چجوری یاد بگیریم؟ (6) یادگیری از طریق تفکر

در این نوع یادگیری عملاً ما نه مشاهده جدیدی داریم و نه کسی چیزی به ما گفته است. یعنی ورودی‌ای وجود ندارد! بلکه تنها در خلوت خودمان فکر می‌کنیم و چیزهایی را می‌فهمیم که قبلاً نمی‌فهمیدیم یا خیلی به آن توجه نکرده بودیم.

مطمئناً همه ما این حالت را تجربه کرده‌ایم. به شخصه برای من این طریق یادگیری بسیار بسیار لذت بخش است که در کلام نمی‌گنجد!

اما اتفاقی که در این سال‌ها شاهد آن هستیم این است که سرعت و شتاب‌زدگی بی‌موردی که به زندگی داده‌ایم این فرصت‌های فکرکردن را هر روز کم و کم‌رنگ‌تر می‌کند.

نمی‌خواهم ژست فرهنگی بگیرم و بگویم شبکه‌های اجتماعی فلان و بسار. اما واقع‌بین باشیم: سخت‌ترین کار دنیا فکرکردن است. خودش به خودی خودش انرژی زیاد و حوصله می‌خواهد ولی اغلب نتایجش جالب و لذت‌بخش است.

در این حوزه باید «مدیریت توجه» داشت. یعنی دقیقاً بدانیم در این دنیا که جدیداً بی‌سروته شده، ما چه اطلاعاتی را باید دریافت کنیم و کدام‌ها را نباید دریافت کنیم.

همین بایدها و نبایدها است که زندگی ما انسان‌ها را ساخته است. بی‌توجهی به آن‌ها به از دست‌‌دادن علایق و قتل آن‌ها می‌کشد.

بسیاری از کتاب‌هایی که می‌توان نخواند را نباید خواند تا بتوانیم کتاب‌هایی را بخوانیم که علاقه داریم.

این مصداق در خیلی از امور کاربرد دارد. زندگی اکثر ما شده فاضلاب دریافت اطلاعات. بسته‌های کوتاه کوتاه وارد آن می‌شود و هر روز هم بیشتر از روز قبل! باید جلوی خیلی از این‌ها را گرفت تا فرصت خلوت‌کردن با خودمان را پیدا کنیم.

اما مکانیزم یادگیری از طریق تفکر چیست؟

ذهن از طریق فکرکردن شروع به طبقه‌بندی اطلاعات می‌کند. دانسته‌های قبلی را مرور می‌کند و این تکه‌های پازل را یکی‌یکی سرجایش می‌نشاند تا تصویر کلی را زیبا بسازد.

حالا سؤال این‌جاست چه روشی یا روش‌هایی برای یادگیری از طریق فکر‌کردن بکار می‌آید؟

شاید تا بحال با سعی و خطا تا کنون به این رسیده‌اید که با «توضیح‌دادن» مطالب را خوب می‌فهمید و اگر جایی دیگر مطالبی مرتبط با آن موضوع را ببینید یا بخوانید دقیقاً متوجه تمایز آن‌ها می‌شوید.

یعنی توضیح‌دادن به طبقه‌بندی و درک موضوع کمک بسیاری می‌کند و این امکان را می‌دهد که بفهمیم تفاوت موضوع‌ها با یکدیگر در چیست.

سبک توضیح‌دادن هم برای هر فردی ممکن است متفاوت باشد.

برای مثال میتوان درسی که یادگرفته‌اید را شروع به توضیح‌دادن کنید و صدایتان را ضبط کنید. مثلاً قرار بذارید ظرف 15 دقیقه چیزی که یاد گرفته‌اید را توضیح دهید.

چرا 15 دقیقه؟ اگر زمان کم باشد، ذهن تلاش می‌کند تا مطالب را به بسته‌بندی‌ها و خلاصه‌های جدید برسد و در 15 دقیقه بگنجاند. برای همین موضوع بیشتر تفهیم خواهد شد.

ممکن است هیچ‌وقت فرصت پیدا نکنید که فایل‌های ضبط‌شده را دوباره گوش کنید. مهم نیست. چون به خوبی می‌دانید که فرآیند یادگیری ذاتاً فرایند کندی است. ضبط‌کردن صدا و توضیح آموخته‌ها، یادگیری شما را آسانتر می‌کند و کمک می‌کند پله‌های یادگیری را راحت‌تر طی کنید.

