عدم تأیید

به طور ذاتی همگی ما خواستار تایید از اطرافیانمان هستیم. وقتی تایید می شنویم احساس با ارزش بودن و مفید بودن درونمان می جوشد. اما اتفاق افتاده کسانی که در کودکی‌شان تنها به واسطهٔ کارهایی که می کردند تایید می شدند. این تایید هایی که خالی از عشق و محبت باشد تبدیل به تلهٔ احساسی می شود و در آینده می تواند ابزاری برای باج گیران عاطفی به منظور رسیدن به اهدافشان باشد.

در زندگی مان آن قدر تایید می شنویم که عملا معتاد به تایید می شویم تا جایی که حتی تحمل تایید نکردن دیگران را نخواهیم داشت. کسانی هستند که آن قدر معتاد به تاییدند و ترس از تایید نشدن دارند که حتی می ترسند مثلا جنسی را که دوست ندارند را به فروشگاه ببرند و ناگهان با عدم تایید فروشنده مواجه شوند.

خصوصیت تایید شدن در همگی ما تثبیت شده است و هیچ عیبی هم ندارد که طالب تایید دیگران باشیم اما کسانی که به این کار اعتیاد پیدا می کنند، مدام به دنبال تایید افرادند و عدم تایید یکی، باعث بهم خوردن تعادل آن ها می شود. تصور می کنند شکست خورده اند و دیگر با ارزش نیستند.

تنها با ارزش بودن خود را در تایید و اعتبار بخشی دیگران می دانند.

در روابطی که عشق و محبت در آن بستگی به «چگونگی اعمال ما» دارد ممکن است رفته رفته معتاد به تایید شویم.

خوش‌هیکل‌تر!

هممون از اینکه عادت ها کم کم چه تاثیراتی توی زندگیمون می‌ذارن کاملا آگاهیم. برای همین سری‌های عادت‌های خوب رو می‌نویسم تا کم کم بتونیم تغییرای قشنگی توی زندگیمون بدیم.

مهم اینه‌که توی اجرای این عادت‌ها وسواس و کمال‌گرا نباشیم و فقط کمی بیشتر تلاش کنیم تا وارد زندگیمون کنیم.

برای اینکه خوش هیکل تر و شیک تر به نظر برسید، سعی کنید از این به بعد وقتی از دری رد می شید، فرض کنید یک سیب یکم بالاتر از شما قرار داره و تلاش کنید تا گازش بزنید!

وقتی این کار رو به صورت مداوم انجام بدین – یعنی از هر دری که رد شدید یادتون بیوفته- کم کم فرم هیکل و ستون فقرات و شانه هاتون صاف می شه و با اعتماد به نفس تر دیده می شید. 😀

من و وبلاگ!

مدتی بود که دلم می‌خواست دستی به سر و روی وبلاگ و پیش‌نویس‌ها  و ظاهر این خانۀ  بکشم. آقای علیرضا با کامنت خوبی که گذاشته بود بهانه را دستم داد تا وقتم را از گشت و گذار های بی‌مورد در اینترنت و سایت‌ها بدزدم و کمی بیشتر به وبلاگم نگاه کنم.

ایدۀ راه‌اندازی اینجا را نوشتۀ محمدرضا شعبانعلی به فکرم انداخت و بعد دیدم که دوستان متممی با اشتیاق فراوان اینکار را انجام داده‌اند بیشتر از پیش مشتاق راه‌اندازی‌اش شدم.

اغراق نمی‌کنم که در صفحۀ “خانه” نوشته‌ام: با نوشتن زندگی‌ام رنگ گرفت!

قبلا وبلاگ زیاد راه انداخته بودم اما دوامی نداشتند و در همان هفتۀ های اول درش را می‌بستم و دیگر سراغش را هم نمی‌گرفتم. منظورم از وبلاگ جایی بود که خارج از بحث‌های تخصصی بخواهم صمیمی‌تر بنویسم. در گذشته در وبلاگی -یا بهتر بگویم وبسایتی- می‌نوشتم با اسم تفکرجانبی و بحث‌های خلاقیت را می‌نوشتم بعد شد تفکر طراحی و سپس کمی گذشت و دیدم کار من نیست که از رشته‌ام فاصله بگیرم و بخواهم تخصصی در مورد خلاقیت بنویسم. این کار شهامت خاصی را می‌طلبید! راستش را بگویم هنوز هم با اینکه در مورد خلاقیت زیاد نوشتم، نمی‌دانم خلاقیت را دقیقا می‌توان چه چیزی تعریف کرد.

بگذریم.

