یک پیشنهاد بر اساس تجربه شخص

در این عصر ماشینی‌شدن خیلی چیزها، بهتره یسری کارها را دستی انجام بدیم. کارهایی که تماما از عقل بیان خیلی جذاب از آب درنمیاد. مثلا اگر موضوعی چندوقته ذهنتان را درگیر کرده، برای پیداکردن راه‌حلش یه قلم و کاغذ بیارید و راه‌هایی که به نظرتان می‌رسد را بنویسید یا خط خطی کنید!

یا مثلا اگر نویسندگی و شعر گفتن را دوست دارید، بجای اینکه همیشه با لپ‌تاپ و کیبور تایپ کنید، لذت کشیدن مداد روی کاغذ را تجربه کنید و بگذارید صدای آن به ذهنتان خوراک بدهد.

یا اگر برنامه‌نویسید و حل‌مسئله‌ای خیلی ذهنتان را مشغول کرده، پاشید راه برید، کدهایی که به ذهنتان می‌رسد را روی هوا بنویسید! یا روی تکه‌های کاغذ بنویسید و آنقدر جابه‌جایشان کنید تا ذهنتان به کار بیافتد.

خلاقیت، صرفا با پشت لپ‌تاب نشستن یا پشت میز نشستن سراغتان نمی‌آید. در اینجور مواقع سعی کنید از فضای ماشینی بودن فاصله بگیرید. اصلا چطوره برید بیرون پیاده‌روی یا یه توپ بردارید و روپایی بزنید! (حتی اگر بلد نیستید! فقط بخندید و کمک کنید ذهنتون شاد شه!)

بعضی اوقات کارهای حوصله سربر را انجام دهید و طفره نروید، مثل اتوکردن، مثل ظرف شستن! خیلی اوقات موقع همین کارهای حوصله سربر به جواب سوال‌هایی که مدت‌هاست در ذهنتان می‌چرخد، می‌رسید. یا به عبارتی، خیلی هضم‌کردن اطلاعات در طی همین کارهای حوصله‌سربر اتفاق می‌افتد.

آدم یاد بگیرد تمام وجودش را بریزد در هر آنچه انجام می‌دهد

در مورد عادت‌ها زیاد شنیده‌ایم؛ به خوبی هم می‎دانیم که همین رفتارهای کوچک کوچک است که زندگی‌مان را تشکیل می‌دهند و اگر شکست یا موفقیتی هم باشد از ترکیب همین رفتارها و عادت‌هاست. یا به تعبیر دارن هاردی، کم پیش می‌آید کسی را فیل گاز بگیرد اما پشه در زندگی همۀ ما بوده!

برای همین خوب است در روز نیم نگاهی هم به کارهای تکراری‌مان و انتخاب‌های کوچک‌مان داشته باشیم، سعی کنیم آگاهانه و از قصد تغییری ایجاد کنیم تا نتیجه را ببینیم.

ما مجموعه عاداتمان هستیم، عالی بودن هم یک عمل خاص نیست و یک عادت است. –ویل دورانت

جناب فرنودیان هم در این مورد زیبا می‌نویسد:

موفقیت بستگی دارد به هزار عامل بیرونی. تلاش برای کمال، ولی از خود آدمیزاد می‌آید و عطشش برای بهتر شدن. آدم یاد بگیرد تمام وجودش را بریزد در هر آنچه انجام می‌دهد. شب که سر می‌گذارد روی بالش بگوید که امروز بهتر از این نمی‌توانستم. بهترین فرزند و همسر و پدر و انسانی که می‌توانستم باشم این بود. برنامه فردا را مرور کند و فردا به لطف امروز، جسم و روح قوی‌تری داشته باشد و برای امروز سر بنهد به بالین و تنها خودش را رها کند.

این روزها بیشتر حواسم به این جمله است: “آدم یاد بگیرد تمام وجودش را بریزد در هر آنچه انجام می‌دهد”، سهم تمرکزم برای بهبود کار امروزم خیلی بیشتر از تمرکزم روی کارهایی است که در آینده خواهم کرد. همین هم قوتی شده تا روزم را با انگیزه بیشتر و شادتر شروع کنم.