از طرفی به خوبی باید بدانیم که در چه موضوعاتی باید این کار را انجام دهیم. در خیلی موارد اطلاعات در حد همان دانسته‌ها هم بماند کافی است. پس مواظب کمال‌گرایی منفی باشید!

یا راهکار دیگر برای توضیح‌دادن، می‌تواند نوشتن مقاله یا توضیح آن به دوستان خود باشد. راهکارها زیادند باید بگردیم ببینیم کدام‌شان در چه جایی به کارما می‌آیند و بیشتر ترجیح ما هستند.

در بسیاری موارد برای درک مطلب، روش کشیدن نقشه‌ذهنی توصیه می‌شود اما نکته مهم نقشه‌ذهنی، زمان‌های مرور آن و از آن مهم‌تر توضیح نقشه‌ذهنی با صدای بلند است که اکثراً نادیده گرفته می‌شود. (اگر بتوانم حتماً مفصل در موردش می‌نویسم)

خلاصه این که توصیف‌کردن و توضیح‌دادن یکی از راهکارهای بنیادی در یادگیری از طریق تفکر است. که می‌تواند دریچه‌های جدیدی را در ذهن باز کند.

چجوری یاد بگیریم؟ (5) یادگیری از طریق حرف دیگران

ما از طریق شنیدن و خواندن حرف‌های دیگران هم اطلاعاتی دریافت می‌کنیم که به یادگیری تبدیل می‌شوند.

ولی زنگ خطر اینجاست که باید مواظب انتخاب این «دیگران» باشیم. خواه یا ناخواه این همنشینی با دوستان در ما اثر خواهد کرد. پس باید به کسانی که انتخاب‌شان می‌کنیم وزن‌دهی کنیم. یعنی هر حرفی و هر شنیده‌ای و هر خوانده‌ای را نباید قبول کرد. خیلی اوقات یادگیری در نپذیرفتن حرف‌های دیگران است.

از طرفی این اشخاص لزوماً نباید در قید حیات باشند. ممکن است من نویسنده‌ای را دوست دارم و آثارش را دنبال می‌کنم. رفته‌رفته این خواندن‌ها بر روی مدل‌ذهنی من تأثیرش را می‌گذارند.

لابد شماهم شنیده‌اید که: ما میانگینی از 5نفری هستیم که با آن‌ها بیشترین ارتباط را داریم.

چیزی که من روی تأکید دارم این است که این ارتباط در دنیای امروز، صرفاً ارتباط در فضای واقعی نیست. شاید خیلی از ما عادت به چت‌کردن‌های زیادی داریم. یا حتی همانطور که قبلاً گفتم خواندن و دنبال‌کردن نویسنده یا هنرمندی که دوستش داریم که هم می‌تواند در این 5 نفر باشد. آن زیادی ارتباط برقرار کردن نکته اصلی ماجراست.

در کتاب مثل هنرمندهامثل بدزدید آقای آستین کلئون هم این مفهوم را به زیبایی بیان کرده است:

مارسل دوشان می‌گفت: «من به هنر اعتقاد ندارم، من به هنرمندان اعتقاد دارماین در‌واقع روش خیلی خوبی برای مطالعه استاگر بخواهید کل تاریخ رشته‌تان را یکباره ببلعید خفه می‌شوید. در عوض یک متفکرنویسنده هنرمند، اکتیوست، الگورا که عاشقش هستید خوب بجوید. هر چیز دانستنی که درباره آن متفکر وجود دارد مطالعه کنید. سپس سه شخص که آن متفکر عاشق‌شان بوده پیدا کنید و همه چیز را درباره‌ی آن‌ها دریابید. این کا را هر چندبار که می‌توانید تکرار کنید. هر چقدر که می‌توانید از درخت بالا بروید. هر وقت درخت خودتان را ساختید وقت‌اش است که شاخه‌ی‌ خودتان را آغاز کنید.

اینکه خودتان را به عنوان بخشی از یک دودمان خلاق ببینید کمک می‌کند وقتی کار خودتان را شروع کردید کمتر احساس تنهایی کنید. من عکس هنرمندان مورد علاقه‌ام را در آتلیه‌ام آویزان کرده‌ام. آن‌ها مثل روح‌هایی هستند که تقریباً می‌توانم حس کنم که وقتی روی میز کارم قوز کرده‌ام آن‌ها مرا به جلو می‌رانند.