مدتی بعد دیدم که هم‌دانشکده‌ای ها و دوستانم در برنامه‌نویسی مشکل دارند شروع کردم به نوشتن ای‌بوک و آموزش برنامه‌نویسی. با آنکه شیوه نگارشش بسیار صمیمی و غیررسمی بود اما خداروشکر استقبال شد و تنها آمارش در شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام و… چند هزار نفر بود. ایمیل‌های زیادی هم از خوانندگان می‌رسید که من را بیشتر شرمنده می‌کرد. دوست داشتم مفصل‌تر فصل‌های بعدی‌اش را بنویسم برای همین باقی این ای‌بوک را از اینترنت برداشتم. که ان‌شاالله در آینده بهترش خواهم کرد و به اشتراک خواهم گذاشت.

بعد از آن‌ هم ایده های زیاد دیگری در خصوص تولید محتوا -چه در وبلاگ‌ها و چه در شبکۀ‌های اجتماعی مخصوصا اینستاگرام- مطرح شد که هنوز اثرات برخی از آنها پابرجاست و من هنوز هم ناکام در دنبال کردن آنها!

بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم علت دنبال نکردنم در اینجا و سایر جاهای دیگری که می‌نویسم، تنها وسواس بی‌موردم است. می‌توان اسمش را “کمال‌گرایی” یا “کامل‌گرایی” گذاشت. هر چه که هست گاهی اوقات بدجور حرصم را درمی‌آورد و در آخر هم یا آن مقاله را منتشر نمی‌کنم یا اگر هم منتشر کنم زیاد به دلم نمی‌نشیند شاید هم دنبال کردن دستنوشته‌های افراد فرهیخه‌ای مانند محمدرضا شعبانعلی، علی فرنودیان، دکتر محمود سریع القلم و دوستان متممی و… توقعم را بالا برده.

حتی تا بحال بارها شده که برای سکان آکادمی، مقاله نوشته‌ام و دوباره پاک کردم و….

سکان آکادمی را بیشتر از هرجای دیگر برای نوشتن دوست دارم. جو مثبت و همکاران خوب و با سواد و همچنین مدیریت خوش فکری که دارد بیشتر آدم را سر ذوق می‌آورند.

اما هنوز هم که هنوز است نتوانسته‌ام به یک نتیجه‌ای برسم که کدام مقاله با کدام موضوع را بفرستم!

اینجا خالی از مباحث تخصصی است شاید گاهی اوقات افکارم آن قدر درگیر اینگونه مسائل باشد که بنویسم اما قصد جدی‌ام در اینجا صمیمی‌تر نوشتن است.

دوست دارم اینجا صادقانه در مورد مسائل، طرز فکرم، کتاب‌هایی که میخوانم، تفسیرم از اتفاق‌ها، مقالاتی که دوست دارم و دلایل اتفاق‌ها و… بنویسم.

می‌دانم که انسان روانی پویا دارد و ممکن است چند سال یا حتی چند ماه دیگر که به نوشته‌های قبلی‌ام برمی‌گردم با آنها موافق نباشم.

اما همین نوشتن باعث می‌شود بهتر و مفیدتر به کتاب‌هایم نگاه کنم. کمک می‌کند تا بتوانم بیشتر مدل ذهنی مورد علاقه‌ام را پرورش دهم.

پس اینجا صرفا برای دستنوشته‌هایم در نظر گرفته شده. که مطمئنا برای دوستانی که با این ایده‌ها و نوشته‌ها به طور کل موافق نیستند، جاهای بسیار خوب دیگری هست که وقتشان را بگذارند.

این را ننوشتم که بگویم هر چیزی را خواهم نوشت! نوشتم تا سنگینی وسواس بیش از حد را از دوشم بردارم و راحت‌تر بنویسم.

پیشاپیش از همراهی دوستانی که پست‌های اینجا را می‌خوانند ممنونم.

پی‌نوشت اول: سکان آکادمی، یک وبسایت تخصصی در مورد برنامه‌نویسی است.

پی‌نوشت دوم: یکی از نوشته‌های آقای فرنودیان را هم قبلا اینجا گذاشتم.

پی‌نوشت سوم: دکتر محمود سریع القلم هم وبسایت دارند و هم کانال تلگرام. برای دوستانی که تلگرام را بیشتر دنبال می‌کنند این آدرسش است.

پی‌نوشت چهارم: افراد فرهیختۀ زیاد دیگری هم هستند و من اینجا تنها به چند نفر اشاره کردم. در پست‌های آینده، از این افراد بیشتری خواهم نوشت.

 

چیزی که بیشتر از همه این سفر را برایم خاطره انگیز تر کرد

تازه از سفرم به شیراز برگشته‌ام.

همه چیز خوب و عالی پیش رفت و خداروشکر مشکلی در این سفر نداشتم. اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم که اوایلش برای اینکه این سفر را بدون خانواده می‌روم فکر می‌کردم شاید آن طور که باید و شاید بهم خوش نگذرد که بعد از برگشتنم به تهران نظرم عوض شد.

من که بیشتر علاقمند به گشت و گذار و مسافرت به دل طبیعت و ماندن در کوه دارم، شیراز رفتن برایم تجربه‌­ای متفاوت و دل چسبی بود. در این پست نمی­‌خواهم در مورد اینکه شیراز چطور بود بنویسم بیشتر می‌خواهم در مورد چیزی که این این سفر را برایم خاطره انگیزتر کرد بنویسم.