نمی‌گویم مثل مورچه هی کار می‌کنم، میگویم “وجودم را میریزم در هر آنچه که امروز انجام می‌دهم حتی اگر کار کوچکی باشد.”

شب هنگام هم ستاره‌هایی که از انجام کارها جمع کرده‌ام را می‌شمارم تا ببینم چقدر مفید بوده‌ام. خیلی از کارها مفیدبودن یا نبودنشان در آخر کار مشخص می‌شود اما برای الانِ من، مفید بودنِ الانِ کارِ من اهمیت دارد.

الویت با کدام؟ جالب یا مناسب؟

می‌توان آدم‌های زیادی را پیدا کرد که وقت زیادی را هم با آن‌ها می‌گذرانیم اما فقط می‌گذرانیم!

نه چیزی به زندگی‌مان، طرز فکرمان اضافه می‌کنند و نه کم. چون می‌بینیم ضرری هم ندارند به همین روند اتلاف وقت ادامه می‌دهیم.

هر آدم جالبی را نباید در زندگی، جدی جدی برایش جایی باز کرد. خیلی اوقات همین آدم‌های جالب را باید کنار گذاشت. “جالب‌بودن” با “مناسب‌بودن” فرق زیادی دارد. زندگی و وقت‌هایمان خیلی گنجایش زیادی ندارند که هر کسی درونش باشد. اگر بخواهیم هر آدم جالبی را صرفا بخاطر جالب‌بودنش جدی بگیریم، زندگی هرز می‌شود و عادت به آن‌ها باعث می‌شود هرس کردن‌شان هم سخت گردد.

کسانی که مناسب‌اند الویت بالاتری دارند!

ترکیب جالب و مناسب هم که اوج خوشبختی است. این‌ها همان‌هایی‌اند که سال می‌مانند و می‌توان سال‌ها ازشان یاد گرفت.

خیلی اوقات یاد این جملۀ دکتر شیری می‌افتم:

لازم نیست یک نفر “عوضی” باشد تا رهایش کنیم؛ خیلی اوقات یک آدم حتی “جالب” را باید کنار گذاشت. زیرا فقط جالب است. برای آینده‌ات “مناسب” نیست.

عرضۀ خاک

خیلی چیزها در خیلی جاها رشد نمی‌کنند. اگر دانه بخواهد خوب رشد کند، باید خاک هم عرضۀ رشد دادن دانه را داشته باشد.

دانه که رشد کند، خاک ارزش می‌یابد.

آدمی هم همینگونه است. آن‌قدر باید خاکش حاصل‌خیز باشد که دانه‌ درونش فرصت رشد یابد. با دست روی دست گذاشتن، آدم خاکش حاصل خیز نمی‌شود. برای حاصل‌خیز شدن باید مثل خاک به زمین افتاد تا ارج و قرب پیدا کرد.

خاک که از اولش خاک نبوده، فکر می‌کنم در دوران جوانی‌اش، کوهی بوده که دیگران به آن غبطه می‌خوردند اما با گذر زمان و دست و پنجه نرم‌کردن با مشکلات، روز به روز فرسوده شده. حالا می‌خواهد با رفتنش چیزی از خود به جای بگذارد. می‌خواهد دانه‌ای را پرورش دهد تا بزرگی و شکوه خودش را بیش از کوه‌بودن به رخ بکشد.

من فکر می‌کنم مهم این است که درخت زندگی به ثمر بنشیند تا نشان دهد، من و تو چیزی بیش از این تَن‌ها هستیم.

خیلی از دانه‌ها تا آخر عمر، فرصت رشد پیدا نمی‌کنند. من دوست دارم دانه‌های اصلی وجودم را رشد دهم. دوست ندارم آن‌ها را دست‌نخورده با خودم دفن کنم. دوست دارم به آن‌ها فرصت رشد دهم.

درخت زندگی آدم، به خود آدم بستگی دارد. اینکه چقدر حاصل خیز باشد تا این درختش به ثمر بنشیند.

خاک، تنها تصمیم گرفته که پایان زندگی‌اش با خاک‌کردنش تمام نشود. او ثمرۀ زندگی‌اش را درختی بار آورده تا به دیگران بیش از کوه بودن کمک کند.

