یک روزِ دانشکده و شوهر نامردم

پیش‌حرف: این نوشته محتوای خاصی ندارد، صرفا یک روزنوشتِ خاطره‌گونه است.

هفته گذشته بود که یکی از بچه‌ها خبر داد که استاد گفته به شاکر بگید حذفش کردم و دیگه نیاد.

هنوز یک هفته به اتمام مهرماه مانده بود و من در تعجبم بودم که چگونه غیبت‌های من پر شده؟ مگه چندتا گذشته؟ درست است که از اول مهر دانشگاه نرفتم ولی دلیل نمی‌شد که حذف شده باشم، با یک حساب سرانگشتی فهمیدم که حق با استاد است.

نمی‌دانستم با قیافه طلبکارانه بروم سراغ استاد یا از این نگاه‌های مظلومانه که بچه کوچک در خانه دارم و شوهرم آدم حسابی نیست و نمی‌گذارد بیایم دانشگاه. این حرف‌ها روی استادی که من را نمی‌شناخت خوب اثر می‌کرد. ادبیات و نقشه‌برداری ۲ را به لطف دو بچه خیالی‌ام و شوهر نامردم که خدا ازش نگذرد، پاس کردم. استاد ادبیات خانمی بود که به مقوله ازدواج علاقه زیادی داشت و برحسب دو دوتا، چهارتای خیالم، خودم را نامزد کرده جا زدم و گفتم که نامزد بی‌همه چیزم نمی‌گذارد بیایم سر کلاس و درجا قبول کرد. بعد هم حساب کردم اگر زمان ادبیات نامزد بودم سر درس نقشه‌برداری۲ دیگر باید بچه داشته باشم و آن طفل معصوم را انداختم وسط.

ولی روی این استاد کار نمی‌کرد. این استاد از زیر و بم زندگی من خبر داشت، چون با معاون دانشکده دوست بود و معاون دانشکده ما هم کلا زندگی من را می‌دانست. شاید برای جوانی هر کس یک پیر دانایی بوده که بیاید و از اوقات تلخ زندگی و گره‌هایش کمی کم کند. این پیر دانا برای من، معاون دانشکده‌مان بود. تقریبا هر مشکلی که با دانشگاه، با کار، با سازمان سنجش، با پروژه‌های برنامه‌نویسی، با آدم‌های کله گنده‌ای که باید وصل می‌شدم، با همه و همه داشتم، حل می‌کرد. اوایل دانشگاه بُتی بود برایم!

خلاصه استادی که باید متقاعدش می‌کردم اصلا حرف شوهر و بچه توی کتش نمی‌رفت. از این‌ها بود که می‎گفت دانشجو، دانشجو شده تا بدود. قبلا هم با او درس داشتم و سوتی افتضاحی داده بودم که هر بار به او فکر می‌کرد خود به خود می‌خندید کلا توی خیابان هم من‌را می‌دید فکر می‌کنم یاد همان سوتی غیرقابل پخشم می‌افتاد، کلاس خانم‌ها و آقایان را جدا کرده بودند ولی یکی از این اقایان به اصطلاح آدم (اما شما بخوانید نر) سر کلاس ما می‌آمد آن‌هم بی‌هیچ دلیلی! و سوتی که من داده بودم را کلا از این رو به آن رو کرده بود و کل دانشکده پخش کرده بود. حس بدی بود. ولی کلا سر کلاس‌هایش می‌خندیدم، یکبار هم بنده خدا داشت آموزش فرار از زلزله را می‌داد و می‌گفت که همسرم، جعبه کمک‌های اولیه را گذاشته جای مناسب و شما هم فلان کارها را بکنید، حرفش تمام نشده بود که گفتم استاد بخش اعظمی از پس‌لرزه‌های بعد زلزله، بخاطر بی‌حجابی من موقع فرار از زلزله است.

راست هم می‌گفتم، اولین زلزله تهران که آمد من بی‌هیچ توجهی به خانواده و سر و وضعم دویدم وسطِ وسطِ خیابان. نزدیک بود توی راه پله هم یک مادر که بچه‌اش بغلش بود را له کنم! اصلا اینهمه سرعت را نفهمیدم از کجا آورده بودم. همسایه بغلی ما هم در را باز کرده بود که فرار کند ولی ظاهرا من را دید و همان طور با عجله در را باز کرده بود، با همان عجله هم بست و بیرون نیامد! فکر کنم یه قاب از تصویر من در آن لحظه گوشه ذهنش تا آخر عمر ماند! تا زلزله دوم که یک هفته تقریبا فاصله داشت، پدر و مادرم مانور زلزله اجرا می‌کردند و تاکیدشان این بود که به محض زلزله، بروم حمام. کارمم این بود که درست پاهایم را بگذارم جایی که پدرم مشخص کرده بود. اما در زلزله دوم هم همان آش بود و همان کاسه، تا آمدم فرار کنم وسط خیابان، پدر و مادرم من را انداختند درون حمام و خودشان رفتند بیرون که ببینند چخبر شده! نفهمیدم برای حفظ جان من بود یا آبروی خودشان. این مانور و ترس زلزله ادامه داشت. یک روز هم مادرم خواب بود و من سینی چایی به دست، پایم رفت روی یک پلاستیک و با شدت خوردم زمین، مادر بیچاره فکر کرد زلزله است دوباره در حمام را باز کرد و بی‌توجه به حرف من، من را انداخت حمام!

بگذریم.

پشت در اساتید منتظر بودم استاد بیاید، کتابِ هنر ظریف بی‌خیالی مارک منسون هم دستم بود، در دید اول اگر من را با آن وضع می‌دید می‌گفت که تو استاد بی‌خیالی هستی دیگر این کتاب به چه کارت می‌آید و آنجا بود که خر بیار و باقالی بار کن.

ساکت گوشه‌ای روی پله نشسته بودم.

استاد با یکی از دانشجوهایش از پله داشت می‌آمد بالا و لیوان چایی و دفتر و کیفش هم دستش بود. من هم به رسم ادب ایستادم.