داشتم به این فکر می‌کردم که چه چیزی بیشتر از همه این سفر را برایم دل چسب تر کرد. تقریبا هر چیزی به ذهنم رسید، مثل هتل، مثل سبک مسافرت کردنم، مثل قطار و…

اما از همه بیشتر و مهم تر دوستانم بودند. چقدر خوب است که دوستانی داشته باشی هم فکر. چقدر همه چیز زیبا جلو میرود. رابطۀ های دوستی درست با انصاف ترین و خالص ترین رفتار های آدمی است. با اینکه میدانی طرف مقابلت اشکالاتی هم دارد اما او را میپذیری چون قبول داری تو هم آدم کاملی نیستی. شاید بزرگترین نعمت بعد از خانواده، داشتن دوستانی است که با آنها صمیمی باشی و پیشرفت کنی و خط فکری‌ات یکی باشد.

دوستان، خانواده‌ای است که خودت انتخابشان می‌کنی.

روابط… روابط.. روابط

آنقدر در گوشمان در مورد روابط خوانده اند که حتما شماهم بیشتر از من شنیده اید.

روابط بیشتر از هرچیز دیگری احتیاج به مراقبت دارند. احتیاج دارند که گهگاهی کارهایی بکنیم تا تازه تر شوند.

برای همین نکاتی که برای بهتر نگه داشتن روابط صمیمی مان را یاد گرفتم را در زیر نوشته ام.

صحبت کردن

به نظرم اینگونه روابط درست از جایی خراب می‌شوند که ذهن‌خوانی هایمان بیش از اندازه زیاد می‌شوند. بی آنکه دلایل انجام کاری را بدانیم، مدام آن را در ذهنمان تعمیم می‌دهیم. خوب است که اگر اتفاقی هم افتاد صحبت‌های طرف مقابل را خوب بشنویم. بشنویم نه برای آنکه جواب دهیم، بلکه بشنویم برای آنکه درک کنیم.

هر چه صحبت کردن بیشتر باشد صمیمیت بیشتر می‌شود

اختلاف نظر

اگر رابطه‌ای برایتان مهم است باید قبول کنید که اختلاف نظر هم وجود دارد. شاید رشد شما در همین قبول کردن اختلاف نظر ها باشد. وقتی تماما نظر خود را دنبال کنیم، زندگی مان تکراری می‌شود. این اختلاف نظر هاست که عرصه را برای بیشتر و بازتر نگاه کردن و فکر کردن باز می‌کند و کمک می‌کند تا ابعاد های دست نخوردۀ خودمان را کشف کنیم. شاید از چیزی بیشتر خوشمان می‌آید و تا بحال جرات بیرون آمدن از منطقه امن خود را نداشته ایم. به اختلاف نظرها به عنوان یک تجربۀ جدید نگاه کنیم.

در بیشتر روابط دیده‌ام که به‌جای پیدا کردن راه حل برای این اختلاف نظرها، دست به باج گیری عاطفی می‌زنند و با تلقین احساس گناه سعی دارند تا نظر خود را یا خواستۀ خود را به کرسی بنشانند. اگر نتوانیم این مسئله را حل کنیم روابطمان خشک و سرد می­شوند. ­

شوخ طبعی

همۀ ما در مورد تاثیر شوخ طبعی در روابطمان به خوبی آگاهیم. گهگاهی این شوخی­‌ها است که سختی­‌ها را تحمل پذیر تر می­کند و خستگی­مان را برطرف می­کند. اصرار الکی نکنیم که همیشه آدمی منطقی و خشک به­‌نظر برسیم. نمی­‌توانید تمام وقتتان را صرف کارکردن و فکر کردن به مشکلات بگذارید. در مورد چیزهای فانتزی که دوست دارید یا کارهایی که دوست دارید انجام دهید یا جاهایی که مایلید بروید بحث کنید. وقتی اینگونه صحبت ها شکل می­گیرد طرف مقابل به خوبی متوجه می­‌شود که از چه چیزی خوشتان می­‌آید و چه چیزی را دوست ندارید. بحث­‌ها را طوری جلو ببرید که طرف مقابل هم صحبت کند تا شما هم در مورد علایق آن­ها مطلع شوید.

اتفاقات زندگی

درس هایی که از اتفاقات زندگی­تان گرفته­‌اید را با دوستان‌تان به اشتراک بگذارید. مطمئنا شگفت زده می­‌شوید وقتی یک تایید مثبت از جانب آن­ها بگیرید.

در مورد تجربیاتتان صحبت کنید. اکثرا هنوز خاطرات سربازی پدرمان که دوسال بوده است را بیست سال است که می­‌شونیم!

احترام

مهم­ترین چیز در ارتباطات احترام است. جایی که شما احساس کنید به شما احترام گذاشته نمی­ شود مطمئنا دلخور می­‌شوید. همانگونه که دوست دارید به شما احترام گذاشته شود شما هم احترام بگذارید.

