چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

آدمی است دیگر گاهی حسادت‌ها یا تفکراتش سایه می‌اندازند روی شخصیتش. جلوی دیدش را می‌گیرد و عمق افکارش را پوچ می‌کند. پوشاندنش مثل تلاش برای فرو بردن توپ درون آب است. انرژی می‌برد و مدام باید حواسمان به آن باشد.

در فکر همین مسائل بودم که چه راه‌حلی دارد؟ این را قبول دارم که مسائل مربوط به حوزه انسانی از عدم‌قطعیت رنج می‌برند. ولی بالاخره راه‌حلی برای کم‌کردن این صداها باید پیدا کرد. و به وسیلۀ آن بتوان تمرکز را روی مسائلی بهتر و باارزش‌تر گذاشت.

بعضی اوقات هم بعد از خواندن کتابی، دیدن اتفاقی، رفتار دوستی ذهن‌مان پر می‌شود از صداها. بعضی‌هایش که عین خوره (مخصوصا موقع دیدن رفتارهای ناشایست) به جان‌مان می‌افتد و برخی هم سبزند! یعنی ایده‌ای دارند. فقط لازم دارند بیان شوند تا جان بگیرند و شفاف شوند، بهبود یابند.

دنبال یک عادت بودم. یک عادتی که بتوانم این تخلیه افکارم را داشته باشم. نوشتن خوب بود ولی بعضی وقت‌ها آدم باید حرف بزند تا خالی شود. تا شفاف ببیند. بتوان از قید و بند موضوع رها شد و تصویر را کامل دید.

قبول دارید که بعضی وقت‌ها که در حال صحبت با کسی هستید و بین حرف‌های خود شما، ایده‌ای تازه، راه‌حلی جوابگو، جان می‌گیرد؟

حرف که می‌زنی تازه آنجاست می‌فهمی بعضی از مسائل اصلا مسئله نیستند! یا دست‌کم برای زندگی تو نیستند. پس چرا انقدر موضوع برایت ارزش دارد؟ شروع می‌کنی به حل‌کردن. مخصوصا حل‌کردن مسائل درون خودت.

از طرفی هم نمی‌شود همیشه یکی را پیدا کرد که حرف مارا بدون قضاوت‌کردن، فقط گوش کند.

خلاصه به سرنخ‌هایی رسیده بودم که جمعه آقای شاهین کلانتری، کتابش را معرفی کرد. جا خوردم! عنوان کتاب بود: چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

یک کتاب 52 صفحه‌ای در اندازه برگه A5 که خواندش یک ساعت بیشتر زمان نمی‌برد و هیچ‌جای کتاب حرف تکراری‌ای دیده نمی‌شد.

اگر در یک جمله بخواهم بگویم این است که این کتاب پرحرفی مدیریت شده برای توسعۀ فردی را یاد می‌دهد. یاد می‌دهد که چگونه از طریق صحبت‌کردن درست با خودمان پیشرفت کنیم و ابزارهایی را برای آن معرفی می‌کند.

بخش‌هایی از #کتاب:

1-ما در این کتاب سعی می‌کنیم پرحرفی مدیریت شده را یاد بگیریم؛ تا به‌جای پوشاندن عیب‌هایمان با خاموش ماندن، هنر خودمان را با حرف‌های هوشمندانه نشان بدهیم.

2-گوش دادن متضاد صحبت کردن نیست، منتظر ماندن، متضاد آن است. این که وقتی طرف مقابل حرف می‌زند فقط به جواب‌هایی که می‌خواهیم بدهیم فکر کنیم.

3-شاید ثمره ساعت‌ها حرف‌زدن فقط یک ایده باشد، ولی همان یک ایده می‌تواند زندگی ما را برای همیشه دگرگون کند.

4-انگار موقع حرف‌زدن استدلال‌هایم قوت بیشتری می‌گیرند، می‌توانم از ایده‌هایی که در ذهنم دارم بهتر دفاع کنم و سرعت فکرکردنم بالاتر می‌رود.

چاقی مفرط ذهن

بهترین لذت‌ها و خوردنی‌ها و دنج‌ترین جاها را باید با کتاب‌خواندن همراه کرد تا دست کم یادمان برود که چه کشیدیم در سیستم آموزشی برای خواندن و بفهمیم که این خواندن و سواد داشتن با آن خواندن و حماقت و توهم سواد داشتن فرق دارد.

در این بین تلخی‌اش گم شود در شیرینی آن لحظه. شرطی شویم به اینکه خواندن حس خوب می‌آفریند و اگر غمی هم ایجاد می‌کند، غم فهم است و دردش شیرین. درد رشد عضلات فکری است.

یا کمک کند اگر این زخم جایی هم سرباز کرد، بتوان مرهمی روی آن گذاشت.

یاد بگیریم که سوادفکری را در هیچ مدرسه‌ای یادمان نخواهند داد. سوادفکری حاصل فکرکردن‌های درست و زل زدن به دیوار بعد از خواندن یک کتاب مفصل است تا عمق دهد به جهان‌بینی‌ت. همان کتاب‌هایی که بعد از آن DNA نگاهت عوض می‌شود. این عوض‌شدن حاصل هضم‌کردن خوانده‌هاست. فهم فهمیده‌هاست. هضم‌کردنش را باید آموخت.