نکته خوبی که در مورد استادان مرده یا از راه دور وجود دارد این است که نمی‌توانند شاگردی‌تان را رد کنند. می‌توانید هر چه خواستید از آن‌ها یاد بگیرید. آن‌ها برنامه درسی‌شان را توی کارهای‌شان باقی گذاشته‌اند.

شما از این طریق می‌توانید درخت شخصیت خودتان را بسازید. اینکه این درخت ثمر دهد یا ندهد همگی بستگی به انتخاب‌های شما در گزینش افراد دارد.

فکر می‌کنم در کنار این نوع یادگیری، خوب است ما هم مهارت پیدا کنیم تا به گونه‌ای صحبت‌کنیم و به‌گونه‌ای از تجربیاتمان بگوییم تا دیگران نیز یاد بگیرند. باید مهارت ظرافت کلامی را یاد بگیریم.با این مهارت می‌توانید کلمات را به گونه‌ای بکار ببرید که مفهوم درست به آن شکلی و منظوری که دارید به مخاطب برسد. همین مهارت در یادگیری مؤثر است. چون بخش بسیار مؤثر در یادگیری‌های ما برمی‌گردد به توضیح‌دادن و توصیف‌کردن اطلاعاتی که داریم. و همچنین باید مهارت خوب گوش‌دادن را هم در خودمان تقویت کنیم.

چجوری یاد بگیریم؟ (4) یادگیری از طریق مشاهده

چیزی را می‌بینیم، اطلاعاتی دریافت می‌کنیم و نسبت به چند دقیقه قبل چیزی یاد گرفتیم.

بنظرم این شیوه از یادگیری، زمانی اتفاق می‌افتد که به آن چیزی که نگاه می‌کنیم یا خیلی جذاب باشد یا به طریقی ما را تحت تأثیر قرار دهد.

مثلاً با دیدن تصادف یک نفر در خیابان فرض کنیم عابر مقصر بوده و در کشور گل‌و بلبل زندگی می‌کنیمیاد می‌گیریم که قوانین را زیر پا نگذاریم. شاید در اینجا احساس خطر کرده‌ایم و این یادگیری شکل گرفته.

به نوعی همگی ما از بدو تولد این جنس یادگیری را تجربه کرده‌ایم.

به عبارتی من از مشاهده‌هایی یاد می‌گیرم که به نوعی با زندگی من در ارتباط‌اند.

در یادگیری از طریق مشاهده نه تنها شما می‌توانید بفهمید که یک چیز چگونه کار می‌کند بلکه می‌توانید تکنیک‌هایی که افراد برای انجام آن کارهم بکار می‌برند را فرا بگیرید.

حالا چه چیزهایی کمک می‌کنند تا این نوع یادگیری مؤثر واقع شوند؟

1٫ به مشاهدات خودتون متمرکز بشید.

آدم در کل طول یک روز که نمی‌تواند متمرکز بماند! اما به حوزه‌هایی که قصد یادگیری آ ن‌ها را دارید متمرکز شوید و خوب نگاه کنید. چون بسیاری اوقات عادت‌کردن به زندگی و روال‌های همیشگی باعث می‌شود خیلی چیزها اتوماتیک شود و ما به آن‌ها بی‌تفاوت باشیم. برای همین چیزی را که باید بفهمیم و یادبگیریم نادیده گرفته می‌شود.

مثلاً کسی که قصد یادگیری مهارت‌های سخنرانی را دارد، یکی از بهترین تمرین‌ها، دیدن سخنرانی‌های تد است. به سخنران دقت کند که چه پوشیده، چگونه صحبت می‌کند، از کجا شروع کرد، موقع توپق زدن! قضیه را چه‌جوری جمع کرد، زبان بدن او برای ارائه مفاهیم چگونه بود؟ تن صدایش در جای جای سخنرانی مطابق با حالت صورتش تغییر کرد یا خیر و…

موقع مشاهده، برای خودتون حواس‌پرتی درست نکنید! یا به عبارتی keep focus 🙂

2٫ نکته‌برداری کنید

اگر امکانش هست، از چیزایی که نگاه می‌کنید نوت بردارید. با این کار می‌توانید جزئیات و مفاهیم ماجرا را بعدها بهتر به یاد آورید.

