می‌خواهی خطاهایت را پیدا کنی؟ شروع کن یک چیزی بساز!

نتیجه نشستن و مدام فکرکردن، چیزی جز خودخوری نیست. آدم یاد تمام خطاهای گذشته و گاهی حماقت‌هایش می‌افتد و همین کار، بیش‌از‌حد او را محافظه‌کار می‌کند.

خطا، به خودی خود، گناه محسوب نمی‌شود. بنظرم تکرار خطاست که باید آن‌را گناه شمرد.

باید یادبگیریم اگر از جایی هم خوردیم، یکبار درست و حسابی بنشینیم و تحلیل‌اش کنیم. خطا را در بیاوریم و بزرگ‌تر فکر کنیم.

نشخوارکردنش، چیزی جز سخت‌تر گذشتن روزگار را ندارد.

بهانه رایج این است که می‌گویند اول خودم را کشف کنم بعد شروع خواهم کرد. دریغ از اینکه شناخت خودمان، در حین کارکردن و چیزساختن است که رخ می‌دهد، وگرنه باقی همه حدس و گمان‌اند!

برای شروعش ترس دارید؟ طبیعی است.

نمی‌دانم برای شماهم اتفاق افتاده است یا نه اینکه قصد داشته باشید به یک سفر طولانی و مهیج بروید ولی شب قبلش با خودتان بگویید عجب غلطی بود کردم! و ترسی عجیب داشته باشید. ولی سفر بر وفق مرادتان پیش‌برود و درصد رضایتتان بالای ۷۰ درصد باشد؟!

این هم درست همین‌طور است. از مثبت‌گرایی‌های الکی خوشم نمی‌آید. من از ریسک‌های حساب نشده که حماقت می‌دانم، صحبت نمی‌کنم. حرفم این است که حساب و کتاب زیادی و فکرکردن‌های زیادی راه به جایی نمی‌دهد. باید حرکتی زد تا خطاها دربیایند.

یک نرم‌افزار هم وقتی نوشته می‌شود، در محدوده شرکت، شاید به تنهایی باگی نداشته باشد ولی به محض ارائه آن، بسیاری از اشکالات آن درمی‌آیند.

ترس قبل از شروع چیزی است که همه دارند و هر بار که تمرینش کنید، کم و کم‌تر می‌شود.

شاید برای پایان این حرف آستین کلئون مناسب باشد:

ممکن است از شروع‌کردن واهمه داشته باشید. طبیعی است. این یک مساله واقعی است که بین درس‌خوانده‌ها شایع است. اسم‌اش «سندروم دیگرنمایی» است. بر اساس تعریف بالینی این افراد نمی‌توانند کمال خود را درونی کنند. یعنی شما احساس می‌کنید تقلبی هستید، که فقط دارید وانمود می‌کنید و واقعاً نمی‌دانید چه کار دارید می‌کنید.

حدس بزنید قضیه از چه قرار است: هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم. از هر کسی که دارد کار خلاقانهٔ درست و حسابی انجام می‌دهد بپرسید و آن‌ها حقیقت را به شما خواهند گفت: آن‌ها نمی‌دانند ایده‌های خوب از کجا می‌آیند. آن‌ها فقط پیداشان می‌شود تا کارشان را انجام دهند. هر روز.

زندگی‌نامه من در پنج فصل

فصل اول:

در خیابان قدم می‌زدم،
چاهی در مسیر من قرار گرفت، درون چاه سقوط کردم. در چاه گم شدم. خسته و نومید.
می‌دانستم که سقوط به خاطر اشتباه من نبود. مدت‌ها طول کشید تا راهی به بیرون یافتم.

فصل دوم:

در خیابان قدم می‌زدم،
چاهی در مسیر من قرار گرفت، سعی کردم وانمود کنم چاه را نمی‌بینم.
دوباره در چاه افتادم! باور نمی‌کردم دوباره گرفتار همان چاه شوم و سقوط کنم. سقوطی که به خاطر اشتباه من نبود.
مدت‌ها طول کشید تا راهی به بیرون یافتم.

فصل سوم:

در خیابان قدم می‌زدم،
چاهی در مسیر من قرار گرفت، چاه را دیدم. اما عادت کرده بودم که درون چاه بیفتم.
دوباره در چاه افتادم. می‌دانستم که سقوط در چاه اشتباه من است. به سرعت بیرون آمدم.

فصل چهارم:

در خیابان قدم می‌زدم،
چاهی در مسیر من قرار گرفت. از کنار آن گذشتم.