پیاده‌روی طولانی، دوش‌گرفتن، رقص، زل زدن به حرکت مورچه‌ها! یا انجام کارهایی که کسالت می‌خوانی‌اش مثل اتوکردن لباس، ظرف‌شستن کمک می‌کند به هضم خوانده‌ها. یا به قول همین آستین کلئون، یاد بگیریم خستگی در کردنمان حاصل داشته باشد.

بالاخره این خوانده‌ها از یکجایی باید بیرون بزند. چه بهتر که عادت کنیم به نوشتن و یاد دادن همین خوانده‌ها. عادت کنیم که اگر چیزی یاد گرفتیم، یادش دهیم. چه به خودمان، چه به دیگران.

به خودمان؟ بله.

آقای شاهین کلانتری، دیروزی یک کتابی داد دستم که خبر از عادتی ساده برای توسعۀ فردی می‌داد. بین کتاب جایی اشاره شد به ضبط صدا. با همین ضبط صدای خودمان، می‌توان از یادگرفته‌هایمان آموخت. آن‌ها را شکافت. بازبینی کرد. کج‌فهمی را پیدا کرد. دوباره آموخت. (آن‌قدر این کتاب برایم جالب بود که حتما در موردش خواهم نوشت.)

صحبتم سکته کرد. کجا بودیم؟ آهان.

بحث اینجاست که باید خوانده‌ای باشد تا هضمی صورت گیرد. و اگر نباشد تنها تثبیت حماقت‌های قبلی است نه یادگیری.

چیزی که امروزه بیشتر توجهم را جلب می‌کند این است که آدم‌ها چرا به چاقی ظاهر و جسم خودشان حساسیت نشان می‌دهند اما نگاهی به چاقی ذهن‌شان نمی‌کنند؟

مطالب تکه‌پاره از «گرام»ها به خورد ذهن می‌دهند و توقع دارند آخر سر در ذهنشان برای سوالاتشان پاسخ قابل اتکاتری بیابد.

قطعه مطالبی که از در و دیوار می‌خوانیم یا جمله قصارها و تکه کتاب‌ها که نگاه‌مان به آن‌ها می‌افتند، تنها قلاب‌هایی هستند تا دانسته‌ها و تجربیات عمیق گذشته مارا بیرون بکشند. یادمان بیاورند که چه بودیم و حالا چه هستیم. چه فکری می‌کردیم و حالا چه فکری می‌کنیم.

دانستۀ درست و حسابی قبلی که نباشد، این قلاب‌ها تنها تله‌ای است برای به دام‌انداختن ما.

 

کتاب خوب، استاد خوب، هنر ایجاد کردن سوال را می‌داند.

اصلا آدم‌هارا باید از نوع سوالات‌شان شناخت. همین سوالات است که دغدغه‌های درونی آدم‌ها را –مخصوصا وقتی تنها می‌شوند را- فاش می‌کند.

آدمی هم که سوالی ندارد تا جوابش را پیدا کند، تکلیفش با همه چیز مشخص است. حتی بهر تماشا هم آفریده نشده.

سوال‌های خوب، جوانه‌هایی سبزند که مراقبت‌کردن از آن‌ها و دنبال‌ جواب‌شان رفتن، رشدشان می‌دهد و در آخر درختی می‌سازد توانمند که نه تنها پاسخ سوال اولی را بدهد بلکه کمک کند سوال‌های با معناتری حاصل یابد و در این بین جواب‌هایی عمیق‌تر.

کسی که کتاب می‌نویسد مطمئنا تلاش داشته جواب سوال یا سوالاتی را بدهد. و چه بهتر که تلاش داشته سوالاتی برای کیفیت بخشیدن به زندگی را خلق کند.

 

پیداکردن سلیقه کتاب‌خوانی

کتاب‌های خوب را بشناسیم. کتاب‌های خوب لزوما همان‌هایی نیستند که همه می‌خوانند. بعضی جاها سلیقه است. مثلا به شخصه علاقه زیادی به کتاب «نامه به سیمین» از ابراهیم گلستان دارم و گاهی از آن انقدر در کانال گذاشته‌ام که شاید کلافه کردم دنبال کننده‌ها را. (پوزش 🙂 )

ممکن است  همین کتاب، به سلیقه شخصی دیگر خوش نیاید.

پیداکردن سلیقه در کتاب‌خوانی هم با نشستن و منتظر ماندن شکل نمی‌گیرد. باید خواند و کتاب‌های زیادی را ورق زد. نظرات زیادی را شنید. همۀ این‌ها در کنار هم، رفته‌رفته به پیداکردن سلیقه کمک می‌کند.

اصلا در بین خواندن بعضی کتاب‌ها باید رهاکردن را آموخت. این که بینش اگر چیزی به ذهنت رسید، شکارش کنی و موکول نکنی. خیلی از کتاب‌ها را هم باید همان صفحات اول خواند و رها کرد. شاید الان در حد فهم من نیست باید بعدا بخوانمش یا به هرحال جوری است که باید کنار گذاشته شود. بگذار سرک بکشم به یکی دیگر. شاید این یکی توشه‌ای داشته باشد وفق حال و اوضاع امروزم.

 

درک کنیم که تخته گاز خواندن برخی کتاب‌ها میسر نیست.