3. به مشاهده فکر کنید.

اگر جای آن شخص و یا هر چیزی که سبب آن شده، بودید چه ایده‌هایی به سرتان می‌زد؟چه رفتاری از خود بروز می‌دادید؟

4. موقع مشاهده سوال‌های خوبی بپرسید.

چون سوال‌ها شما را روی موضوع قفل می‌کنند. اما بهتر از سؤال پرسیدن، توصیف آن چیزی است که دیدید. شروع کنید به توضیح دادن چیزی که دیدید آن هم بدون هیچ قضاوت و پیش داوری‌ای. باز هم تأکید می‌کنم در پس توضیح‌دادن فعالیت ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد. به شما کمک می‌کند اطلاعات جدید را در دسته‌بندی قرار دهید و چیزهایی را متوجه شوید که شاید قبلاً نمی‌فهمیدید.

یک چیز را هم بگویم، اگر امکانش هست همان موقع، که ماجرا تازه ‌است، به توصیف و توضیحش بپردازید. چون یکی از خیانت‌های ذهن (که شایدم خیانت نباشه!) این است که ماجرا را بعد از مدتی آن‌جور که مطابق میل خودش است توصیف می‌کند نه چیزی که لزوماً دیده است.

5. اگر امکانش هست، دوباره ببینید!

موقع دیدن فیلم‌ها در بار اول، ناخودآگاه بیشتر درگیر صحنه‌های هیجانی یا اتفاقاتی هستیم که برای ما bold هستند و مفاهیم را خوب نمی‌گیریم! یا موضوع اصلی فیلم به خوبی به جان نمی‌نشیند. برای برخی فیلم‌ها که ارزش و محتوا دارند حتماً وقتی بگذارید چندین بار ببینید. در سری‌های بعد بهتر به موضوع و نکاتی دقت خواهید کرد که قبلاً پیش چشم شما ظاهر نمی‌شدند.

چجوری یاد بگیریم؟ (3) چند حرف پراکنده

شاید شما هم با آزمون و خطا به این رسیده باشید که توضیح‌دادن برای دیگران و توصیف‌کردن چیزی که یادگرفته‌اید به درک مطلب شما کمک می‌کند.

و در حین توضیح‌دادن، چیزهایی را می‌فهمید که قبلاً آن را نمی‌دانستید یا به آن توجه نکرده بودید. می‌خواهم بگویم این توضیح‌دادن و توصیف‌کردن را دست‌کم نگیرید. در پشت آن یک فرآیند ذهنی پیچیده‌ای وجود دارد.

جدا از این، این را هم باید به خوبی درک کنیم که خود فرآیند یادگیری، یک فرآیند کند و زمان‌بر است و برای شکل‌گیری یادگیری باید حوصله خرج داد.

بحث صرفاً در مورد یادگیری دروس (یا بهتر بگویم خزعبلاتی) که در دانشگاه و مدرسه می‌خوانیم یا خوانده‌ایم نیست. یادگیری چیزی فراتر از این‌هاست. شما کتابی می‌خوانید که مدت‌ها جملاتش در ذهن‌تان تداعی می‌شود. یا اتفاقی می‌افتد شعری، متنی به ذهن‌تان خطور می‌کند.

این زمانی رخ می‌دهد که شما آن متن و یا کتاب را خوانده‌اید و به عنوان یک بسته اطلاعاتی وارد ذهن شما شده. آرام آرام در خلوت خود به آن فکر می‌کنید. این فکر کردن کمک می‌کند آن بسته اطلاعاتی جای درست خود را در ذهن شما پیدا کندتصور کنید در طول روز ما چقدر اطلاعات دریافت می‌کنیم. با این سرعتی که پیش می‌رویم و این شتاب‌زدگی‌هایی که برای خود فراهم کردیم، فکر می‌کنید چقدر در مورد آن اطلاعات فکر می‌کنیم؟

بگذریم.

در کل چون مبحث اختصاصا در مورد یادگیری است بیایید نگاهی عمیق‌تر به موضوع بیاندازیم و گام به گام جلو برویم.

