دلیل اصلی شروع‌نکردن‌ها که اکثرا نمی‌دانند

همگی ما دو زندگی داریم یکی زندگی‌ای که می‌کنیم و دیگری زندگی‌ای که نکرده‌ایم. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، همگی ما زندگی نزیسته و زندگی زیسته داریم.
مقاومت چیزی است که از میان این دو زندگی برمی‌خیزد. اغلب زندگی نزیسته ما نشات گرفته از کمال‌طلبی‌ها است و آن‌چنان بزرگ شده‌اند که زندگی‌ای که می‌کنیم اغلب قربانی آن می‌شود.
ابزاری که باعث قربانی می‌شود چیست؟ «مقاومت»
فکر می‌کنیم آن زندگی در انتظار ما است ما هم انتظار می‌کشیم تا روزی تحقق یابد و همین دست روی دست گذاشتن ها تور مقاومت را پهن‌تر می‌کند و سرانجام طوری در این تله گیر می‌افتیم که عمر تمام شده و ما همچنان منتظریم بی‌آنکه تلاشی بکنیم.
نمی‌گویم تلاشی نمی‌کنیم اما برخی تلاش‌هایمان جسته و گریخته است یا تداوم ندارند تا در انتها جمع شود و نیرویی ایجاد کند تا بتواند سد این مقاومت بشکند.
مقاومت را آنقدر ساده می‌گیریم که در آخر سر غرقمان خواهد کرد. این یک روش هوشمندانه است که وقتی شکست می‌خوریم، تمامی عوامل شکست را به عوامل بیرونی نسبت می‌دهیم مثل جامعه، خانواده، امکانات، دوستان و…
مدام به دنبال دشمن هستیم تا شکستش بدهیم و از بین ببریمش. دریغ از اینکه دشمن درست پیش روی چشم ما است. «مقاومت» دشمن ما است. دشمنی که سال‌های سال دست کم گرفتیم و آخر این شد که از هدف‌هایمان جا ماندیم.
از قصد کلمه هدف را می‌آورم چون بعضی از هدف‌ها، هدف نیستند و بیشتر از جنس «ارزش» هستند. مثلا هر چه ثروت بیشتر بهتر، موفقیت بیشتر بهتر و…
در زندگی نزیسته‌مان، به هدف‌هایمان رسیده‌ایم و بزرگش کردیم و تعمیم دادیم و حالا ترجیح می‌دهیم بجای آنکه در حال زندگی کنیم، در همان زندگی نزیسته غرق شویم. خطر بزرگ یا بهتر بگویم دشمن بزرگ از همین‌جا سر در می‌آورد.
مشکل کجاست؟
کمال‌طلبی و مقاومت یک همبستگی قوی‌ای به وجود آورده‌اند و زندگی نزیسته‌ای را خلق کرده‌اند که آن‌قدر بزرگ شده که لذتش بیشتر از لذت زندگی در حال حاضر است.
وقتی به چیزی بیش از اندازه ساده نگاه کنیم، امکان اینکه آن چیز ساده به یک چیز خطرناک تبدیل شود بیشتر می‌شود. مقاومت را آن‌قدر ساده نگاه کردیم که نتیجه‌اش این شد. ترک «مقاومت» حتی از ترک مواد مخدر هم سخت‌تر است.
می‌دانید علاجش چیست؟
شروع کردن بدون قضاوت است. مهم‌ترین بخشی که اشاره نمی‌شود همین دو کلمه ساده «بدون قضاوت» است. بیشتر شروع‌کردن‌ها تداوم ندارند چون دست‌خوش قضاوت می‌شوند و بی‌آنکه اجازه پیدا کنند تا خلق شوند، قضاوت ریشه‌های آن‌ها را آرام آرام خشک می‌کند.
نتیجه اینکه شروع‌ها تداوم نمی‌یابند.
تداوم که وجود نداشته باشد انگیزه را می‌گیرد. مدام مانند باتری‌ای می‌شویم که هی پر و هی خالی می‌شود. مدام ایده‌ای به ذهن می‌رسد، شروعش که می‌کنیم، بی آنکه به سرانجام رسد، به سراغ ایده‌ای دیگر می‌رویم و در آخر سر کلی کار نصفه و نیمه داریم که هیچ‌کدام به جای درستی نرسیده‌اند که بدانیم دقیقا چه می‌خواهیم.
در کتاب نبرد هنرمند، استیون پرسفیلد در این باره می‌نویسد:

ساعت سه‌ونیم است. دفتر تعطیل شده است. چند صفحه تولید کرده‌ام؟ برایم مهم نیست. آیا کارم خوب بوده؟ حتی درباره‌اش فکر هم نمی‌کنم. مهم این است که برای آن وقت گذاشته‌ام و تمام توانم را به کار گرفته‌ام. آنچه امروز و تا اینجا مهم است این است که من بر مقاومت پیروز شده‌ام.

از جملات نویسنده دقیقا می‌توان فهمید که او شروع‌کردن بدون قضاوت را پیش گرفته است. چیزی که بیشتر مبتدیان آن را نمی‌دانند همین است. در آن زمانی هم که گذاشته، بجای اینکه انرژی‌اش را صرف قضاوت کند، سعی می‌کرده تمام توانش را گذاشته باشد تا حرف و حدیثی باقی نماند!
قضاوت که شروع شود، فکر می‌کنیم کار دیگران یا ایده دیگران از ما بالاتر و بهتر است و از این شاخه به آن شاخه می‌پریم. به عبارت دقیق‌تر، طفره می‌رویم.