هر آدمی نقاطی حساس دارد که لمس کردن آن نقاط احساس درد می­آورد. اگر نقاط ضعف طرف مقابل را می­دانید کم به آنها دست بزنید.

بخشش

در بسیاری موارد باید بخشش داشته باشیم شاید طرف مقابل کاری را ناخواسته انجام داده است. بخشش در بعضی موارد کاری سخت است. باید به بلوغی برسیم که بدانیم کجاها باید ببخشیم و کجاها نباید ببخشیم. وقتی کسی را بخشیدیم دیگر نباید دست به سرزنش یا یادآوری آن کار کنیم. همیشه مواظب تلقین احساس گناه باشیم.

در هر رابطۀ ای چالش و طوفان وجود دارد خوب است. گذر از این طوفان­‌ها نیازمند سازگاری و بلوغ فکری و احساسی دو طرف است.

شادی

یک اشتباه فکری که داریم این است که فکر می­‌کنیم اگر دوستان‌مان از یک حیطۀ کاری یا یک رشتۀ تحصیلی باشند، شادی و لحاظات خوش تری را خواهیم داشت. در حالی که این طرز فکر اشتباه است. مثلا اگر در یک مهمانی باشید و در بین غذاهایی که سرو شده‌­اند چندین غذا را دوست داشته باشید، برای اینکه شادی و لذت بیشتری را تجربه کنید، به‌جای آنکه بشقابتان را از یک نوع غذا پر کنید بهتر است از هر کدام که دوست دارید درون بشقابتان بریزید مطمئنا اینگونه لذت بیشتری را تجربه خواهید کرد.

در مورد دوستانتان هم اینگونه است. این به این معنا نیست که دوستانی را انتخاب کنید که کاملا با شما تفاوت دارند بلکه به این معنی است که دوستانی با خط فکری نزدیک به هم در شاخه­‌های متفاوت هم داشته باشید احتمال شاد بودنتان افزایش می­یابد.

پی­‌نوشت: مطمئنا موارد بیشتر هستند که می‌­توان به این لیست اضافه کرد اما در حال حاضر همین­‌ها به ذهنم رسید و در پست­های آینده، بیشتر درباره روابط خواهم نوشت.

یک عادت مشترک در بین بزرگان

اگر بخواهیم در مورد عادات و اینکه چگونه ذره ذره اثرات خود را در زندگی مان میگذارند حرف بزنیم، میتوانیم ساعت ها وقت بگذاریم. کتاب های مفیدی هم در زمینهٔ عادات منتشر شده اند. مثل کتاب اثر مرکب از دارن هاردی، یا کتاب برتری خفیف و…

وقتی در عادات بزرگان و کسانی که مؤثر بوده اند نگاهی می اندازیم می بینیم که بسیاری از این افراد در یک چیز یعنی «عادت سحرخیزی» وجه اشتراک داشته اند.

از وقتی که زندگی شهری رواج بیشتری یافت، این عادت کمتر و کمتر شد. در گذشته، اهالی روستا، عادت داشتند که روز خود را در ساعت هایی بین 4 و 5 صبح شروع کنند.

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چگونه میتوان عادت سحرخیزی را مؤثرتر و ماندگارتر وارد زندگی کرد؟

یا اصلاً چرا این عادت وجه اشتراکی بین بزرگان بوده؟

مگر سحرخیزی چه حسنی دارد که انقدر بر آن تأکید می شود؟

اگر بخواهم صادقانه بنویسم، باید بگویم که من عاشق خواب صبحم! نمی دانم پدرم چه در من دیده بود که اسمم را «سحر» گذاشت!

خب برای آدمی مثل من که نوشتن در شب، درس خواندن در شب، و به طور کلی شب را به روز ترجیح می داد، خیلی سخت بود که بخواهم اصلاً به سحرخیزی فکر کنم. اما برایم این اصرار سحرخیزی جالب بود!

تا دلتان هم بخواهد در سطح اینترنت و کتاب ها، مقالات زیادی را می توانید در مورد این موضوعات پیدا کنید.

اما از آنجایی که من متوجه شدم، افرادی که هدفی مشخص برای زندگی شان داشته اند، سحرخیز بودند. یعنی «داشتن هدفی مشخص برای زندگی» اولین رکن اساسی سحرخیزی است.

این افراد از سحرخیزی به عنوان یک کاتالیزور برای پیشرفتشان استفاده می کردند.

تمام موفقیت ها و ماندگاریشان، برمی گردد به شخصی که آن موفقیت را رقم زده. اگر این شخص، به اندازهٔ کافی روی خودش کار کرده باشد و مهارت هایش را بالا برده باشد و کمتر درگیر حواشی شده باشد، احتمال موفقیت و ماندگاری اش بیشتر و بیشتر می شود.

