کتاب Dance with Linux

کتاب منتقل شده به سایت باگ. باگ کجاست؟ الان می‌گم! باگ سایتیه که هممون اونجا جمع شدیم تا از دنیای هیجان‌انگیز لینوکس و برنامه‌نویسی حرف بزنیم. خوشحال می‌شیم بیاید اونور باهم حرف بزنیم. شاید خوشت بیاد نظرات دیگرون رو هم بخونی و از پست‌های بیشتر این سایت استفاده کنی. با این حال از اینجا هم می‌تونی دانلود کنی.

امیدوارم بترکونی دوست خوبم. منتظرت هستم بیای!



چوپون و بیست‌ویکم رمضون ۶۷

این نوشته، خاطرات یکی از نزدیکانه، دوران جوونیش چوپان بوده و فکر کردم نوشتنش حال و هوای اینجا رو یکم عوض می‌کنه:
اصل داستان:

بیست‌ویکم ماه رمضون مثل الان‌ها نبود، خیلی احترام داشت.
یک‌شنبه بود و ۱۸ اردیبهشت سال ۶۷٫ درست سال بعدش می‌رفتم سربازی. ۱۷ سالم بود و نوبت بردن گوسفندا. اونوقت‌ها گوسفندها رو که می‌بردیم چرا، کل دره پر می‌شد. صوبت ۱۰ تا یا بیست‌تا نبود. بالای ۳۰۰تا بودن. فقط هم گوسفند نبود.
حرمت داشت این روز. صبح پاشدم و با زبون روزه با دوستم اسماعیل راه افتادیم. اسماعیل رو که می‌شناسی؟ همونی که خونه‌شون ته کوچه دهاته. چند قدم اونورترش هم قبرستون. فامیلیم. اصلا توی دهات همه با هم فامیلن. فامیل هم نباشن فامیل می‌شن.
راه‌افتادنی یه تیکه از اون کوکه‌ها (نونای محلی، یه چیزی شبیه فطیر) برداشتم. بابام گفت مگه روزه نیستی؟ چرا با خودت می‌بری؟ باطله. تو قصد خوردنشو داری.

به غرور تازۀ جوونیم بر خورد و گفتم نخیر نمی‌خورم من روزه‌ام و زیرش نمی‌زنم.
خره رو برداشتم و گوسفندارو قاطی کردیم و تازه داشت سفیدی آسمون می‌زد بیرون و هوا روشن می‌شد که راه افتادیم.
طولانی بود. یه چیزی حول و هوش ۱۷ ساعت گشنگی و تشنگی بود و این تعصب که بیست‌ویکم ماه رمضونه. کاری به بزرگ‌تر‌ها نداشتیم، کل ماه رمضون شاید یه روزشم نمی‌گرفتیم ولی انگار این روز از اول توی ذهنمون حک شده بود. ارادت به امام علی بود و ماهم جوون.
نزدیکای ظهر نفسمون برید. نه می‌تونستیم راه بریم، نه از شدت ضعف، جایی رو ببینیم. این خره هم رم کرده بود و فقط میدویید. این وقت‌ها تو هم باید دنبالش می‌دوییدی. معلوم نبود کجا بره و نتونی دستت بهش برسه. ولی توانی نبود. پاهامو می‌کشیدم زمین.
با اسماعیل به این توافق رسیدیم که فقط الان می‌خوریم و دوباره بقیۀ روز رو روزه می‌گیریم. از یه میش سیاه شیر دوشیدیم. شیر این میش خیلی غلیظ می‌شد.

برای جوشوندن شیر هم، یکی از سنگ‌های رودخونه‌ای بدون آهک رو پیدا می‌کردیم و می‌انداختیم توی آتیش، داغ‌داغ که می‌شد برش می‌داشتیم و می‌انداختیم توی کاسۀ شیر و شیر پف می‌کرد میومد بالا و می‌جوشید.
شیر رو با کوکه خوردیم. به حدی غلیظ بود که تا شب هیچی نخوردیم و سر قولمون موندیم.
الان که فکر می‌کنم هر چی روزه درست گرفتم مال همون موقع بود. نه دروغ‌گفتن بلد بودیم نه زیر قولمون‌زدن. اینا زرنگ‌بازی حساب نمی‌شد؛ درست چیزی که این روزها زرنگ‌بازیه و نداشته باشی یه برچسب خنگ‌بودن بهت می‌زنن.
هر سال هم به حرمت این روز، آب رودخونه رو قطع می‌کردن. قطع می‌کردن که منظور اینه از رودخونه بالایی نمیومد که بره به مزارع. می‌انداختن آب رو از رودخونه پایینی و نوبت آبیاری بعد از این روز شروع می‌شد.

