل فرق عزت‌نفس و اعتماد به نفس که هنوز فرق بین‌ این‌ها را اکثرا نمی‌دانیم.)

هدف‌گذاری اثر بخش است تنها به این شرط که بدانی خطاهایت و نقطه ضعف‌های سال پیشت کجا بوده. هدف‌هایت با هم همخوانی داشته باشد، تفریح بیشتر یا آرامش بیشتر با ارتقای شغلی نمی‌خواند. مجبوری وقت‌هایی از تفریحت، از آسایشت و خواب شبانه و …. بزنی تا ارتقا بگیری.

استراتژی داشته باشی. به قول جو ون لون، برنامه‌ریزی گاهی می‌تواند شبیهِ ساختن راه در میان جنگل باشد. اول باید بگذاری درختان جای خود را پیدا کنند؛ سپس مسیر خود را در آن‌ها بسازی.

مثلا آدمی که تصمیم می‌گیرد ۱۲ کتاب در سال جدید بخواند بگوید هر ماه یک کتاب. در صورتی که می‌تواند مطابق شرایط زندگی‌اش بگوید: شش ماهه اول سال سرم خلوت‌تر است بیشتر از شش ماهه دوم می‌خوانم.

سال گذشته هم در پست نفس‌های آخر سال ۹۶ نوشتم که ما در هدف‌هایمان مشکل داریم چون وقت نمی‌گذاریم خطاهای سال پیش را دربیاوریم. هدف مشخص می‌کنیم ولی برای هر ماه‌ خود یک چالش مطابق آن هدف نمی‌گذاریم.

یک ایده‌ی بهتر

این ایده‌ای که می‌خواهم بگویم یکسال است که آن‌را زندگی می‌کنم. اول در این فایل شنیدم و بعد هم در کتاب کلمه‌ای که زندگی شما را تغییر می‌دهد خواندم. حالا یکسال است که گذشته، خوشحال‌ترم.

کتاب می‌گوید:

۸۷ درصد ما هر سال تصمیمات جدیدی می‌گیریم، هر سال می‌خواهیم به هدف برسیم ولی هدف خودمانیم. موفقیت با عملکرد ما سنجیده می‌شود. بعد از متقاعدشدن تشویق می‌شویم که همه‌ی زور خودمان را صرف تغییر عادت‌هایمان کنیم بعد بیخیال می‌شویم. مسیر را می‌شناسیم تلاش می‌کنیم و باز شکست می‌خوریم. به جلو حرکت می‌کنیم و دوباره می‌ریم عقب. مهم‌ترین بخش تغییر زندگی نادیده گرفته می‌شود: تغییر قلب.

به جای تلاش برای بالابردن اراده، راه ساده‌ای برای زندگی با قدرت بیشتر پیشنهاد می‌کند.

به جای تعیین هدف و تصمیم‌گیری، کلمه‌ای را پیدا کردیم که نیروی محرک ما در طول سال باشد. نه هدفی، نه تصمیمی. فقط یک کلمه! ما به سادگی، مبحث یک کلمه برای یک‌سال را ارائه کردیم.

ایده دقیقا همین است که برای سال جدید، یک کلمه انتخاب کنید. نه یک شعار نه یک جمله. فقط یک کلمه. چرا؟ چون سادگی در ما شفافیت، قدرت و اشتیاق ایجاد می‌کند. پیچیدگی باعث طفره‌رفتن یا بی‌میلی می‌شود (اشاره به اقتصاد مقاومتی (!!!!!!!!) )

اگر بتوانیم یک‌کلمه برای سال انتخاب کنیم و هر روز سال آن‌را زندگی کنیم، تغییر رخ خواهد داد. نه یک شبه، ۳۶۵ روز یک سال.

یک کلمه، به سادگی می‌تواند توجه هر روزه‌ی ما را به سمتی مشخص معطوف کند. جایی هم که توجه در آن‌جا انباشته شود مطمئنا تغییری رخ خواهد داد.

باید این کلمه را انتخاب کنید.

یک دقیقه خودتون رو از پریز بکشید، از این شتاب بکاهید. حالا فکر کنید دقیقا چی می‌خواید؟ خواستتون چیه؟ غالبا ما زیبایی رسیدن به یک هدف را می‌خواهیم، آن نوکِ کوهِ یخ که از آب بیرون زده را می‌خواهیم. نه جنگیدن برای آن را. وقتی یک چیز می‌شود خواسته‌ی شما، یعنی یک پَک که هم زشتی هم زیبایی هم سختی‌جنگیدنش را می‌خواهید و انتخاب کردید. این را یادمان می‌رود.