بعدها متوجه شدم که صرفاً سحرخیزی نبوده که این اشخاص را موفق می گرداند. بلکه بیشتر مربوط به کارهایی می شد که این افراد در صبح خود، قبل از اینکه وارد دنیای خارجی و تعاملات شوند، انجام می دادند.

اگر بگویم این اشخاص تنها به یک چیز آن هم توسعهٔ شخصی و مهارتشان متعهد بوده اند،اغراق نکرده ام.

پس این اشخاص فهمیده بودند که باید زمانی را به طور ثابت، برای توسعهٔ شخصی و صرفاً فقط و فقط برای خودشان داشته باشند.

این افراد قبل از اینکه دیگران روزشان را شروع کنند، خودشان روزشان را شروع می کردند. آن هم کاملاً آماده. به طوری که به اصل «یک درصد پیشرفت در هر روز » عمل کرده بودند.

تا اینجا اگر بخواهیم الگو برداری کنیم، باید یک تایم ثابت برای توسعهٔ شخصی مان و مهارت هایمان در نظر بگیریم.

اصلاً مهم نیست که در حال حاضر زندگی تان چگونه است. یا چقدر درگیر چالش هستید. بخواهید نخواهید باید برای بهتر شدن اوضاع روی توسعهٔ فردیتان زمان و حوصله صرف کنید.

همگی میخواهیم زندگیمان را بهبود بخشیم و از سطحی که هستیم بالاتر بیاییم. اما هر روزمان را مثل روز قبل شروع می کنیم بی آنکه توجهی به طرز فکر و شیوهٔ زندگی مان کنیم. برای بهبود بخشیدن به اوضاع باید زمانی را به طور ثابت، برای بهبود بخشیدن شخصیت و سطح باورها و زندگی مان پیدا کنیم.

همگی می خواهیم در زندگی مان شاد باشیم. ولی چرا شاد نیستیم؟ چون وقتش را نداریم. چرا وقتش را نداریم؟ چون سرمان شلوغ است. سرمان برای چه شلوغ است؟ برای اینکه در زندگی مان بیشتر شاد باشیم!

کل معادلهٔ زندگی مان بر میگردد به همین جریانی که راه انداختیم و درون آن می دویم! بی آنکه بایستیم فکری برایش بکنیم، به طور کل صورت مسئله را پاک می کنیم!

اصلاً مهم نیست که مقصر گذشته مان چه کسی بوده، الان مهم این است که متعهد شویم گذشته را در گذشته رها کنیم و فکری به حال وضع امروز خود کنیم.

چالش های زندگی بزرگترین فرصت هایی هستند که بتوانیم رشد کنیم، یاد بگیریم و بهتر از کسی شویم که قبل از آن چالش بوده ایم. فکر کنید که اگر بخواهید داستان زندگی تان را بنویسید، چه مینویسید؟ بهترین داستان ها جاهایی است که بزرگترین چالش ها اتفاق افتاده. پس چالش های بزرگتر داستان های بهتری را می سازند. معطل نکنید. فکر می کنید در صفحهٔ بعد برای داستان زندگی تان چه میخواهید بنویسید؟ پس اگر زندگی تان هم پر از چالش است، بهانه نیاورید. این ها بزرگترین فرصت ها برای رشدتان هستند. تا قبل از اینکه دیر شود از آنها استفاده کنید.

سحرخیزی>>>رشد و توسعهٔ فردی>>> اما چه زمانی؟

اگر موفقیت را دربازهٔ بین 0 تا 10 نمره دهی کنیم، همگی ما خواستار نمره 10 هستیم. درست است؟

چی می شه اگر به شما بگویم این تنها با نحوهٔ شروع کردن صبح تان تأثیر مستقیم دارد؟

مسئله ساده است. اگر تنها شیوهٔ آغاز کردن صبح تان را بتوانید کمی تغییر دهید، میتوانید هر بخش از زندگی تان را تغییر دهید!

برای کسب موفقیت، باید تبدیل به کسی شوید که میتواند و شایسته این است که به آن موفقیت دست یابد. پس بیایید این بار روی شیوهٔ آغاز کردن صبح مان با هم بحث کنیم.

پس حرفمان تا اینجا این شد که باید تغییری در شیوهٔ آغاز کردن صبح مان بدهیم.

بعضی اوقات افراد از «تغییر» انتظار انقلاب دارند! در حالی که بتوان 2 تا 3 درصد نسبت به وضع فعلی مان تغییر کنیم، کمترین چیزهایی که میتوانیم تغییر دهیم، درآمد، افزایش کیفیت زندگی و… است.

اگر پلن سحرخیزی را در زندگی مان بگنجانیم چه می شود؟

تعدادی از فواید این پلن را در ادامه آورده ام:

به سرعت میزان استرس پایین می آید

هر روز میتوانید با انرژی بیشتر،امید بیشتر، احساس قدرتمندتر شروع کنید

می توانید راحت تر از عهده چالش ها بربیایید، چون می توانید بر تفکرات و باور هایی که شما را عقب نگه داشته اند غلبه کنید.