مدلی که فکر کنیم ذهن صرفاً سطلی است که دانش و اطلاعات جدید وارد آن می‌شود و ماهم یاد می‌گیریم، مدل کاملی نیست.

یادگیری از طریق‌های مختلفی برای ما شکل می‌گیرد.

مثلاً در مباحث رشد و رضایت،‌ (که به موفقیت می‌شناسیم!) یادگیری‌های پس از شکست خیلی مورد تأکید قرار می‌گیرد.

 این شیوه‌ها را همگی بلدیم ولی برای بیان مباحث آتی بیایید آن‌ها را در دسته‌بندی قرار دهیم و نگاهی به آن‌ها بیاندازیم:

 

یادگیری از طریق مشاهده

یادگیری از طریق حرف دیگران

یادگیری از طریق فکرکردن

 

 

چجوری یاد بگیریم؟ (2) مثال شخصی از یادگیری کریستالی

در مقاله قبلی در مورد یادگیری نطفه‌دار یا به‌به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی صحبت کردیم. در زندگی هر کسی، کریستال‌های مختلفی وجود دارد. مهم این است که آن کریستال‌ها شکل بگیرد و مطالب آن جدای از خواندن، یادگرفته شود.

یادگیری نطفه‌دار، یعنی یادگیری ما در آن حوزه عمیق باشد. یعنی ممکن است من خیلی چیزها را ندانم اما آن‌هایی که می‌دانم را عمیق یادگرفته‌ام و دنبالشان رفته‌ام.

بگذارید یک مثال شخصی بزنم:

زمانی در مورد خلاقیت کنجکاو بودم. به دنبال این بودم که خلاقیت را چطور می‌توان به زندگی آورد و اصلاً این بحث داغ خلاقیت چه بوده؟

از روی علاقه و همچنین برای ساکت‌کردن کنجکاوی‌ام، کتاب‌های حوزه خلاقیت را می‌خواندم. تا آن زمان تصور می‌کردم که خلاقیت یک چیز واحد است که می‌توان همان را یاد گرفت و وارد زندگی کرد.

قبول کنیم که بحث‌های خلاقیت هم جالب است

اما جلوتر که رفتم متوجه شدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر جانبی.

تصور می‌کردم تنها همین تفکر در بحث خلاقیت وجود داره و پیش خودم گفتم اگر مهارت آن را کسب کنم دیگر تمام است!

شروع کردم به تحقیق در تفکر جانبی. متوجه شدم شخصی به اسم آقای ادوارد دبونو بیان‌گذار این طرز فکر بوده.

تا اینجا من از حوزه خلاقیت، یک اسم داشتم به اسم تفکرجانبی و یک متفکر به اسم ادوارد دبونو. شروع کردم به تحقیق و ببینم چه کتابی به طور اختصاصی در مورد تفکر جانبی نوشته است. ادوارد دبونو کتابی داشت با همین نام تفکرجانبی که خوشبختانه ترجمه هم شده بود.

کتاب را هیچ کجا نمی‌توانستم پیدا کنم، شروع کردم آرام آرام نسخه انگلیسی آن را خواندن اما چند روز بعد در کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب نسخه فارسی را پیدا کردم و گرفتم!

این را هم اضافه کنم که نسخه اصلی یک کتاب را خواندن خیلی بیشتر از خواندن ترجمه آن می‌چسبد! دلیلش هم شاید این باشد که می‌توان کلمات را بی‌واسطه از نویسنده‌ گرفت اما سرعتم را خیلی کم کرده‌بود از طرفی هم برخی‌ مباحث متوجه نمی‌شدم و کلافه شده بودم که پیدا کردن نسخه ترجمه‌اش خیلی کارم را راحت کرد.

کتاب تفکر جانبی را تمام کردم. با تمام ذوق و شوق از ترفندهایی که یادگرفته بودم شروع کردم به صحبت ‌کردن. خلاصه هر جا می‌نشستم شده بود نقل مجالس و صحبت‌هایم.

حتی برای سرگرمی یک وبلاگی ایجاد کردم و شروع کردم از ترفندهای آن نوشتن.