به قول روح پرفتوح آقای آبراهام لینکلن که می‌گفت: اگر من برای بریدن یک درخت ۸ ساعت وقت داشته باشم، ۶ ساعتش را صرف تیزکردن تبرم می‌کنم، شما هم همین کار را بکنید. خواسته ی واقعی خودِ شما، چیست؟

مارک منسون در کتاب هنر ظریف بی‌خیالی می‌نویسد:

فرهنگ کنونی به ما می‌گوید که من خودم باعثِ شکستِ خودم شده‌ام. من، بی‌استقامت یا بازنده هستم، و چیزهایی را که لازمه‌ی این کار بوده نداشته و رویاهای خود را کنار گذاشته‌ام، و شاید اجازه داده‌ام که فشارهای اجتماع بر من غلبه کنند. اما واقعیت، بسیار کسل‌کننده‌تر از همه‌ی این‌هاست. واقعیت این است که من فکر می‌کردم چیزی را می‌خواهم؛ اما معلوم شد که در واقع آن را نمی‌خواستم؛ همین.من پاداش‌های این کار را می‌خواستم، نه نبردهای آن را. نتایج را می‌خواستم، نه روند رسیدن به آن‌ها را. من عاشق جنگ نبودم؛ عاشق پیروزی بودم. و زندگی، این‌گونه پیش نمی‌رود.

 

برای پیداکردن این کلمه، سوالای این چنینی بپرسید:

۱.دقیقا چی لازم دارم؟ کدوم بخش زندگیم بیشترین تغییر رو لازم داره؟

۲.راهم چیه؟ چی مانع داشتن چیزی که نیازش دارم هست؟

۳.برای جلو رفتن چی لازم دارم؟ درگیر اشتباهات گذشته و نبخشیدن، ما را عقب می‌اندازد.

 

به کلمه‌ای که انتخاب کردیم، توجه کنیم

بذاریمش روی پسورد، در موردش حرف بزنیم، یک فایل داشته باشیم و هر چی در موردش پیدا کردیم سیو کنیم، هر ماه چالش‌های جدید و جذاب براش داشته باشیم.

یک قلک، یا گلدون برداریم و هر بار که کاری برایش انجام دادیم، روی کاغذ بنویسیم و بندازیم درون آن.

نکته

برخی به یک کلمه به عنوان راه‌حل جدید سال نگاه می‌کنند. گویی یکی از کارهای لیست‌شان است و باید آن‌ها را انجام دهند و تیک بزنند.

ولی یک کلمه با این روش کار نمی‌کند. شما باید کلمه‌تان را مثل یک سفر، تجربه کنید. برد و باختی در کار نیست. تجربه‌های شما همراه یک کلمه‌تان طی یک سال همان مفهوم یک کلمه است.

وقتی یک‌بار یک کلمه را انتخاب کردید، سال‌های بعدی دیگر نمی‌توانید آن را انتخاب کنید. هر سال یک کلمه‌ی جدید. از هیچ کلمه‌ای دوبار استفاده نکنید.

اگر احساس می‌کنید که با آن کلمه به اندازه‌ی کافی پیشرفت نکرده‌اید و هنوز می‌توانید بیشتر یاد بگیرید، در حقیقت شما وسوسه می‌شوید که دوباره‌کاری کنید.

آخر حرف اینکه…

می‌دانی فرقش کجاست؟ تو اول سال بدهکار نیستی، یک قلک خالی داری که تا آخر سال هر چقدر که توانستی می‌توانی آن‌را پر کنی. هر بار که چیزی درون آن می‌اندازی، انگیزه‌ی قوی‌تری داری تا قدم بعدی را زودتر و محکم‌تر برداری. آخر سال، وقتی انباشته‌هایت را می‌شماری، از خیزبرداشتن‌های بزرگ برای خواسته‌های بزرگ نمی‌ترسی.

در نهایت با این ایده ما رشدکردن را یاد می‌گیریم تا موفقیت. مزه‌ی رشد خیلی خیلی بیشتر از کلمه‌ی مبهم موفقیت است.

 

مثال‌ها:

روابط: امسال بیشتر روی رابطه‌هام کار می‌کنم، دوستای باارزش یا آدم‌های نزدیکی که ازشون برای به دست آوردن آدم‌های دور استفاده کردم، جبران کنم.

یادگیری: می‌خوام امسال بیشتر توی فاز یادگیری باشم، از رفتارها، از خونده‌ها، شنیده‌ها، مردم و… بیشتر یاد بگیرم و شاگردی کنم.

صداقت: می‌خوام امسال بیشتر با خودم با دیگران صادق باشم و واقعیت رو ببینم.

تلاش: می‌خوام امسال بیشتر کار کنم، بیشتر روی فلان حوزه تلاش کنم، مثلا تعداد پومودورو های بیشتری رو ثبت کنم.

شغل: می‌خوام امسال بیشتر روی شغلم تمرکز کنم، یه شغل بهتر پیدا کنم یا توی شغلم عمیق‌تر بشم، یجوری یاد بگیرم که بگم کسی توی این سازمان مثل من بلد نیست.

کتاب: می‌خوام امسال بیشتر کتاب بخونم.

زبان: می‌خوام امسال بیشتر زبانمو تقویت کنم.

استراحت: می‌خوام امسال بیشتر برای خودم و آرامشم وقت بذارم.

نوشتن: می‌خوام امسال بیشتر این مهارت رو تقویت کنم.

شنونده: می‌خوام امسال بیشتر شنونده‌ی خوبی باشم، ادا درنیارم.

صمیمیت: امسال سعی می‌کنم صمیمت رو بیشتر توی همه‌ی جنبه‌های زندگیم ببرم.

سلامتی: خیلی کوتاهی کردم، می‌خوام امسال بیشتر حواسم باشه.