هیتلر می‌خواست هنرمند بشود. او در هجده سالگی ارثیه‌اش را گرفت، هفتصد کرون، و برای تحصیل و زندگی به وین نقل مکان کرد. او برای ثبت‌نام در آکادمی هنرهای زیبا و بعد از آن برای مدرسه معماری اقدام کرد. آیا تا بحال هیچ از او نقاشی دیده‌اید؟ من هم ندیده‌ام. مقاومت او را مغلوب کرد. شاید به نظرتان مبالغه‌آمیز بیاید اما باید بگویم برای هیتلر شروع جنگ جهانی دوم آسان‌تر از رو به رو شدن با یک بوم چهارگوش سفید بود.

این داستان هم در همان کتاب نبردهنرمند که ذکر شد، گفته شده است.
من به شخصه دلیل اصلی مقاومت را #شروع با پیش‌داوری می‌دانم. باید مدتی را بدون قضاوت یا پیش‌داوری گذراند تا نتیجه مشخص شود.

یک داستان جالب :)

چهارم ریاضی بودیم.
دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود.
جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر ودر عین حال ساده دل.

یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد.
بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده.

از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟

اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته!
چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست.

آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا.
گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟! گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم.

این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده.

گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر.

با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا مهدی من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم چه دروغی گفتیم آقا؟

گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم چی شده مگه آقا؟

گفت : من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی!
یه نفس راحتی کشیدم و گفتم آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا.
گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد 😀

 

پی‌نوشت: نویسنده و منبعش را نتوانستم پیدا کنم. اگر می‌شناسید اشاره کنید تا ذکر شود.

کارم یک کار ساده بود به تنهایی

کارم یک کار ساده بود-به تنهایی. این کار شخصی من نوشتن بود. حرفم در این زمینه با خودم این بود که آزادی را اگر دست‌کم در خودم نگاه دارم دیگر کجاست آزادی؟ جز آنچه در درون دارم برای گفتن یا نشان‌دادن؟ حتی اگر برای دیگران باشد. جز آنچه حس می‌کنم یا معتقد هستم چرا یا چه چیز باید گفت؟ هرگاه هم به غیر حس و اعتقاد بگویم در این صورت یا مطلقاً نفهم و اسیرم یا دروغ می‌گویم.

بخشی از نوشته‌های ابراهیم گلستان در نامه‌ به سیمین.

انضباط شخصی: برای خواب‌مان چه کنیم؟!

تحقیقات علمی و پدر و مادر و… صدها بار در گوشمان خوانده اند که زود بخوابید تا رستگار شوید! نمی‌خواهم بگویم که اگر زود بخوابید تمام مشکلاتتان حل خواهد شد وسرعت اینترنت‌تان بالا خواهد رفت و دیگر پدر و مادر بعضا همسر و خانواده همسر غر نخواهند زد! نه! اما دست کم شروع خوبی است تا کنترل زندگی‌تان را به دست بگیرید. کافی است در گوگل سرچ کنید« چرا باید شب ها زود بخوابم.» لیستی از تحقیقات و سخنرانی ها برایتان می‌آید. من در اینجا تنها تجربیات شخصی‌ام را با شما در میان می‌گذارم. من هم مانند خیلی از افراد جغد شب بودم و ادعا داشتم که بیشترین عملکردم در شب هاست. اما تنها خواستم یک تغییری کوچک مثلا ساعت 8 صبح بیدار شوم را ایجاد کنم (می‌توانید حدس بزنید که اوضاع چقدر وخیم بود که 8 صبح برایم حکم سحرخیزی داشت!)

معمولا من خودم، وقتی شب‌ها دیر می‌خوابم ، صبح بیدار شدنی این دیالوگ مدام در ذهنم تکرار می‌شود : «آخه زندگی بود برای خودمون ساختیم! هی صبح به صبح بیدار شی و…»

کلا با غر زدن شروع می‌شود. یه حس عقب موندگی خاصی به آدم دست می دهد و آن شب بیداری‌ها هم یه حس جبران کردن می‌دهد نه یه حس پیشرفت!

از قضا تحقیقات علمی هم نشان می‌دهد که اختلالات خواب واقعا می‌تواند در گسترش افکار بدبینانه موثر باشد.

اکثرا بر اساس تحقیقات و زندگی افراد موفق، توصیه می‌شود که ساعت 11 شب بخوابید. قضاوت‌اش نکنید. فقط تصمیم بگیرید چند شب ساعت 11 بخوابید و قبل از آن این چندکار را انجام دهید تا راحت‌تر بیدار شوید:

1. تلویزیون، شبکه‌های اجتماعی و لپ‌تاب و… را ساعت 10 شب تعطیل کنید.

فضای مجازی مانند یک دهکده می‌ماند و اگر روزی از کسی خبری نشود، همه سراغش را می‌گیرند! (معمولا!) اگر شما هم در این دهکده‌ها سکونت دارید، لطفا با اهالی دهکده ساعت 10 شب خدافظی کنید و جماعتی را از نگرانی دربیاورید، چک‌کردن‌هایتان را بکنید و آخر هم خدافظی!

من خودم در ابتدا حداقل سعی کردم شبکه‌های اجتماعی را قبل از خوابم چک نکنم. شب بعد تصمیم گرفتم تلویزیون نبینم و شب‌های بعد –که خیلی سخت بود- سعی کردم سمت لپ تاب نروم. نتیجه اش این شد که صبح ها را دیگر با آن خستگی شروع نمی‌کنم. معمولا شادتر از روز هایی که شب دیرخوابیده‌ام شروع میکنم. و مهم تر از همه کمتر آن دیالوگ برایم تکرار می‌شود.

با این‌کار آن شتاب عجیبی که این‌روزها بیشتر دیده می‌شود را کاهش می‌دهید و سطح استرس را پایین می‌آورید.

دیدن تلویزیون، چت کردن با دوستان باعث می شود صبح که از خواب بیدار می شوید با خستگی چشم بازکنید.

2. به یک اتفاق خوب و مثبتی که برایتان افتاده فکر کنید.