بعد از مدتی به این فکر می‌کردم که اوکی من ادوارد دبونو و طرز فکرش را دوست دارم، ببینم چه کتاب‌های دیگری دارد. کتاب‌هایی مثل درس‌های درست‌اندیشیدن، شش کلاه تفکر و… را پیدا کردم. و مثل قبل شروع کردم به خواندن کتاب‌ها. هر چه جلوتر می‌رفتم می‌دیدم خیلی از ترفندهایی که این‌همه از آن صحبت‌کردم خود نویسنده در کتاب اقرار کرده که فقط این نیست و مدام تبصره زده بود!

حرفش هم حق بود. به قول استاد شعبانعلی، حوزه‌هایی که مربوط به انسان می‌شوند، قطعیت در آن معنا ندارد.

اینگونه بگویم که بحث خلاقیت برای من مثل یک اتاق با یک در بود که تصور می‌کردم اگر وارد آن شوم تماماً همین است و بس! دریغ از اینکه وارد اتاق شدم و دیدم درون خود اتاق، چندیدن در دیگر وجود دارد که به اتاق‌های دیگر راه دارند. و این سلسله در همه اتاق‌ها تکرار می‌شوند و من هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر به دانسته‌های قبلیم شک می‌کردم.

جدا بگویم این شک‌کردن‌ها در آن زمان بسیار اذیت‌کننده بود. به فکر تمام وقت‌هایی می‌افتادم که پایش صرف کرده بودم . حتی به جایی رسید که تصمیم گرفتم نه از آن حرف بزنم نه بنویسم و برای همین وبلاگ را پاک کردم. اما بعدها فهمیدم برای رشد، این‌ها سرمایه‌گذاری بوده نه اتلاف.

یکم برویم جلوتر، بعدها فهمیدم در حوزه خلاقیت، تفکری وجود دارد به اسم تفکر طراحی!که شاید ورژن جدید در بین تفکرهای این حوزه است و حالا دوباره گردونه بازی به چرخش افتاده بود و منم در این گردونه بودم و هستم!

و اضافه کنم که همچنان آن عدم قطعیت‌ها و شک‌کردن‌ها وجود دارد اما چیزی که این بین کار را شیرین می‌کرد، عمیق‌شدن در آن موضوع بود. یعنی بی‌آنکه بدانم در حال تکمیل‌کردن کریستال خلاقیت خود بودم. چیزی که کار را برایم شیرین می‌کرد این بود که لااقل چسبیده‌ام به چیزی که دوست دارم و طرز فکرم قبل از وارد شدن به این بحث و بعد از وارد شدن به این بحث تغییر کرده بود. به عبارتی چون قطعیت از زندگی‌ام رنگ باخته بود، افکار منعطف‌تری داشتم.( حتی در مورد این هم شک دارم، شاید توهم بوده!) دیگر خیلی زود در مورد کارها قضاوت نمی‌کردم و…

آدم هر چه جلوتر می‌رود به خام‌بودنش بیشتر اعتراف می‌کند.

این یکی از تجربه‌های من بود در حوزه تشکیل کریستال خلاقیت.

کریستال‌های دیگری هم در زندگی‌ام در حال شکل‌گیری است. مثل بحث برنامه‌نویسی و اینکه آخر سر اقلیم لینوکس را انتخاب کرده‌ام و مانده‌ام در همین جا! یا وارد شدنم به بحث‌های شخصیت‌شناسی و سردرآوردنم از MBTI . که حتی در این‌ دست‌نوشته‌ها جایی گفتم که از MBTI و تیپ INTP خواهم نوشت ولی قضیه همان عدم قطعیت است که نمی‌گذارد آرام بنشینم و بنویسم!

چیزی که من فهمیدم این بود که خیلی از مهارت‌ها مثل مهارت سخنرانی، حل‌مسئله، یادگیری زبان و… در کنار این کریستال‌ها شکل می‌گیرد. مثلاً برای بهتر بیان‌کردن و موثربیان‌کردن ترفندهای خلاقیت باید مهارت سخنرانی و ارائه مطلب خودم را بالا می‌بردم.

اگر کریستالی هم در زندگی شما در حال تشکیل است، و حوصله آن را دارید، بنویسید. خوبی این نوشته‌ها این است که میفهمیم تنها نیستیم. واقعاً گاهی اوقات خود من هم کم می‌آورم! دیدن کسانی که اینگونه‌اند راه را هموارتر می‌کند.

چجوری یاد بگیریم؟ (1) یادگیری باید نطفه داشته باشد.