دوست دارم مثل خاک باشم تا زندگی‌ام، با خاک‌کردنم تمام نشود.

دوست دارم خاکی باشم تا عرضۀ رشد دانه‌ای را داشته باشد که ثمره درخت زندگی‌ام را به جای گذارد.

برای خاک حاصل‌خیز شدن، باید جرات روبرویی با صخره‌ها و مشکلات بزرگ را داشت وگرنه خود را دست باد سپردن که کار سختی نیست.

یادمان نرود که خاک هم اولش کوه بوده تا توانسته بعد از خود درختی پر ثمر برجای گذارد. پس در برابر مشکلات باید مثل کوه ماند تا آخر سر بتوانیم درخت زندگی‌مان را به ثمر بنشانیم.

دانه‌هایتان سبز و وجودتان حاصل‌خیز.

سحر شاکر

 

قانون زنجیرها در انضباط شخصی

انضباط شخصی چیزی نیست که مثلا بگیم بعد از یک مدت به آن رسیده‌ام. واقعیت این است که انضباط شخصی چیزی فراتر از نظم داشتن در کارهاست. انضباط شخصی در کنار بهبود عملکرد و بهبود تمرکز است که تکامل میابد. به همین دلیل ، ما هر روز پتانسیل این را داریم که در این سه حوزه – که خودشان از حوزه‌های دیگری تشکیل می‌شوند- پیشرفت کنیم. حتی شده یک درصد.

بنابراین بزرگترین رقیب شما در اینجا، گذشتۀ شماست. چیزی که در ادامه میخوام بگم، از جنس تجربه شخصی‌ام است.

وقتی وارد میدان نبرد می‌شوید، از پیش باید رقیب و از آن مهم‌تر استراتژی رقیب را حدس بزنید. از طرفی در این بین باید چیزی را پیدا کنید که به خودتان انگیزه دهد. من به شخصه برای اینکه با یک تیر، سه نشان را بزنم (یعنی هم رقیب و استراتژی‌اش بشناسم هم به خودم انگیزه دهم) یک دفترچه کوچک برداشته‌ام.

نقشه ذهنی هفته

قبل از اینکه چیزی درون آن بنویسم، یک نگاه به نقشه ذهنی هدف هفته که نوشته‌ام می‌اندازم. معمولا کشیدن این نقشۀ ذهنی بعد از ظهرهای جمعه اتفاق می‌افتد و درون آن هدف‌های کلی هفته در شاخه‌هایی که دنبال می‌کنم را می‎نویسم. این را هم بگویم که برای تعیین هدف، حتما باید قبلا حداقل یک روز با آن زندگی کرده باشید. مثلا کسانی که تصمیم می‌گیرند به طور کل سیگار کشیدن را کنار بگذارند باید از قبل حداقل چند روز را با این هدفه زندگی کنند و بعد به کل سال و شایدم کل عمرشان تعمیم دهند. این بیشتر برای هدف‌های بلندمدت سالانه است که بعضا دچار خطاهای بزرگی می‌شویم و همان ابتدای سال بدون زندگی کردن با آن‌ها، تعیین‌شان می‌کنیم و عموما هم با شکست مواجه می‌شوند.

چیز دیگری که می‌خواهم بگویم این است که هدف کلی را تا 80 درصد تعیین می‌کنم، چون رسیدن به یک هدف جاده صاف ندارد و باید انقدر چکش‌کاری شود تا به مطلوب‌مان برسیم.

نوشتن

حالا درون دفترچه هر روز کارهایی که در جهت اهدافم انجام داده‌ام را می‌نویسم. هر روز هم سعی می‌کنم تا به محض انجام دادنش درون دفترچه بنویسم چون انگیزه بیشتری برای ثبت بیشتر کارها و بهبودم می‌دهد.

 

زنجیرها

در بین روزها، اگر کاری را به طور زنجیره‌وار ادامه دهم، کنارش یک ستاره می‌زنم. این کار باعث می‌شود زنجیره را قطع نکنم. این زنجیر‌ها، همان عادات خوبی است که من‌را در جهت رسیدن به اهدافم خیلی کمک می‌کند یا به قول دارن هاردی همان اثر مرکب را ایجاد می‌کنند.