مثلا آخرین سفری که رفتید و خیلی خوش گذشت، شوخی‌ای که با دوستی کردید و خیلی چسبید! یا اتفاقی که از آن الهام گرفتید. را به یادآورید.

بچه که بودیم، مدرسه برای اولین بار که اردو میخواست ببرد شب‌ها خواب‌مان نمی‌برد، یا اینکه می دانستیم صبح قرار است دوچرخه بخریم و اولین دوچرخه عمرمان را سوار شویم، یا جمله‌ای از بزرگی که شنیده‌اید یا در کتابی خوانده‌اید و توانسته مانند یک قلاب، مورد خوبی را از زندگی‌تان بیرون بکشد را به یاد آورید.

تمامی این‌ها باعث می‌شود با یک حس خوب بخوابید و صبح هم با همان حس خوب بیدار شوید.

3. برنامه فردایتان را نگاهی بیاندازید.

اکثرا اوایل که برنامه می‌ریزیم این‌گونه است: صبح 6 تا 6:25 دقیقه صبحانه، 6:25 تا 6:27 نفس کشیدن و…

همه به خوبی می‌دانیم که با این برنامه تنها خود را به قفس انداخته‌ایم!

منظور از مرور این است که کلیت را بدانید، مثلا بدانید تا ظهر چه کار مهمی دارید و تا غروب باید چه کاری کنید و شب هنگام چطور.

این‌ها یک تصویر کلی را در ذهنتان بوجود می‌آورد و با این کار یک نقشه راه کلی دارید تا با بی تکلیفی از خواب بیدار نشوید. قبلا هم در مورد هفته پربرکت که بی‌ربط به این موضوع نیست نوشته‌ام. دوست داشتید از اینجا بخوانیدش.

4. بعد از هشت شب وعده غذایی نخورید

اصلا کلمه “نخورید” خودش اشتها آور است! منظور از «نخورید» وعده‌های کامل است و یعنی شام نخورید. می‌توانید میوه تا دلتان می‌خواهد بخورید یا سالاد و سبزیجات و… ولی وعده‌های سنگین را حذف کنید. اگر شما هم خانواده فوتبالی مثل من دارید! که بالطبع شب‌ها پای تلویزیون می‌نشینید، سعی کنید کمتر تخمه بخورید! این معده که تا صبح نباید رخت بشوید! کمی هوایش را داشته باشید گناه دارد.

بعدها در کلاسی برای تمرکز حواس شرکت کردم که استاد اشاره به همین موضوع کرد و گفت: «شب‌ها وعده شام را قبل از هشت شب بخورید تا قدرت تمرکزتان بهبود یابد»

واقعا دست گرفتن کنترل زندگی، آن‌هم در این زمانه سخت است. باور دارم اما کسانی موفق‌اند که کفش آهنی پوشیده‌اند و همین نکات ریز را جدی گرفته‌اند.

امیدوارم این تجربیات به دردتان بخورد. حالا نوبت شماست. چه عاداتی دارید که کمک می‌کنند تا شب‌ها راحت‌تر بخوابید و صبح‌ها راحت‌تر بیدار شوید؟

انضباط شخصی: چرا و چگونه روزی ۱% پیشرفت زندگی‌مان را تغییر خواهد داد

یکی از بهترین کارهایی که می‌تواند به شما انگیزه زیادی دهد، این است که تعهد دهید فقط و فقط روزی یک درصد پیشرفت کنید. با این کار شما یک آدم موفق ۲۴ ساعته هستید! موفقیت‌تان محدود در بدست آوردن آن هدف کلی نخواهد شد، چون اگر بتوانید هر روز تلاش کنید تا یک درصد پیشرفت کنید یعنی آن روزتان موفق بوده‌اید!

آموزش

تعهد به روزی یک درصد پیشرفت یعنی تعهد به آموزش. آموزش می‌بینید تا روزی یک درصد پیشرفت را داشته باشید.

با این کار مدام به کارهای کوچکی که در طول روز انجام می‌دهید مثل نحوه خوردن، خوابیدن، ورزش، فکرکردن، کارکردن، صحبت‌کردن و… حساس می‌شوید و تلاش می‌کنید تا روز به روز آن‌ها را بهبود بخشید. آموزش‌دیدن تنها به معنای کتاب خواندن و کلاس‌رفتن نیست. می‌توان از همین اشتباهات کوچک که در عادت‌هایمان هم داریم درس بگیریم و سعی کنیم برای پیشرفت یک درصدی‌مان دیگر تکرارش نکنیم یا اگر کاری را به خوبی انجام می‌دهیم دنبال راهکاری باشیم تا آن‌را به کارهای دیگر هم تعمیم دهیم.

ممکن است پیشرفت یک درصدی خیلی به چشم نیاید اما می‌تواند پایۀ موفقیت شما را فراهم کند و انگیزه‌تان را برای رسیدن به هدف کلی‌ فزایش دهد.

وقتی هدف‌های بسیار بزرگی را انتخاب می‌کنیم، مطمئنا استرس زیادی هم خواهد داشت و همین جلوی خلاقیت را خواهد گرفت. مثلا کسانی که از تغییر انتظار انقلاب دارند معمولا در آخر سر هم کاری پیش نمی‌برند و مدام منتظر وقت مطلوب هستند؛ در حالی‌که افراد موفق با اراده‌ی بیشتر تنها به قانون یک درصد پیشرفت اعتماد دارند و آن‌را پیش می‌گیرند. بسیاری از افراد نمی‌دانند که با همین تغییر های کوچک، کمترین چیزهایی که می‌توانند تغییر دهند، شغل و درآمدشان است.

فیل‌ها گاز نمی‌گیرند!