تا آمدم سلام کنم، مَرد بیچاره با آن هیکل و هیبت چندتا پله را با مُخ آمد زمین. هیکلی بود، هیکلی‌ترین استادی که دیده بودم. من هم هول کردم نمی‌دانستم باید چه کنم فقط دستم روی جلو دهنم گرفتم و با چشمان گرد شده نگاهش کردم.

سریع خودش را جمع کرد و حمله برد به اتاق اساتید. من هم دستم را گذاشتم روی پیشانی‌ام که عجب شد، چرا اینگونه صحبت ما شروع شد اصلا چه بگویم که بنده خدا خجالت نکشد؟!

شاگردش که از اتاقش آمد بیرون من رفتم، خاک کفش و شلوارش را داشت می‌گرفت که سرش را بلند کرد گفت:

«پس ما خانم شاکر رو دیدیم که اینجوری داشتم می‌خوردم زمین وگرنه همچین اتفاقی تا حالا نیافتاده بود…»

همین یک حرف کافی بود که خنده‌های قورت داده را نتوانم تحمل کنم، من خندیدم، استاد هم خندید. آنقدر که اصلا نمی‌توانست حرف بزند فکر کنم دقیقا همینجا یاد سوتی‌ام افتاده بود. ولی من هیچوقت این عادت خنده‌هایم به موقع زمین خوردن کسی را نتوانستم درست کنم. اینجاهم دقیقا همانجا بود که دیگر کنترل خنده‌هایم از دستم در رفت. نه من می‌توانستم حرف بزنم نه او.

بعد از چند لحظه اشاره کرد که خجالت نمی‌کشی سر کلاس نمی‌آی؟

من هم که هرچه حرف آماده کرده بودم پریده بود، پرسید: اصلا می‌دانی با من چه درسی داری؟

گفتم استاد بله، طراحی مسیر

گفت خوب است

نمی‌دانم چه شد که یهو از دهنم بداهه و بدون ذره‌ای فکر پرید:

«استاد توی این ساعت ۵ تا ۷ شب که کلاس طراحی مسیر نمی‌ذارن استاد، این موقع‌ها موقع مهمونیه کلا! پارتی تایم! تازه توی این ساعت ما هر چی مسیر طراحی کنیم، این مسیرها باور کنید ما رو به راه راست هدایت نمی‌کنن»

حالا او می‌خندید و من از خجالت نمی‌دانستم چه کنم. فقط گفت تو همان سمینار این ترمت را ارائه بده و من را در جریان ریز جزئیات بگذار نیازی به کلاس آمدنت نیست.

به حدی خوشحال شدم که حتی کلاس آن روز را هم نرفتم! انقدر قدر شناسم من. کلا از دانشگاه دل خوشی ندارم ولی همین اتفاقات کوچک که آدم فکر می‌کند به سودش است که می‌افتند، می‌تواند روز آدم را بسازد.

همین.

۱۰ چیز کوچک که بزرگترین تاثیر در تغییر سلیقه‌ زندگیم را داشت

بعد از خواندن این مقاله آقای ادریس میرویسی داشتم فکر می‌کردم مطمئنا توی عوض‌شدن سلیقه آدم هزار و یک دلیل شاید باشد که نخواهد پنج سال بعد را همان هدف‌ها و آرزوهای پنج سال پیشش را داشته باشد، یا اینکه آدم کلا توی این پنج سال عوض شود. من به این اعتقاد دارم که یکسری اتفاقات و رخدادها می‌افتند و حالا یا آهسته آهسته و یا به یکباره زندگی آدم را زیر و رو می‌کنند. DNA آدم را عوض می‌کنند. آدم قبلش با بعدش فرق دارد.

به نقطه‌ای می‌رسد که حتی ورژن پنج سال پیشش را فحش بدهد که این چه زندگی‌ای است برایم ساختی یا اینکه یک تشکر کند. از آن حس‌های رشد و رضایت.

به هر حال، من سحرشاکرِ امروزی از پنج سال پیش خودم بخاطر یکسری کارها شاکرم! همه‌اش درست نیست، همه‌اش هم انسانی نیست هنوز هم برای برخی‌شان کمی وجدان‌درد دارم. همه‌ قابل پخش نیست و مطمئنا از همه هم آگاهی ندارم. چون خیلی چیزها ناآگاهانه زندگی ادمیزاد را تغییر میدهند. آنقدر آهسته آدم متوجه‌ نیست. مثل عینکی که از صبح تا شب روی چشمانم هست ولی حسش نمی‌کنم و حتی بعضی اوقات موقع خواب هم یادم می‌رود آن را بردارم.

برخی چیزهای کوچکی که در تغییر سلیقه‌ام تاثیر داشتند و من خبر دارم و ممنون‌شانم، این‌ها بودند:

۱-

تایپ ده‌انگشتی: من حتی آن موقع هم نمی‌نوشتم! اولین وبلاگی هم که اولین نوشته‌ام را منتشر کردم همین سایت بود، نه وبلاگی داشتم نه عقلم می‌کشید ولی یادم نیست ایده‌اش از کجای زندگیم سبز شد! (سایت داشتم ولی هیچوقت پرُ نشد و به گورستان رفت!)

۲-

سرچ کردن در گوگل به زبان انگلیسی: تازه اینجا بود که فهمیدم خیلی از مقاله‌هایی که می‌خوانم نشخوارشده همین مقالات انگلیسی است. می‌دانید تازه فهمیده بودم خیلی چیزهایی که به خورد خودم می‌دهم دست دوم است! سرچ انگلیسی کلا برایم یک دنیا و جهان دیگری بود. جالب‌تر اینکه زبانم نه فقط در حد بد بلکه افتضاح بود. ولی پیداکردن دنیای جدید کلا حواسم را از ناتوانی‌ در زبان پرت کرده بود. بعد از آن گوگل صمیمی‌ترین دوستم شد. دوستی که بیشتر از سایرین در کنارم ماند. هر روز در مورد سرچ پیشرفته و اینکه چطور صاف بزنم توی هدف، می‌خواندم و تمرین می‌کردم. گوگل بزرگترین و صمیمی‌ترین دوست من است.