فصل پنچم:

در خیابان دیگری قدم زدم…

chapter 1
I walk down the street
there is a deep hole in the sidewalk
I fall in
I am lost…i am helpless
it isn’t my fault
it takes me forever to find a way out

chapter 2
I walk down the same street
there is a deep hole in the sidewalk
I pretend I don’t see it
I fall in again
I can’t believe I am in the same place
but it isn’t my fault
it still takes a long time to get out

chapter 3
I walk down the same street
there is a deep hole in the sidewalk
I see it is there
I still fall in…it’s a habit
my eyes are open
I know where I am
it is my fault
I get out immediately

chapter 4
I walk down the same street
there is a deep hole in the sidewalk
I walk around it

chapter 5
I walk down another street

اسم شعر Autobiography in Five Short Chapters و از پورشا نلسن است.
اولین بار شعر را در روزنوشته‌های استاد شعبانعلی خواندم. بعدها خوشم آمد و نوشتم روی کاغذ و زدم به دیوار تا حواسم بیشتر به واکنش‌هایم به اتفاقات باشد!

با کامیونیتی‌ها می‌توانیم دنیایی که دوست داریم را بسازیم

نوشته بود: دنیای خود را بسازید.

کاش به همین سادگی بود! حرفم تلخ است می‌دانم. نمی‌دانم شاید هم من جلمه را ساده خواندم.

آدم گاهی اوقات در زندگی‌اش به پیچ‌وخم‌هایی می‌خورد که می‌ماند از اینهمه دست‌وپا زدن که آخر سر این لعنتی چیست و چرا جواب را پیدا نمی‌کنم.

سنم آن‌قدرها قد نمی‌دهد اما به لطف اینترنت فکر می‌کنم اوضاع نسبت به قبل خیلی بهتر شده. آدم راحت‌تر می‌تواند جمع‌هایی را که دوست دارد را پیدا کند. جمع‌هایی که خودش فکر می‌کند جزئی از آن‌هاست.

این به اصطلاح کامیونیتی‌هاست که این‌روزها به وسیله آن‌ها می‌توانیم دنیای خود را بسازیم. کامیونیتی‌های مجازی که گاهی راه می‌دهد به دنیای واقعی. وقتی این اتفاق می‌افتد و تک‌‌تک اعضا را می‌بینی انگار نه انگار که غریبه‌اید! انگار چندین سال است آن‌ها را می‌شناسید.

به نظرم این روزهاهم دنیای مجازی، محله به محله یا بهتر بگویم کشور به کشور شده. بسته به شخصیت و علایق آدمی، در یکی از این کشورها بیشتر جای رشد دارد و راحت‌تر کامیونیتی مدنظرش را پیدا می‌کند.

به واسطهٔ همین کشورهای مجازی، ما کمتر به زمین و جغرافیا گره خورده‌ایم.

حرفم را پس می‌گیرم! نه نمی‌گیرم! هنوز هم می‌گویم سخت است. سخت است جایی را پیدا کنی که بدانی متعلق به آنی. اما اگر پیدا کنی، تلاش برای آن هم حتی برایت لذت بخش است.

خوبی این کشورهای مجازی این است که می‌توانی در آن واحد در چندین جا حضور داشته باشی. اما اگر یکی را پیدا کردی، تمام تمرکزت را بگذار روی آن تا نتیجه دهد. خوب است آدم مدام سیب‌های نصف‌ونیمه گاز زده از خود بجای نگذارد.

چطور پیدایش کنی؟ ببین بیشتر در کجاها این گروه‌ها حضور دارند؟

اگر به موضوعی علاقه داری، سایتی در آن حوزه پیدا کن که فعالانه حرکت می‌کند. پیگیر مطالبش باش. در آخر ببین چگونه می‌توانی سودی به آن برسانی تا بتوانی عضوی از آن گروه باشی.

کتاب‌ها را دست کم نگیریم. بزرگترین طوفان‌های ذهنی را همین کتاب‌ها ایجاد می‌کنند. اصلاً برای پیداکردن علایق، شروع کردن از همین کتاب‌ها شاید بهترین راه باشد. چون در هر حوزه‌ای، چیزی نوشته شده و از همه مهم‌تر، عمقی بیشتر از هر جای دیگری دارند.

به فرض اگر به کوله‌گردها و هیچهایک‌کردن و مسافرت علاقه داری، حتماً در شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ‌ها پیگیر موضوع باش.

شروع کن به تولید محتوا در آن حوزه. کم‌کم در جو آن‌ها قرار می‌گیری. (مثلاً بنویس آیا می‌دانستید چینی‌ها دست در بینی خود نمی‌کنند؟! حتی تا این حد لوس. گاهی وسواس بیش‌ازحد، عمر اهدافمان را می‌گیرد و می‌شوند چیزی از جنس آرزو یا بدتر از آن «حسرت»)

در تالارهای گفت‌وگو، پاسخ‌گوی سؤالات آن حوزه باش، هرچند کم، اما حضور داشته باش.