در کتاب اثر مرکب از دارن هاردی که ناشر سابق مجله موفقیت امریکا است و کتاب‌هایش جزو پر فروش‌ترین‌ها است (من جمله کتاب دیوانگان ثروت‌ساز) ، اشاره می‌کند آیا تا به حال فیل شما را گاز گرفته؟! پشه چطور؟

همین سوال نشان می‌دهد که ما بیشتر از کارهای کوچک و ریزی که به طور مداوم در حال انجام‌شان هستیم و وارد چرخه عاداتمان شده است، نیش می‌خوریم.

همین قانون یک درصدی می‌تواند جلوی این نیش‌خوردن ها را بگیرد و زندگی را متنوع‌تر کند. کافی است تصمیم بگیرید و در برنامه روزانه‌تان جایی بنویسید: پیشرفت یک درصدی‌ام در این روز

و بعد جلوی آن کاری را که باعث پیشرفت یک درصدی شما شده است را بنویسید. همین کار باعث می‌شود صبح که از خواب بیدار شدید، تا آخر شب دغدغه‌تان این باشد که چه کاری را باید امروز وارد کنم و یا پیشرفت یک درصدی امروزم چیست؟

با این کار روز به روز سبک زندگی‌تان بهتر خواهد شد.تنها کافی است کمال‌گرا یا بهتر بگویم کامل‌گرا نباشیم و تلاش کنیم فقط و فقط روزی یک درصد پیشرفت کنیم و یا جایی آن را بنویسیم.

به دنبال خلاقیت‌های کوچک باشید

حتما لازم نیست هر روز ایده‌های نابی به سرتان بزند. مثلا می‌توانید به این فکر کنید که امروز با چه خلاقیتی می‌توانم بهتر کارم را انجام دهم؟ یا مثلا بجای پی‌ام دادن در تلگرام، به دوستتان زنگ بزنید. یا اگر ملاقات کاری‌ای دارید فکر کنید چطور می‌توانید با یک خلاقیت وارد مذاکره شوید تا به نفع شما پیش برود. خلاقیت‌‌ها هم جزو پیشرفت‌های یک درصدی هستند و باعث می‌شوند هر روز احساس تازگی و زندگی‌کردن به معنای واقعی را تجربه کنیم.

همین امروز

تنها به این فکر کنید که چطور می‌توانید این قانون را امروز اجرایش کنید؟ شاید همین الان موقع خواندن این مقاله قوز کرده باشید! همین حالا درستش کنید! یا ممکن است در حین خواندن و یا انجام کاری مهم چندین تب دیگر را هم در مرورگرتان باز کرده باشید! همین حالا تلاش کنید تا روی یک موضوع تمرکز کنید، تب‌ها را ببندید و یکی را انتخاب کنید و بخوانید.

 

انضباط‌ شخصی

نظم شخصی، پایۀ تمام موفقیت‌های بزرگ است.

بارها و بارها در مورد انضباط شخصی (یا داشتن دیسیپلین) و این‌که چه تاثیراتی روی موفقیتِ بزرگترین انسان‌های موفق داشته آگاهیم یا دست‌کم هیچ کتاب موفقیتی نبوده که به طور مستقیم یاغیرمستقیم به این موضوع اشاره نکرده باشد.

نظم شخصی از آن جمله کارهایی است که با آن می‌توانید کنترل زندگی خود را در دست داشته باشید. تحقیقات نشان می‌دهد افرادی که کنترل زندگی‌شان را دارند نسبت به افرادی که ندارند، خوشحالی بیشتری را تجربه می‌کنند. این را در واقعیت هم می‌توان دید. کسی که بیشتر حواسش به سلامتی‌اش است، به خوبی کارهای روزمره و غذاهایی را که می‌خورد را کنترل می‌کند در نتیجه نسبت به کسی که کنترلی روی سلامتی خود ندارد، سلامتی بیشتری دارد و خوشحال‌تر است. (پولش رو بجای اینکه ببره بده بیمارستان، صرف خوشی‌هاش می‌شه!)

کمک می‌کند تصویرکلی را گم نکنیم

داشتن نظم شخصی کمک می‌کند تا تمرکز بیشتری بر روی کارهای مهم داشته باشیم و آن تصویر کلی یا هدف‌مان را گم نکنیم. معمولا آن‌قدر درگیر جزئیات می‌شویم که تصویر کلی را گم می‌کنیم و در آخر سر به همان چیزی که داریم قانعیم. در صورتی که بیشتر ما چیزی را که بدست آورده‌ایم چیزی نبوده که در نهایت توقع داشته‌ایم. از طرفی داشتن این ویژگی کمک می‌کند تا کارهای سخت را راحت‌تر و با کیفیت بیشتری انجام دهیم چون نظارت کامل بر روند چگونگی کار خواهیم داشت؛ می‌توانیم کار را در زمان درست آن انجام دهیم. هر کاری زمان درست خودش را دارد، کارها نباید خیلی زود یا خیلی دیر انجام شوند. داشتن نظم شخصی کمک می‌کند تا بتوانید کار را در زمان درست خودش انجام دهید.

افرادی که نظم‌شخصی دارند، کسی به آن‌ها تصمیم‌هایشان را دیکته نمی‌کند.

برخلاف چیزی که عموم مردم تصور می‌کنند، نظم شخصی یک رفتار آگاهانه است. یعنی باید یک جفت کفش آهنی بپوشید و به استقبالش بروید. خبری از متدهای یادگیری زبان انگلیسی در خواب و لاغری در یک هفته و… نیست. این مهارت از آن دسته مهارت‌هایی است که باید وقت زیادی برایش صرف کنید تا بتوانید کنترل زندگی خودتان را در دست بگیرید. این ویژگی مشترک تمام انسان‌های موفق است، اگر آسان بود که همه انجامش می‌دادند! وجه تمایز افراد موفق و غیرموفق در داشتن همین عادت‌هاست. انسان‌های موفق بیشتر اثرمرکب را باور داشته‌اند و دارند. آن‌ها از لذت‌های آنی و لحظه‌ای، به امید داشتن موفقیت‌های بزرگ و پایدار می‌زنند. به خوبی کنترل زندگی خودشان را دارند و هر روز، بدون اینکه عاملی بیرونی تصمیم‌ها و انتخاب‌های آن‌ها را شکل دهد، دست به انتخاب می‌زنند.