۳-

دزدیدن کتاب از آمازون: بچه بودم و نادان! تعارف را بگذاریم کنار!!! نادانی شیرینی بود هرچند آموزشش اصلا خوب نیست( یا بلدید رو نمی‌کنید) اما روزی که پیداکردم چگونه کتاب‌های پرفروش آمازون یا به اصطلاح best sellerها را پیدا کنم و بعد هم نسخه pdf کتاب‌ها را رایگان دانلود کنم، مزه عجیبی داشت و کلا معتاد کتاب‌های خوب شدم. بعدها از این کارم دست کشیدم، مثل بچه آدم پول تو جیبی را جمع می‌کردم و نسخه kindle را می‌خریدم. آن‌ها هم که نمی‌شد بیخیال می‌شدم چون اطرافم پر از کتاب‌های خوب بود! این را گفتم جهت اینکه بگویم آدم شدم.

۵-

شروع وبلاگ‌نویسی: وبلاگ‌نویسی برای من یک لذت همراه با احساس گناه است. گاهی نمی‌توانم به روزش کنم، یا درست نمی‌توانم حرفم را بزنم یا بعضی روزها که حرفم در فایل باقی می‌ماند و منتشر نمی‌شود، این لحظات جزء تلخی‌های وبلاگ‌نویسی است ولی شیرینی‌هایش پیداکردن دوستان ناب، کامیونیتی‌های جدید، تجربیات جدید که شاید در دنیای جدید برایم اتفاق نمی‌افتاد، بود. وبلاگ‌نویسی کاری است که ایمان قوی دارم حتی سحر هشتاد ساله هم دوست دارد ادامه‌اش بدهد.

۶-

آشنایی با محمدرضا شعبانعلی: اینجا نقطه عطف زندگی من بود. تمام حرف‌ها و گفته‌ها و نوشته‌های محمدرضا گوشت می‌شد می‌چسبید به استخوان. دیگر کم‌کم خیلی از رفاقت‌ها و روزمرگی‌های لذت‌بخش زندگی‌ام رنگ می‌باختن. یک پوچی یک بی‌معنایی عجیبی در برخی کارهام می‌دیدم و همین هم باعث شد خیلی از کارهایی که می‌کردم از چشمم بیافتد. و چیزهای جالب‌تر و آدم‌های پرمغزتر (!) جایگزین شوند.

۷-

متمم: راستش را بخواهید دانشگاهی است که دوستش دارم ولی هنوز در آن گیجم! عاشق تجربیات و نظرات افرادی هستم که زیر پست‌هایشان کامنت می‌گذارند. متمم برایم دانشگاهی است که تجربه را می‌آموزد.

۸-

پخش‌کردن بروشورهای تبلیغاتی: سخت‌ترین کار عمرم بود، یکجای مغزم درد می‌کرد. نمی‌دانم دقیقا کجا، ولی دقیقا همانجایی بوده که خجالتی بوده! جرات حرف‌زدن صریح و رک را آنجا پیدا کردم. همه این حرف را می‌زنیم که نظرات دیگران در زندگی مهم نیست. ولی انگار یکسری کارها را باید بکنی تا به خودت اثبات کنی که واقعا مهم نیست.

۹-

دانشگاه: من درس و مشق را دوست داشتم، سروکله‌زدن با مسائل ریاضی و دیفرانسیل را واقعا دوست داشتم. شاید هم دوست داشتنِ خودآزاری بود، اما حل یک سوال انرژی عجیبی بهم می‌داد. بعضی‌ها خسته می‌شدند اما برایم انرژی‌زا بود. دانشگاه از هرچه درس و کتاب و پژوهش و استاد بود، بیزارم کرد. شاید هم ناشی از حال‌وهوای این روزهایم است اما سحرِ امروز دیگر درس و کتاب را دوست ندارد. به هیچ عنوان. برای این یکی بابت این ممنونم که جلوی خریت من برای ادامه تحصیل در ارشد همین رشته را گرفت.

۱۰-

یادنگرفتن رانندگی: خیلی ازش مطمئن نیستم چون وقتی می‌توانم بگویم یادنگرفتن رانندگی برایم تاثیر گذار بوده که رانندگی را یاد بگیرم! من هنوز مزه رطب را نچشیدم که نظرم را در مورد قبل از یادگرفتنش بنویسم، کلا تجربیات خیلی کمی از رانندگی دارم. با قول یک ماشین دانشگاه قبول شدم، اما بعد از اعلام نتایج پدرم با اشاره به فرقون ته حیاط خاطر نشان کرد که بنده خدا بنایی که اینجا را می‌ساخت فرقونش یادش رفته، ببین به کارت می‌آید یانه. بعد از آن هم بجای یادگرفتن لایی‌کشیدن در اتوبان و خیابان‌ها، در مترو لایی می‌کشیدم. ولی مترو برایم جایی بود که در آن درس خواندم، درس پاس کردم و کتاب‌های زیادی را در مترو تمام کردم. کلا راه، و این پیاده‌روی‌های طولانی، منبع خیلی تاثیرگذاری برای خلوت‌کردن با خودم بود. هیچ‌چیز به اندازه پیاده‌روی بعد از خواندن یک کتاب یا یک فیلمِ خوب، مزه نمی‌دهد. من تنبلم اگر رانندگی بلد بودم، هیچوقت این همه مسافت پیاده نمی‌رفتم.

باز هم تاکید می‌کنم که آدمیزاد از همه اتفاق‌ها خبر ندارد. خیلی از همین اتفاقات چنان آهسته جریان می‌یابند و ما را عوض می‌کنند که خبر نداریم ولی این‌ها چیزهای کوچکی بود که تاثیرات بزرگ در زندگیم گذاشت.