بسیاری از عادت‌های مربوط به انضباط شخصی هم در این زنجیرها قرار می‌گیرند. وقتی می‌بینم زنجیره‌ای را حفظ کرده‌ام، انگیزه‌ام برای ادامه دادنش چندین برابر می‌شود.

دره مرگ

نکته‌ای که باید در اینجا به آن توجه کرد این است که این زنجیرها ممکن است در ابتدای مسیر، مدام وصل و مدام قطع شوند. در اینجا چیزی است به اسم دره مرگ. بسیاری از کارها در زندگی روزانه در ابتدا به صورت تک و توک وجود دارند و بعد از مدتی مدام تکرار می‌شوند و تبدیل به عادت می‌گردند. کارهایی که تبدیل به عادت می‌شوند از این «دره مرگ» عبور کنند.

به طور خلاصه دره مرگ جایی است که کارها قبل از آن به طور تک و توک رخ می‌دهند و خیلی از آن‌ها هم درون همان دره مرگ می‌مانند و رشد نمی‌کنند. یعنی قبل از دره مرگ زنجیرهایی با طول‌های کوچک دارید. چیزی که زنجیرهای شمارا از دره مرگ نجات می‌دهد، مبارزه با مقاومت است. بعد از گذر از دره مرگ احتمال اینکه طول زنجیرهایتان بلند شود خیلی زیاد است.

پس اگر در ابتدای راه زنجیری را بعد از دو یا سه‌بار، کوتاه کردید تسلیم نشوید. دوباره از نو زنجیرهایتان را ببافید. آن‌قدر از نو ببافید تا بتوانید از این دره مرگ عبور کنید. خیلی اوضاع وخیم باشد، بعد از گذشت زمانی حدود 60 روز می‌توانید از این دره مرگ عبور کنید و زنجیرهایتان را بلند و بلندتر کنید.

کیفیت و کمیت

نکته دیگر این است که در ابتدا خیلی درگیر کیفیت نشوید. یعنی کار را با یک کیفیت نسبی شروع کنید و منتظر نمانید. به گفته سیناشهبازی که نقل از شاهین کلانتری در یکی از کامنت‌های سایت نوشته بود باید از کمیت گذشت تا به کیفیت رسید.

وقتی برایتان جا افتاد که یک‌کاری را هر روز انجام دهید، وقت و انرژی و همچنین انگیزه زیادی خواهید داشت تا کیفیت را بهبود بخشید.

نتیجه‌گیری

پس این دفترچه را جدی بگیرید. چون با ردیابی کارهایی که در گذشته کرده‌اید راحت‌تر می‌توانید نقاط قوت و ضعف کار را پیدا کنید. راحت‌تر دشمن و استراتژی‌اش را پیدا می‌کنید. از طرفی دچار احساس پیشرفت نمی‌شوید (بخوانید توهم پیشرفت!) و احتمال اینکه خود پیشرفت را تجربه کنید بالا خواهد رفت.

تا یک هفته سعی کنید کارهایی که انجام داده‌اید و شما را نسبت به دیروزتان جلو انداخته را ثبت کنید. تنها تلاش کنید با مقاومت مبارزه کنید و زنجیرهایتان را شروع کنید. در این یک هفته به صدای منتقد درونتان گوش ندهید و تنها شروع کنید. همین.

در هفته‌های آتی بیشتر در مورد کیفیت و بهبود عملکرد و تمرکز خواهم نوشت.

 

تفاوت شخصیت بازنده داشتن و باختن

شخصیت بازنده داشتن مانند این می‌ماند که مدام بخاطر کارهایی که نکرده‌ایم باج بدهیم. بنشینیم و مدام اتفاقات تلخ گذشته را نشخوار کنیم. این درست کاری است که ابلیس می‌کند تا ما را زمین بزند، اتفاقات تلخ را بزرگ می‌کند. شاید شنیده باشید که می‌گویند رفتار تو با خودت نشان می‌دهد که دیگران با تو چه برخوردی داشته باشند.