داشتن نظم شخصی به معنای اعلام حکومت‌نظامی نیست!

جدیت می‌خواهد اما راهکارهایی که ارائه شده است به انعطاف‌پذیری زندگی شما کمک خواهد کرد. در نظر داشته باشید که کوچکترین غفلت در این راه، ممکن است آن‌را رها کنید.

اهمال کارم؟!

کسی در دنیا نیست که احساس نکند تنبلی می‌کند! آیا همه ما ادعا داریم که از تمام توان و انرژی خودمان استفاده می‌کنیم؟

بی‌تعارف همگی تنبلیم!

این اهمال‌کاری یا تنبلی از کجا نشات می‌گیرد؟ این‌که می‌گوییم حسش نیست، حالشو ندارم و… احساس نیست بلکه از مغز می‌آید. متاسفانه یا خوشبختانه کار اصلی مغز، موفقیت شما نیست بلکه حفظ بقا است. تمام تلاشش را می‌کند تا شما کمتر انرژی صرف کنید. این قسمت از مغز، بدبین است و مدام به این فکر می‌کند که ممکن است چند دقیقه بعد بمیرید! برای همین انرژی را زیاد ذخیره می‌کند تا بتواند با این اتفاقات دست و پنجه نرم کند.

حتی این را می‌توان در قضاوت‌های افراد هم دید. مثلا استادی وارد کلاس می‌شود با یک قضاوت او را کنار می‌گذاریم و دیگر به حرف‌هایش گوش نمی‌دهیم. چون در این لحظه، مغز می‌گوید: ببین کمترین انرژی! یعنی برای کارها کمترین انرژی را صرف می‌کند تا بتواند حفظ بقا کند.

حالا با او چگونه کنار بیاییم؟ باید متقاعدش کنیم کاری که می‌کنیم هم در جهت حفظ بقاست. مثلا اگر ورزش می‌کنید باید این قسمت مغز بپذیرد که این هم برای حفظ بقایش مفید است.

در این‌سری مقالات چه چیزهایی گفته می‌شود؟

پیشرفت دیگران، مطمئنا باعث خوشحالی من هم خواهد شد و انگیزۀ بیشتری برای اجرای آن‌ها و جمع‌آوری و تحقیق بیشتر در این موضوعات خواهد کرد. واقعیت من هم تنبلی هستم مثل دیگران! 😉 نوشتن یکدفعه‌ای تمام مقالات به تنهایی برایم کمی دشوار است اما سعی کرده‌ام، چیکده‌ای از کلاس‌ها، سمینارها، تجربیات‌شخصی و آموخته‌هایم را در قالب مقالات سریالی نظم شخصی در اینجا منتشر کنم تا به افرادی که خواهان کسب این مهارت هستند کمکی کرده باشم.

در این سری مقالات با عنوان نظم‌شخصی، بیشتر در مورد عادت‌های کوچک، کوچکی که نقش بسیار مهمی در زندگی افراد موفق داشته گفته خواهد شد تا بتوانیم سبک زندگی‌مان را به سبک‌زندگی افراد موفق نزدیک کنیم. مواردی همچون راهکارهای افزایش تمرکز، این‌که بعد و قبل از خواب چه‌کار کنیم، چگونه کنترل زندگی‌مان را در دست بگیریم و…

اگر شما هم مشتاق این موضوع هستید، منتظر شنیدن نظرات و تجربیات‌تان هستم. مطمئنا نظرات و تجربیات‌تان، به گردآوری این مجموعه و هم‌چنین دادن انگیزه به من (!) کمک شایانی خواهد کرد. 😀

تصویر کلی را داریم یا درگیر جزئیاتیم؟

نمی‌دانم چه شد که این‌طور شد، اصلا آدم‌ها عادت دارند برای کارهای غیرمنتظره سپر دست بگیرند و حق را به خودشان دهند و بازی را جوری بچینند که انگار برنده‌اند. گاهی این اتفاقات یهویی و یا اتفاقات غیرمنتظره است که قشنگ تن آدم را به لرزه در می‌آورد تا ببیند کیست و کجاست و آیا  تصویر کلی‌ مسیر را گم کرده و قاطی جزئیات شده و یا درست پیش می‌رود و وقتش است که یک دست مریزاد مشتی به خود دهد!

فلسفی‌اش نکنم، خیلی از اتفاقات غیرمنتظره استقبال نمی‌کنم، از طرفی هم می‌دانم با برنامه‌ریزی زیاد، چوب لای چرخ خود گذاشته‌ام و محال است کار جلو برود.  هر کسی لِمی دارد. برد با کسی است که فوت‌وفن خودش را پیدا کرده باشد و بتواند چیزهایی که یادگرفته را برای خودش بهینه‌سازی کند. خواندن و رفتارهای ظاهری، تغییرهای ناپایدار –یا بهتر بگویم جوگیری- ایجاد می‌کند. دو سه هفته با آن‌ها جلو می‌رویم ولی چون قشنگ به جان ننشسته حتی ممکن است بعد از 60 روز باز هم برگردیم سر جای اولمان. کاری هم با کسانی‌که از تغییر انتظار انقلاب دارند نداریم.