یک قسمت دیگر سخت کار، حضور فعال در حوزه‌ای است که به آن علاقه داری. پیدایش که کردی، باید برای زنده‌ماندن در آن جمع، مهارت‌هایت را بالا ببری. وگرنه خیلی زود از دور خارج می‌شوی.

تا فرصت داری، شروع کن حتی شده با آزمون‌وخطا، کامیونیتی‌هایی که ذره‌ای به آن‌ها علاقه داری را امتحان کن. اما در این بین مدیریت داشته باش و خط‌قرمزهای خودت را خوب تعریف کن و به هیچ‌وجه روی آن‌ها پا نگذار.

منظورم از کامیونیتی، جایی است که افراد، ویژگی‌های فکری و سلایق فکری به مراتب بیشتری نسبت به هم دارند.

مطمئناً شما بیشتر از من این موضوع را می‌دانید. چه پیشنهادی برای پیداکردنش دارید؟

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند!

اکثراً در اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی دیگر، ما شاهد زندگی تزئین شده دیگرانیم و کم‌کم به این می‌رسیم که همه سختی‌ها یک‌جا در زندگی ما جمع شده‌اند.

به قول احسان خواجه‌امیری: هرچی آرزوی خوبه مال تو، هرچی که خاطره داری مال من، اون روزای عاشقونه مال تو، این شب‌های بی‌قراری مال من،… آخر غربت دنیاست مگه نه؟!!!

همین می‌شه که اغلب با جستجو توی اینستاگرام افسرده می‌شویم

نمی‌شود بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و این حال‌خرابی را تحمل کنیم. یا دست کم من تحملش را ندارم! سخت است وقتی می‌بینم این طرف گوشی، درحال انجام یک کار بی‌پایانم(!) اما در طرفی دیگر دوست‌جان و کسانی‌که دنبالشان می‌کنم مدام غرق در تفریح‌اند.

اگر هدفی از حضور در شبکه‌های اجتماعی نداشته باشیم، بیچاره‌مان می‌کنند! نمونه بارزش هم این است که کم‌کم تحلیل‌هایمان سطحی می‌شود. یک خطایی که وجود دارد این است که ذهن انسان از اطلاعات دم دست خود برای تحلیل رویدادها و اتفاق‌ها استفاده می‌کند و گاهی با همین تحلیل‌ها، تصمیم‌هایی می‌گیرد. اطلاعاتی که اغلب شبکه‌های اجتماعی در اختیار ما می‌گذارند، برش‌خورده یا قسمت کات‌شدهٔ یک بحث یا ماجراست و آن‌قدر عمق ندارد که تصمیم‌هایمان را میزان کند.

کم‌وبیش خودمان هم می‌دانیم که امکان ندارد یک فرد انقدر جذاب، خونسرد، ثروتمند و… باشد که در همین شبکه‌های اجتماعی نشان می‌دهند.

ولی با دیدن این تصاویر و داستان‌ها، کم کم باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه می‌کنیم.

گویی «اغراق» در شبکه‌های اجتماعی بیشتر است.

گوگل‌کردن را دوست دارم چون از این اغراق کم ‌می‌کند.

اکثر مردم وقتی تنها می‌شوند چیزهایی را درگوش گوگل زمزمه می‌کنند که در شبکه‌های اجتماعی حرفش را هم نمی‌زنند! انگار آن اغراق و خودنمایی کم‌ و کمتر می‌شود.

کلمات و جملاتی که در گوگل سرچ می‌شوند خیلی حقیقی‌تر و صادقانه‌تر از شبکه‌های اجتماعی است.

با سرچ‌کردن در گوگل آدم کمتر احساس تنهایی می‌کند.

گوگل، حس حسادت آدم را نسبت به تجملات دیگران کاهش می‌دهد!

در یکی از مقالات نیورک تایمز خواندم که نوشته بود: «زمانی که آمریکایی‌ها صرف ظرف‌شستن می‌کنند، شش‌برابر بیشتر از زمانی است که گلف بازی می‌کنند. اما توییت‌های مربوط به گلف‌بازی، دوبرابر بیشتر از توییت‌های مربوط به ظرف‌شستن است.»

همگی با یک تلاشی مضاعف (!) در پی این هستند که در شبکه‌های اجتماعی جایگاهی برای خود بسازند. من مخالف همه آن‌ها نیستم حتی تعدادی را دنبال می‌کنم که با جان و دل پست‌هایشان را می‌خوانم و قلم‌شان را دوست دارم. بحث اینجاست که بعضی افراد بلدند در این شبکه‌ها ارزش‌آفرینی کنند یا با قلم‌شان، تلنگری به زندگی مخاطب خود در جهت درست‌کردن زندگی‌شان بدهند اما این افراد جزو اقلیت‌ها هستند. ولی در گوگل که چرخی بزنید، می‌توانید بیشتر این چنین افرادی را بیابید.