اعتقاد هم ندارم که کتابی را باید یکسره خواند و تمام کرد. این‌هایی که می‌گویند در هفته سه کتاب می‌خوانم و فلان، برایم اثر نکرده. داستانی باشد می‌شود. ولی کتاب‌های غیر داستانی سخت جلو می‌روند.

مثلا شروع کردم به رونویسی از کتاب قوی سیاه از نسیم طالب. قبلا یک دور خواندمش. از همان کتاب‌هایی بوده که قبل آدمی با بعدش فرق دارد. هر جوره حساب کنید با دانش الان من نمی‌شود این کتاب را یک هفته تمام کرد. تبصره تندخوانی (همین نتیجه‌های یهویی که فریاد می‌زنند) را هم بگذاری کنارش، باز نمی‌شود.  حرف زیاد می‌زنند اما مهم تجربه‌های آدم است و مهم‌تر درسی که از تجربه می‌توان گرفت. و همین تجربه ناچیز گفته که اگر کتاب 400 صفحه‌ای را که حرف برای گفتن زیاد دارد یک هفته تمام کنم، یک چیزی این وسط می‌لنگد. هضم‌کردن یک هفته‌ای‌اش برایم سخت است. (و مطمئنا در مورد کتاب قوی سیاه نشدنی.)

 

جان کلام

این خواندن خورده‌پاره‌ها، عمق نمی‌دهد، درد دعوا نمی‌کند، سوالی ایجاد نمی‌کند که ارزش داشته باشد باقی عمر را صرف پیداکردن جوابش کرد. تنها چاقی بیهوده ذهن را ایجاد می‌کنند!

باید کتاب خواند و از آن مهم‌تر آدم‌های باارزش را خواند و پیگیری کرد. مدل ساخت.

و در پایان، یاد بگیریم که بهترین لحظات و مکان‌ها را با کتاب‌خواندن زیبا کرد. برکت ببخشیم به زندگی و لحظات با کتاب‌خواندن.

#کتاب_خوانی

تلنگر

پیش‌حرف: در جریان زندگی، گاهی جمله‌ای تکانمان می‌دهد. اینکه تکان خوردنمان بسته به حالت آن زمان‌مان دارد را قبول دارم اما برخی جملات و حرف‌ها، همیشگی‌اند. هر ازگاهی سر زدن به آن‌ها، مکثی ایجاد می‌کند برای بهتر زیستن. اینجا دقیقا برای همین حرف‌هاست به همین دلیل، به طور مداوم آپدیت خواهد شد. جملات با ارزش‌ را کامنت کنید تا باهم یاد بگیریم.

1-وقتی پای حرف استادی رفتی که مستت کرد، کتاب خاصی خوندی که جانت را روشن کرد، موسیقی فاخری شنیدی که گرمت کرد، نگذار طعم دانش، روشنایی و گرمای جدیدت با معاشرت‌های بیهوده یا مطالعات بی‌ربط یا وقت‌گذرانی‌های مهم برای بقیه ولی بی‌اهمیت برای تو حرام شود. برای «بزرگ ماندن» باید هم کارهای بزرگ کرد. (ان الله یحب معالی المور)؛ هم بزرگ رفتار کرد هم با آدم‌های کوچک و ایده‌های کوچکترشان دم‌خور نبود.

-دکتر علیرضا شیری

2-فیلم یا کتابی را که ارزش سه بار دیدن ندارد، یک بار هم نبین!

-محمدرضا شعبانعلی

3-«فکر کردن» خوب است. اما برای آنکس که به «دانش» و «قدرت تحلیل» و «تفکر انتقادی» مجهز نیست، فکرکردن، به تثبیت بیشتر «جهل و نادانی» منجر می‌شود.

-محمدرضا شعبانعلی

4-تمام زندگی در لحظه‌ای نهفته است که در عین خستگی یک گام بیشتر برمی‌داری. اینجاست که ذهنت به جسمت یادآوری می‌کند که حاکم من هستم نه تو.

-محمدرضا شعبانعلی

5-خداوند پشت سختی‌هاست و نه بدبختی‌ها

-حمید عجمی

نامه به خودم: نفس‌های آخر سال 96 و شروع بهار سال 97

این روزها جزء سری‌های پایانی سال 96 محسوب می‌شوند. از آن روزهایی است که نمی‌توان مرز بین طعم تلخ و شیرین را پیدا کرد. گاهی خوشحالیم که سال نو می‌رسد، اینکه بین حوادث دوام آورده‌ایم (البته اگر غول مرحلۀ آخر، چهارشنبه‌سوری را به سلامت رد کنیم!)، اینکه اهدافی نو، کارهایی جدید شروع کنیم.

این احساس که کیلومتراژ زندگی‌مان را صفر کنیم و مثلا از اول شروع کنیم.

از طرفی هم طعم تلخ حسرت هدف‌های نرسیده، کارهای نکرده را می‌چشیم.

اهداف قبلی را پرنکرده، اهداف جدید می‌چینیم. مثل این می‌ماند که در حال بازی هستیم و به جای سخت که رسیدیم، یک «آقا من بازی نمی‌کنم…» یا «آقا قبول نیست دوباره…» می‌گذاریم تنگش و باقی ماجرا را می‌چینیم.