یه سال آب رو نبستن. سیل اومد و کل رودخونه شد پر ماسه. آب دیگه از توی رودخونه نمیومد، سر ریز می‌کرد.
سر هر آبیاری کارمون شده بود خالی‌کردن این ماسه‌ها. اما کار یه نفر نبود. بعد از اون هم هر بار باید یکی حواسش می‌بود سر آبیاری که آب درست توی راهش بره. منم که تک‌فرزند بودم و بابای پیر؛ سخت بود هر بار یکی میومد کمک. بعضی وقت‌ها هم بود که نوبت آبیاری نصف شب بود. نمی‌شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه گوش کنم آب از کجا می‌ره. انگار باید یه نفر توی دوتا جا می‌بود. این اسماعیل هم هر سری میومد سر تقسیم آب می‌نشست خوابش می‌برد.
خلاصه روزهایی بود که خواب می‌چسبید.

اونموقع که ماسه‌ها رو خالی می‌کردیم، مخصوصا یه چاله می‌ذاشتیم این پیرمردها بیوفتن توش و بخندیم. آخه می‌دونی پیرمردها خیلی باحال غر می‌زدن و با لهجه ترکی فحش می‌دادن. تفریحمون بود دیگه. یبارم نشسته بودم توی کوچه و به هیچی هم فکر نمی‌کردم. یه پیرمرد روی خر سوار بود و یه چوب دستش. چوب رو افقی گرفته بود توی دستش، از اینو و اونور خره زده بود بیرون. با شدت زد به خره که راه بره و از در رد بشه که چوبه گیر کرد، خر رد شد ولی پیرمرده نه. باهمون شدتی که زده بود به خره، افتاد زمین. اونجا هم زیاد خندیدم.

آره، باورشون هم این بود که یه سال توی بیست‌ویکم ماه رمضون آب رو نبستید، سیل اومد و رودخونه اینجوری شد.

سحر چند وقت پیش یه کتاب کوچیک آوردی از احمد ملکوتی‌خواه برام، می‌دونم خیلی دوسش داری و اینم می‌دونم که آرزوته یه خونه داشته باشی توی دهات، این متن خیلی به منم چسبید، صفحه ۶۳ کتاب ابوی فدوی نوشته بود:

تو دهات خوراکیا بو نفت می‌داد. لکن خوراکیا تو مغازه شهر، بو خوشمزگی می‌داد. فکر توی این قیاسا بود که ناغافل دعوا شد. سر صف. یه زنه سی و شیش تا النگو دسش بود دیلینگ دیلینگ می‌کرد. شروع کرد فحش و فریاد توامان به آقاهه. به مامانم گفتم چرا این طوری می‌کنه خانومه؟ پیچونمون. لکن ما نپیچیدیم. دو دقیقه بعد دوباره دعوا شد. صاحاب مغازه گفت فقط اونایی که دوتا شیر بیگیرن به‌شون شیر می‌فروشم. ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو ده می‌رفتیم با داداشم نفت بیگیریم سرما نخوریم. دعوا نبود که. تازه نفتم کم بود. تازه هوام سرد بود. تازه یه عالمه‌شون سواد هم نداشتن. بعد عصر حوصله‌مون سر رفت. اذن گرفتیم بریم تو پارک فوتبال. لکن آقام گفت نباس تو پارک بری. بی‌ادبن و اینا. بر من گران آمد. لکن گفتیم بابامونه. خیر و صلاح‌مون رو می‌خواد. غمگینانه رفتیم تو بن‌بست. همه جوجه رنگی داشتن. ما هیچی نداشتیم. اون یکی بچه همسایه اومد در خون‌مون گفت بیا خونه ما بازی. ما توپ سه‌پوسّه‌ام نداشتیم، طرف هواپیما کنترلی داشت. مامانش گفت قایمش کن ورنداره. ما نیابتا به جا زنه به بچهه گفتیم بخواب باقالی. دو دستی ورداری بیاری دم خون‌مون مرا من از کسی چیزی بیگیرم. اون‌وخ خودم سر خود بی‌اجازه بردارم؟