با جرأت می‌توانم بگویم که اکثر وبلاگ‌نویس‌هایی که چندین سال است می‌نویسند (مثلاً بالای پنج‌سال)، صادقانه از تراوشات ذهنی‌شان می‌نویسند. چون اگر نوشته، زندگی‌ای نباشد که وبلاگ‌نویس منتشرش کرده، حتی با وجود دنبال‌کننده‌های زیاد، این زندگی تصنعی را ترک می‌کند و دست از نوشتن برمی‌دارد. در حالی که پست‌نوشتن در شبکه‌های اجتماعی اینگونه نیست. راحت می‌توان با یک تصویر سر و ته قضیه را سرهم آورد.

برای بهترشدن حالمان، به جستجوهای گوگل توجه کنید. حتی اگر چیزی برای گوگل‌کردن ندارید، کافی است ابتدای یک جمله‌ای را بنویسید. خود گوگل کارش را بلد است! البته دیده شده که خیلی هم نباید به این کار گوگل اعتماد کرد چون اگر به فارسی، یک جمله نصفه و نیمه را تایپ کنید، حدسیات گوگل انقدر داغون پیش خواهد رفت که همان بهتر که در اینستاگرام ول بچرخیم! یا به عبارتی، گوگل منظور ما را جوری تکمیل می‌کند که به عقل جن هم نمی‌رسد!

ولی سعی کنید به انگلیسی دنبال علایق خودتان بچرخید، در همین بین کسانی را پیدا می‌کنید که مانند شما می‌اندیشند و شاید ایده یا علاقه شما را تکمیل‌تر کنند و از همین رو،  به یک دنیای جدیدتر وصل خواهید شد.

پس گوگل‌بازی را هر چه زودتر وارد زندگی‌تان بکنید.

یکی از اصولی که در ایجاد عادت‌ها، رعایت نمی‌شود یا خیلی به آن اشاره نمی‌شود این است که باید عادت جدید را به یک عادت قدیمی گره زد.

در مورد گوگل‌کردن بجای ول‌چرخیدن در شبکه‌های اجتماعی نیز این نکته قابل استفاده است.

چگونه؟ از این به بعد هر وقت خواستید به شبکه‌های اجتماعی خود مثل اینستاگرام و تلگرام و… سر بزنید، حتماً قبلش مرورگر خود را باز کنید و چیزی را گوگل کنید، از بین سه جستجوی اول یکی را بخوانید و در اتمام برای جایزه، سراغ چک‌کردن اینستاگرام یا تلگرام خودتان بروید!

من و یار در برف!

پیش‌نوشت: چند وقتی است که فضای روزنوشته‌ها کمی جدی شده و برای اینکه فضای صمیمی آن حفظ شود تصمیم گرفتم داستان این دو روز برفی که همه، چه در زندگی خودمان چه در زندگی دیگران به لطف شبکه‌های اجتماعی تجربه کردیم، بنویسم. برای همین محتوای خاصی ندارد! صرفاً اسمش را بگذارید یک افشاگری! طولانی است و تنها ماجرای این دو روز را نوشتم…

اصل نوشته:

داستان از دیروز شروع شد. دیروز که می‌گم یعنی شنبه ۷ بهمن‌ماه.

دم‌دمای ساعت ۳ صبح بود که آلارم گوشیم زنگ خورد. البته قبلش توی تاریکی زل زده بودم به سقف و منتظر صداش بودم که پاشم و امتحان DTM رو بخونم. درس نامبرده در مورد پیداکردن یه مدل مناسب با توجه به منطقه بود و تا دلتون بخواد پروژه برنامه‌نویسی داشت که هر هفته باید تحویل می‌دادیم. کلاً کارمون توی این ترم شده بود جلسه به جلسه پروژه‌های برنامه‌نویسی رو تحویل بدیم و قاعدتاً اگر اجرا نمی‌شد، نمره‌ای تعلق نمی‌گرفت و تمام زحماتت به باد فنا می‌رفت.

تنها شانسی که آورده بودم این بود که درس را دوست داشتم وگرنه خیلی زود جاخالی می‌دادم و از آن طرف باید ترم اضافی می‌خواندم.

بگذریم

در آن تاریکی به این فکر می‌کردم که آخرین باری که کلاً استرس امتحان داشتم کی بود؟! جدا آخرین باری که چنین استرسی داشتم، سوم راهنمایی بودم آن هم برای امتحان ورود به دبیرستان‌‌های تیزهوشان که خداروشکر محقق نشد و همان نمونه خودمان را ادامه دادیم که ای کاش نمی‌دادم. بین من و آن همه سخت‌گیری رابطه‌ای نبود و نتیجه همین که سال دوم دبیرستان همه چیز را بیخیال شدم و به دنیای عجیب و غریب و البته شیرین ریاضی و کتاب‌هایی که دوست داشتم پناه آوردم. معدل درست حسابی‌ای نداشتم مثل همین الان دانشگاهم. کلاً در یک بازه فشرده خواندن در کت من نمی‌رفت و هر چی از کلاس و بچه‌ها دم امتحان می‌فهمیدم می‌نوشتم. هنوز هم نمی‌دانم کارم درست بود یانه. ولی آن موقع و حتی الان از این تصمیم ناراضی نیستم. بعد را نمی‌دانم!