برخی از ما –کسانی‌که دقدقه رشد دارند- آنقدر کلاس می‌رویم و کتاب می‌خوانیم آخر سر گم می‌کنیم که چه؟! دقیقا تصویر کلی ناپدید شده و بیش از حد گرفتار جزئیات شده‌ایم در نهایت این می‌شود که کلاس رفته‌ایم که فقط رفته باشیم و یا کتاب خواندیم که فقط خوانده باشیم در آخر کار هم جوری معلم‌گونه رفتار می‌کنیم که دیگران از معاشرت با ما می‌ترسند.

نمونه‌اش، کلاس‌های شخصیت‌شناسی است که قبلا در موردش نوشته بودم. میرویم کلاس، فکر می‌کنیم الان من خدای شخصیت‌شناسی‌ام بعد هر کسی را که می‌بینیم تحلیل می‌کنیم که فلانی تیپ T است و آن‌یکی S. بعد هم تفسیر می‌کنیم که بعدش چه می‌شود. 😉

دقیقا گم کرده‌ایم که فهمیدن تیپ‌ها برای تحلیل خودمان است، برای بهتر زندگی‌کردن خودمان است

نه توجیه کارهای دیگران و یا توجیه کارهای خودمان!

خواندن و یادگرفتن زمانی اتفاق می‌افتد که دقیقا من بدانم چیزی را که خواندم –هرچند کوچک- در کجای زندگی‌ام می‌توانم پیاده‌اش کنم و چطور این لباس را اندازه تن خود کنم تا برای من هم زیبا به نظر برسد.

اینجاست که اتفاقات غیرمنتظره گاهی حال خرابی‌های عجیبی بار می‌آورد. شُکی وارد می‌شود و تمام خوانده‌ها و کلاس‌رفتن‌ها، format شده و تنها چیزهایی باقی‌مانده که خودمان برای خودمان با توجه به شرایط‌مان بهینه‌سازی کرده‌ایم.

کمی بیشتر حواسمان به یادگیری‌هایمان باشد.

این روزها تمام ترسم ناشی از گپ موجود بین دانسته‌ها و عمل‌کردن‌هایم است.

وقتی شروع‌کردن سخت می‌شود

می‌توانی بشینی و شروع به کارت کنی و به حوصله‌ات بگی من شروع کردم تو هم هر وقت خواستی بیا و به من ملحق شو. مطمئن باش پیدایش می‌شود و کم‌کم سر و کلۀ استعداد هم پیدا می‌شود؛  همکاری با شما را دوست دارد تنها تنبل است و می‌خواهد شروع کننده شما باشید.

خیلی فکرکردن به انجام کاری، بیخودی کار را بزرگ و سخت جلوه می‌دهد. با این کار بی آنکه بدانیم داریم توری برای تلۀ خودمان می‌بافیم؛ فراموش می‌کنیم که برخی کارها زمان انقضا دارند و ممکن است وقتشان برسد که مجبور شویم دست از کار بکشیم. همین می‌شود که زندگیمان گاهی شیف اشتباه پیدا می‌کند و زمان را درست زندگی نمی‌کنیم.

بنظرم بزرگترین قدرت، قدرت از دست دادن، قدرت رها کردن است. هنوز رویای کارهایی را داریم که زمانش گذشته و قدرت رهاکردن آن‌را نداریم و از این طرف، زمان‌مان تلف می‌شود و در آینده نزدیک هم سوگواری این زمان‌ها را می‌خوریم! تراژدی خنده داری است، مدام گردنمان به سمت گذشته است و نمی‌بینیم که داریم با مخ می‌رویم توی دیوار!

محافظه‌کاری بیش از حد، خلاقیت را می‌کشد. “خلاقیت” این روزها مهم‌ترین فاکتور موفقیت شده است چون همه، کار تکراری می‌کنند و وجه تمایز افراد در خلاقیت‌هاست. شروع‌های ضعیف اساس کارند و اجتناب‌ناپذیر.

مجموعه‌ای از شروع‌کردن‌های ضعیف، رشته‌ای می‌سازد که دیگر دوست دارید ادامه‌اش دهید. مثل سنگ چخماق که با آن آتش روشن می‌کردند، با اولین یا دومین سایش شاید آتشی روشن نشود اما بالاخره روشن می‌شود و دیگر تلاشتان صرف روشن نگه‌داشتن آن است.

شروع‌نکردن، سرخودگی می‌آورد و دو کار را همزمان انجام می‌دهد: هم جلوی موفقیت را می‌گیرد هم جلوی شکست را.

برای شروع به خودت بگو: دوست دارم این کار را انجام دهم و انجام می‌دهم!

از موضع قدرت حرف‌زدن همیشه جواب نمی‌دهد؛ کمی مهربانی لازم است. 🙂

چجوری من و خودم دوتایی خوشحال باشیم؟!

به این فکر می‌کردم که چه‌چیزهایی باعث خوشحالی‌ام می‌شود، لیست بلند و بالایی بود و بابت آن خدا را شاکرم!

اما بیشتر که فکر کردم دیدم این‌گونه خوشحالی‌ها اکثرا به یک وجود خارجی نیازمند است. خوشحالی یکی از سرمایه‌های زندگی آدم است چرا خود آدم به تنهایی نتواند خوشحال باشد؟

به شخصه، اوج خوشحالی‌ام زمانی است که می‌بینم روزم را مفید گذرانده‌ام. هر شب که سرم را روی زمین می‌گذارم به این فکر می‌کنم که امروزم مفید بوده یا به بطالت گذشته است. اگر حتی ذره‌ای هم مفید بوده باشد باز هم نسبت به روزهایی که تلف کرده‌ام خوشحال خواهم بود. انگار دقیقا آن روزها را زندگی کرده‌ام. مفید بودن از نظر هر کسی تعریفی دارد. مثل تعریف آرامش. کسی مستقلا نمی‌تواند متری را معرفی کند که آرامش را اندازه بگیرد. هر کسی برای خودش متری یا معیاری برای سنجش آن دارد. فکر می‌کنم مفیدبودن هم این‌گونه باشد.