من هم مثل خیلی از افراد دیگر به دنبال مهارت‌های یادگیری رفته‌ام. در این زمینه مقایسه‌های زیادی شکل می‌گیرد که من هم از این قاعده مستثنی نبوده‌ام. همیشه برایم سؤال بود که چگونه می‌توان طوری یادگرفت که آن آموخته به باور تبدیل شود و باور منجر به تغییر.

در دوران مدرسه، درکم از یادگیری این بود که نمره درسی را بالا بیاورم، از همکلاسی‌ها جلوتر باشم و… چه بسا هنوز هم در محیط دانشکده، می‌بینم که هنوز این طرز فکر وجود دارد و چه جاه‌طلبانه به فکر پاس‌کردن درس‌هاییم!

اما کم‌کم این طرز فکرم رنگ باخت. دانشکده شد یک اتلاف وقت به سبک مدرن. تنها بخش‌هایی از آن را دوست داشتم و دارم که استادان یا دانشجویان از تجربیاتشان حرف می‌زنند.

بعدها فکر کردم که من چقدر بی‌خیالم! بی‌خیال نسبت به درسم. چندباری هم از حرف‌های دوستانم شنیده بودم که می‌گفتند: «سحر خیلی بی‌خیالی

اما این روزها فکر می‌کنم مشکل من بی‌خیالی نبوده. نطفه را اشتباه انتخاب کردم.

بگذارید بیشتر از نطفه بگویم.

در یکی از صحبت‌های استاد شعبانعلی آموختم که یادگیری باید نطفه داشته باشد.

در گذر زندگی هر از کدام از ما، اطلاعات و دانش‌هایی بر سر راه ما قرار می‌گیرند. فرض کنید این دانش‌ها مانند تکه‌های پازل‌اند. در اینجا با دو دسته آدم مواجه می‌شویم.

اولی کسی است که حریصانه این پازل‌ها را جمع می‌کند بی‌آنکه هدفی برای ساختن تصویر نهایی داشته باشد.

دومی کسی است که تکه‌های پازل را طوری انتخاب می‌کند تا تصویر نهایی زیبایی را بسازد. فیلترهای درستی را برای گزینش اطلاعاتش قرار می‌دهد. به‌موقع می‌داند کدام تکه پازل را کنار بیاندازد و کدام تکه را بردارد.

در نگاه اول، هیچ فرقی بین داشتن اطلاعات اولی و دومی نیست. مثلاً همان تاریخ‌هایی که اولی می‌داند، دومی هم می‌داند. تنها تفاوت آن‌ها در پیوستگی دانش‌های آن‌هاست. این‌جاست که حرف نطفه‌دار بودن یادگیری به میان می‌آید.

در حال حاضر در دنیایی قرار داریم که مشکل اطلاعات نداریم. شخص اول مانند زباله‌گردی بوده که تنها گشته و زباله‌ها را جمع کرده تا شاید روزی به دردش بخورد یا از طریق آن بتواند احترامی برای خود بخرد.

اتفاقاً فکر می‌کنم شخص دوم هم در ابتدا زباله‌گرد بوده! اما از یک زباله خوشش آمده و سعی کرده آن را نطفه بگیرد و اطلاعات دیگر را متناسب با آن جمع کند و در نهایت توانسته بلور زیبایی از آن را معماری کند.

به شکل‌گیری نبات تا به حال دقت کردید؟

یه نخ را داخل محیط انباشته شده از شکر می‌اندازند و کم‌کم دانه‌های بلور نبات به نخ می‌چسبند و در نهایت چیزی را که به اسم نبات می‌شناسیم می‌بینیم.

فضای یادگیری هم همین‌گونه است! یعنی باید آدمی یک نطفه را انتخاب کند و متناسب با آن، دانه‌های بلور را یکی‌یکی جمع کند تا در نهایت بلور زندگی‌اش را زیبا بسازد.

حالا این نطفه از کجا می‌آید؟

این نطفه از علاقه ذاتی ما می‌آید.

برای درک بهتر، خودم را مثال می‌زنم. مثلاً منی که به برنامه‌نویسی علاقه دارم باید از همان اول می‌گشتم و در دنیای نقشه‌برداری، اطلاعات مربوط به برنامه‌نویسی در این حوزه را جمع می‌کردم.