خود درسی که امتحانش را داشتم اصلاً سخت نبود. چیزی که ترس‌آور بود استاد این درس بود که رکورد بیشترین آمار افتاده‌ها را داشت و همه از مفهومی بودن سؤالات امتحاناتش حرف می‌زدند.

در طول ترم، کلاً ویس‌های استاد را گوش می‌کردیم تا مفاهیم را بگیریم و برنامه را بنویسیم. به قول یکی از دوستان، دیگر استاد یکی از اعضای خانواده تک‌تک ما شده بود آن‌قدر که صدایش در خانه‌هایمان پخش شده بود.

به بیست که اصلاً فکر نمی‌کردم فقط تمام امیدم به پاس شدن بود و هست(هنوز نمره‌ها نیامده).

خلاصه از جام بلند شدم و در بالکن را باز گذاشتم تا بوی نم باران به درون اتاق بیاید بلکه از این حالت دربیایم. مغزم تعجب کرده بود که در این تایم دفتر دستک را باز کردم که بخوانم. به زور متقاعدش کردم که دیگر من فشار این درس را برای یک ترم دیگر نمی‌توانم بکشم و قبول کرد و الحق تا دم امتحان همراهی کرد که اصلاً توقعش را نداشتم. سر امتحان انگار چیزهایی را در گوشم زمزمه می‌کرد که خودمم متعجب بودم از کجا می‌داند! اصلاً ترسیده بودم چیزهایی که می‌گوید را بنویسم یا نه! ولی مهم پاس شدن بود و خودم را بی‌اختیار جلوه دادم و هر چه گفت را نوشتم.

امتحان به خوشی گذشت. حداقلش این بود که همه سؤالات را فهمیدم که چه می‌گوید!

از این عادت‌ها هم ندارم که بعد امتحان بنشینیم و جواب‌هارا با بچه‌ها چک کنم. چون آدم هر کاری کرده قبل از اینکه از در حوزه بیاید بیرون کار خودش را می‌کند و این حال خرابی‌های بعد امتحان برای چیست؟!

فقط در این حین جایی شنیدم که شاگرد الف دانشکده که از قضای روزگار سر جلسه کنار هم افتاده بودیم و عرضه‌ی بهره‌بردن از حضورش را نداشتم، بلند داد می‌زد که «فقط پاس شم.» از همین کلاس بازی‌هایی که اکثراً انجام می‌دهند و شبیه جمله «من کیلی کیلی فارسی بلد نیست» می‌ماند.

نشستم منتظر دوست عزیزتر از جان که بیاید و برویم و به عادت همیشگی بعد از خراب‌کردن امتحانات، یعنی شیرینی با چای برسیم.

امتحانات را دوست ندارم ولی این قسمتش خیلی می‌چسبد. اکثراً وقتی چیزی را خیلی خراب می‌کنیم یا از اوضاع و شرایط راضی نیستیم یا برعکس بیش‌از اندازه خوشحالیم، می‌رویم به شیرینی فروشی که نزدیک چهار‌راه طالقانی خیابان ولیعصر است و یک محیط بسیار دل‌نشین و آرام دارد و یک خانمی مسن مهربانی هم آن‌جا را اداره می‌کند.

فکر می‌کنم تنها این خانم بود که به من و دوستم می‌گفت : «باز هم بیایید بچه‌ها»

به دوستم می‌گفتم: «اصلا نمی‌خوام فکر کنم این خانمه اس***** کرده! ولی تا حالا کسی انقدر دوسمون نداشته!»

شیرینی با لیوان چایی را دست می‌گیریم و زل می‌زنیم به کف خیابان که حالا بارون زده و خیس شده و به کارهایی که می‌توانیم انجام دهیم فکر می‌کنیم.

قرار گذاشتیم این‌جا به ای‌کاش‌هایمان فکر نکنیم! شما که غریبه نیستید، این آرزویی بیش نیست و نشدنی است. گاهی می‌خواهیم کسی را بکشیم، نقشه قتل‌اش را اینجا می‌کشیم!

منظره خاصی ندارد ولی شما اسمش را بگذار نوستالژی دوران دانشجویی!