در این بین یادمان می‌رود یک نیم نگاهی بکنیم به این که شاید فهمیده‌ها را آن طور که باید نفهمیده‌ایم یا بد فهمیده‌ایم. و روی همین کج‌فهمیده‌ها قصه زندگی‌مان را می‌چینیم و در آخر سعی می‌کنیم به زور هم که شده به آن معنی ببخشیم.

آخر سال هم می‌شود داستان ما از آن سال.

بهترین اتفاقی که می‌تواند در سال جدید برایمان رقم بخورد، یا بهتر بگویم رقم بزنیم، رسیدن به این خرد است که بفهمیم درون چه چاهی افتاده‌ایم. اصلا این چاه، این مسیر مال ماست؟ یا برخاسته از دیفالت‌های اشتباه و آرزوهای دیگران است؟

خرد این است که دیگر به کار نبریم «آقا قبول نیست..». خرد پذیرش مسئولیت و بازی‌نکردن نقش قربانی‌بودن است.

خرد شکافتن شکست‌هاست و یادگیری از آن‌ها.

چرا گاهی مدام تکرار می‌شوند؟ حالا به هر شکلی.

خرد رسیدن به نقطه #تعادل است. نه صرفا رسیدن به هدف‌ها.

خرد این است که کجاها باید با خودمان مهربان باشیم و کجاها باید سخت‌گیرتر.

باید زندگی را تعطیل کرد و دنبال این‌ها باشیم؟ نه، باید مداد و پاک‌کن برداشت و مدام زندگی را تصویر کرد، راه‌ها را امتحان کرد و مدام پاک کرد و دوباره کشید. تا در همین حین تله‌ها دربیایند. بهبود یابند. بهبود یابیم.

کاری که خیلی از ماها می‌کنیم، پاک‌کن به دست نمی‌گیریم و روی همان اشتباهات قبلی، دوباره از نو می‌کشیم. در آخر این تصویر خط‌ خطی را خودمان هم درک نمی‌کنیم.

از اشتباهات، شکست‌ها درس گرفتن حکم پاک‌کنی دارند که برای تصحیح تلاش می‌کنند.

این baseها این دیفالت‌ها را کمی بازنگری‌کردن، این یادگرفتن از اشتباهات و شکست‌های قبلی اصل کار است و بعد چیدن هدف‌های جدید.

هدفی که واقعا هدف باشد، مال زندگی تو باشد. رنگ‌اش با رنگ زندگی‌‌ت بخواند. هدفی که بوی #هدف بدهد نه ارزش. متر داشته باشی برای اندازه گرفتنش.

سال جدید از جایی شروع می‌شود که بتوان معنی “توجه” را فهمید.

اینکه کانون توجه من به چه، به که معطوف است؟ یا به چه چیزهایی و چه کسانی توجه می‌کنم؟ کدام‌شان به زندگی‌ام عمق می‌بخشند و کدام تنها ظواهر را به رخ می‌کشند؟

زندگی‌ام باید تغییر کند؟ خب دقیقا از کجا؟ در این نقطه، در این حوزه به چه کسی یا چه چیزی توجه دارم؟

این نورچشمی‌هایی که مسیرم را روشن می‌کنند که هستند؟

چه افرادی یا چه چیزهایی بیشتر به من تلنگر می‌زنند تا بهتر و بیشتر خودم و زندگی‌ام را ارزیابی کنم؟

سال جدید سال تغییر آهسته باشد نه انقلاب. شاید باید از همین تصحیح توجه‌ها شروع کرد. شاید باید به نقطه‌ای بیشتر دقت کنم و برای معنا بخشیدن به زندگی‌ام، رنگ آن نقطه را پر رنگ‌تر کنم.

یا گاهی باید بین این تابلو زندگی که در حال کشیدن آن هستم رنگی را باید کمتر به کار ببرم و رنگی را بیشتر. شاید باید قسمتی را پررنگ‌تر و غلیظ تر بکشم و قسمتی را اصلا نکشم یا کم‌رنگش کنم.

شاید باید به جریان جدید وصل شوم تا زندگی‌ام راکد نشود.

مخلص کلام اینکه یک خط تعادل تعریف کنیم و اهداف را حول آن بچینیم. حد هدف‌ها تعریف کنیم. در بطن این هدف‌ها هم بنشینیم یک نگاهی بیندازیم به مهره‌های توجه‌مان. و بدانیم امسال می‌خواهیم این مهره‌های توجه را در کجای صفحۀ سال 97 بچینیم؟ این مهره‌هارا روی چه افرادی بگذاریم؟

حرف‌ها زیادند برای سال جدید. و بیشتر از حرف‌ها، سوالاتی است که روز به روز در ذهنم جان می‌گیرند. این‌ها را نوشتم تا رشته کار از دستم در نرود.

باید رفت به جنگ فهمیدن کج‌فهمی‌ها و توانی ساخت برای تاب‌آوردن چشیدن تلخی‌هایش و مطمئنا شیرینی‌هایش.

97تون سبز.

وبلاگ یکساله شد! از فهمیده‌هایم در این یکسال می‌نویسم

اندر احوالات وبلاگ‌نویس‌شدن هستند افراد صاحب سبکی که خوب توضیح دادند که چگونه می‌توان وبلاگ نوشت اما من در این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که چگونه وبلاگ‌نویس شویم. می‌خواهم بگویم من چه کردم و چه فهمیدم در این یکسال وبلاگ نویسی.
در پست‌های بعدی از نحوه وبلاگ‌نویسی در حدی که توانم هست می‌نویسم.