چیزهای کوچک که زندگی شما را تغییر داد چه بودند؟ بگویید یاد بگیریم. رنگی تازه به زندگی ببخشیم.

آدم پشت این نوشته‌ها

۱-  طوفان نوشتن این پست، از آخرین پست کانال، شروع شد:

-چرا تجربی نخواندی؟

+چون خوشگل نبودم

چرا هر چی دکتر و پرستاره خوشگلن؟؟ امروز یکی از دوستامو بعد ۴ سال دیدم نمی‌شناختمش what’s wrong with you??

 

۲- چندصدسال پیش، یه دوست داشتم که با همه چیز شاخ‌وار برخورد می‌کرد. چه مصاحبه‌های کاری که می‌رفتیم، چه از یک ناهار خوردن ساده چه حرف‌زدن با دوستی یا برخورد با بچه‌هایی که بیرون از این اکیپ حضور داشتند. از هر حرکت، به زور یک برداشتی می‌کرد یک معنایی می‌ساخت و تلاش می‌کرد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد. دوستی‌هایمان قشنگ بود ولی فقط این بشر و این رفتارش تحمل‌کردنی نبود. آبرو برایمان نمانده بود آنقدر که خودش را دست بالا می‌گرفت و از یک موضع بالا به پایین حرف می‌زد. برای مدیریت یک گروه تلگرامی، نقشه‌ها روی تخته می‌کشید و پدر تک‌تک اعضا را درمی‌آورد.

خلاصه روی اعصاب بود، هم نیش‌وکنایه، هم طرز برخورد دو رویانه! از یک جا به بعد هم کلا تصمیم گرفتم نباشم تا اینکه باشم و تحمل کنم.

۳- حالا این‌ها را بگذاریم کنار، از دارِ دنیا، من یک سایت دارم و یک کانال. یعنی تا اینجای زندگی، این‌ها تنها چیزهایی است که برای خودم بوده و با طرز فکر خودم پر شده. و لطف و نظر دوستان همیشه شامل حالم بوده و هست و با نظراتشان دوپینگ می‌کنم. خیلی خیلی ذوق می‌کنم که کسی نظری می‌گذارد و یا چیزی را share می‌کند. حتی گاهی بیشتر از خوردن یک بستنی حالِ آدم را عوض می‌کند.

۴- چیزی که اذیت‌کننده است سوال‌های عجیب‌وغریب، واکنش‌های عجیب بعضی از مخاطبان است! سوال‌هایی که می‌پرسند همان دوست را برایم تداعی می‌کنند. و من اصلا دوست ندارم جای او باشم. برای همین هم با اسم و فامیل خودم می‌نویسم. برای همین هم گاهی شوخی می‌کنم یا چیزی در کانال می‌گذارم. توقع دارند پشت همه این نوشته‌ها یک فیلسوف نشسته باشد.

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها نه یک آدم خاصی است نه شاخ! اگر چیزی می‌نویسد همراه شما در حال یادگیری است. دنبال تولید محتوای حرفه‌ای هم نیست. فقط کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌اش است و چیزهایی که می‌نویسد انعکاسی از دنیای درون‌اش است. کتاب‌هایی که می‌خواند و برداشتش از زندگی روزمره.

نوشتن جدیدا برایم سخت شده بود. بعضی از دوستان و اساتیدی که خیلی قبولشان دارم عضو شدند و حالت من بعد از دیدن اسم‌شان شبیه حالت بنز شده بود که دید پراید از ۴۰ میلیون رد شد و “حاجی چرخااام”

مطمئنا یک طرفه نوشتن خیلی سخت است. مخاطب داشتن شیرین است. تک‌تک کسانی که دنبال می‌کنند در عین غریبگی صمیمانه دوست‌شان دارم و توقع دارم من را هم مثل یک دوست  صمیمی ببینند نه یک معلم که واقعیت ندارد. من حتی گاهی تفریحی که تدریس می‌کنم استاد خطاب‌شدن یا معلم را دوست ندارم. بارش سنگین است و کار من نیست. هنر کنم لیسانسم را بگیرم!

آدمِ پشتِ این نوشته‌ها گاهی فلافل می‌خورد و گاهی هم به جنیفرلوپز گوش می‌دهد؛ همه‌اش بی‌کلام گروه iday و یا kenny نیست. همه زندگی‌اش جدی نیست. شوخی هست. سوتی بین نوشته‌هایش دارد.  برای همین سر درِ کانال نوشته: می‌نویسم نه بهر محبوبیت، چرا که نوشته‌های اینجا بیش از عامه پسند بودن، صمیمی است. برای همین، اینجا به درد مخاطب گذری نمی‌خورد و نویسنده خواهش دارد، خواننده این نوشته‌ها را به ریش و گیس نگیرد و معذورش بدارد.

تاج سرید.

سحر

(در گلویم مانده بود! آخیش از این پس راحت‌تر می‌نویسم.)

سوتی بدون فیلتر

سرماخوردم. قبلا پز می‌دادم که سرما خوردنم دست خودم است. امسال هم اول تابستان سرما خوردم هم اول پاییز.