ما دیدیم ئه، یادمون اومد تو در و دهات که نگاه متمدنانه نبود و در غیاب فرهنگ شهری و مدنی و این زرت و پرتا، هیشکی تو پستوخونه‌هاش چیزی نداشت. همه‌چی «رو» بود. قایم‌کاری قشنگ نبود. مرام، مرام اشتراکی بود. نه از اون کومونیستیاش. از این لوتی گریاش.

هعی خدایا شکرت. کانالتو می‌بینم، هر از گاهی بنویس توش : خدایا شکر بابت همه چی؛ نه به عنوان تیکه به خدا، جدی جدی بنویس. بالاخره فامیلیمون هم شاکرِ یجایی باید نشون بده، خودتم حالت خوب می‌شه.

(چش اوستا 😉 )

#داستان

نگذار اشتباهت، از دیدن آسمان محرومت کند

اشتباه، تکرار مکرر خطا است. خطا کرده‌ای؟ جبرانش کن. نگذار آنقدر سنگین شود که قامتت را خم کند تا از دیدن آسمان محروم شوی.
#کیبور #توییتر_اینجا

فیلم پدرخوانده the godfather 1: an offer you can’t refuse

بعضی اوقات که گره کارم کور می‌شود، یا آسانسوری بالارفتن بعضی آدم‌ها می‌بینم با خودم فکر می‌کنم چه می‌شد اگر سهم من هم از این دنیا یک “بند پ” ای قوی بود که اینهمه به مشکل نخورم و قفل‌ها برایم راحت‌تر باز شوند یا دست‌کم، کمتر به تلاش نیاز داشته باشند. منظورم از بند پ، همان پارتی بود.
اما متاسفانه یا خوشبختانه، این بند پ هم در زندگیم وجود ندارد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید ساختنی است. ولی اینکه جای آن‌ها باشم هم خیلی حس خوشایندی نمی‌داد. چون تمام لعنت‌هایی که به آن‌ها فرستاده بودم به خودم باز می‌گشت و چه نفرینی بدتر از اینکه آدم خودش را لعنت کند.
نه آدم مذهبی‌ام و نه مذهب‌زده. یکبار دلم به رنج آمد و گفتم چرا کسی پارتی ما نمی‌شود و شروع کردم به غر زدن. این دوست ما که تنها امر به معروف و نهی از منکر من در جانش نهفته بود، گفت بگذار پارتی‌ات خدا باشد. حرفش لوس بود اما چسبید.
گذشت و بعدها در دانشگاه دیدم برخی اساتید باوجدان، پارتی کسانی می‌شوند که واقعا توانایی انجام کاری را دارند و بهشان کمک می‌کنند. آن‌جا یکم افکارم نرم‌تر یا smoothتر شد. (از طرفی داشتیم اساتیدی که سنگ می‌انداختند اما از حق نگذریم خیلی‌ها کمک می‌کنند و خوشحال‌اند بابت همین کمک)
با دیدن فیلم the godfather این جریان فکری‌ام دوباره جوشید. بیایید در مورد فیلم گپ بزنیم:
چند وقت پیش آقای رضا سنگ‌سفیدی عزیز، لطف کردند و pdfای فرستادند که هشت فیلم با نظرات خود ایشون معرفی شده بود تا ببینم.
من هم که زیاد اهل فیلم و فیلم‌بازی نبودم ولی دوست داشتم سهم جدی‌تری به فیلم‌های خوب بدهم و بیشتر نگاهم به این دنیای جالب بیوفتد، از فرصت استفاده کردم و اولین فیلم را دیدم به اسم the godfather 1 یا به فارسی پدرخوانده ۱
فیلم در نیویورک و پدرخوانده همان “دون کورلئونه” است. این مرد به طرز عجیبی برایم دوست‌داشتنی است. فک جلو آمده و سیبیل خاص خودش ماند در خاطرم. آدم با محبتی است اما پدرخوانده بودنش بخاطر این است که رئیس یک خانواده مافیایی است.