می توانید سطح سلامتی خودتان را بهبود بخشید

تمرکزتان را بر روی اولیت های مهم تر افزایش دهید و کمتر درگیر حواشی شوید و بیشتر گام های مؤثر بردارید

و…

به سحرخیزی به چشم یک سرمایه گذاری نگاه کنید.

سطح موفقیتمان به شدت وابسته به سطح توسعهٔ فردی مان است.

چجوری یک هفتهٔ پرباری را بسازیم؟

این ایده را چند وقتی است که اجرا می کنم گفتم اینجا بنویسمش شاید کسی ترغیب شد تا این را وارد زندگی اش کند.

اکثرا هر هفته را مانند هفتهٔ های قبل شروع می کنیم و کم پیش می آید تغییری کرده باشیم. تغییر سخت است، خیلی هم سخت است. چیزی که سخت ترش می کند این است که با یک ذهن سفید هفته را شروع می کنیم. تقریبا می دانیم چه کارهایی را باید انجام دهیم اما نمی نویسیم. همین ننوشتن باعث می شود تا آخر هفته متوجه نشویم که چقدر رشد کرده ایم. ترس داریم. آن هم ترس از شکست. اینکه کاری را بنویسیم و انجامش ندهیم. همین ترس، مانع بسیاری از رشدهایمان می شود.

تنها کاری که باید بکنید این است که جمعه ها عصر، کارهایی که هفتهٔ آتی باید انجام دهید را بنویسید.

کسانی که این کار را می کنند خیلی جلوتر از کسانی اند که شنبه صبح این کار را انجام می دهند!

با اینکار ذهن خود را برای شروع یک هفتهٔ پربارتر آماده میکنید.

اگر این کار را بخواهیم تعمیم دهیم، بسیار خوب می شود که هر روز بعد از اینکه به یک ساعت مشخص رسیدید و میخواهید کار را ترک کنید، مثلا کارمندان ساعت 5 اداره را ترک می کنند، میتوانید ده دقیقه وقت بگذارید و بنویسید که امروز چه کارهایی کرده اید و فردا چه کارهایی را باید انجام دهید.

در پایان روز که به این لیست نگاهی می اندازید، میبینید که چقدر کار انجام داده اید و چقدر مفید بودید. همین باعث افزایش انگیزه برای ساختن فردایی بهتر می شود.

«نقد بازی کنیم»

نمی گویم آینده ارزشی ندارد و… . بلکه اعتقاد دارم آینده مهم ترین زمان در بین زمان هاست. اما در انجام کارهای روزانه نقد بازی کنیم.

شاید دیده باشید مغازه دارهایی که آخر شب، هنگام بستن درب مغازه شان شروع به نوشتن حساب ها می کنند.

باید یاد بگیریم که هر روزمان را نقد بازی کنیم. صادقانه بنویسید که چه کارهایی کرده اید. و چه کارهایی را باید برای فردا موکول کنید.

در لیستتان هفت کار بوده و شما 5 کار انجام دادید؟ عیب نداره دوتای دیگر سهم فرداست. خوشحال باشید که 5 کار را انجام داده اید.

اگر کاری در لیستتان وجود دارد که هر روز به روز دیگر موکول می شود، و همچنین اگر این کار در یک هفته در لیستتان اقامت داشته، باید قید آن کار را بزنید! خطش بزنید.

کارهایی که نصفه و نیمه می مانند و تماما حواسمان بهشان است- اصطلاحا به آنها فایل های باز گفته می شود- این کارها به شدت جلوی فعالیت ذهن را می گیرد. انرژی زیادی از ذهن می گیرد. رهایشان کنید. سخت است. می دانم. ولی ضررش هم زیاد است. خودتان را متقاعد کنید که وقت انجامش حالا حالاها نیست. بگذارید زندگی تان پر برکت تر شود. پربرکت شدن زندگی، با وقت صرف کردن روی الویت ها اتفاق می افتد. کاری که هر روز موکول می شود و همچنان در سررسیدمان وجود دارند و تا بحال کاری برایشان انجام ندادیم، مطمئنا در این مدت هم کاری برایشان انجام نخواهیم داد و فقط بیخودی انرژی ذهنمان را گرفته اند.

آدم ها گاهی با این مسائل ناموسی برخورد می کنند!

نه دیگه اینو نمیتونم خط بزنم. اینو باید انجام بدم. بدون اون هرگز!

«فعلا» خطش بزنید. اعتماد کنید و خطش بزنید. اگر کاری برایش انجام نداده اید لطفا خطش بزنید. بیشتر روی کارهایی که برایشان کاری هم انجام داده اید وقت بگذارید.

با فایل های باز چه کنیم؟

وقتی که صبر کافی داشتید- تکرار می کنم حوصلهٔ کافی داشتید- جایی بنشینید و فایل های بازی که دارید و در انبار خاک خورده ذهنتان نگه داشتید را به یاد آورید. مثلا ثبت نام در فلان کلاس، ایمیل زدن به… ، خواندن کتاب… ،

همگی را لیست کنید.