برای هر دو دفعه هم تصمیم گرفته بودم جلوی در بالکن بخوابم. صبح که از خواب بیدار شدم اصلا صدایم را نمی‌شناختم. همینجوری هم صدای بمی دارم. سرماخوردگی صدایم را بم‌تر کرده بود و اول صبحی ادای دوسه‌تا اساتید و افرادی که یادم بود را با آن صدا درآوردم و عین راس در فیلم فرندز به خودم خندیدم؛ تا بلند شوم مادرم با بهت در چارچوب در ایستاده بود و خیره به من مانده بود. از اون غرهای شیرینش که همه مادرا بلدند زد که توهم‌ات بی‌دلیل نیست. پولت را که نمی‌دهند، برای مصاحبه کلاس می‌گذاری، غرورت دارد خفه‌ات می‌کند، از صبح تا شب پای لپ‌تابی بقیه‌اش را هم با دوستاتی. حرص خوردنش را گاهی اوقات دوست دارم. جذاب‌تر می‌شود. برای همین اکثرا توضیح نمی‌دهم در حال چه کاری‌ام. وگرنه مفصلا می‌گفتم که درگیر جاوا ام و ال‌اف‌اس؛ و دوستانمم برنامه‌نویس‌اند و حتی وقت نمی‌کنیم حال هم را بپرسیم. از آنجایی که دختر به مادر می‌رود فکر می‌کند اراده من هم به خودش رفته و می‌توانم مثل خودش در دنیای تجارت، اعتبار جمع کنم. می‌توانم شاغل باشم، مربی باشم، مادر باشم، دیوانگی‌های دختر بیست‌وچندساله را هم تحمل کنم. در بهترین حالت من همزمان نتوانستم هم دانشجو باشم هم کارمند پاره‌وقت. هیچوقت روی اراده‌ام حساب باز نمی‌کنم. یعنی قبلا حساب می‌کردم دیدم اوضاع وخیم‌تر از این حرف‌هاست. دیگر حساب نکردم.  تا اینجای زندگی هم فقط فکر کردم باید جلو بروم و یک چیزهایی را بیندازم روی دورِ تکرار. درست چیزهایی که خستگی‌ام را از زندگی‌کردن در می‌کنند. مثل دنیای کد، کتاب، بستنی، ول چرخیدن در گوگل. بعد هم یاد بگیرم خستگی‌ ناشی از دورِ تکرار را هضم کنم. به ساعات ملکوتی اذان ظهر که نزدیک می‌شدیم، حالم وخیم‌تر می‌شد. سنگر کرده بودم که با اولین حواس‌پرتی مادرم بروم دنبال قرص بگردم. به مادرم بفهمانم که سرماخوردگی با اینهمه عسل و آبلیمو خوردن حل نمی‌شود. اما حتی قرص سرماخوردگی در خانواده ما شبیه قتل عمد می‌ماند. برای همین بود که اسم ژلوفن را شنیده بودم ولی وقتی از نزدیک دیدم از زیبایی‌اش ذوق کردم و فاتحه‌ای فرستادم برای پدر علم. بالاخره پدر است با این چیزهای کوچک هم راضی روحش شاد می‌شود.

یاد این جمله افتادم که می‌گفت به چیزهای خوب فکر کن. گذرم تازه به تلگرام طلایی خورده بود. داشتم فکر می‌کردم اینکه می‌پرسد چه استیکری را بفرستد چیز جالبی است. یکبار سوتی وحشتناکی داده بودم، در چت نوشتم: “بله دکتر متوجه شدم که نتتون خرابه” چک کردم دیدم در “نتتون” به جای “ت” اول، “ن” گذاشتم و آبرو به یکباره پودر شد. تلگرام طلایی حداقل یک فیلتر می‌گذارد جلوی غلط های آدم. سوال می‌پرسد که حواست جمع باشد. از این فیلترها در زندگی‌ام می‌خواهم. همین.

دعوت به چالش نوشتن! گروهی برای دنبال‌کردن هزارکلمه‌ها

بچه که بودم (بعید می‌دانم بزرگ شده باشم!) عصبانی که می‌شدم و حرفم به کرسی نمی‌نشست، قلم و کاغذ برمی‌داشتم و تند تند می‌نوشتم از هر که و هر چیزی که اعصاب برایم نذاشته بود. آرام می‌شدم. شرطی شده بودم که برای حال بد باید به کاغذ پناه برد. هنوز نمی‌دانستم که نوشتن خودش به تنهایی آرامش -همراه با احساس گناه شاید- می‌آورد. و چقدر این آرامش دوست داشتنی است.

دوم دبیرستان، از کلاس ادبیات برای دو هفته اخراج شدم. بی سر و صدا به من گفت نمی‌توانم سر کلاس بی قوانین‌بودن تو را تحمل کنم. لطفا این زنگ جایی خودت را سرگرم کن! به همین سادگی! به معنای واقعی کلمه در انشاء نویسی و ضبط و استفاده کلمات افتضاح بودم. متن‌ها همه حالت بچه‌گانه داشتند و حق می‌دادم به معلم. نمی‌توانستم درکش کنم. من هنوز این مشکل را در نوشتن دست‌نوشته‌های انگلیسی دارم! حتی در فارسی هم لنگ می‌زنم اما خب، نوشتن، علاقه است و دنبال‌کردن این علاقه رنگ تازه‌ای به زندگی‌ام بخشیده.

چرا نوشتن سخت شد؟

جلوتر که رفتیم در مدرسه یادمان دادند که نوشته “قوانین” دارد، باید با قاعده نوشت.

نوشتن با قانون یکی از بزرگترین دروغ‌های محض بود که باورش کردیم. یادگرفته بودم که نوشتن در چارچوب خاصی باید باشد. باید صفحه دفتر خط‌کشی‌شده و حاشیه‌دار باشد و یک‌ونیم سانت از چپ و راست فاصله داشته باشد. با یک مقدمه خاص شروع شود و پایانی مشخص داشته باشد. اصلا وجود اینهمه کلمات تکراری مثل “باشد” نباید باشد!

زیبانویسی را قبل از آشتی‌کردن با نوشتن و چشیدن لذت‌نوشتن آموختیم. مدام حین نوشتن باید حواسمان می‌بود که کلمات درست بیایند.

چیزی که یادمان رفته…

داستان نوشتن ما از نوشتن نثرهای خشک و داستان‌های در قالب چارچوب مدرسه و دانشگاه جداست. من از خود “نوشتن” حرف می‌زنم نه “نوشتن” یک مقاله دانشگاهی و یا انشاء مدرسه که قوانین دارند.

این که فکر کنیم نوشتن کاری سخت است که باید تک تک کلمات از روی عقل و منطق روی کاغذ تصویر شوند، عملا نوشتن را سخت می‌کند. این میزان از مهم‌بودن، بی‌اهمیتی موضوع را مطرح می‌کند.