فیلم به شدت جالب بود! برعکس خیلی از فیلم‌های خالی از روح، تمام چهره‌ها احساس داشتند. سادگی صورت‌هایشان اولین چیزی بود که به چشمم آمد. شاید به این دلیل که فیلم ساخته اواخر دهۀ ۴۰ است این سادگی حفظ شده؛ بازیگرها خیلی به فکر عمل‌های زیبایی نبودند. وگرنه اکثر فیلم‌های امروزی، بازیگرها و نقاشی‌های روی صورت‌شان و عمل‌های بی‌دلیل و مفت، جای آنکه بیشتر روح بخشد، آن‌را گرفته و سخت می‌شود ارتباط برقرار کرد. گویی بیشتر دیدنشان، تصور یک باربی و آدمی با ظاهر بی‌نقص را خلق می‌کند و کم‌کم تخم این تصور کاشته‌شده در ذهن آدم رشد می‌کند، شاید هم برای همین است که روز به روز، شاهد شبیه‌تر شدن قیافه آدم‌ها به یکدیگریم.
بعید نیست که در چندین سال آینده دماغ فابریک‌های ایران به تعداد انگشت‌های یک دست برسند و چهره‌هایمان بیشتر از کره‌ای‌ها و ژاپنی‌ها شبیه هم شود.
این روسای خانواده‌های مافیایی درون فیلم، سیاستمداران را به راحتی پول خورد درون جیبشان، جابه‌جا می‌کنند. ابزار کارشان قدرت و نفوذشان است.
با اینکه فکر می‌کنیم خیلی از روزنامه‌ها و رسانه‌ها، طرفدار آزادی‌اند، از آن‌هایی می‌نویسند که این باندها معرفی می‌کنند.
کسانی هم که دنبال‌کننده این خزعبلات هستند، آزادند! اما آزادی‌ای که حدودش را همین باندها معرفی می‌کنند. یا بهتر بگویم: آزادی درون حصار آن‌ها.
خیلی از ماها در طول روز درون همین حصارها زندگی می‌کنیم و ادعای آزادی هم داریم.
تلخ شد. بگذریم.
پدرخوانده برای ارتقا و پیشرفت فرزندانش هر کاری می‌کند. همان بند پ بچه‌هایش است.
“مایکل” پسرِ پدرخوانده و دانشگاهی است که خیلی مشتاق درگیرشدن با این شغل خانوادگی نیست اما جایی از فیلم پدرخوانده تیر می‌خورد و “مایکل” وارد ماجرا می‌شود.
در جایی مایکل عاشق دختری روستایی می‌شود و ازدواج می‌کند. آن‌جایی که دخترک به خاطر غلط های مایکل کشته شد، این جملۀ همیشگی باز به سرم زد: «ازدواج با آدمیزاد اشتباست.»
خلاصه، فیلم برنده اسکار شده است و کمی قدیمی است اما نه تنها چیزی از زیبایی و جذابیتش کم نکرده، بلکه بیشتر دلچسب‌ترش کرده است.
در آخر هم، ممنون از رضای عزیز که با حوصله این پی‌دی‌اف را نوشتند. به قول خود پدرخوانده، یه پیشنهادی دادن که نتونستم رد کنم. اگر شما هم فیلم تاثیرگذاری دیدید معرفی کنید. شاید با دیدنش دنیایی جدیدتر در ذهنم جان گرفت.

#فیلم

بگذار خنگ بمانم

مادرم عادت دارد هر شب مشتی بادوم روی کتاب‌هایم بگذارد. می‌گوید بخور باهوش می‌شوی. اما من هر شب در لانۀ مورچه‌ها می‌گذارم چون اعتقاد دارم آدم خوب نیست زیاد باهوش باشد.
خیلی چیزها را می‌فهمد که نباید بفهمد.
مورچه‌ها مهمان‌های همیشگی اتاق من هستند. اما فکر می‌کنم تنها آن‌ها نیستند که از خنگ‌بودنم لذت می‌برند.

#کیبورد #دل_نوشته