شادترین مردم، کسانی هستند که می‌توانند با خودشان کنار بیایند و هر روز قدم کوچکی برای خوشحالی خودشان برمی‌دارند. اما گاهی افراد گرفتار کمال‌طلبی می‌شوند و اهدافی تعیین می‌کنند که وضعیت را وخیم‌تر می‌کند و بیشتر به سمت افسردگی می‌روند. اما با کارهای کوچک هم می‌توان شاد بود.

به خودتان تعهد دهید که هر روز یک کارخوب برای خودتان انجام دهید.

مثلا یک چالش 30 روزه راه بیاندازید و به خودتان قول دهید در این 30 روز با خودتان مهربان باشید. نه این‌که سختی‌ای به خود نگیرید! با مهربانیت با خودتان صحبت کنید، هر روز یک کاری که به نظر خودتان خوب است برای خودتان انجام دهید. مثلا ورزشی را دوست دارید، وقتی را خالی کنید و دنبالش بروید.

به صداهای درون‌تان گوش دهید.

ببینید چگونه با خودتان صحبت می‌کنید. به لحن صداها حساس شوید و سعی کنید لحن مهربان‌تری را استفاده کنید. کمتر به منتقد درون‌تان گوش دهید و اگر خواسته‌ای از خودتان دارید در نهایت مهربانی درخواست کنید.

خودتان را ببخشید.

قبول کنید که خودتان را دوست داشته باشید. دلیل‌های زیادی برای این‌کار است! به عنوان نژادی از بشر پا به روی زمین گذاشته‌اید و مختارید تا هر کاری کنید.. با تمام اشتباهاتی که کرده‌اید خودتان را بپذیرید و ببخشید.

کار خیلی سختی است چون بیشتر ما بخاطر کارهای اشتباهی که تا به الان کرده‌ایم از دست خودمان عصبانی هستیم. دوست داشتن خودتان یعنی این‌که خودتان را با تمام خطاهایی که کرده‌اید بپذیرید و در صدد بهتر کردن شرایط باشید. تا خودتان را نبخشید، خوشحالی‌ها و لذت‌های زندگی برایتان دوامی نخواهند داشت. ببخشید تا خودتان را بیشتر دوست داشته باشید.

همان‌طور که هستید خودتان را بپذیرید.

چاق، لاغر، دماغ عمل نکرده! 😉 ، حقوق ، میزان موفقیت، میزان تحصیلات و… بی چون و چرا بپذیریدش.

جسم‌تان را امروز همان‌طور که هست بپذیرید. تصور ذهنی که اکثرا از سن و جسم‌مان داریم بسیار ایده‌آل است و همین خودمان را از خودمان دور می‌کند. همینی که امروز هستید را بپذیرید.

وقتی خودتان را بپذیرید تمام سعی‌تان را می‌کنید تا امروز بهترین باشید، برای همین روز به روز پیشرفت خواهید کرد.

افراد سمی را از محیط‌تان دور کنید.

از کسانی که به طور مداوم شما را ناراحت می‌کنند دوری کنید.

یا به قول دکتر شیری، مواظب افراد با مخملک روانی باشید. این گوش نیوش را می‌توانید از کانال رسمی‌شان یا از اینجا دانلود کنید.

چند مورد اضافی‌تر!

سلامتی خودتان را در الویت قرار دهید.

وعده‌های غذایی را عقب نیاندازید.

در محیط‌های روشن کار کنید.

برای خودتان کالاهای به اصطلاح لاکچری! بخرید.

برای خودتان وقت بگذارید.

روزهایی را با دوستانی که باعث خوشحالی‌تان می‌شود بگذرانید.

تفریحات مخصوص به خودتان را پیدا کنید.

مثلا من با کتاب خواندن، بستنی‌خوردن، فیلم دیدن، حرف زدن با دوستان و… شاد می‌شوم. برای تفریحاتتان برنامه‌ریزی داشته باشید تا وقت‌تان تلف نشود.

بیش از حد از زمان‌های استراحت‌تان نزنید.

شما برای خوشحالی خودتان چه کارهایی می‌کنید؟

 