جولیا کامرون در این باره که نوشتن را سخت می‌کنیم، حرف جالبی می‌زند:

این همه فلفل ممنوع، این همه دل و جرئت ممنوع. لطفا اینهمه انسانیت ممنوع!

نوشتن به هیچ‌عنوان به معنای این نیست که کلمات یکی پس از دیگری، شسته و رفته و از عقل برخواسته، روی صفحه بنشیند. نوشتن قبل از اینکه یک چیزی جدی باشد، باید دوست و رفیقی باشد که بتوان مفصل با او بی‌ترس از قضاوت حرف زد.

سعی می‌کنیم نوشتن را “درست” انجام دهیم، با احتیاط کامل تا باهوش بنظر بیاییم. من خیلی وقت‌ها طنز می‌نویسد حتی شاید آبکی هم به نظر بیاید اما چیز خوبی که طنز دارد این است که در طنز می‌توان نقطه ضعف خود را بیان کرد و با آن شوخی کرد. برای همین خیلی جدی نگیرم که “باهوشم” و همه کارهایم باید از سر عقل باشد!

برای من نوشتن مثل یک پیژامه‌ی خوب است؛ یعنی راحت است. در فرهنگ ما، نوشتن بیشتر شبیه اونیفرم نظامی نشان داده می‌شود. ما می‌خواهیم جملاتمان درصفوف منظم و مرتب رژه بروند…مدرسه را بسوزانید و با خاک یکسان کنید.

سختی کار نوشتن شروعش است

کبیر(شاعر و عارف بزرگ هندی) می‌گوید: «هرجا هستی نقطه ورود همان‌جا است.» و این همیشه در رابطه با نوشتن صادق است. هرجا هستید همیشه نقطه ی درست است. کتاب حق‌نوشتن

شرط و شروط گذاشتن برای نوشتن، آن‌را سخت می‌کند. نوشتن کار خاصی نیست!

دقت کرده باشید اکثرا سر کتاب‌خواندن هم همین وسواس وقت مناسب را داریم.

برای آن منتظر خلق‌وخوی خوب یا خاص بودن، و دنبال فرصت مناسب گشتن، نوعی لاکچری! به حساب می‌آید. زمان مناسبی در کار نیست! هرچه هست باید لابه‌لای زندگی روزمره بگنجانید.

همه ما از حضور سانسورچی درون آگاهیم. مدام نق می‌زند که این کار درست نیست و هزار و یک دلیل می‌آورد.

به شما می‌گویم او ساکت‌شدنی نیست، فقط می‌توانیم انقدر بی‌ترس بنویسیم تا نسبت به حرف‌هایش نسبتا بی‌تفاوت شویم.

عمل نوشتن کار گِل است. باید آن را روی دورِ تکرار روزانه انداخت. آشتی و راحتی با صفحات کاغذ یا کیبورد، اولین قدمی است که یک عشاق نویسندگی باید یاد بگیرد.

پس بیایید با هم، این نوشتن را روی دور تکرار بیاندازیم.

اما چطوری؟

نوشتن، عرق‌ریختن برای فکر کردن نیست. انقدر تلاش اصلا برایش لازم نیست. منتشر کردن با نوشتن فرق دارد. خودِ نوشتن را سخت نگیر. سعی کن فقط با نوشتن به خودت و افکارت گوش دهی.

اگر کسی، به همان راحتی که می‌گوید، بنویسد، نویسنده است؛ اگرچه دیگران، به سختی و با رنج فراوان، بهتر از او بنویسند. نویسنده، خطاطی است که اگر «خوش» و یا «ممتاز» نمی‌تواند بنویسد، «خوانا» می‌تواند بنویسد.

راحت نوشتن » بسیار نوشتن » زیبایی و سنجیدگی

رضا بابایی

باید اول یاد بگیریم که با نوشتن راحت باشم. بیایید راحت نوشتن را با هزارکلمه‌ها شروع کنیم. هزار کلمه را اولین بار شاهین عزیز مطرح کرد. من هر روز آن‌را می‌نویسم، اینگونه که یک فایل ورد باز می‌کنم و با هر چه به ذهنم رسید شروع می‌کنم تا هزار کلمه:

می‌خواهم بنویسم اما نمی‌دانم از چه بنویسیم، آهان امروز بستنی مگنوم گرفتم یادم رفت پوستش را در دفتر خاطراتم بگذارم و….

اینجا “سعی‌کردنی” در کار نیست. باید فقط دوست داشته باشیم که انجامش دهیم نه اینکه حتما “درست” بنویسیم. قتل کلمات نیست. تصحیح نیست.

فکر کنید نوشته‌های شما را هیچ کسی نخواهد خواند، و منتشر نمی‌کنید. چگونه می‌نویسید؟

اگر برایتان خیلی سخت بود و سانسورچی درون اذیت‌تان کرد، بگویید اصلا می‌خواهم آشغال بنویسم.

از روزتان بنویسید، از افکار، از ایده‌ها. هر چه که دست‌تان آمد.

سانسورچی همه جا هست. بگذارید جیغ بزند.

می‌توانید اسمش را بگذارید کتاب زندگی من یا هرچیزی که مایلید. فکر کنید اگر سال بعد این موقع برگردید و ببینید در این زمان دغدغه فکری شما چه بوده!

چگونه دنبال کنیم؟

من برای دنبال‌کردن یک عادت، عادت (!) دارم یک زنجیره از آن بسازم برای همین از سایت chains.cc که ساده هم هست استفاده می‌کنم. شاید جاهای بهتری هم باشند اما درگیر وسواس نشویم. در این گروه می‌توان چت کرد و یا حتی بخشی از هزارکلمه‌ها را share کرد.

کار بسیار راحت است.

۱-یک اکانت بسازید و وارد شوید.

۲-زنجیره هزار کلمه را بسازید.

۳-اولین روز را انجام دهید.

۴-زنجیره را به این گروه اد کنید.