داستان شروع این مسیر

اوایل اینجا را به اسم پاراگراف‌پلاس ثبت کردم که بس ایده مزخرفی بود. حتی اسمش یاد خودم هم نمی‌ماند! از طرفی اینکه اسم خودم رویش باشد کمی لوس‌بازی برایم محسوب می‌شد که بعدها حوالی شهریور ماه و تولدم، به سحرشاکر دات کام تغییرش دادم. به هیچ دوست و آشنایی هم نگفتم که می‌نویسم. مثل همین الان!
شروع ساختن این خانه مجازی خواندن پست‌های محمدرضا شعبانعلی بود.
نوشته‌های محمدرضا مانند کلیدی برای قفل‌های بستۀ ذهن آماده‌ام بود تا گاه بتوانم طوفان‌هایی که به راه می‌اندازد را در حد توان کنونی‌ام روی کاغذ تصویر کنم. هر چند که در این یکسال چندان موفق نبودم و پست‌هایی که باید در همان 100 روز اول وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم، ننوشتم و نوشتنش یکسال زمان برد!
و حتی در یکی از مجموعه‌هایی که سعادت همکاری با آن‌ها را دارم، مدیرگروهمان جایی گفت: تو از ابراز خودت می‌ترسی!
نمی‌دانم ترس بود، تنبلی بود یا ترجیح من به رقص بیشتر تا نوشتن! همه‌اش دست به دست هم دادند تا نتوانم 100 پست را همان اوایل بنویسم.
گاهی هم دست‌نوشته‌هایم روی کاغذ می‌ماند، از آن جهت که برمی‌گشتم و می‌دیدم که آن‌قدر حرف توی حرف آورده‌ام که عذاب وجدان وقت خواننده متن برایم بیشتر از لذت نوشتن و منتشر کردنش بود. به متن که نگاه می‌کردم، انگار نوشته، سکته کرده بود، چیزی در این بین ناقص بود.
نا گفته نماند که همین منتشر نکردن‌ها، خودش یک خودخوری آورد که چرا حرف‌های نگفته زیاد داری و عنوان نمی‌کنی؟
نمی‌دانم آن روزهای اول چه بود که با دیدن تیتر «ده نکته بعد از ده سال وبلاگ‌نویسی» چشمانم برق زد. اما یکی از دلایل آن‌موقع‌ام این بود که زندگی فکری افراد گوناگونی را دنبال می‌کردم و حالا تلاش داشتم بنای خودم را خلق کنم. همیشه حس خلق‌کردن برایم جالب بوده و هست. شاید تنها درد لذت بخشی است تحمل دردی که برای پیداکردن مشکل به وجود آمده برای خلق کرده‌ات می‌گردی. برنامه‌نویسی را هم از این حیث دوست دارم که می‌نشینی و پیش از آن که کد بزنی برای دغدغه‌ات فکر می‌کنی. کلیت کار را که فهمیدی شروع می‌کنی تا بسازی‌اش.
تنها چیزی که از وبلاگ‌نویسی دوست نداشتم یا باید داشته باشم (این هم از همان دوراهی‌های فکری‌ام است که چاره‌اش را نمی‌دانم) این است که دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را دوست ندارم! وسوسه پاک‌کردنشان بدجوری اعصابم را داغون می‌کند. کم‌کم فهمیدم تجربیات آدمیزاد ثابت نیست! در گذر زمان می‌توان از یک تجربه چندین برداشت داشت! و همین کمی اذیت کننده بود.

گویی طرز فکر قدیمی از طرز فکر جدید کتک می‌خورد.

نوشته‌هایی داشته‌ام که نه تنها در جهت اثبات نوشته‌های قبلی‌ام نبوده‌اند بلکه راه سخره‌گرفتن یا رد آن‌ها را پیش گرفته بودند.

شاید معنی بزرگ‌شدن همین باشد که یک: بدانی که هرکس که منت بزرگی‌اش را بگذارد، کوچک و خوار می‌شود. و دو: بتوانی دانسته‌ها و برداشت‌هایت از تجارب قبلی را زیر سوال ببری!
در حین اندک تلاشم برای وبلاگ‌نویسی، فهمیدم که آدم‌ها چیزی دارند به اسم «احمق درون» که شاید چون تلاش بیشتر برای پوشاندنش را دارند، انرژی می‌گیرد که حواس آدم را از جنبه‌های دیگر پرت می‌کند. مثل یک توپ پر بادی می‌ماند که تلاش داریم درون آب فرو ببریم.
انگار می‌گویند بگذار این احمق را کسی نبیند و نفهمد، خودشان هم آن‌را نمی‌بینند و نمی‌فهمند و همین می‌شود که اجازه قضاوت دیگران صادر می‌شود. قضاوت که نه، بهتر است بگوییم پیش داوری.

اعتراف می‌کنم که اشتباه “محض” من بود ننوشتن.