اگر می‌توانستی با نوجوانی خودت ارتباط داشته باشی، به او چه می‌گفتی؟

می‌گفتم که باید بعضی راه‌هارا بروی تا به یک آگاهی‌ای برسی. توقع نداشته باش که از ابتدا به ساکن از همه چیز مطلع باشی.
می‌گفتم انقدر حرص «یک کاره‌ای» شدن را نخور. این والد درونت را کمی ساکت کن و یاد بگیر که گاهی به حرفش گوش ندهی، گاهی بگذار کنار و از زندگی‌ات لذت ببر.
به او می‌گفتم این‌که خیل عظیمی از مردم اگر دنبال راهی یا هدفی می‌روند، دلیل بر درست بودن آن راه و هدف نیست.
می‌گفتم منتظر وقت خوب، شرایط خوب نباش‌. زندگی با کسی شوخی ندارد. بی‌رحمانه می‌گذرد.
می‌گفتم بعضی آرزوها و خواسته‌ها هم تاریخ انقضا دارند. دیر بجنبی کپن‌ات تمام شده و تو می‌مانی و آرزوهایت.
به او می‌گفتم کمال‌گرایی، ایده‌هایت را فلج می‌کند. فکر کن جدا از محدودیت‌هایی که داری، چه‌کار می‌توانی برای ایده‌ات بکنی؟ نق و نوق برای همه است تو متفاوت باش. اگر کاری آسان بود که همه انجامش می‌دادند..
همیشه قانون ۲۰/۸۰ را به یاد داشته باش و سعی کن در زمینه‌های مفید، جزو ۲۰ درصد برتر باشی.
می‌گفتم اطرافیان، آدم‌های اهل عمل را دیرتر درک می‌کنند. به آن‌ها برچسب دیوانگی می‌زنند.‌نگرانش نباش این قانون در همه جای دنیاست.
می‌گفتم ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودت نسنج.
سن تو،سن خطاست. خطا در باطن اشکالی ندارد. تکرار خطاست که تو را نادان جلوه می‌دهد.
بیشتر به «معنا» بپرداز تا «ظاهر»
معناست که به زندگی‌ات روح می‌بخشد.  اگر زندگی‌ات «روح» نداشته باشد، خیلی زود به پوچی می‌رسی.
مواظب ۵ نفری که مدام با آن‌هایی باش. تو میانگینی از آن‌هایی. لازم نیست حتما آن‌ها زنده باشند. گاهی اوقات قهرمان زندگی کسی، می‌تواند نویسنده‌ای باشد که در دنیا حضور ندارد. پس برای این افراد در لیست 5 نفره‌ات برایشان جایی قرار بده و در طول روز مدام به آن‌ها سر بزن.
می‌گفتم عاشق رفتار آدم‌ها نشو، چون «رفتار» در شرایط ها تغییر می‌کنند اما «افکار» تغییرشان بسیار بسیار سخت است.  پس عاشق «افکار» باش نه «رفتار»
اگر همه به درستی یک چیز نادرست اصرار ورزند باز هم آن چیز نادرست است. همرنگ جماعت شدن همیشه خوب نیست.
گاهی اوقات در کتاب فروشی‌ها قدم بزن، هر چه ته جیبت است را صرف کتاب‌های مورد علاقه‌ات کن. پول خرج کردن برای کتاب خودش «سرمایه‌گذاری» است. لزومی ندارد همهٔ کتاب‌هایی که داری را بخوانی! تنها کافی است گاهی به آن‌ها سر بزنی و ورق بزنی. حتی کتاب‌هایی که خوب نوشته نشده‌اند، می‌توانند نقطه عطفی برای زندگی‌ات باشند. کتابخانه داشتن را جدی بگیر. مطمئن باش به بهترین تفریحت تبدیل خواهد شد. با کتاب‌هایت می‌توانی دایرۀ محدودیت‌هایت را کمتر کنی. می‌توانی در ذهنت به جایی سفر کنی. می‌توانی پاسخ سوال‌هایت را درست بفهمی نه آن‌که صورت مسئله را پاک کنی.

کمتر پیش آمده کسی با فیلم دیدن، تغییر کند اما کتاب‌ها راه خیلی از افراد را تغییر داده‌اند.
دانش‌ات را به اشتراک بگذار. به اندازهٔ کسانی که از آموزش‌هایت بهره می‌برند، بزرگ خواهی شد. حتی دست به قلم شو و از چیزهایی که بلدنیستی بنویس.
تو شروع کن، مصالح‌اش می‌آیند.
تایپ ده‌انگشتی را یادبگیر. تو اهل صبر نیستی شاید با قلم نوشتن، همیشه برایت مطلوب نباشد و حوصله‌ات را سر ببرد. تایپ را که یادگرفتی خودت را ملزم به نوشتن کن.
هر روز بنویس. از زندگی‌ات، از اتفاق‌ها، از برداشتت و … . تنها بنویس. از سردرگمی و ابهام نجاتت می‌دهد. تازه می‌فهمی کجای نقشه قرار داری. هر نوشته‌ای را لازم نیست منتشر کنی، می‌توانی با نوشتن، دوستانی هم‌فکر پیدا کنی.
شرط دوست‌داشتن دیگران، دوست داشتن خودت است. هر تغییری هزینه‌ای دارد. گسترش شخصیت، جزو بزرگترین تغییرها است.
اینترنت می‌تواند برای تو، یک ابزار برای رسیدن به زندگی بهتر باشد یا می‌تواند چاهی برای سقوطت. انتخاب با توست.
به عادت‌هایی که آرام در تو ریشه دوانده‌اند توجه کن. این عادت‌هاست که سبک زندگی‌ات را می‌سازنند.
بیشتر به خودت بها بده.

اگر پازلی در جای درست خود قرار نگیرد، هم تصویر نهایی را خراب می‌کند هم خودش تباه می‌شود و هم به خانه‌های کناری لطمه می‌زند. تو تکه‌ای پازل در این دنیایی. جای درستت را پیدا کن.

منتظر کسی نباش که بیاید و حالت را خوب کند، تعیین وضع حالت همگی دست خودت است.
لازمهٔ مقایسه، وجود شباهت‌هاست. با کسی که اصلا با تو ذره‌ای شباهت ندارد، خودت را مقایسه نکن.

می‌گفتم «دین» به تنهایی خودش یک چیز کامل است. رفتار آدم‌ها را به دین‌شان نسبت نده. اگر رفتار ناخوشایندی از مسلمانی دیدی، به اسلام نسبت نده.
با خدایت بیشتر حرف بزن. حرف زدن با او، تنها به معنای به نماز ایستادن نیست. می‌توانی در هر جایی با او سخن بگویی.
مفیدبودن به از مهم بودن است. اگر به بالای نردبانی رسیدی دست دیگران را بگیر اگر پایین نردبانی بگذار شانه‌ات جای پای افراد لایق بالارفتن باشند.

وقتی هم برای مهارت‌های به اصطلاح soft skill بگذار. این‌هاست که در کنار دانش‌ات بکار می‌آید و تو را متمایز می‌کند.

در پایان هم می‌گفتم با تمام اشتباهاتت، دوستت دارم. چون دوستت هستم. رابطۀ دوستی، بر همین اصل استوار است. این‌که می‌دانی طرف مقابلت ایراداتی دارد اما با تمام ایرادهایش می‌پذیری و دوستش داری.

شما چه می‌گفتید؟ در گوشش می‌زدید؟! یا با او طرح دوستی می‌ریختید؟