در دانشکده دیده‌ام دوستانی که چه مشتاقانه مبحثی را دنبال می‌کنند. مثلاً همین هفته گذشته یکی آمد و کنفرانسی در مورد پهبادها داد. واقعاً آدم توپری بود! معلوم بود که هر جا دانه‌ای از این بلور را دیده، جمع‌اش کرده و چسبانده به بلورش و حالا آن را زیبا ساخته!

این آدم‌ها را می‌توان از صحبت‌هایشان خوب شناخت. شخصی که یادگیری‌اش نطفه دارد، در انتها از تکه‌های پازل یک تصویر زیبا می‌سازد. این آدم دیگر نیازی به مدرک ندارد! خود تصویر نمایان‌گر دانش و مهارت‌های اوست.

از این دست آدم‌ها کم ندیده‌ایم. مثل دکتر الهی قمشه‌ای.

تا به حال به صحبت‌هایش گوش کرده‌اید؟ از همه جا حرف می‌زند اما آن‌قدر پیوستگی مطالبی که بیان می‌کند بالاست که در انتها یک تصویر کلی را خواهید دید که با تمام شکوه به تصویر کشیده شده است.

برای این افراد چه اتفاقی می‌‌افتد؟

آن تکه پازل که همان اطلاعات جدید است،‌ وارد ذهن‌شان می‌شود. آرام آرام جایش را پیدا می‌کند. ارتباطش را با دانسته‌های قبلی درست متوجه می‌شود و سرجایش می‌نشیند. همین می‌شود که می‌بینید از زمین و زمان حرف می‌زنند اما در آن واحد یک تصویر را می‌سازند.

اما برعکس کسانی که تنها تکه‌های پازل را بی‌هدف جمع کرده‌اند، هنوز نمی‌دانند با آن‌همه تکه باید چه کنند؟ چه تصویر درهم و برهمی بسازند؟ اصلاً می‌توان تصویری ساخت یا نه؟!

این آدم‌ها را اگر تکانشان هم دهیم صدای آزاردهنده‌ای می‌دهند.

لپ کلام اینکه خیلی نمی‌توان از این آدم‌ها یادگرفت. آن‌ها تنها انباری از اطلاعات‌اند. که گاهی حمال محتوا در شبکه‌های اجتماعی‌اند.

چه باید بکنیم؟

علاقه‌هایتان را دست کم نگیرید. علاقه لزوماً یک چیز نیست. می‌توان بلور زندگی را در نهایت زیبایی از چیزهای مختلف ساخت. مثلاً فرض کنید در حین گوگل‌کردن، مقاله‌ای را خواندیم که کمی از آن خوشمان آمد. رهایش نکنید! در وهله اول حدااقل یک گام برایش بردارید. مثلاً بگردید ببینید منبع این مقاله کجاست؟ منبع را نگاهی بیاندازید. با این کار دانه‌های بلورتان را پیدا خواهید کرد. اگر خوشتان آمد یک گام دیگر جلو بروید. مثلاً دنبال نویسنده منبع بروید، ببینید چه کتاب‌ها یا مقالات دیگری در آن حوزه نوشته است؟ اگر خوشتان آمد گام بعدی را بردارید ببینید دیگران در آن موضوع چه نوشته‌اند و… .

خلاصه این که آدمی‌که یادگیری‌اش نطفه دارد، کتاب‌های مختلف می‌خواند، از حوزه‌های دیگر می‌داند، با آدم‌های مختلف می‌گردد اما در انتها یک تصویر را می‌سازد.

پی‌نوشت1: مقالات حوزه یادگیری را برای این دسته از افراد خواهم نوشت. مقالاتی مثل چگونه نقشه‌ذهنی بکشیم، تندخوانی واقعی یعنی چه، نحوه صحیح استفاده از فلش‌کارت و راهکارهایش در دنیای دیجیتال و…

پی‌نوشت2: در این حوزه من هم دانش‌آموزم نه کسی که یاد می‌دهد(معلم)! تنها سعی می‌کنم فهمیده‌هایم و تجربیاتم را بنویسم. پس من هم با شما در حال یادگیری‌ام! مثلاً اصل بحث یادگیری نطفه‌دار را در متمم خوانده‌ام که به یادگیری کریستالی معرفی شده است و در نهایت  فهمیده‌هایم را اینجا نوشتم.