بیرون که آمدیم، بارون نم‌نم می‌بارید. خیابان ولیعصر و بلوار کشاورز بیش از قبل دلنشین و دلچسب شده بود…

دوست‌جان که داشت یخ می‌زد رفت خانه و من ماندم و پیاده‌رو و باران…

قشنگ احساس می‌کردم کاری که صبح از مغزم کشیده بودم، عوارضش را دارد نشان می‌دهد. هیچ errorای بعد از دوساعت پیاده‌روی زیر باران و خیس شدن نداد که هیچ، دیگر صدایی هم از او در نمیامد.

باقی راه را با مترو رفتم و بالاخره رسیدم خانه. حول و هوش ساعت ۵ عصر بود.

در را که بازکردم سکوتی محض در خانه حاکم بود. به حدی که صدای فن لپ‌تاب به گوش می‌رسید. یادم آمد با این سرعت گوهربار اینترنت در حال دانلود نسخه کالی لینوکس است. دستی به آن کشیدم و خداقوتی گفتم و رفتم آشپزخانه.

به معنی واقعی کلمه هیچ چیز نبود! انگار دوباره دیر رسیده بودم و ناهارمان وقف شده بود به شکم یکی از اعضای خانواده.

در یخچال را که باز کردم با یه نگاه کلی فهمیدم با این چیزها، تنها یک آب دوغ‌خیار می‌توان درست کرد. مغزمم که بعد از آن همه باران و فشار اول صبح، انگار نم کشیده بود و هیچ نگفت و مشغول آماده کردن آب دوغ خیار شدم.

هنوز از سرما پاهایم گزگز می‌کرد.

سفره را انداختم کنار بخاری! و با اعتماد به نفس تمام آب‌دوغ‌خیار را شیرین شیرین خوردم. از شدت سرما رنگ ناخن‌هایم به رنگ بنفش شده بود. بعدش هم همان‌جا، درست کنار بخاری (شوفاژ نداریم 🙂 ) پتو را کشیدم رویم و به لیوان چایی که ریخته بودم نگاه می‌کردم و منتظر بودم سرد شود!

رفتم در فکر که دیگر خوشبختی چیست؟! به هیچ چیز فکر نمی‌کردم جز اینکه ای‌کاش کرسی‌ای داشتیم و پاهایم را میگذاشتم کنار زغال‌های داخل کرسی و بوی کرسی می‌پیچید و لهاف را می‌کشیدم و می‌خوابیدم…

چایی را نخورده و در آرزوی داشتن کرسی خوابم برد…

تنها با صدای مادرم بیدار شدم که از اینور خانه به آن طرف می‌رفت و درحال شال و کلاه کردن بود و می‌گفت:

«صد دفعه به بابات گفتم این هیچی نمی‌شه، رسیده خونه ناهار ببین چی خورده، آخه ببین چه‌جوری دهن باز خوابیده…»

به زور چشمانم را باز کردم، با صدای بلندتر گفت:

«برف اومده، من با دوستام توی پارک داریم می‌ریم بازی کنیم، میای بیا، نصف شب اون بابای بیچارتو اجیر نکنی بگی بریم برف بازی»

همین جمله کافی بود که عین فشنگ بیدار شم و برم بالکن تا جملاتش را صحت‌سنجی کنم.

با چشمان گرد، نگاه می‌کردم.

مگه من چندساعت خوابیدم؟! پسر عجب برفیه! جون میده برای بازی…

به ثانیه نکشیده لباس پوشیدم و مامانم که طاقت نیاورده بود و رفته بود، دنبالشان رفتم پارک.

تا خود ساعت ۱۲ شب به بازی و مسخره بازی گذشت…

اصلاً خیال امتحان فردا را هم به کل فراموش کردم. با اینکه برف هنوز با شدت می‌بارید، عین برف‌ندیده‌ها تماماً به بازی گذشت…

مادرم با چنان شدتی گوله‌های برفی را می‌زد که تنها فریاد می‌زدم: «مامان من و تو مثلاً باهم فامیلیم!»

ساعتای ۱۲ بود که برگشتیم خانه.

دوشی گرفتم و دوباره خواب…

یک‌شنبه ۸ بهمن

امتحان انقلاب داشتم و هیچ نخوانده بودم. و رحمت می‌فرستادم به اون مسئول محترمی که همه را تعطیل کرده بود جز دانشجویان را.

پدرم هم ظاهراً از سر دلسوزی گفت: «برو من از بالکن نگاه می‌کنم برسی!»

کوله‌ام را برداشتم و سری تکان دادم: «لطف میکنی پدر من، الگوی منی تو زندگی، آیندگان فداکاری تو را فراموش نخواهند کرد! حتماً به بچه‌هام می‌گم بابام مرد آزاده‌ای بود!»