۲۱روز باید دنبال کنم؟

اصلا ربطی به تعداد روزها ندارد. صرفا دنبال کنید و انجامش دهید. قضاوتِ اولِ کار، مانع پیشرفت است. من این زنجیره را همیشه نگه می‌دارم. هر زمان که خواستید عضو شوید.

کنار یکدیگر عادتی را دنبال‌کردن، خودش انگیزه قوی‌ای است برای تغییر و تدوام. امیدوارم این حرکت باعث شود تا بعدا هم بتوانیم گروهی یک عادت خوب دیگر، مثلا سحرخیزی را دنبال کنیم.

پی‌نوشت: این مطلب هم بی‌ربط به موضوع نیست. وقت کردید بخونید :

کارو انجام می‌دم وسط راه خسته می‌شم ول می‌کنم + راهکار

 

چیزی به اسم زندگی

سحرِ بیست‌‌وچند ساله‌ی امروز، زندگی را جاده مستقیمی نمی‌بیند که با یک بسم‌الله شروع شود و با یک صلوات تمام شود. جاده‌ای که شروعش را برایش جشن می‌گیرند و پایانش را عزایی گذرا.

جاده‌ای که هر یک سال که از شروعش می‌گذرد، تولد می‌نامند. انگار در فکرش کاشته شده که تولد نقطه‌ای است که بایستد و مسیر رفته را ببیند. شاید هم دو ایستگاهِ تولد، باهم فاصله چندانی نداشته باشند و مسیری را نپیموده باشد.

اصلا زندگی را جاده نمی‌بیند- هر چند که زود می‌گذرد- بلکه زندگی را مسیری پروپیچ خم می‌انگارد که مقصدی برایش تعریف نکرده؛ فقط از این مسیر انتظاراتی دارد و پی برآوردن این انتظارات، در حال پیمودن آن است و تمام تلاشش را می‌کند تا فریب مقصد را نخورد و از مسیر و اتفاقات نیز لذت ببرد، درس بگیرد. هرچند که برخی لذت‌بخش نیستند.

مسیر را طی می‌کنیم و در انتها چیزی که می‌ماند، همان طرز فکر و برداشت ماست از همه‌چیزی که در طی مسیر آموختیم و تاثیر گرفتیم.

سحرک نقطه تولد را جایی می‌نامد که کاری کرده باشد تا پیمودن باقی مسیر مثل پیمودن قبلش نباشد. ارزشی خلق کرده باشد. چیزی به این مسیر اضافه کرده باشد. نقطه‌ی تولد برای او درست جایی است که منظره‌ی جالبی خلق کرده تا اگر کسی مسیرش به این طرف‌ها خورد، این مسیر را جالب ببیند، راحت‌تر بپیماید و تشویق‌ کند تا او هم معنایی خلق کند. این نقطه جشن گرفتنی است وگرنه تولد به خودی خودش ارزشی ندارد و تنها بهانه‌ای می‌داند برای دورهمی و دیدار تازه‌کردن با کسانی که حتی اندکی با آن‌ها این مسیر را پیموده.

تلخ است اما اگر بخواهد تنها از خارها و پای برهنه بترسد که گاهی به مسیرش می‌خورند، شاید نقطه شروع و پایانش چندان فاصله‌‌ی معناداری نسازد.

گاهی نق می‌زند، از نق‌ها می‌نویسد اما گذراست و نباید به ریش و گیس گرفت.

خستگی مسیر است که در می‌رود.

چرا نوشتن بزرگترین سرگرمی من است؟ ۱۰ دلیل شخصی برای نوشتن

پیش حرف۱: پیش از این در پست وبلاگ یک‌ساله شد گفتم که شروع وبلاگ‌نویسی من دیدن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود. و بعد هم در کانال پستی گذاشتم و خوشبختانه تعدادی هم به وبلاگ‌نویسی روی آوردند که من به طور مرتب وبلاگ‌شان را دنبال می‌کنم. و اگر شما هم دستی در نوشتن دارید در اینجا خبرم کنید تا از نوشته‌هایتان بی‌بهره نمانم.

پیش‌حرف۲: من لذتِ نوشتن را هر روز می‌چشم و قصد دارم ذلت نوشتن (!) را که در افکار بعضی از ما کاشته شده را از بین ببرم و صرفا از تجربیاتم بنویسم تا شاید افراد بیشتری پا به این دنیای جالب بگذارند. پس این پست‌ها سریالی است.

اصل نوشته:

نویسنده نیستم؛ من مثل خیلی از آدم‌های دیگر، یک آدم معمولی‌ام که کمی نوشتن لابه‌لای زندگی روزمره‌ام است و نوشتن لذت‌بخش است چون:

۱-با نوشتن، بهترین کامیونیتی را می‌توان ساخت که با خلق‌وخوی ما جور درآید. باارزش‌ترین دوستانم را بین نوشتن پیدا کردم. تاکنون کلی ایمیل، کلی حرف، حتی کلی پیاده‌روی با افرادی داشتم که صرف نوشتن این وبلاگ نصیبم شد! همان آدم‌های باارزش که بلدند چگونه کتاب بخوانند و طرز فکرشان کلا فرق دارد. شاید در حالت عادی و زندگی روزمره ارتباط برقرار کردن با آن‌ها برایم سخت بود. هر طور که بنویسید، مخاطب خودتان را پیدا می‌کنید. همین “مخاطب پیداکردن” به تنهایی لذت عجیبی دارد. بسیاری اوقات ما فقط می‌خواهیم حرف‌هایمان شنیده شود و نوشتن این امکان را می‌دهد.