دوستی داشتم با این که تلاش می‌کرد تا به هدفش برسد اما مدام به ما و اطرافیانش از لیاقت نداشتنش صحبت می‌کرد! تعجب آور است نه؟ این گونه اشخاص شکست‌شان را از پیش پایه‌ریزی کرده‌اند.

می‌توان از عواملی که باخت را ایجاد می‌کند، درس گرفت و دیگر تکرارشان نکرد. خود «باخت» به تنهایی –اگر تکرار نشود- نوعی سرمایه‌گذاری است برای یادگرفتن چیزهای جدید. این که می‌فهمیم کدام بخش‌های وجودی‌مان توسعه نیافته‌اند و روز به روز بهبودشان می‌بخشیم و حداقلش این است که درجا نمی‌زنیم.

می‌شوی یک کاشف ماجراجو تا خودت را، دنیای اطرافت را بهتر پیدا کنی. باخت می‌تواند پله‌ای باشد برای صعود اما شخصیت بازنده داشتن پله‌ای است که سرانجامش آدم را به قعر زمین می‌رسد.

آدم که می‌بازد، یکجا درست و درمون می‌نشیند ببیند از کجا و چگونه خورده، بعد هم راه حلی پیدا می‌کند و در باقی مسیر هدفش، حواسش را به این تابلوهای اخطار جمع می‌کند.

اما آدمی که شخصیت بازنده دارد، مدام در حال نشخوار کردن گذشته و شکست‌هایش فرو می‌رود و خودش را در همان‌جا چال می‌کند.

اشخاص دارای شخصیت بازنده، واگیر دارند! باید از زیادی نزدیک‌شدن به آن‌ها ترسید.

All or None

زندگی معمولا از آنجا کند می‌شود و به فلج شدن پیش می‌رود که آدم تفکر All or None (همه یا هیچ) را پیش می‌گیرد.

تخته گاز می‌رود تا به مقصد برسد؛ وقتی هم که رسید تازه می‌فهمد ای بابا! چیزی که اینهمه تعریفش را می‌کردند این بود؟ می‌شود یک موفق ناراحت.چون نتوانسته بین راه، بزند به خاکی و گوشه‌ای تا از منظره لذت ببرد. نتوانسته با تمام وجود لحظه را درست زندگی کند.

سیگاری که می‌توانست بین راه روشن کند و تکیه دهد تا از منظره لذت ببرد، دست آخر از سر شاید کمی عصبانیت یا بیشتر، انتها ی مسیر روشن می‌کند و با خود فکر می‌کند که این چه قماری بود کردم.

تخته گاز آمدم و نفهمیدم بین راه، چه نعمت‌هایی را قربانی کردم.

گاهی باید با تمام قوا پا روی پدال گاز گذاشت و حرکت کرد و گاهی هم باید سرعت را کم کرد و از منظره لذت برد.

باید یاد گرفت که نصفه نیمه‌های زندگی هم همچین بد نیستند و ارزش زندگی کردن را دارند.

 

شاهکار :)

رفت و جورابش رو از توی بالکن، روی بند برداشت. حین پوشیدن جورابش قشنگ می‌شد دید که تو فکره. چند باری صداش کردم متوجه نشد. آخرش پاشدم رفتم جلوش و گفتم: «بابا، مامان خیلی وقته پایین تو ماشین منتظرته.» و ادامه دادم: «شدی عین این خانوما که عادت دارن قبل از بیرون رفتن، جلو آینه ساعت‌ها نقاشی بکشن و آخرش هم طرف توی ماشین انقدر منتظر می‌مونه تا خودش سبز شه!». داشت با شست پاش ور می‌رفت که جوراب رو خوب بپوشه و تو پاش نچرخه! و یه لبخند با یه سحرک خدافظ تحویلم داد و رفت. رفتم از توی بالکن نگاهش کنم یهو چشمم افتاد جلو درمون که دوتا پراید پارک شده بود. (اونم عین هم!).