می‌خندید و انگار از روی تأسف سری تکان بدهد زیر لب داشت می‌گفت:«چه تصوری داره، بچه‌ام! هنوز که هنوزه دسته گلایی آب می‌دی که آبرومون رو در سطح محلی بردی، داری کار می‌کنی در سطح استانی و کشوری و به حول قوه الهی در سطح بین‌المللی هم ببری…»

از در خانه که آمدم بیرون دو قدم جلوتر نرفته، با شدت تمام خوردم زمین. احساس کردم عینکم شکست. حوصله چک‌کردنش را نداشتم. احساس می‌کردم که پدرم نگاهم می‌کند. چند قدم جلوتر، دوباره زمین با من تصادف کرد! مدیونید فکر کنید تقصیر من بود!

پدرم طاقتش تمام شد و گفت : «وایسا خودم بیام کشتی خودتو…»

آمد ولی چه آمدنی! از دوران جوانی‌اش می‌گفت که وقتی اینجور برف‌ها می‌بارید، وقت کبک‌گرفتن بود. آن ‌هم بدون اینکه تله بذارند دنبال کبک‌ها می‌افتادند و…

عین خاطرات سربازی‌اش حرف می‌زد. قالب‌ یکی بود فقط محتوا فرق داشت…

جایی دستش را رها کردم تا بند کفشم را ببندم. سرم را بالا آوردم دیدم رسیده سر کوچه و من ته کوچه!

گفتم: «اومدی منو برسونی؟! به خدا راضی به زحمت نیستم…»

دریغ از یک ماشین!

اوضاع از آهنگ : زمس تووووونه خدا سرده دمش گرم… گذشته بود. رسما داشتم یخ می‌زدم و رسیده بودم به آهنگ مزخرف تتلو که یکی دوباری به گوشم خورده بود: خونه خوبه…

جزو اولین کسانی بودیم که جای پایمان روی برف‌های کوچه افتاده بود. حس مالکیت عجیبی به آن‌ها داشتم!

بعد عمری ماشینی آمد و سوار شدم…

سرتان را درد نیاورم

برای بازگشت هم، همین اوضاع بود، با این تفاوت که ماشین گیر نیامد و دو ساعتی را پیاده در برف آمدم.

یاد زمان‌هایی افتادم که تاکسی‌ها سر مسافران دعوا می‌کردند ولی حالا یک نفر حالمان را هم نمی‌پرسد. از همه توقع داشتم جز نیسان آبی! با چنان سرعتی از کنارم عبور کرد که مانده بودم. دهن باز نگاه می‌کردم و همان لحظه یک آرزو به آرزوهایم اضافه شد. اینکه بزرگ شم، پول‌دار شم، نیسان آبی بخرم!

به تمام لحظات رمانتیک دیروز فکر می‌کردم که چه خوب بود! ولی حالا تمام پاهایم پر آب بود، تا آن لحظه نمی‌دانستم کتونی‌هایم تابستانی است و این جاهای خالی روی آن برای رفت و آمد هوا بوده!

آن‌جا بود که به قدرت پوتین ایمان آوردم…

تازه احساس می‌کردم آب دوغ خیار دیروزی، درونم یخ زده! و هم از درون هم از بیرون یخ کرده بودم.

اما در کل صدا قچ‌قچ پا روی برف و سفید شدن همه‌جا، عالی بود…

عکس هم حاصل این پیاده‌روی است! (کیفیت پایین آن را بر من ببخشایید!) پای یاری درمیان نیست! من و این پیکسل و کوله‌ام، سه نفری راه‌های زیادی رفته‌ایم. تقریباً یادم نمیاد جایی را بدون آن‌ها رفته باشم! کوله را هم با اولین پولی که در آورده بودم خریدم برای همین خیلی برایم دوست‌داشتنی است!

بعد چند ساعتی پیاده روی و تحمل‌کردن گلوله‌های برفی که به اشتباه رد و بدل می‌شد! رسیدم خانه.

خدا را شکر کردم که مادرم خانه است و آب دوغ خیار نداریم. در را که باز کردم دیدم چه گریه‌ای می‌کند. چند لحظه مکث کردم و تمام پا به سن گذاشته‌های فامیل را مرور کردم و وارد خانه شدم. ترسیدم. گفتم چه شده؟!

جوری حرف می‌زد که اصلاً نمی‌فهمیدم. با کلی ادا و شکلک فهمیدم که می‌گوید ظاهراً یکی در بالا پشت‌بام را باز گذاشته و چندتا از گلدان‌هایش یخ کرده!

آخرین باری که اینگونه اشک می‌ریخت را به خدا یادم نبود!

پرسیدم اینهمه گریه؟!

همینجوری هم از گل و گلدون خوشم نمی‌آمد، با دیدن این حرکت، حسادت عجیبی کردم و یاد تمام زمان‌هایی افتادم که از درد به خودم می‌پیچیدم و انگار نه انگار. این را هم اضافه کنم که دکتر رفتن در خانه ما شبیه قتل عمد می‌ماند، و کلاً علت وجود خیلی از بیماری‌ها را تقصیر دکترها می‌دانند.