حالا از آسان به سخت درجه بندی شان کنید. دقیقا از آسان به سخت درجه بندی کنید.

هر هفته یک فایل باز را انتخاب کرده و انجام دهید. اگر در طول یک هفته انجام شدنی نیست، مدت زمان بیشتری را در نظر بگیرید.

اینکه یک فایل باز را به کل در یک روز انجام دهید یا در یک بازهٔ زمانی مشخص، باید بگویم که این تصمیم کاملا به خود شخص برمیگردد. گاهی دیدیم آدم هایی که میخواهند شنا کنند. اول بدن خود را کم کم به آب عادت می دهند. کسانی هم هستند که یک مرتبه درون آب میپرند. پس این تصمیم کاملا وابسته به شخص است.

از آسان ترین فایل ها شروع کنید. و هر هفته سعی کنید یکی شان را به اتمام برسانید تا انگیزه تان افزایش پیدا کند.

امیدوارم بدردتان بخورد. 😀

چرا بحث عزت‌نفس را انتخاب کردم؟

بنظرم این مأموریت و رسالت همگی ما است که برای بهبود فردی مان تلاش کنیم. این تلاش کمک می کند تا تبدیل به آدمی شویم که میتواند آن زندگی مورد علاقه مان را درست کند. کمک می کند تا بیشتر از پتانسیل هایمان استفاده کنیم. در همین راستا، خیلی از مسائل هستند که باید ریشه ای حل شوند. با تلقین و… نمی توان آنها را درست کرد. باید کمی در موردشان تحقیق کنیم. برایشان هزینه صرف کنیم، یا کمی برایشان سختی بکشیم تا بلکه بتوان سطح زندگی مان را از چیزی که هست یک level بالاتر ببریم. منظورم از هزینه، تنها هزینه های مادی نیست وگرنه از کلمهٔ «خرج» استفاده می کردم.
من وقتی با بحث عزت نفس آشنا شدم که احساس خودم نسبت به خودم در پایین ترین سطح بود. یا شاید خیلی جاها بابت همین کمبود عزت نفس باج هایی را به خودم دادم!
آدم بعضی اوقات به خودش باج می دهد. اینکه نمره بد بگیرم و بگم حقمه، اینکه جایی بهم ظلم شود و باز هم بگم حقمه، و…
یکم که جلوتر رفتم دیدم به جایی رسیدم که واقعا خودم را دوست ندارم. نشستم و بهونه های دوست نداشتن های خودم را شمردم. بهونه هایی که می آمد مثل اینکه تو به فلان هدفت نرسیدی پس لیاقت نداری، یا فلان کارو نکردی و تنبلی و…
نشستم با خودم فکر کردم که خب اگر نصف اینها بحث تنبلی و اینهاست پس باید بحث تنبلی را درستش کنم. بعد از یه مدت فهمیدم تنبلی نیست. بعضی اوقات کارهای بی ارزش را بارها و بارها تکرار میکنیم.
کارهای بی ارزش برای من کارهایی بود که من برایشان ساخته نشدم یا صرفا جامعه دنبالش بوده و من هم به دنبالش رفتم. این شد که یکم واقع بینانه تر، پا از دنیای امن خود برداشتم و دنبال سؤال هایم رفتم. دنبال جوابی بودم که در آن حرف از خودشیفتگی، خودخواهی و خودپسندی، اعتماد به نفس و این چیزها نباشد. چون میدانستم این ها جواب سؤالات من نیست.
دنبال جوابی بودم که بتوانم خودم را همینجور که هستم با تمام عیب و ایراداتم قبول داشته باشم و در عین حال خودم را دوست داشته باشم و برای بهبود خودم تلاش کنم.
رابطه های دوستی هم درست بر همین اساس شکل میگیرد. یعنی قبول داریم که طرف مقابل یکسری ایرادات و عیب هایی داره ولی باز هم، با همان ایرادات و اشکالات دوستش داریم.
دنبال جوابی بودم که من را با خودم آشتی دهد. میخواستم با خودم دوست شوم و زندگی کردن در کنار خودم را یاد بگیرم.
این شد که بعد از مدتی با بحث عزت نفس آشنا شدم.
عزت نفس دقیقا جواب سوال من بود. برای همین دنبال منابع گشتم تا بهتر و بیشتر بفهمم.
نمیتوانیم بگویم که میتوان برای عزت نفس یک مرز مشخص تعیین کرد. یعنی نمیتوانیم بگوییم عزت نفس دقیقا چی هست. ولی میتوانیم بگوییم عزت نفس دقیقا چی نیست.
اینکه بخواهیم عزت نفس را دوای تمام مشکلات بدانیم، عاقلانه نیست. اما نقش اساسی در آشتی دادن خودمان را به خودمان دارد. آنقدر نقشش مهم است که برخی صاحب نظران این حوزه، عزت نفس را با خوشبختی یکسان در نظر می گیرند.
گاهی اوقات نمی دانیم کیستیم، نمیتوانیم به خود اعتماد کنیم. ثباتی را که نمی توانیم در جهان پیدا کنیم، باید در درون خودمان ایجادش کنیم. کمبود عزت نفس، ما را در شرایط به شدت نامطلوبی قرار می دهد.