همان نوشتن است که راه می‌دهد به بیشتر خواندن، و بیشتر خواندن الکل روحی را آن‌قدر زیاد می‌کند تا آدمی را به نوشتن وا دارد. و این حلقه ادامه خواهد داشت تا بیشتر و بیشتر ندانسته‌هایمان را به رخ‌مان بکشد.
و اگر خوانده‌های یک نویسنده زیاد نباشد، حرمت ذهنی‌ای که برای خواننده ایجاد شده را از بین می‌برد.

سکوت‌ها

سنم قد نمی‌دهد که صرفا از تجربیاتم بنویسم، اما باور دارم «سکوت» گاهی خودش «دروغ» محسوب می‌شود.
سکوت‌هایی که آدم‌ها در برابر صادقانه گفتن تجربیاتشان می‌کنند تنها به کج‌روی کم‌تجربه‌هایی هم‌چون من می‌شود.
آدم اگر بتواند با صداقت از تجربه‌هایش و دانسته‌هایش و چیزهایی که در ذهنش می‌گذرد بنویسد، می‌تواند جلوی این کج‌روی‌ها سدی بگذارد.
صادقانه از اشتباهاتش از موفقیت‌هایش بنویسد. که من این راه رفتم، اشتباه رفتم تو حواست باشد نروی. یا فلان کار را در فلان جا کردم، نتیجه‌اش برایم مطلوب بود.
این سکوت‌ها تنها لج‌زار لیزی می‌سازد که باعث سقوط و لغزش خیلی از افراد می‌شود.
گاهی یک الگو را دنبال می‌کنیم، پیش خود می‌گوییم این تمام راه‌هایی که قرار است من بروم را رفته و تجربه دارد. چه خوب است یادگرفتن از او. به شرطی که آن الگو ردپایی از خود به جا گذاشته باشد که به لطف اینترنت بتوان در هرجایی به آن دسترسی داشت.
وبلاگ‌نویسی شاید جنبه‌ای باشد برای مبارزه با این سکوت.
به نظرم در نوشتن باید فردیت مهم تر از جمعیت باشد. برای نوشتن باید به علایق کنونی حرمت قائل شد و باید دانست که آدمی، ثابت نیست و تغییر خواهد کرد. شاید چیزی که امروز به آن علاقه دارد چند روز دیگر برایش مضحک باشند.
دعا کردن فایده ندارد. باید تصمیم داشت. بنظرم در این راه تصمیم فردی مهم‌تر از تصمیم جمعی است. باید فرد فرد، دست از کمر و طلبکاری برداند و کاری کنند. چیزی بسازند تا علایق یا خواسته‌هایشان را بهتر تعریف کنند و دنیا را در فاصله بین بعد از تولد و پیش از مرگ‌شان کمی تغییر ایجاد کنند.
منظورم از تغییر، انقلاب نیست. تغییر هر چند کوچک.
داشتم درمورد سکوت می‌گفتم. با این سکوت، تنها به «گرام» نویس‌ها مثل تلگرام و اینستاگرام اجازه بیشتری می‌دهیم تا زندگی سطحی را به خورد مردم بدهند.
من از گرام‌نویس‌هایی که برای خلق یک ارزش می‌نویسند حرف نمی‌زنم. بلکه منظورم همان‌هایی است که در فکر می‌اندازند برای داشتن فالوور بیشتر و جلب‌توجه بیشتر، جلف‌بازی راه‌حل جا افتاده‌ای است. یا به رخ‌کشیدن زندگی تزئین‌شده را می‌ستایند.
و در آخر می‌نشینند و نق می‌زنند که چرا عمق‌فکری در این جامعه کم شده. نمی‌دانند با این سکوت تنها فیتیله‌ای را روشن کرده‌اند، که سوختن‌اش سال‌های سال طول می‌کشد و از طرفی نمی‌دانند از چه موجود گمنامی ضربه می‌خورند.
در بین این نق‌ونوق‌ها باید نشست و یک سطر شعرپاک نوشت تا امیدی باشد برای کسی که می‌خواند.
یا حتی چیزی نوشت که گاهی خواننده را ناامید کند از بعضی رفتارها و فکرها و دنبال‌کردن‌ها.
همه چیز را نمی‌خواهم به این سکوت (که خودم هم دخیل بوده‌ام) ربط بدهم اما باور کنید سکوت در برابر گفتن تجربه‌ها، نتیجه‌اش کج‌روی خیلی از بی‌تجربه‌ها شده و می‌شود و با سکوت در برابر همین سکوت به قوت خود ادامه خواهد داد.

منظورم از تجربه‌نویسی یا shareکردن تجربه‌ها، نصیحت نیست!

ذات نصیحت‌گویی، به سمت امرکردن و به زور چپاندن و قبولاندن به طرف مقابل است و همین خودش مانعی است تا تجربه نقش خوراک‌فکری و ذهنی را ایفاد کند. خوراک‌های فکری است که به پیداکردن راه آدمی کمک می‌کند و تغییر با دوام و آهسته را منجر می‌شود.
می‌دانم سخت است که بی تعصب از تجربه‌ها نوشت. شاید برای همین است که در گذر زمان از یک تجربه چندین برداشت مختلف داریم. شاید همین دز تعصب و قضاوت تغییر می‌کند.
تظاهر چیزی است نوشته‌ها را از چشم می‌اندازد. چون تظاهر، در دل افراد پایین‌تر، تنفر ایجاد می‌کند و در دل افراد بالاتر، ترحم.

وبلاگ‌نویسی به فردیت احترام می‌گذارد.