در آخر سر طاقتم طاق شد بلند داد زدم: ای کااااش یخ کنم پرستارم تو باشی…

لنگه دمپایی‌ای بود که با حرص پرت می‌شد طرفم…

و من همچنان زنده‌ام و برایتان پست خواهم نوشت ان‌شاالله…

🙂

بهترین‌هایی که هیچ نمی‌ارزند!

نمی‌دانم علاقه به داشتن بهترین‌ها از کجای زندگی آدم‌ها شروع شد. برخی نتیجه آن را آموزش و پرورش می‌دانند که درست تربیت‌مان نکرد و خودمان هم شانه خالی می‌کنیم و همه چیز گردن دیگران می‌اندازیم الا خودمان.

با اینکه آموزش و پرورش، یا باکلاس‌تر آن سیستم آموزشی خیلی کارها کرده مخالف نیستم ولی هر چه که هست با گفتن اینکه مشکل ریشه‌ای است، مسأله حل نخواهد شد.

خیلی از همین‌ها نشأت گرفته از سبک زندگی ماست.

بیایید در دنیای واقعی بحثش را بکنیم.

مثلاً در عمل زیبایی، بهترین فک، بهترین بینی را در نظر می‌گیرند ولی فاکتور تناسب و ارتباط رو چال می‌کنند! به این فکر نمی‌کنند که باید تناسبی بین اجزا صورت وجود داشته باشد. اگر درست جای خودش نباشد و تناسبی با دیگر اعضای صورت نداشته باشد چیزی که آخر سر ساخته خواهد شد یه هیولاست!

یا در بسیاری از رشته‌های دانشگاهی، واحدهایی وجود دارند که استادان رشته‌های دیگر می‌توانند آن را تدریس کنند. مثلاً در رشته‌ من، درسی داریم به اسم زبان تخصصی. اگر استادی که رشته‌اش زبان باشد و در زبان هم تاپ باشد این درس را تدریس کند، آن خروجی را نمی‌دهد که یک استاد با تحصیلات نقشه‌برداری می‌تواند ایجاد کند!

دلیلش هم واضح است. استاد با تحصیلات مرتبط راحت‌تر می‌تواند مفاهیم و درک‌مطلب‌ها و تفاوت واژه‌های تخصصی را برای دانشجو بیان کند تا یک استادی که صرفاً زبان خوانده.

استادی که صرفاً زبان خوانده شاید بهترین خروجی را در تدریس زبان عمومی بتواند ایجاد کند نه زبان تخصصی.

یا مثالی بزنم از دنیای برنامه‌نویسی. این روزها اینترنت پر شده از منابعی که می‌توان به راحتی از طریق آن‌ها زبان‌های مختلفی را یادگرفت. آن هم بهترین دوره‌ها در بهترین دانشگاه‌های دنیا.

اما مسأله اینجاست که اگر مخاطب نداند که آموزشی که دریافت می‌کند چه تناسبی با سایر آموخته‌هایش دارد و درحال حاضر پاسخ‌گوی کدام نیاز اوست، آن بهترین بودن‌ها هیچ نمی‌ارزد.

خیلی از عادت‌هایی هم که در زندگی شکل می‌گیرند، یا تصمیم به ایجاد عادت‌ها داریم به همین شکل است. مثلاً قصدما پرورش عادت کتاب‌خوانی است و اگر به فرض ماهی یک کتاب می‌خواندیم به یکباره تصمیم می‌گیریم در این عادت بهترین باشیم و هفته‌ای یک کتاب را تمام کنیم.

معمولاً هم اینجور تصمیم‌ها بعد از خواندن کتاب اثر مرکب به سر آدم می‌زند.

من فکر می‌کنم این جو زدگی انقدر در زندگی‌هایمان ریشه کرده که نمی‌توانیم خیلی راحت آن‌ها را ببینیم. درست مثل جواب مسئله‌ای که جلو چشم ماست ولی از سادگی بیش‌ازحد توان دیدنش را نداریم.

خلاصه حرفم این است که آدم توانگر، در طول زندگی‌اش به دنبال تعادل و تناسب بین اجزای زندگی‌اش است نه صرفاً بهترین‌ها.

بهتر است از این به بعد در انتخاب‌هایمان دقت کنیم که چه چیزهایی را قربانی داشتن بهترین‌ها می‌کنیم. قبل از اینکه کمال‌گرایی منفی زندگی‌مان را فلج کند فکری کنیم.

حرفمم این نیست که به هرچیزی قانع باشیم اما تناسب را فراموش نکنیم. داشتن بهترین‌ها در هر چیزی، لزوما زندگی بهتر را نمی‌سازد.