عزت نفس بیشتر معنای سلامت ذهن را می دهد.

در بحث عزت نفس به دنبال پاسخ چهار سؤال اساسی هستیم:
منظور از عزت نفس چیست؟
چرا عزت نفس برایمان اهمیت دارد؟
چگونه می توان به عزت نفس خود افزود؟
دیگران در ایجاد عزت نفس در ما چه نقشی را بازی می کنند؟
عزت نفس ترکیبی از عوامل درونی و بیرونی است. عوامل درونی، مانند گفتگوهایی که شخص با خودش می کند، باورها، اعمال و رفتار های شخص همگی از عوامل درونی قلمداد می شوند. عوامل بیرونی، همان عوامل محیطی هستند، مثل رفتارها و حرکات اشخاصی که با آنها به طور مستقیم یا غیر مستقیم در ارتباطیم. مثلا با پدر و مادر به طور مستقیم در ارتباطیم ولی با سازمان ها و ارگان ها به طور غیر مستقیم در ارتباطیم. برای همین است که برای بررسی عزت نفس باید گشتی در روابطمان با اشخاص بزنیم.
این حرف که «ما میانگینی از 5 نفر اطرافمان هستیم» در اینجا هم می تواند صدق کند. لزوما، با این 5 شخص ارتباط مستقیم نداریم. مثلا نویسنده ای که آثارش را دنبال می کنیم میتواند یکی از همین پنج شخص باشد. بیش از آنچه که فکر میکنیم افراد روی ما تاثیر گذارند.
عزت نفس بحثی نیست که من پشت سر گذاشته باشم و حالا شروع به اشتراک گذاری آن با شما کرده باشم، این موضوع مانند بسیاری از موضوعات دیگری است که در زندگی ام به دنبال آنها بوده ام اما برای بهتر فهمیدن و دنبال کردن بهترش و کمک به دیگران، دست به قلم برده ام تا بتوانم هم باعث پیشرفت خود و هم باعث پیشرفت دیگران شوم.
بحث عزت نفس بیشتر از آن که مربوط به خواندن کتاب ها و مقالات شود، بیشتر مربوط به اندیشیدن در مورد اشتباهات شخصی است. یعنی از مطالعهٔ اشتباهات شخصی میتوان درس هایی ارزشمند در این حوزه گرفت. اگر به مطلبی برخوردید، به دنبال آن در رفتارها و باور هایتان باشید. بگردید ببینید این مثال ها در کجای زندگی شما اتفاق افتاده است. اگر دوست داشتید آنها را با ما به اشتراک بگذارید تا همگی با هم رشد کنیم.
زمانی بود که «عزت نفس» زیاد شناخته شده نبود اما الان با دورانی مواجه ایم که در مورد عزت نفس زیاد صحبت می شود. ناتانیل براندن در این موضوع در کتاب «روانشناسی عزت نفس» می نویسد:

حرف زدن زیاد در مورد عزت نفس آن هم در همه جا، به این معنا نیست که عزت نفس بهتر از گذشته درک شده است. اما اگر معنای دقیق آن را ندانیم و به این توجه نداشته باشیم که دستیابی به عزت نفس به چه عواملی بستگی دارد، اگر در اندیشهٔ خود بی توجه باشیم و یا با ساده سازی بیش از اندازه حرف بزنیم و یا به اصطلاح بخواهیم در قالب روانشناسی عامیانه مد روز صحبت کنیم، در این صورت سرنوشتی متوجه آن خواهد بود که از بی توجهی و بی اعتنایی به آن بدتر است. این گونه عزت نفس مفهومی عامیانه و سطحی پیدا می کند.

یک وجه مشترک از کسانی که عزت نفس کافی ندارند این است که آنها احساسی از کافی نبودن، احساس شرم و گناه، احساس حقارت، فقدان خودباوری و خود پذیری، بی اعتمادی به خویشتن و دوست نداشتن خود دارند. اگر تمامی این مفاهیم را در یکجا جمع کنیم، میتوانیم بگوییم اینها همگی ناشی از کمبود عزت نفس است.
به نوعی می توان احترام گذاشتن به خود را در عزت نفس نیز پیدا کرد. شخصی که احترام به خود نمی گذارد نباید انتظار موفقیتی را هم بکشد.
ما اکثرا توانایی هایمان را در تغییر دادن خودمان را دست کم می گیریم. باید این باور را اصلاح کنیم. حداقل بیایید در بحث عزت نفس این باور حداقلی را نداشته باشیم.