بالاخره در بین این همه نوشته، هر کس به سلیقه خود چندین خط فکری برجسته را انتخاب می‌کند و مدام دنبالش می‌کند. همین دنبال‌کردن‌ها نشان از این دارد که چیزی از وجود نویسنده در خود خواننده وجود دارد. پس خواننده هم می‌تواند مثل نویسنده‌هایی که دنبالشان می‌کند روزی بنویسد و بنایش را بسازد و علایق‌اش را از سر گیرد.
توهین نباشد اما هستند کسانی که با انتشار پستی یا عکسی، به مردم غذای فکری از جنس خرکردن و احمق‌ نگه‌داشتن می‌دهند و بجای فهم، چرت و پرت‌های تاریخ مصرف گذشته‌ای را ارائه می‌کنند که کمک می‌کند مردم گله بمانند.
راه حل این مشکل به قول ابراهیم گلستان این است که نه تنها برجسته‌های قوم به فکر راندن و چوپانی نباشند بلکه خود مردم هم بخواهند و بدانند که گله نباشند. باید فرد فرد مردم فکر کنند و وسیله درست فکرکردن که دانش دور از تعصب است در دسترس باشد.
من هم مانند هر کسی دیگر در طول روز، رفتارهایی از آدم‌ها می‌بینم که خبر از خرابی‌های درون‌شان می‌دهد. ولی نق‌زدن راه‌حل نمی‌آفریند. باید فرد فرد تصمیم بگیرند و فردیت مهم باشد. به قول دکتر شیری در جامعه‌ای که فردیت مهم نباشد، اخلاق به حماقت تعبیر می‌شود و بی‌اخلاقی به زرنگ‌بازی.و همین خودش دره‌ای ایجاد می‌کند برای سقوط.

دوچیز با ارزش

اگر عمرم بکشد و این روغن‌نباتی و پیتزا خوردن‌ها و زندگی فست‌فودی بگذارند به سن 60 برسم، حتی در آن موقع هم دو چیز خواهد بود که با چنگ و دندان حفظ‌شان خواهم کرد. یکی کتابخانه‌ای است که برخی از کتاب‌هایش را با ته مانده‌های پول تو جیبی دوران دانشجویی و پیچاندن دوستان از کافه و رستوران رفتن خریدم که ندهم حتی به پادشاهی!! و دیگری بحث‌کردن با آدم‌های خوش‌فکری است که به هر طریقی در این مسیر زندگی به آن‌ها برخود کرده‌ام. همین وبلاگ‌نویسی راهم را به آشنایی با این آدم‌های خوش‌فکر کوتاه و آسان کرده است و جزو نعمت‌های بزرگ من در یکسال اخیر بوده و هست.
بارها شده ایمیل‌ها و کامنت‌هایی دریافت کرده‌ام که مطمئنا با انتقادهای سازنده‌شان به بهتر شدنم کمک کردند و یا انگیزه‌ای دادند برای بهتر نوشتن. که جزو با ارزش‌ترین چیزهای زندگی‌ام است.
از طرفی همین وبلاگ‌نویسی بستری شد برای ساختن کامیونیتی‌ای که با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و دوستان باارزشی پیدا کنم. از این بابت از همه شما ممنونم.

نگویید نوشتن نتوانم!

بهانه برای ننوشتن زیاد است. یکی اینکه بگوییم تجربه ندارم. اتفاقا وبلاگ‌نویسی این شعار را فریاد می‌زند که من نوعی قصد دارم در این وبلاگ نظرات شخصی‌ام را بنویسم و همین چند تجربه ناقص را با دیگران به اشتراک بگذارم. وبلاگ‌نویسی یعنی در حال حاضر با توجه به دانش امروزی‌ام می‌نویسم. شاید چند سال دیگر نظر شخصی‌ام تغییر کند!
پس فردا که مرحوم شدم!، به فرض نمی‌گویند خوب پروژه‌هایش را انجام می‌داد. بلکه می‌گویند مرحوم می‌نوشت و تلاش داشت همین تجربه‌های کم را با دیگران به اشتراک بگذارد.
بهانه دیگر برای ننوشتن، خوب نبودن ادبیات و علاقه‌نداشتن به آن است.
بی‌هنر بودنم در ادبیات و انشاء دوران مدرسه آن‌قدر زیاد بود که حتی یکسال از تعصب شدید معلم ادبیات به درسش، چندهفته‌ای به دور از چشم پدر و مادرم از کلاس اخراج شدم. حتی به وضوح یادم هست که دوم دبیرستان، معلمی داشتیم با چشم‌های آبی و رگه‌های سبز و به دید بچه‌ها بسیار دلنشین. طوری شعرها را می‌خواند که آن زمان رفتارهایش برایم ادا تلقی می‌شد ولی حالا که فکر می‌کنم شاید همان رفتارها بود که حس را منتقل می‌کرد و من چه بی‌استعداد بودم در پذیرفتن و درک این احساس. این را گفتم که بگویم حتی این معلم هم از سرناچاری نامه‌ای فرستاد به پدرم و کشاندش مدرسه و صاف برگه امتحانم را روبرویش گذاشت و گفت نمی‌توانم و نمی‌دانم که برای دخترت چه کنم؟!
دیگر طی همین یکسال گذشته، آن‌قدر کله‌شق شده بودم که این بی‌هنری‌ام را هم از زندگی‌ فاکتور بگیرم و یک if به آن وارد کنم که اگر این بی‌هنری‌ام نبود از چه در وبلاگ می‌نوشتم؟ و نتیجه‌اش همین چند پست شد.
وبلاگ‌نویسی یعنی دنبال‌کردن علایق.
وبلاگ‌نویسی یعنی یک کافه کتاب دو دهنه بزنی و از هرچه که می‌خواهی بنویسی و بنویسی و بنویسی.