اون موقعه‌ها یه پراید داشتیم که انگار راسته کار مامانم بود که داغونش کنه تا رانندگی رو خـــــــــــــــــــــوب یاد بگیره. برای همین توی یه تصادف، الحق یجوری داغونش کرد و یجوری یاد گرفت که تا سال‌ها خاطرات اون تصادف یادم می‌مونه و بعد از اون دیگه من آدم سابق نشدم و دیگه هم هیچوقت توی ماشین خودمون خوابم نبرد!( ولی دیگه این روزا، اون تصادف، یه خاطره یا بیشتر یه سوژه خنده شده و خداروشکر خسارت جانی نداشت جز دست شکستن من و طعم خوب مدرسه نرفتن!)

یکی از اون دوتا پراید، برای ما بود و یکی دیگه هم ظاهرا برای آقای همسایه که داخلش نشسته بود. تصاویر از بالای بالکن خیلی برام واضح نبودن فقط دیدم که بابام تو فکره و یک‌راست بدون ‌اینکه فکر کنه توی کدوم ماشین مامانم نشسته، یک راست پیچید به سمت راست و سوار پراید آقای همسایه شد!

بابام عادت داره وقتی توی ماشین می‌شینه از فکرا و برنامه‌هایی که برای اون روز ریخته با مامانم صحبت کنه و معمولا این کار رو بعد از چند دقیقه زل زدن به داشبور ماشین شروع می‌کرد. برای همین وقتی توی ماشین نشست زل زد به داشبورد؛ بدون اینکه به راننده نگاهی بندازه!

متوجه چند ثانیه مکث ماشین شد و دید ماشین حرکت نمی‌کنه، برگشت تا به مامانم اعتراض کنه، دید یه آقایی با یه دنیا سیبیل! از خنده کبود شده و سرشو گذاشته رو فرمون.

بعدها من اون آقارو دیدم، یک چهره نمکی خاصی داشت و اونهمه سیبیل بجای اینکه بهش ابهت و جذبه بده، بیشتر بانمکش کرده بود.

خلاصه اینکه بابام با کلی خنده و آقا ببخشید و  فلان و بسار، از ماشین پیاده می‌شه و می‌ره سمت ماشین خودمون.

مامانمم که خنده امونش نمی‌داد، از ماشین پیاده شد تا بره دنبالش که ظاهرا دیر عمل کرده بود و بابام با کلی خنده رفت سمت ماشین خودمون.

من و خواهرمم که از بالکن نظاره‌گر این اتفاق بودیم از خنده نفس‌هامون به شماره افتاده بود و نشسته بودیم کف بالکن که مبادا همسایه‌ای ما رو با اون وضعیت ببینه!

شب هم وقتی بابام برگشت و آیفون رو زد تا در رو باز کنیم، پشت آیفون بهش گفتم: «خسته نباشی دلاور! شاهکار صبحت دیدنی بود!» بابامم با خنده پشت آیفون لباشو گاز می‌گرفت به نشونه اینکه نگو زشته! بعدها خودش با کلی خنده برای دیگرون تعریفش کرد. 🙂

روزهای نه چندان خوب

بعضی از روزهایم سیاه میگذرند. آدم روزش را که شروع میکند فکر میکند تا اخر روز خوب پیش می‌رود اما کافی است از دستت در برود که در حال چه کاری هستی. بعد از آن دیگر اتفاقات است که تو را هدایت می‌کنند.

آن لحظه‌ای شیرین است که سرت را روی بالش می‌گذاری و به این فکر‌می‌کنی که امروزم چه مفید گذشت. تعریف مفید بودن روز آدم‌ها فرق دارد. ممکن است چیزی که در نظر من مفید است در نظر تو نباشد و بالعکس.