۲-برند شخصی شما را می‌سازد. مطمئنا اگر کسی شما را بشناسد راحت‌تر با شما ارتباط برقرار می‌کند و خیلی راحت‌تر اعتماد می‌کند. نوشتن اعتماد می‌آورد، احترام می‌آورد. همین چندوقت پیش قرار بود با یک برنامه‌نویس مطرح ارتباط برقرار کنم و متقاعد کنم که در پروژه‌ همراهیم کند. برایم جالب بود در اولین قرار ملاقات‌مان گفت اسم شما را در گوگل سرچ کردم و نوشته‌هایتان را خواندم. همین یک جمله یعنی لازم نبود من مدام به ایشان خودم را در هر چیزی معرفی کنم، تقریبا همه چیز را از قبل می‌دانست.  و قبل از حرف زدن و دیدن همدیگر، انگار مرزها و خلق‌وخوی من برایش واضح بود. نه تنها در پروژه کمکم کرد بلکه افراد دیگری را هم معرفی کرد تا پروژه بهتر پیش برود و این یعنی بازی سراسر برد برای من.

۳-از داشتن کلمه‌ها ذوق می‌کنیم. پیداکردن کلمات جدید در لابه‌لای متن‌ها و حرف‌ها، شبیه پیداکردن رگه‌های طلاست.

۴-کتاب‌خواندن و عمیق‌شدن در بین چیزهایی که می‌خوانیم را یادمان می‌دهد. به شخصه کتاب‌خواندن را از پرسه زدن و حرف‌زدن با برخی افراد یا نسبت به انجام بعضی‌ کارها ترجیح می‌دهم و در یک کلام، لمس کلمات را دوست دارم. اعتقاد دارم کسی که زیاد می‌خواند یکجا باید خروجی داشته باشد. شاید به همین دلیل است کسانی که زیاد می‌خوانند دستی هم بر قلم دارند. یا شاید حتی بتوان رابطه را برعکس کرد، یعنی کسی شروع کند به نوشتن و کم‌کم یک کتاب‌خوان حرفه‌ای شود. هر چه هست، به تجربه آموختم که خواندن و نوشتن دوقلوی جدا ناپذیرند و می‌توان از یکی به دیگری رسید.

۵-قبول دارید که نوشتن، انعکاسی است از درون ما؟ پس اگر آدم خوب می‌خواهد بنویسد، مجبور است روی خودش کار کند، شخصیتش را بهبود ببخشد و مشغول دیباگ‌کردن افکار پوچ خودش شود.

۶-نوشتن، مالکیت ما را به دنیای خودمان اثبات می‌کند؛ با نوشتن است که باور می‌کنیم این کلمات، این افکار، این رفتارها همه برخواسته از دنیای ماست و نه هیچکس و برای همین تلخ و شیرین بودنش را هم به راحتی می‌پذیریم و پذیرفتن، شرط اولیه‌ی هر تغییر است. می‌گویند اگر می‌خواهید انقلاب کنید، جنگ و تفنگ چندان راهگشا نیست، قلم به راحتی می‌تواند انقلاب را ممکن سازد. انقلاب می‌کنیم تا دنیای خودمان را بهتر و واضح‌تر مطرح کنیم و بگوییم که در دنیای ما چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. کسی که می‌خواهد به سهم خود تغییری ایجاد کند، رو به نوشتن می‌آورد.

۷-نوشتن به آدم، قدرت تعقیب می‌دهد. آرتور کستلر می‌گوید: آدم نه فقط دربارهٔ آینده‌اش، بلکه دربارهٔ گذشته‌اش هم خیالات به هم می‌بافد! فکر کنید اگر شخصی عادت کند به روزانه نوشتن، بعد از مدتی می‌تواند خط فکری خودش را تعقیب کند، ببیند قبلا در مورد موضوعی چگونه فکر می‌کرده، چگونه واکنش نشان می‌داده و حالا چطور؟ شما بگویید saveکردن زمان و مهم‌تر خودمان، لذت ندارد؟

۸-جولیا کامرون کتاب جالبی دارد به اسم the right to write که به فارسی «حق نوشتن» ترجمه شده است و دلیل می‌آورد که:

مغز از نوشتن لذت می‌برد. مغز ما از عمل نام‌گذاری چیزها و روند تدای و تمیزدهی لذت می‌برد. چیدن واژه‌ها مثل چیدن سیب‌هاست: این یکی خوشمزه به نظر می‌رسد. عملِ نوشتن با هدف حقِ مطالب را به جاآوردن، لذت محض است؛ روند نابی است همان‌قدر هیجان انگیز که کشیدن کمان به عقب و زدن به هدف. زدن به هدفی خلاق.

۹-نوشتن، طرز فکر و گاهی دلیل زندگی آدم را عوض می‌کند؛ آدم بهتر می‌بیند. رفته بودیم مسافرت و دوستم به همه چیز عمیق می‌شد و جزئیات را بهتر می‌دید. تعجب می‌کردم چون چیزی که او می‌دید برای من هم اتفاق می‌افتاد اما انگار من نمی‌دیدم. بعدها فهمیدم که دوستم علاقه زیادی به نوشتن داستان دارد و بین هر رخداد کوچکی، دنبال ایده‌ای، سوژه‌ای برای نوشتن می‌گردد. همین دنبال‌کردن سوژه‌ها، سفر را و حتی زندگی روزمره را برای او لذت‌بخش کرده بود.

۱۰-نوشتن خود به تنهایی نوعی مراقبه است. خیلی اهل ریلکس‌کردن‌ها و این چیزها نیستم و واژه‌ای بهتر نیافتم. اما من هر بار بعد از نوشتن حس بسیار خوبی دارم. حس اینکه اگر حتی امروز کار مفیدی نکرده باشم، “نوشتم” و این نوشتن فکرها و حرف‌ها گویی باری از دوشم برمی‌دارد. انگار لازم نیست همه چیز را همه جا با خودم حمل کنم. این همه “سحر” را همه جا، جابه‌جا کردن برایم سخت است! به همین سوی چراغ!

باید یکجا از دوشم بَرِش دارم

این‌ها دلایل شخصی من از نوشتن بود، شما هم بگید چه دلیلی برای نوشتن دارید تا یکی یکی به دلایل همدیگر اضافه شود و عزم‌مان برای روزانه‌نوشتن جدی‌تر شود. و یک سوال دیگر، اصلا نوشتن دلیل می‌خواهد؟!