با وبلاگ‌نویسی می‌توان زبان یاد گرفت!

طفلک پدرم، خیلی از دستم حرص‌خورده و می‌خورد. یادم هست که در همان سنین پایین با همان ادب بازاری‌اش تلاش داشت ABCD را در مخم بگنجاند که نشد و آن‌قدر طول کشید تا فهمیدم که ناچارم برای دنبال‌کردن علایقم و دیدن فیلم‌هایی که دوست دارم، زبان بدانم.
مادرم هم مثل پدرم اصرار بر یادگیری زبان داشت. و این اصرا آن‌قدر غلیظ بود که حتی یادم هست شش ساله که بودم (آمادگی می‌گفتیم) در مدرسه، قبل از یادگیری الفبا، apple و خزعبلات فرنگی را یاد می‌گرفتیم. آخرش هم دیدند که در دیکته‌نویسی هر جا از فارسی کم می‌آورم انگلیسی می‌نویسم، بی‌خیال شدند.

بسیاری از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم انگلیسی بود و برای همین اغراق نمی‌کنم زبان یادگرفتن یکی از نتایج همین وبلاگ‌خوانی و بعدها وبلاگ‌نویسی شد.
وقتی می‌فهمی برای بیشتر نوشتن به بیشتر خواندن نیاز داری، پای یادگیری زبان هم وسط می‌آید. و چه چیزی بهتر از اینکه زبان را از طریق دنبال‌کردن علایق یاد گرفت.
نمی‌گویم برای نوشتن در وبلاگ همیشه بحث زبان مطرح است اما پیش می‌آید شیفته نویسنده‌ای می‌شوی که تنها یک کتابش به فارسی ترجمه شده یا حتی کتاب ترجمه شده را می‌خوانی ولی حس می‌کنی خواند اصل کتاب، مثل گرفتن مستقیم کلمات از دهان نویسنده‌اش است و همین خودش لذتی دارد وصف نشدنی!

#وبلاگ‌نویسی ادامه خواهد داشت…

تعهد هم خلاقیت را به جوش می‌آورد هم استعداد را

#تعهد است که #خلاقیت می‌آورد آدم اگر تعهد به انجام کاری داشته باشد، استعدادهایش تهییج می‌شوند حتی در خواب هم دنبال راه‌حلی برای مشکلات پیش‌رویش می‌گردد.

مثل یک بالن می‌ماند که هنوز روی زمین است. تعهد به پرواز که داشته باشی بلند می‌شود رشته‌ها و طناب‌هایی که نگه‌اش داشته‌اند را پاره می‌کند تا به هدف‌اش برسد. آن‌قدر بالا می‌رود تا محدودیت‌ها برایش کوچک و عملاً پوچ می‌شوند و در آخر در جایی جدید فرود می‌آید. مختصات فرود آمدن هم بستگی به کیفیت انجام تعهد آدم دارد.

تعهد که داشته باشی، یاد می‌گیری که هر آنچه که داری را در کاری که در حال انجامش هستی بریزی و کم نگذاری.

بحث تعهد که می‌شود، گویی بهانه‌ها رنگ می‌بازند. با خودت حرف می‌زنی و می‌گویی باید این مجسمه‌ای که به من سپرده‌اند را به بهترین نحو بتراشم و تصویری که لایق آن هستم که من را خالق‌اش بنامند را بیافرینم.

 

فکر می‌کنم کمترین تعهدی که آدم برای تمام طول عمرش باید به آن پایند باشد، تعهد به تعادل است.

#تعادل است که حال خوب را تضمین می‌کند.

تعادل یعنی بدانم مرزهایم کجا است، تا کجا پا بگذارم رضایت دارم، تعهد یعنی بتوانم مرز درستی تعریف کنم مرز را اگر کوچک تعریف کنم دنیایم را کوچک می‌کنم، دنیایم محدود می‌شود به اطرافم، به شنیده‌ها و دیده‌هایم. نمی‌توانم فراتر ببینم و درک کنم. خارج این دنیا را تخیل می‌شمارم.
و اگر مرزم بیش‌ازحد بزرگ باشد افسار گسیخته‌ای خواهد بود که اجزایش دنیای معناداری را نمی‌سازند. دنیایی می‌شود که هیچ در آن نیست.

خلاقیت، قدرت ذاتی کشف ارتباط بین دو چیز، دو تصویر، دو اندیشه، یا دو کلمه یا ارتباطی است که پیش از آن کسی متوجه‌اش نشده، هنرمند آن‌ها را به هم ربط می‌دهد و برای جهانیان ماهیت سوم خلق می‌کند. -استیون پرسفیلد

امیدوارم با داشتن تعهد، این خلاقیت را به جوش آورید و ماهیت سوم را خلق کنید.