اما در کل روزی که مفید بگذرد، آدم خستگی را احساس نمی‌کند.
خیلی اوقات روزهایمان قربانی مترهای اشتباهی است که برای اهدافمان در نظر گرفته‌ایم.
اصلا باید این شیوه‌های هدف‌گذاری اول سال را رسما منسوخ اعلام کرد یا باید اصلاح شوند.
روز خوب خود به خود ایجاد نمی‌شود. آدم باید انقدر چکش کاری کند تا بفهمد مطلوبش چیست.
خیلی سخت نگیریم. کافی است بتوانیم بنویسیم که به چه دلیل امروز جلوتر از دیروز بوده‌ام. با همین قدم‌های کوچک است که در انتها می‌توان راه‌های چند صد فرسخی را طی کرد.
هر روز مانند یک مسیر است یا باید جلو رفت یا عقب. گاهی این عقب رفتن‌ها برای برداشتن یک خیز بزرگ برای یک پرش بزرگ است و گاهی هم ناشی از اشتباهات. از اشتباه نباید ناراحت شد. چیزی که ناراحت کننده است تکرار اشتباست. تکرار اشتباه نشان می‌دهد که زندگی‌مان یکجا نشتی دارد. باید گشت و پیدایش کرد وگرنه روز به روز ممکن است باعث خرابی‌های دیگر شود.
چیزی که در این مسیر مهم است درجا نزدن است. درجا زدن همان مرگ است که به کندی رخ می‌دهد.
درجا که بزنی،آرام آرام می‌میری. هر روزمان یک انتخاب است. انتخاب این‌که این مسیر را چگونه طی کنیم، با چه کسانی باشیم.

افراد کم و القاب زیاد

یه دانشکده داریم به چشم که نگاه می‌کنی شصت یا هفتاد نفر بیشتر نیستن، القاب رو که می‌شماری یه چیزی فضایی‌تر از این اعداد می‌شه. قبول دارم که تنوع سلیقه‌های شخصی زیاده اما انقدر گروه و حزب داریم که معلوم نیست تهش چی‌ می‌شه. با وجود این دستشون هم درد نکنه که تونستن افراد با طرز فکرهای مشابه رو کنار هم بیارن. اما همه این گروه‌ها و انجمن‌ها وقتی بدرد می‌خوره که همشون به یه هدف واحد -مثلا پیشرفت علمی و عملی بچه‌ها- منجر بشه. ولی موضوعی که رئیس این انجمن‌ها و گروه‌ها باهاش درگیرن بیشتر مسئله «مهم بودنه» تا «مفید بودن»

عین خاله بازی شده، یروز خونه خاله‌ایم یه روز دایی. الانم می‌ریم خونه عمه‌ شما هم تشریف بیارین :/ یجاهایی هم هست طرف درسش تموم شده و رفته انگار «عمو» خونه نیست و موندیم پشت در.

یبار هم تو جمع یکی از همین گروه‌ها که عادت دارن هم‌تیمی‌هاشون رو «خواهرم» و «برادرم» خطاب کنن بودم و حرفم رو زدم. شیخ‌انگارانه نگاهم کرد و گفت: یکی از اساتید گفته هر وقت دیدی انتقاد میشنوی بدون کارتو داری درست انجام می‌دی :/ از فضای «تلگرام» هم کم برای دامن زدن به این مشکل استفاده نشده. این همه گروه، کم نداریم کسانی که « حمال» محتوا شدن و صرفا با کپی پیست کردن، گروه‌ها رو تبدیل به دایرة‌المعارف خاک‌خورده کردن. من مطمئنم اگر مهندسی بیاد بنویسه فلانی من همچین اشتباهی توی پروژه کردم تو حواست باشه انجامش ندی یا بگه اگر دوران دانشجویی فلان کار رو می‌کردم بهتر بود، این شخص هم تولید کننده محتوا است و هم مفیدبودن رو کنار مهم‌بودن داره و هم گروهش مخاطبای بیشتری داره. معمولا چیزهایی که از جنس تجربه باشن بیشتر طرفدار دارن. اگر می‌ترسید ایده‌هاتون لو بره خب نقطه‌ها رو جا بذارید ولی بهم وصلش نکنید.

اگر به این افراد دسترسی دارید و باهاشون دوستید توی عالم رفاقت بهشون بگید تا شاید یه گوشه ذهنشون باشه که دارن چیکار می‌کنن.
پ.ن: از دانشکده خودمون مثال زدم اما به لطف دوستان و اساتیدی که دارم تونستم کم‌وبیش توی رشته‌های مختلف باشم، پس این‌هارو فقط به چشم این دانشکده نگاه نکنید